خواندنی

این مقاله بسیار خوب اوایل سال ۱۳۹۶ در سایت یک پزشک قرار داده شد.

چگونه از خواندن لذت ببریم؟

از همان روز که مقاله را خواندم، تا به حال در ذهنم ماندگار مانده است وعلتش هم واضح است. نویسنده این مقاله که نویسنده ای است به نام لئونارد استرانگ، آمده و خیلی از قوانین کتاب خواندن را زیر سوال برده است. مثلا این که حتما نباید کتابی را بخوانی را که همه عالم و آدم می گویند شاهکار است و کلاسیک و باید قبل از مرگ خواند.

شاید نتوانستیم!

به همین راحتی است. منِ نوعی وقتی بارها سعی کرده ام برادران کارامازوف را بخوانم اما برایم جذاب نبود دلیل نمی شود که به زور آن را بخوانم تا پس فردا در محفلی بگویم که من هم کارامازوف ها را می شناسم. مثلا من عاشق رمان مادام بوآری هستم ولی دلیل نمی شود دیگری هم عاشق این کلاسیک باشد. می تواند به این کتاب کلی هم ناسزا بگوید.

این مقاله این وضعیت را به خوبی شرح داده است. و این که درست است موضوع اصلی کتاب خواندن است اما شما می توانید به راحتی به جای کتاب اثر هنری دیگر را فرض قرار بدهید.

به تصویر کشیدن مرگ

نمی توان آن را نشان داد.

 می شود شخصیتی کشته شود و ما ببینیم و با مردن او ناراحت شویم. گریه کنیم. ذوق کنیم و غیره.

منظورم من خود مرگ است.

احتمالا معروف ترین تصویر از شخصیت مرگ که ما آن را عزراییل می نامیم را در فیلم اینگمار برگمان دیده ایم. (مهر هفتم)

که اصلا باور پذیر نیست.

ما در سینما بهترین حالتی که از مرگ داریم فضاسازی است. مثلا اولین گزینه ای که به ذهنم می رسد دیوید لینچ است که با بعضی آثارش توانسته است به فضای حس زیرپوستی مرگ نزدیک شود.

اما خود شخصیت مرگ. خود عزرائیل. نه.

اخیرا فیلم کتاب دزد را دیدم. که البته نه کتاب درست حسابی داشت نه دزد درست و حسابی. کلا از این فیلم تقریبا دو ساعته، ده دقیقه ای به دزدی کتاب ربط داشت. همین.

حالا جدا از این حرف ها. راوی این داستان مرگ است. حضرت عزراییل. اما به نظرم همین قضیه تمام حس و حال کار را از بین می برد. من کتاب را نخوانده ام ولی متوجه شدم که در کتاب هم راوی داستان شخصیت مرگ است.

که این جا قدرت داستان گویی در مدیوم کتاب خودش را به رخ می کشد و به سینما می گوید هر کاری هم بکنی نمی توانی یک سری چیز ها را نشان بدهی. که کاملا هم درست است. البته در فیلم شخصیت مرگ نشان داده نمی شود. فقط صدا روی تصویر است. اما باز هم بی فایده است.

بعضی موارد باید داخل صفحات باقی بمانند و فقط در پروژکتور ذهن خودمان روشن شود. طوری که ندانیم چه شکل و شمایلی دارد.

Fahrenheit 451 – فارنهایت ۴۵۱

در این پست درباره کتاب نوشته بودم

و حالا نسخه جدید اقتباس سینمایی از این کتاب آمده است و من هم که خیلی وقت بود منتظر دیدنش بودم. فیلم را رامین بحرانی ساخته که یک ایرانی آمریکایی است و فیلم نامه را به کمک امیر نادری خودمان نوشته و خب دیگر ارجاع های فراوان به کتاب های ایرانی جای تعجب ندارد. و این نما هم چقدر مزه داد.

حالا برسیم به خود فیلم

در این نسخه سینمایی تغییرات نسبت به کتاب خیلی زیاد است. مثلا پایان بندی که به کل دگرگون شده است. شخصیت اصلی یعنی مونتاگ تنها زندگی می کند و بر خلاف کتاب همسری ندارد. علاوه بر کتاب های کاغذی، ما حالا با شبکه اینترنت و کتاب های الکترونیکی سر و کار داریم و در این جا شغل آتش نشان ها علاوه بر سوزاندن کتاب های کاغذی، تخریب کامپیوتر و سخت افزار و نرم افزارهای مربوط به کتاب است.

که این قضیه به نظرم جذاب آمد. یک جور آپدیت داستان برای این زمان. از لحاظ تصویری و بازیگری هم که ناب است. مایکل شنون در نقش بیتی و مایکل بی جوردن در نقش مونتاگ خیلی بازی های بهتری دارند نسبت به نسخه ی سال ۱۹۶۶ که فرانسوا تروفوی عزیز دل ساخته است.

من مشکلی با تغییرات داستانی ندارم. اگر خوب باشد و در خدمت بهتر شدن داستان. چقدر هم عالی. ولی اگر این تغییرات جواب ندهد و در حد سطح باقی بماند، بی فایده است.

من برعکس خیلی از واکنش های تندی که خواندم، اصلا از فیلم بدم نیامد و اتفاقا لذت بردم. ولی از حق نگذریم، بار احساسی این فیلم خیلی پایین بود. و این قضیه نابود شدن کتاب هم زیاد دندان گیر نبود. یعنی فیلم به نظرم تخت آمد. اگر بازی های خوب این دو بازیگر نبود که قطعا فیلم نابود شده بود. اگر موناتگ قرار است تنها باشد، من توقع دارم که این تنهایی در پیشبرد داستان تاثیر داشته باشد. ولی در این فیلم از این خبرها نیست. موناتگ فقط تنها است چون فقط تنها است. همین! حتی رابطه اش با آن دختر هم اصلا خوب پرداخته نشده بود.

و شاید یکی از بزرگ ترین مشکلات این فیلم زمان کمش باشد. من همیشه با زیاد بودن مدت زمان فیلم ها مخالفم و اگر می شود داستانی را در یک ساعت و بیست دقیقه تعریف کرد، بگذاریم همان قدر باشد و بیهوده بیشترش نکنیم. اما فارنهایت ۴۵۱ به نظرم یک فیلم دو ساعت یا دو ساعت و نیمه می طلبد. مثلا بلید رانر دومی از لحاظ داستانی آن چنان پر و پیمان نبود ولی ببینید که این فیلم ۲ ساعت و ۴۸ دقیقه ای چه شاهکاری از آب در آمده است. در کتاب فارنهایت ۴۵۱  اتفاق و هیجان و داستان به وفور است، در حالی که این فیلم جدید با تیتراژ  فقط یک ساعت و چهل دقیقه است.  این کتاب و اقتباسی که از آن می شود انجام داد باید پر و پیمان تر باشد تا حداقل بتواند قرض خود را به نسخه ادبی بپردازد. برای همین من حتی طرفدار فیلم فرانسوا تروفو هم نیستم. آن جا هم فیلم زیاد نفس گیر نشده بود. سوزاندن کتاب در یک جامعه باید فاجعه باشد و نشان دادن این فاجعه هم حس و حال و شور و شعف می طلبد که هیچ کدام از نسخه های سینمایی از این کتاب نداشته اند.

صحنه خودسوزی پیرزن باید خیلی از این حرف ها تلخ تر و تکان دهنده تر باشد. اما مثلا در همین نسخه سینمایی بیشتر به یک کلیپ خوش و رنگ لعاب تصویری تبدیل شده است. در کتاب خیلی به فرم تصویری و دیجیتال بد و بیراه گفته شده بود و خیلی از کتاب در نکوهش تکنولوژی بود. در این فیلم حداقل من که یادم نمی آید حتی دیالوگی در این رابطه شنیده باشم، و حس می کنم فیلم سازان با خودشان فکر کرده اند ما داریم یک نسخه تصویری از این کتاب برای فرمت تلویزیونی ( شبکه HBO ) می سازیم پس نکوهش تصویر بیهوده است و به کل حذفش می کنیم.

که اگر منطقی فکر کنیم، حق دارند و این ماجرا هم اگر خوب پرداخته شده بود جزو همان آپدیت های داستان برای دنیای امروز بود که گفتم. ولی هیچ کدام از پتانسیل های یک اقتباس امروزی متاسفانه شکل نگرفته است.

پس باید به تمام آن هایی که به فیلم بد و بیراه گفته اند و نمرات پایین داده اند حق داد. انتظار همه طرفداران با توجه به افراد پشت و جلوی دوربین خیلی بیشتر از این ها بود.

کتاب: هیچکاکی که نمی شناسید

کتاب هیچکاکی که نمی شناسید را به تازگی تمام کردم و به نظرم ارزش معرفی دارد. در این کتاب، نویسنده (آقای سیدنی گاتلیپ) آمده و از مقاله ها و گفت و گو ها و جستارهایی به قلم هیچکاک (یا حداق این طور به نظر می رسد) این کارگردان را برای ما ملموس و زمینی تر کرده است.

میگویم ملموس و زمینی چون حتما می دانید که هیچکاک به کل مرموز است. این همه سال از فعالیت و مرگش گذشته است و میلیون ها صفحه درباره او نوشته و تحلیل شده است. ولی نمی دانم چرا همچنان مرموز باقی مانده است!

رسانه و مردمی که درباره هیچکاک می نویسند خودشان هم دوست دارند این بنی بشر را خیلی اسطوره ای نان بدهند که خب من با تمام عشق فرازمینی ام به سینما، انسان ها را در حد زمین و حتی کمی پایین تر می دانم. در نهایت هیچکاک برای من یک هنرمند خوب است که به خاطر شانس یا جبر جغرافیایی مثبتی که داشته است، سر جای درستش نشست و فیلم هایش را ساخت. منظورم این است که هیچ کس آن قدر بزرگ نیست که همه اش تعریف و تمجید شود. از بعد از کارهای هیچکاک فیلم های به مراتب بهتری ساخته شده است و از قبل از ایشان هم فیلم های خیلی خوبی ساخته شده بود.

گول این طرفدارهای دو آتیشه و بازی رسانه ای را نباید خورد. مثلا فرض کن که الان هیچکاک زنده بود. باور کنید سر حرف هایش درباره زن ها چه علم شنگه ای به پا می شد و همین منتقد های سینه چاکش، قطعا فحش را نثارش می کردند و می خواستند طبق مد روز و جامعه و مردم حرکت کنند و به احتمال زیاد هم هیچکاک تا مدت زیادی اصلا نمی توانست به سمت فیلم سازی برود. خلاصه که شانس و زمانی که در آن به دنیا می آیی هم خیلی مهم است و همه چیز را به پای هوش و استعداد و زرنگی و غیره نباید گذاشت.

البته اجازه بدهید که یک نکته را همین الان مشخص کنم. فکر نکنید من از هیچکاک خوشم نمی آید.  اگر روزی روزگاری در غرب سرجیو لئونه نبود، به احتمال قوی، فیلم روانی آلفرد هیچکاک در جایگاه بهترین فیلم عمرم قرار می گرفت. و همچنان پنجره عقبی جزو ۲۰ فیلم برتری است که تا به حال دیده ام.

خب حالا بروم سراغ کتاب

۱ – خیلی از حرف هایش تازه بود ولی بیشترش نه. به طوری که وقتی به انتهای کتاب رسیده بودم انگار خیلی از مقاله ها و مصاحبه ها را در همان اوایل کتاب خوانده بودم و فقط تکرار مکررات بود. به نظرم یک پنجاه صفحه ای اضافه داشت. دیگر چند بار باید بخوانیم که هیچکاک از تعلیق صحبت می کند؟!

۲ – این کتاب را خود به خود می گذارم کنار سینما به روایت هیچکاک. که معروف ترین کتاب درباره ایشان است و فرانسوا تروفو دوست داشتنی با او مصاحبه کرده است و چه ترجمه نابی هم از پرویز دوایی در بازار کتاب ایران موجود است. و به نظرم هر دو کتاب مکمل یک دیگرند. البته حس و حال – هیچکاکی که نمی شناسید – خودمانی تر است و مثل آن یکی کتاب، خیلی حرفه ای و دقیق نیست. اما اگر شمایلی از خود شخص کارگردان می خواهید به دست بیاورید و فقط مسائل فنی برایتان مهم نیست، قطعا هیچکاکی که نمی شناسید بهتر است.

۳ – یک مورد جالب حین خواندن کتاب این بود که در دوره ای که هیچکاک در انگلیس فیلم می ساخت، چقدر شبیه به وضعیت سینمای در حال حاضر ایران خودمان است! از وضع بد سانسور گرفته تا تهیه کننده های نابلد، نبود سیستم درست و حساب شده استدیویی و تجارتی به نام سینما، فیلم های کسل کننده و غیره. حالا نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال به خاطر این که به هر حال دوران گذار است و وقتی این مشکلات رو می شوند و همه درباره شان صحبت می کنند حتما اوضاع دارد به سمت بهبود پیش می رود یا ناراحت باشم که سینمای این مملکت در وضعیت سینمای هفتاد سال پیش انگلستان است.

۴ – اگر بخواهم فقط یک قسمت از این کتاب انتخاب کنم به راحتی- آیا دوست داشتید از آینده با خبر می شدید؟- است. هنوز هم برایم باورش سخت است که آلفرد هیچکاک این جستار را نوشته است. او در این نوشته درباره معنویات و خدا صحبت می کند! این جستار واقعا دل نشین و امیدوار کننده است. یک بُعد کاملا جدید از ایشان را به ما معرفی می کند و برای اولین بار انگار داشتم هیچکاک را کاملا از نو کشف می کردم.

کتاب حتما نکات ریز و درشت دیگری دارد که خب من همین ها به ذهنم رسید. کتاب را بخرید و بخوانید ( البته اگر به این کارگردان و کلا به سینما علاقه دارید. اگر فیلم های او را ندیده اید بهتر است بروید سراغ آثارش و بعد درباره شان بخوانید. چون برعکسش فایده نداره. سینما را اول باید دید، بعد درباره اش خواند)

نمایشگاه کتاب: رفتن یا نرفتن؟

سلام دوست خوبم

می خواستم درباره یکی از فیلم های ترسناکی که دیده بودم و اتفاقا بسیار هم خوش ساخت بود بنویسم که دلم خواست خیلی اتفاقی درباره چیزی دیگر برایت بگویم!

نمایشگاه کتاب

من از زمانی که دیگر بزرگ تر شدم و مستقل شده بودم و می توانستم تنهایی با تاکسی و اتوبوس بروم این طرف و آن طرف شهر، یکی از مشتریان هر ساله و ثابت نمایشگاه کتاب بودم. معمولا با پسر خاله ام می رفتیم. و جالب بود که او هیچ وقت اهل کتاب نبود. فقط می آمد. معمولا می رفت سمت غرفه های درسی و دانشگاهی و کتابی که مربوط به رشته اش می شد را می دید و بعضی ها را هم می خرید. اما خلاصه پا به پای من می آمد بین غرفه های کتاب های عمومی. می گفتیم و می خندیدیم و بعد ناهار می رفتیم یکی از همین ساندویچ سرد های آماده را که نامرد ها هر سال که می گذشت کالباسش را کمتر می کردند، میل می کردیم. راستی درباره ساندویچ و خورد و خوراک. خب من در این مسائل اهل غر زدن نیستم. من آدم کتاب خوانی بودم و هستم و هر سری که می رفتم هم کلی خرید می کردم. ولی کنارش این خورد و خوراک هم واقعا مزه می داد. از همان موقع هم نفهمیدم علت غر زدن های مکرر مردم چیست. دوستانی داشتم که خود لای یک کتاب را باز نکرده بودند بعد وقتی می فهمیدند که رفته ام نمایشگاه، قیافه حق به جانب دارانه ای می گرفتند و می گفتند که مردم فقط برای خوردن می آیند آن جا و این حرف ها. یکی نبود به آنها بگوید خب مردم می آیند آن جا کار غیر فرهنگی می کنند، شما بیا و افتخار بده بیا کار فرهنگی بکن و یک کتابی بخر و بخوان! ننشین از دور همه را قضاوت کن. بماند که بخور بخور یکی از فرهنگی ترین کار های روی زمین است و هر که گفته نان مهم تر از هنر و فرهنگ نیست، بدان که حرف مفتی زده است.

خلاصه سال ها گذشته است. تا این که رسید به فکر کنم سال ۹۳ که آن سال پول چندانی نداشتم که بروم نمایشگاه. من دوست داشتم که وقتی می رفتم نمایشگاه کتاب، حداقل، به ارزش پول همان چند سال پیش، حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تومان کتاب بخرم. اصلا کل سال پول جمع می کردم به خاطر همین! ولی به دلایلی سال ۹۳ نرفتم و چقدر هم ناراحت بودم. اصلا اخبار مربوط به نمایشگاه را نگاه نمی کردم. حس بدی داشتم. تا این که رسید به سال ۹۴٫ و این بار خود به خود نرفتم. دیگر مورد مالی نبود. یک دفعه ای کلیت نمایشگاه کتاب برایم رفت زیر سوال. همان طور که کلیت جشنواره فیلم فجر رفته بودم برایم زیر سوال.

واقعا دیگر برایم جذابیتی نداشت که بروم و خریدهای کتاب مثلا سه چهار ماه را انجام بدهم. برای چه؟ چرا شیوه ی تره باری باید با کتاب خریدن رفتار کنم؟!

دلیلش هم مشخص بود. عادت کرده بودم به گردش های هفتگی در کتاب فروشی ها. شهر کتاب و خیابان انقلاب. با خودم می گفتم خب من بروم نمایشگاه و فلان قدر کتاب بخرم، ولی مرد حسابی بقیه سال را چه کنم؟! یا مجبورم الکی بروم کتاب فروشی ها و کتاب بخرم و انبار کنم و قبلی ها را نخوانده فقط دکوری بچینم. یا این که دیگر بی خیال نمایشگاه بشوم.

پس دیگر خرید فله ای کتاب برایم به خاطره ها پیوست.

و خوشبختانه چنین چیزی با من ماند. البته فکر کنم دو سال اخیر که نمایشگاه رفته بود شهر آفتاب. که خب دور بود و من اگر دوباره حوس به سرم می زد دیگر خود به خود نمی رفتم.

حالا رسیده ایم به امسال. الان هم که داغ است. انتشاراتی های محبوبم عکس از غرفه می گذارند و تبلیغ و این حرف ها را دارند. من شاید برای دیدن یکی از مترجم های محبوبم که اتفاقا دستی هم در نوشتن درباره فیلم ها دارد سر بزنم. ولی اگر ببینم دیگر آن مترجم برنامه ای برای دوباره آمدن به غرفه ندارد، اصلا به نمایشگاه نمی روم. چون بروم باز هم حوس می کنم که کتاب بخرم. باید حداقل چند جلدی خرید. و همین چند جلد ممکن است مرا از رفتن های دوره ای به شهر کتاب های شهرم باز دارد.

من درباره کتاب آدم بی اراده ای هستم و دیدن این همه زیبایی، یک دفعه من را هار می کند. با توجه به این که قلاده ای هم ندارم. دوست ندارم میان آن همه کتاب دوست داشتنی رها شوم.

در طول سال کتابم را دانه به دانه و با آرامش و به دور از شلوغی می خرم و با لذت می خوانم.

معرفی کتاب فارنهایت ۴۵۱

سلام دوست عزیز

این کتاب را برای بار دوم خواندم. کتاب خوب را باید و باید و باید بیشتر از یک بار خواند.

و فارنهایت ۴۵۱ یک کتاب خوب است.

کتاب های داستانی درباره هشدار آینده ی بشریت یکی از ساب ژانرهای محبوب است. چه ادبیات و چه سینما. معروف ترین هم که حتما خودت می دانی، ۱۹۸۴ جرج اورول. بعضی از این آثار خیلی منطقی نوشته شده اند و بعضی هم خیلی خودخواهانه. یعنی نویسنده طوری ژست پیامبری پیشگو گرفته که آدم را تا مرز نفرت از این سبک داستان ها می برد!

کتاب های مورد علاقه من درباره این سبک داستانی،  همین فارنهایت ۴۵۱ است و یکی هم کشور آخرین ها اثر پل استر.

فارنهایت درباره زمانی است که آتش نشان ها کارشان خاموش کردن آتش نیست و برعکس، وظیفه اصلی آنها این است که هر چه کتاب در شهر وجود دارد را بسوزانند.

البته تصور داستان علمی تخیلی عجیبی نداشته باش. زیاد از ماشین های پرنده خبری نیست و تفنگ های لیزری هم نداریم. بیشتر درباره فاجعه ای است به نام کتاب نخواندن و این منجر می شود به بی حسی مزمن افراد داستان. رمان آن چنان بلند نیست. ولی نثر هم تصور نکن که خیلی صاف و ساده است. در مقدمه مترجم خواندم که ری بردبری نوشته اش حالت شعر داشت و هنگام ترجمه کار را سخت کرده بود. و انصافا ترجمه ای که من خواندم هم حس یک نثر خوب را داشت و هم جاهایی آن طعم شعری که می گفت هم رعایت شده بود. خلاصه دل نشین است و دوست داری بدانی بالاخره این شخصیت اصلی قرار است مسیرش به کجا ختم شود.

توصیف هایی که در کتاب از آینده و مردم کرده است،  بسیار شبیه به امروز ما است. فقط در این جا ما هنوز کتاب را نمی سوزانیم، ولی با توجه به نخواندن کتاب و تیراژ های ۵۰۰ تایی که تازه همه شان هم فروش نمی رود، تقریبا هیچ فرقی با سوزاندن کتاب ها نداریم.

من عاشق داستان هایی هستم که درباره خود فعل کتاب خواندن باشد. اگر خوب نوشته و پرداخته شده باشد، شاید باعث شود که فردی که اهل کتاب نیست هم بالاخره کنجکاو شود که این شی جادویی که فقط از کاغذ و جوهر تشکیل شده است، رازش چیست.

و فارنهایت ۴۵۱ هم از آن آثار است که شاید افرادی را بیشتر به سمت کتاب خواندن سوق بدهد.

حتما بخوانش و نظرت را برایم بفرست.

پی نوشت

فرانسوا تروفو در سال ۱۹۶۶ یک نسخه سینمایی از این کتاب ساخته است. ولی به جز تک سکانس هایی، به نظرم با گذشت زمان نتوانسته جلو بیاید و بازسازی دوباره از این داستان فکر خوبی بود که توسط شبکه HBO انجام شده است. کارگردان فیلم، یک ایرانی به نام رامین بحرانی است و فیلم نامه اقتباسی را به همراه امیر نادری که حتما با فیلم عالی دونده او را می شناسی، نوشته است. و با توجه به بازی مایکل شانون و مایکل بی جوردن، قطعا فیلم دیدن دارد. ( آخرین تریلر نسخه سینمایی را از این جا ببین و کتاب را هم می توانی از این جا تهیه کنی)

قربانت، مجید.

تحقیق کلاسیک!

برای عشق فیلم ها یک کانال خوب یوتیوب هست به اسم Every frame a painting. مدت زیادی بود که این کانال ویدیو جدیدی نذاشته بود. و منظورم از مدت زیاد فکر کنم یک سالی هست. تا اینکه چند روز پیش خالقان این کانال ( تونی زو ، تیلور راموس) مطلبی رو در سایت مدیوم گذاشتن و رسما اعلام کردن که کانال دیگر فعالیتی نخواهد داشت. این دو نفر می خواستن به عنوان آخرین ویدیو از روش کار و تهیه ویدیو ها توضیح بدن که وقت نکردن این کار رو انجام بدن و فقط متنی رو که برای کارشون آماده کرده بودن در اختیار بقیه قرار دادن.

خیلی صادقانه توضیح دادن که بعد از سه سال دیگه از ساختن این نوع ویدیو خسته شدن و دنبال کارهای دیگه ای رفتن. اما یک قسمت در متن هست که نظرم رو جلب کرد. در جایی درباره تحقیق کارهاشون صحبت کردن که درد دل خیلی ها از جمله خودم هم هست.

عکسی رو از کارهای باستر کیتون ( بازیگر فقید فیلم های کمدی صامت )گذاشتن و گفتن که به صورت آفلاین تحقیق کنید. برای هر کاری که می خواهید انجام بدین بهترین مقصد کتاب فروشی و کتاب خانه ست.

در متن اشاره کرده که درصد زیادی از مطالب در اینترنت تکراری هست و در سایت های مختلف تکرار شده، مخصوصا مطالب سینمایی. پس فقط بهتره برید سراغ تحقیق به شیوه کلاسیک. کتاب بخرید یا از کتاب خانه قرض بگیرید. از دوستان و آشنایانی که ممکنه کتاب بدردبخور درباره کاری که می خواهید انجام بدید داشته باشن، بپرسید. شاید یک کتاب نایاب پر از مطالب ریز و درشتی که در هیچ سایت اینترنتی نیست پیدا کنید.

خودم برای نوشتن یک نمایش نامه که شخصیت های واقعی داخلش هستن، اولین مقصدم  طبق معمول اینترنت بود، نه اینکه میخواستم از محیط آنلاین چیزی بردارم، فقط کنجکاو بودم ببینم چه مطالبی ازشون هست، و خب درست حدس زدید، یا مطلب مفیدی نبود یا اگر هم بود در حد نکات تکراری بود که بارها تکرار شده بود. اما وقتی رفتم سراغ کتاب های تاریخ سینما، و مستند هایی که درباره این شخصیت ها وجود داره رو دیدم. خیلی از ابهاماتم برطرف شد و کلی به روند نوشتنم کمک کرد.

جست و جو در گوگل و مقاله ای رو انتخاب کردن و پرینت گرفتن خیلی آسون هست. من کاری ندارم که شاید دانشجو باشید و یکی از استاد های مثلا با سواد شما گفته یک تحقیق مسخره از یک موضوع مسخره تر براش ببرید. اگر مطمئن هستید که اون تحقیق نه به درد دنیاتون می خوره و نه به درد آخرت! پس بهتره یک نوشته رو حاضر و آماده پرینت بگیرد و تحویل استادتون بدید. ( این مثال رو زدم چون دقیقا یکی از دوستان خودم که رشته ادبیات نمایشی می خونه، استادی از درس های عمومی، بهشون گفته درباره یک نوع از بیماری تحقیق کنن و براش مطلب ببرن! یاد دوران راهنمایی دبیرستان خودم افتاده بودم!)

اما اگر کاری رو دارید انجام میدید که بهش عشق دارید و نیاز به تحقیق بیشتر داره، پس خواهشا عجله رو کنار بزارید و مدتی رو بین صفحات کتاب های مرجع بگذرونید. احتمال زیاد جواب خیلی بهتری پیدا می کنید.

فرمین: موش کتاب خوان ( ماجراهای یک شهر نشین غربتی)

  • نویسنده: سم سوچ
  • مترجم: پوپه میثاقی
  • نشر: مرکز

……………..

  • دوستان عزیزم حتما این جمله معروف رو شنیدید که میگن کتاب رو از روی جلدش قضاوت نکن. خب من توخالی تر از این حرفام و این کتاب رو فقط و فقط به خاطر جلد بامزه اش خریدم که دقیقا عین نسخه خارجی کتاب هم هست.
  • در نگاه اول به نظر میاد کتاب کودک هست. ولی نیست. هر چند تاثیر مترجم هم هست. چون در نسخه اصلی اسم کتاب فقط هست فرمین: ماجراهای یک شهر نشین غربتی، و مترجم برای شیرفهم کردن بیشتر خواننده؛ موش کتاب خوان رو هم اضافه کرده. در کل بگم که درسته شخصیت اصلی موش هست و داستان هم خود به خود کمدی میشه، اما هر چقدر که میریم جلوتر، فضا فلسفی تر و تاریک تر میشه. جوری که اواخر کتاب به این نتیجه رسیده بودم که یکی از ناامید کننده و تلخ ترین داستان هایی هست که خوندم!
  • حالا خوبه یا بد یا معمولی؟ دقیق نمی تونم بگم. اما قطعا بد نیست. خیلی روان جلو میره و سرگرم می کنه. ارزش خوندن رو هم داره. داستان پرش نداره. نویسنده ذهن پریشانش رو برای ما به اشتراک نذاشته و کتاب های معاصری که می خونم ( مخصوصا از نویسنده های وطنی) پر از پرش مغزی هست. خوشبختانه اثر صاف و صادقی هست.
  • یک مسئله دیگه رو هم باید در نظر بگیرید که این کتاب برای کتاب خوان ها جذاب تره تا اونایی که کتاب نمی خونن. مثل فیلم هایی که به سینما ادای دین می کنن و اهلش باشید از تک تک فریم ها لذت می برید، این اثر هم همین طور هست. اما شاید یک مزیت بزرگ هم داشته باشه که بعضی ها رو به سمت کتاب خوانی هل بده. یعنی از هر دو طرف سود دهنده ست.
  • من عاشق آثاری هستم که داخلش با کتاب سر و کار باشه. در رمان ها، فیلم ها، بازی ها، انیمیشن ها و سریال ها. مثلا شخصیتی که زیاد فیلم ببینه ( مثل خودم) اون قدر جذاب نیست تا شخصیتی که ببینم در سکانسی در حال کتاب خواندن هست. فرم هنری مورد علاقه من سینما هست اما کتاب رو جدا از همه این ها می دونم. نه میشه گفت هنر هست نه میشه گفت نیست. یک شئ افسانه ای یا جادویی هست. و در موش کتاب خوان با کلی کتاب و یک کتاب فروشی سر و کار داریم. همین هست که جذابش کرده. ارجاع به کتاب در هر اثر خوبی باید باشه. هر چقدر بیشتر بهتر.