کالبد شکافی جین دو ( زن ناشناس) – The Autopsy of Jane Doe

در زبان انگلیسی به اشخاص یا اجساد ناشناخته مونث، جین دو و مذکر، جان دو می گویند. علتش را نمی دانم. ولی کنجکاو شدم حداقل در ویکی پدیا هم شده درباره اش بخوانم که اصلا چه شد که این طوری شد.

بگذریم.

آیا این فیلم جزو وحشتناک ترین آثاری بود که اخیرا در این ژانر دیده ام؟

قطعا

مسئله این جاست که فیلم برای این که ترسناک تر باشد. باید تعداد شخصیت ها و لوکیشن های کمتری داشته باشد. می توان چنین فرمولی را از بهترین ویدیو گیم های این ژانر یاد گرفت.

رزیدنت اول یک تا چهار برای چه موفق بود؟ سایلنت هیل های اولی چطور؟ چرا بعد از شکست و ناامیدی طرفداران از شماره ۵ و ۶ بازی های رزیدنت اویل، سازندگان خیلی هوشمندانه رفتند و شماره ۷ را در فضای بسته ساختند و دوباره ستایش ها شروع شد؟

چون تعداد شخصیت ها کمتر بود و لوکیشن ها همینطور. حالا شاید سوال پیش بیاید که رزیدنت اویل ۲ و ۳ و ۴ که اتفاقا لوکیشن زیاد داشتند. یا سایلنت هیل که یک منطقه بزرگ است.

خب درست. اما بیشترین اتفاقات ترسناک همان بازی ها هم در فضای بسته داستان رخ می داد. لئون اسکات کندی وقتی در خانه ای گیر افتاده بود و زامبی ها به او حمله می کردند ترسناک تر به نظر می رسید تا این که در خیابان ها و روستا قدم می زد.

و همینطور بهترین فیلم های این ژانر را به یاد بیاورید؟ جن گیر، درخشش، سقوط مردگان زنده، بچه رزمری و غیره.

ترس در کلوزآپ معنا می دهد و نه در لانگ شات. یا حداقل تصور و تعریف من این است.

حالا با فیلم کالبد شکافی زن ناشناس طرف هستیم و به درستی در یک فضای بسته درگیر یک ماجرای ترسناک افتاده ایم. پدر و پسری که رزق و روزی شان از طریق شکافتن اجساد می گذرد، جنازه ی زنی را تحویل می گیرند که معلوم نیست اسمش چیست. چرا مرده است. چه زمانی مرده است و غیره.

من وقتی تعریف استیون کینگ را از این فیلم خواندم کنجکاو به دیدنش شدم. چون نمره فیلم در سایت آی ام دی بی ۶ است. البته من معمولا فیلم هایی که بالای ۶ باشد را می بینم و کاری به نمره این سایت ندارم. اما در هیچ وقت فکر نمی کردم که بخواهم این فیلم را ببینم. قبلا پوسترش را دیده بودم و فکر می کردم که با یکی دیگر از بنجل های ژانر طرف هستم. که اشتباه می کردم. کالبد شکافی خوش ساخت است. مدت زمان به اندازه ای دارد. خسته کننده نیست. هر لحظه هیجان و دلهره و ترس را به وجودت می اندازد. معما دارد و دوست داری بفهمی که این جنازه لعنتی بالاخره قضیه اش چیست. شخصیت پردازی شاهکاری ندارد اما پدر و پسر این داستان را می توان به راحتی دوست داشت و نگرانشان شد.

کاگردانی خوب یعنی همین. که داستانی مختصر و مفید داشته باشی با لوکیشنی کم. و یک راست بروی سر اصل مطلب. تنها هیجان اصلی داستانت یک جنازه باشد که از اول تا آخر فیلم روی تخت دراز کشیده است و هر چند وقت یک بار یک کلوزآپ از صورت و آن چشمان توسی رنگ ترسناکش نشان بدهی و فیلمت اصلا هم خسته کننده نشود. البته چند جا از این ترس های به اصطلاح یوهویی داشت که متاسفانه فیلم های این ژانر یکی در میان دچارشان هستند. نمی دانم فشار تهیه کننده هاست یا نه. اما واقعا این ترس ها جواب گو نیست و اگر از حد زیادی بگذرد فیلم را دارای تاریخ مصرف می کند. هر چقدر ترس یوهویی کم تر باشد، ماندگاری فیلم های این ژانر بیشتر است. ترس باید در وجودت رخنه کند. مانند همین نماهای کلوز آپی که از جنازه زن ناشناس این فیلم گفتم. هیچ اتفاقی نمی افتد. فقط بارها و بارها تکرار می شود و بالاخره وارد ناخودآگاه تماشاگر می شود و ذره ذره از روح ما می مکد! که البته نوش جانش.

داستان این پدر و پسر و جنازه ای که روی دستشان مانده است حسابی دیدن دارد. ترجیحا تنها نبینید. یا اگر تنها می بینید، سعی کنید در منزل یکی با شما باشد. خلوت گزیدن و انزوا با دیدن بعضی آثار ترسناک جور در نمی آید. نمونه اش همین فیلم.

Deliverance – رستگاری

سلام دوست خوبم

این فیلم به نظرم یکی از ترسناک ترین کارهایی بود که دیده بودم و باورت نمی شود بگویم در چه حد!

در صورتی که وقتی این فیلم را گرفتم و پوستر و بازیگران کار را دیدم. اصلا به نظرم در ژانر وحشت نمی گنجید. بیشتر می خورد ماجراجویانه باشد.

شاید بتوان این فیلم را هنری ترین اسلشر تاریخ سینما نامید. البته هیچ قانون اسلشری این جا رعایت نشده است. مثلا:

حتما باید یک یا چند دختر زیبا داشته باشیم که تا پایان فیلم کشته شوند – که نداریم.

حتما باید قاتل با ماسک یا صورتی زشت و ترسناک داشته باشیم – که نداریم.

پر از قتل هایی از خون و دل و روده – که نداریم

شخصیت های به شدت ابله – که نداریم

با همه این حرف ها بیشتر به روند فیلم های اسلشری شبیه است. در هر صورت ماهیت فیلم تو را به ترس می اندازد. باید به تو هشدار بدهم که در فیلم اتفاقات بد و زننده ای رخ می دهد. اصلا به درد دیدن با خانواده، همسر یا یار دل نازکت نمی خورد. تنها ببین یا با رفیقی که می دانی هم سلیقه تو است.

از بابت فنی این فیلم یک شاهکار است. من حس می کنم هشتاد درصد حرکات دست و پای بازیگران هم توسط جان بورمن کارگردانی شده است. یعنی حتی جهت باد و آن رود خروشان که شخصیت ها با قایق پارویی حسابی در داخلش جولان می دهند همینطور. حتی شاخه برگ هم درست در قاب ظاهر می شود. معنی درست و دقیقی از استفاده بهینه از قاب دوربین فیلم برداری به طوری که وقتی روی صفحه و در برابر چشمان تماشاگر ظاهر می شود، حیرت زده شوی. منظورم هم با قاب های زیبا نیست. منظورم میزانسی دقیق و حساب شده است حالا حتی اگر زیبا هم نباشد.

دیدن این فیلم ها آدم را متواضع می کند. اگر مانند من هدفت است که روزی فیلمی بسازی باید آثار عالی ای را ببیتی تا بفهمی که چقدر بی سواد و نادان هستی درباره سینما. با دیدن بهترین فیلم های ممکن آن “خود” فیلم سازت را تحقیر کنی. آن قدر شاهکار ببین تا منیت تو هر روز و هر روز کمتر شود و بعد تازه شروع کن به تجربه اندوزی و سیاه مشق سینمایی.

و این فیلم از همان نوع آثار بدردبخور و استوار است که حسابی حالت را جا می آورد و تمام باد فیلم سازی ات را خالی می کند و به راحتی بهت می فهماند که هنوز هیچی نمی دانی. البته این ها را چون مثل خودم جوان هستی و در شروع راه می گویم. وگرنه که افراد با تجربه نیازی به شاهکار دیدن ندارند. ماشالله با تجربه ها، سینماهای ایران را با شاهکارهای خود قبضه کرده اند!

ترجمه این فیلم می شود رستگاری. و با توجه به اِلمان های مذهبی موجود در فیلم، کاملا مشخص است که منظورش چیست. یعنی قرار نیست ما بشنویم رستگاری و با این فیلم های معناگرای مزخرف رو به رو شویم. هم داستان هیجان انگیز داریم. هم تعقیب و گریز و اکشن. هم شخصیت پردازی درست. هم معنا و محتوا که همه این ها به درستی در هم تنبیده شده است.

فکر کنم با این توصیف ها بشود رستگاری را یکی از تعریف های درست از فرم و محتوا در سینما نامید. البته خودت خوب می دانی که از درگیر شدن با “کلمه ها” در سینما بیزارم. سینما بیشتر برای من جنبه عمل گرایی و واقعیت موجود جذاب است. این بازی های فرمی و محتوایی بیشتر به درد کلاس درس و مقاله می خورد.

رستگاری فیلم مردانه ای است. هیچ بویی از زنانگی و حتی لطافت نداریم. خشن است. مثل یک مرد نکبت انگیز واقعی! فیلم درباره سفر است. درباره ایمان است. درباره انسانیت و کمبود آن. درباره شجاعت و ترس. درباره انگیزه و عمل. درباره دوستی و دشمنی و تظاهر. درباره تقدیر و تصادف و همین طور می توان به خاصیت هایش افزود.

اگر کار را دیدی و نکات جدید به ذهنت رسید، حتما برایم درباره شان بنویس.

قربانت. مجید

بیدار شو آرزو

سلام دوست عزیز

کیانوش عیاری برای چندمین بار من را حیرت زده کرد و باعث شد دوباره فکر کنم که آیا کارگردانی بهتر از او در ایران می شناسم؟

که جوابم خیر است.

 با اختلاف بالا، عیاری بهترین و حرفه ای ترین فیلم ساز تاریخ سینمای ایران است. از این اصطلاحات منتقدانه یا ژورنالی که عیاری، عیار سینمای ایران است  و این حرفا نمی زنم چون خیلی کلیشه ای است! حالا بروم سراغ فیلم و بگویم که چه لذت بردم از معنای واقعی سینمای واقع گرا. در فیلم بیدار شو آرزو ما خیلی مستقیم و بدون هیچ رو دربایستی با فاجعه زلزله بم ( و کلا فاجعه ای به نام زلزله در ایران) آشنا می شویم. فیلم حکم سیلی محکمی دارد در دهان من و تو و همه مردم.

از دیدن فیلم خجالت می کشیدم. هم از مملکتم، هم از خودم.

در حیطه خودشناسی دو سری آثار وجود دارد. یکی که به به و چه چه است و حالت را خوب می کند. یک سری آثار هم هست که مستقیم می زند وسط ناراحتی درونی تو و چنان حالت را دگرگون می کند که ممکن است از شدت ترس و محکمی ضربه درونی، به آن اثر فحش بدهی و فراموشش کنی و بروی سراغ دیدن همان چیزی که به به  و چه چه است. ( مثلا آثار محمد جعفر مصفا حکم چنین چیزی را دارد. اگر متوجه حرف های ایشان بشوی، مدتی زیاد حالت خراب می شود و می فهمی که عجب درون پوچی داری. ولی به هر حال ضربه محکم باعث می شود که از خواب خیال خود بیدار شوی و با واقعیت موجود هر طوری که هست ارتباط برقرار کنی)

بیدار شو آرزو همین اثر گذاری را دارد. آینه ای تمام قد از بیرون و درون انسان رو به رویش قرار می دهد و این که بتوانی این وضعیت را تحمل کنی دل شیر می خواهد و شجاعت و اعتراف به این که همه ما مقصر هستیم. چیزی که در این فیلم از لحاظ سینمایی برایم جذاب بود تعدیل کردن هر چه بیشتر داستان بود. یعنی درام به آن معنای کلاسیک نداریم و فقط در این موقعیت بحران زده قرار می گیریم. به عنوان نمونه، شخصیت مهران رجبی به راحتی می توانست کمی اکشن ماجرایش بیشتر شود و مثلا به زندان بر نمی گشت و فراری باقی می ماند و خلاصه از این حرف ها. و من هم با این که طرفدار داستان پردازی هستم. این جا همان بهتر که اصلا به این مسائل پرداخته نشد و همه چیز همانی بود که باید می بود.

در دیگر شاهکار کیانوش عیاری یعنی خانه پدری، در اوج تلخی داستان، ما با بعضی لحظه های خنده دار رو به روی می شویم. مثلا یادم است در اوج دعوا، شخصیت پدر که مهدی هاشمی بازی اش می کرد، با قاشق پر از برنجش آمده بود و در عین این که عصبانی بود و حیران، از طرفی هم مواظب بود که برنجش زمین نریزد! خلاصه از این ریزه کاری های بامزه حتی در فیلم تلخ بیدار شو آرزو هم هست. اما دیگر این جا صحنه طوری چیده نشده که ما بخندیم. بلکه اتفاقاتی که رخ می دهد و همه چیز به طور طبیعی پیش می رود خواه ناخواده ما را به خنده ای می اندازد، اما باز تاکید کنم که به قدری فیلم واقعی و دردناک است که حداقل آن چند لبخند هم به راحتی روی لبان من ننشست!

برای همین است که می گویم این بیدار شو آرزو اوج واقعی بودن و زندگی ست. یکی از بهترین تجربه های من در سینما.

خدا را شکر که تجربه دیدن سه فیلم از کیانوش عیاری را روی پرده سینما داشته ام. بیدار شو آرزو، خانه پدری و بودن یا نبودن. اما این که بیدار شو آرزو بعد از نه سال در هنر تجربه اکران شود واقعا رسمش نیست. این که خانه پدری این همه سال توقیف باشد همین طور.  کیانوش عیاری از هنرمندی و تجربه گری سال هاست فاصله گرفته و اندازه اش در حد گسترده ترین اکران ممکن در ایران است.

نمی دانم این فیلم تا چه مدت در گروه هنر و تجربه اکران است. ولی دوست خوبم، اگر یادت ماند، هر روز سایت سینماتیکت را ببین و اگر تک سانسی از این فیلم پیدا کردی، حتما وقت طلایی ات را برای دیدنش خالی کن چون فرصت بی نظیری است.

قربانت. مجید