شیرینی برای شیطان – The Devil’s Candy

یکی از المان های تکراری در فیلم های ژانر ترسناک، مذهب است. واقعا برای نمونه واضح باید جن گیر را مثال بزنم؟! مثال های جدید تر هم هست. مثلا فیلمی که با توجه به شخصیت راهبه کانجورینگ ۲ ساخته شده است و به زودی اکران می شود.

در یکی از پست هایم درباره نشان دادن شخصیت مرگ در فیلم ها نوشته بودم و گفتم به نظرم اصلا شدنی نیست. شیطان را هم می توانید اضافه کنید. شیطان قرمز شاخ دار که دیگر نمادی است برای کودکان که فکر نکنم با هوش بالای کودکان این زمانه، کارآمد باشد.  شیطان هم جزو عناصر ضد تصویری است. اصلا وقتی ما او را نشان بدهیم تمام اباهتش فرو می ریزد حالا هر چقدر هم هولناک باشد. بهترین تصویر و نمادی که از نیروی شیطانی دیده ام چشم سائورون است در ارباب حلقه ها. کلا این سه گانه شاهکار به درستی شر را به تصویر کشیده و هیچ وقت دیگر ندیدم که فیلمی بتواند به چنین قدرتی از تجسم شر برسد.

حالا برویم سراغ شیرینی برای شیطان.

این فیلم به شدت مذهبی است. تیتراژ پایانی فیلم هم که تصاویر کتاب کمدی الهی دانته است رسما رویکرد سازندگان به این داستان را روشن می کند. اما نگاه سینمایی که این فیلم نسبت به مذهب و شیطان داشته است، درست و تاثیر گذار از آب در آمده است. به قدری این جنبه از فیلم خوب است که متاسفانه شخصیت های انسانی(در مقابل فضای مذهبی و متافیزیکی داستان) آن چنان خوب پرداخته نشده اند. البته در حد فاجعه نیست. خانواده سه نفره این فیلم که در چنگال پیرپسر شیطان زده گرفتار می شوند، دوست داشتنی هستند و می توان نگرانشان شد. اما نه آن قدر قوی که یک رابطه احساسی با آن ها برقرار کنیم. شخصیت های خانواده وقتی درگیر می شوند، انگار ما ناظری هستیم که از دور داریم فاجعه ای را تماشا می کنیم و هر کاری کنیم دستمان نمی رسد و آن چنان با آدم ها آشنا نیستیم که هنگام آسیب دیدنشان آدرنالین خونمان بالا بزند.

شیطانی که در این فیلم حضور دارد در حد زمزمه هایی ترسناک که گویی دارد وردی جادویی را می خواند در ذهن شخصیت منفی و گاهی وقت ها ذهن شخصیت پدر حضور دارد. نقش پدر را ایتان امبری بازی کرده است که با توجه به کلاه گیسش و اتفاقاتی که می افتد، کاملا مطمئن می شویم نماد حضرت مسیح است. البته شاید این قدر واضح ارجاع دادن به مذهب به مذاق بعضی ها خوش نیاید.

پس دوباره برویم سر اصل مطلب.

شیطان در این فیلم فقط زمزمه است و ما او را نمی بینیم. اتفاقا صدایی که برای زمزمه شیطان انتخاب شده است بسیار تاثیر گذار است و به اصطلاح آدم را می گیرد.

این فیلم آن چنان هم نیازی به ترساندن تماشاگر نمی بیند و بیشتر می خواهد یک فضای دلهره آور مذهبی را برای ما نشان بدهد. فضاسازی فیلم واقعا خوب بود. نماهای خاص با نور پردازی که کل فیلم را بیشتر شبیه به نقاشی های غریب و پر از رمز و راز کلیسا ها کرده بود.

تنها نکته منفی این فیلم همان بحث داستان و شخصیت پردازی بود که متاسفانه در این کار زیر خروار خروار نماد و نمای خاص ناپدید شده بود. اما با همه این اوصاف قطعا ارزش دیدن داشت. حداقل متفاوت بود و به خاطر فضای غریبش هم در ذهن حک می شود. مثلا احتمالا روزی از من بپرسند یکی از فیلم های شاخص ترسناک با تم مذهبی که دیده ای چه بود فکر کنم این فیلم را همیشه مثال خواهم زد.

کالبد شکافی جین دو ( زن ناشناس) – The Autopsy of Jane Doe

در زبان انگلیسی به اشخاص یا اجساد ناشناخته مونث، جین دو و مذکر، جان دو می گویند. علتش را نمی دانم. ولی کنجکاو شدم حداقل در ویکی پدیا هم شده درباره اش بخوانم که اصلا چه شد که این طوری شد.

بگذریم.

آیا این فیلم جزو وحشتناک ترین آثاری بود که اخیرا در این ژانر دیده ام؟

قطعا

مسئله این جاست که فیلم برای این که ترسناک تر باشد. باید تعداد شخصیت ها و لوکیشن های کمتری داشته باشد. می توان چنین فرمولی را از بهترین ویدیو گیم های این ژانر یاد گرفت.

رزیدنت اول یک تا چهار برای چه موفق بود؟ سایلنت هیل های اولی چطور؟ چرا بعد از شکست و ناامیدی طرفداران از شماره ۵ و ۶ بازی های رزیدنت اویل، سازندگان خیلی هوشمندانه رفتند و شماره ۷ را در فضای بسته ساختند و دوباره ستایش ها شروع شد؟

چون تعداد شخصیت ها کمتر بود و لوکیشن ها همینطور. حالا شاید سوال پیش بیاید که رزیدنت اویل ۲ و ۳ و ۴ که اتفاقا لوکیشن زیاد داشتند. یا سایلنت هیل که یک منطقه بزرگ است.

خب درست. اما بیشترین اتفاقات ترسناک همان بازی ها هم در فضای بسته داستان رخ می داد. لئون اسکات کندی وقتی در خانه ای گیر افتاده بود و زامبی ها به او حمله می کردند ترسناک تر به نظر می رسید تا این که در خیابان ها و روستا قدم می زد.

و همینطور بهترین فیلم های این ژانر را به یاد بیاورید؟ جن گیر، درخشش، سقوط مردگان زنده، بچه رزمری و غیره.

ترس در کلوزآپ معنا می دهد و نه در لانگ شات. یا حداقل تصور و تعریف من این است.

حالا با فیلم کالبد شکافی زن ناشناس طرف هستیم و به درستی در یک فضای بسته درگیر یک ماجرای ترسناک افتاده ایم. پدر و پسری که رزق و روزی شان از طریق شکافتن اجساد می گذرد، جنازه ی زنی را تحویل می گیرند که معلوم نیست اسمش چیست. چرا مرده است. چه زمانی مرده است و غیره.

من وقتی تعریف استیون کینگ را از این فیلم خواندم کنجکاو به دیدنش شدم. چون نمره فیلم در سایت آی ام دی بی ۶ است. البته من معمولا فیلم هایی که بالای ۶ باشد را می بینم و کاری به نمره این سایت ندارم. اما در هیچ وقت فکر نمی کردم که بخواهم این فیلم را ببینم. قبلا پوسترش را دیده بودم و فکر می کردم که با یکی دیگر از بنجل های ژانر طرف هستم. که اشتباه می کردم. کالبد شکافی خوش ساخت است. مدت زمان به اندازه ای دارد. خسته کننده نیست. هر لحظه هیجان و دلهره و ترس را به وجودت می اندازد. معما دارد و دوست داری بفهمی که این جنازه لعنتی بالاخره قضیه اش چیست. شخصیت پردازی شاهکاری ندارد اما پدر و پسر این داستان را می توان به راحتی دوست داشت و نگرانشان شد.

کاگردانی خوب یعنی همین. که داستانی مختصر و مفید داشته باشی با لوکیشنی کم. و یک راست بروی سر اصل مطلب. تنها هیجان اصلی داستانت یک جنازه باشد که از اول تا آخر فیلم روی تخت دراز کشیده است و هر چند وقت یک بار یک کلوزآپ از صورت و آن چشمان توسی رنگ ترسناکش نشان بدهی و فیلمت اصلا هم خسته کننده نشود. البته چند جا از این ترس های به اصطلاح یوهویی داشت که متاسفانه فیلم های این ژانر یکی در میان دچارشان هستند. نمی دانم فشار تهیه کننده هاست یا نه. اما واقعا این ترس ها جواب گو نیست و اگر از حد زیادی بگذرد فیلم را دارای تاریخ مصرف می کند. هر چقدر ترس یوهویی کم تر باشد، ماندگاری فیلم های این ژانر بیشتر است. ترس باید در وجودت رخنه کند. مانند همین نماهای کلوز آپی که از جنازه زن ناشناس این فیلم گفتم. هیچ اتفاقی نمی افتد. فقط بارها و بارها تکرار می شود و بالاخره وارد ناخودآگاه تماشاگر می شود و ذره ذره از روح ما می مکد! که البته نوش جانش.

داستان این پدر و پسر و جنازه ای که روی دستشان مانده است حسابی دیدن دارد. ترجیحا تنها نبینید. یا اگر تنها می بینید، سعی کنید در منزل یکی با شما باشد. خلوت گزیدن و انزوا با دیدن بعضی آثار ترسناک جور در نمی آید. نمونه اش همین فیلم.

A Quiet Place – یک جای آرام

اگر اهل خواندن درباره فیلم ها باشید احتمالا این نکات درباره این فیلم زیاد به چشمتان خورده است:

۱ – امیلی بلانت در نقش مادر و جان کرازینسکی در نقش پدر و همچنین کارگردان فیلم، در زندگی واقعی خود زن و شوهر هستند.

۲ – فیلم وامدار آثار دیگر از جمله فیلم نشانه ها اثر ام نایت شیامالان است.

من هم این نکات را خیلی کوتاه همین جا نوشتم که دیگر مجبور نباشم آن ها را در نوشته ام تکرار کنم.

یک جای آرام یکی از بهترین آثاری بود که در این چند وقت دیده ام. هر چند که گاهی اوقات هیچ منطقی در روایت و حرکات شخصیت ها مخصوصا دختر کر و لال این خانواده با بازی میلیسنت سیمونز وجود ندارد. طوری که دیگر حرص بیننده در می آید که آقا جان! نکن. این کار را نکن. الان اتفاق بدی می افتد. بی خیال.

ولی چون ما داریم فیلم تماشا می کنیم و قرار نیست به خاطر حرص ما تغییری در داستان رخ بدهد پس غر زدن را به همان ایراد گرفتن از فیلم نامه بسنده می کنیم.

هر چند خدا را شکر که زمان فیلم به اندازه است( یک ساعت و نیم)‌. نقطه قوت این فیلم فضا سازی و بستری است که برای داستانش فراهم کرده. یعنی ما داستان خاصی نداریم. قضیه بقا به هر قیمتی است. اصلا شخصیت ها تقریبا زندگی بدوی دارند.

یعنی پدر که کارش شکار است. و جایی هم پسر کوچکش را می برد که به او هم این کار را یاد بدهد.  دختر کوچک کمی سرتق است که با توجه به ناشنوا بودنش باید به او حق داد. و مادر هم که حامله است و در خانه می ماند و کارهای خانه را سر و سامان می بخشد.

همین!

حالا نکته اساسی این جاست که برای بقا نباید از گرگ و خرس در امان باشند. هیولاهایی به زمین آمده اند و همه جا را ویران کرده اند ( فیلم بعد از گذشت ۸۹ روز از نابودی شهر شروع می شود) و این هیولاها قدرت شنوایی بالایی دارند و شما یک سر و صدایی ازت دربیاید به سرعت می آیند و تکه و پاره ات می کنند.

پس با یک فیلم کم دیالوگ طرفیم ( شاید سر جمع دیالوگ های این فیلم دو صفحه بشود ) و بیشتر تصویر داریم.

و این است لذت این فیلم

عصاره سینما دارد. یعنی تعریف داستان با تصویر و حرکات دوربین و بازیگران. این اثر یک دلهره نابی ایجاد می کند که تماشایی است و نه گوش دادنی. هسته اصلی داستان که کلا بر دلهره بنا شده است ( سر و صدا مساوی است با مرگ) و این وسط کلی دلهره های ریز و درشت دیگر مثل حاملگی زن داستان. گم شدن پسر. میخ روی پله و غیره.

هیچکاک اگر این فیلم را می دید به احتمال قوی حسابی از این کار تعریف می کرد.

در این یک سال اخیر من دو فیلم دیده ام که بیشتر روی قصه گویی با تصویر استوار است. یکی همین فیلم و دیگری فیلم عالی دانکرک اثر کریستوفر نولان. برای نسلی که حال و حوصله دیدن فیلم های صامت را ندارد و نمی داند که چه لذتی را دارد از دست می دهد. حداقل دیدن این آثار می تواند کمک کند که کمی اصول سینما را هم بدانیم. یک جای آرام به قدری من را برد به شالوده اصلی اختراع سینما که در اصل برای قشر کارگر بود و با پول اندک می رفتند داخل سالن و یک لذتی می بردند. هم داستان ساده. هم دیالوگ کم. هم هیجانی. هم خانوادگی.

فیلم من را هم یاد بازی کنسول PS3   یعنی The Last of Us. انداخت. مخصوصا هیولاهایش.

من خیلی خوشحالم که از این کار خیلی زیاد ستایش شد. وسط این همه فیلم های دی سی و مارول دیدن این تیپ آثار بسیار لذت بخش است. مثلا Get Out آن چنان شاهکاری از نظر من نبود. ولی چون در ژانر ساخته شده بود و خوش ساخت و تر و تمیز هم بود. خیلی خوشحالم که اسکار بهترین فیلم نامه را گرفت. این نشان دهنده این است که بالاخره آن روشن فکرهای سینما که به فیلم های ژانر اخ و تف می اندازند، بالاخره دارند سر عقل می آیند. ولی به شرطی که این بها دادن ادامه پیدا کند. یعنی یک فاز یک دفعه ای نباشد که به خاطر مسائلی خارج از هنر و سینما یک فیلمی جایزه بگیرد و بعد از فصل جوایز بعد، دوباره روز از نو روزی از نو. بها دادن به ژانر و به رسمیت شناختنش در میان محفل روشن فکرهای دوزاری باعث می شود که خود به خود آثار بهتری در این رابطه تولید شود. بها دادن به فیلمی مثلی یک جای آرام خیلی از نویسنده ها و فیلم سازها جوان تر تشنه ژانر را امیدوار می کند که آن ها هم می توانند این سبکی فیلم بسازند و علاوه بر گیشه، در فستیوال ها هم تحویل گرفته شوند. ولی اگر دوباره این بها دادن  فراموش شود، متاسفانه آثار بنجل ژانر به همان روال قبل تولید می شوند که فقط به فکر خالی کردن جیب یک سری تماشاگر است.

Revenge – انتقام

خانم کورالی فارگیت که اهل فرانسه هم هست به عنوان فیلم اولش چه کار درجه یکی ساخته است.

آمریکایی ها اصطلاحی دارند که فیلم هایی که داستانشان درباره انتقام است را revenge flick می نامند و از این سری آثار  انتظاری نمی رود جز همان انتقام درست و حسابی.

این فیلم از اسمش هم پیداست قرار است چه باشد. پر از خون و خونریزی و تعقیب و گریز و انتقام ناب که فقط در فیلم ها مشاهده اش می کنیم. چون در دنیای واقعی چنین چیزهایی اصلا دیدن ندارد و از انسانیت دور است. فقط در هنر است که ما به راحتی از انسانیت جدا می شویم و می توانیم کیفش را هم ببریم.

من در این کار کلی ارجاع و ادای دین به فیلم های دیگر را دیدم. از مد مکس گرفته تا آخرین خانه سمت چپ. تپه ها چشم دارند. من روی قبر تو تف می کنم و فیلم های جان کارپنتر. تازه یاد the bad batch  آنا لیلی امیر پور هم افتادم و همچنین این فیلم که درباره اش قبلا نوشته ام.

خلاصه که عشق و حال است برای خوره فیلم ها.

داستانش هم که دیگر گفتن ندارد. دختری مورد آزار قرار می گیرد و می رود سراغ انتقام از آن عوضی ها.

اما جذابیت و تفاوتش در این است که این خانم جوان اصلا به دنبال انتقام نبود. فقط می خواست فرار کند. اما اتفاقاتی پیش می آید که خود به خود در مسیر انتقام قرار می گیرد. و خوشبختانه در طول این فیلم دختر تبدیل به یک ابرقهرمان مسخره نمی شود که زمین و زمان را بهم بریزد. خیر. حتی آن قسمتی هم که زخمش را می سوزاند تا از خون ریزی خود جلوگیری کند، کاملا با عقل جور در می آید. این خانم در طول این فیلم اشتباه می کند. کتک می خورد. درد می کشد و همین جذابیت فیلم را دوچندان کرده است.

اگر اهل خون و خون ریزی سینمایی اما از نوع شیک و درست درمانش هستید، سریع بروید و کار را ببینید ولی اگر روحیه لطیف دارید، بی خیال دیدنش شوید.

آثار ترسناک دیگری هم هستند که هم بیشتر می ترساند و هم خون ریزی ندارد. انتقام اصلا فیلم ترسناکی نیست. اما در زیر شاخه این ژانر قرار می گیرد.

نکته آخر

فیلم یک سری نما دارد که آن را با دیگر آثار هم رده خودش متمایز می کند. مثلا تاکید هایش روی حشره ها. کلوز آپ های درخشان و عجیب و غریبش

وای که چه گوهر خشونت بار جذابی بود. برای بار دوم هم ارزش دیدن دارد.

خوک

اول از همه می خواهم بگویم به نظرم مانی حقیقی جزو معدود سینماگران ما است که معنای واقعی سینما را درک می کند. البته درست است که نمی توان قانون خاصی برای هنر گذاشت. ولی خب. من دارم نظر خودم را می گویم.

مانی حقیقی عاشق ژانر است و سینما را به خاطر خود سینما دوست دارد و نه پیام اخلاقی. شهرام مکری و کمی قبل تر هم محمد رضا هنرمند در ذهنم می آیند که به طور مستقیم رفته اند سراغ ژانر. آن هم از طریق درستش. واقعا ۹۵ درصد کارگردان های این مرز و بوم می خواهند – حرف – بزنند و – پیام – بدهند. اگر این ۹۵ درصد نصف شده بود باور کنید اصلا غر نمی زدم. ولی خب نصف نصف نیست. لشگر پیام اخلاقی دهندگان فعلا تعدادشان بیشتر است.

خوک هم بیشتر سینماست تا بیانیه. البته نه این که فیلم حرفی نداشته باشد ولی تمام حرف هایش را زیر سایه ژانر می زند. خوک در دسته فیلم های کمدی سیاه جنایی است. به همین سادگی.

با توجه به مصاحبه هایی که تا به حال از مانی حقیقی خواندم، به نظرم خوک فیلم شخصی تری می آید. یعنی انگار بیشتر جاهای فیلم شخصیت حسن ( با بازی حسن معجونی) خود مانی حقیقی بود. با همان نظراتش درباره مردم، شبکه های اجتماعی و غیره.

من واقعا از فیلم لذت بردم. به جز نیمه پایانی که فیلم از ریتم افتاد و کمی هم لوس شد. یعنی زمانی که مادر حسن در آن وضعیت پیدایش می شود (اگر فیلم را ببینید، می دانید منظورم کدام قسمت است) خب در هر مقیاسی حساب می کنم، به اصطلاح جا نمی افتد. و یکی دیگر از چیزهایی که در فیلم به نظرم جالب نیامد، درگیر شدن در ذهنیت شخصیت حسن بود. مثلا آن جایی که یک دفعه ای وارد ذهنش شدیم و او هم شروع کرد به خواندن یک آهنگ راک ایرانی. اتفاقا این شخصیت اگر زیاد سراغ درونش نمی رفتیم خیلی جذاب تر بود، ولی این جوری به نظر می رسد که به هر ضرب و زوری شده باید او را پیچیده نشان دهند.

البته در نظر بگیرید که من در مقیاس فیلم هایی که مانی حقیقی ساخته این ها را می گویم. مثلا در اژدها وارد می شود این فضای مالیخولیایی خیلی بهتر جا افتاده بود و اصلا در ذوق نمی زد. بالاخره کسی که اژدها و کنعان و پذیرایی ساده را ساخته و یک کمدی دیوانه وار که به منتقدهای چسان فیسان بی محلی می کند – پنجاه کیلو آلبالو – آدم انتظارش خود به خود از کارگردانش بالا می رود.

اما اگر بخواهم خوک را در کنار خیلی از فیلم های اکران شده در سینمای وطنی بگذارم، قطعا جزو بهترین ها است.

فیلم خشونت فانتزی دل چسبی دارد که فکر کنم خیلی ها به آن بگویند تارانتینویی، ولی من می گویم خشونت انیمه ای. خود تارانتینو هم این نوع از خون و خونریزی را مدیون انیمه های شاهکار ژاپنی است.

دیدن خوک در میان فیلم های بیشتر ابلهانه سینمای ایران حکم سیر و سلوک ناب سینمایی را دارد. مانی حقیقی از آن دست فیلم ساز ها است که من دوست دارم در هفته اول اکران فیلمش را ببینم و کمتر فیلم ساز ایرانی – و حتی خارجی – هست که برای من این طور باشد.

کتاب: کارآگاهان خونسرد

سلام دوست عزیز

کارآگاهان خونسرد را فقط به خاطر این خریدم که  مربوط به کتاب های قفسه سیاه نشر چشمه بود. و طبق چیزی که این انتشارات نوشته است، این قفسه مربوط می شود به ژانر پلیسی،جنایی و نوآر. و تصمیم هم گرفتم که از این دست داستان های ایرانی بیشتر بخوانم. باز می دانی که وضعیت ادبیات ما در ژانر نسبت به سینما بهتر است. البته زیاد هم گمراه نشو، ادبیات ایران آن چنان هم خاصیت ژانری ندارد. فقط به نسبت سینمایمان بهتر در آن تلاش شده است. ( که به نظر هم طبیعی است. چون در کتاب یک نویسنده داریم و یک ناشر. واسطه های فردی در تجارت کتاب خیلی کمتر از سینما است و سرانجام کار را ممکن تر می سازد) ولی مثلا من کتاب ترسناک ایرانی هیچ وقت نخوانده ام. یادم است مدتی که فیس بوک رواج داشت، فراخوانی داده شده بود و تعداد زیادی داستان های کوتاه ترسناک جمع آوری شده بود و قرار بود ادامه پیدا کند ولی به نتیجه خاصی نرسید. البته یادم می آید که در همان مجموعه تعدادی داستان کوتاه خوب ترسناک خواندم و کلا می شود امیدوار بود که بالاخره ما هم داستان های هیجان انگیز و وحشتناک خواندنی بنویسیم.

این کتاب کارآگاهان خونسرد در قطع جیبی است و سریع هم خوانده می شود. چون جذاب است. شخصیت های خوبی دارد. البته بیشتر می آید که اسم کتاب خلافکاران خونسرد باشد تا کارآگاهان. انصافا شخصیت پردازی خلاف کارهای داستان خیلی بهتر از پلیس ها بود.

کتاب، اول و وسط و پایان دارد. دچار بیماری حاد پیام اخلاقی نیست و اگر می گوییم شخصیت خاکستری، در این کتاب خوب ساخته و پرداخته شده است. البته این را در نظر بگیر که داستان خاصی را تعریف نمی کند. بیشتر یک دوره زمانی را مورد هدف قرار می دهد و همین دوره را به اندازه و بدور از حواشی اضافی تعریف می کند. یکی از خوبی ها این کتاب این است که پر گویی نمی کند. اگر قرار است مطلب فلسفی و درباره زندگی هم بگوید، این قدر خوب لا به لای کلمات پنهان کرده که اصلا متوجه اش نمی شوی.

پایان بندی اش هم واقعا جذاب و تاثیر گذار بود.

پشت جلد نوشته شده که دانیال حقیقی در رشته معماری تحصیل کرده است و خب، اگر چنین چیزی را هم ندانی و کتاب را بخوانی قطعا متوجه چنین چیزی می شوی. یعنی یا با خودت می گویی این نویسنده حتما معمار است یا علاقه بیش از حدی به معماری شهر دارد. چون با جزییات دقیقی بعضی قسمت های تهران را توصیف کرده که من شخصا کیف کردم. معمولا این کارها ممکن است خطرناک باشد و از کلیت کتاب بیرون بزند، یعنی این قدر بد و بیراهه نوشته شده باشد که فکر کنی ای کاش این اطلاعات به پاورقی یا انتهای کتاب منتقل می شد. اما خوش بختانه توصیف های دقیق از معماری شهر تهران در این کتاب، هم لذت بخش و جذاب است و هم آموزنده. اصلا یک بار دیگر می شود کتاب را برای آموزش تاریخ شهر خواند.

گفتم شهر، این یک داستان پلیسی شهری خوب است و یک الگوی بهتر برای فیلم نامه نویسی. و این نکته را هم در نظر داشته باش که این دزد و پلیس بازی های این کتاب، اصلا غربی و تقلیدی نیست. کاملا ایرانیزه شده. اما ایرانیزه درست. یعنی مثلا نیامده با فرش و قالی و چلوکباب و چهارتا فحش ناجور ایرانیزه کند. شخصیت ها خوب نوشته شده اند. و همین شخصیت های ایرانی در شهر تهران دارند گلیم خود را هر طور شده از آب بیرون می کشند. ایرانیزه کردن مسئله عجیب غریب و فضایی که نیست! الکی پیچیده اش می کنند و تبدیل می شود به داستان ها و فیلم های مصنوعی که خیلی هم زیاد است.  البته الان شاید سو تفاهم شود که مگر این کتاب برداشتی از داستانی خارجی است که می گویی ایرانیزه. نه. این را می گویم چون اصولا ژانر برای غربی هاست. ما هم درست که حوادث داریم، اما قبول کنیم که سبک زندگی تهران آن چنان اکشن پلیسی نیست. اکشن ما دعوا و ترافیک و زد و خورد ماشین ها و مسائل عُرفی  و پول است. و این که در این فضا بتوانی یک داستان پلیسی با تعقیب و گریز و فرار از زندان تعریف کنی، نفس این عمل ایرانیزه کردن ژانر است.

خب حرف هایم را به اندازه کافی نوشته ام، پس به نظرم  از صندلی ات بلند شو و برو لباست را بپوش. یا از سر کار داشتی بر می گشتی و خسته نبودی، کمی راهت را کج کن و از یک کتاب فروشی این کار را بخر و بخوانش و امیدوارم نظرت را برایم بنویسی.

قربانت. مجید.

Tusk – عاج

سلام دوست خوبم

این بار می خواهم فیلمی عجیب به تو پیشنهاد بدهم. چند وقت پیش داشتیم درباره کوین اسمیت حرف می زدیم و کلی لذت بردم از این که فهمیدم تو هم مثل من طرفدار درجه یک آثارش هستی. از این که با فیلم Clerks و ادامه اش چقدر خندیدیم صحبت کردیم. رسیدیم به زک و میری و داستان خط قرمزی که انتخاب کرده بود. حیرت زده شدیم از شدت هیجان و شوک فیلم Red State و بعد رسیدیدم به جایی که گفتم من هنوز فیلم آخرش را ندیده ام و تو تعجب کردی. و بعد وقتی گفتم Tusk و فهمیدم که تو این فیلم را ندیده ای حسابی جا خوردم.

Tusk که ترجمه اش می شود عاج، به نظرم مریض ترین فیلم اسمیت است. و همین طور ترسناک ترین. در کارنامه این نویسنده و کارگردان به جز همان Red State فیلمی که بشود به آن برچسب ژانر ترس یا تریلر زد وجود ندارد. البته این فیلم اصلا به معنای از پیش تعریف و مشخص شده ترسناک نیست. بیشتر آزاد دهنده محسوب می شود و آزارش هم از نوع اروپایی یا مثلا مایکل هانکه ای نیست. بخواهم دقیقا حس درونی هنگام دیدن عاج را برایت توصیف کنم این است که فرض کن با خیال راحت دراز کشیده ای. همه چیز خوب و خوش و خرم است (نیمه اول فیلم) بعد کم کم حس می کنی جانوری آمده و دارد آرام روی بدنت می خزد اما نمی دانی چیست و هنوز هم جرات دیدنش را ندید (نیمه میانی). بعد وقتی آن موجود را می بینی که رسیده از به گردنت، حتی از آن چیزی که تصورش را می کردی هم ترسناک تر است و از شدت ترس، حتی نمی توانی فریاد بزنی و زبانت بند می آید(نیمه پایانی)

بله، خلاصه اینطوری هاست این فیلم! حواست را کامل جمع کن.

از داستانش خیلی کوتاه برایت بگویم: پسری جوان ( با بازی جاستین لانگ) می رود تا برای کانال پادکست خود از پیرمردی ثروتمند ( با بازی مایکل پارکز) گزارشی تهیه کند و متوجه می شود که این جناب آن کسی نیست که تصور می کرده. پیرمرد به نظر خطرناک است و پسر هم به نظر راه فراری از خانه او ندارد!

تا همین جا کلیت خیلی خام داستان را برایت گفتم تا بروی و کل ماجرای وحشتناکی که در این فیلم رخ می دهد را ببینی.

بالاتر برایت نوشتم که جرات نکردم کار را دوباره ببینم. و فکر نکن غلو کرده ام. واقعا دوست ندارم آن حس ناخوشایند دوباره بیاید سراغم. بعضی فیلم های ترسناک است که می بینی و کلی کیف می کنی. ولی بعضی آثار هم هست که می بینی و با خودت می گویی ” اگر نیم صدم درصد چنین بلاهایی، حالا هر چقدر هم خیالی باشد، سر من بیاید. واقعا چه غلطی باید کرد؟!”

و در مورد عاج، هیچ غلطی. راه فرار برای خیلی از شخصیت های سینمایی وجود دارد. اما جوان این فیلم متاسفانه بدترین وضعیت ممکن برایش پیش آمده است.

امیدوارم از دیدنش تنت مور مور شود.

پی نوشت

راستی، جانی دپ با یک گریم سنگین در این فیلم بازی می کند! و به زور می شود چهره اش را تشخیص داد.

قربانت. مجید.

ایتالیا ایتالیا

سلام دوست خوبم

آخرین عاشقانه سینمای ایران چه بود؟ یادت می آید؟

که لوس نباشد.

که ممنوعیت های سینمای ایران در ذوق بیننده نزند.

بازیگران طبیعی باشند.

فیلمی سرشار از شور به زندگی باشد، آن هم از نوع زمینی.

درباره قشر متوسط باشد اما قضاوت بدی درباره آنها نداشته باشد.

هر دو شخصیت عاشق فیلم، سالم و سلامت باشند و فیلم نخواهد به زور اشک ما را در بیاورد.

و دوباره تاکید کنم… لوس نباشد!

من که یادم نمی آید. حداقل فیلمی که به معنای واقعی در ژانر- رمانس- بگنجد.

البته اینها برای زمانی بود که هنوز ایتالیا ایتالیا کاوه صباغ زاده را ندیده بودم.

اول به من اجازه بده که بروم سراغ فیلم خانه ی ذهن خودم و فیلم های عاشقانه سینمای وطنی را مرور کنم تا عجله ای و بی خود نگویم که ایتالیا ایتالیا بهترین فیلم عاشقانه ای است که دیدم. چون می دانم که نیست. یک فیلم دیگر بود که یادم نمی آید. به احتمال زیاد تا آخر این نوشته به ذهنم می رسد. ولی خب، چرا خودم را آزار بدهم، با عاشقانه های ایرانی ارتباط خوبی برقرار نکردم و ایتالیا ایتالیا مورد عجیبی بود.

این فیلم واقعا حس خوبی داشت. همان طور که فرنگی ها می گویند، فیل گود – Feel Good – بود. آخرین فیلم این سبکی وطنی که دیده بودم، سینما نیمکت محمد رحمانیان است.

نمی دانم ایتالیا ایتالیا روی پرده چگونه می شد. آن رادر خانه دیدم. ولی اثری نیست که بروی تنهایی در سینما ببینی. حتما باید یاری کنارت باشد. اگر قرار است این قبیل آثار کمیاب سینمای ایران را هم مثل همیشه تنها ببینم، ترجیح می دهم در همان خانه باشد. در سینما بدتر یاد تنهایی خودم می افتادم!

جایی خوانده بودم که فیلم تصاویر و تدوین ویدیو کلیپی دارد و خلاصه، انتقاد هایی شده بود.

من نمی دانم ایرادش چیست. تصاویر تند، پر از رنگ های زیبا، طراحی صحنه دل نشین، انتخاب موسیقی پر از انرژی. همه چیز دست به دست هم، تا یک سالاد خوشمزه و سالم تحویل ما داده شود و یادمان باشد که همیشه هم نباید به فکر غذا بود، گاهی وقت ها نیاز به یک سالاد سَبک هم هست و در بیشتر مواقع هم از هر چه غذای سنگین، بهتر جواب می دهد! پس چه، می خواستیم تصاویر کثیف و شلخته و بی و رنگ بوی سینمای واقع گرای همیشگی ایران را ببینیم؟

نه. قربانتان. نگه دارید برای جشنواره رنگ و وارنگ داخلی و خارجی خودتان.

تیم بازیگری خوب. حامد کمیلی باور پذیر. سارا بهرامی ای که عالی بود. نمونه یک دختر سینمایی، ساده و متین. دوست داشتنی. از آن دخترهایی که بیشتر باید در جادوی سینما پیدایش کرد. البته نسخه مرد هم همین طور.

یک رابطه ی عجیبی بین جا و مکان و عشق است. یعنی شاید این پیوند با فرهنگ ایتالیایی در این فیلم نبود، به همین میزان هم عشق میان دو شخصیت باسمه ای و بدردنخور می شد. انگار عشق اول باید با فرهنگ شکل بگیرد و از همان فرهنگ غنی، ریشه بزند بین شخصیت ها و ایتالیا ایتالیا به خوبی این رشته را شکل داده است. می دانم که این فیلم را در سینما دیده ای، فقط خواستم نظرم را برایت بنویسم و بگویم که دل نشین و جذاب بود.

پی نوشت:

یاد شاهکار -در دنیای تو ساعت چند است- صفی یزدانیان افتادم. چد پاراگراف بالاتر گفتم که باید یادم بیاید بهترین فیلم عاشقانه سینمای ایران که دیدم چه بود، و دیدی که یادم آمد! حالا از کجا به ذهنم رسید، وقتی که جا و مکان را مثال زدم. در این فیلم هم فرهنگ شمالی با چاشنی پاریس مخلوط شده بود و اثرش را در عشق بین دو شخصیت اصلی فیلم نمایان کرده بود.

قربانت. مجید.

شبح نمایش – Ghost Theater

  • کارگردان: هیدئو ناکاتا
  • فیلم نامه: جانیو کاتو، ریوتا میاکه، هیدئو ناکاتا
  • بازیگران: هاروکا شیمازاکی، ریکا آداچی، مانتارو کویچی
  • خلاصه یک خطی: عروسکی که به عنوان یکی از شخصیت های یک نمابش در حال تمرین استفاده میشه، بازیگران رو به قتل می رسونه.

………………

  • ناکاتا نسخه اصلی فیلم حلقه رو کارگردانی کرده. فیلمی که تقریبا موج بازسازی های آمریکایی از اون کار شروع شد و انصافا نسخه بازسازی خیلی تمیزی داشت ( به کارگردانی گور وربینسکی)
  • ناکاتا بعد از حلقه کارهای زیادی ساخته، نسخه دوم آمریکایی حلقه هم کار خودش بود که خوب از آب در نیومد. و دیگه در همون ژاپن کارهای خودش رو ادامه داد
  • من تو ژاپن زندگی نمی کنم که بدونم مردم خود اون کشور نظرشون نسبت به این کارگردان چی هست و متاسفانه زبان ژاپنی هم بلد نیستم ( که خیلی دوست دارم یاد بگیرم) اما با توجه به میزان رای کم فیلم شبح نمایش فکر می کنم این اثر تو ژاپن هم زیاد دیده نشده.
  • فیلم با اینکه سال ۲۰۱۵ ساخته شده اما به شدت از مد افتاده ست. ایده و اجرا هر چند می تونست یه فیلم درجه یک ترسناک شرقی باشه. صحنه نمایش، عروسک مانکنی که بازیگرها رو به قتل می رسونه، اجرایی که بازیگرهای در حال تمرین هستن، ماجرای ملکه الیزابتی هست که از خون دختران جوان تغذیه می کنه، همه اینها می تونست این کار رو به یکی از خاص ترین آثار ترس و گوتیک تبدیل کنه که متاسفانه اینطور نشده
  • بعضی سکانس ها و ایده هایی در اجرای این فیلم هست که برای من طرفدار آثار وحشت، عالی بود اما در حد چند دقیقه یا چند ثانیه ست. بعد دوباره فیلم معمولی میشه و حتی به اصطلاح بزن در رو. یاد خیلی از فیلم های وطنی خودمون می افتادم که چقدر فیلم رها شده، انگار که کارگردان آنچنان که باید برای این کار دل و جون نذاشته. و بدترین حالت یک فیلم اینه که معمولی باشه. نه بد نه خوب.
  • شاید بهتر بود این فیلم در همون اجرا می موند و زیاد به گذشته و آینده رجوع نمی داد. مثلا فیلم بردمن به ذهنم میاد. شاید اگر شبح نمایش هم تماما به اجرا و پشت صحنه اختصاص داشت و به حاشیه های کلیشه ای نمی رفت. باز هم بهتر از اینی میشد که هست.
  • عروسک این فیلم اگر در فیلم محکم تری ازش استفاده میشد از تمام عروسک های فیلم های آمریکایی ترسناک تر میشد. مثلا سازندگان آنابل این نکته مهم رو فهمیدن که عروسک رو نباید در حال حرکت کردن نشون داد. چون هر چقدر هم فیلم ترسناک باشه، نشون دادن راه رفتن عروسک باعث میشه که از ترس کاسته بشه و فیلم تبدیل بشه به کمدی، چیزی که سری فیلم های چاکی بهش تبدیل شدن. در شبح نمایش هم ما متاسفانه در جاهایی می بینیم که عروسک داره حرکت می کنه و شاید مسخره ترین سکانس ها همون باشه.
  • ولی برای طرفداران این ژانر و کسایی که فیلم سازی رو دنبال می کنن توصیه می کنم که این فیلم ها رو ببینن تا کلی ایده های تلف شده رو از کار بردارن. حداقل شاید کسی پیدا بشه که یک ایده خوب اما هدررفته رو از یک فیلم بد بیرون بکشه و تبدیلش کنه به یک فیلم درجه یک
  • شبح نمایش از اون کارها هست که نیاز به یک بازسازی داره. یکبار از نو نوشتن فیلم نامه و حذف نکات مسخره فیلم و تبدیلش کردن به یک شاهکار ترسناک. این آرزو برآورده میشه؟ نمی دونم.

جن – Djinn

کارگردان: تاب هوپر

فیلم نامه: دیوید تالی

بازیگران: خالد لیث – رازانه جمال – آیشوا هارت

……………..

تاب هوپر فقید اگر فیلم نامه های بهتری دستش بود، فیلم های  بهتری می ساخت. هر چند که من کارهای ضعیفش رو هم تا اونجایی که دیدم ، بدم نیومد.

فیلم جن برای بیننده هایی که با فرهنگ اسلامی آشنا نیستن جذاب نیست. برای ما که آشنا هستیم هم آنچنان جذاب نیست. ولی قابل دیدن هست. اما این فیلم جزو آثار ناشناخته کارگردانش به حساب می آد و فکر نکنم کسی رغبت کنه که این کار رو ببینه یا حتی اسمش رو شنیده باشه. فیلم مشخص هست که خیلی براش کم خرج شده. موقعی که چند تا جلوه ویژه رو نشون میده، ناجور توی ذوق میزنه. انگار یک آماتور رفته پشت کامپیوترش و با برنامه مایا یا افتر افکت در عرض یکی دو روز جلوه ویژه درست کرده! اگر فیلم نامه، پر و پیمان تر بود و یک مقداری شاخص های تولیدی کار بیشتر و بهتر، احتمالا با یک فیلم ترسناک درجه یک با فرهنگ شرقی رو به رو می شدیم. خودتون هم می دونید که وحشت شرقی اگر درست و حسابی ساخته بشه ، از وحشت غربی خیلی ترسناک تر هست. اما حیف که چنین اتفاقی تو این فیلم نیفتاده. جنِ فیلم هم شبیه زن سیاه فیلم وطنی ترسناک خودمون یعنی شب بیست و نهم بود و من اگر یکم با این فیلم ترسیدم بیشتر یاد خاطرات دوران کودکی خودم افتادم.

بازی بازیگرها اصلا چنگی به دل نمی زنه و صحنه پردازی بدجور لخت هست. منظورم اینه که چهار تا دکور بیشتر، رنگ پردازی بهتر و این ها. اما همچنان میگم که فیلم جن اصلا غیر قابل دیدن نیست، حتی ممکنه بعضی ها با این فیلم بیشتر بترسن تا مثلا کارهای پرخرجی مثل کانجورینگ. ( میگم پرخرج در مقایس فیلم های این ژانر میگم، وگرنه کانجورینگ هم آنچنان گرون ساخته نشده )

بعضی قسمت های فیلم هست که مشخص میشه یه کارگردانی که ترس رو خوب میشناسه کار رو ساخته. بعضی حرکات دوربین خلاقانه بود. فکر کنم جیمز وان برای کانجورینگ دوم از این کار یه کمی الهام گرفته. و این حرفا رو جدی میگم. معمولا ایده های خلاقانه رو میشه از فیلم های ضعیف تر پیدا کرد. مثلا گیر افتادن خانواده در ماشین، وسط مه که در این فیلم می بینیم. این اثر ایده های نابی داره که خیلی هاش هدر رفتن.

و ترسناک ترین های جاهای فیلم وقتی هست که قرار نیست بترسی. یعنی منتظر نیستی یوهو جن از پشت دیوار بپره بیرون. اما موقعی که آماده میشی برای ترسیدن، دیگه فایده ترس چیه؟