خوک

اول از همه می خواهم بگویم به نظرم مانی حقیقی جزو معدود سینماگران ما است که معنای واقعی سینما را درک می کند. البته درست است که نمی توان قانون خاصی برای هنر گذاشت. ولی خب. من دارم نظر خودم را می گویم.

مانی حقیقی عاشق ژانر است و سینما را به خاطر خود سینما دوست دارد و نه پیام اخلاقی. شهرام مکری و کمی قبل تر هم محمد رضا هنرمند در ذهنم می آیند که به طور مستقیم رفته اند سراغ ژانر. آن هم از طریق درستش. واقعا ۹۵ درصد کارگردان های این مرز و بوم می خواهند – حرف – بزنند و – پیام – بدهند. اگر این ۹۵ درصد نصف شده بود باور کنید اصلا غر نمی زدم. ولی خب نصف نصف نیست. لشگر پیام اخلاقی دهندگان فعلا تعدادشان بیشتر است.

خوک هم بیشتر سینماست تا بیانیه. البته نه این که فیلم حرفی نداشته باشد ولی تمام حرف هایش را زیر سایه ژانر می زند. خوک در دسته فیلم های کمدی سیاه جنایی است. به همین سادگی.

با توجه به مصاحبه هایی که تا به حال از مانی حقیقی خواندم، به نظرم خوک فیلم شخصی تری می آید. یعنی انگار بیشتر جاهای فیلم شخصیت حسن ( با بازی حسن معجونی) خود مانی حقیقی بود. با همان نظراتش درباره مردم، شبکه های اجتماعی و غیره.

من واقعا از فیلم لذت بردم. به جز نیمه پایانی که فیلم از ریتم افتاد و کمی هم لوس شد. یعنی زمانی که مادر حسن در آن وضعیت پیدایش می شود (اگر فیلم را ببینید، می دانید منظورم کدام قسمت است) خب در هر مقیاسی حساب می کنم، به اصطلاح جا نمی افتد. و یکی دیگر از چیزهایی که در فیلم به نظرم جالب نیامد، درگیر شدن در ذهنیت شخصیت حسن بود. مثلا آن جایی که یک دفعه ای وارد ذهنش شدیم و او هم شروع کرد به خواندن یک آهنگ راک ایرانی. اتفاقا این شخصیت اگر زیاد سراغ درونش نمی رفتیم خیلی جذاب تر بود، ولی این جوری به نظر می رسد که به هر ضرب و زوری شده باید او را پیچیده نشان دهند.

البته در نظر بگیرید که من در مقیاس فیلم هایی که مانی حقیقی ساخته این ها را می گویم. مثلا در اژدها وارد می شود این فضای مالیخولیایی خیلی بهتر جا افتاده بود و اصلا در ذوق نمی زد. بالاخره کسی که اژدها و کنعان و پذیرایی ساده را ساخته و یک کمدی دیوانه وار که به منتقدهای چسان فیسان بی محلی می کند – پنجاه کیلو آلبالو – آدم انتظارش خود به خود از کارگردانش بالا می رود.

اما اگر بخواهم خوک را در کنار خیلی از فیلم های اکران شده در سینمای وطنی بگذارم، قطعا جزو بهترین ها است.

فیلم خشونت فانتزی دل چسبی دارد که فکر کنم خیلی ها به آن بگویند تارانتینویی، ولی من می گویم خشونت انیمه ای. خود تارانتینو هم این نوع از خون و خونریزی را مدیون انیمه های شاهکار ژاپنی است.

دیدن خوک در میان فیلم های بیشتر ابلهانه سینمای ایران حکم سیر و سلوک ناب سینمایی را دارد. مانی حقیقی از آن دست فیلم ساز ها است که من دوست دارم در هفته اول اکران فیلمش را ببینم و کمتر فیلم ساز ایرانی – و حتی خارجی – هست که برای من این طور باشد.

وقتی که با شناسنامه ام فیلم وی اچ اس کرایه می کردم

لحظه های لذت بخشی را از آن دوران یادم مانده است. البته من در حال حاضر که دارم این متن را تایپ می کنم، بیست و هفت سال سن دارم. ولی چون از هفت سالگی عاشق فیلم ها شدم، خب طبیعی است که نصفی از دوران کودکی و نوجوانیم رو با نوار وی اچ اس گذرانده باشم.

خلاصه دوباره یادی می کنم از دورانی که گاهی اوقات به کرایه کردن هفته ای ده فیلم می رسید و فروشنده که  ریش پروفسوری داشت و عینکی بود، با نگرانی از من می پرسید

: می تونی این همه فیلم رو تو یه هفته ببینی؟!

: بله. می تونم

: مگه مدرسه و امتحان نداری؟

: نه، هنوز شروع نشده

بعد مِن مِن می کرد و می خواست حکم یک پدر یا عموی نگران را بازی کند. اما در نهایت فروشنده بود و من هم مشتری ثابتش. پس کارش را انجام می داد. خیلی حرفه ای.

و من هم خیلی حرفه ای در یک هفته هر ده فیلم را می دیدم.

از یک سری درس ها با تمام ترسی از معلم هایش داشتم فاکتور می گرفتم و ترجیح می دادم که فیلم هایم را ببینم. درس هایی که خاطره بدی از خود و معلمشان دارم این هاست : ریاضی، عربی

و بسیار خوش حالم. حتی با این که بارها از آن وحشی ها کتک خوردم، اما درسشان را نخواندم و فیلم دیدم. بیشتر و بیشتر فیلم دیدم. و باز هم می بینم.  تنها درسی که در آن بسیار خوب بودم و بالاترین نمره های کلاس را داشتم زبان انگلیسی بودم.

که این درس هم به لطف دیدن فیلم های انگلیسی زبان زیادی بود که می دیدم. پس در اصل فیلم ها معلم بهتری برایم بودند.

چقدر تمرین می کردم. یاد دورانی بخیر که مثلا مردان سیاه پوش ۱ را هر روز می دیدم. بعد یک بار دیگر هم فیلم را از اول بدون صدا می دیدم تا دیالوگ های خودم را که برایشان نوشته بودم دوبله زنده کنم!

بله. من فیلم هایی که دوست داشتم را بدون صدا می دیدم و زنده صدا گذاری می کردم. تمام سعی خودم را می کردم که برای هر بازیگر هم صدای متفاوتی داشته باشم. البته علاقه ای به دوبله نداشتم، فقط دوست داشتم نوشته های خودم را روی تصویر امتحان کنم. می خواستم داستان کودکانه خودم را به تصویر ساخته شده تحمیل کنم. و الان که فکر می کنم چقدر ناخودآگاهِ بچگانه ام، معلم بهتری بود تا الان که خیر سرم بزرگ تر شده ام!  اگر تا به امروز همین روش را پیاده می کردم یکی از بزرگ ترین تحلیل گران فیلم شده بودم و قطعا وقتی می خواستم فیلم کوتاه خودم را بسازم، از تجربه های که تا الان داشتم خیلی خیلی بهتر می شد. در کودکی و نوجوانی چون – فکر – کمتر روی من تسلط داشت، رها تر بودم.  اما الان این – فکر – لعنتی حمله می کند و می گوید

: نه. تو نباید وقتت را برای بارها دیدن فقط یک فیلم هدر بدهی. نه تو نباید دیالوگ های خودت را روی فیلمی دیگر انتخاب کنی. تو باید بروی دانشگاه یا کلاس فیلم سازی. و هزار جور بهانه دیگر…

این نوشته اصلا در ستایش گذشته و نوستالوژی نیست. در ستایش کودکی ، نوجوانی و آزادگی است! دوست دارم که دوباره همان رهایی را روی زندگی ام پیاده کنم. اما اگر – زندگی – و – فکر – دوباره من را از پا در نیاورند.

The Night Flier – پرنده شب

یادم می آید زمانی که تازه داشتم از نوار وی اچ اس به سی دی کوچ می کردم، این فیلم را دیدم و به قدری ترسیدم که حد نداشت.  گریم ترسناک خون آشام این فیلم تا مدت ها در ذهن من مانده بود. و جالب این جا است که تا یک سال پیش اصلا نمی دانستم اسم فیلم چیست. بازیگرانش که بودند و نویسنده و کارگردانش همین طور.

خلاصه خیلی شانسی پوستر فیلم را دیدم و بعد تمام آن لحظه های ترسناک کودکی ام یادم آمد و سریع فیلم را گرفتم و دیدم.

اول این که وقتی دیدم از روی داستانی به قلم استیون کینگ اقتباس شده جا خوردم و بعد این که دیدم نقش اول فیلم میگوئل فرر است. کسی که در سریال مورد علاقه ام، توئین پیکس بازی کرده و متاسفانه سال پیش از دنیا رفت.

حالا که بزرگ تر شده ام و پرنده شب را دیدم. در نگاه اول باید مسخره جلوه می کرد. فیلم به شدت دهه نودی است. همان طور که خیلی فیلم های ایرانی قدیمی را می بینیم و به راحتی تشخیص می دهیم که برای چه دهه ای است. فیلم های آمریکایی هم چنین خاصیتی را دارند. یکی از بدی های هنر تصویری همین است. بعد ده سال هر کاری اش کنی می فهمی که قدیمی است. اما ادبیات هیچ وقت برای من این طور نبوده و نیست. من وقتی مادام بوآوری گوستاو فلوبر را برای اولین بار خواندم، گویی به تازگی نوشته شده بود. جادوی کلمات همین است و جادوی تصاویر هیچ وقت به آن ها نمی رسد.

حالا جدا از این ها. داستان فیلم و دیالوگ هایش هم خیلی تصنعی و بی در و پیکر است.

اما…

اما یک جریان و روح خاصی در فیلم هست که به نظرم از بین نرفته. مثلا یکی از متفاوت ترین فیلم های خون آشامی بود که دیده بودم. یکی از تلخ ترین پایان بندی های ممکن را داشت. نیاز به توضیحی درباره شخصیت خون آشام نمی داد و من خودم نفهمیدم این جناب که بود. از کجا آمد. چرا با هواپیمای شخصیش پرواز می کند و خلاصه چند سوال بی جواب.

و یکی دیگر از نکات جالبش شباهتش با فیلم شبگرد  Nightcrawler – است!

این فیلم را اگر ندیدید حتما ببینید. یکی از بهترین فیلم نامه های سال های اخیر سینماست و خود فیلم هم که محشر است. درباره گزارش گر بی رحم تلویزیونی است با بازی عالی جیک جیلنهال.

حالا در این فیلم پرنده شب هم شخصیت اصلی ما یک گزارشگر بی رحم روزنامه ( میگوئل فرر در نقش ریچارد دیز ) است. اصلا دقیقا یک صحنه است که دیز می رود و قبر یکی از قربانی های خون آشام را بهم می ریزد و حتی دستش را خونی می کند تا به سنگ بزند، تا عکسی که از قبر می گیرد برای گزارشش شوم و جذاب تر شود. شبیه همین کار هم جیک جیلنهال در فیلم شبگرد انجام میدهد. البته در شبگرد ما با خون آشام سر و کار نداریم.

واضح است که با پرنده شب مثل دوران کودکی ام اصلا نترسیدم. جاهایی هم خنده دار به نظر می رسید. فیلم تاریخ مصرف داری بوده است و نمی شود این را در نظر نگرفت.

و این که من حاضر می شوم این فیلم های تاریخ مصرف دار را ببینم و شاید کلی چیز از آن ها یاد بگیرم و لذتی هم ببرم را به حساب دیوانه بودنم بگذارید.

کپی رایت دوره صامت

من الان بخواهم دیوید وارک گریفیث و تاریخچه زندگی اش را بگویم. تعداد کلمات زیادی را می طلبد و فعلا از حوصله من خارج است.

پس به همین بسنده کنم که وی یکی از قلدر ترین کارگردانان دوران صامت تاریخ سینما است و فیلم های عظیمی با تکنولوژی آن زمان ساخته و خیلی ها تحت تاثیر او هستند و مثلا اورسن ولز درباره اش گفته که سینما به قدری  به او مدیون است که اصلا توانایی پرداخت قرضش را ندارد.

پس آمد دستمان که او چه کاره بوده است و در چه جایگاهی.

اول این عکس را که از یکی از میان نوشته های فیلم بسیار خوب صامت تولد یک ملت است و در سال ۱۹۲۰ ساخته شده است ببینید. ( متن داخل عکس را پاک کرده ام. چون کادر آن در نظرم بود)

این جا گریفیث آمده پایین کادر اسم شرکتش را نوشته و در گوشه های بالای سمت راست و چپ کادرش هم نام فامیلی خودش را. یعنی مثل همان کاری که الان عکاس ها می کنند و اسمشان را می زنند پایین عکس. ( البته  این هم داستان خنده داری است. بعضی عکاس های اینستاگرامی چنان اسم و لوگوی خودشان را بزرگ و بی سلیقه می زنند وسط عکس که تمام تمرکز را از سوژه اصلی می گیرد!)

آن زمان خیلی درگیری بین اسم و رسم در کردن درباره سینما بوده  و هر کی می خواسته یک فنی را که کشف کرده است به نام خودش بزند. این با آن دعوا. این از آن شکایت. و  مثلا یکی از بزرگ ترین افرادی که فکر کنم دم به دم می رفته دادگاه  توماس ادیسون است که حسابی درگیر اسم و رسم و ثبت اختراع و غیره بوده است.

خلاصه الان صد سال از ساخت فیلم تولد یک ملت گذشته است.

به یقین به جز چند دانشجوی مشتاق و نه معمولی و چند منتقد و تاریخ نگار سینمایی، فکر نکنم هیچ کس حتی نام گریفیث را شنیده باشد. من این را می دانم چون به خاطر نمایش نامه ای از افرادی می پرسیدم و داشتم تست می کردم که نام او را کسی شنیده است و هیچ کس، هیچ کس گریفیث را نمی شناخت. و فکر نکنید فقط ایران است. در محل تولدش آمریکا هم بعید بدانم تعداد زیادی او را بشناسند. ( یادم است یکی از دوستان ما که چند دوست آلمانی داشت و من داشتم از طریق اسکایپ با او صحبت می کردم. از او خواستم که از دوستانش بپرسد از بین آن ها چه کسی آرتور شوپنهاور را می شناسد. هیچ کدامشان حتی اسم یکی از بزرگ ترین فیلسوف ها کشورشان را نشنیده بودند!)

تمام!

حرفم همین بود.

ببینید گذر زمان چقدر انسان را به راحتی دست می اندازد. ببینید که اگر جامعه و دولت نخواهند چیزی را به آن صورت بزرگ و تبلیغ کنند به راحتی فراموش می شود. تازه این هنر سینماست. هم تازه کار است و هم قدرتمند. حالا در نظر بگیرید که چقدر نویسنده، بازیگر، موزیسین، ورزشکار، مجسمه ساز، نقاش و خیلی های دیگر فراموش شده اند. به همین راحتی. چقدر درگیری و حرص و طمع و حسادت به همدیگر و درگیر اختراع و غیره شدن بوده و همه رفته به باد هوا. حتی چهار تا روایت آموزنده هم ازشان نمانده که شاید ما پند بگیریم. همه چیز به راحتی به قاضی زمان سپرده شده و این قاضی هم به راحتی پرونده ها را نیست و نابود می کند!

Tusk – عاج

سلام دوست خوبم

این بار می خواهم فیلمی عجیب به تو پیشنهاد بدهم. چند وقت پیش داشتیم درباره کوین اسمیت حرف می زدیم و کلی لذت بردم از این که فهمیدم تو هم مثل من طرفدار درجه یک آثارش هستی. از این که با فیلم Clerks و ادامه اش چقدر خندیدیم صحبت کردیم. رسیدیم به زک و میری و داستان خط قرمزی که انتخاب کرده بود. حیرت زده شدیم از شدت هیجان و شوک فیلم Red State و بعد رسیدیدم به جایی که گفتم من هنوز فیلم آخرش را ندیده ام و تو تعجب کردی. و بعد وقتی گفتم Tusk و فهمیدم که تو این فیلم را ندیده ای حسابی جا خوردم.

Tusk که ترجمه اش می شود عاج، به نظرم مریض ترین فیلم اسمیت است. و همین طور ترسناک ترین. در کارنامه این نویسنده و کارگردان به جز همان Red State فیلمی که بشود به آن برچسب ژانر ترس یا تریلر زد وجود ندارد. البته این فیلم اصلا به معنای از پیش تعریف و مشخص شده ترسناک نیست. بیشتر آزاد دهنده محسوب می شود و آزارش هم از نوع اروپایی یا مثلا مایکل هانکه ای نیست. بخواهم دقیقا حس درونی هنگام دیدن عاج را برایت توصیف کنم این است که فرض کن با خیال راحت دراز کشیده ای. همه چیز خوب و خوش و خرم است (نیمه اول فیلم) بعد کم کم حس می کنی جانوری آمده و دارد آرام روی بدنت می خزد اما نمی دانی چیست و هنوز هم جرات دیدنش را ندید (نیمه میانی). بعد وقتی آن موجود را می بینی که رسیده از به گردنت، حتی از آن چیزی که تصورش را می کردی هم ترسناک تر است و از شدت ترس، حتی نمی توانی فریاد بزنی و زبانت بند می آید(نیمه پایانی)

بله، خلاصه اینطوری هاست این فیلم! حواست را کامل جمع کن.

از داستانش خیلی کوتاه برایت بگویم: پسری جوان ( با بازی جاستین لانگ) می رود تا برای کانال پادکست خود از پیرمردی ثروتمند ( با بازی مایکل پارکز) گزارشی تهیه کند و متوجه می شود که این جناب آن کسی نیست که تصور می کرده. پیرمرد به نظر خطرناک است و پسر هم به نظر راه فراری از خانه او ندارد!

تا همین جا کلیت خیلی خام داستان را برایت گفتم تا بروی و کل ماجرای وحشتناکی که در این فیلم رخ می دهد را ببینی.

بالاتر برایت نوشتم که جرات نکردم کار را دوباره ببینم. و فکر نکن غلو کرده ام. واقعا دوست ندارم آن حس ناخوشایند دوباره بیاید سراغم. بعضی فیلم های ترسناک است که می بینی و کلی کیف می کنی. ولی بعضی آثار هم هست که می بینی و با خودت می گویی ” اگر نیم صدم درصد چنین بلاهایی، حالا هر چقدر هم خیالی باشد، سر من بیاید. واقعا چه غلطی باید کرد؟!”

و در مورد عاج، هیچ غلطی. راه فرار برای خیلی از شخصیت های سینمایی وجود دارد. اما جوان این فیلم متاسفانه بدترین وضعیت ممکن برایش پیش آمده است.

امیدوارم از دیدنش تنت مور مور شود.

پی نوشت

راستی، جانی دپ با یک گریم سنگین در این فیلم بازی می کند! و به زور می شود چهره اش را تشخیص داد.

قربانت. مجید.

بیدار شو آرزو

سلام دوست عزیز

کیانوش عیاری برای چندمین بار من را حیرت زده کرد و باعث شد دوباره فکر کنم که آیا کارگردانی بهتر از او در ایران می شناسم؟

که جوابم خیر است.

 با اختلاف بالا، عیاری بهترین و حرفه ای ترین فیلم ساز تاریخ سینمای ایران است. از این اصطلاحات منتقدانه یا ژورنالی که عیاری، عیار سینمای ایران است  و این حرفا نمی زنم چون خیلی کلیشه ای است! حالا بروم سراغ فیلم و بگویم که چه لذت بردم از معنای واقعی سینمای واقع گرا. در فیلم بیدار شو آرزو ما خیلی مستقیم و بدون هیچ رو دربایستی با فاجعه زلزله بم ( و کلا فاجعه ای به نام زلزله در ایران) آشنا می شویم. فیلم حکم سیلی محکمی دارد در دهان من و تو و همه مردم.

از دیدن فیلم خجالت می کشیدم. هم از مملکتم، هم از خودم.

در حیطه خودشناسی دو سری آثار وجود دارد. یکی که به به و چه چه است و حالت را خوب می کند. یک سری آثار هم هست که مستقیم می زند وسط ناراحتی درونی تو و چنان حالت را دگرگون می کند که ممکن است از شدت ترس و محکمی ضربه درونی، به آن اثر فحش بدهی و فراموشش کنی و بروی سراغ دیدن همان چیزی که به به  و چه چه است. ( مثلا آثار محمد جعفر مصفا حکم چنین چیزی را دارد. اگر متوجه حرف های ایشان بشوی، مدتی زیاد حالت خراب می شود و می فهمی که عجب درون پوچی داری. ولی به هر حال ضربه محکم باعث می شود که از خواب خیال خود بیدار شوی و با واقعیت موجود هر طوری که هست ارتباط برقرار کنی)

بیدار شو آرزو همین اثر گذاری را دارد. آینه ای تمام قد از بیرون و درون انسان رو به رویش قرار می دهد و این که بتوانی این وضعیت را تحمل کنی دل شیر می خواهد و شجاعت و اعتراف به این که همه ما مقصر هستیم. چیزی که در این فیلم از لحاظ سینمایی برایم جذاب بود تعدیل کردن هر چه بیشتر داستان بود. یعنی درام به آن معنای کلاسیک نداریم و فقط در این موقعیت بحران زده قرار می گیریم. به عنوان نمونه، شخصیت مهران رجبی به راحتی می توانست کمی اکشن ماجرایش بیشتر شود و مثلا به زندان بر نمی گشت و فراری باقی می ماند و خلاصه از این حرف ها. و من هم با این که طرفدار داستان پردازی هستم. این جا همان بهتر که اصلا به این مسائل پرداخته نشد و همه چیز همانی بود که باید می بود.

در دیگر شاهکار کیانوش عیاری یعنی خانه پدری، در اوج تلخی داستان، ما با بعضی لحظه های خنده دار رو به روی می شویم. مثلا یادم است در اوج دعوا، شخصیت پدر که مهدی هاشمی بازی اش می کرد، با قاشق پر از برنجش آمده بود و در عین این که عصبانی بود و حیران، از طرفی هم مواظب بود که برنجش زمین نریزد! خلاصه از این ریزه کاری های بامزه حتی در فیلم تلخ بیدار شو آرزو هم هست. اما دیگر این جا صحنه طوری چیده نشده که ما بخندیم. بلکه اتفاقاتی که رخ می دهد و همه چیز به طور طبیعی پیش می رود خواه ناخواده ما را به خنده ای می اندازد، اما باز تاکید کنم که به قدری فیلم واقعی و دردناک است که حداقل آن چند لبخند هم به راحتی روی لبان من ننشست!

برای همین است که می گویم این بیدار شو آرزو اوج واقعی بودن و زندگی ست. یکی از بهترین تجربه های من در سینما.

خدا را شکر که تجربه دیدن سه فیلم از کیانوش عیاری را روی پرده سینما داشته ام. بیدار شو آرزو، خانه پدری و بودن یا نبودن. اما این که بیدار شو آرزو بعد از نه سال در هنر تجربه اکران شود واقعا رسمش نیست. این که خانه پدری این همه سال توقیف باشد همین طور.  کیانوش عیاری از هنرمندی و تجربه گری سال هاست فاصله گرفته و اندازه اش در حد گسترده ترین اکران ممکن در ایران است.

نمی دانم این فیلم تا چه مدت در گروه هنر و تجربه اکران است. ولی دوست خوبم، اگر یادت ماند، هر روز سایت سینماتیکت را ببین و اگر تک سانسی از این فیلم پیدا کردی، حتما وقت طلایی ات را برای دیدنش خالی کن چون فرصت بی نظیری است.

قربانت. مجید

Insidious: The Last Key – موذی ۴ : آخرین کلید

سلام دوست خوبِ ترسناک بین!

لی وانل فیلم نامه نویس خوش فکری است که چون بیشتر در داخل ژانر، آن هم از نوع ترسناکش کار کرده است شاید خیلی او را جدی نگیرند.

اما برای من جدی است و همیشه مشتاق دیدن آثارش هستم. برایت گفته بودم عاشق سری فیلم های اره هستم؟ مخصوصا سه نسخه اول که هر سه تا را خود لی وانل قلم زده است. این نویسنده با استعداد به خوبی نکات فلسفی را با ژانر وحشت گره می زند که لذتش را می بری. معمولا هم کارهایش ارزان ساخته می شود و سود کلانی را به جیب تهیه کننده و حتما خودش وارد می کند که قطعا نوش جانش.

اما یک موردی است که باعث ناراحتی ام می شود. مثلا همین فیلم موذی ۴ را ببین. اگر این فیلم نامه نامش موذی ۴ نبود و به عنوان یک اثر مستقل توسط کارگردانی اروپایی یا یک فیلم دومی که فیلم اولش هم خاص بوده است ساخته می شد، قطعا در جشنواره ها خوش می درخشید و حسابی سر زبان منتقد ها و فیلم دوستان می افتاد. تو در نظر بگیر که قهرمان این فیلم یک خانم مسن هفتاد و خرده ای ساله است!  و به قدری هم خوب شخصیت پردازی شده و با او هم ذات پنداری می کنی و دوست داری مسیر داستانی اش را دنبال کنی که باعث تعجب می شود. شخصا این را به واندروومن ترجیح می دهم. حداقل واقعی است و می توانی درکش کنی.

ولی چون این فیلم  نسخه چهارم یک سری فیلم های ترسناک تجاری است زیاد به چشم نمی آید و تهیه کنندگان و استدیو هم در این جور مواقع به نحوه ی ساخت فیلم نفوذ می کنند و حتما می گویند که باید ترس های ناگهانی و یک دفعه ای بگذاری تا چهار تا نوجوان که پول داده اند فیلم را ببیند، از ترس زهر ترک شوند.

و همین باعث می شود که فیلم نامه به این خوبی زیر سایه تجارت سینما از بین برود یا دیده نشود. یعنی ریزه کاری هایش را هر کسی نبیند.

خلاصه حیف!

اما در نهایت آرزوی محالم را فراموش می کنم و فیلم نامه را از نامش جدا نمی کنم.  همین موذی آن هم شماره چهارش را در نظر می گیرم و با تمام این حرف ها باز هم فیلم خوبی است که ارزش دیدن دارد. هر چند باید سه نسخه قبلی را هم دیده باشی تا حسابی بهت کیف دهد. تنها ایراد این فیلم ها این است که جنبه درام و کمدی اش خوب بهم نچسبیده است. بار کمدی فیلم بر دوش دو دستیار خانم الیز (با بازی لین شین) است که نقش یکی از آن ها را هم خود لی وانل فیلم نامه نویس بازی می کند. انصافا هم حضورشان گرمی خاصی به این فیلم داده و همین طور نسخه های قبلی. ولی نمی دانم مشکل کار کجاست که از کلیت فیلم بیرون می زند. شاید اگر بار کمدی نبود، خیلی از این که هست ترسناک تر می شد و تازه، بیشتر هم آن را جدی می گرفتند!

موذی ۴ دو عدد پیچش داستانی محشر دارد. از آن هایی که دهانت باز می ماند و می گویی” عجب! اصلا فکرشو نمی کردم” من هم عاشق این پیچش هایم. اره ۱ و ۲ و ۳ از این بابت برایم لذت بخش بودند. یا مثلا شاهکار ترسناک – دیگران – با بازی نیکول کیدمن که پایان فیلم از شدت شوک داستانی دچار کف می شدی!

موذی ۴ را ببین.

زیاد نمی ترسی.

اما به احتمال زیاد دوستش خواهی داشت.

قربانت. مجید

Assault on Precinct 13 – یورش به کلانتری ۱۳

سلام دوست عزیز

بعضی آثار از جان کارپنتر وجود دارد که معنای صحیح مستقل بودن یک کارگردان است. با توجه به مصاحبه هایی که از او خواندم و دیدم، او کارگردانی نیست که به راحتی به استدیوها باج بدهد و شاید به همین دلیل باشد که هیچ وقت رسمی جزو خودی ها محسوب نمی شد و این کارگردان های نسل بعد از او بودند که ارزش فیلم هایش را بیشتر و بهتر درک کردند( افرادی مثل تارانتینو، دل تورو، رودریگوئز) و نگذاشتند که زیر سیستم اسکانس زده هالیوود گم و گور شود.

فیلم یورش اصلا بازیگر شاخصی ندارد، حداقل من که تا به حال در آثار دیگر ندیدمشان. تو اگر فیلم خاصی دیدی و خوشت آمده حتما برایم بگو. به نظرم می رسد که همه شان در آن زمان آماتور بوده اند، ولی کارگردانی درست جان کارپنتر، تمام ضعف های فیلم را پوشانده است.

مهم تر این که چقدر این فیلم شجاعت دارد. بار اولی که این کار را دیدم فکر کنم سال ۱۳۹۳ بود. و وقتی دوباره رفتم سراغ دیدن اش، متوجه شدم که چقدر نکات ریز و لذت بخشی را فراموش کرده بودم. مثلا یک سکانس هولناک در فیلم وجود دارد که ترجیح می دهم برایت تعریفش نکنم. خودت ببینی کامل متوجه میشوی چون به قدری وحشتناک، دردناک و ناگهانی است که امکان ندارد بویی از انسانیت برده باشی و سر این صحنه ناراحت و شوکه نشوی. من دوباره سر همین سکانس سر جایم خشک شده بودم. اصلا در یادم نمانده بود و انگار داشتم برای بار اول یورش را می دیدم.

و به نظرت، این نشان دهنده ی یک فیلم خوب نیست؟ که وقتی دوباره رفتی سراغش، تو را از نو به هیجان بیاورد؟

یورش یک نسخه بازسازی دارد که در سال ۲۰۰۵ ساخته شده و اتفاقا بازیگران شاخصی هم در آن بازی می کنند. اما همان یک بار که دیدم برایم بس بود. دیگر نمی روم سراغش. نه این که بد باشد. بالاخره همان فیلم باعث شده بود که من بفهمم نسخه ی دیگری هم از این فیلم وجود دارد و خلاصه ما را در مسیر نسخه اصلی انداخت. ولی در کل بعضی بازسازی ها فقط و فقط ساخته می شوند که به تماشاگران نسل جدید تر بگوید که بروید نسخه های قدیمی تر را نگاه کنید! البته این را در نظر بگیر که یورش هم برداشتی آزاد از وسترن ریو براوو به کارگردانی هاوارد هاکس و شب مردگان زنده اثر جاودانه جرج رومرو است.

تعداد ۹ نفر هستند که در این کلانتری حضور دارند اما بیشتر با دو نفر آنها همراه می شویم. شخصیت کلانتر و مجرم که در این فیلم حرف اول را می زنند. به قدری روان و راحتند که گویی دوستانت را داری در یک فیلم هیجان انگیز می بینی!

کارپنتر یکی از اساتید ترس است و در این فیلم هم کم نگذاشته است. حمله گروه خلافکاران به کلانتری بیشتر از این که بخواهد اکشن باشد، دلهره آور است. حالا درست که هیچکاک استاد دلهره است و من و تو هم عاشق بعضی فیلم های استاد هستیم، ولی در همین یورش سکانس هایی وجود دارد که هر بار تصویر کات می خورد تو انتظار داری یک اتفاق خلاف از تصورت رخ بدهد و از همین بابت از خیلی کارهای ضعیف تر هیچکاک بهتر است.

در کل حیف که از این قبیل آثار کم ساخته می شود. بحث نوستالوژی هم نیست. من که سنم به نوستالوژی با یورش قد نمی دهد و اصلا در سینما و موقع اکرانشان که ندیده ام. منظورم نوع روایت و شجاعت و نزدیک شدن کارگردان به بطن قصه و هیجان است. امروزه بیشتر از دوستانم می شنوم که ” این فیلم می خواست چی بگه؟” ” منظورش چی بود؟” ” هدف این فیلم بود؟”

انگار که هدف فیلم باید حتما در راستای ارتقای فرهنگ و حرف های فیلسوفانه و در باب حکمت زندگی باشد!

دوست خوبم، نسخه قدیمی یورش به کلانتری ۱۳ را ببین و یک ساعت و سی دقیقه هیجان ناب را تجربه کن و به دیگر حاشیه ها کاری نداشته باش!

قربانت. مجید

Pyewacket – پای وَکِت

سلام دوست خوبم

اول از همه بگویم که اسم فیلم اگر به نظرت عجیب می رسد به خاطر این است که نام وِرد جادوگر ای است که شخصیت دختر از روی کتابی قدیمی آن را قرائت می کند!

حالا برویم سر نامه ام:

گاهی اوقات سینمای مستقل آمریکا، مخصوصا در ژانر ترس، کاری می کند که حسابی سر ذوق بیایی. خودت می دانی از آن هایی نیستم که تا یک فیلم بد می بینند غر بزنند و بگویند:

ای وای، سینما مرد!

ای آخ! دیگر فیلم خوب ساخته نمی شود!

آی خدا، باید به فرم هنری دیگر پناه ببریم، چون سینما از بین رفته است!

از این غر زدن ها، هم بین نسل قدیم رواج دارد که هنوز در دوران قبل مانده اند و هم بین نسل جدید که کلا غر زدن را نشانه عقل والای خود می دانند.

در رابطه با ژانر ترسناک چون تعداد طرفداران زیاد است، تعداد غر زدن ها هم زیاد است. مثلا من عاشق سری کانجورینگ هستم. حتی با اینکه نسخه های دیگر فیلم – اسپین آف ها – ( مثلا آنابل) آن چنان قوی نیستند، باز هم قابل دیدن و همچنین قابل ستایش هستند. یا مثلا سری فیلم های Insidious. فیلم های ترسناک بسیار خوبی در این سال ها ساخته شده است و هم چنان هم در دست تولید است و خلاصه مشکلی نیست.

ولی بعضی فیلم ها بهتر می ترساند و پای وکت  دقیقا این کار را با من و شما می کند. بدون بزک و دزک خاصی و خرج اضافی، بلد است وحشت زیرپوستی خلق کند. درباره ی کار قبلی کارگردان این اثر نوشته ام. از لحاظ کیفیت، فیلم ها زیاد با هم متفاوت نیستند. هر دو کم خرج، فقط دو شخصیت اصلی، مقداری درام و مقداری هم ترس که خوب با هم مخلوط شده است. یکی از ایراد های اکثر فیلم های ترسناک همیشه شخصیت پردازی بوده است و در سال های اخیر می بینیم که تمام تلاش بر این شده است که اول ما، افراد داخل فیلم را دوست داشته باشیم، تا اگر اتفاق ترسناکی برایشان افتاد، ترسمان دوچندان شود، یعنی هم خودمان از فیلم بترسیم، هم برای شخصیت ها وحشت کنیم. این اثر در حد و اندازه ی خودش درامی به اندازه  دارد. یعنی مادر و دختر را درک خواهیم کرد. رفتار مادر به خاطر مرگ شوهرش که تازه رخ داده، کاملا قابل قبول است و بازی بازیگرش هم خیلی خوب. ( لوری هولدن نقش مادر را در فیلم بازی می کند. همانی که در سریال واکینگ دد، نقش آندریا را داشت) رفتار احمقانه دختر هم بسیار قابل باور. این رفتار احمقانه که می گویم، منظور از آن دختر نوجوان های کم شعور مرسوم این تیپ آثار نیست. احمقانه بودن دختر و رفتار بچگانه اش کاملا دلیل دارد و خیلی هم قابل درک است. البته بماند که دو سه جا، همچنان آن کم شعوری شخصیت ها در ژانر وحشت را می بینیم، ولی کم است و می شود راحت فراموشش کرد.

کم خرج ساخته شدن این فیلم کاملا به نفعش تمام شده. فقط به جز یک سکانس که مشخص است به زور و بلا خواسته اند یک جلوه ویژه رایانه ای هم داشته باشند که در ذوق می زند. اما باز قابل بخشش است و تبدیل به مضحکه نمی شود، چون که کارگردان کار بلد ما می داند چطور بترساند و همه چیز را نشان می دهد اما بسیار کم. شمای بیننده را خوب روی تصویرش کوک می کند. می دانی قرار است اتفاقی بیفتد ولی نمی دانی کِی و کجا. نمی دانی بالاخره قرار است وحشت کنی یا نه. و منبع این وحشت می دانی چیست، اما نمی توانی پیدایش کنی.

پای وکت مانند فیلم کانجورینگ نیست که موجودات ترسناکش را زیاد از حد نشان می دهد، سرِ جمع، شاید مجموعا ۱ دقیقه آن جادوگر یا روح یا هر چه هست را نشان بدهد. بیشتر تو را از حس حضورش می ترساند و در همان یک دقیقه هم کاری می کند که حسابی وحشت کنی.

ترجیحا فیلم را شب ببین که حس بهتری بدهد. و اگر دوستانی هم داری که طرفدار این ژانر هستند، سعی کن دسته جمعی ببینی که کیف اش بیشتر است.

قربانت،مجید.

۱۹۲۲

  • کاگردان: زک هیلدیچ
  • فیلم نامه: زک هیلدیچ بر اساس رمانی از استیفن کینگ
  • بازیگران: توماس جین، نیل مک دونا، مالی پارکر
  • خلاصه کوتاه: در منطقه ای روستایی، مادر خانواده که می خواهد به شهر مهاجرت کند، خانه را که به نام خودش است برای فروش می گذارد، اما پدر خانواده راضی نیست و بهترین راه را در سر به نیست کردن همسرش می بیند.

……………

  • سال ۲۰۱۷ که سال طوفانی اقتباس های مکرر از آثار استیفن کینگ بود. با تمام و ضعف ها و قوت خودشون. پر سر و صدا ترین نسخه سینمایی فیلم It و کم سر و صدا ترین هم، ۱۹۲۲ که همین فیلم باشه.
  • و بر خلاف خیلی از سر و صداها، در این سال بهترین آثار اقتباسی از این نویسنده بر پرده سینما نیومد و روی صفحه کوچک تلویزیون نقش بست. ۱۹۲۲ مستقیم از پلت فرم نمایشی نت فلیکس پخش شد.
  • این کار به نسبت بقیه آثار کینگ از سرعت کمتری برخوردار هست. با اینکه جنایت و مواجه با کابوس و رویارویی با عواقب یک جنایت هولناک رو میبینیم، ولی بیشتر در مسیر آثاری مثل مسیر سبز و درخشش است ( لازم به ذکر هم هست که این دو فیلم هم از آثار کینگ اقتباس شده)
  • کینگ در بیشتر آثارش پیام اخلاقی رو با ترس به بیننده میده و اینجا هم چنین چیزی رو داریم، شاید برای کسی که با کارهای این نویسنده آشنا باشه، در بلند مدت این نوع از روایت نخ نما شده باشه. اما به نظرم مواجه با ترس درونی هیچ وقت تکراری نمیشه، البته اگر روایت نو باشه.

  • ۱۹۲۲ بازی های خیلی خوبی داره. من زیاد با آمریکایی های اون دهه آشنا نیستم! و نمی دونم که توماس جین خیلی در بازی و لهجه اش اغراق کرده یا نه. اما در نهایت باور پذیر هست. هر چند به هیچ عنوان نمی تونیم شخصیتش دوست داشته باشیم و تنها کاری که از ما بر میاد این است که در خیلی جاهای فیلم دلمان برایش بسوزد، تازه آن هم از نگاه حقیرانه.
  • دو نیمه اول فیلم آنچنان سرعتی برای روایتش خرج نمیده، و من خوشحالم، دوربین این فیلم با آرامش تمام داستانش رو تعریف می کنه. از خشونت نمی ترسه و به شدید ترین وجه قتل رو نشون میده. نیمه آخر، سرعت روایت چند برابر میشه که شاید توی ذوق بزنه، نه به اون آرومی و نه به این سرعت تند پایان داستان.
  • فضا سازی. این فیلم تصویر و لوکیشن عالی داره و به درستی هم از همه اونها استفاده کرده.
  • یک سری شخصیت های فرعی هستن که میان و میرن و صادقانه هیچ نقش پیش رویی در فیلم ندارن و شاید به زمان فیلم اضافه کردن. تنها مشکل اساسی من با این فیلم همینه.
  • من که میگم شاید باید ابهام فیلم خیلی بیشتر از این حرف ها هم میشد، کوبریک اگر می خواست عین رمان درخشش را بسازد حتما با فیلم لوس و باسمه ای طرف می شدیم، ۱۹۲۲ شاید باید از درخشش درس می گرفت و تا می توانست فیلم را رمزآلود تر می کرد. حقیقتش از آثار ترسناکی که خیلی پیام واضحی بدهند ارتباط چندانی برقرار نمی کنم، هر چند که ۱۹۲۲ در مرز بین ابهام و واضح بودن است و خوشبختانه بیننده اش رو پس نمی زنه و به نظرم همین برای این فیلم کافیه.