دستور هیچکاک

به طور اتفاقی یکی از عکس های آلفرد هیچکاک را در مجله ای دیدم.

این عکس در سال ۱۹۷۲ از وی ثبت شده و می بینید که هیچکاک ژست به خصوصی هم گرفته است. این جناب نه فقط به عنوان یک کارگردان، بلکه به کل شخصیت ویژه ای دارد که در این کتاب هم وجه متفاوتی را از او شناختم.

این عکس را باید چاپ کنیم و بزنیم به هرجایی که بیشتر در آن جا حضور داریم. حالا چه اتاقمان، چه محل کار و شاید هم عکس پس زمینه تلفن همراهمان. البته منظورم به اهل فیلم و سینما است، مخصوصا آن هایی که دنبال فیلم ساختن و فیلم نامه نوشتن هستند. بعدش هم بالای عکس بنویسی: مجید، فیلم خوب ببین! حالا به جای اسم مجید اسم خودتان را بگذارید.

این کار هم یک شوخی است با خودتان و هم این که جمله و عکسی دستوری است. تلنگری است برای خیلی از ما که اصلا بلد نیستیم فیلم خوب ببینیم. این که تمام فیلم های اکران شده سال ۲۰۱۸ را دیده ای و کاندید های اسکار و گلدن گلوب را از بر هستی که نشد فیلم دیدن. نه این که بد باشد، باور بفرمایید خودم اول از همه فیلم های این جشنواره ها و مراسم ها را می بینم اما مسئله این است که سینما از دهه ۸۰ یا ۹۰ به قبل هم وجود داشته است! همش که نشد فیلم جدید. پس فیلم های قدیمی و کلاسیک جایشان کجاست؟

حالا جالب است که من می خواستم دو هفته پیش این پست در رابطه با عکس هیچکاک را بگذارم که دیدم به تازگی شبکه اینترنتی کرایتریون هم راه اندازی شده است و برای ثبت نام اولیه همین عکس را روی صفحه اش کار کرده است. (البته من این عکس را از بلاگ دیوید بوردول برداشتم)

کرایتریون جایی است که ساخته شده برای عاشقان سینمای کلاسیک و فیلم های خیلی خوب و قدیمی. این سایت هم رسما این عکس را گذاشته که بگوید: آقا جان! خانم عزیز! فیلم خوب ببین.

 حالا در ایران ما نمی توانیم عضو کرایتریون بشویم ولی می توانیم به خیلی از فیلم های قدیمی دسترسی داشته باشیم. (البته مسئله زیرنویس فارسی هم است. ولی من بیشتر منظورم با عشق های سینماست و افرادی که می خواهند حرفه ای کار کنند و این افراد اگر زبان انگلیسی شان ضعیف است، مشکل دوچندان می شود. و بماند که خیلی از فیلم های خوب قدیمی هم زیرنویس فارسی اش در نت موجود است)

نکته: حتما باید عکسی از نویسنده ای باشد که همین ژست دستوری را گرفته باشد و بالای آن هم بنویسیم: فلانی، کتاب خوب بخوان!

اولین مرد_First Man

این کار جدید دیمین شزل یکی از شریف ترین فیلم هایی بود که تا به حال دیدم. هم به تماشاگر احترام گذاشته بود و هم به نیل آرمسترانگ و همکارانش که برای اولین بار پا بر روی کره ماه گذاشتند. شزل مثل استیون اسپیلبرگ یک فیلم حماسی خانوادگی ساخته است که هم روحیه قهرمان پرور آمریکایی را با خودش دارد و هم کاری جهان شمول است. حالا دیگر خیالمان راحت است که شزل بعد از ساختن ویپلش و لالالند و حالا هم اولین مرد، یکی از مهم ترین و بهترین کارگردان های دوره ماست.

موسیقی متن این فیلم عالی بود. چقدر دوستش داشتم. متمایز و نو. اصلا در کمتر فیلمی که مربوط به فضا باشد چنین ملودی هایی شنیده بودم. موسیقی را جاستین هورویتز ساخته که همکار و دوست قدیمی شزل است و هر سه فیلم قبلی شان را با هم کار کرده اند و سه موسیقی متن متفاوت و خاص به جهان سینما تحویل داده اند، منتها من از این آلبوم آخری بیشتر لذت بردم.

و عجب جلوه های ویژه ای! باور کنید یک زمان هایی از فیلم بود که اصلا به پرده سبز و آبی فکر نمی کردم. تقریبا مطمئن شده بود که عوامل رفته اند به فضا و کره ماه و همان جا فیلم را ساخته اند.

حین دیدن این فیلم یاد یکی از اپیزود های سریال عالی مدمِن افتادم. در آن جا هم از دید مردم عادی داشتیم لحظه قدم گذاشتن به ماه را می دیدیم. آمریکایی هایی که حیرت زده شده بودند، بعضی ها گریه شان گرفته بود و خلاصه اپیزود به یادماندنی بود. اما چه چیزی آن را برایم به یادماندنی کرد؟

وقتی که ماجراهای فردای آن روز تاریخی را دیدیم (یا چند ساعت بعدش، راستش دقیق یادم نیست) قضیه ماه به کل فراموش شده بود و مردم برگشته بودند سر کار و زندگی خودشان – دقیقا مثل همین ایران امروز خودمان که خبر های داغ می آید و سریع هم سرد می شود و این وسط یک سری نادان می گویند ایرانی ها همه چیز را سریع فراموش می کنند! – بگذریم…

لحظه ای است که جلسه ای برای تبلیغ سس خردل تشکیل شده است و پگی با بازی الیزابت ماس در جلسه می گوید که درست است ما ماه را فتح کردیم، اما به هر حال وقتی شخصی از سر کار به خانه برود، آن قدر کُره ماه برایش مهم نیست که خوردن غذا و برگر و سس مهم باشد. حالا نه این که دیالوگ های عینا همین باشد ولی مفهوم همین بود. و من هم کاملا با حرف پگی سریال مدمن موافقم. با همه خبرهای عظیمی که ممکن است شنیده باشیم و هنوز هم بشنویم، در نهایت مردم می روند سراغ خانه و زندگی شان. و جالب است که در فیلم اولین مرد هم تقریبا با چنین چیزی مواجه می شویم. فیلم روی کره ماه و در اوج تمام نمی شود. آرمسترانگ بر می گردد به زمین و باید مدتی را در قرنطینه باشد که یک وقت بیماری از ماه با خودش به زمین نیاورده باشد، در این بین همسرش می آید و از پشت اتاق شیشه ای همدیگر را نگاه می کنند. سکانس واقعا دوست داشتنی است که اصلا دیالوگ ندارد و فقط بازی با نگاه است. و این که بله، آقای آرمسترانگ هم در نهایت همسر و خانواده اش از هر چیزی برایش مهم تر است.

Mrs Henderson Presents – خانم هندرسون تقدیم می کند

سلام دوستان

بعضی آثار است که در جزییات بیشتر دوستشان دارم تا در کلیت اثر. مثل همین فیلم خانم هندرسون تقدیم می کند. کار در سال ۲۰۰۵ توسط استفان فری یرز ساخته شده است. کارگردانی که کارش درست است اما هیچ وقت ندیدم در آثارش خودش را به رخ بکشد. به اصطلاح امضای خاصی از خودش به جا نمی گذارد و پیدا کردن ردش در فیلم ها سخت است.

و این یعنی خاکی بودن و ادعا نداشتن که واقعا هم کار سختی است.

حالا از این حرف ها بگذریم، بعضی قسمت های این فیلم را دوست نداشتم. فکر می کنم اگر فیلم نامه زمان داستانی کمتری را پوشش می داد بهتر بود. یعنی مثلا یک مقدمه نوشته می شد که خانم هندرسون که بود و سالن تاتر ویندمیل را چگونه ساخت، بعد فیلم یک راست می رفت سراغ زمانی که دخترها وارد نمایش شدند و جنگ شروع شد. (در ضمن، داستان بر اساس واقعیت است) این طوری به نظرم شخصیت پردازی قدرت خیلی بیشتری می گرفت و شاید هم فیلم به این میزان مهجور نمی ماند.

اما در نهایت، این اثر سکانس های به یادماندنی زیاد دارد.

این قسمت را خیلی دوست داشتم. تازه بماند که ممکن است خیلی هم کلیشه ای باشد. اواخر فیلم است و خانم هندرسون می رود تا برای سرباز ها و مسئولین وزارت ارشادش! حالی کند که چرا این سالن باید در اوج جنگ و قحطی و بدبختی باز بماند و نمایش ها (هر چند با چندی مسائل اخلاقی و غیر اخلاقی) اجرا شود. خانم هندرسون با بازی عالی جودی دنچ چنان سخنرانی جانانه ای می کند که اشک به چشم آدم در می آید. گویی دوست داری بروی در آن زمان و هزار جور بدبختی و جنگ را هم تحمل کنی اما بدانی که یک خانم هندرسونی با یک سالن تاتر هم وجود دارد که به آن پناه ببری.

 

The Pleasure Garden – باغ لذت

سلام دوستان

بعضی وقت ها هست که می شود به راحتی از فیلم اول یک کارگردان، نشانه هایی از آثار بعدی اش پیدا کرد. یعنی دغدغه ها، آرزو ها و مسائل درونی و همچنین فرم سینمایی.  تنها تفاوت شاید در این باشد که کارگردان در آثار بعدی از لحاظ تکنیک خیلی بهتر شده است. اما عصاره وجودش همان است.

مثلا آلفرد هیچکاک. فیلم اولش باغ لذت نام دارد. صامت است و آن را در آلمان (مونیخ) ساخته است. اتفاقا در کتاب هیچکاکی که نمی شناسید، یک مقاله خواندنی از پشت صحنه همین فیلم وجود دارد.

در باغ لذت خیلی از امضاهای هیچکاکی را دیدم که برایم جالب بود.

مثلا نمای اول یک پلکان پیچ در پیچ است که خب حتما می دانید که چقدر به شاهکارش، سرگیجه، ربط دارد.

یا مثلا چشم چرانی. که یک فیلم عالی دیگر هم مربوط به همین موضوع ساخته است به نام پنجره عقبی. بماند که در دیگر آثارش هم چشم چرانی مرد ها یافت می شود.

یا این نما، دست زن غمگین که دارد خداحافظی می کند به دست زنی خوشحالی که دارد از دور به شخصی سلام می کند، دیزالو می شود. البته دقیقا چنین صحنه ای را در فیلم های جدید تر هیچکاک به یاد ندارم، اما کلا این نوع از دیزالو و تدوین را در فیلم های دیگرش هم دیده ام.

بعد در داستان باغ لذت که در نگاه اول به نظر یک درام است، به قتل و وحشت هم می رسیم. مثلا این جا که مرد دارد معشوقه اش را در دریا خفه می کند.

و همچنان وحشت و تعلیق که یکی از مهم ترین وجوه فیلم های هیچکاک است.

و وجود روح یا توهم مَرد، که باز من را یاد سرگیجه انداخت.

و حتی در اواخر این فیلم صامت یک ساعته، رگه هایی هم از دیگر اثرش – روانی –  می بینیم.

مرد روانی داستان می گوید که روح معشوقه اش به او دستور می دهد که باید زنش را بکشد. ( نورمن بیتس هم یک جورهایی از روح مادرش دستور می گرفت)

تنگه ابوقریب و پیرمرد و دریا

سلام دوستان

فیلم تنگه ابوقریب به کارگردانی بهرام توکلی را دیدم. تا به الان حرفه ای ترین فیلم جنگی وطنی را چ ابراهیم حاتمی کیا می دانستم که تنگه آمد و جایش را گرفت. حرفه ای از لحاظ ساخت می گویم. از لحاظ داستانی و شخصیت پردازی هر دو فیلم به نظرم ایراد دارند. البته من نمی خواهم الان درباره خود فیلم بنویسم. تنگه یک موقعیت را نشان داده بود با تعدادی شخصیت که خیلی هم موفق بود. مثلا دانکرک نولان هم شخصیت پردازی نداشت و بیشتر هدفش فضاسازی بود که خیلی هم درجه یک از آب در آمده بود.

تنگه ابوقریب یکی از سینمایی ترین فیلم های ایرانی بود که دیده ام. حرفه ای بود. تا توانسته بود از کلیشه های سینمای جنگی ما دور شده بود. صحنه های خونین فیلم عالی بود. هیچ چیزی از فیلم های جنگی دیگر کشورها کم نداشت و پایان بندی خیلی متفاوت و جذاب و هم زمان ناراحت کننده ای را داشت. پر از پلان های بلند بود اما این قضیه اصلا به چشم نمی آمد و کارگردان نمی خواست خودش را به زور به رخ بکشد. قسمت هایی از فیلم رسما ترسناک شده بود و از این بابت هم موفق بود. چند دقیقه پایانی فیلم که صحنه ها اسلوموشن شده  و انگار دوربین سرش گیج رفته بود را هم دوست داشتم، هنگامی که فیلم تمام شد دیدم یکی از تماشاگران داشت به دوستش می گفت که سرش گیج رفته است، و به نظرم فیلم هم دنبال چنین چیزی بود. سرمان گیج برود. انگار که ما هم داریم کمی وسط میدان جنگ بودن را تجربه می کنیم. این نیمه های پایانی هم می توانسته مثل بقیه فیلم خیلی شکیل فیلم برداری شود و تا آخرین لحظه، کارگردان صحنه پردازی اش را به رخ بکشد، که این کار را انجام نداد و واقعا دست مریزاد.

ماجرای من با این فیلم یک چیز دیگر است.

سال ها پیش که بچه تر بودم کتاب پیرمرد و دریا ارنست همینگوی را با ترجمه عالی نجف دریابندی خوانده بودم. ته ذهنم همیشه می دانستم که این کتاب را باید دوباره بخوانم. که بالاخره زمانش رسید. همین دیروز کتاب را برای بار دوم تمام کردم. البته با یک کیفیت به کل متفاوت با سری اول. آن موقع آن چنان حالی ام نبود که دارم چه می خوانم. برای بار دوم بود که فهمیدم پیرمرد و دریا ارزشش برای من خیلی بیشتر از این حرف هاست.

فکر کنم در حال حاضر تبدیل شده است یه کتاب بالینی ام. چون برای بار سوم هم می خواهم آن را بخوانم.

کتاب که تمام شد. آن را بستم. ته دلم برای شادی روح همینگوی دعایی کردم. لباسم را پوشیدم و رفتم به سمت سینما. فیلم تنگه ابوقریب شروع شد. دیدم که نام شخصیتی که جواد عزتی بازی می کند مجید است و با من هم نام. بعد این جناب مجید در یک سکانس در پشت کامیون با بقیه هم رزم ها نشسته است و دارد کتابی می خواند. منم که همیشه کنجکاو ببینم شخصیت ها در فیلم ها چه کتابی می خوانند. یک لحظه جواد عزتی کتاب را بست و روی جلد را دیدم و شوکه شدم.

کتاب پیرمرد و دریا بود!

خداوندا این چه تصادف عجیبی است که من در سالن سینما، دومین جایی که بعد از خانه دوست دارم، باید چنین چیزی را ببینم؟

جوابش را نمی دانم. فقط می دانم که این روز و این لحظه و این فیلم را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد و سر راست ترین پیام این نشانه یا تصادف یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید را هم در نظر بگیرم این است که پیرمرد و دریا را بارها و بارها بخوانم.

نکته: نشان دادن این کتاب در فیلم بی معنا نیست. من که دقیق منظور توکلی را نمی دانم ولی می توان چند تا حدس زد. یکی خواسته نحوه کشته شدن یکی از شخصیت ها را جلوتر حدس بزند، چیزی که در انگلیسی به آن foreshadow می گویند. ارنست همینگوی به مغز خود شلیک کرد، دقیقه اتفاقی که برای یکی از شخصیت ها در یک سکانس نفس گیر رخ می دهد. یا درگیری پیرمرد و ماهی دریا. تلاش و کوششی که پیرمرد برای از پادرآوردن آن ماهی می کند قطعا مانند یک سرباز جنگ است. اما در پایان، انگار همه چیز بیهوده بود. پیروزی انجام شد اما به چه قیمتی. پایان بندی تنگه هم تقریبا چنین حالتی دارد.

قصه های اشباح – Ghost Stories

انگلیسی ها یک ویژگی جالب دارن (منظورم فیلم سازان این کشور هستش) که خوب بلدن همه ژانر ها رو با هم مخلوط کنن. شاید بهترین مثال هم ادگار رایت باشه که تو فیلم شان مردگان زامبی ها رو با کمدی مخلوط کرد. در هات فاز پلیس بازی رو با ترس و جادوگری و در ته دنیا هم موجودات فضایی رو ربط داد به فیلم های رفاقتی و جاده ای و درام.

یا مثلا یه فیلم دیگه یادم میاد به نام لیست کشتن که تقریبا سه نیمه بود. نیمه اول درام. نیمه دوم ترسناک با مایه های جادو و نیمه سوم اسلشر جنایی. البته زیاد فیلم رو دوست نداشتم اما این روند مخلوط کردن روایت ها و تغییر ناگهانی ژانر فیلم برام جذاب بود.

حالا جدیدا هم فیلمی اومده به نام قصه های اشباح. جرمی دایسون و اندی نایمن دو انگلیسی تبار هستن که این فیلم رو از تاتر ترسناک خودشون اقتباس کردن. گویا نسخه تاتری هم حسابی گل کرده.

قصه های اشباح تقریبا چند تا فیلم کوتاه حساب میشه. اما فرقش مثلا با فیلمی مثل کریپ شو یا فیلم اسپانیایی قصه های وحشی اینه که اپیزود های این فیلم بهم ربط دارن.

در این جا شخصیت اصلی – پروفسور فیلیپ گودمن – یه نفر هستش که اتفاقا یکی از نویسنده و کارگردان های کار – اندی نایمن – نقشش رو بازی کرده. و آقای گودمن یه مجری تلویزیونی معروفی هستن که کارش اینه بگرده دنبال پرونده های ماورالطبیعی و بعد اثبات کنه که این حرف ها چرت و پرت محض هستش. (از این بابت یاد فیلم  ۱۴۰۸ می افتم.  اون جا هم جان کیوزاک نقش نویسنده معروفی رو داشت که کارش این بود ثابت کنه روح و جن وجود نداره که البته اشتباه می کرد)

و در این فیلم هم آقای گودمن داره اشتباه می کنه. چون روح و جن حداقل در دنیای سینما که به وفور پیدا میشه.

بخوام در ژانر ترسناک حساب کنم فیلم خیلی سرپا و متفاوته. نوآوری داره. روایت هاش دیدنیه و بازی ها هم عالی. کارگردانی خیلی خوب. و با این که داستانک ها زیاده و شخصیت ها همینطور، اما فیلم اصلا پیچیده نیست.

من این کار رو خیلی دوست داشتم. واقعا حس می کنم یکی از متفاوت ترین فیلم های ژانر ترسناک رو می دیدم و فکر کنم پشتوانه ی نمایش نامه ای فیلم بوده که تونسته یه خون تازه به این نوع از داستان ها تزریق کنه. حالا این که فیلم ترسناک هست یا نه. به نظرم بگیر نگیر داره. یه قسمت هایی می ترسونه و یه قسمت هایی نه. اما در کل فیلم خوش ساخته. حوصله سر بر نیست. مسخره نیست و به تماشاگرش احترام میزاره. یعنی اگر نمی ترسیدی هم بالاخره چیزی داشت که بتونی از دیدنش لذت ببری. فقط من پایان بندی کار رو زیاد دوست نداشتم.  به نظرم تکراری بود و می تونست خیلی بهتر از این حرف ها تموم بشه.

در ضمن مارتین فریمن هم یکی از نقش های فیلم رو بازی می کنه. با این حساب ایشون تو سال ۲۰۱۷ دو تا فیلم ترسناک بازی کردن. یکی همین و یکی هم محموله که قبلا دربارش نوشتم.

قصه های اشباح یه فیلم ترسناک تر و تمیز و سالم به حساب میاد. سالم به معنی واقعی کلمه. یعنی انگار فیلم یه فیلتری گذاشته و تمام آت و آشغال ها و کلیشه ها و خون خونریزی حال بهم زن هالیوود رو گرفته  و جدا کرده و انداخته دور.

اول این که فیلم اگر ارزان هم ساخته شده باشه به نسبت ارزان سازی های آمریکایی خیلی بهتر و شیک تر به نظر میاد. بهتر بگم که قصه های اشباح فیلم بساز بفروشی نیست. چون ژانر ترسناک پول درآور هستش و اگه یکمی بتونی یه داستان نیمچه چفت وبست دار تعریف کنی می تونی با کمترین هزینه، سود خیلی زیادی به دست بیاری. یا حداقل تو غرب که این طوره. برای همین خیلی از فیلم های این ژانر خود به خود میرن تو فاز بساز بفروشی. اما قصه های اشباح اصلا این طور نیست.