The Night Walker – خواب گرد

سلام دوست عزیزم

می دانم که عاشق روانی هیچکاک هستی. مانند خودم! فیلم نامه روانی از رمانی اقتباس شده بود به همین نام و نام فیلم نامه نویس هم هست رابرت بلاک. خوش بختانه هم رمان و هم فیلم نامه ترجمه شده است.

فیلم نامه اصلی این فیلم را هم رابرت بلاک نوشته و گویا کاری اقتباسی هم نیست. یکی از مشکلات بزرگ خیلی از فیلم های قدیمی ( منظور دهه های ۳۰، ۴۰ و ۵۰ و کمی هم ۶۰ است!) این است که با زمان جلو نیامده اند. جدا از یک سری آثار که الان آنها را کلاسیک می دانیم ولی در زمان خودشان اصلا کلاسیک به حساب نمی آمدند و اتفاقا خلاف جهت سیستم استدویی و حساب و کتاب شده آن زمان، ساخته شده اند. ولی بیشتر آثار، با بازی اغراق آمیز، دیالوگ های شعاری و از همه بدتر، موسیقی های بد و به شدت شبیه به هم هستند. خلاصه واقعا برای نسل های جدید تر، پیشنهاد این سری آثار اصلا با عقل جور در نمی آید.

نایت واکر هم با اینکه فیلم نامه خیلی خوبی دارد و با گذشت ۵۴ سال هنوز آن قدر بد نشده است، اما به هر حال از موسیقی های بیش از حد استفاده شده استدیویی و مشکلاتی که برایت گفتم رنج می برد. و میانه به شدت طولانی دارد.

یکی دیگر از مشکلات بزرگ فیلم های قدیمی همین است! شروع سریع، میانه خیلی خیلی کشدار و پایان خیلی خیلی سریع. طوری در ۲ تا ۵ دقیقه یک The End روی صفحه ظاهر می شود  که اصلا فرصت نمی کنی داستان و محتوایی که دیده بودی را کمی در ذهنت تحلیل کنی تا به بار بنشیند!

حالا از این صحبت ها عبور می کنیم و می رسیم به همان فیلم نامه نایت واکر.  به نظرم با کمی دست کاری، همچنان سر پا ایستاده است و قابل بحث. چند پیچش داستانی در اواخر فیلم وجود دارد که باعث شد فیلم برای من ارزشش خیلی بیشتر شود. به معنای واقعی شوک شدم و فکر نمی کردم فیلم این طور به پایان برسد. یک رمان در همین بلاگ معرفی کرده بودم و داستانش خیلی شبیه به این فیلم بود. نایت واکر روی کاغذ همچنان نو باقی مانده است و فقط از لحاظ تصویر و تکنیک، به احتمال زیاد در ذوق می زند. قطعا فیلم ترسناکی به حساب نمی آید. اگر یک کودک این فیلم را ببیند چرا. حتما دچار کابوس می شود. اما برای ما دیگر وحشتی ندارد. بیشتر به آثار جنایی شبیه است. ( بهترین نمونه به روز شده این فیلم، آثار دیوید فینچر است)

اگر مانند خودم دلت می تپد برای فیلم های مبهم، راز آلود و چه قدیمی و چه جدیدش را دوست داری، دیدن نایت واکر را به تو پیشنهاد می کنم. ولی انتظار عجیب و غریبی از این فیلم نداشته باش.

به بهانه فیلم مادر! + جستاری از مارتین اسکورسیزی

سلام 

این مطلب را چند وقت پیش خواندم و آن را به فارسی برگرداندم. چون می دانم از فیلم مادر! دارون آرنوفسکی بدت آمد و همچنان هم از آن دل خوشی نداری. فکر کنم چند باری خواستم تو را به زور قانع کنم که مادر! اتفاقا فیلم خیلی خوبی هم هست، اما خب مثل همیشه حرف، حرف خودت بود. هیچ مشکلی هم نیست. مادر! فیلمی همه پسند نیست، آنچنان هم خاص نیست که بخواهیم با دوست داشتنش پُز بدهیم. مادر! یک فیلم است و می توانیم یا دوستش داشته باشیم یا نه. به همین سادگی!

اما این مقاله را که برایت می فرستم مارتین اسکورسیزی نوشته. بیشتر واکنشی است به نحوه نمره دادن سایت های آنلاین و فضای رقابتی مضحکی که در اینترنت بین فیلم ها راه افتاده، و در این میان هم اسکورسیزی مثالش را با فیلم مادر! زده است. بخوان و لذتش را ببر.

…………………

به بهانه مادر _ مارتین اسکورسیزی

شک دارم که دل کسی برای نمره گرفتن در دوران مدرسه تنگ شده باشد. البته ممکن است اشتباه کنم ولی بعید بدانم.

وقتی که از مدرسه فارق التحصیل شدم، با خودم فکر می کردم که” عالی شد، دیگه قرار نیست بهم نمره بدن” این طرز تفکر من برای قبل از زمانی بود که اولین پیش نمایش فیلمم رو داشته باشم. هر فیلم سازی می تواند به شما بگوید که پیش نمایش، تجربه بسیار دردناک و زجرآوری است و گاهی اوقات بسیار مخرب. نمونه اش پیش نمایش معروف کمپانی- آر ک او- برای فیلم آمبرسون های باشکوه اورسن ولز. مدیران اجرایی استدیو از واکنش منفی تماشاگران اکران آزمایشی به عنوان دلیل موجه ای برای تکه تکه کردن نسخه اصلی فیلم ولز استفاده کردند، فیلمی که در حال حاضر به طور گسترده ای به عنوان یک اثر نزدیک به شاهکار شناخته می شود.

گاهی اوقات وقتی همه عوامل در حال همکاری با یکدیگر هستند. اکران های آزمایشی می تواند یک سری سوال های اساسی در فیلم را پاسخ دهند. مثلا آیا قسمتی از فیلم اطلاعات کافی را در اختیار بیننده گذاشته است؟ زمان بندی سکانس درست بوده است؟ چه چیزی باعث می شود که بینندگان از جایی به بعد داستان را دنبال نکنند و چه چیزی در فیلم به درستی درنیامده است؟ مسائل جزیی و کوچکی که باعث می شود خیلی از جنبه ها مشخص شود.

و بعد، وقتی که فیلم ساخته شده است، نقد ها از راه می رسند. مانند بقیه، من هم به اندازه کافی نقد مثبت و منفی دریافت کرده ام. نقد های منفی به طور واضح لذت بخش نیستند ولی با حد و مرزی مشخص نوشته شده اند. به هر صورت وقتی منتقدی با یکی از آثار من مسئله داشت، با یک برخورد متفکرانه و یک روش خاص به اثر نزدیک می شد و این را حق خود می دانست که مشکل خود را با فیلم بیان کنند.

در این ۲۰ سال اخیر، یا بیشتر، خیلی چیزها در سینما تغییر پیدا کرده است. تغییرها هم در سطح های مختلفی روی داده است. از روش ساخت فیلم ها تا دیدن و بحث درباره شان. خیلی از این تغییرات جنبه های مثبت و منفی خود را داشته اند، به عنوان مثال تکنولوژی دیجیتال امکان ساخت سریع فیلم ها را با آزادی کامل فراهم کرده است و از طرفی دیگر، محو شدن پروژکتور ۲۵ میلی متری از بیشتر سینمای اصلی فقدان اساسی است.

در این میان، تغییر دیگری رخ داده است که باور دارم هیچ جنبه مثبتی نداشته است. شروع آن در دهه ۸۰ بود. وقتی که  باکس آفیس ( یا همان لیست فروش هفتگی فیلم ها ) به طور قارچ گونه ای مثل یک وسواس بی درمانی که امروز می بینیم رشد پیدا کرده است. وقتی که جوان بودم گزارش لیست فروش در مجله های تخصصی سینما مثل هالیوود ریپورتر درج می شد. اما حالا، می ترسم که بگویم که تبدیل به همه چیز شده است. باکس آفیس تقریبا در جریان تمام بحث های مربوط به سینماست و حتی تبدیل به جریان اصلی شده است. قضاوت سنگدلانه ای که باعث شده است فروش اولین هفته اکران به یک درگیری خون خواهانه تبدیل شود و به نظر می رسد که در جریان نقد فیلم هم تاثیر گذاشته است. من درباره شرکت های بازاریابی مثل سینمااسکور صحبت می کنم که در اواخر دهه ۷۰ به وجود آمد و سایت های جمع آوری رای آنلاین مثل راتن تومیتوز – گوجه فرنگی های گندیده – که هیچ ربطی به نقد فیلم ندارند. این سایت ها به فیلم طوری رای و نمره می دهند گویی دارند به اسبی در مسابقه رای می دهند، یا به رستورانی در یک بروشور انتخاب رستوران ها، یا حتی به خانه ها در گزارش املاک ساختمانی. آنها هر چقدر با بازار فیلم در ارتباطند، هیچ ربطی به خلق یا دیدن یا درک یک فیلم ندارند. فیلم ساز در حد یک محتوا ساز جزیی تقلیل پیدا کرده است و بیننده هم یک مشتری بی ذوق.

این شرکت ها و سایت ها لحنی درست کرده اند که برای یک فیلم ساز جدی، خطرناک است، حتی اسم سایت گوجه فرنگی های گندیده توهین آمیز است. و همان طور که نقد فیلم که توسط انسان های پر شور و شوق  با دانش واقعی درباره سینما در این میان محو شد. به نظر می آید که صداهای پر از تعرض و قضاوت نا به جا در این میان بیشتر شده است. مردمی که به نظر می رسد از دیدن این که فیلم  و فیلم سازی رد یا حذف می شوند یا در مواقعی با خاک یکسان می شوند، لذت وافر می برند که شباهت زیادی به مردم انتقام جو و تشنه خون در نیمه پایانی فیلم مادر دارون آرنوفسکی دارند.

قبل از اینکه مادر! را ببینم، به شدت با نظرهای خصمانه فیلم اذیت شدم. خیلی از مردم می خواستند فیلم را تفسیر و توجیه کنند، می خواستند همه چیز را به یک جمع بندی مشخص برسانند و اگر چیزی را نمی فهمیدند، خواستار محکوم شدن فیلم بودند. و خیلی ها هم به نظر می رسید که از گرفتن نمره F از سینمااسکور لذت می برند. این قضیه اخبار اصلی رسانه ها شد – مادر! با نمره F سیلی محکمی خورد- یک ارزیابی بدی که فیلم های افرادی مثل رابرت آلتمن، جین کمپیون، ویلیام فریدکین و استوین سودربرگ هم چنین دوره ای را گذراندند.

وقتی که فرصت دیدن مادر! پیش آمد، با این قضاوت عجولانه بیشتر از قبل آزار دیدم و برای همین بود که می خواستم افکارم را به اشتراک بگذارم. مردم گویی چون خیلی ساده نتوانستند فیلم را تحلیل کنند و آن را در دو کلمه خلاصه کنند، خشمگین شده بودند. مادر! یک فیلم ترسناک است یا یک کمدی تلخ، یا شاید یک استعاره مذهبی یا یک داستان هشدار دهنده درباره اخلاقیات و از بین رفتن محیط زیست؟ شاید کمی از همه اینها ست اما مسلما در یک تعریف مشخص گنجیده نمی شود.

آیا فیلمی هست که قابل توجیه باشد؟ پس خود تماشای تصاویر فیلم مادر! چطور؟  تصاویر به قدری فعال بود و به زیبایی بازی و صحنه پردازی شده بود – دوربین سوبژکتیو و نمای نقطه نظر دید و زاویه های مختلف که همیشه در حرکت بودند، صداهایی که از اطراف و گوشه ها به سمت تماشاگر می آمد و شما را هر چه بیشتر در کابوس تصویرش غرق می کند. داستان که به تدریج به پیش می رود، آزار دهنده تر می شود. ترس ، کمدی تلخ، عناصر مذهبی، داستان هشدار دهنده. همه اینها در فیلم وجود دارد اما عناصری هستند که در مجموع و با همدیگر معنا می دهند و باعث فروپاشی شخصیت ها و بیننده ها می شود. فقط یک فیلم ساز پرشور می تواند این فیلم را بسازد که من هنوز هم بعد از گذشت چند هفته دارم آن را در ذهنم تجربه می کنم.

فیلم های خوب از فیلم سازان واقعی قرار نیست که رمزگشایی شوند یا خیلی سریع مورد فهم قرار گیرند. این فیلم حتی برای این ساخته نشده که به سرعت توسط بیننده ها دوست داشته شود. این کارها فقط و فقط ساخته می شوند زیرا شخصی که پشت دوربین است – باید – این فیلم را بسازد. و هر کسی که با تاریخ سینما آشنایی داشته باشد به درستی می داند که لیست بلند بالایی از فیلم هایی وجود دارد که در اولین اکران نادیده گرفته شده اند، مانند جادوگر شهر اُز، چه زندگی زیبایست، سرگیجه و نقطه خالی. و به مرور زمان هم تبدیل به آثار کلاسیک شدند. درجه بندی تومیتومیتر و سینمااسکور به زودی از بین خواهد رفت. البته شاید چیزی بدتر از اینها پدیدار شود و شاید هم در زیر هاله درک و فهم درست دانش فیلم محو شوند. در این میان، آثاری که با عشق درست شده اند همانند مادر!. در ذهن ما رشد می کنند.

متن را از اینجا ترجمه کرده ام.

توصیه های برایان کاپلمن برای فیلم نامه نویسی – برگ پانزده

برگ اولدومسومچهارمپنجم – ششهفتم – هشتم نهم – دهم – یازده – دوازده – سیزده – چهارده

پشت صحنه

گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم که اگه فقط علاقه به دیدن فیلم ها داشتم و نمی خواستم خودم به صورت حرفه ای این کار رو انجام بدم چقدر لذتش بیشتر بود. ژان پیر ملویل گفته که بهترین کار دنیا فیلم دیدن هست و به نظر من هم همینه. اما وقتی درگیر فیلم ساختن میشی، درگیر نوشتن، درگیر بازیگر پیدا کردن برای فیلم یا نمایش، با افراد پشت صحنه آشنا میشی، خیلی از آدم های معروف این کار رو می بینی و خلاصه علاقه و کارت با هم یکی میشه، لذت کافی می بری، اما اون پرده زیبای هنر برات می افته پایین، دیگه ممکنه به راحتی اون هایی که برات اسطوره بودن به یک آدم معمولی حتی مزخرف با اخلاق بد تبدیل بشن. تمرینات کارها با داد و بیداد و دعوا و قهر و توهین همراه میشه و هزاران مسائل دیگه.

البته اثر نهایی ممکنه خیلی خستگی ها رو از بین ببره. اما این بیشتر شامل حال افراد اصلی میشه. یعنی کارگردان، بازیگرها، نویسنده و فیلم بردار مثلا. این وسط سو استفاده ها هست، چه از خانم ها و چه حتی مرد ها. این وسط دستیارهای دو و سه هستن، دستیارهای لباس، تدارکات و کارهای دیگه که ممکن است تحقیر بشن و از اثر نهایی هم جز یه خاطره بد براشون باقی نمونه.

خلاصه پشت صحنه های هنر مثل اثر، زیاد جذاب . دل نشین نیست. اما اگر چاره ای دیگه نباشه. اگر بدون ساختن یک فیلم یا نمایش نمی تونید یه زندگی رو تصور کنید، پس هر طور شده وارد این حرفه بشید، اما حداقل سعی کنید انسان باشید. در پشت صحنه ها بیشتر از هنرمند، به انسان واقعی نیاز هست.

آثار کلیدی

  • سمت هر کاری که می خواهید برید، البته بیشتر منظورم سینما و ادبیات و کتاب و به طور کلی هنر هستش. بهتره که یک سری آثار کلیدی رو برای خودتون مشخص کنید. منظورم کتاب های آموزشی نیست. اگر دوست دارید فیلم نامه نویسی رو امتحان کنید یا کارگردانی، شاید بهتر باشه دو یا سه تا فیلم نامه رو انتخاب کنید و مدت زیادی از روی اون ها رو نویسی کنید. بارها بخونیدشون تا حفظ بشید و فیلم نامه رو با نما به نمای فیلم ها مقایسه کنید. از بین کارهای ایرانی، با درباره الی این تجربه رو دارم و فیلم نامه های کلیدی خارجی هم که باهاشون درگیرم روانی و هشت نفرت انگیز هست. ممکنه نظر هر کی هم فرق کنه و قرار نیست فیلم و اثر خاصی باشه. فقط ببینید خودتون چی رو می پسندید.
  • کتاب و نقاشی و موسیقی و هر کار دیگه ای هم به نظرم بهتره که با یک سری آثار کلیدی یاد گرفته بشه. البته معنی این حرفم نیست که سراغ اثر دیگه ای نرید. تا می تونید بخونید و ببینید. چون با هر اثری ناخودآگاه آموزش می بینید، اما برای کار آگاهانه بهتره که الکی ذهنتون رو شلوغ نکنید و به یکی دو اثر بچسبید و مدت ها باهاش کار کنید.

منطقه ی دور افتاده – Backcountry

  • منطقه ی دور افتاده
  • نویسنده و کارگردان: آدام مک دونالد
  • بازیگران: جف روپ، میسی پرگریم

……….

  • مادرم تعریف می کرد که در دوران جوانیش، به همراه پدرم و دوستانشون به یکی از جنگل های شمال میرن و خرس بهشون حمله می کنه. خوشبختانه کسی آسیب نمی بینه. ولی تصویر این خاطره تو ذهن من حک شده بود. تا به حال هم فیلم هایی درباره حمله خرس ها دیدم ولی خیلی سینمایی نمایشی بودن مثل بازگشت با بازی لئوناردو دی کاپریو.
  • مستندی عالی ساخته ورنر هرزاگ هست با نام مرد گریزلی. با اینکه هیچ فیلمی یا صدایی از کشته و خورده شدن تیموتی تریدول و امی هیوجنارد نشون داده نمیشه. اما بسیار دردناک و ترسناک هست و به عنوان یک مکمل برای فیلم منطقه دور افتاده توصیه می کنم.
  • این فیلم ترکیبی از سینما و مستند هست. با توجه به اینکه تجربه این نوع از سفر و کمپینگ رو داشتم، دیدم که چقدر این فیلم روی جزئیات دقیق هست، البته بدون این که بخواد پز دقتش رو بده. فیلم اصلا ادعا نداره اما واقعا خوش ساخت هست.
  • خرس دیر ظاهر میشه اما وقتی که میاد دیگه مقدمه چینی و ترس های بی خود نداریم. عین واقعیت. هیچ شوخی و رحمی وجود نداره. حتی وقت دل سوزوندن هم نیست. فقط باید از قدرت ترس استفاده کرد و از دست این موجود فرار کرد.
  • خرس دشمن شخصیت ها نیست. یعنی دوربین و کارگردان اون رو طوری نشون نمیده که یک هیولا از دنیای دیگه ای هست و باید نابود بشه. صرفا شخصیت های داستان در زمان و مکان نامناسبی در قلمرو این موجود گیر افتادن.
  • یکی از لذت بخش ترین بخش های این فیلم این بود که کارگردان نخواسته بود حقه خاصی سوار اثر بکنه. اگر قراره بترسید همون لحظه این اتفاق می افته. منظورم به تعلیق های آماتوری فیلم ها هستش که در این تیپ آثار به وفور دیده میشه. اصلا فیلم از سینمایی شدن بیزاره و بیشتر میره سمت مستند سازیش، اما باز هم اینجا خطر این هست که کار ادای واقعی بودن در بیاره. این رو حداقل بین فیلم ساز های وطنی خودمون خیلی دیدم و می بینم که ادعای واقع گراییشون حال آدم رو بهم میزنه. خوشبختانه آقای کارگردان که این فیلم هم اولین اثر بلندش هست اصلا اینطور نیست.
  • کار دل خراش و خشنی هست و فقط هم منظورم به خرس نیست. مثلا زخمی شدن پسر وقتی که قایق روی انگشت پاش می افته. همین قبیل جزئیات هست که بعضی مواقع فیلم رو از اونی که هست خیلی واقعی تر جلوه میده.
  • کم دیده شده اما از خیلی فیلم های پر سر و صدا بهتر و حتی بدردبخور تر هست. حداقلش اینه که کلی نکات آموزشی از کمپینگ یاد می گیرید و اینکه بهترین راه برای فرار از خرس چیست!

سوال پیش میاد…

رابطه من با منتقد ها بیشتر تو مرز عشق و نفرت بوده. هر چند الان میزان نفرت پایین تر اومده ، اما همچنان عصبانیت وجود داره. خیلی از فیلم های محبوب من رو منتقد ها به طرز نامردانه ای کوبوندن.

ولی از این حرف ها هم که بگذریم. کلی مطالب ( چه تئوری و چه عملی ) از منتقد ها و ریویو نویس ها یاد گرفتم و میگیرم.

و همیشه هم این فحش و بد و بیراه های کارگردان و نویسنده های معروف رو خوندید که منتقد ها رو با خاک یکسان می کنن و حضورشون رو به کل نادیده می گیرن.

یکی از الگوهای من در رفتار با منتقد ها مارتین اسکورسیزی هست, در عین اینکه به هیچ عنوان باج نمیده, اما احترام خاصی برای همشون داره.

ولی خب سوال بزرگی که پیش میاد اینه که بالاخره این منتقد ها لازم هستن یا نه ؟

جواب سوال که قطعا بله هست و شاید اگر از همون زمان که سینما اختراع شد, از همون موقع ها که لومیر ها فکر می کردن سینما یک فاز سرگرمی بیش نیست یا خیلی ها بیشتر به چشم صنعت و ماشین پول سازی بهش فکر می کردن، اگر منتقد هایی نبودن که درباره فیلم ها بنویسن و در مطبوعات زنده نگهش دارن، سینما هم چیزی می شد  مثل یک شهر بازی. یعنی فقط مردم میرن و یه تفریحی می کنن و میان بیرون و همین و بس. بدون هیچ ارزش هنری برای هیچ اثری.

شما در شهربازی می رید تونل وحشت و می ترسید و میاید بیرون. ولی میرید سینما و جنگیر رو می بینید و می ترسید و از سینما میاید بیرون و کلی مطلب درباره اون فیلم هست که اثر رو از یک بازیچه محض دور می کنه و تبدیلش می کنه به هنر. و این کار فقط از عهده منتقد ها بر میاد.

بیابان – Desierto

  • کارگردان: جوناس کوارون
  • فیلم نامه : ماتئو گارسیا ، جوناس کوارون
  • بازیگران: جفری دین مورگان ، گائل گارسیا برنال ، آلوندرا هیدالگو
  • خلاصه یک خطی : آمریکایی متعصب به مرز می ره تا مهاجرین غیر قانونی مکزیکی رو قبل از ورود به خاک آمریکا نابود کنه.

…………………………

فیلم بیابان رو جوناس کوارون ، پسر آلفونسو کوارون ( جاذبه ، فرزندان آدمیان ، هری پاتر و زندانی آزکابان ) ساخته.

این رو مخصوصا گفتم چون معمولا پسر رو به پدر ربط میدن ، حالا شاید پسر کلا سلیقه و راه متفاوتی رو پیش بگیره ، ولی همیشه اسم پدر معروفش بالای سرش هست. این قضیه نمی دونم خوبه یا بد ؟ خوش شانسی به حساب میاد یا برعکس ؟ در کل با دیدن این فیلم به این نتیجه رسیدم که جوناس آدم بد سلیقه ای نیست. بیابان یه اثر هیجانی دلهره آور خوب به حساب میاد. با دیالوگ های کم و فقط تعقیب و گریز. یا من خیلی فیلم های کم دیالوگ رو دوست دارم یا کلا این تیپ فیلم ها بیشتر ارزش سینمایی دارن. تصویر و فقط تصویر ، جوری که بیابان رو اگر بدون هیچ زیرنویسی هم ببینید ، کاملا متوجه داستان هستید و اصلا گمراه کننده نیست.

البته میگم کم دیالوگ ، نه از این فیلم های آزار دهنده هنریض که دوربین رو می کارن یه جا و کارگردان خوش ذوقش با نماهای حوصله سر برش کلی لذت می بره. نه. منظورم تصویر داستان گو هست و بیابان اینطوریه.

به نظرم فیلم بد موقعی اکران شد. فکر کنم یک سال قبل از انتخاب دونالد ترامپ بود. اگر این کار بعد از اون بحث های دیوار مکزیک و مسئله مهاجرین اکران شده بود ، احتمال زیاد بهای بیشتری به کار میدادن. هر چند باز هم جای سوال پیش میاد، چون که این فیلم بیشتر تماشاگر پسند هست تا جشنواره و جایزه پسند. هیجان و خشونت و تعقیب و گریز که با مسائل روز یکی شده ، و بهترین فیلم های دهه ۷۰ آمریکا هم دقیقا همینجور بودن ، منتها اون موقع دُز روشن فکری به اندازه الان بالا نرفته بود و به قول مل بروکس که چند وقت پیش گفت ، الان همه چیز باید از لحاظ سیاسی اجتماعی صحیح باشه! یعنی اینکه شجاعت سینمای سال های قبل از سینمای الان خیلی بیشتر بود و این رو هم درباره فیلم فریب خورده گفتم.

من از شخصیت پردازی این فیلم خیلی خوشم اومد. وقتی در فیلمی نگران افرادی می شید که ممکنه قربانی بشن ، اون کار درست از آب در اومده ، وقتی نگران هستید که شخصیت منفی یک دفعه ای سر و کله اش پیدا بشه ، یعنی هم فیلم نامه خوب نوشته شده و هم بازیگر خوب انتخاب شده. جفری دین مورگان از اون بازیگرهایی هست که بهش فیلم نامه خوبی بدن ، واقعا عالی کار می کنه. احتمالا خیلی ها با سریال واکینگ دد و نقش منفور نیگان اون رو می شناسن.

بیابان لذت یه فیلم ساده بدون ادعا با حال و هوای کارهای دهه ۷۰ رو با خودش داره.

جلوه های ویژه

یک مصاحبه گوش دادم بین مارتین اسکورسیزی و استیون اسپیلبرگ ، بابت فیلم پل جاسوس ها. اول از همه این رو بگم اون هایی که دنبال فیلم سازی هستن و مثل من خودآموز به حساب میان ، حتما و حتما هر چی کتاب بیوگرافی ، مصاحبه ، هر چی پادکست مربوط به گفت و گو بین کارگردان ها و دیگر عوامل هست رو حتما بخونن و گوش بدن. نکاتی که از میان اینها یاد می گیرید شاید از خیلی کلاس های درسی پولی و کتاب های آموزش فیلم سازی ( که حداقل برای من فایده ای نداشته ) بهتر و کاربردی تر باشه.

در این گفت و گو بحث به جلوه های ویژه رسید و اسپیلبرگ داشت صحنه ای مربوط به هواپیماهای جنگنده می گفت و تاکید کرد که جلوه های ویژه نبوده. بعد خندید و به اسکورسیزی گفتش که ” مارتی ، باور کن روزی می رسه که باید رو پوستر فیلم ها بنویسیم در این فیلم از هیچ جلوه ویژه ای استفاده نشده است و تمامی صحنه ها واقعی فیلم برداری شده است ”

نکته ی خیلی کلیدی هست و برای من امیدوار کننده. این که کارگردانی این حرف رو می زنه که با پارک ژوراسیک ، انقلابی تو جلوه ویژه سینما به وجود آورد ، حالا تاکید داره که خیلی سکانس های فیلمش رو واقعی فیلم گرفته. و پیش بینی درستی هم کرده ، الان به قدری جلوه ها لوس و حال بهم زن شده که وقتی می فهمیم نولان از هیچ جلوه ای استفاده نکرده ، جرج میلر در شاهکار مدمکس ، از کمترین میزان جلوه بهره برده و تارانتینو میاد هشت نفرت انگیز رو تو برف واقعی فیلم برداری می کنه ، ذوق زده میشیم.

االبته اسپیلبرگ و اسکورسیزی و خیلی کارگردان های کار درست ، اگر از جلوه ای هم استفاده کردن ، درست و به جا بوده. مثلا همین هشت نفرت انگیز ، سکانس های داخل کافه در استدیو بوده ، پارک ژوراسیک ترکیب متعادلی از رایانه و جلوه دستی بوده. فیلم هوانورد و هوگو اسکورسیزی، بدون جلوه ساختنش شاید ممکن نبوده. ولی بحث سر تعادل هست و اینها رعایتش کردن.

و من به شدت منتظر روزی هستم که فیلم هایی ببینم که کارگردان ها در پوستر فیلم شون اعلام می کنن این فیلم هیچ جلوه ویژه رایانه ای ندارد!

دنیای غرب – Westworld ( فیلم سینمایی سال ۱۹۷۳ )

نویسنده و کارگردان : مایکل کریکتون ( بر اساس کتابی از خودش )

بازیگران : یول براینر ، ریچارد بنجامین ، جیمز برولین

………………………………………

فیلم سینمایی وست ورلد خواه ناخواه با سریال مقایسه می شه. و خب از لحاظ مسائل فنی و تولیدی ، خیلی واضح است که سریال بارها  بهتره. مگر غیر از این هم میتونه باشه؟! تکنولوژی و پول سال ۱۹۷۳ کجا و الان کجا ؟

موقعی که داشتم نسخه سینمایی این داستان رو میدیدم ، ۵۰ دقیقه اولش واقعا لوس به نظرم اومد. موسیقی وسترنی از نوعی که بیشتر شبیه به فیلم کمدی بود، بازی های مصنوعی، روایت کند و غیره. اما ۴۰ دقیقه پایانی فیلم تبدیل شد به یکی از بهترین تجربه های سینمایی من! یکی از بهترین تعقیب و گریز های تاریخ سینما! از فیلم هیچی نخونده بودم و با خودم فکر می کردم که آیا جیمز کامرون ، برای فیلم ترمیناتور ۲ و مخصوصا شخصیت مرد جیوه ای از این فیلم الهام گرفته یا نه؟ تا اینکه خوندم آرنولد شوراتزنگر شخصیت ربات و حرکات اون رو از یول براینر ( ربات منفی این فیلم ) برداشته. ولی مطمئن هستم که خود کامرون هم تاثیر خیلی خیلی زیادی از این فیلم گرفته.

وست ورلد سینمایی برعکس سریال که تو فصل اول فقط روی دنیای غرب تمرکز کرده، سه تا دنیا رو همزمان نشون میده ، دنیای غرب وحشی ، دنیای روم باستان و دنیای قرون وسطی ، هر چند که ماجراهای اصلی در همین غرب وحشی می گذره و دو تا دنیای دیگه بیشتر حکم زرق و برق دارن برای فیلم.

یک چیزی که برام از سریال با ارزش تر بود اینه که فیلمی که مایکل کریکتون از کتاب خودش اقتباس کرده ، دیالوگ های فلسفی و دُز روشن فکری کمتری نسبت به سریال داره. یعنی به نظرم خود موضوع وست ورلد به اندازه کافی آینده نگر و فیلسوفانه هست و نیازی به چپاندن دیالوگ از کتاب های روان شناسی و نمادپردازی های عجیب و غریب نیست. اما سریال یه جاهایی بیش از حد شبیه به کلاس درس فلسفه و خودشناسی می شد. من البته از سریال خیلی لذت بردم و بسیار هم مشتاق دیدن فصل جدیدش هستم ، اما خب ، چون کلا باهوش بودن هیچ فیلم و کتاب و سریال داستانی رو به دیالوگ سنگین نمی دونم، اینها رو گفتم.

در نهایت فیلم وست ورلد من رو متعجب کرد، اصلا انتظار اون هیجان پایانی رو نداشتم که با ساده ترین وجه ممکن هم ساخته شده و خود به خود یکی از طرفدار های این فیلم، با تمام ایراد هاش شدم.

این هم برای مزه …

تو سریال، برای ادای دین به یول براینر،  برای یک لحظه  ماکتی محو از شخصیت ربات منفی فیلم مشخص میشه.