گروه پنهان

خیلی وقت ها بین منتقد و فیلم ساز دعوا می شود و منتقد از نقد دفاع می کند و فیلم ساز هم از مردم. اما این دو صنف یک گروه را به کل فراموش کرده اند، فیلم باز ها یا همان خوره فیلم ها. اگر فیلمی توسط منتقد ها کوبیده می شود و در اکران هم شکست می خورد یعنی هم از طرف منتقد ها نادیده گرفته شده است و هم از طرف مردم. اما چطور است که همان فیلم بعد از چند سال گُل می کند و می شود جزو بهترین ها؟ می شود جزو آثار قدر ندیده ؟

این جا مردم یا منتقدها نیستند که آن فیلم را بالا می برند بلکه خوره های فیلم اند. و این گروه که بین سینما رفتن و در خانه فیلم دیدن گردش می کنند و اصلا هم اهمیتی نمی دهند که بهشان بگویند شما این فیلم را روی پرده سینما ندیده ای و اصلا چیز حالیت نمی شود.

خوره فیلم ها معمولا بین رفقایشان از لحاظ فیلم دیدن جلوتر هستند و پیشنهادهای خاص خودشان را دارند. بین گروه دوستان، اگر اسم فیلم و سینما بیاید اولین نفری که یادشان می افتد همان رفیق خوره فیلمشان است و احتمالا هم از او سوال میکنند که چه فیلمی را ببینند یا نبینند. حالا همین خوره فیلم ها می آیند و فیلم های مورد علاقه شان را که کمتر دیده شده به هر ضرب و زوری پیشنهاد می کنند و مثل ویروس آن را بین دوستان خودش پخش میکند و جریان کالت سینما هم این طوری شکل می گیرد. این جا نه فیلم ساز کاره ای است و نه منتقدان حرفه ای. یعنی این دو قشر در این مرحله از خوره فیلم ها عقب تر هستند. اما متاسفانه عشق فیلم ها صنف خاصی ندارند و از طرف منتقد ها هم با دیده حقارت دیده می شوند که دقیقا هم نمی دانم چرا. یعنی منتقد ها سرچشمه سینمایی پنهانی دارند یا مثلا گروه زیرزمینی و فرقه خاصی که ما خبر نداریم؟

Halloween – هالووین

هالووین جدید آمده است و در یک حرکت جالب تمامی ادامه های فیلم اصلی را نادیده گرفته و خودش را شماره دوم رسمی فرض کرده است. احتمالا ما هم باید این کار را بکنیم چون خود جان کارپنتر (کارگردان نسخه اصلی) هم آمده – با همراهی فرزندانش – موسیقی متن جدیدی را برای این فیلم ساخته است، یعنی با این کار یک جورهایی تایید کرده است که بله، این نسخه مورد علاقه من هم هست.

من امسال منتظر چند فیلم در ژانر ترس بودم. یکی نسخه جدید غارتگر بود که شین بلک ساخته است و یکی هم همین هالووین. هر چقدر از غارتگر ناامید شدم از هالووین جدید خوشم آمد. من حتی می گویم از نسخه اصلی جان کارپنتر، در مواردی، بهتر است. به نظرم هالووین جزو بهترین کارهای کارپنتر نیست – شاهکارش The Thing است و کارهای دیگر مثل مه یا فرار از نیویورک و یورش به کلانتری ۱۳ از آثار مورد علاقه ام هستند. هالووین کارپنتر را برای بار دوم دقیقا قبل از دیدن نسخه جدید، مرور کردم. دیالوگ های نسخه اصلی فاجعه است. بازی ها ضعیف است. شخصیت دکتر لومیس که مثلا یک روان شناس است واقعا خنده دار است.

اما فیلم جدید این مشکلات را ندارد. بازی های روان. دیالوگ های خوب. حتی دکتر روان شناس جدید هم خیلی جالب تر از دکتر لومیس در آمده است.

اما هالووین کارپنتر یک چیز مهم دارد و آن هم فضا سازی است. که فیلم جدید این را ندارد. تنها فضاسازی درستی که در نسخه جدید دیدم همان مقدمه فیلم و در تیمارستان است که مایکل مایرز را در آن نگه داشته اند، بقیه فیلم فقط خوش ساخت و استاندارد است. همین.

اما کارپنتر با دوربین هفتاد میلی متری اش کاری کرده که فضا و مکان و جغرافیا را از آن دنیای هالووین شده است. این دوربین های هفتاد میلی متری که تارانتینو هم با افتخار و با سر و صدای زیاد از آن برای فیلم برداری هشت نفرت انگیز استفاده کرد، فضای بیشتری را برای قاب بندی پوشش می دهند. اما فقط از زوم خبری نیست و تنها راه چاره این است که دوربین را نزدیک به بازیگر یا آن چیزی ببرند که می خواهند به لنز نزدیک باشد. ولی عجیب که این دوربین ها فضا ساز است.

در هالووین جدید دوربین دیجیتال است. نماها حرفه ای است. زوم های جذاب داریم و غیره. ولی هیچ کدام باعث شکل گیری جغرافیای جادویی نسخه کارپنتر نشده است.

البته فکر نکنید فضا سازی یعنی دوربین هفتاد میلی متری! و اگر نه دیوید فینچر چند سال است که فیلم هایش را دیجیتال می گیرد و اتفاقا استاد فضاسازی است. تجربه کارگردان در این مسایل حرف اول را می زند. دیوید گوردون گرین که نسخه جدید هالووین را ساخته است اصلا تا به حال کار ترسناک نساخته بود و فکر کنید برای اولین کار در این ژانر رفته ای سراغ یکی از معروف ترین این آثار، احتمالا گرین با احتیاط زیاد به ساخت فیلم نزدیک شده است و ترجیح داده که در ساخت، ریسک کمتری انجام دهد. چون همین که تمامی ادامه های قبلی را نادیده بگیری و برای هالووین یک شماره دوم جدید بسازی خودش ریسک بسیار بزرگی به حساب می آمد.

عطر: داستان یک قاتل و کرت کوبین

یک ویدیو کوتاه درست کردم که هم درباره کتاب مورد علاقه ام عطر صحبت می کنم و هم ماجرای اقتباس سینمایی و هم گروه نیروانا!

معیوب/ Basket Case

من کوچیک که بودم و فیلمای خونگی درست می کردم، برای تیتراژ پایانی می رفتم و از یه فیلم خارجی، اسامی نهایی رو جدا می کردم و به ته فیلم خودم می چسبوندم که مثلا بگم بله، ما هم عواملی داشتیم!

حالا خوندم که فیلم معیوب هم گویا عوامل پشت صحنه اش به قدری کم بودن که کلی اسم از خودشون اختراع کردن و اونا رو به عنوان عوامل ساخت در تیتراژ پایانش جا زدن.

خندم گرفته بود. با خودم می گفتم که پس از همون دوران کودکی روحیه کالت و فیلم سازی ارزون (اما جا زدن به عنوان فیلم گرون!) در من وجود داشته و هنوز هم داره.

معیوب طبق تعریف رسمی که براش شده باید ترسناک باشه اما تقریبا همه چیز هست به جز فیلم ترسناک. نمی تونم لزوما بگم که از اون دست آثار خیلی بد و افتضاحه. چون اون قدر هم بد نیست. فیلم دوست داشتنیه و من هم از دیدنش لذت بردم. کاشف به عمل اومد که به جز من هم کلی طرفدار در سطح دنیا داره و اتفاقا نسخه دوم و سومی هم از فیلم ساخته شده . البته برای من دیدن همین فیلم اول کفایت می کنه. می دونید چرا؟ چون همون طور که درباره فیلم مردی از زمین مثال زدم، ساختن دنباله برای این تیپ آثار بیهوده ست. وقتی که این فیلم ها دارن تولید می شن، سازنده ها اصلا خبر ندارن که دارن چکار می کنن و چی می سازن.  مثل یه کودک. مثل خودم که کوچیک تر بودم و فیلم و انیمیشن می ساختم. اصلا نه از قوانین سینما و فیلم نامه نویسی سر در میُوردم و نه خیلی چیزها، اما فقط می ساختم. می رفتم جلو و ادامه می دادم. یعنی ناخودآگاه. یعنی با عشق و شور و حال. که خود به خود بعد از ساخته شدن فیلم و دیده شدنش توسط افرادی، این شور و حال به بعضی از تماشاگران هم منتقل می شه. (حالا ممکنه طرف می خواسته کمدی بسازه اما تبدیل میشه به یه فیلم جدی، می خواسته ترسناک بسازه اما تبدیل می شه به کمدی) خلاصه که همین ندونستن ها ست که به نظرم فرهنگ کالت رو ساخته و بهش قدرت داده. اما وقتی فیلم به هر نحو معجزه آسایی موفق می شه، ساختن دنباله دیگه تبدیل میشه به یه کار آگاهانه. دیگه سازنده ها فهمیدن که افرادی در این کره خاکی هستن که فیلمشون رو دوست دارن،  پس میرن و این بار با بودجه ای بیشتر و شاید عوامل فنی بهتر فیلم های دو و سه و غیره می سازن که هیچ وقت آن چنان موفق نمیشه. ( البته این وسط استثنا هم داریم. مثلا ادامه شب مردگان زنده جرج رومرو واقعا خوب بود. نسخه دوم فیلم کارمندان همین طور)

اما در بیشتر موارد، دیگه جادوی نسخه اول از بین رفته. خودآگاهی در بیشتر مواقع دشمن هر چیزیه، مخصوصا خلق هنر.

این فیلم تقریبا هیچ نکته فنی و مثبتی نداره. کات ها اشتباه ست. فیلم برداری شلخته ست. بازی ها آماتوره. هیولای فیلم خنده داره. داستان فیلم مضحکه. اما همه این ها دست به دست هم داده و این کار رو تبدیل کرده به فیلمی که می تونم بی هیچ دردسری دوستش داشته باشم! و این که محض خنده هم میشه دسته جمعی و با دوستان صمیمی دید (امتحان کنید. جدی میگم. دور هم جمع شدن و دیدن فیلم های ترسناک بد از دیدن خیلی شاهکار های سینما بیشتر کیف میده)

البته بذارید اون قدر هم کیفیت فیلم رو زیر سوال نبرم. در قسمت هایی از کار هست که وضعیت خیلی ناراحت کننده و اعصاب خرد کنی پیش میاد. دو قلو های بهم چسبیده که یکی از این قل ها ناقصه و فقط دست و کله داره و از بدن برادر سالمش جدا می شه و بعد از مدتی برادر سالمه میره و قل ناقص رو که زنده هم است بر می داره و در سبدی نگه می داره و با هم میرن تا انتقامشون رو از دکترهایی که باعث و بانی این عمل جراحی بودن بگیرن و اون ها رو تیکه پاره می کنن. پس می بینید که داستانش کاملا ناخوش احوال و مریضه. با این که این کله و دست ناقص خیلی خمیری و کارتونی به نظر میرسه ، اما واقعا یه جاهایی وسط فیلم آدم حس بدی می گرفت. حضور این موجود در عین خنده دار بودن، یک جورهایی چندش آور هم بود.

این فیلم رو می دیدم و با خودم می گفتم مجید تو دقیقا چرا این فیلم ها رو دوست داری و می بینیشون؟

و حقیقتش هنوز هم نمی دونم چرا.

سفر به سرزمین زن های ماقبل تاریخ/ Voyage to the Planet of Prehistoric Women

نکته: این اثر یک فیلم بد است که در این لینک درباره شان توضیح کوچکی داده ام.

پیتر باگدانوویچ که بین فیلم دوستان ایرانی آن چنان معروف نیست، یکی از بهترین کارگردان های دهه هفتاد بود و هنوز هم اسم و رسمش پا برجاست. البته من این جا کاری به آثار شاخص او ندارم. ایشان یک فیلم ساخته است که خود به خود می رود جزو فیلم های (به قدری بد که تبدیل می شوند به فیلم خوب). سفر به سرزمین زن های ما قبل تاریخ به قدری افتضاح است که من عاشقش شدم!

گویا فیلم اول یک نسخه روسی داشته است که در سال ۱۹۶۲ ساخته شده است.  بعد در سال ۱۹۶۵ یک نسخه آمریکایی از آن ساخته می شود و دوباره در سال ۱۹۶۸ باگدانوییچ با نام مستعارِ (دِرک توماس) می آید و با چسباندن تکه های از فیلم قبلی و مقداری فیلم برداری جدید، چنین آشغال دوست داشتنی را خلق می کند.

من که می دانم هیچ کس نمی رود چنین چیزی را ببیند. داستانی هم که در کار نیست که من بخواهم آن را لو بدهم. پس بعضی قسمت های از فیلم که برایم جالب بود را با شما به اشتراک می گذارم.

این فیلم علمی تخیلی خیلی تلاش کرد که ترسناک باشد. اکشن باشد. عمیق باشد. پر مغز باشد. اوج ترسناک ترین نما هم این جا بود که شر بودن وضعیت موجود را داشت می رساند. من عاشق زوم شدن روی چشم ها هستم. سرجیو لئونه استادش بود.

یک طراحی صحنه ارزان اما عالی. در حد ۲۰۰۱ اودیسه فضایی.

این جا فضانوردان پا به سیاره جدید گذاشته اند و بیرون می روند تا تحقیقی انجام بدهند که در یک لحظه یک سری گودزیلاهای کوچک به اینها حمله می کنند. صحنه حمله کلا ۲ دقیقه هم نمی شود و فضانوردان به قدری خونسرد رفتار می کنند که هر جور بخواهیم حساب کنیم یک نوآوری محسوب می شود. و نمی دانم چرا خود به خود یاد قسمتی از آخرین فیلم بیگانه افتادم. در آن جا هم هیولاها از مه شروع کردند به فضاپیماها حمله کردن.

یک هیولای دیگر.

یک دل نه صد دل عاشق ماشین فضایی شخصیت های اصلی شدم.

یک رباتی در این فیلم هست به نام جان. بامزه است و توپولو. و اصلا کل فیلم تقریبا روی این می چرخد و سرنوشتش خیلی جالب می شود. این جا هم یاد ربات معروف سری جنگ ستارگان افتادم. یعنی سی تری پی او.

در نظر داشته باشید این فیلم ۹ سال قبل از جنگ ستارگان ساخته شده است. و باگدانوویچ و جرج لوکاس تقریبا هم دوره هستند. زمانی که جرج لوکاس جنگ ستارگان را ساخته بود و هنوز اکران نشده بود همه مسخره می کردند و می گفتند که فیلم مضحک است. حتما آن هایی که می خندیدند فیلم های مثل همین سرزمین زن های ما قبل تاریخ را در نظر داشتند و اقعا هم باید حق داد. ربات های این فیلم ها هر دو خنده دارند اما یکی از آن ها تبدیل شده است به یکی از آیکون های پول سازی در جهان. بیشتر وقت ها نمی توان تشخیص داد که فرق بین شکست و موفقیت کجاست.

یک هیولای دیگر! راستی. این سرزمین همان طور که از نامش هم پیداست. ما قبل تاریخ است و هیولاهایش هم دایناسورها هستند. یعنی یک جورهای پارک ژوراسیک در فضا.

گروه خانم هایی که ساکن این سیاره هستند و با تله پاتی با هم در ارتباطند هم من را یاد فیلم های مثل واندر وومن و ویکر من انداخت. منتها با پرداخت خیلی بدتر. می گویند ویکر من (نسخه بازسازی با بازی نیکلاس کیج) خیلی بد است. احتمالا این فیلم را ندیده اند و نمی دانند درباره چه حرف می زنند.

………………….

از این تیپ کارها بیشتر معرفی خواهم کرد. اصلا توصیه ای به دیدن این آثار نمی کنم. فقط دوست دارم که در بلاگم به این فیلم ها اشاره کنم. همان طور که بهترین شاهکار ها در ذهن من می ماند. بدترین فیلم ها هم همین طور هستند. تنها آثار متوسط است که از یادم می رود. همین چند روز پیش یک فیلمی دیدم. رتبه خوبی هم داشت. اما معمولی بود. یک ماه دیگر اصلا نمی دانم چه دیده بودم. اما این فیلم همیشه با من می ماند. چون همان طور که چند بار گفتم، هنگام دیدنش، از شدت بد بودن به من خوش گذشت.

Revenge – انتقام

خانم کورالی فارگیت که اهل فرانسه هم هست به عنوان فیلم اولش چه کار درجه یکی ساخته است.

آمریکایی ها اصطلاحی دارند که فیلم هایی که داستانشان درباره انتقام است را revenge flick می نامند و از این سری آثار  انتظاری نمی رود جز همان انتقام درست و حسابی.

این فیلم از اسمش هم پیداست قرار است چه باشد. پر از خون و خونریزی و تعقیب و گریز و انتقام ناب که فقط در فیلم ها مشاهده اش می کنیم. چون در دنیای واقعی چنین چیزهایی اصلا دیدن ندارد و از انسانیت دور است. فقط در هنر است که ما به راحتی از انسانیت جدا می شویم و می توانیم کیفش را هم ببریم.

من در این کار کلی ارجاع و ادای دین به فیلم های دیگر را دیدم. از مد مکس گرفته تا آخرین خانه سمت چپ. تپه ها چشم دارند. من روی قبر تو تف می کنم و فیلم های جان کارپنتر. تازه یاد the bad batch  آنا لیلی امیر پور هم افتادم و همچنین این فیلم که درباره اش قبلا نوشته ام.

خلاصه که عشق و حال است برای خوره فیلم ها.

داستانش هم که دیگر گفتن ندارد. دختری مورد آزار قرار می گیرد و می رود سراغ انتقام از آن عوضی ها.

اما جذابیت و تفاوتش در این است که این خانم جوان اصلا به دنبال انتقام نبود. فقط می خواست فرار کند. اما اتفاقاتی پیش می آید که خود به خود در مسیر انتقام قرار می گیرد. و خوشبختانه در طول این فیلم دختر تبدیل به یک ابرقهرمان مسخره نمی شود که زمین و زمان را بهم بریزد. خیر. حتی آن قسمتی هم که زخمش را می سوزاند تا از خون ریزی خود جلوگیری کند، کاملا با عقل جور در می آید. این خانم در طول این فیلم اشتباه می کند. کتک می خورد. درد می کشد و همین جذابیت فیلم را دوچندان کرده است.

اگر اهل خون و خون ریزی سینمایی اما از نوع شیک و درست درمانش هستید، سریع بروید و کار را ببینید ولی اگر روحیه لطیف دارید، بی خیال دیدنش شوید.

آثار ترسناک دیگری هم هستند که هم بیشتر می ترساند و هم خون ریزی ندارد. انتقام اصلا فیلم ترسناکی نیست. اما در زیر شاخه این ژانر قرار می گیرد.

نکته آخر

فیلم یک سری نما دارد که آن را با دیگر آثار هم رده خودش متمایز می کند. مثلا تاکید هایش روی حشره ها. کلوز آپ های درخشان و عجیب و غریبش

وای که چه گوهر خشونت بار جذابی بود. برای بار دوم هم ارزش دیدن دارد.

Fahrenheit 451 – فارنهایت ۴۵۱

در این پست درباره کتاب نوشته بودم

و حالا نسخه جدید اقتباس سینمایی از این کتاب آمده است و من هم که خیلی وقت بود منتظر دیدنش بودم. فیلم را رامین بحرانی ساخته که یک ایرانی آمریکایی است و فیلم نامه را به کمک امیر نادری خودمان نوشته و خب دیگر ارجاع های فراوان به کتاب های ایرانی جای تعجب ندارد. و این نما هم چقدر مزه داد.

حالا برسیم به خود فیلم

در این نسخه سینمایی تغییرات نسبت به کتاب خیلی زیاد است. مثلا پایان بندی که به کل دگرگون شده است. شخصیت اصلی یعنی مونتاگ تنها زندگی می کند و بر خلاف کتاب همسری ندارد. علاوه بر کتاب های کاغذی، ما حالا با شبکه اینترنت و کتاب های الکترونیکی سر و کار داریم و در این جا شغل آتش نشان ها علاوه بر سوزاندن کتاب های کاغذی، تخریب کامپیوتر و سخت افزار و نرم افزارهای مربوط به کتاب است.

که این قضیه به نظرم جذاب آمد. یک جور آپدیت داستان برای این زمان. از لحاظ تصویری و بازیگری هم که ناب است. مایکل شنون در نقش بیتی و مایکل بی جوردن در نقش مونتاگ خیلی بازی های بهتری دارند نسبت به نسخه ی سال ۱۹۶۶ که فرانسوا تروفوی عزیز دل ساخته است.

من مشکلی با تغییرات داستانی ندارم. اگر خوب باشد و در خدمت بهتر شدن داستان. چقدر هم عالی. ولی اگر این تغییرات جواب ندهد و در حد سطح باقی بماند، بی فایده است.

من برعکس خیلی از واکنش های تندی که خواندم، اصلا از فیلم بدم نیامد و اتفاقا لذت بردم. ولی از حق نگذریم، بار احساسی این فیلم خیلی پایین بود. و این قضیه نابود شدن کتاب هم زیاد دندان گیر نبود. یعنی فیلم به نظرم تخت آمد. اگر بازی های خوب این دو بازیگر نبود که قطعا فیلم نابود شده بود. اگر موناتگ قرار است تنها باشد، من توقع دارم که این تنهایی در پیشبرد داستان تاثیر داشته باشد. ولی در این فیلم از این خبرها نیست. موناتگ فقط تنها است چون فقط تنها است. همین! حتی رابطه اش با آن دختر هم اصلا خوب پرداخته نشده بود.

و شاید یکی از بزرگ ترین مشکلات این فیلم زمان کمش باشد. من همیشه با زیاد بودن مدت زمان فیلم ها مخالفم و اگر می شود داستانی را در یک ساعت و بیست دقیقه تعریف کرد، بگذاریم همان قدر باشد و بیهوده بیشترش نکنیم. اما فارنهایت ۴۵۱ به نظرم یک فیلم دو ساعت یا دو ساعت و نیمه می طلبد. مثلا بلید رانر دومی از لحاظ داستانی آن چنان پر و پیمان نبود ولی ببینید که این فیلم ۲ ساعت و ۴۸ دقیقه ای چه شاهکاری از آب در آمده است. در کتاب فارنهایت ۴۵۱  اتفاق و هیجان و داستان به وفور است، در حالی که این فیلم جدید با تیتراژ  فقط یک ساعت و چهل دقیقه است.  این کتاب و اقتباسی که از آن می شود انجام داد باید پر و پیمان تر باشد تا حداقل بتواند قرض خود را به نسخه ادبی بپردازد. برای همین من حتی طرفدار فیلم فرانسوا تروفو هم نیستم. آن جا هم فیلم زیاد نفس گیر نشده بود. سوزاندن کتاب در یک جامعه باید فاجعه باشد و نشان دادن این فاجعه هم حس و حال و شور و شعف می طلبد که هیچ کدام از نسخه های سینمایی از این کتاب نداشته اند.

صحنه خودسوزی پیرزن باید خیلی از این حرف ها تلخ تر و تکان دهنده تر باشد. اما مثلا در همین نسخه سینمایی بیشتر به یک کلیپ خوش و رنگ لعاب تصویری تبدیل شده است. در کتاب خیلی به فرم تصویری و دیجیتال بد و بیراه گفته شده بود و خیلی از کتاب در نکوهش تکنولوژی بود. در این فیلم حداقل من که یادم نمی آید حتی دیالوگی در این رابطه شنیده باشم، و حس می کنم فیلم سازان با خودشان فکر کرده اند ما داریم یک نسخه تصویری از این کتاب برای فرمت تلویزیونی ( شبکه HBO ) می سازیم پس نکوهش تصویر بیهوده است و به کل حذفش می کنیم.

که اگر منطقی فکر کنیم، حق دارند و این ماجرا هم اگر خوب پرداخته شده بود جزو همان آپدیت های داستان برای دنیای امروز بود که گفتم. ولی هیچ کدام از پتانسیل های یک اقتباس امروزی متاسفانه شکل نگرفته است.

پس باید به تمام آن هایی که به فیلم بد و بیراه گفته اند و نمرات پایین داده اند حق داد. انتظار همه طرفداران با توجه به افراد پشت و جلوی دوربین خیلی بیشتر از این ها بود.

The Night Flier – پرنده شب

یادم می آید زمانی که تازه داشتم از نوار وی اچ اس به سی دی کوچ می کردم، این فیلم را دیدم و به قدری ترسیدم که حد نداشت.  گریم ترسناک خون آشام این فیلم تا مدت ها در ذهن من مانده بود. و جالب این جا است که تا یک سال پیش اصلا نمی دانستم اسم فیلم چیست. بازیگرانش که بودند و نویسنده و کارگردانش همین طور.

خلاصه خیلی شانسی پوستر فیلم را دیدم و بعد تمام آن لحظه های ترسناک کودکی ام یادم آمد و سریع فیلم را گرفتم و دیدم.

اول این که وقتی دیدم از روی داستانی به قلم استیون کینگ اقتباس شده جا خوردم و بعد این که دیدم نقش اول فیلم میگوئل فرر است. کسی که در سریال مورد علاقه ام، توئین پیکس بازی کرده و متاسفانه سال پیش از دنیا رفت.

حالا که بزرگ تر شده ام و پرنده شب را دیدم. در نگاه اول باید مسخره جلوه می کرد. فیلم به شدت دهه نودی است. همان طور که خیلی فیلم های ایرانی قدیمی را می بینیم و به راحتی تشخیص می دهیم که برای چه دهه ای است. فیلم های آمریکایی هم چنین خاصیتی را دارند. یکی از بدی های هنر تصویری همین است. بعد ده سال هر کاری اش کنی می فهمی که قدیمی است. اما ادبیات هیچ وقت برای من این طور نبوده و نیست. من وقتی مادام بوآوری گوستاو فلوبر را برای اولین بار خواندم، گویی به تازگی نوشته شده بود. جادوی کلمات همین است و جادوی تصاویر هیچ وقت به آن ها نمی رسد.

حالا جدا از این ها. داستان فیلم و دیالوگ هایش هم خیلی تصنعی و بی در و پیکر است.

اما…

اما یک جریان و روح خاصی در فیلم هست که به نظرم از بین نرفته. مثلا یکی از متفاوت ترین فیلم های خون آشامی بود که دیده بودم. یکی از تلخ ترین پایان بندی های ممکن را داشت. نیاز به توضیحی درباره شخصیت خون آشام نمی داد و من خودم نفهمیدم این جناب که بود. از کجا آمد. چرا با هواپیمای شخصیش پرواز می کند و خلاصه چند سوال بی جواب.

و یکی دیگر از نکات جالبش شباهتش با فیلم شبگرد  Nightcrawler – است!

این فیلم را اگر ندیدید حتما ببینید. یکی از بهترین فیلم نامه های سال های اخیر سینماست و خود فیلم هم که محشر است. درباره گزارش گر بی رحم تلویزیونی است با بازی عالی جیک جیلنهال.

حالا در این فیلم پرنده شب هم شخصیت اصلی ما یک گزارشگر بی رحم روزنامه ( میگوئل فرر در نقش ریچارد دیز ) است. اصلا دقیقا یک صحنه است که دیز می رود و قبر یکی از قربانی های خون آشام را بهم می ریزد و حتی دستش را خونی می کند تا به سنگ بزند، تا عکسی که از قبر می گیرد برای گزارشش شوم و جذاب تر شود. شبیه همین کار هم جیک جیلنهال در فیلم شبگرد انجام میدهد. البته در شبگرد ما با خون آشام سر و کار نداریم.

واضح است که با پرنده شب مثل دوران کودکی ام اصلا نترسیدم. جاهایی هم خنده دار به نظر می رسید. فیلم تاریخ مصرف داری بوده است و نمی شود این را در نظر نگرفت.

و این که من حاضر می شوم این فیلم های تاریخ مصرف دار را ببینم و شاید کلی چیز از آن ها یاد بگیرم و لذتی هم ببرم را به حساب دیوانه بودنم بگذارید.

کتاب: هیچکاکی که نمی شناسید

کتاب هیچکاکی که نمی شناسید را به تازگی تمام کردم و به نظرم ارزش معرفی دارد. در این کتاب، نویسنده (آقای سیدنی گاتلیپ) آمده و از مقاله ها و گفت و گو ها و جستارهایی به قلم هیچکاک (یا حداق این طور به نظر می رسد) این کارگردان را برای ما ملموس و زمینی تر کرده است.

میگویم ملموس و زمینی چون حتما می دانید که هیچکاک به کل مرموز است. این همه سال از فعالیت و مرگش گذشته است و میلیون ها صفحه درباره او نوشته و تحلیل شده است. ولی نمی دانم چرا همچنان مرموز باقی مانده است!

رسانه و مردمی که درباره هیچکاک می نویسند خودشان هم دوست دارند این بنی بشر را خیلی اسطوره ای نان بدهند که خب من با تمام عشق فرازمینی ام به سینما، انسان ها را در حد زمین و حتی کمی پایین تر می دانم. در نهایت هیچکاک برای من یک هنرمند خوب است که به خاطر شانس یا جبر جغرافیایی مثبتی که داشته است، سر جای درستش نشست و فیلم هایش را ساخت. منظورم این است که هیچ کس آن قدر بزرگ نیست که همه اش تعریف و تمجید شود. از بعد از کارهای هیچکاک فیلم های به مراتب بهتری ساخته شده است و از قبل از ایشان هم فیلم های خیلی خوبی ساخته شده بود.

گول این طرفدارهای دو آتیشه و بازی رسانه ای را نباید خورد. مثلا فرض کن که الان هیچکاک زنده بود. باور کنید سر حرف هایش درباره زن ها چه علم شنگه ای به پا می شد و همین منتقد های سینه چاکش، قطعا فحش را نثارش می کردند و می خواستند طبق مد روز و جامعه و مردم حرکت کنند و به احتمال زیاد هم هیچکاک تا مدت زیادی اصلا نمی توانست به سمت فیلم سازی برود. خلاصه که شانس و زمانی که در آن به دنیا می آیی هم خیلی مهم است و همه چیز را به پای هوش و استعداد و زرنگی و غیره نباید گذاشت.

البته اجازه بدهید که یک نکته را همین الان مشخص کنم. فکر نکنید من از هیچکاک خوشم نمی آید.  اگر روزی روزگاری در غرب سرجیو لئونه نبود، به احتمال قوی، فیلم روانی آلفرد هیچکاک در جایگاه بهترین فیلم عمرم قرار می گرفت. و همچنان پنجره عقبی جزو ۲۰ فیلم برتری است که تا به حال دیده ام.

خب حالا بروم سراغ کتاب

۱ – خیلی از حرف هایش تازه بود ولی بیشترش نه. به طوری که وقتی به انتهای کتاب رسیده بودم انگار خیلی از مقاله ها و مصاحبه ها را در همان اوایل کتاب خوانده بودم و فقط تکرار مکررات بود. به نظرم یک پنجاه صفحه ای اضافه داشت. دیگر چند بار باید بخوانیم که هیچکاک از تعلیق صحبت می کند؟!

۲ – این کتاب را خود به خود می گذارم کنار سینما به روایت هیچکاک. که معروف ترین کتاب درباره ایشان است و فرانسوا تروفو دوست داشتنی با او مصاحبه کرده است و چه ترجمه نابی هم از پرویز دوایی در بازار کتاب ایران موجود است. و به نظرم هر دو کتاب مکمل یک دیگرند. البته حس و حال – هیچکاکی که نمی شناسید – خودمانی تر است و مثل آن یکی کتاب، خیلی حرفه ای و دقیق نیست. اما اگر شمایلی از خود شخص کارگردان می خواهید به دست بیاورید و فقط مسائل فنی برایتان مهم نیست، قطعا هیچکاکی که نمی شناسید بهتر است.

۳ – یک مورد جالب حین خواندن کتاب این بود که در دوره ای که هیچکاک در انگلیس فیلم می ساخت، چقدر شبیه به وضعیت سینمای در حال حاضر ایران خودمان است! از وضع بد سانسور گرفته تا تهیه کننده های نابلد، نبود سیستم درست و حساب شده استدیویی و تجارتی به نام سینما، فیلم های کسل کننده و غیره. حالا نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال به خاطر این که به هر حال دوران گذار است و وقتی این مشکلات رو می شوند و همه درباره شان صحبت می کنند حتما اوضاع دارد به سمت بهبود پیش می رود یا ناراحت باشم که سینمای این مملکت در وضعیت سینمای هفتاد سال پیش انگلستان است.

۴ – اگر بخواهم فقط یک قسمت از این کتاب انتخاب کنم به راحتی- آیا دوست داشتید از آینده با خبر می شدید؟- است. هنوز هم برایم باورش سخت است که آلفرد هیچکاک این جستار را نوشته است. او در این نوشته درباره معنویات و خدا صحبت می کند! این جستار واقعا دل نشین و امیدوار کننده است. یک بُعد کاملا جدید از ایشان را به ما معرفی می کند و برای اولین بار انگار داشتم هیچکاک را کاملا از نو کشف می کردم.

کتاب حتما نکات ریز و درشت دیگری دارد که خب من همین ها به ذهنم رسید. کتاب را بخرید و بخوانید ( البته اگر به این کارگردان و کلا به سینما علاقه دارید. اگر فیلم های او را ندیده اید بهتر است بروید سراغ آثارش و بعد درباره شان بخوانید. چون برعکسش فایده نداره. سینما را اول باید دید، بعد درباره اش خواند)

Deliverance – رستگاری

سلام دوست خوبم

این فیلم به نظرم یکی از ترسناک ترین کارهایی بود که دیده بودم و باورت نمی شود بگویم در چه حد!

در صورتی که وقتی این فیلم را گرفتم و پوستر و بازیگران کار را دیدم. اصلا به نظرم در ژانر وحشت نمی گنجید. بیشتر می خورد ماجراجویانه باشد.

شاید بتوان این فیلم را هنری ترین اسلشر تاریخ سینما نامید. البته هیچ قانون اسلشری این جا رعایت نشده است. مثلا:

حتما باید یک یا چند دختر زیبا داشته باشیم که تا پایان فیلم کشته شوند – که نداریم.

حتما باید قاتل با ماسک یا صورتی زشت و ترسناک داشته باشیم – که نداریم.

پر از قتل هایی از خون و دل و روده – که نداریم

شخصیت های به شدت ابله – که نداریم

با همه این حرف ها بیشتر به روند فیلم های اسلشری شبیه است. در هر صورت ماهیت فیلم تو را به ترس می اندازد. باید به تو هشدار بدهم که در فیلم اتفاقات بد و زننده ای رخ می دهد. اصلا به درد دیدن با خانواده، همسر یا یار دل نازکت نمی خورد. تنها ببین یا با رفیقی که می دانی هم سلیقه تو است.

از بابت فنی این فیلم یک شاهکار است. من حس می کنم هشتاد درصد حرکات دست و پای بازیگران هم توسط جان بورمن کارگردانی شده است. یعنی حتی جهت باد و آن رود خروشان که شخصیت ها با قایق پارویی حسابی در داخلش جولان می دهند همینطور. حتی شاخه برگ هم درست در قاب ظاهر می شود. معنی درست و دقیقی از استفاده بهینه از قاب دوربین فیلم برداری به طوری که وقتی روی صفحه و در برابر چشمان تماشاگر ظاهر می شود، حیرت زده شوی. منظورم هم با قاب های زیبا نیست. منظورم میزانسی دقیق و حساب شده است حالا حتی اگر زیبا هم نباشد.

دیدن این فیلم ها آدم را متواضع می کند. اگر مانند من هدفت است که روزی فیلمی بسازی باید آثار عالی ای را ببیتی تا بفهمی که چقدر بی سواد و نادان هستی درباره سینما. با دیدن بهترین فیلم های ممکن آن “خود” فیلم سازت را تحقیر کنی. آن قدر شاهکار ببین تا منیت تو هر روز و هر روز کمتر شود و بعد تازه شروع کن به تجربه اندوزی و سیاه مشق سینمایی.

و این فیلم از همان نوع آثار بدردبخور و استوار است که حسابی حالت را جا می آورد و تمام باد فیلم سازی ات را خالی می کند و به راحتی بهت می فهماند که هنوز هیچی نمی دانی. البته این ها را چون مثل خودم جوان هستی و در شروع راه می گویم. وگرنه که افراد با تجربه نیازی به شاهکار دیدن ندارند. ماشالله با تجربه ها، سینماهای ایران را با شاهکارهای خود قبضه کرده اند!

ترجمه این فیلم می شود رستگاری. و با توجه به اِلمان های مذهبی موجود در فیلم، کاملا مشخص است که منظورش چیست. یعنی قرار نیست ما بشنویم رستگاری و با این فیلم های معناگرای مزخرف رو به رو شویم. هم داستان هیجان انگیز داریم. هم تعقیب و گریز و اکشن. هم شخصیت پردازی درست. هم معنا و محتوا که همه این ها به درستی در هم تنبیده شده است.

فکر کنم با این توصیف ها بشود رستگاری را یکی از تعریف های درست از فرم و محتوا در سینما نامید. البته خودت خوب می دانی که از درگیر شدن با “کلمه ها” در سینما بیزارم. سینما بیشتر برای من جنبه عمل گرایی و واقعیت موجود جذاب است. این بازی های فرمی و محتوایی بیشتر به درد کلاس درس و مقاله می خورد.

رستگاری فیلم مردانه ای است. هیچ بویی از زنانگی و حتی لطافت نداریم. خشن است. مثل یک مرد نکبت انگیز واقعی! فیلم درباره سفر است. درباره ایمان است. درباره انسانیت و کمبود آن. درباره شجاعت و ترس. درباره انگیزه و عمل. درباره دوستی و دشمنی و تظاهر. درباره تقدیر و تصادف و همین طور می توان به خاصیت هایش افزود.

اگر کار را دیدی و نکات جدید به ذهنت رسید، حتما برایم درباره شان بنویس.

قربانت. مجید