Fahrenheit 451 – فارنهایت ۴۵۱

در این پست درباره کتاب نوشته بودم

و حالا نسخه جدید اقتباس سینمایی از این کتاب آمده است و من هم که خیلی وقت بود منتظر دیدنش بودم. فیلم را رامین بحرانی ساخته که یک ایرانی آمریکایی است و فیلم نامه را به کمک امیر نادری خودمان نوشته و خب دیگر ارجاع های فراوان به کتاب های ایرانی جای تعجب ندارد. و این نما هم چقدر مزه داد.

حالا برسیم به خود فیلم

در این نسخه سینمایی تغییرات نسبت به کتاب خیلی زیاد است. مثلا پایان بندی که به کل دگرگون شده است. شخصیت اصلی یعنی مونتاگ تنها زندگی می کند و بر خلاف کتاب همسری ندارد. علاوه بر کتاب های کاغذی، ما حالا با شبکه اینترنت و کتاب های الکترونیکی سر و کار داریم و در این جا شغل آتش نشان ها علاوه بر سوزاندن کتاب های کاغذی، تخریب کامپیوتر و سخت افزار و نرم افزارهای مربوط به کتاب است.

که این قضیه به نظرم جذاب آمد. یک جور آپدیت داستان برای این زمان. از لحاظ تصویری و بازیگری هم که ناب است. مایکل شنون در نقش بیتی و مایکل بی جوردن در نقش مونتاگ خیلی بازی های بهتری دارند نسبت به نسخه ی سال ۱۹۶۶ که فرانسوا تروفوی عزیز دل ساخته است.

من مشکلی با تغییرات داستانی ندارم. اگر خوب باشد و در خدمت بهتر شدن داستان. چقدر هم عالی. ولی اگر این تغییرات جواب ندهد و در حد سطح باقی بماند، بی فایده است.

من برعکس خیلی از واکنش های تندی که خواندم، اصلا از فیلم بدم نیامد و اتفاقا لذت بردم. ولی از حق نگذریم، بار احساسی این فیلم خیلی پایین بود. و این قضیه نابود شدن کتاب هم زیاد دندان گیر نبود. یعنی فیلم به نظرم تخت آمد. اگر بازی های خوب این دو بازیگر نبود که قطعا فیلم نابود شده بود. اگر موناتگ قرار است تنها باشد، من توقع دارم که این تنهایی در پیشبرد داستان تاثیر داشته باشد. ولی در این فیلم از این خبرها نیست. موناتگ فقط تنها است چون فقط تنها است. همین! حتی رابطه اش با آن دختر هم اصلا خوب پرداخته نشده بود.

و شاید یکی از بزرگ ترین مشکلات این فیلم زمان کمش باشد. من همیشه با زیاد بودن مدت زمان فیلم ها مخالفم و اگر می شود داستانی را در یک ساعت و بیست دقیقه تعریف کرد، بگذاریم همان قدر باشد و بیهوده بیشترش نکنیم. اما فارنهایت ۴۵۱ به نظرم یک فیلم دو ساعت یا دو ساعت و نیمه می طلبد. مثلا بلید رانر دومی از لحاظ داستانی آن چنان پر و پیمان نبود ولی ببینید که این فیلم ۲ ساعت و ۴۸ دقیقه ای چه شاهکاری از آب در آمده است. در کتاب فارنهایت ۴۵۱  اتفاق و هیجان و داستان به وفور است، در حالی که این فیلم جدید با تیتراژ  فقط یک ساعت و چهل دقیقه است.  این کتاب و اقتباسی که از آن می شود انجام داد باید پر و پیمان تر باشد تا حداقل بتواند قرض خود را به نسخه ادبی بپردازد. برای همین من حتی طرفدار فیلم فرانسوا تروفو هم نیستم. آن جا هم فیلم زیاد نفس گیر نشده بود. سوزاندن کتاب در یک جامعه باید فاجعه باشد و نشان دادن این فاجعه هم حس و حال و شور و شعف می طلبد که هیچ کدام از نسخه های سینمایی از این کتاب نداشته اند.

صحنه خودسوزی پیرزن باید خیلی از این حرف ها تلخ تر و تکان دهنده تر باشد. اما مثلا در همین نسخه سینمایی بیشتر به یک کلیپ خوش و رنگ لعاب تصویری تبدیل شده است. در کتاب خیلی به فرم تصویری و دیجیتال بد و بیراه گفته شده بود و خیلی از کتاب در نکوهش تکنولوژی بود. در این فیلم حداقل من که یادم نمی آید حتی دیالوگی در این رابطه شنیده باشم، و حس می کنم فیلم سازان با خودشان فکر کرده اند ما داریم یک نسخه تصویری از این کتاب برای فرمت تلویزیونی ( شبکه HBO ) می سازیم پس نکوهش تصویر بیهوده است و به کل حذفش می کنیم.

که اگر منطقی فکر کنیم، حق دارند و این ماجرا هم اگر خوب پرداخته شده بود جزو همان آپدیت های داستان برای دنیای امروز بود که گفتم. ولی هیچ کدام از پتانسیل های یک اقتباس امروزی متاسفانه شکل نگرفته است.

پس باید به تمام آن هایی که به فیلم بد و بیراه گفته اند و نمرات پایین داده اند حق داد. انتظار همه طرفداران با توجه به افراد پشت و جلوی دوربین خیلی بیشتر از این ها بود.

The Night Flier – پرنده شب

یادم می آید زمانی که تازه داشتم از نوار وی اچ اس به سی دی کوچ می کردم، این فیلم را دیدم و به قدری ترسیدم که حد نداشت.  گریم ترسناک خون آشام این فیلم تا مدت ها در ذهن من مانده بود. و جالب این جا است که تا یک سال پیش اصلا نمی دانستم اسم فیلم چیست. بازیگرانش که بودند و نویسنده و کارگردانش همین طور.

خلاصه خیلی شانسی پوستر فیلم را دیدم و بعد تمام آن لحظه های ترسناک کودکی ام یادم آمد و سریع فیلم را گرفتم و دیدم.

اول این که وقتی دیدم از روی داستانی به قلم استیون کینگ اقتباس شده جا خوردم و بعد این که دیدم نقش اول فیلم میگوئل فرر است. کسی که در سریال مورد علاقه ام، توئین پیکس بازی کرده و متاسفانه سال پیش از دنیا رفت.

حالا که بزرگ تر شده ام و پرنده شب را دیدم. در نگاه اول باید مسخره جلوه می کرد. فیلم به شدت دهه نودی است. همان طور که خیلی فیلم های ایرانی قدیمی را می بینیم و به راحتی تشخیص می دهیم که برای چه دهه ای است. فیلم های آمریکایی هم چنین خاصیتی را دارند. یکی از بدی های هنر تصویری همین است. بعد ده سال هر کاری اش کنی می فهمی که قدیمی است. اما ادبیات هیچ وقت برای من این طور نبوده و نیست. من وقتی مادام بوآوری گوستاو فلوبر را برای اولین بار خواندم، گویی به تازگی نوشته شده بود. جادوی کلمات همین است و جادوی تصاویر هیچ وقت به آن ها نمی رسد.

حالا جدا از این ها. داستان فیلم و دیالوگ هایش هم خیلی تصنعی و بی در و پیکر است.

اما…

اما یک جریان و روح خاصی در فیلم هست که به نظرم از بین نرفته. مثلا یکی از متفاوت ترین فیلم های خون آشامی بود که دیده بودم. یکی از تلخ ترین پایان بندی های ممکن را داشت. نیاز به توضیحی درباره شخصیت خون آشام نمی داد و من خودم نفهمیدم این جناب که بود. از کجا آمد. چرا با هواپیمای شخصیش پرواز می کند و خلاصه چند سوال بی جواب.

و یکی دیگر از نکات جالبش شباهتش با فیلم شبگرد  Nightcrawler – است!

این فیلم را اگر ندیدید حتما ببینید. یکی از بهترین فیلم نامه های سال های اخیر سینماست و خود فیلم هم که محشر است. درباره گزارش گر بی رحم تلویزیونی است با بازی عالی جیک جیلنهال.

حالا در این فیلم پرنده شب هم شخصیت اصلی ما یک گزارشگر بی رحم روزنامه ( میگوئل فرر در نقش ریچارد دیز ) است. اصلا دقیقا یک صحنه است که دیز می رود و قبر یکی از قربانی های خون آشام را بهم می ریزد و حتی دستش را خونی می کند تا به سنگ بزند، تا عکسی که از قبر می گیرد برای گزارشش شوم و جذاب تر شود. شبیه همین کار هم جیک جیلنهال در فیلم شبگرد انجام میدهد. البته در شبگرد ما با خون آشام سر و کار نداریم.

واضح است که با پرنده شب مثل دوران کودکی ام اصلا نترسیدم. جاهایی هم خنده دار به نظر می رسید. فیلم تاریخ مصرف داری بوده است و نمی شود این را در نظر نگرفت.

و این که من حاضر می شوم این فیلم های تاریخ مصرف دار را ببینم و شاید کلی چیز از آن ها یاد بگیرم و لذتی هم ببرم را به حساب دیوانه بودنم بگذارید.

کتاب: هیچکاکی که نمی شناسید

کتاب هیچکاکی که نمی شناسید را به تازگی تمام کردم و به نظرم ارزش معرفی دارد. در این کتاب، نویسنده (آقای سیدنی گاتلیپ) آمده و از مقاله ها و گفت و گو ها و جستارهایی به قلم هیچکاک (یا حداق این طور به نظر می رسد) این کارگردان را برای ما ملموس و زمینی تر کرده است.

میگویم ملموس و زمینی چون حتما می دانید که هیچکاک به کل مرموز است. این همه سال از فعالیت و مرگش گذشته است و میلیون ها صفحه درباره او نوشته و تحلیل شده است. ولی نمی دانم چرا همچنان مرموز باقی مانده است!

رسانه و مردمی که درباره هیچکاک می نویسند خودشان هم دوست دارند این بنی بشر را خیلی اسطوره ای نان بدهند که خب من با تمام عشق فرازمینی ام به سینما، انسان ها را در حد زمین و حتی کمی پایین تر می دانم. در نهایت هیچکاک برای من یک هنرمند خوب است که به خاطر شانس یا جبر جغرافیایی مثبتی که داشته است، سر جای درستش نشست و فیلم هایش را ساخت. منظورم این است که هیچ کس آن قدر بزرگ نیست که همه اش تعریف و تمجید شود. از بعد از کارهای هیچکاک فیلم های به مراتب بهتری ساخته شده است و از قبل از ایشان هم فیلم های خیلی خوبی ساخته شده بود.

گول این طرفدارهای دو آتیشه و بازی رسانه ای را نباید خورد. مثلا فرض کن که الان هیچکاک زنده بود. باور کنید سر حرف هایش درباره زن ها چه علم شنگه ای به پا می شد و همین منتقد های سینه چاکش، قطعا فحش را نثارش می کردند و می خواستند طبق مد روز و جامعه و مردم حرکت کنند و به احتمال زیاد هم هیچکاک تا مدت زیادی اصلا نمی توانست به سمت فیلم سازی برود. خلاصه که شانس و زمانی که در آن به دنیا می آیی هم خیلی مهم است و همه چیز را به پای هوش و استعداد و زرنگی و غیره نباید گذاشت.

البته اجازه بدهید که یک نکته را همین الان مشخص کنم. فکر نکنید من از هیچکاک خوشم نمی آید.  اگر روزی روزگاری در غرب سرجیو لئونه نبود، به احتمال قوی، فیلم روانی آلفرد هیچکاک در جایگاه بهترین فیلم عمرم قرار می گرفت. و همچنان پنجره عقبی جزو ۲۰ فیلم برتری است که تا به حال دیده ام.

خب حالا بروم سراغ کتاب

۱ – خیلی از حرف هایش تازه بود ولی بیشترش نه. به طوری که وقتی به انتهای کتاب رسیده بودم انگار خیلی از مقاله ها و مصاحبه ها را در همان اوایل کتاب خوانده بودم و فقط تکرار مکررات بود. به نظرم یک پنجاه صفحه ای اضافه داشت. دیگر چند بار باید بخوانیم که هیچکاک از تعلیق صحبت می کند؟!

۲ – این کتاب را خود به خود می گذارم کنار سینما به روایت هیچکاک. که معروف ترین کتاب درباره ایشان است و فرانسوا تروفو دوست داشتنی با او مصاحبه کرده است و چه ترجمه نابی هم از پرویز دوایی در بازار کتاب ایران موجود است. و به نظرم هر دو کتاب مکمل یک دیگرند. البته حس و حال – هیچکاکی که نمی شناسید – خودمانی تر است و مثل آن یکی کتاب، خیلی حرفه ای و دقیق نیست. اما اگر شمایلی از خود شخص کارگردان می خواهید به دست بیاورید و فقط مسائل فنی برایتان مهم نیست، قطعا هیچکاکی که نمی شناسید بهتر است.

۳ – یک مورد جالب حین خواندن کتاب این بود که در دوره ای که هیچکاک در انگلیس فیلم می ساخت، چقدر شبیه به وضعیت سینمای در حال حاضر ایران خودمان است! از وضع بد سانسور گرفته تا تهیه کننده های نابلد، نبود سیستم درست و حساب شده استدیویی و تجارتی به نام سینما، فیلم های کسل کننده و غیره. حالا نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال به خاطر این که به هر حال دوران گذار است و وقتی این مشکلات رو می شوند و همه درباره شان صحبت می کنند حتما اوضاع دارد به سمت بهبود پیش می رود یا ناراحت باشم که سینمای این مملکت در وضعیت سینمای هفتاد سال پیش انگلستان است.

۴ – اگر بخواهم فقط یک قسمت از این کتاب انتخاب کنم به راحتی- آیا دوست داشتید از آینده با خبر می شدید؟- است. هنوز هم برایم باورش سخت است که آلفرد هیچکاک این جستار را نوشته است. او در این نوشته درباره معنویات و خدا صحبت می کند! این جستار واقعا دل نشین و امیدوار کننده است. یک بُعد کاملا جدید از ایشان را به ما معرفی می کند و برای اولین بار انگار داشتم هیچکاک را کاملا از نو کشف می کردم.

کتاب حتما نکات ریز و درشت دیگری دارد که خب من همین ها به ذهنم رسید. کتاب را بخرید و بخوانید ( البته اگر به این کارگردان و کلا به سینما علاقه دارید. اگر فیلم های او را ندیده اید بهتر است بروید سراغ آثارش و بعد درباره شان بخوانید. چون برعکسش فایده نداره. سینما را اول باید دید، بعد درباره اش خواند)

Deliverance – رستگاری

سلام دوست خوبم

این فیلم به نظرم یکی از ترسناک ترین کارهایی بود که دیده بودم و باورت نمی شود بگویم در چه حد!

در صورتی که وقتی این فیلم را گرفتم و پوستر و بازیگران کار را دیدم. اصلا به نظرم در ژانر وحشت نمی گنجید. بیشتر می خورد ماجراجویانه باشد.

شاید بتوان این فیلم را هنری ترین اسلشر تاریخ سینما نامید. البته هیچ قانون اسلشری این جا رعایت نشده است. مثلا:

حتما باید یک یا چند دختر زیبا داشته باشیم که تا پایان فیلم کشته شوند – که نداریم.

حتما باید قاتل با ماسک یا صورتی زشت و ترسناک داشته باشیم – که نداریم.

پر از قتل هایی از خون و دل و روده – که نداریم

شخصیت های به شدت ابله – که نداریم

با همه این حرف ها بیشتر به روند فیلم های اسلشری شبیه است. در هر صورت ماهیت فیلم تو را به ترس می اندازد. باید به تو هشدار بدهم که در فیلم اتفاقات بد و زننده ای رخ می دهد. اصلا به درد دیدن با خانواده، همسر یا یار دل نازکت نمی خورد. تنها ببین یا با رفیقی که می دانی هم سلیقه تو است.

از بابت فنی این فیلم یک شاهکار است. من حس می کنم هشتاد درصد حرکات دست و پای بازیگران هم توسط جان بورمن کارگردانی شده است. یعنی حتی جهت باد و آن رود خروشان که شخصیت ها با قایق پارویی حسابی در داخلش جولان می دهند همینطور. حتی شاخه برگ هم درست در قاب ظاهر می شود. معنی درست و دقیقی از استفاده بهینه از قاب دوربین فیلم برداری به طوری که وقتی روی صفحه و در برابر چشمان تماشاگر ظاهر می شود، حیرت زده شوی. منظورم هم با قاب های زیبا نیست. منظورم میزانسی دقیق و حساب شده است حالا حتی اگر زیبا هم نباشد.

دیدن این فیلم ها آدم را متواضع می کند. اگر مانند من هدفت است که روزی فیلمی بسازی باید آثار عالی ای را ببیتی تا بفهمی که چقدر بی سواد و نادان هستی درباره سینما. با دیدن بهترین فیلم های ممکن آن “خود” فیلم سازت را تحقیر کنی. آن قدر شاهکار ببین تا منیت تو هر روز و هر روز کمتر شود و بعد تازه شروع کن به تجربه اندوزی و سیاه مشق سینمایی.

و این فیلم از همان نوع آثار بدردبخور و استوار است که حسابی حالت را جا می آورد و تمام باد فیلم سازی ات را خالی می کند و به راحتی بهت می فهماند که هنوز هیچی نمی دانی. البته این ها را چون مثل خودم جوان هستی و در شروع راه می گویم. وگرنه که افراد با تجربه نیازی به شاهکار دیدن ندارند. ماشالله با تجربه ها، سینماهای ایران را با شاهکارهای خود قبضه کرده اند!

ترجمه این فیلم می شود رستگاری. و با توجه به اِلمان های مذهبی موجود در فیلم، کاملا مشخص است که منظورش چیست. یعنی قرار نیست ما بشنویم رستگاری و با این فیلم های معناگرای مزخرف رو به رو شویم. هم داستان هیجان انگیز داریم. هم تعقیب و گریز و اکشن. هم شخصیت پردازی درست. هم معنا و محتوا که همه این ها به درستی در هم تنبیده شده است.

فکر کنم با این توصیف ها بشود رستگاری را یکی از تعریف های درست از فرم و محتوا در سینما نامید. البته خودت خوب می دانی که از درگیر شدن با “کلمه ها” در سینما بیزارم. سینما بیشتر برای من جنبه عمل گرایی و واقعیت موجود جذاب است. این بازی های فرمی و محتوایی بیشتر به درد کلاس درس و مقاله می خورد.

رستگاری فیلم مردانه ای است. هیچ بویی از زنانگی و حتی لطافت نداریم. خشن است. مثل یک مرد نکبت انگیز واقعی! فیلم درباره سفر است. درباره ایمان است. درباره انسانیت و کمبود آن. درباره شجاعت و ترس. درباره انگیزه و عمل. درباره دوستی و دشمنی و تظاهر. درباره تقدیر و تصادف و همین طور می توان به خاصیت هایش افزود.

اگر کار را دیدی و نکات جدید به ذهنت رسید، حتما برایم درباره شان بنویس.

قربانت. مجید

Tusk – عاج

سلام دوست خوبم

این بار می خواهم فیلمی عجیب به تو پیشنهاد بدهم. چند وقت پیش داشتیم درباره کوین اسمیت حرف می زدیم و کلی لذت بردم از این که فهمیدم تو هم مثل من طرفدار درجه یک آثارش هستی. از این که با فیلم Clerks و ادامه اش چقدر خندیدیم صحبت کردیم. رسیدیم به زک و میری و داستان خط قرمزی که انتخاب کرده بود. حیرت زده شدیم از شدت هیجان و شوک فیلم Red State و بعد رسیدیدم به جایی که گفتم من هنوز فیلم آخرش را ندیده ام و تو تعجب کردی. و بعد وقتی گفتم Tusk و فهمیدم که تو این فیلم را ندیده ای حسابی جا خوردم.

Tusk که ترجمه اش می شود عاج، به نظرم مریض ترین فیلم اسمیت است. و همین طور ترسناک ترین. در کارنامه این نویسنده و کارگردان به جز همان Red State فیلمی که بشود به آن برچسب ژانر ترس یا تریلر زد وجود ندارد. البته این فیلم اصلا به معنای از پیش تعریف و مشخص شده ترسناک نیست. بیشتر آزاد دهنده محسوب می شود و آزارش هم از نوع اروپایی یا مثلا مایکل هانکه ای نیست. بخواهم دقیقا حس درونی هنگام دیدن عاج را برایت توصیف کنم این است که فرض کن با خیال راحت دراز کشیده ای. همه چیز خوب و خوش و خرم است (نیمه اول فیلم) بعد کم کم حس می کنی جانوری آمده و دارد آرام روی بدنت می خزد اما نمی دانی چیست و هنوز هم جرات دیدنش را ندید (نیمه میانی). بعد وقتی آن موجود را می بینی که رسیده از به گردنت، حتی از آن چیزی که تصورش را می کردی هم ترسناک تر است و از شدت ترس، حتی نمی توانی فریاد بزنی و زبانت بند می آید(نیمه پایانی)

بله، خلاصه اینطوری هاست این فیلم! حواست را کامل جمع کن.

از داستانش خیلی کوتاه برایت بگویم: پسری جوان ( با بازی جاستین لانگ) می رود تا برای کانال پادکست خود از پیرمردی ثروتمند ( با بازی مایکل پارکز) گزارشی تهیه کند و متوجه می شود که این جناب آن کسی نیست که تصور می کرده. پیرمرد به نظر خطرناک است و پسر هم به نظر راه فراری از خانه او ندارد!

تا همین جا کلیت خیلی خام داستان را برایت گفتم تا بروی و کل ماجرای وحشتناکی که در این فیلم رخ می دهد را ببینی.

بالاتر برایت نوشتم که جرات نکردم کار را دوباره ببینم. و فکر نکن غلو کرده ام. واقعا دوست ندارم آن حس ناخوشایند دوباره بیاید سراغم. بعضی فیلم های ترسناک است که می بینی و کلی کیف می کنی. ولی بعضی آثار هم هست که می بینی و با خودت می گویی ” اگر نیم صدم درصد چنین بلاهایی، حالا هر چقدر هم خیالی باشد، سر من بیاید. واقعا چه غلطی باید کرد؟!”

و در مورد عاج، هیچ غلطی. راه فرار برای خیلی از شخصیت های سینمایی وجود دارد. اما جوان این فیلم متاسفانه بدترین وضعیت ممکن برایش پیش آمده است.

امیدوارم از دیدنش تنت مور مور شود.

پی نوشت

راستی، جانی دپ با یک گریم سنگین در این فیلم بازی می کند! و به زور می شود چهره اش را تشخیص داد.

قربانت. مجید.

بیدار شو آرزو

سلام دوست عزیز

کیانوش عیاری برای چندمین بار من را حیرت زده کرد و باعث شد دوباره فکر کنم که آیا کارگردانی بهتر از او در ایران می شناسم؟

که جوابم خیر است.

 با اختلاف بالا، عیاری بهترین و حرفه ای ترین فیلم ساز تاریخ سینمای ایران است. از این اصطلاحات منتقدانه یا ژورنالی که عیاری، عیار سینمای ایران است  و این حرفا نمی زنم چون خیلی کلیشه ای است! حالا بروم سراغ فیلم و بگویم که چه لذت بردم از معنای واقعی سینمای واقع گرا. در فیلم بیدار شو آرزو ما خیلی مستقیم و بدون هیچ رو دربایستی با فاجعه زلزله بم ( و کلا فاجعه ای به نام زلزله در ایران) آشنا می شویم. فیلم حکم سیلی محکمی دارد در دهان من و تو و همه مردم.

از دیدن فیلم خجالت می کشیدم. هم از مملکتم، هم از خودم.

در حیطه خودشناسی دو سری آثار وجود دارد. یکی که به به و چه چه است و حالت را خوب می کند. یک سری آثار هم هست که مستقیم می زند وسط ناراحتی درونی تو و چنان حالت را دگرگون می کند که ممکن است از شدت ترس و محکمی ضربه درونی، به آن اثر فحش بدهی و فراموشش کنی و بروی سراغ دیدن همان چیزی که به به  و چه چه است. ( مثلا آثار محمد جعفر مصفا حکم چنین چیزی را دارد. اگر متوجه حرف های ایشان بشوی، مدتی زیاد حالت خراب می شود و می فهمی که عجب درون پوچی داری. ولی به هر حال ضربه محکم باعث می شود که از خواب خیال خود بیدار شوی و با واقعیت موجود هر طوری که هست ارتباط برقرار کنی)

بیدار شو آرزو همین اثر گذاری را دارد. آینه ای تمام قد از بیرون و درون انسان رو به رویش قرار می دهد و این که بتوانی این وضعیت را تحمل کنی دل شیر می خواهد و شجاعت و اعتراف به این که همه ما مقصر هستیم. چیزی که در این فیلم از لحاظ سینمایی برایم جذاب بود تعدیل کردن هر چه بیشتر داستان بود. یعنی درام به آن معنای کلاسیک نداریم و فقط در این موقعیت بحران زده قرار می گیریم. به عنوان نمونه، شخصیت مهران رجبی به راحتی می توانست کمی اکشن ماجرایش بیشتر شود و مثلا به زندان بر نمی گشت و فراری باقی می ماند و خلاصه از این حرف ها. و من هم با این که طرفدار داستان پردازی هستم. این جا همان بهتر که اصلا به این مسائل پرداخته نشد و همه چیز همانی بود که باید می بود.

در دیگر شاهکار کیانوش عیاری یعنی خانه پدری، در اوج تلخی داستان، ما با بعضی لحظه های خنده دار رو به روی می شویم. مثلا یادم است در اوج دعوا، شخصیت پدر که مهدی هاشمی بازی اش می کرد، با قاشق پر از برنجش آمده بود و در عین این که عصبانی بود و حیران، از طرفی هم مواظب بود که برنجش زمین نریزد! خلاصه از این ریزه کاری های بامزه حتی در فیلم تلخ بیدار شو آرزو هم هست. اما دیگر این جا صحنه طوری چیده نشده که ما بخندیم. بلکه اتفاقاتی که رخ می دهد و همه چیز به طور طبیعی پیش می رود خواه ناخواده ما را به خنده ای می اندازد، اما باز تاکید کنم که به قدری فیلم واقعی و دردناک است که حداقل آن چند لبخند هم به راحتی روی لبان من ننشست!

برای همین است که می گویم این بیدار شو آرزو اوج واقعی بودن و زندگی ست. یکی از بهترین تجربه های من در سینما.

خدا را شکر که تجربه دیدن سه فیلم از کیانوش عیاری را روی پرده سینما داشته ام. بیدار شو آرزو، خانه پدری و بودن یا نبودن. اما این که بیدار شو آرزو بعد از نه سال در هنر تجربه اکران شود واقعا رسمش نیست. این که خانه پدری این همه سال توقیف باشد همین طور.  کیانوش عیاری از هنرمندی و تجربه گری سال هاست فاصله گرفته و اندازه اش در حد گسترده ترین اکران ممکن در ایران است.

نمی دانم این فیلم تا چه مدت در گروه هنر و تجربه اکران است. ولی دوست خوبم، اگر یادت ماند، هر روز سایت سینماتیکت را ببین و اگر تک سانسی از این فیلم پیدا کردی، حتما وقت طلایی ات را برای دیدنش خالی کن چون فرصت بی نظیری است.

قربانت. مجید

Insidious: The Last Key – موذی ۴ : آخرین کلید

سلام دوست خوبِ ترسناک بین!

لی وانل فیلم نامه نویس خوش فکری است که چون بیشتر در داخل ژانر، آن هم از نوع ترسناکش کار کرده است شاید خیلی او را جدی نگیرند.

اما برای من جدی است و همیشه مشتاق دیدن آثارش هستم. برایت گفته بودم عاشق سری فیلم های اره هستم؟ مخصوصا سه نسخه اول که هر سه تا را خود لی وانل قلم زده است. این نویسنده با استعداد به خوبی نکات فلسفی را با ژانر وحشت گره می زند که لذتش را می بری. معمولا هم کارهایش ارزان ساخته می شود و سود کلانی را به جیب تهیه کننده و حتما خودش وارد می کند که قطعا نوش جانش.

اما یک موردی است که باعث ناراحتی ام می شود. مثلا همین فیلم موذی ۴ را ببین. اگر این فیلم نامه نامش موذی ۴ نبود و به عنوان یک اثر مستقل توسط کارگردانی اروپایی یا یک فیلم دومی که فیلم اولش هم خاص بوده است ساخته می شد، قطعا در جشنواره ها خوش می درخشید و حسابی سر زبان منتقد ها و فیلم دوستان می افتاد. تو در نظر بگیر که قهرمان این فیلم یک خانم مسن هفتاد و خرده ای ساله است!  و به قدری هم خوب شخصیت پردازی شده و با او هم ذات پنداری می کنی و دوست داری مسیر داستانی اش را دنبال کنی که باعث تعجب می شود. شخصا این را به واندروومن ترجیح می دهم. حداقل واقعی است و می توانی درکش کنی.

ولی چون این فیلم  نسخه چهارم یک سری فیلم های ترسناک تجاری است زیاد به چشم نمی آید و تهیه کنندگان و استدیو هم در این جور مواقع به نحوه ی ساخت فیلم نفوذ می کنند و حتما می گویند که باید ترس های ناگهانی و یک دفعه ای بگذاری تا چهار تا نوجوان که پول داده اند فیلم را ببیند، از ترس زهر ترک شوند.

و همین باعث می شود که فیلم نامه به این خوبی زیر سایه تجارت سینما از بین برود یا دیده نشود. یعنی ریزه کاری هایش را هر کسی نبیند.

خلاصه حیف!

اما در نهایت آرزوی محالم را فراموش می کنم و فیلم نامه را از نامش جدا نمی کنم.  همین موذی آن هم شماره چهارش را در نظر می گیرم و با تمام این حرف ها باز هم فیلم خوبی است که ارزش دیدن دارد. هر چند باید سه نسخه قبلی را هم دیده باشی تا حسابی بهت کیف دهد. تنها ایراد این فیلم ها این است که جنبه درام و کمدی اش خوب بهم نچسبیده است. بار کمدی فیلم بر دوش دو دستیار خانم الیز (با بازی لین شین) است که نقش یکی از آن ها را هم خود لی وانل فیلم نامه نویس بازی می کند. انصافا هم حضورشان گرمی خاصی به این فیلم داده و همین طور نسخه های قبلی. ولی نمی دانم مشکل کار کجاست که از کلیت فیلم بیرون می زند. شاید اگر بار کمدی نبود، خیلی از این که هست ترسناک تر می شد و تازه، بیشتر هم آن را جدی می گرفتند!

موذی ۴ دو عدد پیچش داستانی محشر دارد. از آن هایی که دهانت باز می ماند و می گویی” عجب! اصلا فکرشو نمی کردم” من هم عاشق این پیچش هایم. اره ۱ و ۲ و ۳ از این بابت برایم لذت بخش بودند. یا مثلا شاهکار ترسناک – دیگران – با بازی نیکول کیدمن که پایان فیلم از شدت شوک داستانی دچار کف می شدی!

موذی ۴ را ببین.

زیاد نمی ترسی.

اما به احتمال زیاد دوستش خواهی داشت.

قربانت. مجید

Assault on Precinct 13 – یورش به کلانتری ۱۳

سلام دوست عزیز

بعضی آثار از جان کارپنتر وجود دارد که معنای صحیح مستقل بودن یک کارگردان است. با توجه به مصاحبه هایی که از او خواندم و دیدم، او کارگردانی نیست که به راحتی به استدیوها باج بدهد و شاید به همین دلیل باشد که هیچ وقت رسمی جزو خودی ها محسوب نمی شد و این کارگردان های نسل بعد از او بودند که ارزش فیلم هایش را بیشتر و بهتر درک کردند( افرادی مثل تارانتینو، دل تورو، رودریگوئز) و نگذاشتند که زیر سیستم اسکانس زده هالیوود گم و گور شود.

فیلم یورش اصلا بازیگر شاخصی ندارد، حداقل من که تا به حال در آثار دیگر ندیدمشان. تو اگر فیلم خاصی دیدی و خوشت آمده حتما برایم بگو. به نظرم می رسد که همه شان در آن زمان آماتور بوده اند، ولی کارگردانی درست جان کارپنتر، تمام ضعف های فیلم را پوشانده است.

مهم تر این که چقدر این فیلم شجاعت دارد. بار اولی که این کار را دیدم فکر کنم سال ۱۳۹۳ بود. و وقتی دوباره رفتم سراغ دیدن اش، متوجه شدم که چقدر نکات ریز و لذت بخشی را فراموش کرده بودم. مثلا یک سکانس هولناک در فیلم وجود دارد که ترجیح می دهم برایت تعریفش نکنم. خودت ببینی کامل متوجه میشوی چون به قدری وحشتناک، دردناک و ناگهانی است که امکان ندارد بویی از انسانیت برده باشی و سر این صحنه ناراحت و شوکه نشوی. من دوباره سر همین سکانس سر جایم خشک شده بودم. اصلا در یادم نمانده بود و انگار داشتم برای بار اول یورش را می دیدم.

و به نظرت، این نشان دهنده ی یک فیلم خوب نیست؟ که وقتی دوباره رفتی سراغش، تو را از نو به هیجان بیاورد؟

یورش یک نسخه بازسازی دارد که در سال ۲۰۰۵ ساخته شده و اتفاقا بازیگران شاخصی هم در آن بازی می کنند. اما همان یک بار که دیدم برایم بس بود. دیگر نمی روم سراغش. نه این که بد باشد. بالاخره همان فیلم باعث شده بود که من بفهمم نسخه ی دیگری هم از این فیلم وجود دارد و خلاصه ما را در مسیر نسخه اصلی انداخت. ولی در کل بعضی بازسازی ها فقط و فقط ساخته می شوند که به تماشاگران نسل جدید تر بگوید که بروید نسخه های قدیمی تر را نگاه کنید! البته این را در نظر بگیر که یورش هم برداشتی آزاد از وسترن ریو براوو به کارگردانی هاوارد هاکس و شب مردگان زنده اثر جاودانه جرج رومرو است.

تعداد ۹ نفر هستند که در این کلانتری حضور دارند اما بیشتر با دو نفر آنها همراه می شویم. شخصیت کلانتر و مجرم که در این فیلم حرف اول را می زنند. به قدری روان و راحتند که گویی دوستانت را داری در یک فیلم هیجان انگیز می بینی!

کارپنتر یکی از اساتید ترس است و در این فیلم هم کم نگذاشته است. حمله گروه خلافکاران به کلانتری بیشتر از این که بخواهد اکشن باشد، دلهره آور است. حالا درست که هیچکاک استاد دلهره است و من و تو هم عاشق بعضی فیلم های استاد هستیم، ولی در همین یورش سکانس هایی وجود دارد که هر بار تصویر کات می خورد تو انتظار داری یک اتفاق خلاف از تصورت رخ بدهد و از همین بابت از خیلی کارهای ضعیف تر هیچکاک بهتر است.

در کل حیف که از این قبیل آثار کم ساخته می شود. بحث نوستالوژی هم نیست. من که سنم به نوستالوژی با یورش قد نمی دهد و اصلا در سینما و موقع اکرانشان که ندیده ام. منظورم نوع روایت و شجاعت و نزدیک شدن کارگردان به بطن قصه و هیجان است. امروزه بیشتر از دوستانم می شنوم که ” این فیلم می خواست چی بگه؟” ” منظورش چی بود؟” ” هدف این فیلم بود؟”

انگار که هدف فیلم باید حتما در راستای ارتقای فرهنگ و حرف های فیلسوفانه و در باب حکمت زندگی باشد!

دوست خوبم، نسخه قدیمی یورش به کلانتری ۱۳ را ببین و یک ساعت و سی دقیقه هیجان ناب را تجربه کن و به دیگر حاشیه ها کاری نداشته باش!

قربانت. مجید

Pyewacket – پای وَکِت

سلام دوست خوبم

اول از همه بگویم که اسم فیلم اگر به نظرت عجیب می رسد به خاطر این است که نام وِرد جادوگر ای است که شخصیت دختر از روی کتابی قدیمی آن را قرائت می کند!

حالا برویم سر نامه ام:

گاهی اوقات سینمای مستقل آمریکا، مخصوصا در ژانر ترس، کاری می کند که حسابی سر ذوق بیایی. خودت می دانی از آن هایی نیستم که تا یک فیلم بد می بینند غر بزنند و بگویند:

ای وای، سینما مرد!

ای آخ! دیگر فیلم خوب ساخته نمی شود!

آی خدا، باید به فرم هنری دیگر پناه ببریم، چون سینما از بین رفته است!

از این غر زدن ها، هم بین نسل قدیم رواج دارد که هنوز در دوران قبل مانده اند و هم بین نسل جدید که کلا غر زدن را نشانه عقل والای خود می دانند.

در رابطه با ژانر ترسناک چون تعداد طرفداران زیاد است، تعداد غر زدن ها هم زیاد است. مثلا من عاشق سری کانجورینگ هستم. حتی با اینکه نسخه های دیگر فیلم – اسپین آف ها – ( مثلا آنابل) آن چنان قوی نیستند، باز هم قابل دیدن و همچنین قابل ستایش هستند. یا مثلا سری فیلم های Insidious. فیلم های ترسناک بسیار خوبی در این سال ها ساخته شده است و هم چنان هم در دست تولید است و خلاصه مشکلی نیست.

ولی بعضی فیلم ها بهتر می ترساند و پای وکت  دقیقا این کار را با من و شما می کند. بدون بزک و دزک خاصی و خرج اضافی، بلد است وحشت زیرپوستی خلق کند. درباره ی کار قبلی کارگردان این اثر نوشته ام. از لحاظ کیفیت، فیلم ها زیاد با هم متفاوت نیستند. هر دو کم خرج، فقط دو شخصیت اصلی، مقداری درام و مقداری هم ترس که خوب با هم مخلوط شده است. یکی از ایراد های اکثر فیلم های ترسناک همیشه شخصیت پردازی بوده است و در سال های اخیر می بینیم که تمام تلاش بر این شده است که اول ما، افراد داخل فیلم را دوست داشته باشیم، تا اگر اتفاق ترسناکی برایشان افتاد، ترسمان دوچندان شود، یعنی هم خودمان از فیلم بترسیم، هم برای شخصیت ها وحشت کنیم. این اثر در حد و اندازه ی خودش درامی به اندازه  دارد. یعنی مادر و دختر را درک خواهیم کرد. رفتار مادر به خاطر مرگ شوهرش که تازه رخ داده، کاملا قابل قبول است و بازی بازیگرش هم خیلی خوب. ( لوری هولدن نقش مادر را در فیلم بازی می کند. همانی که در سریال واکینگ دد، نقش آندریا را داشت) رفتار احمقانه دختر هم بسیار قابل باور. این رفتار احمقانه که می گویم، منظور از آن دختر نوجوان های کم شعور مرسوم این تیپ آثار نیست. احمقانه بودن دختر و رفتار بچگانه اش کاملا دلیل دارد و خیلی هم قابل درک است. البته بماند که دو سه جا، همچنان آن کم شعوری شخصیت ها در ژانر وحشت را می بینیم، ولی کم است و می شود راحت فراموشش کرد.

کم خرج ساخته شدن این فیلم کاملا به نفعش تمام شده. فقط به جز یک سکانس که مشخص است به زور و بلا خواسته اند یک جلوه ویژه رایانه ای هم داشته باشند که در ذوق می زند. اما باز قابل بخشش است و تبدیل به مضحکه نمی شود، چون که کارگردان کار بلد ما می داند چطور بترساند و همه چیز را نشان می دهد اما بسیار کم. شمای بیننده را خوب روی تصویرش کوک می کند. می دانی قرار است اتفاقی بیفتد ولی نمی دانی کِی و کجا. نمی دانی بالاخره قرار است وحشت کنی یا نه. و منبع این وحشت می دانی چیست، اما نمی توانی پیدایش کنی.

پای وکت مانند فیلم کانجورینگ نیست که موجودات ترسناکش را زیاد از حد نشان می دهد، سرِ جمع، شاید مجموعا ۱ دقیقه آن جادوگر یا روح یا هر چه هست را نشان بدهد. بیشتر تو را از حس حضورش می ترساند و در همان یک دقیقه هم کاری می کند که حسابی وحشت کنی.

ترجیحا فیلم را شب ببین که حس بهتری بدهد. و اگر دوستانی هم داری که طرفدار این ژانر هستند، سعی کن دسته جمعی ببینی که کیف اش بیشتر است.

قربانت،مجید.

معرفی کتاب فارنهایت ۴۵۱

سلام دوست عزیز

این کتاب را برای بار دوم خواندم. کتاب خوب را باید و باید و باید بیشتر از یک بار خواند.

و فارنهایت ۴۵۱ یک کتاب خوب است.

کتاب های داستانی درباره هشدار آینده ی بشریت یکی از ساب ژانرهای محبوب است. چه ادبیات و چه سینما. معروف ترین هم که حتما خودت می دانی، ۱۹۸۴ جرج اورول. بعضی از این آثار خیلی منطقی نوشته شده اند و بعضی هم خیلی خودخواهانه. یعنی نویسنده طوری ژست پیامبری پیشگو گرفته که آدم را تا مرز نفرت از این سبک داستان ها می برد!

کتاب های مورد علاقه من درباره این سبک داستانی،  همین فارنهایت ۴۵۱ است و یکی هم کشور آخرین ها اثر پل استر.

فارنهایت درباره زمانی است که آتش نشان ها کارشان خاموش کردن آتش نیست و برعکس، وظیفه اصلی آنها این است که هر چه کتاب در شهر وجود دارد را بسوزانند.

البته تصور داستان علمی تخیلی عجیبی نداشته باش. زیاد از ماشین های پرنده خبری نیست و تفنگ های لیزری هم نداریم. بیشتر درباره فاجعه ای است به نام کتاب نخواندن و این منجر می شود به بی حسی مزمن افراد داستان. رمان آن چنان بلند نیست. ولی نثر هم تصور نکن که خیلی صاف و ساده است. در مقدمه مترجم خواندم که ری بردبری نوشته اش حالت شعر داشت و هنگام ترجمه کار را سخت کرده بود. و انصافا ترجمه ای که من خواندم هم حس یک نثر خوب را داشت و هم جاهایی آن طعم شعری که می گفت هم رعایت شده بود. خلاصه دل نشین است و دوست داری بدانی بالاخره این شخصیت اصلی قرار است مسیرش به کجا ختم شود.

توصیف هایی که در کتاب از آینده و مردم کرده است،  بسیار شبیه به امروز ما است. فقط در این جا ما هنوز کتاب را نمی سوزانیم، ولی با توجه به نخواندن کتاب و تیراژ های ۵۰۰ تایی که تازه همه شان هم فروش نمی رود، تقریبا هیچ فرقی با سوزاندن کتاب ها نداریم.

من عاشق داستان هایی هستم که درباره خود فعل کتاب خواندن باشد. اگر خوب نوشته و پرداخته شده باشد، شاید باعث شود که فردی که اهل کتاب نیست هم بالاخره کنجکاو شود که این شی جادویی که فقط از کاغذ و جوهر تشکیل شده است، رازش چیست.

و فارنهایت ۴۵۱ هم از آن آثار است که شاید افرادی را بیشتر به سمت کتاب خواندن سوق بدهد.

حتما بخوانش و نظرت را برایم بفرست.

پی نوشت

فرانسوا تروفو در سال ۱۹۶۶ یک نسخه سینمایی از این کتاب ساخته است. ولی به جز تک سکانس هایی، به نظرم با گذشت زمان نتوانسته جلو بیاید و بازسازی دوباره از این داستان فکر خوبی بود که توسط شبکه HBO انجام شده است. کارگردان فیلم، یک ایرانی به نام رامین بحرانی است و فیلم نامه اقتباسی را به همراه امیر نادری که حتما با فیلم عالی دونده او را می شناسی، نوشته است. و با توجه به بازی مایکل شانون و مایکل بی جوردن، قطعا فیلم دیدن دارد. ( آخرین تریلر نسخه سینمایی را از این جا ببین و کتاب را هم می توانی از این جا تهیه کنی)

قربانت، مجید.