بیدار شو آرزو

سلام دوست عزیز

کیانوش عیاری برای چندمین بار من را حیرت زده کرد و باعث شد دوباره فکر کنم که آیا کارگردانی بهتر از او در ایران می شناسم؟

که جوابم خیر است.

 با اختلاف بالا، عیاری بهترین و حرفه ای ترین فیلم ساز تاریخ سینمای ایران است. از این اصطلاحات منتقدانه یا ژورنالی که عیاری، عیار سینمای ایران است  و این حرفا نمی زنم چون خیلی کلیشه ای است! حالا بروم سراغ فیلم و بگویم که چه لذت بردم از معنای واقعی سینمای واقع گرا. در فیلم بیدار شو آرزو ما خیلی مستقیم و بدون هیچ رو دربایستی با فاجعه زلزله بم ( و کلا فاجعه ای به نام زلزله در ایران) آشنا می شویم. فیلم حکم سیلی محکمی دارد در دهان من و تو و همه مردم.

از دیدن فیلم خجالت می کشیدم. هم از مملکتم، هم از خودم.

در حیطه خودشناسی دو سری آثار وجود دارد. یکی که به به و چه چه است و حالت را خوب می کند. یک سری آثار هم هست که مستقیم می زند وسط ناراحتی درونی تو و چنان حالت را دگرگون می کند که ممکن است از شدت ترس و محکمی ضربه درونی، به آن اثر فحش بدهی و فراموشش کنی و بروی سراغ دیدن همان چیزی که به به  و چه چه است. ( مثلا آثار محمد جعفر مصفا حکم چنین چیزی را دارد. اگر متوجه حرف های ایشان بشوی، مدتی زیاد حالت خراب می شود و می فهمی که عجب درون پوچی داری. ولی به هر حال ضربه محکم باعث می شود که از خواب خیال خود بیدار شوی و با واقعیت موجود هر طوری که هست ارتباط برقرار کنی)

بیدار شو آرزو همین اثر گذاری را دارد. آینه ای تمام قد از بیرون و درون انسان رو به رویش قرار می دهد و این که بتوانی این وضعیت را تحمل کنی دل شیر می خواهد و شجاعت و اعتراف به این که همه ما مقصر هستیم. چیزی که در این فیلم از لحاظ سینمایی برایم جذاب بود تعدیل کردن هر چه بیشتر داستان بود. یعنی درام به آن معنای کلاسیک نداریم و فقط در این موقعیت بحران زده قرار می گیریم. به عنوان نمونه، شخصیت مهران رجبی به راحتی می توانست کمی اکشن ماجرایش بیشتر شود و مثلا به زندان بر نمی گشت و فراری باقی می ماند و خلاصه از این حرف ها. و من هم با این که طرفدار داستان پردازی هستم. این جا همان بهتر که اصلا به این مسائل پرداخته نشد و همه چیز همانی بود که باید می بود.

در دیگر شاهکار کیانوش عیاری یعنی خانه پدری، در اوج تلخی داستان، ما با بعضی لحظه های خنده دار رو به روی می شویم. مثلا یادم است در اوج دعوا، شخصیت پدر که مهدی هاشمی بازی اش می کرد، با قاشق پر از برنجش آمده بود و در عین این که عصبانی بود و حیران، از طرفی هم مواظب بود که برنجش زمین نریزد! خلاصه از این ریزه کاری های بامزه حتی در فیلم تلخ بیدار شو آرزو هم هست. اما دیگر این جا صحنه طوری چیده نشده که ما بخندیم. بلکه اتفاقاتی که رخ می دهد و همه چیز به طور طبیعی پیش می رود خواه ناخواده ما را به خنده ای می اندازد، اما باز تاکید کنم که به قدری فیلم واقعی و دردناک است که حداقل آن چند لبخند هم به راحتی روی لبان من ننشست!

برای همین است که می گویم این بیدار شو آرزو اوج واقعی بودن و زندگی ست. یکی از بهترین تجربه های من در سینما.

خدا را شکر که تجربه دیدن سه فیلم از کیانوش عیاری را روی پرده سینما داشته ام. بیدار شو آرزو، خانه پدری و بودن یا نبودن. اما این که بیدار شو آرزو بعد از نه سال در هنر تجربه اکران شود واقعا رسمش نیست. این که خانه پدری این همه سال توقیف باشد همین طور.  کیانوش عیاری از هنرمندی و تجربه گری سال هاست فاصله گرفته و اندازه اش در حد گسترده ترین اکران ممکن در ایران است.

نمی دانم این فیلم تا چه مدت در گروه هنر و تجربه اکران است. ولی دوست خوبم، اگر یادت ماند، هر روز سایت سینماتیکت را ببین و اگر تک سانسی از این فیلم پیدا کردی، حتما وقت طلایی ات را برای دیدنش خالی کن چون فرصت بی نظیری است.

قربانت. مجید

ایتالیا ایتالیا

سلام دوست خوبم

آخرین عاشقانه سینمای ایران چه بود؟ یادت می آید؟

که لوس نباشد.

که ممنوعیت های سینمای ایران در ذوق بیننده نزند.

بازیگران طبیعی باشند.

فیلمی سرشار از شور به زندگی باشد، آن هم از نوع زمینی.

درباره قشر متوسط باشد اما قضاوت بدی درباره آنها نداشته باشد.

هر دو شخصیت عاشق فیلم، سالم و سلامت باشند و فیلم نخواهد به زور اشک ما را در بیاورد.

و دوباره تاکید کنم… لوس نباشد!

من که یادم نمی آید. حداقل فیلمی که به معنای واقعی در ژانر- رمانس- بگنجد.

البته اینها برای زمانی بود که هنوز ایتالیا ایتالیا کاوه صباغ زاده را ندیده بودم.

اول به من اجازه بده که بروم سراغ فیلم خانه ی ذهن خودم و فیلم های عاشقانه سینمای وطنی را مرور کنم تا عجله ای و بی خود نگویم که ایتالیا ایتالیا بهترین فیلم عاشقانه ای است که دیدم. چون می دانم که نیست. یک فیلم دیگر بود که یادم نمی آید. به احتمال زیاد تا آخر این نوشته به ذهنم می رسد. ولی خب، چرا خودم را آزار بدهم، با عاشقانه های ایرانی ارتباط خوبی برقرار نکردم و ایتالیا ایتالیا مورد عجیبی بود.

این فیلم واقعا حس خوبی داشت. همان طور که فرنگی ها می گویند، فیل گود – Feel Good – بود. آخرین فیلم این سبکی وطنی که دیده بودم، سینما نیمکت محمد رحمانیان است.

نمی دانم ایتالیا ایتالیا روی پرده چگونه می شد. آن رادر خانه دیدم. ولی اثری نیست که بروی تنهایی در سینما ببینی. حتما باید یاری کنارت باشد. اگر قرار است این قبیل آثار کمیاب سینمای ایران را هم مثل همیشه تنها ببینم، ترجیح می دهم در همان خانه باشد. در سینما بدتر یاد تنهایی خودم می افتادم!

جایی خوانده بودم که فیلم تصاویر و تدوین ویدیو کلیپی دارد و خلاصه، انتقاد هایی شده بود.

من نمی دانم ایرادش چیست. تصاویر تند، پر از رنگ های زیبا، طراحی صحنه دل نشین، انتخاب موسیقی پر از انرژی. همه چیز دست به دست هم، تا یک سالاد خوشمزه و سالم تحویل ما داده شود و یادمان باشد که همیشه هم نباید به فکر غذا بود، گاهی وقت ها نیاز به یک سالاد سَبک هم هست و در بیشتر مواقع هم از هر چه غذای سنگین، بهتر جواب می دهد! پس چه، می خواستیم تصاویر کثیف و شلخته و بی و رنگ بوی سینمای واقع گرای همیشگی ایران را ببینیم؟

نه. قربانتان. نگه دارید برای جشنواره رنگ و وارنگ داخلی و خارجی خودتان.

تیم بازیگری خوب. حامد کمیلی باور پذیر. سارا بهرامی ای که عالی بود. نمونه یک دختر سینمایی، ساده و متین. دوست داشتنی. از آن دخترهایی که بیشتر باید در جادوی سینما پیدایش کرد. البته نسخه مرد هم همین طور.

یک رابطه ی عجیبی بین جا و مکان و عشق است. یعنی شاید این پیوند با فرهنگ ایتالیایی در این فیلم نبود، به همین میزان هم عشق میان دو شخصیت باسمه ای و بدردنخور می شد. انگار عشق اول باید با فرهنگ شکل بگیرد و از همان فرهنگ غنی، ریشه بزند بین شخصیت ها و ایتالیا ایتالیا به خوبی این رشته را شکل داده است. می دانم که این فیلم را در سینما دیده ای، فقط خواستم نظرم را برایت بنویسم و بگویم که دل نشین و جذاب بود.

پی نوشت:

یاد شاهکار -در دنیای تو ساعت چند است- صفی یزدانیان افتادم. چد پاراگراف بالاتر گفتم که باید یادم بیاید بهترین فیلم عاشقانه سینمای ایران که دیدم چه بود، و دیدی که یادم آمد! حالا از کجا به ذهنم رسید، وقتی که جا و مکان را مثال زدم. در این فیلم هم فرهنگ شمالی با چاشنی پاریس مخلوط شده بود و اثرش را در عشق بین دو شخصیت اصلی فیلم نمایان کرده بود.

قربانت. مجید.