تکنیک بعد از جذابیت

کانال های یوتیوبی عالی مثل Every Frame a Painting هست که قبلا هم در این پست بهشان اشاره کرده بودم. خود من هم در بعضی پست های این بلاگ به تک سکانس هایی رجوع دادم. در کل تجزیه و تحلیل سکانس ها، نماهای زیبا و غیره در فیلم ها کاری متداول است. فرمالیست بازی هم به هر حال عالمی دارد.

اما…

فیلم ها با کلیت معنا پیدا می کند. این سکانس بازی ها و بیرون کشیدن ساختار فلان پلان و فلان صحنه همه اش به تکنیک ربط دارد. و تکنیک هم بدرد خیلی ها نمی خورد و اصلا جذاب نیست. دلیلی هم ندارد جذاب باشد. شما قسمتی از یک پل عابر را خیلی زیبا طراحی کرده باشید اما این پل انتها ندارد! خب فایده اش چیست؟ شما یک فصل از یک کتاب را بی نهایت حرفه ای نوشته باشید، اما وقتی کل داستان را بخوانیم می بینیم که فقط همان یک فصل زیبا بود. خب باز هم … فایده اش چیست؟

تکنیک بعد از جذابیت می آید. فیلمی که ساخته ای یا نوشته ای، وقتی که از اول به آخر آن را می بینی یا می خوانی، جذابیت دارد؟ فکر می کنم این باید اصلی ترین پرسش هر شخصی باشد که در صنعت سینما مشغول است. چون این سوال را معمولا بیننده ها می پرسند.

فیلمه جذاب بود؟ فیلمه قشنگ بود؟

و وقتی که پاسخ آمد بله…

چقدر هم خوب. حالا می رویم به سراغ بقیه نکات فیلم.

سکانسی درباره نوشتن

در فصل اول سریال خوب The Affair لحظه ای هست که خیلی دوستش دارم و آن قسمت را از اپیزود جدا کردم و سعی می کنم که هر روز ببینمش تا برای خودم هم الگویی باشد.

من کاری ندارم به داستان این سریال و این که شخصیت اصلی (نوآ با بازی دامینیک وست) چه زندگی آشفته ای دارد و خیانت هایی که پیش می آید و این حرف ها.

حرفم سر همین یک تکه است.

نوآ به خاطر مشکلی که برایش پیش می آید، مورد تنبیه دادگاه قرار می گیرد و مجازاتش هم این است که ایشان باید ساعاتی در روز  را در یک کلاس بگذراند. البته کلاسی که قرار نیست هیچ معلمی در آن درس بدهد و به اصطلاح این افراد باید با بطالت خود وقت بگذرانند.

نوآ از اول داستان، با خانواده اش به شهرستان می رود تا ایده ای برای کتاب جدیدش به دست بیاورد. چند سال قبلش اولین کتابش چاپ شده که فروش زیادی هم نداشته است. برای کتاب دوم هم ذهنش قفل شده است و در طول سریال می بینیم که اصلا نمی تواند کتابش را جلو ببرد و تغییر محل زندگی و تحقیق درباره داستانش هم انگار بهانه ای بوده که نوآ برای خودش بیاورد تا نوشتنش را هر چه بیشتر به عقب بیندازد.

در اولین روزی که نوآ به آن کلاس می رود، طبق معمول می خواهد بهانه برای ننوشتن داشته باشد، و می خواهد ازکلاس بیرون برود که کاغذ و خودکاری برای خودش بیاورد، اما مسئول آن جا به او هشدار می دهد که اگر پایش را در ساعات مجازات مشخص شده از کلاس بیرون بگذارد، عواقب کارش با خودش است.

پس نوآ می ماند و لپ تاپش.

و می نویسد.

و می نویسد.

و می نویسد.

و می نویسد.

روز ها می گذرد.

و نوآ هنوز هم می نویسد.

بقل دستی نوآ که در این مدت کلی کتاب خوانده است و مثلا در همین نما می بینید که به جلد سوم ارباب حلقه ها رسیده است. در بار اول فکر کرده بود که نوآ فقط جو گیر شده است.

 اما نه …

چون نوآ هنوز هم می نویسد.

تا این که کتابش را تمام می کند.

و بقل دستی او برایش کاغذی می گذارد که رویش نوشته شده است : تو قهرمان من هستی.

بله. او کتابش را نوشته است و در صحنه های بعدی آن را نزد ناشر خود می برد و اتفاقا عالی هم از آب در آمده و کتابش هم پرفروش می شود و غیره که ما دیگر کاری نداریم.

فقط خود عمل نوشتن در این صحنه است که جذاب است. دیگر آن بحث های شاعرانگی که من دوست دارم با خودکار و مداد روی کاغذ بنویسم هم نداریم.

نوآ این همه مدت در قسمت های قبلی در بهترین طبیعت ها بود. کاغذ و قلم هم داشت. اما نمی نوشت. چون نمی خواست بنویسد.

اما در این کلاس، مجبور می شود تا با بطالت خود رو به رو شود و در چهاردیواری بدون پنجره کتابش را تمام می کند.

چون فقط و فقط از زمانی که در آن جا داشت استفاده می کرد و می نوشت و می نوشت و می نوشت.