مسیر سبز و اقتباس سینمایی

اطمینان دارم که همانند تایتانیک، خیلی از مردم ایران این فیلم را دیده اند. یا حداقل قشر متوسطی که می شناسم. من هم جزو آن هایی بودم که در نوجوانی این فیلم را دیده ام و یک دل نه صد دل عاشقش شدم. فکر کنم تام هنکس را با همین فیلم شناختم. فرانک دارابونت کارگردان را هم همینطور.

این اثر یک جهانی بینی خاصی به من داد. مسیر سبز یک فیلم معمولی نیست.

و حالا بعد از سال ها، بالاخره کتابش را خواندم. نشر افراز که بعضی از آثار استیفن کینگ را ترجمه کرده است، کتاب را منتشر کرده و مترجم کار هم خانم ماندانا قهرمانلو است. خوش بختانه وقتی که کتاب را خواندم (خیلی سریع. با اینکه ۶۴۲ صفحه است. کمتر از یک هفته آن را تمام کردم) یکی از دوستانم که هفت یا هشت سالش بود فیلم را دیده بود و هیچ چیز از کار یادش نبود، به خانه ام آمد و با هم فیلم را دیدیم. برای همین کامل فرق بین کتاب و فیلمش برایم مشخص شد.

و جالب این جاست که آن چنان فرقی ندارد.

شاید از نظر خیلی ها بهترین اقتباس از روی یک کتاب، پدرخوانده باشد. ولی در نظر داشته باشید که پدرخوانده خیلی از کتاب را حذف کرد و خیلی بیشتر و بهتر به آن اضافه کرد. من در مصاحبه ای با فرانسیس فورد کاپولا خواندم که می گفت کتاب تقریبا یک داستان زرد بود.

پس پدرخوانده آمده است و به کتاب افزوده است و اقتباس تمام و کمال حساب نمی شود.

اما مسیر سبز تقریبا هیچ چیزی از کتاب حذف نکرده است و اتفاقا چیز آن چنان خاصی هم اضافه نکرده است. همان چیزی را که نوشته شده به زبان تصویر برگردانده است.

 فرق هایی که دیدم منطقی است چون این داستان ها در دو فرم متفاوت دارد گفته می شود. مثلا در کتاب، داستانی که ما می خوانیم دست نوشته ها و خاطرات شخصیت پاول ادکامب است که در فیلم نقش او را تام هنکس بازی می کند. اما در فیلم ما صرفا بر می گردیم به گذشته و خاطرات او را در حالی که دارد آن را برای زنی تعریف می کند می بینیم.

اما در کتاب ما خیلی بیشتر درگیر نویسندگی این شخصیت می شویم. و واقعا هم منطقی بود که دارابونت این قسمت های مربوط به نوشتن را در فیلم حذف کرده است. چون قطعا از حد و حوصله بیننده فیلم خارج می شد. متاسفانه یکی از بدی های سینما است که یک سری چیزها را هر کاری هم کند نمی تواند به تصویر بکشد. حتی اگر روی تصویر نریشن هم می گذاشت و مثلا پاول ادکامب را می دیدیم که دارد به سختی تلاش می کند برای نوشتن، هیچ وقت با حس و حالی که موقع خواندن کتاب داریم برابری ندارد. من در حین خواندن داستان واقعا باورم شده بود که این خاطرات ادکامب است نه داستانی که استیفن کینگ نوشته است. تلاش او برای این که خاطراتش را به یاد بیاورد تا برای ما بنویسد را زیرپوستی حس می کردم. ولی سینما چنین قابلیتی ندارد.

 یکی دیگر از فرق های  فیلم این بود که هنگامی که شخصیت جان کافی معجزه می کرد. نورها زیاد می شد و لامپ ها می ترکید و جان کافی درد بقیه را حس می کرد و غیره. که خب چنین چیزهایی در کتاب نیست. در متن ما فقط می خوانیم که جان کافی معجزه می کند و آن حشره های سیاه را از دهانش خارج می کند. اما در فیلم برای این که ماجرا بیشتر به چشم بیاید و تصویری و دیدنی تر باشد، اعمال چنین تغییراتی کاملا منطقی به نظر می رسید. که البته من موافق نیستم. اصلا این قضیه حشرات هم به نظرم باید در فیلم تبدیل می شد به استفراغ. چون به نظرم در فیلم هر چقدر از زرق و برق و جلوه ویژه فاصله بگیریم، به نشان دادن معجزه نزدیک تر می شویم. ولی در کتاب یا ویدیو گیم ها این مسائل اتفاقا کار را شاید زیباتر کند.

همانطور که گفتم، فرق زیادی بین نسخه سینمایی و کتاب نبود. هر دو به شدت داستان گو هستند. شخصیت پردازی خیلی خوبی دارند. غمگین هستند و هر دو هم اشک بیننده و خواننده را در می آورد.

و مسیر سبز همچنان یکی از بهترین فیلم هایی است که به عمرم دیده ام. و یکی از بهترین کتاب هایی است که تا به حال خوانده ام.

رمان فروپاشی

سلام عزیزان

فروپاشی را چهار روزه خواندم. البته نه چهار روز تمام، هر روزش تقریبا دو ساعت. یعنی به کل در ۸ ساعت کتاب را به پایان رساندم. اول می خواستم با ترجمه ویدا اسلامیه را بخوانم، اما شهر کتابی که رفتم، فقط نسخه انتشارات چترنگ را داشت. مترجم هم خانمی است با نام شیرین شکرالهی و از حق نگذریم، واقعا ترجمه روان و لذت بخشی بود. و البته یک دلیل دیگر هم برای خرید این نسخه دارم، انتشارات خوب چترنگ قطع کتاب هایش و نوع کاغذ هایی که استفاده می کند حس و حال خوبی به من می دهد.

برسیم به خود داستان…

کتابی در ۳۹۵ صفحه که حدود ۳۰۰ صفحه اش شمای خواننده را واقعا به سمت یک فروپاشی ذهنی می برد. با شخصیت اصلی همراهی و به قدری درگیر ذهن آشفته اش می شوی که خودت هم انگار داری آزار می بینی. شاید از دید داستان نویسی حرفه ای  و این جفنگیات معیارهای نویسندگی بخواهیم حساب کنیم، کتاب خیلی_ ادبی_ نباشد. اما واقعا بی ادبی است اگر بخواهم بگویم از خیلی از رمان های الکی بزرگ شده که خواندم ارزشش کمتر بود. این خانم نویسنده اش – بی ای پاریس – احتمال زیاد خیلی علاقه مند بوده که خواننده  وارد ذهن شخصیت اصلی رمانش بشود و همراه با او به فروپاشی عقلی برسد که به نظرم خیلی خوب به این هدف رسیده است. ۹۵ صفحه پایانی هم نتیجه گیری پرسرعت و جذاب داستان است. واقعا نمی توانم بیشتر از این توضیح بدهم، کوچکترین تعریفی از داستان می تواند جذابیتش را از بین ببرد. حتی پیشنهاد می کنم پشت جلد را هم نخوانید و یک راست بروید سراغ اصل مطلب. پیچش های داستانی جذابی در انتظارتان است.

طبق معمول داشتم فکر می کردم که می توان از این کتاب اقتباس سینمایی ساخت یا نه. و به نظرم آمد که خیر، نمی شود. از آن دسته داستان هایی است که هیجانش روی کاغذ نسبت به تصاویر متحرک خیلی بیشتر است.

دوستان، مطمئنم چند وقتی هست که درگیر متن های خیلی سنگین و فلسفی هستید، و مغزتان از شدت انباشته شدن اطلاعات در مرز انفجار است. خواندن فروپاشی را در این بحران فکری پیشنهاد می کنم. هم آن فلسفه ها و متن های قلنبه سلنبه را می شورد و به پایین می برد! هم زنگ تفریح جذابی ست.

قربانتان، مجید