اولین مرد_First Man

این کار جدید دیمین شزل یکی از شریف ترین فیلم هایی بود که تا به حال دیدم. هم به تماشاگر احترام گذاشته بود و هم به نیل آرمسترانگ و همکارانش که برای اولین بار پا بر روی کره ماه گذاشتند. شزل مثل استیون اسپیلبرگ یک فیلم حماسی خانوادگی ساخته است که هم روحیه قهرمان پرور آمریکایی را با خودش دارد و هم کاری جهان شمول است. حالا دیگر خیالمان راحت است که شزل بعد از ساختن ویپلش و لالالند و حالا هم اولین مرد، یکی از مهم ترین و بهترین کارگردان های دوره ماست.

موسیقی متن این فیلم عالی بود. چقدر دوستش داشتم. متمایز و نو. اصلا در کمتر فیلمی که مربوط به فضا باشد چنین ملودی هایی شنیده بودم. موسیقی را جاستین هورویتز ساخته که همکار و دوست قدیمی شزل است و هر سه فیلم قبلی شان را با هم کار کرده اند و سه موسیقی متن متفاوت و خاص به جهان سینما تحویل داده اند، منتها من از این آلبوم آخری بیشتر لذت بردم.

و عجب جلوه های ویژه ای! باور کنید یک زمان هایی از فیلم بود که اصلا به پرده سبز و آبی فکر نمی کردم. تقریبا مطمئن شده بود که عوامل رفته اند به فضا و کره ماه و همان جا فیلم را ساخته اند.

حین دیدن این فیلم یاد یکی از اپیزود های سریال عالی مدمِن افتادم. در آن جا هم از دید مردم عادی داشتیم لحظه قدم گذاشتن به ماه را می دیدیم. آمریکایی هایی که حیرت زده شده بودند، بعضی ها گریه شان گرفته بود و خلاصه اپیزود به یادماندنی بود. اما چه چیزی آن را برایم به یادماندنی کرد؟

وقتی که ماجراهای فردای آن روز تاریخی را دیدیم (یا چند ساعت بعدش، راستش دقیق یادم نیست) قضیه ماه به کل فراموش شده بود و مردم برگشته بودند سر کار و زندگی خودشان – دقیقا مثل همین ایران امروز خودمان که خبر های داغ می آید و سریع هم سرد می شود و این وسط یک سری نادان می گویند ایرانی ها همه چیز را سریع فراموش می کنند! – بگذریم…

لحظه ای است که جلسه ای برای تبلیغ سس خردل تشکیل شده است و پگی با بازی الیزابت ماس در جلسه می گوید که درست است ما ماه را فتح کردیم، اما به هر حال وقتی شخصی از سر کار به خانه برود، آن قدر کُره ماه برایش مهم نیست که خوردن غذا و برگر و سس مهم باشد. حالا نه این که دیالوگ های عینا همین باشد ولی مفهوم همین بود. و من هم کاملا با حرف پگی سریال مدمن موافقم. با همه خبرهای عظیمی که ممکن است شنیده باشیم و هنوز هم بشنویم، در نهایت مردم می روند سراغ خانه و زندگی شان. و جالب است که در فیلم اولین مرد هم تقریبا با چنین چیزی مواجه می شویم. فیلم روی کره ماه و در اوج تمام نمی شود. آرمسترانگ بر می گردد به زمین و باید مدتی را در قرنطینه باشد که یک وقت بیماری از ماه با خودش به زمین نیاورده باشد، در این بین همسرش می آید و از پشت اتاق شیشه ای همدیگر را نگاه می کنند. سکانس واقعا دوست داشتنی است که اصلا دیالوگ ندارد و فقط بازی با نگاه است. و این که بله، آقای آرمسترانگ هم در نهایت همسر و خانواده اش از هر چیزی برایش مهم تر است.