توصیه های برایان کاپلمن برای فیلم نامه نویسی – بخش ۱۹

سلام دوستان

برگ های قبلی آموزش فیلم نامه نویسی توسط برایان کاپلمن را به صورت عکس می گذاشتم. اما راستش هم این کار  وقت گیر هست و هم تعداد نکات کمتری در عکس جا می شد. از این به بعد به صورت ساده و در هر بخش، ۱۰ توصیه را درج می کنم.

قربانتان. مجید

…………………

برگ اول – دوم – سوم – چهارم – پنجم – ششهفتم – هشتم – نهم – دهم – یازده – دوازده –سیزده – چهارده – پانزده – شانزده – هفده – هجده

۱)  من زیاد اهل درس نویسندگی نیستم ولی یه کاری که خودم همیشه انجام میدم رو براتون توضیح میدم. برید یه جای شلوغی مثل ایستگاه مترو و درباره مردمی که از اونجا عبور و مرور می کنن داستانی خیالی تصور کنید و دربارشون بنویسید.

 

۲) به آهنگ مورد علاقه تون، یا به فیلم یا نقاشی فکر کنید و بعد این رو در نظر بگیرید  که وقتی هنرمند داشته اون اثر رو خلق می کرده اصلا نمی دونسته که قراره کارش موفق بشه.

 

۳) وقتی دنبال هنر برید، بعضی ها فکر می کنن که دیوونه شدید و نگرانتون میشن و میخوان بهتون پند و اندرز بدن. اما وقتی بالاخره به سر و سامون میرسید همون آدم ها میان بهتون میگن: من همیشه بهت باور داشتم و می دونستم تو بالاخره یه چیزی میشی!

 

۴) اخیرا چه کتابی خوندید؟ چه فیلمی دیدید؟‌ چه موزیکی گوش دادید؟ امیدوارم که درگیر این چیزها باشید و ایده بگیرید. هنرمند ها همیشه دنبال این تیپ مسائل هستن

 

۵) شرط می بندم یه جایی وسط کار به این باور رسیدید که اثرتون یک آشغال به تمام معناست. البته ممکنه به نتیجه درستی رسیده باشید! اما تا اثر رو تموم نکنید و به پایان نرسونید و بعد یک بار بازنگریش نکنید و بعد از بازنگری دوباره به پایان نرسونیدش نمی تونید تشخیص بدید که کار آشغال هست یا نه!

 

۶) احمقانه ترین سوال در روند نویسندگی اینه : من باید چی بنویسیم؟

اگه همه نویسنده ها می دونستن که باید چی بنویسن همون رو می نوشتن! شما فقط شروع کنید به نوشتن. همین.

 

۷) از میدان تایمز در نیویورک بدم میاد. خیلی مصنوعی و با حساب کتاب ساخته شده. دقیقا مثل فیلم نامه ای که از روی یک کتاب آموش فیلم نامه نویسی نوشته شده باشه.

 

۸) از کجا متوجه می شوید که امروزتون یک روز نویسندگی خوب بوده؟ خب ساده ست. اگه نشستید و تمرکز کردید و تمام تلاشتون رو روی برگه آوردید. قطعا یه روز نویسندگی خوب داشتید.

 

۹) حتما این جمله رو خیلی شنیدید که میگن : من که نویسنده واقعی نیستم. یا من که هنرمند واقعی نیستم.

ولی دارم بهتون میگن اگه هر روز دارید تلاش می کنید. و کار انجام می دید. بله. شما یک هنرمند و یک نویسنده واقعی هستید.

 

۱۰) یه هنرمند واقعی در مسیری که هست تا آخرش میره و اجازه نمی ده که اولین مشکل یا رد شدن اثرش یا ناامیدی و این مسایل باعث توقفش بشه.

شکسپیر و شرکا

من برای اولین بار که چشمم به کتاب شکسپیر و شرکا افتاد. گمان بردم که از آن داستان های خیالی است که شکسپیر و چند نفر از نویسندگان معروف دور هم گرد آمده اند. بعد از طریق سایت جیره کتاب متوجه شدم که نه. شکسپیر و شرکا نام یک کتاب فروشی واقعی در پاریس است. بعد کم کم یادم افتاد که در چند فیلم هم اشاره هایی به این کتاب فروشی شده بود. بالاخره کنجکاوی طبق معمول گل کرد و سریع کتاب را تهیه کردم. من عاشق داستان هایی هستم که ماجرایشان در کتاب فروشی رخ بدهد یا به هر صورتی داستان به کتاب مربوط باشد. چون از نظرم که خود کتاب یک شی جادویی است بعد حالا در نظر بگیرید که داخل این شی جادویی، در لا به لای برگه ها داستانی بخوانید که آن هم درباره کتاب ها باشد. یک مزیت بر مزیت های سابق قضیه اضافه می شود.

داستان گویا بر اساس واقعیت است یا حداقل نویسنده در مقدمه داستانش این طور نوشته است. درباره خبرنگاری جنایی (همان نویسنده کتاب یعنی آقای جرمی مرسر) است که کار و بار و زندگی قبلی اش را رها می کند و بدون پول و جایی برای خوابیدن می رود به پاریس و متوجه می شود که در آن جا کتاب فروشی است به نام شکسپیر و شرکا. این جا صاحبی دارم به نام جرج ویتمن و این جناب هم به نویسندگان جویای نام، یا سرخورده یا هر چه پناه می دهد. شکسپیر و شرکا یک جورهایی کاروانسرایی برای نویسندگان است.

اگر واقعا نمی دانستم که چنین چیزی واقعیت دارد. قطعا به نظرم دراماتیک ترین داستان ممکن می رسید. نویسندگان نوپا که آهی در بساط ندارند، وسط پاریس به یک کتاب فروشی پناه می برند. چنین چیزهایی جزو وحشیانه ترین رویاپردازی های روزانه عشق و تشنه هنرها و ادبیات است. ولی مثل این که این رویاها هم جایی در این دنیای واقعی دارند.

این کتاب هم از سیاست دارد. هم پر است از ارجاع به ادبیات. هم عشق به نوشتن. به کار کردن. به همکاری. به عاشق شدن. به سفر کردن. به روابط بین غریبه ها. به شکل گیری دوستی های غیر معقول. این جا با یک نسخه فشرده از زندگی روزمره طرف هستیم. منتها روزمرگی که بیشترمان تجربه اش نکردیم. روزمرگی آوارگان ساکن یک کتاب فروشی قطعا با روزمرگی آپارتمان نشینی متفاوت است. داستان به قدری روان نوشته شده و با ترجمه خوب پوپه میثاقی این روان بودن به زبان فارسی هم منتقل شده است. در ضمن کتاب را هم نشر مرکز منتشر کرده.

من به سختی توانستم کتاب را زمین بگذارم. نصفش را یک روزه در مترو تمام کردم و نصف دیگرش را هم در عرض چند ساعت، در خانه. و نمی دانم این حس و حال عجیب چیست که وقتی مثل الان دارم درباره چیزی در این بلاگ می نویسم، هوس می کنم که بروم و دوباره آن را تجربه کنم. حالا ممکن است کتاب باشد یا فیلم یا…

قیمت کتاب مناسب است و ارزش خریدن و نگه داشتن دارد. ارزش مرور دارد. و از همه مهم تر این که روح دارد. یک سری چیزها را نمی شود بیان کرد و نوشت. باید کامل آن را حس کنید. مثلا من می گویم این کتاب روح دارد و جان دار است و فلان! (که بیشتر کتاب های خوب این طور هستند) اما باز معنی که باید بدهد را نمی دهد. بیشتر به یک شاعرانگی دوزاری می زند. ولی این طور نیست. مثلا من با خواندن شکسپیر و شرکا همان حسی را دارد که با یک سفر خوب به دست آورده ام. شما لزوما در سفر درس خاصی نمی گیرد. پیام خاصی نمی گیرد. اما خود به خود بزرگ تر می شود. دید شما وسیع می شود. شاید خودتان هم خبر نداشته باشید ولی چنین اتفاقی رخ می دهد. کتاب ها هم دقیقا چنین حالتی دارند.

و با این حرف ها، شکسپیر و شرکا عجب سفر دل چسبی بود.

نکته

شخصیت جرج ویتمن که کتاب فروشی را راه اندازی کرد و در سال ۲۰۱۱ هم از دنیا رفت. از آن آدم ها بوده است که مدت ها با من می ماند. رفتارش، صحبت هایش، نظریه ها، نحوه زندگی اش، همه و همه آدم را به فکر می اندازد. نمی دانم نویسنده چقدر به واقعیت نزدیک شده است، اما اگر واقعا جرج همانی بوده است که در داستان توصیف شده است، این انسان واقعی بیشتر به بهترین شخصیت های ادبیات نزدیک است و با هر کلامش تو را به چالش می کشد.