نمایشگاه کتاب: رفتن یا نرفتن؟

سلام دوست خوبم

می خواستم درباره یکی از فیلم های ترسناکی که دیده بودم و اتفاقا بسیار هم خوش ساخت بود بنویسم که دلم خواست خیلی اتفاقی درباره چیزی دیگر برایت بگویم!

نمایشگاه کتاب

من از زمانی که دیگر بزرگ تر شدم و مستقل شده بودم و می توانستم تنهایی با تاکسی و اتوبوس بروم این طرف و آن طرف شهر، یکی از مشتریان هر ساله و ثابت نمایشگاه کتاب بودم. معمولا با پسر خاله ام می رفتیم. و جالب بود که او هیچ وقت اهل کتاب نبود. فقط می آمد. معمولا می رفت سمت غرفه های درسی و دانشگاهی و کتابی که مربوط به رشته اش می شد را می دید و بعضی ها را هم می خرید. اما خلاصه پا به پای من می آمد بین غرفه های کتاب های عمومی. می گفتیم و می خندیدیم و بعد ناهار می رفتیم یکی از همین ساندویچ سرد های آماده را که نامرد ها هر سال که می گذشت کالباسش را کمتر می کردند، میل می کردیم. راستی درباره ساندویچ و خورد و خوراک. خب من در این مسائل اهل غر زدن نیستم. من آدم کتاب خوانی بودم و هستم و هر سری که می رفتم هم کلی خرید می کردم. ولی کنارش این خورد و خوراک هم واقعا مزه می داد. از همان موقع هم نفهمیدم علت غر زدن های مکرر مردم چیست. دوستانی داشتم که خود لای یک کتاب را باز نکرده بودند بعد وقتی می فهمیدند که رفته ام نمایشگاه، قیافه حق به جانب دارانه ای می گرفتند و می گفتند که مردم فقط برای خوردن می آیند آن جا و این حرف ها. یکی نبود به آنها بگوید خب مردم می آیند آن جا کار غیر فرهنگی می کنند، شما بیا و افتخار بده بیا کار فرهنگی بکن و یک کتابی بخر و بخوان! ننشین از دور همه را قضاوت کن. بماند که بخور بخور یکی از فرهنگی ترین کار های روی زمین است و هر که گفته نان مهم تر از هنر و فرهنگ نیست، بدان که حرف مفتی زده است.

خلاصه سال ها گذشته است. تا این که رسید به فکر کنم سال ۹۳ که آن سال پول چندانی نداشتم که بروم نمایشگاه. من دوست داشتم که وقتی می رفتم نمایشگاه کتاب، حداقل، به ارزش پول همان چند سال پیش، حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تومان کتاب بخرم. اصلا کل سال پول جمع می کردم به خاطر همین! ولی به دلایلی سال ۹۳ نرفتم و چقدر هم ناراحت بودم. اصلا اخبار مربوط به نمایشگاه را نگاه نمی کردم. حس بدی داشتم. تا این که رسید به سال ۹۴٫ و این بار خود به خود نرفتم. دیگر مورد مالی نبود. یک دفعه ای کلیت نمایشگاه کتاب برایم رفت زیر سوال. همان طور که کلیت جشنواره فیلم فجر رفته بودم برایم زیر سوال.

واقعا دیگر برایم جذابیتی نداشت که بروم و خریدهای کتاب مثلا سه چهار ماه را انجام بدهم. برای چه؟ چرا شیوه ی تره باری باید با کتاب خریدن رفتار کنم؟!

دلیلش هم مشخص بود. عادت کرده بودم به گردش های هفتگی در کتاب فروشی ها. شهر کتاب و خیابان انقلاب. با خودم می گفتم خب من بروم نمایشگاه و فلان قدر کتاب بخرم، ولی مرد حسابی بقیه سال را چه کنم؟! یا مجبورم الکی بروم کتاب فروشی ها و کتاب بخرم و انبار کنم و قبلی ها را نخوانده فقط دکوری بچینم. یا این که دیگر بی خیال نمایشگاه بشوم.

پس دیگر خرید فله ای کتاب برایم به خاطره ها پیوست.

و خوشبختانه چنین چیزی با من ماند. البته فکر کنم دو سال اخیر که نمایشگاه رفته بود شهر آفتاب. که خب دور بود و من اگر دوباره حوس به سرم می زد دیگر خود به خود نمی رفتم.

حالا رسیده ایم به امسال. الان هم که داغ است. انتشاراتی های محبوبم عکس از غرفه می گذارند و تبلیغ و این حرف ها را دارند. من شاید برای دیدن یکی از مترجم های محبوبم که اتفاقا دستی هم در نوشتن درباره فیلم ها دارد سر بزنم. ولی اگر ببینم دیگر آن مترجم برنامه ای برای دوباره آمدن به غرفه ندارد، اصلا به نمایشگاه نمی روم. چون بروم باز هم حوس می کنم که کتاب بخرم. باید حداقل چند جلدی خرید. و همین چند جلد ممکن است مرا از رفتن های دوره ای به شهر کتاب های شهرم باز دارد.

من درباره کتاب آدم بی اراده ای هستم و دیدن این همه زیبایی، یک دفعه من را هار می کند. با توجه به این که قلاده ای هم ندارم. دوست ندارم میان آن همه کتاب دوست داشتنی رها شوم.

در طول سال کتابم را دانه به دانه و با آرامش و به دور از شلوغی می خرم و با لذت می خوانم.