سریال اشیای بُرنده – Sharp Objects

هم در فیلم خوب امسال، ارثی و هم در سریال خوب تازه تمام شده شبکه HBO، اشیای برنده، (من ترجمه چیزهای تیز را مناسب نمی دانم. بیش از حد در زبان فارسی ابهام دارد!) ماکت های اسباب بازی مربوط به خانه ها نقش اساسی دارد. در فیلم ارثی که فیلم با یک نمای زیبا و خوفناک از اتاقی شروع می شود و دوربین به سمت ماکت می رود و گویی بقیه فیلم داخل همان ماکت ها اتفاق می افتد.

در سریال اشیای برنده هم، خواهر کوچک خانواده حسابی سرش را با این خانه های ساختنی گرم کرده است و اگر سریال را تا پایان دیده باشید متوجه می شوید که این ماکت ها چه شوک ناگهانی به داستان می دهد.

هر دو آثار هم با ترس و وحشت دست و پنجه نرم می کنند.

این سریال بازی درجه یکی از ایمی آدامز دارد که فکر می کنم تا به الان قوی ترین نقشی بود که بازی کرده است. بازیگران مکمل همگی گل کاشته اند. و داستان هم پر از رمز و راز و زیبایی است و هم به شدت مریض. بیشتر شخصیت ها مشکل حاد درونی دارند و آن هم نه از نوع معمولی که بشود با قرص و روان پزشک درمانش کرد.

سریال هم حسابی سر و صدا کرد. البته من اصلا این سر و صداهای توییتری را دوست ندارم. بیشتر حاصل جَوگیری است و همان طور که این قدر سریع  های و هوی برای یک اثر سینمایی یا سریال راه می افتد، به همان سرعت هم ممکن است از یاد برود.

از لحاظ داستانی و کارگردانی نسبت به مینی سریال قبلی همین کارگردان یک سر و گردن بالاتر است. ( سریال دروغ های کوچک بزرگ) درست است که سریال ها فرم هنری مطلوب برای نویسندگی است. اما وقتی یک فصل کامل از سریالی را فقط یک نفر کارگردانی می کند، این جا کارگردان هم امضای خود را می گذارد. و ژان مارک وَله این بار هم با کات های تند و عجیب غریب خود توانسته حال و هوای متفاوتی به این سریال بدهد. کارهای وَله این طور است که انگار وارد اتاقی می شویم و کف زمین یک پازل بزرگ چیده اند که ما آن را کامل کنیم. و حالا چیدمان پازل این طور نیست که از همان اول باید کاملش کنیم. قسمت هایی از این پازل را قبلا برای ما درست کرده اند و وظیفه ما این است که بقیه تکه ها را بچسبانیم تا تصویر شکل بگیرد و البته در نظر بگیرید که ممکن است در پایان چند تکه از پازل ها را در اتاق پیدا نکنید و بعضی شکل ها ناکامل باقی بماند.

که البته اصلا ایرادی ندارد. لذتش به همین است. که همیشه کمی ابهام داشته باشیم.

پایان بندی را خیلی ها دوست داشتند ولی به نظرم آن چنان هم دندان گیر نبود. یعنی همان های و هوی که گفتم را نداشت. من پایان بندی های به مراتب بهتر دیده ام.

اما ترسی که این سریال تولید می کند را بیشتر از همه دوست داشتم. با این که در ظاهر این سریال جنایی و خانوادگی است اما به نظرم بیشتر به ژانر ترسناک شباهت دارد و با توجه به این که جیسون بلام هم یکی از تهیه کننده های اصلی این سریال بوده، حرفم آن چنان بی خود هم نیست. بالاخره این آقای بلام در حال حاضر شاخص ترین تهیه کننده فیلم های ترسناک است. نماهایی در کار وجود دارد، بدون موسیقی، و خود به خود شما را به وحشت می اندازد. حالا لزوما قرار نیست داد بزنید و از جا بپرید، این چیزها برای ترسناک های بازاری است. ترس اصیل به نظرم همین سکوت است و خیره شدن به آن چه که اتفاق می افتد.

کاراگاه استرایک/ Strike

جی کی رولینگ بعد از پایان سری هری پاتر یک رمان نوشت به نام خلا موقت. چون همان زمان که ترجمه و چاپ شد آن را خواندم، دقیق داستان یادم نمی آید و باید بار دیگر بروم سراغ خواندنش. اما در کل داستان تلخی بود و پر از شخصیت.  بعد از این کتاب بود که آوای فاخته چاپ شد. یک داستان کاراگاهی. منتها رولینگ کتاب را با نام مستعار رابرت گالبریث می نویسد. تا کنون هم سه جلد از این سری آثار آمده است و جلد چهارم هم که Lethal White نام دارد به زودی تاریخ انتشارش اعلام می شود.

این داستان های جنایی، کاراگاهی دارد به نام کورمورن استرایک که ایشان هم یک منشی و همکار دارد به نام رابین، این دو نفر شرلوک و واتسون وار می روند جلو و معماها را حل می کنند و جنایت کاران را به سزای اعمال خود می رسانند. بریتانیایی ها استاد این کاراگاه بازی هستند و بهترین این نوع داستان ها (یا بهتر بگویم شخصیت ها) را مدیون شان  هستیم و حالا خانم رولینگ هم به این میدان وارد شده و تا به حال که سربلند بیرون آمده است.

هر سه کتاب را خوانده ام و به نظرم هر جلد هم بهتر از جلد قبلی بود. معما و قتل ها در هر کتاب پیچیده تر می شد و شخصیت ها هم عمق بیشتری گرفتند. کورمورن استرایک در ظاهر امر، تمام کلیشه های کاراگاهان ادبیات را دارد. عاشق است. متنفر است. بیمار است. یک پایش را در جنگ از دست داده است. الکل مصرف می کند. سیگار می کشد. وضعیت زندگی اش آشفته است و غیره.  اما پرداخت رولینگ برای این شخصیت آن را کاملا از کلیشه جدا کرده است. مخصوصا رابطه ای انسانی که استرایک با رابین برقرار می کند (رابین یک نامزد هم دارد و اتفاقاتی هم این وسط می افتد که نمی گویم تا داستان لو نرود) ماجرا را انسانی تر می کند. بر خلاف شرلوک هلمز و پوآرو و خانم مارپل که بیشتر شخصیت هایی هستند –نوشته – شده، کورمورن استرایک را می توان به عنوان همسایه کناری مان هم تصور کرد. در این حد عادی است. اما به هر حال باهوش و نکته سنج هم است. در کل رولینگ خیلی از چیزهای موجود و از قبل نوشته شده را می گیرد و آن را برای خودش می کند. (هری پاتر هم کلیشه کم نداشت) شخصیت پردازی رولینگ چنان قوی است و روابط و احساسات درونی و بین آدم ها را ملموس و زمینی می کند که اگر کلیشه ای هم در کار باشد، زیر قلم رولینگ به نوآوری تبدیل می شود.

حالا می رسیم به اقتباس تلویزیونی از سری کتاب های کورمورن استرایک

به نظرم بدترین اقتباسی بوده که تا به حال از آثار رولینگ شده است. مینی سریال بر اساس رمان خلا موقت هنوز پخش نشده است و نمی توان درباره آن چیزی گفت. اما سریال استرایک حتی از بدترین نسخه سینمایی هری پاتر هم ضعیف تر است. اول این که بازیگران این سریال به نظرم اصلا به چیزی که رولینگ نوشته است نمی آیند. استرایک و رابین در کتاب انگار دو موجود متفاوت هستند. البته قبول دارم که این جا قدرت کتاب و تخیل ما خواننده ها است که تصورمان یک چیز است و تصویر چیز دیگری می شود. ( مثلا دولورس آمبریج در فیلم های هری پاتر هم برای من این گونه بود. یعنی چیزی که از این شخصیت در ذهن داشتم اصلا به بازیگری که برای نقش انتخاب شد نمی خورد. ولی تمام دیگر شخصیت های هری پاتر دقیقا نزدیک بودند به نسخه ادبی شان)

حالا از انتخاب بازیگر بگذریم، اصلا رابطه و شیمی بین استرایک و رابین در سریال خوب پرداخته نشده است. در کتاب چه شخصیت ها و چه کل روایت شجاعانه است. اصالت دارد. رک و پوست کنده است. اما در سریال همه این ها تبدیل شده است به اپیزودهای نازل سریال های خیلی معمولی. یعنی من حس می کردم که عوامل پشت صحنه این سریال یک مقدار شور و شوق برای ساخت این اقتباس ندارند. مثال خیلی بدتر بخواهم بزنم این است که انگار سریال استرایک در صدای و سیمای وطنی تولید شده است. با همان میزان آبکی بودن. چه تصویر و چه متن!

از دیدن این سریال خیلی سرخورده شدم. فقط سه اپیزود دیدم و دیگر ادامه اش ندادم. ماجراهای کورمورن استرایک و رابین در ذهن من اقتباس خیلی زیبا تری به نظر می رسد.

قتل در قطار سریع السیر شرق- Murder on the Orient Express

سلام دوستان

بالاخره کیفیت خیلی خوب فیلم قتل در قطار سریع السیر شرق رسید و آن را دیدم.

خب، بگذارید کمی از قبل برایتان تعریف کنم. وقتی که یکی دو سال پیش خبر آمد کنت برانا قرار است این داستان معروف آگاتا کریستی را بازسازی کند. با اینکه سیدنی لومت دوست داشتنی یک اقتباس خوب از این داستان داشته و معروف ترین فیلم پوآرو است بین سینمایی ها، اما خبر بازسازی برایم جذاب بود. یکی از دلایل دوستی عمیق ما هم همین است. اصولا مخالف چیزی نیستیم در سینما! آزادی کامل. یا فیلم خوب از آب در میاید یا نه! مخالفت با بازسازی از متن ها را درک نمی کنم. در تئاتر، مکرر نمایشنامه ها اجرا می شوند با دیدگاه های مختلف، و معمولا هم آخرش با دست و به به و چه چه تمام می شود. اما سینما را بدجور بهش سخت می گیرند. همان طور که تئاتر برای خودش هملت دارد. سینما هم پوآرو و نورمن بیتس و غیره دارد و اجازه دارد که تا دنیا هست، این شخصیت ها هم، چند وقت یک بار بازخوانی شوند.

بگذریم، بعد از خبرها، اولین نسخه تریلر فیلم آمد، آهنگ بی کلام گروه خوب Imagine Dragons که روی تریلر کار شده بود، گوش دادنش خیلی کیف داد، اما خود تریلر، راستش کمی ناامید شدم. خیلی تلاش شده بود که اکشن و جلوه های ویژه کار را بزرگ نشان بدهد. با خودم گفتم نکند کنت برانا هم تن به سلیقه پایین داده و عمق داستان را گرفته و فقط زرق و برقش را باقی گذاشته!

فیلم اکران شد و نقد ها هم رسید و نمره ها پایین بود( هر چند دوست نداشتن جانی دپ در حال حاضر بین رسانه های خاله زنکی بسیار مد است و قطعا یکی از دلایل همین است. متاسفانه خیلی از منتقد ها هم بیشتر از اینکه واقعا منتقد باشند، ژورنالی و زرد کار می کنند و با موج رسانه ها می روند جلو، نه عقیده و حس واقعی خودشان)

و بالاخره کار را دیدم و لذت بردم مجنون جان. یک اقتباس کاملا وفادارانه اما باز هم با نگاه شخصی برانا. فیلم قبلی پر از ستاره بود( شون کانری، آلبرت فینی و …) و این جا هم پر از ستاره های نسل قدیم و جدید. فیلم برداری باشکوه و متین. بازی های خیلی خوب. شخصیت پردازی ملموس و از همه مهم تر، یک هرکول پوآروی چند بُعدی و جذاب و درجه یک. با یک سبیل جدید!

تا به حال کنت برانا بهترین پوآرویی است که دیدم.

خدا را شکر که برانا و فیلم نامه نویس اش( مایکل گرین) داستان را به قرن جدید نیاورده اند و به زور، به روزش نکردند!

در نهایت باید گفت که فیلم سرگرم کننده ای بود. می خواهم بدهم دختر خواهرم هم آن را ببیند و با پوآرو آشنا شود. هیچ صحنه خشن یا جنسی هم ندارد. خانوادگی و تر و تمیز است. البته شاهکار نیست اما قطعا آن فاجعه ای که گفتند و نوشتند هم نیست. حتی فیلم معمولی هم نیست. کشتند ما را با این درجه بندی و نمره های عجق وجقشان! منتقد ها و این سایت های نمره جمع کنی فیلم ها را می گویم!

پی نوشت: فیلم در جایی تمام می شود که اشاره دارد به فیلم بعدی. یعنی مرگ بر روی رودخانه نیل. یک نسخه قدیمی تر ساخته شده، همانی که پیتر یوستینف نقش پوآرو را بازی کرده. آن را هم دیدم. در نامه ای جداگانه برایتان تعریف می کنم.

قربانتان، مجید