جادوی بین سی تا سی و چهار سالگی

دیوید بوردول، تحلیل گر شاخص سینما که دو کتاب قطور تاریخ سینما و هنر سینما هم از ایشان ترجمه شده است، در وبلاگ خود مطلبی درباره میانگین سنی ساخت اولین فیلم بلند سینمایی نوشته که برایم جالب بود.

بوردول میگوید که خیلی از دانش آموز ها به سراغ او می روند و می پرسند که بالاخره چه زمانی باید وارد صنعت سینمای هالیوود بشوند و بوردول هم معمولا یک جواب به همه آنها میدهد.

” ممکنه هیچ اتفاقی برات نیفته و اصلا کارگردان نشی و در بهترین حالت هم در پشت صحنه فیلم ها مشغول به کار میشی. اما هر چه که هست، تو همین الان شروع کن. دوره های کار آموزی بگذرون و تا مدرک گرفتی سریع خودت رو به لس آنجلس برسون و سعی کن که از طریق دوست یا خویشاوندی وارد این حرفه بشی”

که واقعا جواب پر از ابهام و کمی هم ناامید کننده ای هست. حالا هر چقدر هم که منطقی به نظر بیاید.

 شما در نظر بگیرید که به یک دانش آموز  چهارده یا پانزده ساله این حرف ها را بزنید. بیچاره چه حالش خراب می شود و شاید به کل از وارد شدن به این حرفه چشم پوشی کند. البته این نوع حرف ها از آن هایی که سینما را درس میدهند بعید نیست. من خود به چشم دیده ام که معلمی به تمام بچه های کلاسی سینمایی گفت که فکر نکنید قرار است اتفاق خاصی برای شما بیفتد و خیلی این کلاس بخواهد هنر کند، نهایت یک نفر از بین شما تبدیل به یک کارگردان می شود.

این طبیعت و روش کلیشه ای استاد و شاگردی است. مثل دست خط کلیشه ای دکترها.

که البته خود بوردول هم به این نتیجه می رسد و میگوید که این حرفش از لحاظ تاریخی و سند های موجود شاید درست نباشد.

کارگردانی کار مهمی در سینما است و تمام موفقیت و یا شکست نهایی را معمولا به نام کارگردان می زنند. و به خاطر همین قضیه خیلی از افرادی که هنوز وارد حرفه نشده اند، با خود فکر می کنند که چه کسی حاضر میشود به یک جوان خام و بی تجربه اعتماد کند و میلیون ها پول را به او بسپارد تا فیلم خود را بسازد.

اما جواب این است که: تقریبا همه اعتماد کرده اند و پول را به جوان ها سپردند.

افراد تازه نفس سینما وقتی که می خواهند شروع به کار کنند اصلا درکی ندارند که این صنعت هر لحظه به دنبال یک صدای تازه است. دنبال دیدگاه های جدید می گردد و افراد قدیمی تر باید بروند سراغ جوان تر ها تا به روز بمانند. سینما اگر با زمان پیش نرود محکوم به نابودی است و خیلی از فیلم ساز های بزرگ حال حاضر سینما وقتی که جوان بودند کار خود را شروع کردند.

البته آماری که برای شما می نویسم طبق تاریخ اکران فیلم ها است. شما باید در نظر بگیرید که حداقل یک سال قبل فیلم شروع به ساخت شده است.  ضمن این که ما داریم نزدیک ترین زمان ممکن را می گوییم. (به عنوان مثال کله پاک کن، اولین فیلم دیوید لینچ، طی مدت چهار سال ساخته شد و می شود مثلا سن لینچ را از همان زمانی که شروع به ساخت فیلم کرد در نظر گرفت. اما فرض ما در این جا، تاریخ اکران رسمی فیلم ها است)

خیلی از کارگردان هایی که بین سال های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰ کار خود را شروع کردند تقریبا سی سال سن داشتند.

مایکل بی (پسران بد)

دیوید فینچر (بیگانه ۳)

اسپایک جونز (جان مالکوویچ بودن)

بعضی ها هم در ۳۲ یا ۳۳ سالگی…

الکس پرویاس (کلاغ)

کامرون کرو (هر چه دلت می خواد بگو)

جیمز منگولد (سنگین)

ام سی جی (فرشتگان چارلی)

یا افرادی مثل کوانتین تارانتینو، راجر اوری و جو کارناهان در ۲۹ سالگی اولین فیلم خود را ساختند. سوفیا کاپولا و برت رتنز در ۲۸ سالگی و پیتر جکسون و اف گری گری هم در ۲۶ سالگی.

 سپس افرادی را داریم که در سنین بالاتر اولین فیلم بلندشان ساخته شد.

آنگ لی در ۳۸ سالگی، سایمون وست در ۳۶ سالگی و الکساندر پین در ۳۵ سالگی.

البته شرط سن های بالا برای شروع کار معمولا این بود که آن شخص در قسمت های دیگر این صنعت عظیم مشغول به کار بوده باشد. مثلا دیوید ممت در ۴۰ سالگی اولین فیلم بلند خود را ساخته است، اما قبل تر یک کارنامه درخشان از نمایش نامه و فیلم نامه داشته است. یا افرادی هستند که در ابتدا تهیه کننده بودند و بعد به راحتی اولین فیلم بلند خود را ساختند. یا بازیگر های شاخص. مثل مل گیبسون که در ۳۷ سالگی کار خود را به عنوان کارگردان شروع کرد. استیو بوشیمی در ۳۹ سالگی و آنتونی هاپکینز در ۵۹ سالگی.

 حالا ما بخواهیم این موارد استثنا را کنار بگذاریم، و آماری کلی را تخمین بزنیم، متوجه می شویم که میانگین سن شروع فیلم سازی در هالیوود بین ۲۶ تا ۳۴ سالگی است. البته به نظر خودم این آمار فقط مخصوص هالیوود نیست و به کل کشور های صاحب سینمای استاندارد این روند سنی را دارند( نمی دانم سینمای وطنی ما استاندارد حساب میشود یا خیر. ما همیشه یک چیزی بین استاندارد و غیر استاندارد بوده ایم) ولی روند فیلم اولی های سینمای ایران را در ذهنم مرور می کنم، در ایران هم تقریبا در حوالی سی سالگی اولین فیلم ها ساخته شده اند.

دوباره می رسیم به بحث اصلی. بوردول حتی از سال ۱۹۹۰ هم عقب تر بر می گردد و به اسم های خیلی بزرگی می رسد و اتفاقا این افراد هم در همین رده سنی اولین فیلم بلندشان اکران شده است.

فرانسیس فورد کاپولا – ۲۴

جان کارپنتر – ۲۶

جرج لوکاس – ۲۷

مارتین اسکورسیزی – ۲۵

جرج رومرو – ۲۸

استیون اسپیلبرگ – ۲۶

پیتر باگدانوییچ – ۲۹

پال شریدر – ۳۲

ویلیام فریدکین – ۳۲

و این ها به بچه تخس هایی معروف هستند که دوره طلایی هفتاد هالیوود را شکل دادند. یعنی به عبارتی فریاد زدند ” دیگه بسه… جایی برای پیرمردها نیست!”

……….

گفتیم پیرمردها و حالا ببینیم سال های قدیمی تر وضعیت به چه صورت بوده است. تا قبل از دهه ۷۰ سینما از لحاظ رده سنی برای شروع فیلم سازی خیلی عجیب و غریب بود. مثلا در دهه ۶۰ می بینیم که کارگردان هایی مثل آلفرد هیچکاک، هاواد هاکس، فرانک کاپرا و ویلیام وایلر که در دهه ۱۹۲۰ کار خود را شروع کرده بودند هنوز هم فیلم می ساختند یا حتی افرادی که در اختراع و شروع سینما دخیل بودند، مثل چارلی چاپلین، جان فورد، هنری کینگ و فریتز لانگ.

بچه تخس های هالیوود تقریبا سیستم استدیویی و روند تاریخ سینما را برای همیشه تغییر دادند. یعنی منظورم این است که مثلا در دهه ۷۰ هیچکاک توطئه خانوادگی را ساخت که در همان روند مسیر آثار کلاسیک اش بود. تازه هیچکاکی که نوآور بود و به روز حرکت می کرد. اما در این دور و زمانه کارگردان های نسل های قدیم تر اگه حتی یک ذره از قافله عقب بمانند، دیگر عمر کارنامه فیلم سازی آن ها از یک حد بالاتر نمی رود.

مثلا امروزه، استیون اسپیلبرگ می آید و یک فیلم درباره VR یا همان واقعیت مجازی می سازد. مارتین اسکورسیزی با نتفلیکس کار می کند و کلینت ایستوود هم تمام سعی خود را می کند که یک فیلم جذاب به روز بسازد. حالا این که موفق میشود یا نه، بحث دیگری است.

حالا این کارگردان های دهه ۲۰ و ۳۰ در سیستم بسته و خفه استدیویی آن زمان چه طور شروع به کار کردند و تخمین سنی اون ها چطور بوده است؟

این جا ماجرا کمی متفاوت می شود. کارگردان ها معمولا در یکی از قسمت های استدیو مشغول به کار بودند تا بالاخره بتوانند شانس خود را  برای کارگردانی یک فیلم بلند امتحان کنند. مثلا امروزه شما ممکن است با ساخت یک موزیک ویدیو یا یک فیلم کوتاه یا تیزر های تبلیغاتی، فیلم بلندت را بسازی، اما آن زمان از این خبرها نبوده است و باید خود را به آب و آتش میزدی تا بالاخره بتوانی فیلم استدیویی ات را بسازی. ولی باز دقیق بخواهیم ببینیم. خیلی ها در همین دهه های ۲۰ و ۳۰ در حدود سی سالگی کار خود را شروع کردند.

کینگ ویدور – ۲۵

روبن مامولیان – ۲۶

مروین لروی – ۲۷

و مثلا یکی از بزرگ ترین شروع کننده های بلاک باستر هالیوودی، یعنی دیوید وارک گریفیث که یک مطلب کوچکی هم این جا درباره اش نوشته ام، در ۳۳ سالگی اولین فیلم بلندش را ساخته است.

باید در نظر داشت که در آن دوره، میانگین عمر یک مرد سفید پوست عادی آمریکایی فقط ۵۳ سال بوده است! پس بی دلیل نبود که استدیوها به دنبال جوان ها می گشتند تا صنعت سینما را هر لحظه زنده نگه دارند.

در نهایت این که برعکس چیزی که خیلی از ما تصور می کنیم، در سینما به بیشتر افراد جوان فرصت داده شده است برای ساخت فیلم بلند و کاملا هم طبیعی است. جوان ها حاضرند با پول کمتر، خیلی بیشتر از افراد اسم و رسم دار کار انجام بدهند و انرژی بیشتری را برای اثبات خود صرف می کنند.

……….

دیوید بوردول در پایان مقاله اش می خواهد ببیند که رتبه اول جوان ترین فیلم اولی برای چه کسی بوده است و معمولا اولین مثالی که به ذهن خیلی از سینمایی ها می رسد اورسن ولز است که در ۲۶ سالگی همشهری کین را ساخته است. اما قبل تر از ولز، ما ویلیام وایلر را  داریم که وقتی ۲۴ ساله بود فیلم خود را ساخت.

اما اگر از هالیوود فراتر برویم و جهانی به ماجرا نگاه کنیم، به مورد جالبی می رسیم که حنا مخملباف است که وقتی فقط ۱۵ ساله بود اولین مستند بلندش را ساخت و با توجه به خانواده سینمایی اش چنین موردی آن چنان هم دور از دسترس نیست. مثلا یک مورد عجیب پسری از کشور هند است با نام کیشان شربکات که در ۱۰ سالگی اولین فیلم بلند خود را ساخته است که در فستیوال ها اکران شده است و اسمش هم به عنوان جوان ترین کارگردان تاریخ سینما در کتاب رکورد های گینس ثبت شده است.

البته اولین فیلم بلند را ساختن یک چیز است و نگه داشتن خود در این حرفه و کارنامه قابل دفاعی را هم شکل دادن، یک چیز دیگر.

بورودل در اول مقاله به دانش آموز ها یک توصیه ای کرده بود که بعد از بررسی سن شروع کارگردانی، به نظرش می رسد که باید موضع اش را کمی تغییر بدهد و این بار جوابش  به هر کسی که می آید و از او درباره شروع فیلم سازی می پرسد این است:

“تا جوان هستی کارت رو شروع کن. اگه می خوای موزیک ویدیو و تیزر تبلیغاتی بسازی از حدود ۲۳ سالگی راه برات بازه. اما برای فیلم بلند، در بهترین حالت شاید در ۲۸ یا ۲۹ سالگی فرصت ساختش رو پیدا کنی. اما ممکن هم هست راه برات بسته بشه. اگه تا ۳۵ سالگی فیلم بلند نساختی ممکنه که دیگه هیچ وقت نتونی این کار رو انجام بدی. مگر اینکه در این صنعت در قسمت دیگری مشغول به کار بوده باشی و اسم و رسمی برای خودت به پا کرده باشی و ارتباطات زیاد و مفیدی داشته باشی.”

پس دوستان تا جوان هستیم بهتره که کار رو شروع کنیم.

……………….

منبع

به بهانه فیلم مادر! + جستاری از مارتین اسکورسیزی

سلام 

این مطلب را چند وقت پیش خواندم و آن را به فارسی برگرداندم. چون می دانم از فیلم مادر! دارون آرنوفسکی بدت آمد و همچنان هم از آن دل خوشی نداری. فکر کنم چند باری خواستم تو را به زور قانع کنم که مادر! اتفاقا فیلم خیلی خوبی هم هست، اما خب مثل همیشه حرف، حرف خودت بود. هیچ مشکلی هم نیست. مادر! فیلمی همه پسند نیست، آنچنان هم خاص نیست که بخواهیم با دوست داشتنش پُز بدهیم. مادر! یک فیلم است و می توانیم یا دوستش داشته باشیم یا نه. به همین سادگی!

اما این مقاله را که برایت می فرستم مارتین اسکورسیزی نوشته. بیشتر واکنشی است به نحوه نمره دادن سایت های آنلاین و فضای رقابتی مضحکی که در اینترنت بین فیلم ها راه افتاده، و در این میان هم اسکورسیزی مثالش را با فیلم مادر! زده است. بخوان و لذتش را ببر.

…………………

به بهانه مادر _ مارتین اسکورسیزی

شک دارم که دل کسی برای نمره گرفتن در دوران مدرسه تنگ شده باشد. البته ممکن است اشتباه کنم ولی بعید بدانم.

وقتی که از مدرسه فارق التحصیل شدم، با خودم فکر می کردم که” عالی شد، دیگه قرار نیست بهم نمره بدن” این طرز تفکر من برای قبل از زمانی بود که اولین پیش نمایش فیلمم رو داشته باشم. هر فیلم سازی می تواند به شما بگوید که پیش نمایش، تجربه بسیار دردناک و زجرآوری است و گاهی اوقات بسیار مخرب. نمونه اش پیش نمایش معروف کمپانی- آر ک او- برای فیلم آمبرسون های باشکوه اورسن ولز. مدیران اجرایی استدیو از واکنش منفی تماشاگران اکران آزمایشی به عنوان دلیل موجه ای برای تکه تکه کردن نسخه اصلی فیلم ولز استفاده کردند، فیلمی که در حال حاضر به طور گسترده ای به عنوان یک اثر نزدیک به شاهکار شناخته می شود.

گاهی اوقات وقتی همه عوامل در حال همکاری با یکدیگر هستند. اکران های آزمایشی می تواند یک سری سوال های اساسی در فیلم را پاسخ دهند. مثلا آیا قسمتی از فیلم اطلاعات کافی را در اختیار بیننده گذاشته است؟ زمان بندی سکانس درست بوده است؟ چه چیزی باعث می شود که بینندگان از جایی به بعد داستان را دنبال نکنند و چه چیزی در فیلم به درستی درنیامده است؟ مسائل جزیی و کوچکی که باعث می شود خیلی از جنبه ها مشخص شود.

و بعد، وقتی که فیلم ساخته شده است، نقد ها از راه می رسند. مانند بقیه، من هم به اندازه کافی نقد مثبت و منفی دریافت کرده ام. نقد های منفی به طور واضح لذت بخش نیستند ولی با حد و مرزی مشخص نوشته شده اند. به هر صورت وقتی منتقدی با یکی از آثار من مسئله داشت، با یک برخورد متفکرانه و یک روش خاص به اثر نزدیک می شد و این را حق خود می دانست که مشکل خود را با فیلم بیان کنند.

در این ۲۰ سال اخیر، یا بیشتر، خیلی چیزها در سینما تغییر پیدا کرده است. تغییرها هم در سطح های مختلفی روی داده است. از روش ساخت فیلم ها تا دیدن و بحث درباره شان. خیلی از این تغییرات جنبه های مثبت و منفی خود را داشته اند، به عنوان مثال تکنولوژی دیجیتال امکان ساخت سریع فیلم ها را با آزادی کامل فراهم کرده است و از طرفی دیگر، محو شدن پروژکتور ۲۵ میلی متری از بیشتر سینمای اصلی فقدان اساسی است.

در این میان، تغییر دیگری رخ داده است که باور دارم هیچ جنبه مثبتی نداشته است. شروع آن در دهه ۸۰ بود. وقتی که  باکس آفیس ( یا همان لیست فروش هفتگی فیلم ها ) به طور قارچ گونه ای مثل یک وسواس بی درمانی که امروز می بینیم رشد پیدا کرده است. وقتی که جوان بودم گزارش لیست فروش در مجله های تخصصی سینما مثل هالیوود ریپورتر درج می شد. اما حالا، می ترسم که بگویم که تبدیل به همه چیز شده است. باکس آفیس تقریبا در جریان تمام بحث های مربوط به سینماست و حتی تبدیل به جریان اصلی شده است. قضاوت سنگدلانه ای که باعث شده است فروش اولین هفته اکران به یک درگیری خون خواهانه تبدیل شود و به نظر می رسد که در جریان نقد فیلم هم تاثیر گذاشته است. من درباره شرکت های بازاریابی مثل سینمااسکور صحبت می کنم که در اواخر دهه ۷۰ به وجود آمد و سایت های جمع آوری رای آنلاین مثل راتن تومیتوز – گوجه فرنگی های گندیده – که هیچ ربطی به نقد فیلم ندارند. این سایت ها به فیلم طوری رای و نمره می دهند گویی دارند به اسبی در مسابقه رای می دهند، یا به رستورانی در یک بروشور انتخاب رستوران ها، یا حتی به خانه ها در گزارش املاک ساختمانی. آنها هر چقدر با بازار فیلم در ارتباطند، هیچ ربطی به خلق یا دیدن یا درک یک فیلم ندارند. فیلم ساز در حد یک محتوا ساز جزیی تقلیل پیدا کرده است و بیننده هم یک مشتری بی ذوق.

این شرکت ها و سایت ها لحنی درست کرده اند که برای یک فیلم ساز جدی، خطرناک است، حتی اسم سایت گوجه فرنگی های گندیده توهین آمیز است. و همان طور که نقد فیلم که توسط انسان های پر شور و شوق  با دانش واقعی درباره سینما در این میان محو شد. به نظر می آید که صداهای پر از تعرض و قضاوت نا به جا در این میان بیشتر شده است. مردمی که به نظر می رسد از دیدن این که فیلم  و فیلم سازی رد یا حذف می شوند یا در مواقعی با خاک یکسان می شوند، لذت وافر می برند که شباهت زیادی به مردم انتقام جو و تشنه خون در نیمه پایانی فیلم مادر دارون آرنوفسکی دارند.

قبل از اینکه مادر! را ببینم، به شدت با نظرهای خصمانه فیلم اذیت شدم. خیلی از مردم می خواستند فیلم را تفسیر و توجیه کنند، می خواستند همه چیز را به یک جمع بندی مشخص برسانند و اگر چیزی را نمی فهمیدند، خواستار محکوم شدن فیلم بودند. و خیلی ها هم به نظر می رسید که از گرفتن نمره F از سینمااسکور لذت می برند. این قضیه اخبار اصلی رسانه ها شد – مادر! با نمره F سیلی محکمی خورد- یک ارزیابی بدی که فیلم های افرادی مثل رابرت آلتمن، جین کمپیون، ویلیام فریدکین و استوین سودربرگ هم چنین دوره ای را گذراندند.

وقتی که فرصت دیدن مادر! پیش آمد، با این قضاوت عجولانه بیشتر از قبل آزار دیدم و برای همین بود که می خواستم افکارم را به اشتراک بگذارم. مردم گویی چون خیلی ساده نتوانستند فیلم را تحلیل کنند و آن را در دو کلمه خلاصه کنند، خشمگین شده بودند. مادر! یک فیلم ترسناک است یا یک کمدی تلخ، یا شاید یک استعاره مذهبی یا یک داستان هشدار دهنده درباره اخلاقیات و از بین رفتن محیط زیست؟ شاید کمی از همه اینها ست اما مسلما در یک تعریف مشخص گنجیده نمی شود.

آیا فیلمی هست که قابل توجیه باشد؟ پس خود تماشای تصاویر فیلم مادر! چطور؟  تصاویر به قدری فعال بود و به زیبایی بازی و صحنه پردازی شده بود – دوربین سوبژکتیو و نمای نقطه نظر دید و زاویه های مختلف که همیشه در حرکت بودند، صداهایی که از اطراف و گوشه ها به سمت تماشاگر می آمد و شما را هر چه بیشتر در کابوس تصویرش غرق می کند. داستان که به تدریج به پیش می رود، آزار دهنده تر می شود. ترس ، کمدی تلخ، عناصر مذهبی، داستان هشدار دهنده. همه اینها در فیلم وجود دارد اما عناصری هستند که در مجموع و با همدیگر معنا می دهند و باعث فروپاشی شخصیت ها و بیننده ها می شود. فقط یک فیلم ساز پرشور می تواند این فیلم را بسازد که من هنوز هم بعد از گذشت چند هفته دارم آن را در ذهنم تجربه می کنم.

فیلم های خوب از فیلم سازان واقعی قرار نیست که رمزگشایی شوند یا خیلی سریع مورد فهم قرار گیرند. این فیلم حتی برای این ساخته نشده که به سرعت توسط بیننده ها دوست داشته شود. این کارها فقط و فقط ساخته می شوند زیرا شخصی که پشت دوربین است – باید – این فیلم را بسازد. و هر کسی که با تاریخ سینما آشنایی داشته باشد به درستی می داند که لیست بلند بالایی از فیلم هایی وجود دارد که در اولین اکران نادیده گرفته شده اند، مانند جادوگر شهر اُز، چه زندگی زیبایست، سرگیجه و نقطه خالی. و به مرور زمان هم تبدیل به آثار کلاسیک شدند. درجه بندی تومیتومیتر و سینمااسکور به زودی از بین خواهد رفت. البته شاید چیزی بدتر از اینها پدیدار شود و شاید هم در زیر هاله درک و فهم درست دانش فیلم محو شوند. در این میان، آثاری که با عشق درست شده اند همانند مادر!. در ذهن ما رشد می کنند.

متن را از اینجا ترجمه کرده ام.