معرفی باستر کیتون

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد: ۴ اکتبر ۱۸۹۵ . وفات: ۱ فوریه ۱۹۶۶

((بر اثر سرطان ریه از دنیا رفت. ۷۰ سال عمر کرد. قدرش را آن چنان نداستند))

لقب معروف کیتون را فاکتور می گیرم. اصلا اگر لقبش را نمی دانید کاری با شما نداریم. مگر می شود اسم باستر کیتون را شناخت و لقبش را نشناسیم؟!

اورسن ولز با آن همه دبدبه و کبکبه درباره معروف ترین فیلم کیتون یعنی ژنرال گفته است: « فیلم ژنرال بهترین کمدی است که تا به حال ساخته شده، و همچنین بهترین فیلم درباره جنگ مدنی و شاید بهترین فیلمی که تا به حال ساخته شده است»

هر چند دوره ای که قدرش را دانستند کم بود، اما دوره ای که قدرش را نداستند زیاد بود! حتما می دانید که در سال ۱۹۵۸ یک اسکار افتخاری به او دادند. ولی باور کنید که این فقط یک جمله الکی خوشی است. این که کیتون رو به افول رفت و محبوبیتش کم شد و الکلی شد و دوباره زندگی اش را ساخت با یک مجسمه جبران نمی شود. این جمله های رسانه ای ( اما با یک اسکار از او تقدیر کردند) هیچ صورت مسئله ای را پاک نمی کند. البته لیست طویلی از سینماگرانی که با این الکی خوشی ها صورت مسئله شان پاک شد (مخصوصا از طرف آکادمی اسکار) زیاد است. بگذریم …

به اندازه چاپلین معروف نیست ولی از لحاظ استفاده از کمدی فیزیکی تنها رقیبش محسوب می شود. بین خودمان باشد که کارگردانی فیلم هایش خیلی اصولی تر و قوی تر از چاپلین است. البته زبانم لال من نمی گویم، پیتر هوگ هم در قسمتی از مقاله اش در فیلم کامنت این حرف را زده است: « کیتون نه تنها به عنوان یک بازیگر در قاب تصویر دیدنی است، بلکه کارگردانی این قاب را هم خارق العاده انجام می دهد و بسیار از چاپلین کامل تر است»

 در نهایت یک فرصت کوچک به کیتون بدهید ، اصلا همان ژنرال را ببینید کافی است. بقیه شاهکار هایش مثل شرلوک جونیور ، سفر به غرب ، مهمان نوازی ما و … به کنار!

…………………

۱ – نام اصلی او جوزف فرانک کیتون است . فقط ۶ ماه داشت که از پله های خانه شان افتاد اما حتی یک خراش هم برنداشت. القضا هری هودینی ( شعبده باز معروف، که اتفاقا یک مینی سریال هم با بازی آدرین برودی در نقش او پخش شده است) همانجا بوده و جوزف ۶ ماهه را از زمین بلند می کند و به پدر و مادرش می گوید « این بچه یا یه چیز عجیب غریب عالی میشه یا سریع داغون میشه!» ، عجیب غریب و شگفت انگیز معنی کلمه باستر است و از همان زمان جوزف به باستر معروف شد. (هر چند روایت های دیگری هم برای نامش وجود دارد. یک سری می گویند مادرش او را باستر نامیده و یک سری اعتقاد دارند پدرش)

۲ – کمدی های پر جنب و جوش او از دوران کودکی اش سرچشمه گرفته. سرگرمی باستر کوچک توپ بازی یا قایم موشک نبود. او همیشه یا در حال افتادن روی زمین بود، یا از پنجره خودش را به بیرون پرتاب می کرد و یا مخصوصا خودش را از پله ها به پایین می انداخت.

۳ – کیتون هنگام بازی در فیلم شرلوک جونیور گردنش شکسته شد. اما جالب اینجاست که خودش متوجه نشد و ده سال بعد در یکی از چک آپ های روتین، دکتر او متوجه شکستگی شد. این شکستگی هنگام فیلم برداری در سکانسی بود که باستر از منبع آبی آویزان شده بود، حدودا دقایق ۱۵ فیلم.  در کل اشاره کنیم که نه تنها بدلکاری فیلم هایش را خودش انجام می داد، بلکه برای بازیگران دیگر فیلم هم بدلکاری انجام می داد .

۴ –  برعکس خیلی از کمدین های زمان خود (مثل چاپلین) به هیچ عنوان مخالف ورود صدا به سینما نبود. با اینکه کارنامه درخشان او بیشترش فیلم های صامت را شامل می شود.

۵ – یکی از اشتباهات او این بود که کمپانی خود را به MGM فروخت . در حالی که دو کمدین معروف آن دوره ( چاپلین و لوید) کمپانی خود را نگه داشتند . هر دو این نفر پولدار شدند ، اما کیتون نه تنها با مشکلات مالی دست و پنجه نرم کرد، بلکه خیلی از خلاقیت و کنترل او بر فیلم های بعد از دورهMGM  از او گرفته شد.

۶ – در حقیقت خیلی شانسی سمت سینما رفت. او با پدر و مادرش کارهای نمایشی انجام می دادند و اسم گروهشان هم (سه کیتون) بود. اما پدرش الکلی شد و دیگر قابل کنترل نبود. باستر ۲۱ ساله در خیابان راه می رفت که لو انگر را دید. لو در سال های قبل جزو دوستان خانوادگی کیتون ها بود و باستر جوان را برای بازدید از استدیو سینمایی فتی آرباکل به همراه خود برد و از همین جا تاریخ شکل گرفت.

۷ – همیشه گفته که تنها استاد و مشوق او برای بازیگری و فیلم سازی، فتی آرباکل  بود. باستر اولین بار که فتی را دید از او دوربین فیلم برداری قرض گرفت. باستر با اینکه هیچ چیزی از دوربین و مسائل فنی آن نمی دانست یک روز تمام در اتاق هتلش با این وسیله سرگرم بود. فردای آن روز دوربین را به فتی پس داد و به او گفت می خواهد در این حرفه کار کند و  اولین فیلمی که بازی کرد نامش پسر قصاب بود و در همین زمان بود که شد دستیار اول فتی آرباکل.

۸ – در زمان کودکی علاقه داشت تا مکانیک شود. بسیار هم با قطارها سرگرم می شد. نتیجه این علاقه ها را در ژنرال به ما نشان داد.

۹ – فیلم شرلوک جونیور، اولین فیلم تاریخ سینماست که یک شخصیت سینمایی وارد دنیای واقعی می شود. کاری که بعدها افرادی مثل وودی آلن در فیلم رنگ ارغوانی قاهره انجام دادند.

۱۰ – صورت سنگی لقبش بود. ولی همانطور که هارپو مارکس در آن زمان هیچ وقت جلوی دوربین صحبت نمی کرد، ولی دلیلی بر لال بودنش نبود، باستر کیتون هم شوخ بود و هم شنگ. اطرافیانش او را با تمام مشکلاتی که در طول زندگی اش داشت یک انسان شاد توصیف کردند که بلد بود چگونه از زندگی خودش لذت ببرد. اگر می خواهید خنده و گریه حسابی از باستر کیتون ببنید سراغ فیلم های اولیه او بروید که هنوز پرسوناژ صورت سنگی ثابت نشده بود . فیلمی مثل (اوه دکتر !) محصول ۱۹۱۷٫ در آخر اینکه راحت از دنیا رفت. هنگام خواب. قبل خواب هم با همسرش ورق بازی کرده بود.

…………..

این مطلب را قبلا برای مجله داخلی سینماتک قلهک – ویژه نامه سینمای کمدی – نوشته بودم.

شخصیت های نمایش سینما

می توانید مقدمه این پست را از این جا بخوانید.

 پوستر تمامی شخصیت های این نمایش را می بینید که نام بازیگران را به ترتیب از چپ به راست می نویسم

محمد عبدالهی – توماس ادیسون/ علی شیری – دی دبلیو گریفیث/ شیما حکیم پور – مریلین مونرو/ کاوه دوستی – لویی لو پرنس/ میثاق آقا مولایی – چارلی چاپلین/ آرون مزین – باستر کیتون/ غزاله اعلایی – فلورانس لارنس/ افشین کامیاب فرد – لویی لومیر/ مسعود شهری – آگوست لومیر/ آرام طالشی – آلیس گای بلانش/ کسری هدایت نیا – ادوین اس پورتر

 

نمایش نامه سینما

این نمایش به زودی در تماشاخانه شانو به اجرا می رود. (البته روند این کار هم برای خودش ماجرایی بود، اول قرار بود سروش طاهری متن را به اجرا ببرد که نشد) اولین کار رسمی است که نوشته ام، یعنی اگر رسمی را به حساب عبور از مجوز و بازبینی بگذاریم. البته کارگردان کار خودم نیستم. حقیقتش من خیلی اتفاقی سر از تاتر در آوردم، وقتی از دانشگاه هنر معماری رشته نمایش انصراف دادم، فکر نمی کردم دوباره مسیرم به این سمت بیفتد. شخصا عاشق سینما و فیلم سازی هستم و با توجه به مطالب این بلاگ و اصلا اسم اولین کارم – سینما- فکر کنم این قضیه کاملا واضح باشد. در کل امیدوارم که اجرای خوبی داشته باشد و مردم هم بیایند و بلیط بخرند و کار را ببینند. این همه سال که درباره زندگی خیلی از نویسندگان خوانده ام، مخصوصا فیلم نامه نویسان، کلا نمی شود انتظار داشت آن چیزی که نوشته ای عینا اجرا شود. بعد از نوشتن کار، دیگر متن می شود برای یک گروه که شامل بازیگر و کارگردان و غیره است و همه نظر های متفاوت خود را دارند. این وسط ممکن است خیلی از ایده های اضافه شده به نوشته را دوست داشته باشی و این در جهت بهتر شدن نوشته خودت باشد، اما ممکن هم هست که از ایده هایی اصلا خوشت نیاید. به هر حال هنر گروهی همین است و وقتی تنها نویسنده کار باشی، نباید انتظار دید شخصی داشته باشی.

…………..

این نمایش نامه یازده شخصیت دارد که همه را از تاریخ سینما بیرون کشیده ام. من عاشق تمام این افراد هستم. از لویی لو پرنس گرفته تا توماس ادیسون. همه شان نقشی اساسی در پیش برد چیزی که ما امروز آن را هنر سینما می دانیم داشته اند. خیلی های دیگر را هم باید در این کار می گذاشتم، مثلا آیزنشتاین که قطعا بین این جمع جایش خالی است، و راستش در یکی از نسخه های اولیه نمایش نامه هم بود اما دیدم که به درستی در داستان جا نمی گرفت و همین ۱۱ شخصیت اصلی کافی بود. شاید اگر می خواستم نمایش نامه ای بنویسم که حداقل ۲ ساعت و خرده ای اجرا می رفت، شخصیت ها را بیشتر می کردم

………………

نمی توانستم این کار را زیاد جدی بنویسم. اولین این که خودم آن چنان آدم جدی نیستم و فکر می کنم آن هایی که ادای جدی ها را در می آورند از همه مضحک تر باشند، دوم این که این همه شخصیت تاریخی در این کار بود که فکر کنم به جز چارلی چاپلین و شاید مرلین مونرو، کسی آن ها را نشناسد (حتی دانشجو های سینما تاتر) پس باید به کار لحن طنزی می دادم که اگر اجرا رفت، مردم بیشتر جذب کار و داستانش شوند.

………………

در نهایت هم باید بگویم که این کار، کتاب تاریخ سینما نیست. اگر آن را می خواهید می توانید بروید و کتاب عالی تاریخ سینما اثر دیوید بوردول و کریستین تامسون با ترجمه عالی روبرت صافاریان از نشر مرکز را بخوانید. این نمایش در یک ناکجا آبادی می گذرد (وگرنه چطور ممکن است که برادران لومیر و مرلین مونرو در یک جا با همدیگر ملاقات داشته باشند؟!) و این که خیلی موارد تاریخی را مجبور شدم ازشان بگذرم و با توجه به داستانی که داشتم تعریف می کردم، یک سری چیزها را تغییر بدهم. خیلی دیالوگ ها ساده شده اند و در واقعیت ماجراهایی که در این نمایش از زبان شخصیت ها به آن اشاره می شود، روند پیچیده تری داشتند که هر کدامشان یک نمایش نامه دیگر می طلبد. حتی بعضی شخصیت ها اصلا شبیه خود واقعی شان نیستند.

خواستم که این پست مقدمه ای باشد برای یک سری مطالب کوتاهی که از زندگی واقعی این افراد می نویسم. که خیالم راحت باشد هم ادای دین داستانی به آن ها کرده ام و هم کمی هم به واقعیت زندگی شان اشاره کرده ام.  این شخصیت ها، یعنی برادران لومیر، مرلین مونرو، توماس ادیسون، لویی لو پرنس، فلورانس لارنس، باستر کیتون، چارلی چاپلین، دی دبلیو گیریفیث، ادوین اس پورتر و آلیس گای بلانش هستند. با لویی لو پرنس که سه چهار سالی هست زندگی کرده ام و بارها خواستم از او در یک اثر استفاده کنم، اما بقیه را در یک سال اخیر بیشتر شناختمشان و وقتی بازیگران انتخاب شدند و بالاخره با گریم آن ها را دیدم، یک آرامشی سراغم آمد که آن دوره نوشتن، ارزش این روزها را داشت.

……………………

شخصیت های نمایش سینما

پوستر نمایش سینما

باستر کیتون

چارلی چاپلین

توماس ادیسون

مریلین مونرو

ادوین اس پورتر

دی دبلیو گریفیث

آلیس گای

برادران لومیر

Eyes Without a Face- چشمان بدون صورت

این فیلم فرانسوی سال ۱۹۶۰ اکران شد و منتقدها هم حسابی به فیلم تاختند، خواندم که یکی از منتقد های آمریکایی که برای فیلم نقدی مثبت نوشته بودند تا مرز اخراج از روزنامه پیش رفت! می بینید که مشکلاتی که الان از آن ناله می کنند، آن موقع هم بوده است. الان هم دوره ای است که مثلا یکی بیاید چیزی خلاف یک فیلم مد روز بگوید، بهش حمله می کنند.

اول این که با دیدن این اثر سریع یاد سه فیلم افتادم. اولی یک اکشن است به اسم Face/Off که خیلی ها در ایران با نوارهای وی اچ اس آن خاطره دارند. صحنه های جدا کردن پوست صورت نیک کیج را هنوز به یاد دارم که واضح است از این فیلم تاثیر گرفته است. دو تا فیلم بعدی در ژانر وحشت هستند. یکی را قبلا معرفی کرده بودم و دیگری فیلم The Skin I Live In پدرو آلمادوار است که حس می کنم نسخه ای با حال و هوای همین چشمان بدون صورت است. منتها با درکی متفاوت نسبت به ماجرا.

من صحنه جراحی صورت در این فیلم را دارم در سال ۱۹۶۰ و برای تماشاگران آن دوره تصور می کنم و مغزم دود می کشد. با این که کار قدیمی است و سیاه و سفید، اما به شدت تاثیر گذار بود. تازه من که حسابی فیلم های اسلشر دیدم، اما این سکانس آدم را حسابی اذیت می کرد. خیلی ها حتما صورتشان را هنگام دیدن این سکانس بر می گردانند.

چون هم این فیلم و هم روانی در سال ۱۹۶۰ اکران شده اند داشتم خود به خود این ها را مقایسه می کردم. هر دو آثار سیاه سفید و ترسناک با صحنه ای خشن به یادماندنی هستند. اما فیلم چشمان بدون صورت یک سرما و بی حسی خاصی دارد که آدم را نگران می کند. یعنی هنگام دیدن این فیلم و بعد از پایانش، ترجیح می دهی دیگر وارد آن دنیا نشوی، در صورتی که دنیای روانی با تمام روانی بازی هایش گرما دارد. یا شاید بهتر است بگویم سینمایی تر است. اما چشمان بدون صورت، کمتر سینمایی است و همین شاید فیلم را هولناک تر کرده است.

زودیاک – Zodiac

این فیلم را بعد از چند سال دوباره دیدم و عجب شاهکاری است. اثر، جنایی است ولی به نظرم بیشتر به ژانر ترسناک نزدیک است. چنان مو به تن آدم سیخ می کند که خیلی از فیلم های مثلا ترسناک ازشان بر نمی آید. ترس ماجرا این است که زودیاک هیچ وقت پیدا نشد! به همین راحتی… طرف این همه آدم کشت و رفت زندگی اش را کرد. حالا ما کاری نداریم که ممکن است او با مرگ بدی از دنیا رفته باشد و غیره. اما این که از طریق قانون بلایی سرش نیامد، خود به خود ماجرا را وحشتناک می کند. و فینچر که به نظرم با همین فیلم زودیاک سبک اش متفاوت و شاید پخته تر شد، از لحاظ کارگردانی واقعا کم نگذاشته است.

اخیرا یک مستند خیلی خوب درباره صحنه معروف قتل زیر دوش حمام روانی ساخته آلفرد هیچکاک را دیدم به نام ۷۸/۵۲  که پیشنهادش می کنم.

ولی وقتی این را دیدید. حالا بهتر است فیلم های دیگری را بررسی کنیم. در همین زودیاک صحنه های پر از تعلیق و ترس فراوان است. و تاثیرش هم از آثار هیچکاک بیشتر نباشد، کمتر نیست. مثلا صحنه قتل در پارک که به حمله دریاچه بریسا معروف است را ببینید و از کارگردانی لذت ببرید.

تلویزیون

شش، هفت یا شاید هشت سال شده که من تلویزیون یا ماهواره ندیدم. اهل فوتبال هم که نیستم و خلاصه پرونده تی وی به کل بسته شده است. برنامه های ماهواره هم یک مشت وقت پر کن اکثرا چرت و پرت هستند که برایم اصلا جذابیت ندارد. البته چرا… وقتی در خانه هستی به هر حال خانواده یا دوستانت تلویزیون نگاه می کنند و من هم به هر حال چشمم به بعضی برنامه ها می خورد. ولی در همین حد باقی می ماند. یعنی ۵ دقیقه بیشتر نشده که بتوانم برنامه ای را تحمل کنم. من آگاهانه نمی روم سراغ کنترل تا کانالی را ببینم. خیر جناب، خیلی وقت است که از این بابت آسوده شده ام.

اگر چه ممکن است هر چند وقت یک بار برنامه ای بدرد بخور، واقعا بدرد بخور! سر از تی وی در بیاورد. که آن را هم در نت و مثلا در آپارات می بینم. مثلا چیزی که الان به نظرم ارزش وقت گذاشتن دارد فقط برنامه کتاب باز است با اجرای سروش صحت. برخی مهمان ها حرف های مفید می زنند و مسعود فراستی هم حرف هایش در این برنامه شنیدنی است.

خوراک مغز را خودتان انتخاب کنید خیلی فرق دارد تا این که منتظر بشینید تا ببینید تی وی قرار است برای شما چه پخش کند و روی کاناپه لم بدهید و کانال ها را بالا و پایین کنید. البته اینستاگرام هم تقریبا چنین کارکردی دارد منتها شیک تر است!

مثلا خیلی فرق است که ده نفر را دنبال کرده باشی اما اگر پستی می گذارند با دقت آن را بخوانی و ببینی. تا این که هزاران نفر را فالو کرده باشی و از هر طرف عکس و استوری بدهی به مغز بیچاره ات.

ادبیات علیه استبداد

از بیژن اشتری به عنوان مترجم تنها یک کتاب خوانده بودم به نام دیکتاتورها و سینما که توسط انتشارات دنیای تصویر چاپ شده بود-روح علی معلم شاد.

تا این که متوجه شدم آقای اشتری آثار زیادی را درباره دیکتاتورها ترجمه کرده است. من را بگو که همیشه فکر می کردم ایشان فقط کارشان مربوط به فیلم ها است و تازه های سینما را معرفی می کنند! به هر حال، شروع کرده ام تا آن جایی که بتوانم بیشتر آثار ترجمه شده توسط آقای اشتری را بخوانم. هم توانایی بالایی در برگردان فارسی دارند و هم کتاب هایی که انتخاب می کنند جذاب به نظر می رسد. اولین کتابی هم که رفتم سراغش ادبیات علیه استبداد بود.

و عجب کتابی…

من رمان دکتر ژیواگو را نخوانده ام و فقط فیلمش را چند سال پیش دیدم. ادبیات علیه استبداد باعث شد که شوق خواندن دکتر ژیواگو را پیدا کنم. با توجه به این که الان می دانم بوریس پاسترناک چه دورانی را برای نوشتن و چاپ این کتاب گذرانده است، فکر کنم جذابیت متن دکتر ژیواگو برایم دو چندان شود.

ادبیات علیه استبداد را چهار روزه تمام کردم. این کتاب تقریبا ۵۰۰ صفحه است اما یک ذره هم حوصله سر بر نیست. اگر کاری نداشتم و وقت اجازه می داد که نهایت یک یا دو روزه تمامش کرده بودم. و حتما هم یک بار دیگر می خوانمش. از آن متن هاست که در عین تلخی به خواننده امید می دهد، یا حداقل تلنگر می زند که تویی که داری هر روز چس ناله سر می دهی، ببین بوریس پاسترناک چه دورانی را زیر سایه دیکتاتوری استالین گذرانده است، تازه این وسط یک رمان تاریخ ساز هم نوشته است!

چیدمان فصل ها طوری است که انگار دارید یک سریال پر از هیجان را دنبال می کنید و هی می خواهید بروید سراغ ادامه داستان. کتاب را که خریده بودم، در پارک نزدیک خانه نشستم و گفتم  یکی دو صفحه بخوانم ببینم چطور است، و ناخودآگاه دیدم یک فصل را همان جا تمام کردم.

به این میزان، خواندنی و دل چسب است.

دیکته

برای یادگیری فیلم نامه و نمایش نامه نوشتن، برای شروع این کار، هیچ نیازی به کلاس رفتن نیست. فقط دیکته بنویسید. بهتر هم است اول از آثار وطنی شروع کنید. البته فیلم نامه های ایرانی که چاپ شده باشند تعدادشان زیاد نیست. ولی همان هایی که هستند را تهیه کنید. (مثلا تمام فیلم نامه های اصغر فرهادی چاپ شده است) و از رویشان بنویسید.

من البته اولین فیلم نامه ای که کامل سه بار از رویش دیکته کردم شاترآیلند بود. ولی همان باعث شد تمام ساختار یک فیلم نامه دستم بیاید. کاری که هیچ کتاب آموزش فیلم نامه نویسی نتوانست برایم انجام دهد.

تکنیک بعد از جذابیت

کانال های یوتیوبی عالی مثل Every Frame a Painting هست که قبلا هم در این پست بهشان اشاره کرده بودم. خود من هم در بعضی پست های این بلاگ به تک سکانس هایی رجوع دادم. در کل تجزیه و تحلیل سکانس ها، نماهای زیبا و غیره در فیلم ها کاری متداول است. فرمالیست بازی هم به هر حال عالمی دارد.

اما…

فیلم ها با کلیت معنا پیدا می کند. این سکانس بازی ها و بیرون کشیدن ساختار فلان پلان و فلان صحنه همه اش به تکنیک ربط دارد. و تکنیک هم بدرد خیلی ها نمی خورد و اصلا جذاب نیست. دلیلی هم ندارد جذاب باشد. شما قسمتی از یک پل عابر را خیلی زیبا طراحی کرده باشید اما این پل انتها ندارد! خب فایده اش چیست؟ شما یک فصل از یک کتاب را بی نهایت حرفه ای نوشته باشید، اما وقتی کل داستان را بخوانیم می بینیم که فقط همان یک فصل زیبا بود. خب باز هم … فایده اش چیست؟

تکنیک بعد از جذابیت می آید. فیلمی که ساخته ای یا نوشته ای، وقتی که از اول به آخر آن را می بینی یا می خوانی، جذابیت دارد؟ فکر می کنم این باید اصلی ترین پرسش هر شخصی باشد که در صنعت سینما مشغول است. چون این سوال را معمولا بیننده ها می پرسند.

فیلمه جذاب بود؟ فیلمه قشنگ بود؟

و وقتی که پاسخ آمد بله…

چقدر هم خوب. حالا می رویم به سراغ بقیه نکات فیلم.