معرفی مریلین مونرو

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد: اول ژوئن ۱۹۲۶٫ وفات: ۵ آگوست ۱۹۶۲

(تنها ۳۶ سال عمر کرد اما در همین مدت کم تاثیری گذاشت که کمتر بازیگری قادر است)

۱_ حتما می دانید نام اصلی اش نورما جین مورتنسن است. شو بیزینس که می گویند همین است، چنان نام صحنه ای برایت انتخاب می کنند یا خودت انتخاب می کنی که اصلا نام اصلی ات به نظر دست و پا گیر می رسد. بگذریم… مریلین دوران کودکی سختی را گذراند. اصلا نمی دانست پدرش کیست و در رویاهایش تصور می کرد که بازیگر معروف آن دوره یعنی کلارگ گیبل پدرش است. یک خواهر ناتنی داشت که رابطه زیادی نداشتند. بیشتر در یتیم خانه بزرگ شد تا در خانه. گویا در یازده سالگی به او تجاوز شد و همان طور که می بینید زندگی دوران کودکی اش اصلا مثل قصه های خوش رنگ و لعاب نیست و اگر به چیزی در سینما رسید، حسابی برایش جنگید و تلاش کرد.

۲_ سه بار ازدواج کرد که به نظرم سومی اش از همه مهم تر است. آرتور میلر نمایش نامه نویس.

۳_ دوباره برگردیم به تغییر نامش که اصلا چه شد این طور شد. سال ۱۹۴۶ برایش سرنوشت ساز بود. تغییرات مهمی در زندگی اش رخ داد. از اولین شوهرش جدا شد و همان موقع هم اولین قرارداد بازی در فیلمی بلند را امضا کرد. بعد از همین امضا بود که نامش را به مرلین مونرو تغییر داد و موهایش را بلوند کرد. البته با اولین کارش نتوانست نامی برای خودش دست و پا کند. این ماجراها برای چند سال بعد بود.

۴_ نقش کوچکی در فیلم جنگل آسفالت جان هیوستون عزیز به دست آورد و همان نقش هم باعث شد نامش بین اهالی سینما بچرخد. بعد هم با نقشش در فیلم همه چیز درباره ایو سر و صدایی کرد و به زودی تبدیل شد به مشهورترین بازیگر زن هالیوود. البته آن موقع او را به عنوان بازیگر قبول نداشتند و مسخره اش می کردند که فقط قیافه دارد و استدیو ها به خاطر مسائل دیگری برایش سر و دست می شکنند. که البته مونرو با جوایزی که بعدا دریافت کرد و فروش فیلم هایش دهان منتقد ها و حسودانش را بست.

۵_ مریلین در آن دوره معروف شده بود به نماد جنسی و خودش هم اصلا از این وضعیت راضی نبود. خنده هایش جلوی دوربین و جلوی جمع خیلی مواقع مصنوعی بود. خودش می گفت وقتی از درون آدم خسته و زخم خورده و گیج و منگی باشی خیلی سخت است که بتوانی الگویی باشی که بیش از حد جلوی چشم دیگران است.

۶_ عزت نفس بسیار پایینی داشت. قبل از فرورفتن در نقش حسابی هیجان زده می شد و استرس بیش از حدی می گرفت که بیشتر شبیه به یک بیماری بود. به طوری که مواقعی بدن درد می گرفت و اصلا نمی توانست جلوی دوربین حاضر شود. همین مسائل بود که پشت صحنه خیلی از کارهایش را پر از حاشیه کرد. بیلی وایلدر بزرگ درباره اش خیلی حرف ها زده است که همزمان حس می کنید هم با کار کردن با مونرو لذت می برد و هم از دستش آسی شده بود.

۷_ مدتی از نقش  زن های فقط خوشگل فاصله گرفت. به نیویورک نقل مکان کرد و در کلاس های لی استراسبرگ ثبت نام کرد و دوباره آموزش دید و بعد هم با همین تجربه جدیدش رفت در فیلم ایستگاه اتوبوس(۱۹۵۶) بازی کرد و مورد تمجید قرار گرفت.

۸_ یک فیلم خیلی خوبی هست به نام هفته من با مریلین. کار در سال ۲۰۱۱ ساخته شده است و میشل ویلیامز در نقش مریلین می درخشد. اگر می خواهید گوشه ای از زندگی مونرو را ببینید دیدن این کار را پیشنهاد می کنم. داستان برای زمانی است که او در سال ۱۹۵۷ به انگلستان رفت تا در فیلم لارنس اولیویر بازی کند. پشت صحنه آن فیلم هم پر از حاشیه بود که همه این ها به خوبی در فیلم به نمایش داده شده است.

۸٫۵_ من مخصوصا از فیلم معروف بعضی ها داغش رو دوست دارن عبور می کنم! فکر کنم معروف ترین کار مونرو باشد که خیلی هم فیلم خوش ساخت و تاریخ سازی است. اگر این فیلم را ندیده اید یا اسمش به گوشتان نخورده اصلا چرا دارید وقتتان را با خواندن این متن هدر می دهید؟!

۹_ آخریش فیلمش میسفیتز بود. که البته فروش چندانی نکرد و کار شکست خورده به حساب می آمد.

۱۰_ هنگامی که جنازه اش در خانه اش در لس آنجلس پیدا شد دنیا به هم ریخت. کنار تختش بسته قرص پیدا کرده بودند. مرگش مرموز بود و خیلی ها اعتقاد داشتند که وی را به قتل رسانده اند. (چون با کندی ها در ارتباط بود) اما به هر صورت مدرک کالبد شکافی اش می گفت که وی اوردوز کرده است.

۱۱_ ثروت زیادی از خودش به جا نگذاشت. برعکس چیزی که شاید تصور کنید، اواخر عمرش بود که صاحب خانه شد. یکی از چیزهایی که از او به جا ماند و خود مونرو هم حسابی دوستش داشت دست نوشته ای به خط آلبرت انیشتن بود که نوشته بود: برای مرلین، با احترام و عشق و قدردانی.

معرفی توماس ادیسون

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

توماس ادیسون

تولد: ۱۱ فوریه ۱۸۴۷٫ وفات: ۱۸ اکتبر ۱۹۳۱

( ۸۴ سال عمر کرد. نماد فردی با پشتکار و تلاش فراوان)

۱_ هنگامی که کودک بود تحصیلات رسمی آن چنانی نداشت. مدتی کوتاه به مدرسه رفت و بقیه اش را در خانه ماند و هر چه می خواست از مادرش آموزش دید. اما فکر نکنید خیلی هم وابسته به مادرش بود. از همان کودکی کنجکاو بود و بیش از حد معمول مطالعه می کرد. خودآموزی در وجودش بود و تا آخر عمرش هم این روش را پیش گرفت.

۲_ از کودکی کار کرد. البته آن زمان چنین چیزی مرسوم بود. روزنامه پخش می کرد و شکلات می فروخت. این وسط خوره کتاب های علمی بود. زمان های آزادش را به یادگیری دستگاه تلگراف گذراند و زمانی که ۱۶ ساله شد رسما یک تکنسین تلگراف به شمار می آمد. تلگراف یک جورهایی مثل اینترنت برای ما به شمار می رفت. یعنی وقتی گسترش یافت جهان تغییر کرد و به امثال ادیسون این فرصت را داد که سفر کنند و کشور را بگردند و علم بیشتر کسب کنند (تصور کنید آدم های کوته فکر آن دوره را که حتما در روزنامه ها مقاله می نوشتند که تلگراف باعث شده است مردم از هم جدا شوند و در دنیای مجازی تلگراف غرق شوند و این خزاعبلات!)

۳_ در همان دوره ها بود (حوالی سال ۱۸۶۸) که ادیسون تصمیم گرفت مخترع شود. اولین الگویی که ساخت مربوط به رای گیری بود و می خواست با این دستگاه سیستم رای گیری مجلس و جاهایی از این قبیل را سرعت ببخشد. اما اختراعش شکست خورد و دیگر با خودش اتمام حجت کرد که فقط چیزهایی را اختراع کند که به درد زندگی روزمره مردم می خورد.

اختراع بعدی اش یک دستگاه چاپ پول بود که باعث شد پولی زیاد هم نصیبش شود و با آن اولین آزمایشگاه شخصی اش را در نیوآرک نیوجرسی دایر کرد. پنج سال بعدی را در همان آزمایشگاه کار کرد و زحمت کشید و دستگاه تلگراف را بهبود بخشید و این وسط با خانوم مری استیل ول ازدواج کرد.

۴_ در سال ۱۸۷۶ دم و دستگاهش را فروخت و به جای دیگری نقل مکان کرد. خانواده اش همراهش بودند. این بار به نیویورک رفت و یک کارخانه با ابزار خاص و نوآورانه ای تاسیس کرد که انگار در آن زمان منحصر به فرد بود. به طوری که می گویند مهم ترین اختراعش همین سیستم کارخانه اش بوده و از همین جا هم توانست اسم خودش را محکم در تاریخ ثبت کند. مثلا در همین جا اولین فونوگراف را اختراع کرد، اولین دستگاهی که می توانست صدا را ضبط و تولید کند. این دستگاه حسابی مشهورش کرد به طوری که به کاخ سفید دعوت شد و با رییس جمهور آن دوره آمریکا، راثرفود بی هیز دیدار کرد.

۵_ بعد از آن بود که رفت سراغ لامپ الکتریکی. البته ایده لامپ جدید نبود و قبل از ادیسون هم تلاش هایی شده بود. منتها لامپی که به درد خانه ها و استفاده روزمره بخورد اصلا خبری ازش نبود. یک سال و نیم روی لامپش کار کرد و بالاخره موفق شد. هم شهرت بیشتر و هم پول بیشتر برایش سرازیر شد. این بار دیگر نه فقط در آمریکا بلکه در دنیا اسمی در کرده بود. البته حواشی سر کارخانه و اسم و رسمش برایش پیش آمد که از آن می گذریم.

۶_ یک وقت هایی دنیا نمی گذارد زیاد موفق باشی یا اگر هم شدی بالاخره یک جوری باید ناراحتت کند. برای ادیسون این موضوع مرگ همسرش مری بود. او در سال ۱۸۸۴ فوت کرد. ادیسون وقت بیشتری را با سه فرزندش گذراند و کارخانه الکتریکی اش را تقریبا رها کرد و شرکا و رقبایش کار را به عهده گرفته بودند. دو سالی از مرگ مری گذشته بود که ادیسون عاشق مینا میلر شد و با او ازدواج کرد و سپس به نیوجرسی برگشت و تا آخر عمرش هم با مینا زندگی کرد.

۷_ دوباره آزمایشگاه و کارگاهی عظیم تر ساخت. دیگران به گرد پایش نمی رسیدند و او باید رکورد خودش را می شکست و این کار را هم کرد. مکانی که ساخته بود به او اجازه می داد همزمان روی ده دوازده پروژه کار کند. در طول سال های کارش در این آزمایشگاه عظیم، کارخانه های مستقل دیگری هم در آن اطراف برای گسترش ابداعاتش ساخته شد و مثلا در طول دوره جنگ جهانی اول، ۱۰ هزار نفر کارمند برایش کار می کردند یا به هر حال مرتبط به کارهای ادیسون بودند.

۸_ ادیسون با فنوگراف چیزی برای گوش خلق کرده بود و حالا هوس کرده بود که چیزی هم برای چشم خلق کند. و بله. این جا بود که رسید به تصاویر متحرک. در کارگاه معروف سینمایی اش به نام بلک ماریا فیلم ساخت. زمان می گذشت و رقابت در عرصه تصاویر متحرک بیشتر و بیشتر شد. ادیسون جرقه های پیشرفت را در این تکنولوژی دیده بود اما فکرش را نمی کرد که این قدر و به این سرعت کار گسترش پیدا کند. او پس از خستگی و درگیری های بسیار، در سال ۱۹۱۸ به کل صنعتی که مربوط به فیلم سازی می شد را رها کرد تا نفس راحتی بکشد.

۹_ اگر بخواهم از اختراعاتش و مشاوره هایش بگویم متن خیلی طولانی می شود. بدانید که بعد از فیلم، دوباره رفت سراغ لامپ و باتری و ایده هایش برای ماشین های برقی از زمان خودش خیلی جلوتر بود. در این میان به نیروی ارتش آمریکا مشاوره می داد و دیگر از یک مخترع تبدیل شده بود به یک نماد فرهنگی. یک نابغه تمام عیار آمریکایی. در این میان دیگر اختراع خاصی انجام نداد و رسید به آخرین کارش که آن هم به اصرار دوستش هنری فورد و هاروی فایراستون بود. آن ها به دنبال بهبود لاستیک ماشین ها بودند و ادیسون هم کار را شروع کرد که البته وسط کار بود که مرگ امانش را گرفت.

۱۰_ دو سال آخر عمرش سلامتی اش حسابی کاهش یافته بود. در این دوره دیگر کمتر سراغ کار رفت و به جایش با خانواده اش سفر می کرد و سعی می کرد از لحظه هایش بیشتر استفاده کند. کار کمتر زندگی بهتر.

نکته: من مخصوصا ماجراهای حاشیه ای مربوط به ادیسون را این جا ننوشتم. ماجراهایش با تسلا و درگیری هایش در دادگاه سر ثبت اختراعاتش یا این که بعضی ها اعتقاد داشتند وی یکی از بانی های اصلی ناپدید شدن لویی لو پرنس بود. از حاشیه ها در نمایش نامه ام استفاده کرده ام.

معرفی چارلی چاپلین

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد: ۱۶ آوریل ۱۸۸۹٫ وفات: ۲۵ دسامبر ۱۹۷۷

((۸۸ سال عمر کرد و تقریبا ۷۷ سالش در نمایش و سینما فعال بود و مردم را سرگرم می کرد))

مهم ترین نکته درباره چاپلین این است: برای اینکه او را بشناسید فقط کافی است فیلم هایش را ببینید. آن هم نه فقط دوران ناطق و بلکه دوران شاهکار صامت هایش. هر چه از چاپلین به دستتان رسید ببینید. چه کوتاه و چه بلند. چه صامت چه ناطق. چه با شخصیت معروفش ولگرد و چه معدود آثار بدون شخصیت ولگرد. همه و همه در نهایت چاپلین است. از این نظرهای کلیشه ای سینمای نویس ها زیاد می شنوید که فلان نفر یعنی خود سینما . اگر فلان شخص نبود سینما نبود و …

خب در مورد چاپلین این مصداق کاملا صحت دارد و هیچ هم کلیشه نیست!

ولی این که می گویم کافی است فقط فیلم هایش را ببینید هزاران دلیل دارد. حالا هزاران را اغراق کردم ولی در کل بدانید که با خواندن درباره چاپلین او را نمی شناسید و اینکه فقط شخصیتش را در تلویزیون و پوستر و اینترنت دیده باشید هم قرار نیست او را بشناسید  چون از شما چه پنهان که هر بنی بشر روی کره زمین از کوچیک تا بزرگ اسم چاپلین را شنیده و پرسوناژ او را در ذهن دارد. آخر مگر می شود روی کره زمین زندگی کنی و چاپلین را نشناسی؟!

حالا بر فرض دانستید که ۸۸ سال عمر کرده. اینکه جنازه اش را دزدیدند هم به کنار، یا انواع و اقسام حاشیه های خاله زنکی که به خانم های جوان تر از خودش علاقه داشته و در ۴ بار ازدواجش این امر واضح بود. خب که چه ؟

این حواشی را این جا می نویسم که هم صفحه پر شود و هم یک سری نکات جذاب از زندگی اش را رو کنم. ولی خب باز تاکید کنم که اگر زیاد وقت ندارید. خواندن این حواشی را کنار بگذارید و همین الان بروید سراغ یکی از فیلم های های چارلی چاپلین.

………………………………………………………………………………

۱ – زندگی او همانند داستان های لذت بخشی هالیوودی است. از فقر و فلاکت و بدبختی و بی خانمانی و بزرگ شدن در پرورشگاه و کودک کار بودن رسید به میلیون ها میلیون پول نقد . یکی از سلطان های هالیوود شد. نوش جانش.

۲ – از ۱۰ سالگی روی صحنه رفت . جزو گروه جوانانی بود که می رقصیدند و آواز می خواندند . نام گروه چه بود؟ هشت جوان از لنکشایر.

۳ – رسما باید گفت که آقای مک سنت، چاپلین را به سینما معرفی کرد. مک سنت سرپرست گروه کمدین های کی استون بود. او چاپلین را برای بازی در فیلم در تلاش معاش انتخاب کرد، هر چند بسیار نگران بود که چاپلین صورت خیلی کودکانه ای دارد. در نهایت در تلاش معاش شد اولین حضور رسمی سینمایی چارلی چاپلین. هر چند که چاپلین از فیلم اصلا خوشش نیامد و تصمیم گرفت برای خودش یک شخصیت جدید خلق کند. از اینجا بود که ولگرد معروف سینما به وجود آمد. (فکر کنم ولگرد بدون اغراق تنها پرسوناژ معروف هنر هفتم باشد، میگویم معروف یعنی حاشیه نشین های یک روستا هم او را بشناسند. در حال حاضر بین چاپلین و جکی چان و مایکل جکسون دو به شک هستم)

۴ – چاپلین از همان دوره جزو کمدین های ثابت کی استون شده بود (به همراه میبل نورماند و بن تورپین) او از کمدی های مکس لاندر بی نهایت تاثیر گرفته بود و همواره او را جزو استادان خود می دانست. چاپلین در سال ۱۹۱۴ هر هفته یک فیلم کوتاه برای کمپانی کی استون می ساخت.

۵ – شخصیت ولگرد او طی زمان تغییرات زیادی کرد. مثلا این شخصیت در اوایل حضورش خیلی بی ادب و زخمت و بی شعور بود. انتقاد های زیادی شد و چاپلین تصمیم گرفت کم کم شخصیت او را مودب و آقامنش تر کند. فیلم (ولگرد) نقطه عطفی در شخصیت پردازی او بود. شخصیت ولگرد او در ۷۰ فیلم کوتاه و بلند ظاهر شد.

۶ – در ۲۶ سالگی یکی از پردآمدترین افراد جهان شده بود. به طوری که این مقدار درآمد مردم را شوکه کرد و مطبوعات های و هویی راه انداختند. جان آر فردلر، رئیس استدیو، در دفاع از چاپلین گفت: «ما توان پرداخت این مبلغ را به آقای چاپلین داریم زیرا مردم او را می خواهند و برایش پول می دهند»

۷ – در جنگ جهانی اول شرکت نکرد. رسانه های انگلیسی حسابی برایش زدند ولی خبر نداشتند که چاپلین مورد علاقه ارتشی هاست. او همچنین اولین بازیگری بود که در سال ۱۹۲۶ چهره اش روی مجله تایم قرار گرفت. فیلم مورد علاقه اش رزمناو پوتمکین اثر سرگئی آیزنشتاین بود و یکی از رفیق های شفیق وینستون چرچیل سیاستمدار هم بود.

۸ – فیلم خواننده جاز شرکت برادران وارنر با یک سکانس ناطق و ۶ سکانس موزیکال صدا را وارد سینما کرد. اما چاپلین اصلا جزو دوست داران صدا نبود و می ترسید شخصیت ولگرد اصالت و ویژگی اش را از دست بدهد. روشنایی های شهر و دوران مدرن در دوره ناطق ساخته شد اما دیالوگ نداشت. چاپلین بالاخره تسلیم صدا شد (مثل همه سینماگرانی که بالاخره تسلیم تکنولوژی جدید می شوند) و در سال ۱۹۴۰ دیکتاتور بزرگ را روانه پرده سینماها کرد. سخنرانی پر از شعار آخر فیلم هم که انگار هیجان ناشی از وجود صدا در فیلمش بود.

۹ – به جز چند فیلم آخرش هیچ وقت با فیلم نامه کامل سر صحنه نمی رفت. داستان را در ذهنش داشت و سر صحنه همه چیز را شکل می داد. البته به هیچ عنوان بداهه کار نمی کرد و بسیار هم سخت گیر بود. ساعت ها برای فیلم برداری یک سکانس وقت صرف می کرد. جزو وسواسی های دیوانه سینما بود.

۱۰ – موزسیسن بسیار خوبی هم بود. بعد از ساخت آخرین فیلمش (کنتسی از هنگ کنگ) برای خیلی از فیلم های صامت خود دوباره موسیقی نوشت (که ای کاش این کار را نمی کرد ، مثلا مقایسه کنید نسخه اصلی شاهکار گولد راش را با نسخه ای که بعدها خودش دوباره تدوین و صداگذاری کرد)

…………..

این مطلب را قبلا برای مجله داخلی سینماتک قلهک – ویژه نامه سینمای کمدی – نوشته بودم.

اولین مرد_First Man

این کار جدید دیمین شزل یکی از شریف ترین فیلم هایی بود که تا به حال دیدم. هم به تماشاگر احترام گذاشته بود و هم به نیل آرمسترانگ و همکارانش که برای اولین بار پا بر روی کره ماه گذاشتند. شزل مثل استیون اسپیلبرگ یک فیلم حماسی خانوادگی ساخته است که هم روحیه قهرمان پرور آمریکایی را با خودش دارد و هم کاری جهان شمول است. حالا دیگر خیالمان راحت است که شزل بعد از ساختن ویپلش و لالالند و حالا هم اولین مرد، یکی از مهم ترین و بهترین کارگردان های دوره ماست.

موسیقی متن این فیلم عالی بود. چقدر دوستش داشتم. متمایز و نو. اصلا در کمتر فیلمی که مربوط به فضا باشد چنین ملودی هایی شنیده بودم. موسیقی را جاستین هورویتز ساخته که همکار و دوست قدیمی شزل است و هر سه فیلم قبلی شان را با هم کار کرده اند و سه موسیقی متن متفاوت و خاص به جهان سینما تحویل داده اند، منتها من از این آلبوم آخری بیشتر لذت بردم.

و عجب جلوه های ویژه ای! باور کنید یک زمان هایی از فیلم بود که اصلا به پرده سبز و آبی فکر نمی کردم. تقریبا مطمئن شده بود که عوامل رفته اند به فضا و کره ماه و همان جا فیلم را ساخته اند.

حین دیدن این فیلم یاد یکی از اپیزود های سریال عالی مدمِن افتادم. در آن جا هم از دید مردم عادی داشتیم لحظه قدم گذاشتن به ماه را می دیدیم. آمریکایی هایی که حیرت زده شده بودند، بعضی ها گریه شان گرفته بود و خلاصه اپیزود به یادماندنی بود. اما چه چیزی آن را برایم به یادماندنی کرد؟

وقتی که ماجراهای فردای آن روز تاریخی را دیدیم (یا چند ساعت بعدش، راستش دقیق یادم نیست) قضیه ماه به کل فراموش شده بود و مردم برگشته بودند سر کار و زندگی خودشان – دقیقا مثل همین ایران امروز خودمان که خبر های داغ می آید و سریع هم سرد می شود و این وسط یک سری نادان می گویند ایرانی ها همه چیز را سریع فراموش می کنند! – بگذریم…

لحظه ای است که جلسه ای برای تبلیغ سس خردل تشکیل شده است و پگی با بازی الیزابت ماس در جلسه می گوید که درست است ما ماه را فتح کردیم، اما به هر حال وقتی شخصی از سر کار به خانه برود، آن قدر کُره ماه برایش مهم نیست که خوردن غذا و برگر و سس مهم باشد. حالا نه این که دیالوگ های عینا همین باشد ولی مفهوم همین بود. و من هم کاملا با حرف پگی سریال مدمن موافقم. با همه خبرهای عظیمی که ممکن است شنیده باشیم و هنوز هم بشنویم، در نهایت مردم می روند سراغ خانه و زندگی شان. و جالب است که در فیلم اولین مرد هم تقریبا با چنین چیزی مواجه می شویم. فیلم روی کره ماه و در اوج تمام نمی شود. آرمسترانگ بر می گردد به زمین و باید مدتی را در قرنطینه باشد که یک وقت بیماری از ماه با خودش به زمین نیاورده باشد، در این بین همسرش می آید و از پشت اتاق شیشه ای همدیگر را نگاه می کنند. سکانس واقعا دوست داشتنی است که اصلا دیالوگ ندارد و فقط بازی با نگاه است. و این که بله، آقای آرمسترانگ هم در نهایت همسر و خانواده اش از هر چیزی برایش مهم تر است.

معرفی باستر کیتون

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد: ۴ اکتبر ۱۸۹۵ . وفات: ۱ فوریه ۱۹۶۶

((بر اثر سرطان ریه از دنیا رفت. ۷۰ سال عمر کرد. قدرش را آن چنان نداستند))

لقب معروف کیتون را فاکتور می گیرم. اصلا اگر لقبش را نمی دانید کاری با شما نداریم. مگر می شود اسم باستر کیتون را شناخت و لقبش را نشناسیم؟!

اورسن ولز با آن همه دبدبه و کبکبه درباره معروف ترین فیلم کیتون یعنی ژنرال گفته است: « فیلم ژنرال بهترین کمدی است که تا به حال ساخته شده، و همچنین بهترین فیلم درباره جنگ مدنی و شاید بهترین فیلمی که تا به حال ساخته شده است»

هر چند دوره ای که قدرش را دانستند کم بود، اما دوره ای که قدرش را نداستند زیاد بود! حتما می دانید که در سال ۱۹۵۸ یک اسکار افتخاری به او دادند. ولی باور کنید که این فقط یک جمله الکی خوشی است. این که کیتون رو به افول رفت و محبوبیتش کم شد و الکلی شد و دوباره زندگی اش را ساخت با یک مجسمه جبران نمی شود. این جمله های رسانه ای ( اما با یک اسکار از او تقدیر کردند) هیچ صورت مسئله ای را پاک نمی کند. البته لیست طویلی از سینماگرانی که با این الکی خوشی ها صورت مسئله شان پاک شد (مخصوصا از طرف آکادمی اسکار) زیاد است. بگذریم …

به اندازه چاپلین معروف نیست ولی از لحاظ استفاده از کمدی فیزیکی تنها رقیبش محسوب می شود. بین خودمان باشد که کارگردانی فیلم هایش خیلی اصولی تر و قوی تر از چاپلین است. البته زبانم لال من نمی گویم، پیتر هوگ هم در قسمتی از مقاله اش در فیلم کامنت این حرف را زده است: « کیتون نه تنها به عنوان یک بازیگر در قاب تصویر دیدنی است، بلکه کارگردانی این قاب را هم خارق العاده انجام می دهد و بسیار از چاپلین کامل تر است»

 در نهایت یک فرصت کوچک به کیتون بدهید ، اصلا همان ژنرال را ببینید کافی است. بقیه شاهکار هایش مثل شرلوک جونیور ، سفر به غرب ، مهمان نوازی ما و … به کنار!

…………………

۱ – نام اصلی او جوزف فرانک کیتون است . فقط ۶ ماه داشت که از پله های خانه شان افتاد اما حتی یک خراش هم برنداشت. القضا هری هودینی ( شعبده باز معروف، که اتفاقا یک مینی سریال هم با بازی آدرین برودی در نقش او پخش شده است) همانجا بوده و جوزف ۶ ماهه را از زمین بلند می کند و به پدر و مادرش می گوید « این بچه یا یه چیز عجیب غریب عالی میشه یا سریع داغون میشه!» ، عجیب غریب و شگفت انگیز معنی کلمه باستر است و از همان زمان جوزف به باستر معروف شد. (هر چند روایت های دیگری هم برای نامش وجود دارد. یک سری می گویند مادرش او را باستر نامیده و یک سری اعتقاد دارند پدرش)

۲ – کمدی های پر جنب و جوش او از دوران کودکی اش سرچشمه گرفته. سرگرمی باستر کوچک توپ بازی یا قایم موشک نبود. او همیشه یا در حال افتادن روی زمین بود، یا از پنجره خودش را به بیرون پرتاب می کرد و یا مخصوصا خودش را از پله ها به پایین می انداخت.

۳ – کیتون هنگام بازی در فیلم شرلوک جونیور گردنش شکسته شد. اما جالب اینجاست که خودش متوجه نشد و ده سال بعد در یکی از چک آپ های روتین، دکتر او متوجه شکستگی شد. این شکستگی هنگام فیلم برداری در سکانسی بود که باستر از منبع آبی آویزان شده بود، حدودا دقایق ۱۵ فیلم.  در کل اشاره کنیم که نه تنها بدلکاری فیلم هایش را خودش انجام می داد، بلکه برای بازیگران دیگر فیلم هم بدلکاری انجام می داد .

۴ –  برعکس خیلی از کمدین های زمان خود (مثل چاپلین) به هیچ عنوان مخالف ورود صدا به سینما نبود. با اینکه کارنامه درخشان او بیشترش فیلم های صامت را شامل می شود.

۵ – یکی از اشتباهات او این بود که کمپانی خود را به MGM فروخت . در حالی که دو کمدین معروف آن دوره ( چاپلین و لوید) کمپانی خود را نگه داشتند . هر دو این نفر پولدار شدند ، اما کیتون نه تنها با مشکلات مالی دست و پنجه نرم کرد، بلکه خیلی از خلاقیت و کنترل او بر فیلم های بعد از دورهMGM  از او گرفته شد.

۶ – در حقیقت خیلی شانسی سمت سینما رفت. او با پدر و مادرش کارهای نمایشی انجام می دادند و اسم گروهشان هم (سه کیتون) بود. اما پدرش الکلی شد و دیگر قابل کنترل نبود. باستر ۲۱ ساله در خیابان راه می رفت که لو انگر را دید. لو در سال های قبل جزو دوستان خانوادگی کیتون ها بود و باستر جوان را برای بازدید از استدیو سینمایی فتی آرباکل به همراه خود برد و از همین جا تاریخ شکل گرفت.

۷ – همیشه گفته که تنها استاد و مشوق او برای بازیگری و فیلم سازی، فتی آرباکل  بود. باستر اولین بار که فتی را دید از او دوربین فیلم برداری قرض گرفت. باستر با اینکه هیچ چیزی از دوربین و مسائل فنی آن نمی دانست یک روز تمام در اتاق هتلش با این وسیله سرگرم بود. فردای آن روز دوربین را به فتی پس داد و به او گفت می خواهد در این حرفه کار کند و  اولین فیلمی که بازی کرد نامش پسر قصاب بود و در همین زمان بود که شد دستیار اول فتی آرباکل.

۸ – در زمان کودکی علاقه داشت تا مکانیک شود. بسیار هم با قطارها سرگرم می شد. نتیجه این علاقه ها را در ژنرال به ما نشان داد.

۹ – فیلم شرلوک جونیور، اولین فیلم تاریخ سینماست که یک شخصیت سینمایی وارد دنیای واقعی می شود. کاری که بعدها افرادی مثل وودی آلن در فیلم رنگ ارغوانی قاهره انجام دادند.

۱۰ – صورت سنگی لقبش بود. ولی همانطور که هارپو مارکس در آن زمان هیچ وقت جلوی دوربین صحبت نمی کرد، ولی دلیلی بر لال بودنش نبود، باستر کیتون هم شوخ بود و هم شنگ. اطرافیانش او را با تمام مشکلاتی که در طول زندگی اش داشت یک انسان شاد توصیف کردند که بلد بود چگونه از زندگی خودش لذت ببرد. اگر می خواهید خنده و گریه حسابی از باستر کیتون ببنید سراغ فیلم های اولیه او بروید که هنوز پرسوناژ صورت سنگی ثابت نشده بود . فیلمی مثل (اوه دکتر !) محصول ۱۹۱۷٫ در آخر اینکه راحت از دنیا رفت. هنگام خواب. قبل خواب هم با همسرش ورق بازی کرده بود.

…………..

این مطلب را قبلا برای مجله داخلی سینماتک قلهک – ویژه نامه سینمای کمدی – نوشته بودم.

شخصیت های نمایش سینما

می توانید مقدمه این پست را از این جا بخوانید.

 پوستر تمامی شخصیت های این نمایش را می بینید که نام بازیگران را به ترتیب از چپ به راست می نویسم

محمد عبدالهی – توماس ادیسون/ علی شیری – دی دبلیو گریفیث/ شیما حکیم پور – مریلین مونرو/ کاوه دوستی – لویی لو پرنس/ میثاق آقا مولایی – چارلی چاپلین/ آرون مزین – باستر کیتون/ غزاله اعلایی – فلورانس لارنس/ افشین کامیاب فرد – لویی لومیر/ مسعود شهری – آگوست لومیر/ آرام طالشی – آلیس گای بلانش/ کسری هدایت نیا – ادوین اس پورتر

 

نمایش نامه سینما

این نمایش به زودی در تماشاخانه شانو به اجرا می رود. (البته روند این کار هم برای خودش ماجرایی بود، اول قرار بود سروش طاهری متن را به اجرا ببرد که نشد) اولین کار رسمی است که نوشته ام، یعنی اگر رسمی را به حساب عبور از مجوز و بازبینی بگذاریم. البته کارگردان کار خودم نیستم. حقیقتش من خیلی اتفاقی سر از تاتر در آوردم، وقتی از دانشگاه هنر معماری رشته نمایش انصراف دادم، فکر نمی کردم دوباره مسیرم به این سمت بیفتد. شخصا عاشق سینما و فیلم سازی هستم و با توجه به مطالب این بلاگ و اصلا اسم اولین کارم – سینما- فکر کنم این قضیه کاملا واضح باشد. در کل امیدوارم که اجرای خوبی داشته باشد و مردم هم بیایند و بلیط بخرند و کار را ببینند. این همه سال که درباره زندگی خیلی از نویسندگان خوانده ام، مخصوصا فیلم نامه نویسان، کلا نمی شود انتظار داشت آن چیزی که نوشته ای عینا اجرا شود. بعد از نوشتن کار، دیگر متن می شود برای یک گروه که شامل بازیگر و کارگردان و غیره است و همه نظر های متفاوت خود را دارند. این وسط ممکن است خیلی از ایده های اضافه شده به نوشته را دوست داشته باشی و این در جهت بهتر شدن نوشته خودت باشد، اما ممکن هم هست که از ایده هایی اصلا خوشت نیاید. به هر حال هنر گروهی همین است و وقتی تنها نویسنده کار باشی، نباید انتظار دید شخصی داشته باشی.

…………..

این نمایش نامه یازده شخصیت دارد که همه را از تاریخ سینما بیرون کشیده ام. من عاشق تمام این افراد هستم. از لویی لو پرنس گرفته تا توماس ادیسون. همه شان نقشی اساسی در پیش برد چیزی که ما امروز آن را هنر سینما می دانیم داشته اند. خیلی های دیگر را هم باید در این کار می گذاشتم، مثلا آیزنشتاین که قطعا بین این جمع جایش خالی است، و راستش در یکی از نسخه های اولیه نمایش نامه هم بود اما دیدم که به درستی در داستان جا نمی گرفت و همین ۱۱ شخصیت اصلی کافی بود. شاید اگر می خواستم نمایش نامه ای بنویسم که حداقل ۲ ساعت و خرده ای اجرا می رفت، شخصیت ها را بیشتر می کردم

………………

نمی توانستم این کار را زیاد جدی بنویسم. اولین این که خودم آن چنان آدم جدی نیستم و فکر می کنم آن هایی که ادای جدی ها را در می آورند از همه مضحک تر باشند، دوم این که این همه شخصیت تاریخی در این کار بود که فکر کنم به جز چارلی چاپلین و شاید مرلین مونرو، کسی آن ها را نشناسد (حتی دانشجو های سینما تاتر) پس باید به کار لحن طنزی می دادم که اگر اجرا رفت، مردم بیشتر جذب کار و داستانش شوند.

………………

در نهایت هم باید بگویم که این کار، کتاب تاریخ سینما نیست. اگر آن را می خواهید می توانید بروید و کتاب عالی تاریخ سینما اثر دیوید بوردول و کریستین تامسون با ترجمه عالی روبرت صافاریان از نشر مرکز را بخوانید. این نمایش در یک ناکجا آبادی می گذرد (وگرنه چطور ممکن است که برادران لومیر و مرلین مونرو در یک جا با همدیگر ملاقات داشته باشند؟!) و این که خیلی موارد تاریخی را مجبور شدم ازشان بگذرم و با توجه به داستانی که داشتم تعریف می کردم، یک سری چیزها را تغییر بدهم. خیلی دیالوگ ها ساده شده اند و در واقعیت ماجراهایی که در این نمایش از زبان شخصیت ها به آن اشاره می شود، روند پیچیده تری داشتند که هر کدامشان یک نمایش نامه دیگر می طلبد. حتی بعضی شخصیت ها اصلا شبیه خود واقعی شان نیستند.

خواستم که این پست مقدمه ای باشد برای یک سری مطالب کوتاهی که از زندگی واقعی این افراد می نویسم. که خیالم راحت باشد هم ادای دین داستانی به آن ها کرده ام و هم کمی هم به واقعیت زندگی شان اشاره کرده ام.  این شخصیت ها، یعنی برادران لومیر، مرلین مونرو، توماس ادیسون، لویی لو پرنس، فلورانس لارنس، باستر کیتون، چارلی چاپلین، دی دبلیو گیریفیث، ادوین اس پورتر و آلیس گای بلانش هستند. با لویی لو پرنس که سه چهار سالی هست زندگی کرده ام و بارها خواستم از او در یک اثر استفاده کنم، اما بقیه را در یک سال اخیر بیشتر شناختمشان و وقتی بازیگران انتخاب شدند و بالاخره با گریم آن ها را دیدم، یک آرامشی سراغم آمد که آن دوره نوشتن، ارزش این روزها را داشت.

……………………

شخصیت های نمایش سینما

پوستر نمایش سینما

باستر کیتون

چارلی چاپلین

توماس ادیسون

مریلین مونرو

ادوین اس پورتر

دی دبلیو گریفیث

آلیس گای

برادران لومیر

Eyes Without a Face- چشمان بدون صورت

این فیلم فرانسوی سال ۱۹۶۰ اکران شد و منتقدها هم حسابی به فیلم تاختند، خواندم که یکی از منتقد های آمریکایی که برای فیلم نقدی مثبت نوشته بودند تا مرز اخراج از روزنامه پیش رفت! می بینید که مشکلاتی که الان از آن ناله می کنند، آن موقع هم بوده است. الان هم دوره ای است که مثلا یکی بیاید چیزی خلاف یک فیلم مد روز بگوید، بهش حمله می کنند.

اول این که با دیدن این اثر سریع یاد سه فیلم افتادم. اولی یک اکشن است به اسم Face/Off که خیلی ها در ایران با نوارهای وی اچ اس آن خاطره دارند. صحنه های جدا کردن پوست صورت نیک کیج را هنوز به یاد دارم که واضح است از این فیلم تاثیر گرفته است. دو تا فیلم بعدی در ژانر وحشت هستند. یکی را قبلا معرفی کرده بودم و دیگری فیلم The Skin I Live In پدرو آلمادوار است که حس می کنم نسخه ای با حال و هوای همین چشمان بدون صورت است. منتها با درکی متفاوت نسبت به ماجرا.

من صحنه جراحی صورت در این فیلم را دارم در سال ۱۹۶۰ و برای تماشاگران آن دوره تصور می کنم و مغزم دود می کشد. با این که کار قدیمی است و سیاه و سفید، اما به شدت تاثیر گذار بود. تازه من که حسابی فیلم های اسلشر دیدم، اما این سکانس آدم را حسابی اذیت می کرد. خیلی ها حتما صورتشان را هنگام دیدن این سکانس بر می گردانند.

چون هم این فیلم و هم روانی در سال ۱۹۶۰ اکران شده اند داشتم خود به خود این ها را مقایسه می کردم. هر دو آثار سیاه سفید و ترسناک با صحنه ای خشن به یادماندنی هستند. اما فیلم چشمان بدون صورت یک سرما و بی حسی خاصی دارد که آدم را نگران می کند. یعنی هنگام دیدن این فیلم و بعد از پایانش، ترجیح می دهی دیگر وارد آن دنیا نشوی، در صورتی که دنیای روانی با تمام روانی بازی هایش گرما دارد. یا شاید بهتر است بگویم سینمایی تر است. اما چشمان بدون صورت، کمتر سینمایی است و همین شاید فیلم را هولناک تر کرده است.

زودیاک – Zodiac

این فیلم را بعد از چند سال دوباره دیدم و عجب شاهکاری است. اثر، جنایی است ولی به نظرم بیشتر به ژانر ترسناک نزدیک است. چنان مو به تن آدم سیخ می کند که خیلی از فیلم های مثلا ترسناک ازشان بر نمی آید. ترس ماجرا این است که زودیاک هیچ وقت پیدا نشد! به همین راحتی… طرف این همه آدم کشت و رفت زندگی اش را کرد. حالا ما کاری نداریم که ممکن است او با مرگ بدی از دنیا رفته باشد و غیره. اما این که از طریق قانون بلایی سرش نیامد، خود به خود ماجرا را وحشتناک می کند. و فینچر که به نظرم با همین فیلم زودیاک سبک اش متفاوت و شاید پخته تر شد، از لحاظ کارگردانی واقعا کم نگذاشته است.

اخیرا یک مستند خیلی خوب درباره صحنه معروف قتل زیر دوش حمام روانی ساخته آلفرد هیچکاک را دیدم به نام ۷۸/۵۲  که پیشنهادش می کنم.

ولی وقتی این را دیدید. حالا بهتر است فیلم های دیگری را بررسی کنیم. در همین زودیاک صحنه های پر از تعلیق و ترس فراوان است. و تاثیرش هم از آثار هیچکاک بیشتر نباشد، کمتر نیست. مثلا صحنه قتل در پارک که به حمله دریاچه بریسا معروف است را ببینید و از کارگردانی لذت ببرید.