توصیه های برایان کاپلمن برای فیلم نامه نویسی – بخش ۱۹

سلام دوستان

برگ های قبلی آموزش فیلم نامه نویسی توسط برایان کاپلمن را به صورت عکس می گذاشتم. اما راستش هم این کار  وقت گیر هست و هم تعداد نکات کمتری در عکس جا می شد. از این به بعد به صورت ساده و در هر بخش، ۱۰ توصیه را درج می کنم.

قربانتان. مجید

…………………

برگ اول – دوم – سوم – چهارم – پنجم – ششهفتم – هشتم – نهم – دهم – یازده – دوازده –سیزده – چهارده – پانزده – شانزده – هفده – هجده

۱)  من زیاد اهل درس نویسندگی نیستم ولی یه کاری که خودم همیشه انجام میدم رو براتون توضیح میدم. برید یه جای شلوغی مثل ایستگاه مترو و درباره مردمی که از اونجا عبور و مرور می کنن داستانی خیالی تصور کنید و دربارشون بنویسید.

 

۲) به آهنگ مورد علاقه تون، یا به فیلم یا نقاشی فکر کنید و بعد این رو در نظر بگیرید  که وقتی هنرمند داشته اون اثر رو خلق می کرده اصلا نمی دونسته که قراره کارش موفق بشه.

 

۳) وقتی دنبال هنر برید، بعضی ها فکر می کنن که دیوونه شدید و نگرانتون میشن و میخوان بهتون پند و اندرز بدن. اما وقتی بالاخره به سر و سامون میرسید همون آدم ها میان بهتون میگن: من همیشه بهت باور داشتم و می دونستم تو بالاخره یه چیزی میشی!

 

۴) اخیرا چه کتابی خوندید؟ چه فیلمی دیدید؟‌ چه موزیکی گوش دادید؟ امیدوارم که درگیر این چیزها باشید و ایده بگیرید. هنرمند ها همیشه دنبال این تیپ مسائل هستن

 

۵) شرط می بندم یه جایی وسط کار به این باور رسیدید که اثرتون یک آشغال به تمام معناست. البته ممکنه به نتیجه درستی رسیده باشید! اما تا اثر رو تموم نکنید و به پایان نرسونید و بعد یک بار بازنگریش نکنید و بعد از بازنگری دوباره به پایان نرسونیدش نمی تونید تشخیص بدید که کار آشغال هست یا نه!

 

۶) احمقانه ترین سوال در روند نویسندگی اینه : من باید چی بنویسیم؟

اگه همه نویسنده ها می دونستن که باید چی بنویسن همون رو می نوشتن! شما فقط شروع کنید به نوشتن. همین.

 

۷) از میدان تایمز در نیویورک بدم میاد. خیلی مصنوعی و با حساب کتاب ساخته شده. دقیقا مثل فیلم نامه ای که از روی یک کتاب آموش فیلم نامه نویسی نوشته شده باشه.

 

۸) از کجا متوجه می شوید که امروزتون یک روز نویسندگی خوب بوده؟ خب ساده ست. اگه نشستید و تمرکز کردید و تمام تلاشتون رو روی برگه آوردید. قطعا یه روز نویسندگی خوب داشتید.

 

۹) حتما این جمله رو خیلی شنیدید که میگن : من که نویسنده واقعی نیستم. یا من که هنرمند واقعی نیستم.

ولی دارم بهتون میگن اگه هر روز دارید تلاش می کنید. و کار انجام می دید. بله. شما یک هنرمند و یک نویسنده واقعی هستید.

 

۱۰) یه هنرمند واقعی در مسیری که هست تا آخرش میره و اجازه نمی ده که اولین مشکل یا رد شدن اثرش یا ناامیدی و این مسایل باعث توقفش بشه.

شکسپیر و شرکا

من برای اولین بار که چشمم به کتاب شکسپیر و شرکا افتاد. گمان بردم که از آن داستان های خیالی است که شکسپیر و چند نفر از نویسندگان معروف دور هم گرد آمده اند. بعد از طریق سایت جیره کتاب متوجه شدم که نه. شکسپیر و شرکا نام یک کتاب فروشی واقعی در پاریس است. بعد کم کم یادم افتاد که در چند فیلم هم اشاره هایی به این کتاب فروشی شده بود. بالاخره کنجکاوی طبق معمول گل کرد و سریع کتاب را تهیه کردم. من عاشق داستان هایی هستم که ماجرایشان در کتاب فروشی رخ بدهد یا به هر صورتی داستان به کتاب مربوط باشد. چون از نظرم که خود کتاب یک شی جادویی است بعد حالا در نظر بگیرید که داخل این شی جادویی، در لا به لای برگه ها داستانی بخوانید که آن هم درباره کتاب ها باشد. یک مزیت بر مزیت های سابق قضیه اضافه می شود.

داستان گویا بر اساس واقعیت است یا حداقل نویسنده در مقدمه داستانش این طور نوشته است. درباره خبرنگاری جنایی (همان نویسنده کتاب یعنی آقای جرمی مرسر) است که کار و بار و زندگی قبلی اش را رها می کند و بدون پول و جایی برای خوابیدن می رود به پاریس و متوجه می شود که در آن جا کتاب فروشی است به نام شکسپیر و شرکا. این جا صاحبی دارم به نام جرج ویتمن و این جناب هم به نویسندگان جویای نام، یا سرخورده یا هر چه پناه می دهد. شکسپیر و شرکا یک جورهایی کاروانسرایی برای نویسندگان است.

اگر واقعا نمی دانستم که چنین چیزی واقعیت دارد. قطعا به نظرم دراماتیک ترین داستان ممکن می رسید. نویسندگان نوپا که آهی در بساط ندارند، وسط پاریس به یک کتاب فروشی پناه می برند. چنین چیزهایی جزو وحشیانه ترین رویاپردازی های روزانه عشق و تشنه هنرها و ادبیات است. ولی مثل این که این رویاها هم جایی در این دنیای واقعی دارند.

این کتاب هم از سیاست دارد. هم پر است از ارجاع به ادبیات. هم عشق به نوشتن. به کار کردن. به همکاری. به عاشق شدن. به سفر کردن. به روابط بین غریبه ها. به شکل گیری دوستی های غیر معقول. این جا با یک نسخه فشرده از زندگی روزمره طرف هستیم. منتها روزمرگی که بیشترمان تجربه اش نکردیم. روزمرگی آوارگان ساکن یک کتاب فروشی قطعا با روزمرگی آپارتمان نشینی متفاوت است. داستان به قدری روان نوشته شده و با ترجمه خوب پوپه میثاقی این روان بودن به زبان فارسی هم منتقل شده است. در ضمن کتاب را هم نشر مرکز منتشر کرده.

من به سختی توانستم کتاب را زمین بگذارم. نصفش را یک روزه در مترو تمام کردم و نصف دیگرش را هم در عرض چند ساعت، در خانه. و نمی دانم این حس و حال عجیب چیست که وقتی مثل الان دارم درباره چیزی در این بلاگ می نویسم، هوس می کنم که بروم و دوباره آن را تجربه کنم. حالا ممکن است کتاب باشد یا فیلم یا…

قیمت کتاب مناسب است و ارزش خریدن و نگه داشتن دارد. ارزش مرور دارد. و از همه مهم تر این که روح دارد. یک سری چیزها را نمی شود بیان کرد و نوشت. باید کامل آن را حس کنید. مثلا من می گویم این کتاب روح دارد و جان دار است و فلان! (که بیشتر کتاب های خوب این طور هستند) اما باز معنی که باید بدهد را نمی دهد. بیشتر به یک شاعرانگی دوزاری می زند. ولی این طور نیست. مثلا من با خواندن شکسپیر و شرکا همان حسی را دارد که با یک سفر خوب به دست آورده ام. شما لزوما در سفر درس خاصی نمی گیرد. پیام خاصی نمی گیرد. اما خود به خود بزرگ تر می شود. دید شما وسیع می شود. شاید خودتان هم خبر نداشته باشید ولی چنین اتفاقی رخ می دهد. کتاب ها هم دقیقا چنین حالتی دارند.

و با این حرف ها، شکسپیر و شرکا عجب سفر دل چسبی بود.

نکته

شخصیت جرج ویتمن که کتاب فروشی را راه اندازی کرد و در سال ۲۰۱۱ هم از دنیا رفت. از آن آدم ها بوده است که مدت ها با من می ماند. رفتارش، صحبت هایش، نظریه ها، نحوه زندگی اش، همه و همه آدم را به فکر می اندازد. نمی دانم نویسنده چقدر به واقعیت نزدیک شده است، اما اگر واقعا جرج همانی بوده است که در داستان توصیف شده است، این انسان واقعی بیشتر به بهترین شخصیت های ادبیات نزدیک است و با هر کلامش تو را به چالش می کشد.

جزیره سگ ها – Isle of Dogs

این انیمیشن یک جشنواره  رویایی و دیدنی برای چشم هاست. جزیره سگ ها شاید از لحاظ داستانی قوت زیادی نداشته باشد ولی تصویر به قدری حساب شده ساخته و پرداخته شده است که این جا داستان برای من اهمیت کمی پیدا می کند.

مسئله این است که بیشتر آثار آمریکایی در تصویر و قاب بندی و کات زدن و هر چه که فکرش را بکنید شبیه به هم شده اند و هر چند وقت یک بار دیدن این آثار باعث می شود لذت دوچندانی ببرم. انیمیشن قبلی وس اندرسون – آقای روباه شگفت انگیز- که آن هم با تکنیک دوست داشتنی و هنرمندانه استاپ موشن ساخته شده بود، داستان بهتری داشت چون از منبع ادبی خوبی اقتباس شده بود – رمانی از رولد دال نازنین.

اما از بابت قدرت تصویر پردازی، اندرسون در این کار از آثار پیشین خود هم فراتر رفته است. دیوانه بازی تصویری در این کارش غوغا می کند و از هتل بزرگ بوداپست هم چشم نواز تر است. به دیدن این آثار نیاز است چون حکم وزنه های سنگین تر برای عضله های مغز ما هستند. ما باید این آثار را ببینیم تا روحمان را تقویت کنیم. تا خلاقیت مان را بالا ببریم.

این انیمیشن کات های تند دارد. تدوین آن چیزی نیست که ما معمولا از یک انیمیشن معمول آمریکایی سراغ داریم. در لحظه هایی از کار که شخصیت ها ژاپنی صحبت می کنند، به جای زیرنویس، یک گزارش گر خانم همانند اخبار ظاهر می شود و کلام ژاپنی ها را ترجمه می کند.

مثلا همین یک نمونه از پرورش عضله خلاقیت است. ما عادت کرده ایم که در فیلم غیر انگلیسی زبان، اگر شخصیتی به زبانی دیگر صحبت کرد، پایین تصویر زیرنویس ببینیم. اما وس اندرسون کار دیگری انجام می دهد. کاری که ما انتظارش را نداریم و شاید هم در نگاه اول ما را به کل از حس فیلم جدا کند.

که ایرادی ندارد. کار هنر همین است. که از عادت کردن تو به یک چیز به خصوص بکاهد.

یا مثلا این نما را ببینید.

چشم من عادت کرده است که این سکانس را این طور ببینم که دوربین از سمت راست تصویر به آرامی به سمت چپ برود.اما در این جا شاهد هستیم که دوربین در حالی که حرکت می کند. به هر سگ کات می خورد. بماند که پس زمینه هر سگ هم رنگش متفاوت است و سپس در یک لانگ شات آخر همه شان را با هم می بینیم.

من تا به حال این شیوه کات زدن تصویر را در فیلمی به یاد ندارم که دیده باشم.

یا مثلا این صحنه که از دید سگ ها است و چون این مخلوقان زیبای خدا رنگ ها را تشخیص نمی دهند، به همین دلیل در این جا هم همه چیز سیاه و سفید شده است.

این ها یعنی هنر واقعی. این ها یعنی این که در سینما هیچ چیز قانون خاصی ندارد. هیچ حد و مرز و متر و معیاری وجود ندارد. بعضی ها می گویند که سینما فلان چیز است و تمام. سینما تبدیل به نقاشی نمی شود و غیره. که این حرف های ابلهانه را می توانید دور بیندازید. اگر بخواهند و بخواهیم، سینما و فیلم ها هم کمی از این فرم های ثابت و امتحان پس داده عبور خواهند کرد.

جزیره سگ ها یک هرج و مرج وس اندرسونی خوش رنگ و لعاب است و ارزش چند بار دیدن دارد.

رزیدنت اویل ۷ – Resident Evil VII

بعد از مدت ها وارد یکی از بیاد ماندنی ترین تجربه های ترس شدم.

می گویم وارد شدم. چون رزیدنت اویل ۷یک ویدیو گیم است. در بهترین بازی ها ما با پوست، گوشت و استخوان، خودمان را در لوکیشنی که در دنیای غریب بازی قرار دارد حس می کنیم.

و حالا لوکیشنی که من می گویم این جاست.

سابقه من با رزیدنت اویل به خیلی قبل بر می گردد. اولین بار با شماره ۲ بازی بود که با این دنیای پر از ترس و زامبی آشنا شدم. بعد رسیدم به رزیدنت اویل سوم. شماره ۱ هنوز هم به نظرم ترسناک ترین این سری بازی هاست. واقعا جرات می خواست که آن را به تنهایی بازی کرد. البته بماند که فرهنگ بازی اگر با جمع و با دوستان باشد تاثیرش چند برابر است. یک ترکیبی جادویی است از واقعیت و بازی. مثلا من سر رزیدنت اویل ۳ بود که با یکی از صمیمی ترین دوستانم آشنا شدم و این دوستی تا به حال رسید. یعنی تقریبا ۱۲ سال.

در رزیدنت اویل چهارم یک دفعه دید دوربین را تغییر داد. گرافیک به طرز عجیبی بالا رفت و اکشن کار هم بیشتر شد. شینجی میکامی دوباره انقلابی در این صنعت به وجود آورد. از شماره یک تا چهار ما طرفدارها حسابی لذت بردیم و کیف کردیم و بارها و بارها بازی را از اول تا آخر می رفتیم. تا اینکه رزیدنت اویل ۵ آمد. میکامی دیگر کارگردان کار نبود. اویل ۵ تبدیل شده بود به پارودی از خودش. آخر من زامبی های موتور سوار را کجای دلم بگذارم؟!

ولی بازی را انجام دادیم. دیگر از معما خبری نبود. از ترس خبری نبود. یک اکشن تمام عیار. شماره ششم بازی هم آمد. کمی امیدوار شدم. به نظر می رسید قسمت های مربوط به لئون برگشته است به اصول این سری آثار. اما نه. بی فایده بود. رزیدنت اویل ۶ را تا نصفه انجام دادم. دیگر نتوانستم. نمی خواستم خاطرات خوبم را از سری های یک تا چهار از بین ببرم. اصلا یکی از دلایلی که فکر کنم تا مدتی (دو تا سه سال) سمت هیچ بازی ای نرفتم سرخوردگی از رزیدنت اویل ۶ بود.

حالا مدت ها گذشته است. من دوباره با ویدیو گیم ها آشتی کرده ام. دارم آن آثاری که این مدت از دستشان داده بودم را بازی می کنم و خیلی خوشحالم که فعلا بازی های زیادی برای انجام دادن هست.

رزیدنت اویل ۷ را کوشی ناکانیشی ساخته است و متوجه شده ام که ایشان قبلا نسخه Revelations را کارگردانی کرده که گویا اصلا این بازی ها بود که طرفداران رزیدنت اویل را دوباره سر حال آورد و من به زودی این نسخه ها را بازی خواهم کرد.  می رویم سراغ نویسنده بازی. که این بار برعکس سری های قبلی شخصی ژاپنی نیست و یک آمریکایی کار را نوشته است. ریچارد پی یرسی.

فکر می کنم علت این که چرا رزیدنت اویل ۷ به خانواده و روابط بین انسان ها می پردازد مشخص شد. آمریکایی ها استاد این نوع نوشتن هستند. خانواده رکن اصلی بیشتر آثار آمریکایی است و حالا داریم نمودش را در رزیدنت اویل ۷ می بینیم.

وقتی برای اولین بار متوجه شده بودم که شماره هفت بازی به کل به شخصیت های جدید پرداخته است و دوربین هم از دید اول شخص است هم کنجکاو شدم و هم کمی مشکوک که احتمالا کار خوبی نیست. اما نقد هایی که از بازی نوشته شد و رتبه های بالایش و فروش خوبش و رضایت کلی طرفداران قدیم و جدید باعث شد که خیالم راحت شود.

رزیدنت اویل ۷ بی نهایت ترسناک است. لوکیشن خانه خانواده بیکر که ما در آن جا زندانی می شویم به قدری خوب بود. به قدری زنده بود و جان داشت که فقط و فقط باید بنشینید و کار را بازی کنید. یا حداقل بنشینید کنار کسی که دارد کار را بازی می کند. به شما قول می دهم هیچ وقت تجربه ماندن در ویلای مزرعه ای خانواده بیکرها را فراموش نخواهید کرد. لوکیشن های دیگر مثل باتلاق و کشتی،  همه و همه عالی بود. طراحی خوب و پر از جزییات. ترس های به اندازه و به جا. من فکر کنم ۴۰ بار شد که از ترس و هیجان از جای خودم پریدم و یک فریاد کوچکی هم می زدم!

یک داستان ساده و سرراست داشت. اما در همین حال در بعضی قسمت ها تو را غافلگیر می کرد. مثلا وقتی همان اول بازی فهمیدم که ما در نقش شخصیتی به نام ایتان هستیم که دارد می رود خانه بیکرها چون نامه ای از طرف همسر گمشده اش رسیده است و گفته است که بیاید و او را از آن جا نجات بدهد،  با خودم گفتم خب تا این جا که کاملا کپی سایلنت هیل ۲ است. اما جلوتر که رفتم داستان کاملا تغییر کرد و چیزی که انتظار داشتم نبود. البته از دید دیگر رزیدنت اویل ۷ شاید بهترین گزینه برای آن هایی بود که هیچ وقت نتوانستند سایلنت هیلز را بازی کنند که در پستی جداگانه درباره اش توضیح داده ام.

شماره هفت این بازی پر از ارجاع به فیلم های سینمایی است. واضح ترین که ۴۵ دقیقه آخر شاهکار کشتار با اره برقی تگزاس است. یا ماشینی که ایتان می راند یک اولدزموبیل دلتا ۸۸ رویال است که سامی ریمی، کارگردان Evil Dead (همان کلبه وحشت معروف) آن را در تمام فیلم هایی که ساخته است قرار داده است. حتی یک جایی باید رمزی را پیدا کنیم که شماره اش است ۱۴۰۸، ارجاع واضح به یکی از داستان های استیفن کینگ که فیلم خیلی خوبی هم از آن ساخته شده است.

در طول بازی اتفاق های خوفناکی رخ می دهد، اما بیشتر وقت ها ایتان، همان شخصیتی که ما هستیم، زیاد صحبت نمی کند. واکنش بیش از حدی نشان نمی دهد و دیالوگ هایش کم است. که من خیلی از این شیوه خوشم آمد. یا فقط حسی است که من دارم یا واقعا سازنده ها در نظر داشتند که ایتان زیاد حرف نزند تا اصل واکنشی که نشان می دهد همان واکنش طبیعی بازیکن است. یعنی مثلا ما با تبر می زنیم در گردن فلان شخص!  همان لحظه من جا می خورم، می ترسم یا شوکه می شوم، و این که ایتان دیالوگ زیادی نمی گوید به نظرم به خاطر همین باشد. چون تجربه ای که ما داریم به جای ایتان می کنیم کافی است.

از لحاظی هم این به نظرم انسانی ترین رزیدنت اویل بود. شخصیت پردازی قوی داشت. همه تبدیل شده بودند به افراد عادی که درد و رنج دارند و با نیازهای اولیه انسانی دست و پنجه نرم می کنند. ما تا به حال در رزیدنت اویل ها شخصیت هایی قوی را داشتیم. همه پلیس و به اصطلاح اینکاره و حرفه ای. اما این جا یک آدم عادی می افتد در مهلکه ای و اتفاقا افرادی که دشمنش هستند هم بی حس نیستند. ما با زامبی سر و کار نداریم. با انسان هایی درگیر هستیم که تسخیر نیرویی شیطانی شده اند. وقتی در اواخر بازی شخصیت جک آمد و در فضایی که به نظرم ناخودآگاه یا برزخ بود گفت که خانواده اش را نجات بدهم واقعا از ته دل ناراحت شدم. چه کسی فکر می کرد رزیدنت اویل به جایی برسد که برای دشمن ها دل بسوزانیم.

پایان بندی بازی جالب بود و دوباره با کریس ردفیلد ملاقاتی کردیم. فقط نمی دانم ردفیلد چرا داشت برای آمبرلا کار می کرد. تا نسخه های قبلی که دشمن این سازمان بود. خلاصه که ماجرا جالب شد. شماره بعدی بازی با توجه به این که کپکام – کمپانی سازنده این سری – متوجه اشتباهات قبلی اش شده است، قطعا دیدنی است و ارزش انتظار کشیدن هم دارد.

به منتقد ها و نظر مردم گوش کنید، بعد رهایش کنید.

پل استر در یکی از کتابهای زندگی نامه اش نوشته بود که بعد از مدت ها تازه متوجه شد که نباید نقد ها را خواند. چه مثبت چه منفی. چون روی اثر بعدی ات تاثیر می گذارد.

شخصی که تازه شروع به کار هنری کرده است و اثری را در هر مدیوم تولید می کند و آن را به میان مردم و جهان می فرستد، قطعا کنجکاو است که بداند درباره اش چه نوشته اند. مجله ها و سایت ها را می کاود تا ببیند فلان شخص چه گفته است و فلان شخص چه نوشته است. اما من در این قضیه بیشتر طرفدار استر هستم. اگر بخواهیم با خودمان روراست باشیم می توانیم به راحتی تشخیص بدهیم که استعدادی در کار خلاقانه داریم یا نه. حالا ممکن است ما اثر را خلق کنیم و ببینیم که عالم و آدم انتقاد می کنند، در این زمان حتما کنجکاو می شویم که ایراد کار ما کجاست.

اما این جا هم باز باید به خودمان رجوع کنیم.

باید حسی عمل کرد. کاملا شهودی. به نظر فلان منتقد و گروهی از طرفدارها که در یک انجمن اینترنتی دارند نظر می دهند نباید گوش کرد. فقط نمک روزی زخم است.

بهترین طبیب برای کار خلاق درون، خودمان هستیم. فقط مسئله این جاست که باید این طبیب (شهود) را خوب تغذیه کنیم.

فیلم بهتر ببینیم.

کتابی بخوانیم که دیدگاه قبلی ما را کامل دگرگون کند.

موسیقی متفاوت از چیزهایی که تا به حال گوش می کردیم ببینیم.

اگر تا به حال فقط آثار اروپایی دیده ایم، برویم کمی هم مارول و دی سی و ابرقهرمان ببینیم!

باید کمی مزه خلاقانه مان را تغییر بدهیم و برای اثر بعدی رنگ و بوی متفاوتی داشته باشیم. این پروسه درمانی باعث می شود که تکلیفمان با خودمان مشخص شود.

رابطه شبکه های اجتماعی و داستان گویی

آثاری که به تکنولوژی روز تکیه می کنند ساخته نشوند خیلی بهتر است. حالا مهم نیست کتاب باشد یا فیلم. منظورم را دقیق تر بخواهم بیان کنم این است که فرم روایت داستان در هر مدیوم اگر به تکنولوژی – مخصوصا شبکه های اجتماعی و اینترنت – وابسته باشد شاید در نگاه اول جذاب و بازاری و پول ساز به نظر برسد. اما قدرت ماندگاری که ندارد هیچ بلکه حتی بعید بدانم که پول ساز باشد. (حرف من را با فیلمی مثل شبکه اجتماعی دیوید فینچر اشتباه نگیرید. آن درام عالی درباره فردی بود که فیس بوک را به وجود آورد. فیلم درباره چهار تا دوست نبود که کل فیلم در فیس بوک با هم چت می کنند!)

مثلا فرض کنید یک کتاب بیاید و در بوق و کرنا کند که متفاوت است و این تفاوت در جلدش هم نمود پیدا کرده است. کتاب درباره تاثیر اینستاگرام است و می آید تمام جلد و برگه های داخل کتاب را شبیه به فضای اینستاگرام می کند. یا فیلمی می آید که مثلا ترسناک است یا دلهره آور و یا حتی درام، اما روایت داستان بر مبنای دوست یابی اینرنتی است یا بیشتر فیلم از کانال یوتیوب یا موبایل روایت می شود.

حتی در سینمای وطنی هم موردی یادم می آید که کل فیلم با سبک سلفی گرفته شده بود و خیلی هم سر این ماجرا تبلیغ کردند. در سینمای جهان هم همین است مخصوصا آمریکا. آثاری مثل فرند ریکوئست. جرات حقیقت و شبکه و غیره.  همه این ها تبدیل شده اند به آثاری که حتی آن قدر هم بد نیستند که بشود دوستشان داشت. تبدیل به نیست شده اند گویی اصلا در لیست فیلم های ساخته شده وجود ندارند.

تاریخ انقضا این آثار به طرز عجیبی کوتاه است. و تهیه کنندگان و ناشران هم گویا نمی خواهند از این وضعیت درس بگیرند. جوابش هم به نظرم ساده است. مردم چون هر روز و هر لحظه با این تکنولوژی به روز سر و کار دارند دیگر برایشان کنجکاو بر انگیز نیست که بروند و کتاب و فیلمی درباره همان تکنولوژی ببینند. الان به عنوان مثال اینستاگرام و سلفی گرفتن جزو زندگی و کار بعضی از مردم شده است. یعنی دیگر این ها سرگرمی نیست، جزوی از زندگی روزمره است. حالا همین مردم اگر بخواهند از زندگی روزمره فاصله بگیرند نمی روند فیلمی ببیند که دوربینش سلفی است، می روند فیلمی را ببیند که داستان دارد و دوربین ثابت. به نظرم مردم می خواهند در سینما، کتاب، تاتر یا هر چیزی مربوط به این ها، اثری متفاوت ببیند، می خواهند تجربه ای تازه داشته باشند نه چیزی را که هر روز و هر روز می بینند و انجام می دهند.

برای همین بعضی از این کارگردان ها که غر می زنند امروزه همه می توانند فیلم بسازند، دارند اشتباه بزرگی می کنند. می توان از این قضیه درس گرفت. اگر من نوعی می توانم با گوشی ام فیلم بسازم، خب شمایی که دستت باز تر است و می توانی بودجه ای را تهیه کنی و با عوامل فیلم بسازی، پس سعی کن چیزی را بسازی که هم از لحاظ داستانی و هم از لحاظ فرمی کاملا با چیزی که ما هر روز در خانه و خیابان می بینیم متفاوت باشد. در همین دنیای واقعی هم می توانی فیلمت را بسازی اما فیلتر نگاهت طوری باشد که گویی همه ما که می آییم و اثرت را تجربه می کنیم، انگار عینک یا لنزی متفاوت زده ایم و با دنیای عجیب تو داریم مانوس می شویم. ما را به جایی ببر که خودمان نمی توانیم برویم.

و تا جایی هم که ممکن است از ارجاع به تکنولوژی روز فاصله بگیر. نشان دادن موبایل و رد و بدل شدن اس ام اس و خیلی بخواهیم آسان بگیریم سرچ در گوگل آخرین حد استفاده از تکنولوژی روز باشد. البته مثلا فیلمی داریم مثل خوک که اتفاقا ارجاع زیادی به اینستاگرام و شبکه های اجتماعی و فالوورها می دهد و اتفاقا خیلی هم خوش ساخت است. اما خوک از لحاظ تصویری زیاد روی این قضیه تکیه نمی کند. فیلم آخر مایکل هانکه هم خیلی به شبکه های اجتماعی ربط داشت. ولی بیشتر فیلم با یک دوربین ثابت یک درام خانوادگی را نشان می داد. بماند که بدترین فیلمی بود که تا به حال از مایکل هانکه دیده ام.

خلاصه که گول ایده هایی که خیلی به فرهنگ روز مردم وصل است را نخورید. اول این که مطمئن باشید چند نفر دیگر همانند این ایده را دارند و می خواهند آن را بسازند یا بنویسند.

نکته ۰:

فیلم آخر استیون اسپیلبرگ که حسابی هم دوستش داشتم به تکنولوژی مربوط است. به واقعیت مجازی. کاری نداریم که واقعیت مجازی هنوز آن قدر همه گیر نیست. یعنی مثل موبایل نشده که همه یکی از این وسیله ها را داشته باشند پس موضوع فیلم مربوط به آینده می شود. ولی امکان دارد که به عنوان مثال ۵۰ سال دیگر همچنان آرواره ها و ایندیانا جونز و مونیخ و اسب جنگی و سرباز رایان اسپیلبرگ دیده شود اما این فیلم برای آن نسل خنده دار باشد.

نکته ۱:

اما هر چقدر از تکنولوژی عبور کنیم. به تصویر کشیدنش در فیلم یا درباره اش نوشتن در کتاب لذت بخش می شود و تبدیل می شود به نوستالوژی. الان درباره پلی استیشن (حتی شماره یک) فیلم بسازی و کتاب بنویسی آن قدر جذاب نیست که درباره آتاری و سگا و راز جنگل داستان بنویسی. الان یک فیلم درباره دوره یاهو ۳۶۰ بسازی شاید کنجکاوی بیشتری را بطلبد و فیلم یا داستانت خوب از آب در آید.

نکته ۲:

فضای اینترنت در دنیای گیم بحث دیگری می طلبد. من فقط یک بازی را انجام داده ام که کل فضای آن در موبایل بود.  – سارا گم شده است –  ماجرا این بود که دختری به نام سارا ناپدید شده و ما از طریق موبایلش باید او را پیدا می کردیم. هر مرحله که جلو می رفتیم کلیپ های بیشتری می دیدیم و به راز دختر پی می بردیم. بازی خاصی بود. این جا سوال پیش می آید که چرا این تجربه خوب بود؟

فکر می کنم چون من بازیکن داشتم کاری را انجام می دادم که در دنیای واقعی هیچ وقت با موبایل خودم یا شخصی دیگر انجام نداده بودم. من تا به حال گوشی دختر گم شده ای را پیدا نکردم که بخواهم حالا از راز و رمز او هم سر در بیاورم. پس با این که هنگام بازی داشتم چیزی را می دیدم که هر روز با آن سر و کار دارم اما تجربه ای به کل متفاوت را می گذراندم.

مردی از زمین و نسخه دومی که نباید ساخته می شد – The Man from Earth

فیلم کالت بسیار کم خرجی هست به نام مردی از زمین. بیشتر زمان فیلم در یک خانه می گذرد و ما بیشتر شاهد گفت و گوی بین چند استاد که با هم در دانشگاهی همکارند و دورهمی گرفته اند هستیم. و بهانه ی این دورهمی هم به این خاطر است که یکی از استادان قرار است از این دانشگاه منتقل شود. این همکاران خیلی به آقای جان اولدمن (با بازی دیوید لی اسمیت) پافشاری می کنند که بگوید چرا درخواست انتقال از دانشگاه را داده است و او بالاخره خواسته یا ناخواسته اعتراف می کند که در اصل یک انسان غارنشین بوده است که حدود ۱۴ هزار سال هم عمر دارد و مجبور است هر ده سال یک بار به مکان های مختلف برود تا یک وقت شناسایی نشود. (چون از یک سنی به بعد اصلا پیر هم نمی شود) اول قضیه خنده دار است اما هر چقدر که می گذرد، دوستانش متوجه می شوند که دانستن تاریخ با این همه نکات ریز و جزییات در هیچ کتابی یافت نمی شود.

و از همین جا ماجرای مردی از زمین شروع می شود.

فیلم بسیار جذاب است. حداقل از لحاظ فیلم نامه که واقعا متمایز و کنجکاو برانگیز بود. از لحاظ ساخت نه بازی های خیلی شاخصی داریم نه کارگردانی. کل قوت این فیلم از متن خوبش است اما به هر حال خاصیت بعضی فیلم ها این است که حتی شاخص های تولیدی پایین هم باعث نمی شود که اثر دیده نشود. مردی از زمین طی مدتی توانست طرفداران زیادی پیدا کند. دی وی دی ها دست به دست چرخید و بعد هم اینترنت رونق گرفت و این فیلم که شاید به راحتی می توانست زیر هزاران فیلم دیگر گم شود، تبدیل شد به یکی از بهترین آثار کالت سینما.

من عاشق این فیلم هستم. پوسترش را کنار پوستر فیلم های مورد علاقه ام به دیوار اتاقم چسبانده ام و هر موقع آن را می بینم یاد لذتی می افتم که هنگام دیدن این اثر داشتم. ولی خب آن طوری نیست که بخواهم به همه پیشنهادش کنم. قطعا مخاطب من خوره فیلم ها هستند و این خوره ها قطعا با بهترین آثار کالت سر و کار داشته اند. اما تعداد کالت باز ها در ایران زیاد نیست. من فقط یک نفر را حضوری دیده ام و می شناسم که طرفدار این نوع فیلم ها است. بقیه اش یا در فضای مجازی بوده است یا مثلا مجله دنیای تصویر که آمد و یک مجله تمام عیار برای آثار کالت منتشر کرد.

حالا کارگردان این فیلم (ریچارد شنکمن) با  بازیگر اصلی اش در سال ۲۰۱۸ نسخه دوم این فیلم را بعد از ده سال ساخته اند. کارگردان در اول فیلم می گوید که کار کاملا مستقل و شخصی است و هیچ پولی از سرمایه گذار در کار نبوده است و اسم سایتی را معرفی کرده تا طرفدارها اگر دوست داشتند بروند و به حسابی پولی واریز کنند تا هم هزینه این فیلم در آید و هم احیانا نسخه سوم.

ولی مساله این جاست که به نظرم دیگر نباید سراغ این داستان برویم. لذت مردی از زمین به همان رمز و رازش بود. اگر قرار باشد بالاخره به طور قطع بفهمیم که ایشان که بوده است و در طول هزاران سال عمرش چه کرده است که دیگر مزه ندارد.

فیلم دوم بیشتر همین حالت را دارد. رمزگشایی است. اما دیگر از جادوی نسخه اول که آن را دل نشین کرده بود خبری نیست و فقط با یک فیلم بد طرف شدم نه یک فیلمی که در گذر زمان بهتر می شود و ارزشش را بهتر درک می کنیم. نسخه دوم هم طوری تمام می شود که راه را برای قسمت سوم باز می گذارد که اصلا و ابدا جذاب نیست. حتی طرفداران دو آتشه بعضی آثار هم باید بدانند که بیشتر شدن فیلم ها و دنباله های بسیار زیاد لزوما برای همه آثار مفید واقع نمی شود. مردی از زمین جزو همین دسته از فیلم ها است. اما در نهایت اگر طرفدار فیلم های خاص هستید که آن چنان هم هنری و اعصاب خرد کن نیست، به نظرم نسخه اول مردی از زمین را ببینید. یک فضا و داستان عجیبی دارد که حتی اگر از فیلم بدتان بیاید هم در ذهنتان ماندگار می شود.

تپه های خاموشی که نتوانستیم تجربه اش کنیم

هیدئو کوجیما یکی از بازی سازان مطرح ژاپنی است که در این صنعت و در سطح جهان طرفداران بسیار زیادی دارد. او خالق سری بازی های متال گیر سالید است و کار جدیدش دث استرندینگ هم  برای کنسول PS4 پخش می شود.

کوجیما تا قبل از این که به طور مستقل و با کمپانی که خودش تاسیس کرده است بازی بسازد، با شرکت کونامی همکاری داشت و قرار بود نسخه جدید یکی از آثار ترسناک معروف سری شاهکار Silent Hill را بسازند. کوجیما اتفاقا فیلم باز خیلی حرفه ای هم هست و طبق گفته خودش هفتاد درصد دی ان ای بدن او از فیلم ها تشکیل شده است! او قرار بود بازی جدید را با همکاری گیرمو دل تورو بسازد که حتما او را با آثاری همچون هزارتوی پن و شکل آب که اسکار پارسال را هم گرفت می شناسید. و اتفاقا نقش اصلی بازی را هم قرار بود نورمن ریداس بازی کند که قطعا او را با نقش دریل در سریال واکینگ دد می شناسید.  کوجیما به کمک این افراد و عواملش می خواست روح تازه ای به این سری آثار بدمد، چون این بازی ها در نسخه های اخیر خود به قدرت سال های اول ظاهر نشدند. نام کار هم قرار بود بشود Silent Hills.

از افعال گذشته استفاده می کنم چون چنین چیزی اتفاق نیفتاد و ما طرفداران هاج و واج ماندیم که چرا نه؟! کونامی اعلام کرد که ساخت بازی توسط هیدئو کوجیما کنسل شده است و جماعتی را ناامید کرد. این که چرا این بازی ساخته نشد را دقیق نمی دانم ولی به احتمال زیاد اختلافات بین کوجیما و شرکت کونامی رخ داده است، چون دقیقا بعد از متوقف شدن ساخت این بازی، کوجیما رسما ساخت بازی جدیدش را در شرکت خودش آغاز کرد. ( نکته این که نورمن ریداس همچنان با او ماند و در بازی جدیدش نقش آفرینی کرد)

در همان دورانی که طرفدارها در حال لحظه شماری بودند، یک دموی کوتاه برای معرفی Silent Hills پخش شد که P.T نام داشت ( مخفف Playable Teaser). در این دمو ما از دید اول شخص هستیم و نمی دانیم شخصیتی که او را بازی می کنیم چه کسی هست و اصلا کجاست. ما باید در راهرو های مالیخولیایی جلو برویم تا بتوانیم معما را حل کنیم.

این دمو مدتی آنلاین شد و خیلی ها توانستند که کار را بازی کنند. اما بعد از خبر قطع همکاری کوجیما و کونامی، این دمو هم از بازار آنلاین PS4 برداشته شد و آن هایی که نتوانسته بودند بازی را انجام دهند، برای همیشه این آرزو به دلشان ماند. البته گویی نسخه ای مخصوص کامپیوترهای خانگی شبیه سازی شد که من آن را انجام ندادم و ترجیح دادم که گیم پلی دمو اصلی را از فضای نت ببینم.

که الحق یکی از ترسناک ترین تجربه های سینمایی ویدیو گیمی من بود.

شما در نظر بگیرید که در این گیم پلی یک نفر در حال بازی است و دوستش هم کنارش نشسته است و هر دو به خاطر این که نترسند حسابی یک دیگر را دست می اندازند و به این وضعیت می خندند. یعنی اگر صدای این دو نفر روی تصویر نبود، ماجرا خیلی هولناک تر از این بود که هست. ای کاش خودم تجربه مستقیم بازی را داشتم. اما به هر حال دیدن این که یک نفر دیگر بازی می کند هم بعضی زمان ها لذت خاص خودش را دارد. با دیدن این دمو دوباره حسرتم بیشتر شد که چرا کوجیما این بازی را نساخت. او در مصاحبه ای گفته بود که چون خودش به شدت ترسو است به خاطر همین می تواند بازی ترسناک خوبی بسازند. آدم های ترسو بهتر بلدند بترسانند.

می توانید در یوتیوب نسخه کامل گیم پلی این بازی را مشاهده کنید و لذتش را ببرید. تجربه ترسناک عالی ای است  و می توانم به عنوان یک اپیزود ۴۰ دقیقه ای ترسناک خوش ساخت پیشنهادش بدهم. حتی اگر اصلا هم اهل بازی نباشید و فقط ژانر ترسناک مورد علاقه تان است.

نکته

یکی از معماهای این دمو این است که باید عکس دختری را که از بین رفته است دوباره ترمیم کنیم. و عجیب که این عکس و حالت دختر من را یاد سریال توئین پیکس و عکس لورا پالمر انداخت. فضای این بازی خیلی شبیه به آثار دیوید لینچ بود. لینچ سرچشمه ترس است. مخصوصا ترس ذهنی.

خواندنی – ۱

این مقاله بسیار خوب اوایل سال ۱۳۹۶ در سایت یک پزشک قرار داده شد.

چگونه از خواندن لذت ببریم؟

از همان روز که مقاله را خواندم، تا به حال در ذهنم ماندگار مانده است وعلتش هم واضح است. نویسنده این مقاله که نویسنده ای است به نام لئونارد استرانگ، آمده و خیلی از قوانین کتاب خواندن را زیر سوال برده است. مثلا این که حتما نباید کتابی را بخوانی را که همه عالم و آدم می گویند شاهکار است و کلاسیک و باید قبل از مرگ خواند.

شاید نتوانستیم!

به همین راحتی است. منِ نوعی وقتی بارها سعی کرده ام برادران کارامازوف را بخوانم اما برایم جذاب نبود دلیل نمی شود که به زور آن را بخوانم تا پس فردا در محفلی بگویم که من هم کارامازوف ها را می شناسم. مثلا من عاشق رمان مادام بوآری هستم ولی دلیل نمی شود دیگری هم عاشق این کلاسیک باشد. می تواند به این کتاب کلی هم ناسزا بگوید.

این مقاله این وضعیت را به خوبی شرح داده است. و این که درست است موضوع اصلی کتاب خواندن است اما شما می توانید به راحتی به جای کتاب اثر هنری دیگر را فرض قرار بدهید.

مستند: Grounded: Making the Last of Us

به تازگی تریلر قسمت دوم ویدیو گیم شاهکار آخرین نفر ما در همایش E3 از کنفرانس سونی پخش شد که حسابی هم بین اهل فن ( شما بخوانید هم طرفدار هم متخصص) سر و صدا به پا کرد.

اول این که به شدت حوس کردم یک بار دیگر نسخه اول را بازی کنم. یکی از بهترین تجربه های من بود. نه فقط در باب گیم بلکه در همه موارد. هر چیزی که به سرگرمی یا فرهنگ یا هنر مربوط باشد. شخصیت پردازی درست. فضا سازی حرفه ای. کارگردانی درجه یک. جزئیات ناب و خلاصه هر چه که از یک اثر هنری انتظار دارید، منتها بهتر از انتظارتان.

مستندی را دیدم به نام تهیه آخرین نفر ما که وارد استدیو ناتی داگ می شویم و مصاحبه با عوامل مهم استدیو و این بازی را مشاهده می کنیم. این کار بیشتر برای آن خوره های پشت صحنه جذاب است آن هم از نوع بازی سازی. چون پشت صحنه فیلم ها ممکن است خیلی هیجان انگیز باشد، اما پشت صحنه گیم و انیمیشن چون در داخل یک استدیو است و بیشتر با کاغذ و کامپیوتر سر و کار داریم، خیلی ها قید دیدنش را می زنند.  که به نظرم ضرر می کنند. من حاضرم خیلی از سریال ها و فیلم ها را نبینم و انواع و اقسام مستند ها درباره شغل های مختلف ببینم. خیلی بیشتر درس می گیرم و تجربه کسب می کنم تا مثلا دیدن نسخه جدید فلان فیلم معروف. اگر کاملا غرق دیدن مستند ها شوید (نه فقط چند عنوان خاص) می بینید که این دنیا خیلی بیشتر به کتاب ها و آن دانشی که از کتاب به دست می آوریم نزدیک است. دیدنش هم راحت تر است و نیازی به خواندن هزاران صفحه نیست.

اگر دیدن فیلم ها دریچه ای به دنیای سرگرمی است. دیدن مستند ها دریچه ای به دنیای واقعی است منتها با طعم سینما. نمی دانم دیگر چگونه باید تجربه مستند دیدن را برایتان توصیف کنم. مثلا با دیدن این کار کاملا متوجه می شویم که معنی کار گروهی یعنی چه و چگونه انجام می شود. چه زحمت هایی برای ساخت ویدیو گیم کشیده می شود به طوری که می توان آن را با شغل های سخت مقایسه کرد. این که همه باید همانند بقیه کارمندان هر شرکتی یا بانکی به سر کار بروند و ذره ذره برای کار خود وقت بگذارند و عرق بریزند.

اگر اهل این بازی هستید حتما دیدن این مستند را در برنامه خود بگذارید. مثلا این بار ارزش گریه شخصیت جوئل در ابتدای داستان را خیلی بهتر و عمیق تر درک می کنید چون پروسه ای که بازیگر این شخصیت آن را طی کرده است دیده اید. و قطعا ارزش زحمت های افرادی که در ساخت این شاهکار نقش داشتند را می دانید. ویدیو گیم ها را نماد سرگرمی  می دانند اما ساخت این سرگرمی همانند هر کار دیگر تلاش و کوشش می طلبد.