کاراگاه استرایک/ Strike

جی کی رولینگ بعد از پایان سری هری پاتر یک رمان نوشت به نام خلا موقت. چون همان زمان که ترجمه و چاپ شد آن را خواندم، دقیق داستان یادم نمی آید و باید بار دیگر بروم سراغ خواندنش. اما در کل داستان تلخی بود و پر از شخصیت.  بعد از این کتاب بود که آوای فاخته چاپ شد. یک داستان کاراگاهی. منتها رولینگ کتاب را با نام مستعار رابرت گالبریث می نویسد. تا کنون هم سه جلد از این سری آثار آمده است و جلد چهارم هم که Lethal White نام دارد به زودی تاریخ انتشارش اعلام می شود.

این داستان های جنایی، کاراگاهی دارد به نام کورمورن استرایک که ایشان هم یک منشی و همکار دارد به نام رابین، این دو نفر شرلوک و واتسون وار می روند جلو و معماها را حل می کنند و جنایت کاران را به سزای اعمال خود می رسانند. بریتانیایی ها استاد این کاراگاه بازی هستند و بهترین این نوع داستان ها (یا بهتر بگویم شخصیت ها) را مدیون شان  هستیم و حالا خانم رولینگ هم به این میدان وارد شده و تا به حال که سربلند بیرون آمده است.

هر سه کتاب را خوانده ام و به نظرم هر جلد هم بهتر از جلد قبلی بود. معما و قتل ها در هر کتاب پیچیده تر می شد و شخصیت ها هم عمق بیشتری گرفتند. کورمورن استرایک در ظاهر امر، تمام کلیشه های کاراگاهان ادبیات را دارد. عاشق است. متنفر است. بیمار است. یک پایش را در جنگ از دست داده است. الکل مصرف می کند. سیگار می کشد. وضعیت زندگی اش آشفته است و غیره.  اما پرداخت رولینگ برای این شخصیت آن را کاملا از کلیشه جدا کرده است. مخصوصا رابطه ای انسانی که استرایک با رابین برقرار می کند (رابین یک نامزد هم دارد و اتفاقاتی هم این وسط می افتد که نمی گویم تا داستان لو نرود) ماجرا را انسانی تر می کند. بر خلاف شرلوک هلمز و پوآرو و خانم مارپل که بیشتر شخصیت هایی هستند –نوشته – شده، کورمورن استرایک را می توان به عنوان همسایه کناری مان هم تصور کرد. در این حد عادی است. اما به هر حال باهوش و نکته سنج هم است. در کل رولینگ خیلی از چیزهای موجود و از قبل نوشته شده را می گیرد و آن را برای خودش می کند. (هری پاتر هم کلیشه کم نداشت) شخصیت پردازی رولینگ چنان قوی است و روابط و احساسات درونی و بین آدم ها را ملموس و زمینی می کند که اگر کلیشه ای هم در کار باشد، زیر قلم رولینگ به نوآوری تبدیل می شود.

حالا می رسیم به اقتباس تلویزیونی از سری کتاب های کورمورن استرایک

به نظرم بدترین اقتباسی بوده که تا به حال از آثار رولینگ شده است. مینی سریال بر اساس رمان خلا موقت هنوز پخش نشده است و نمی توان درباره آن چیزی گفت. اما سریال استرایک حتی از بدترین نسخه سینمایی هری پاتر هم ضعیف تر است. اول این که بازیگران این سریال به نظرم اصلا به چیزی که رولینگ نوشته است نمی آیند. استرایک و رابین در کتاب انگار دو موجود متفاوت هستند. البته قبول دارم که این جا قدرت کتاب و تخیل ما خواننده ها است که تصورمان یک چیز است و تصویر چیز دیگری می شود. ( مثلا دولورس آمبریج در فیلم های هری پاتر هم برای من این گونه بود. یعنی چیزی که از این شخصیت در ذهن داشتم اصلا به بازیگری که برای نقش انتخاب شد نمی خورد. ولی تمام دیگر شخصیت های هری پاتر دقیقا نزدیک بودند به نسخه ادبی شان)

حالا از انتخاب بازیگر بگذریم، اصلا رابطه و شیمی بین استرایک و رابین در سریال خوب پرداخته نشده است. در کتاب چه شخصیت ها و چه کل روایت شجاعانه است. اصالت دارد. رک و پوست کنده است. اما در سریال همه این ها تبدیل شده است به اپیزودهای نازل سریال های خیلی معمولی. یعنی من حس می کردم که عوامل پشت صحنه این سریال یک مقدار شور و شوق برای ساخت این اقتباس ندارند. مثال خیلی بدتر بخواهم بزنم این است که انگار سریال استرایک در صدای و سیمای وطنی تولید شده است. با همان میزان آبکی بودن. چه تصویر و چه متن!

از دیدن این سریال خیلی سرخورده شدم. فقط سه اپیزود دیدم و دیگر ادامه اش ندادم. ماجراهای کورمورن استرایک و رابین در ذهن من اقتباس خیلی زیبا تری به نظر می رسد.

شکسپیر و شرکا

من برای اولین بار که چشمم به کتاب شکسپیر و شرکا افتاد. گمان بردم که از آن داستان های خیالی است که شکسپیر و چند نفر از نویسندگان معروف دور هم گرد آمده اند. بعد از طریق سایت جیره کتاب متوجه شدم که نه. شکسپیر و شرکا نام یک کتاب فروشی واقعی در پاریس است. بعد کم کم یادم افتاد که در چند فیلم هم اشاره هایی به این کتاب فروشی شده بود. بالاخره کنجکاوی طبق معمول گل کرد و سریع کتاب را تهیه کردم. من عاشق داستان هایی هستم که ماجرایشان در کتاب فروشی رخ بدهد یا به هر صورتی داستان به کتاب مربوط باشد. چون از نظرم که خود کتاب یک شی جادویی است بعد حالا در نظر بگیرید که داخل این شی جادویی، در لا به لای برگه ها داستانی بخوانید که آن هم درباره کتاب ها باشد. یک مزیت بر مزیت های سابق قضیه اضافه می شود.

داستان گویا بر اساس واقعیت است یا حداقل نویسنده در مقدمه داستانش این طور نوشته است. درباره خبرنگاری جنایی (همان نویسنده کتاب یعنی آقای جرمی مرسر) است که کار و بار و زندگی قبلی اش را رها می کند و بدون پول و جایی برای خوابیدن می رود به پاریس و متوجه می شود که در آن جا کتاب فروشی است به نام شکسپیر و شرکا. این جا صاحبی دارم به نام جرج ویتمن و این جناب هم به نویسندگان جویای نام، یا سرخورده یا هر چه پناه می دهد. شکسپیر و شرکا یک جورهایی کاروانسرایی برای نویسندگان است.

اگر واقعا نمی دانستم که چنین چیزی واقعیت دارد. قطعا به نظرم دراماتیک ترین داستان ممکن می رسید. نویسندگان نوپا که آهی در بساط ندارند، وسط پاریس به یک کتاب فروشی پناه می برند. چنین چیزهایی جزو وحشیانه ترین رویاپردازی های روزانه عشق و تشنه هنرها و ادبیات است. ولی مثل این که این رویاها هم جایی در این دنیای واقعی دارند.

این کتاب هم از سیاست دارد. هم پر است از ارجاع به ادبیات. هم عشق به نوشتن. به کار کردن. به همکاری. به عاشق شدن. به سفر کردن. به روابط بین غریبه ها. به شکل گیری دوستی های غیر معقول. این جا با یک نسخه فشرده از زندگی روزمره طرف هستیم. منتها روزمرگی که بیشترمان تجربه اش نکردیم. روزمرگی آوارگان ساکن یک کتاب فروشی قطعا با روزمرگی آپارتمان نشینی متفاوت است. داستان به قدری روان نوشته شده و با ترجمه خوب پوپه میثاقی این روان بودن به زبان فارسی هم منتقل شده است. در ضمن کتاب را هم نشر مرکز منتشر کرده.

من به سختی توانستم کتاب را زمین بگذارم. نصفش را یک روزه در مترو تمام کردم و نصف دیگرش را هم در عرض چند ساعت، در خانه. و نمی دانم این حس و حال عجیب چیست که وقتی مثل الان دارم درباره چیزی در این بلاگ می نویسم، هوس می کنم که بروم و دوباره آن را تجربه کنم. حالا ممکن است کتاب باشد یا فیلم یا…

قیمت کتاب مناسب است و ارزش خریدن و نگه داشتن دارد. ارزش مرور دارد. و از همه مهم تر این که روح دارد. یک سری چیزها را نمی شود بیان کرد و نوشت. باید کامل آن را حس کنید. مثلا من می گویم این کتاب روح دارد و جان دار است و فلان! (که بیشتر کتاب های خوب این طور هستند) اما باز معنی که باید بدهد را نمی دهد. بیشتر به یک شاعرانگی دوزاری می زند. ولی این طور نیست. مثلا من با خواندن شکسپیر و شرکا همان حسی را دارد که با یک سفر خوب به دست آورده ام. شما لزوما در سفر درس خاصی نمی گیرد. پیام خاصی نمی گیرد. اما خود به خود بزرگ تر می شود. دید شما وسیع می شود. شاید خودتان هم خبر نداشته باشید ولی چنین اتفاقی رخ می دهد. کتاب ها هم دقیقا چنین حالتی دارند.

و با این حرف ها، شکسپیر و شرکا عجب سفر دل چسبی بود.

نکته

شخصیت جرج ویتمن که کتاب فروشی را راه اندازی کرد و در سال ۲۰۱۱ هم از دنیا رفت. از آن آدم ها بوده است که مدت ها با من می ماند. رفتارش، صحبت هایش، نظریه ها، نحوه زندگی اش، همه و همه آدم را به فکر می اندازد. نمی دانم نویسنده چقدر به واقعیت نزدیک شده است، اما اگر واقعا جرج همانی بوده است که در داستان توصیف شده است، این انسان واقعی بیشتر به بهترین شخصیت های ادبیات نزدیک است و با هر کلامش تو را به چالش می کشد.

خواندنی – ۱

این مقاله بسیار خوب اوایل سال ۱۳۹۶ در سایت یک پزشک قرار داده شد.

چگونه از خواندن لذت ببریم؟

از همان روز که مقاله را خواندم، تا به حال در ذهنم ماندگار مانده است وعلتش هم واضح است. نویسنده این مقاله که نویسنده ای است به نام لئونارد استرانگ، آمده و خیلی از قوانین کتاب خواندن را زیر سوال برده است. مثلا این که حتما نباید کتابی را بخوانی را که همه عالم و آدم می گویند شاهکار است و کلاسیک و باید قبل از مرگ خواند.

شاید نتوانستیم!

به همین راحتی است. منِ نوعی وقتی بارها سعی کرده ام برادران کارامازوف را بخوانم اما برایم جذاب نبود دلیل نمی شود که به زور آن را بخوانم تا پس فردا در محفلی بگویم که من هم کارامازوف ها را می شناسم. مثلا من عاشق رمان مادام بوآری هستم ولی دلیل نمی شود دیگری هم عاشق این کلاسیک باشد. می تواند به این کتاب کلی هم ناسزا بگوید.

این مقاله این وضعیت را به خوبی شرح داده است. و این که درست است موضوع اصلی کتاب خواندن است اما شما می توانید به راحتی به جای کتاب اثر هنری دیگر را فرض قرار بدهید.

مسیر سبز و اقتباس سینمایی

اطمینان دارم که همانند تایتانیک، خیلی از مردم ایران این فیلم را دیده اند. یا حداقل قشر متوسطی که می شناسم. من هم جزو آن هایی بودم که در نوجوانی این فیلم را دیده ام و یک دل نه صد دل عاشقش شدم. فکر کنم تام هنکس را با همین فیلم شناختم. فرانک دارابونت کارگردان را هم همینطور.

این اثر یک جهانی بینی خاصی به من داد. مسیر سبز یک فیلم معمولی نیست.

و حالا بعد از سال ها، بالاخره کتابش را خواندم. نشر افراز که بعضی از آثار استیفن کینگ را ترجمه کرده است، کتاب را منتشر کرده و مترجم کار هم خانم ماندانا قهرمانلو است. خوش بختانه وقتی که کتاب را خواندم (خیلی سریع. با اینکه ۶۴۲ صفحه است. کمتر از یک هفته آن را تمام کردم) یکی از دوستانم که هفت یا هشت سالش بود فیلم را دیده بود و هیچ چیز از کار یادش نبود، به خانه ام آمد و با هم فیلم را دیدیم. برای همین کامل فرق بین کتاب و فیلمش برایم مشخص شد.

و جالب این جاست که آن چنان فرقی ندارد.

شاید از نظر خیلی ها بهترین اقتباس از روی یک کتاب، پدرخوانده باشد. ولی در نظر داشته باشید که پدرخوانده خیلی از کتاب را حذف کرد و خیلی بیشتر و بهتر به آن اضافه کرد. من در مصاحبه ای با فرانسیس فورد کاپولا خواندم که می گفت کتاب تقریبا یک داستان زرد بود.

پس پدرخوانده آمده است و به کتاب افزوده است و اقتباس تمام و کمال حساب نمی شود.

اما مسیر سبز تقریبا هیچ چیزی از کتاب حذف نکرده است و اتفاقا چیز آن چنان خاصی هم اضافه نکرده است. همان چیزی را که نوشته شده به زبان تصویر برگردانده است.

 فرق هایی که دیدم منطقی است چون این داستان ها در دو فرم متفاوت دارد گفته می شود. مثلا در کتاب، داستانی که ما می خوانیم دست نوشته ها و خاطرات شخصیت پاول ادکامب است که در فیلم نقش او را تام هنکس بازی می کند. اما در فیلم ما صرفا بر می گردیم به گذشته و خاطرات او را در حالی که دارد آن را برای زنی تعریف می کند می بینیم.

اما در کتاب ما خیلی بیشتر درگیر نویسندگی این شخصیت می شویم. و واقعا هم منطقی بود که دارابونت این قسمت های مربوط به نوشتن را در فیلم حذف کرده است. چون قطعا از حد و حوصله بیننده فیلم خارج می شد. متاسفانه یکی از بدی های سینما است که یک سری چیزها را هر کاری هم کند نمی تواند به تصویر بکشد. حتی اگر روی تصویر نریشن هم می گذاشت و مثلا پاول ادکامب را می دیدیم که دارد به سختی تلاش می کند برای نوشتن، هیچ وقت با حس و حالی که موقع خواندن کتاب داریم برابری ندارد. من در حین خواندن داستان واقعا باورم شده بود که این خاطرات ادکامب است نه داستانی که استیفن کینگ نوشته است. تلاش او برای این که خاطراتش را به یاد بیاورد تا برای ما بنویسد را زیرپوستی حس می کردم. ولی سینما چنین قابلیتی ندارد.

 یکی دیگر از فرق های  فیلم این بود که هنگامی که شخصیت جان کافی معجزه می کرد. نورها زیاد می شد و لامپ ها می ترکید و جان کافی درد بقیه را حس می کرد و غیره. که خب چنین چیزهایی در کتاب نیست. در متن ما فقط می خوانیم که جان کافی معجزه می کند و آن حشره های سیاه را از دهانش خارج می کند. اما در فیلم برای این که ماجرا بیشتر به چشم بیاید و تصویری و دیدنی تر باشد، اعمال چنین تغییراتی کاملا منطقی به نظر می رسید. که البته من موافق نیستم. اصلا این قضیه حشرات هم به نظرم باید در فیلم تبدیل می شد به استفراغ. چون به نظرم در فیلم هر چقدر از زرق و برق و جلوه ویژه فاصله بگیریم، به نشان دادن معجزه نزدیک تر می شویم. ولی در کتاب یا ویدیو گیم ها این مسائل اتفاقا کار را شاید زیباتر کند.

همانطور که گفتم، فرق زیادی بین نسخه سینمایی و کتاب نبود. هر دو به شدت داستان گو هستند. شخصیت پردازی خیلی خوبی دارند. غمگین هستند و هر دو هم اشک بیننده و خواننده را در می آورد.

و مسیر سبز همچنان یکی از بهترین فیلم هایی است که به عمرم دیده ام. و یکی از بهترین کتاب هایی است که تا به حال خوانده ام.

کتاب: هیچکاکی که نمی شناسید

کتاب هیچکاکی که نمی شناسید را به تازگی تمام کردم و به نظرم ارزش معرفی دارد. در این کتاب، نویسنده (آقای سیدنی گاتلیپ) آمده و از مقاله ها و گفت و گو ها و جستارهایی به قلم هیچکاک (یا حداق این طور به نظر می رسد) این کارگردان را برای ما ملموس و زمینی تر کرده است.

میگویم ملموس و زمینی چون حتما می دانید که هیچکاک به کل مرموز است. این همه سال از فعالیت و مرگش گذشته است و میلیون ها صفحه درباره او نوشته و تحلیل شده است. ولی نمی دانم چرا همچنان مرموز باقی مانده است!

رسانه و مردمی که درباره هیچکاک می نویسند خودشان هم دوست دارند این بنی بشر را خیلی اسطوره ای نان بدهند که خب من با تمام عشق فرازمینی ام به سینما، انسان ها را در حد زمین و حتی کمی پایین تر می دانم. در نهایت هیچکاک برای من یک هنرمند خوب است که به خاطر شانس یا جبر جغرافیایی مثبتی که داشته است، سر جای درستش نشست و فیلم هایش را ساخت. منظورم این است که هیچ کس آن قدر بزرگ نیست که همه اش تعریف و تمجید شود. از بعد از کارهای هیچکاک فیلم های به مراتب بهتری ساخته شده است و از قبل از ایشان هم فیلم های خیلی خوبی ساخته شده بود.

گول این طرفدارهای دو آتیشه و بازی رسانه ای را نباید خورد. مثلا فرض کن که الان هیچکاک زنده بود. باور کنید سر حرف هایش درباره زن ها چه علم شنگه ای به پا می شد و همین منتقد های سینه چاکش، قطعا فحش را نثارش می کردند و می خواستند طبق مد روز و جامعه و مردم حرکت کنند و به احتمال زیاد هم هیچکاک تا مدت زیادی اصلا نمی توانست به سمت فیلم سازی برود. خلاصه که شانس و زمانی که در آن به دنیا می آیی هم خیلی مهم است و همه چیز را به پای هوش و استعداد و زرنگی و غیره نباید گذاشت.

البته اجازه بدهید که یک نکته را همین الان مشخص کنم. فکر نکنید من از هیچکاک خوشم نمی آید.  اگر روزی روزگاری در غرب سرجیو لئونه نبود، به احتمال قوی، فیلم روانی آلفرد هیچکاک در جایگاه بهترین فیلم عمرم قرار می گرفت. و همچنان پنجره عقبی جزو ۲۰ فیلم برتری است که تا به حال دیده ام.

خب حالا بروم سراغ کتاب

۱ – خیلی از حرف هایش تازه بود ولی بیشترش نه. به طوری که وقتی به انتهای کتاب رسیده بودم انگار خیلی از مقاله ها و مصاحبه ها را در همان اوایل کتاب خوانده بودم و فقط تکرار مکررات بود. به نظرم یک پنجاه صفحه ای اضافه داشت. دیگر چند بار باید بخوانیم که هیچکاک از تعلیق صحبت می کند؟!

۲ – این کتاب را خود به خود می گذارم کنار سینما به روایت هیچکاک. که معروف ترین کتاب درباره ایشان است و فرانسوا تروفو دوست داشتنی با او مصاحبه کرده است و چه ترجمه نابی هم از پرویز دوایی در بازار کتاب ایران موجود است. و به نظرم هر دو کتاب مکمل یک دیگرند. البته حس و حال – هیچکاکی که نمی شناسید – خودمانی تر است و مثل آن یکی کتاب، خیلی حرفه ای و دقیق نیست. اما اگر شمایلی از خود شخص کارگردان می خواهید به دست بیاورید و فقط مسائل فنی برایتان مهم نیست، قطعا هیچکاکی که نمی شناسید بهتر است.

۳ – یک مورد جالب حین خواندن کتاب این بود که در دوره ای که هیچکاک در انگلیس فیلم می ساخت، چقدر شبیه به وضعیت سینمای در حال حاضر ایران خودمان است! از وضع بد سانسور گرفته تا تهیه کننده های نابلد، نبود سیستم درست و حساب شده استدیویی و تجارتی به نام سینما، فیلم های کسل کننده و غیره. حالا نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال به خاطر این که به هر حال دوران گذار است و وقتی این مشکلات رو می شوند و همه درباره شان صحبت می کنند حتما اوضاع دارد به سمت بهبود پیش می رود یا ناراحت باشم که سینمای این مملکت در وضعیت سینمای هفتاد سال پیش انگلستان است.

۴ – اگر بخواهم فقط یک قسمت از این کتاب انتخاب کنم به راحتی- آیا دوست داشتید از آینده با خبر می شدید؟- است. هنوز هم برایم باورش سخت است که آلفرد هیچکاک این جستار را نوشته است. او در این نوشته درباره معنویات و خدا صحبت می کند! این جستار واقعا دل نشین و امیدوار کننده است. یک بُعد کاملا جدید از ایشان را به ما معرفی می کند و برای اولین بار انگار داشتم هیچکاک را کاملا از نو کشف می کردم.

کتاب حتما نکات ریز و درشت دیگری دارد که خب من همین ها به ذهنم رسید. کتاب را بخرید و بخوانید ( البته اگر به این کارگردان و کلا به سینما علاقه دارید. اگر فیلم های او را ندیده اید بهتر است بروید سراغ آثارش و بعد درباره شان بخوانید. چون برعکسش فایده نداره. سینما را اول باید دید، بعد درباره اش خواند)

نمایشگاه کتاب: رفتن یا نرفتن؟

سلام دوست خوبم

می خواستم درباره یکی از فیلم های ترسناکی که دیده بودم و اتفاقا بسیار هم خوش ساخت بود بنویسم که دلم خواست خیلی اتفاقی درباره چیزی دیگر برایت بگویم!

نمایشگاه کتاب

من از زمانی که دیگر بزرگ تر شدم و مستقل شده بودم و می توانستم تنهایی با تاکسی و اتوبوس بروم این طرف و آن طرف شهر، یکی از مشتریان هر ساله و ثابت نمایشگاه کتاب بودم. معمولا با پسر خاله ام می رفتیم. و جالب بود که او هیچ وقت اهل کتاب نبود. فقط می آمد. معمولا می رفت سمت غرفه های درسی و دانشگاهی و کتابی که مربوط به رشته اش می شد را می دید و بعضی ها را هم می خرید. اما خلاصه پا به پای من می آمد بین غرفه های کتاب های عمومی. می گفتیم و می خندیدیم و بعد ناهار می رفتیم یکی از همین ساندویچ سرد های آماده را که نامرد ها هر سال که می گذشت کالباسش را کمتر می کردند، میل می کردیم. راستی درباره ساندویچ و خورد و خوراک. خب من در این مسائل اهل غر زدن نیستم. من آدم کتاب خوانی بودم و هستم و هر سری که می رفتم هم کلی خرید می کردم. ولی کنارش این خورد و خوراک هم واقعا مزه می داد. از همان موقع هم نفهمیدم علت غر زدن های مکرر مردم چیست. دوستانی داشتم که خود لای یک کتاب را باز نکرده بودند بعد وقتی می فهمیدند که رفته ام نمایشگاه، قیافه حق به جانب دارانه ای می گرفتند و می گفتند که مردم فقط برای خوردن می آیند آن جا و این حرف ها. یکی نبود به آنها بگوید خب مردم می آیند آن جا کار غیر فرهنگی می کنند، شما بیا و افتخار بده بیا کار فرهنگی بکن و یک کتابی بخر و بخوان! ننشین از دور همه را قضاوت کن. بماند که بخور بخور یکی از فرهنگی ترین کار های روی زمین است و هر که گفته نان مهم تر از هنر و فرهنگ نیست، بدان که حرف مفتی زده است.

خلاصه سال ها گذشته است. تا این که رسید به فکر کنم سال ۹۳ که آن سال پول چندانی نداشتم که بروم نمایشگاه. من دوست داشتم که وقتی می رفتم نمایشگاه کتاب، حداقل، به ارزش پول همان چند سال پیش، حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تومان کتاب بخرم. اصلا کل سال پول جمع می کردم به خاطر همین! ولی به دلایلی سال ۹۳ نرفتم و چقدر هم ناراحت بودم. اصلا اخبار مربوط به نمایشگاه را نگاه نمی کردم. حس بدی داشتم. تا این که رسید به سال ۹۴٫ و این بار خود به خود نرفتم. دیگر مورد مالی نبود. یک دفعه ای کلیت نمایشگاه کتاب برایم رفت زیر سوال. همان طور که کلیت جشنواره فیلم فجر رفته بودم برایم زیر سوال.

واقعا دیگر برایم جذابیتی نداشت که بروم و خریدهای کتاب مثلا سه چهار ماه را انجام بدهم. برای چه؟ چرا شیوه ی تره باری باید با کتاب خریدن رفتار کنم؟!

دلیلش هم مشخص بود. عادت کرده بودم به گردش های هفتگی در کتاب فروشی ها. شهر کتاب و خیابان انقلاب. با خودم می گفتم خب من بروم نمایشگاه و فلان قدر کتاب بخرم، ولی مرد حسابی بقیه سال را چه کنم؟! یا مجبورم الکی بروم کتاب فروشی ها و کتاب بخرم و انبار کنم و قبلی ها را نخوانده فقط دکوری بچینم. یا این که دیگر بی خیال نمایشگاه بشوم.

پس دیگر خرید فله ای کتاب برایم به خاطره ها پیوست.

و خوشبختانه چنین چیزی با من ماند. البته فکر کنم دو سال اخیر که نمایشگاه رفته بود شهر آفتاب. که خب دور بود و من اگر دوباره حوس به سرم می زد دیگر خود به خود نمی رفتم.

حالا رسیده ایم به امسال. الان هم که داغ است. انتشاراتی های محبوبم عکس از غرفه می گذارند و تبلیغ و این حرف ها را دارند. من شاید برای دیدن یکی از مترجم های محبوبم که اتفاقا دستی هم در نوشتن درباره فیلم ها دارد سر بزنم. ولی اگر ببینم دیگر آن مترجم برنامه ای برای دوباره آمدن به غرفه ندارد، اصلا به نمایشگاه نمی روم. چون بروم باز هم حوس می کنم که کتاب بخرم. باید حداقل چند جلدی خرید. و همین چند جلد ممکن است مرا از رفتن های دوره ای به شهر کتاب های شهرم باز دارد.

من درباره کتاب آدم بی اراده ای هستم و دیدن این همه زیبایی، یک دفعه من را هار می کند. با توجه به این که قلاده ای هم ندارم. دوست ندارم میان آن همه کتاب دوست داشتنی رها شوم.

در طول سال کتابم را دانه به دانه و با آرامش و به دور از شلوغی می خرم و با لذت می خوانم.

کتاب: کارآگاهان خونسرد

سلام دوست عزیز

کارآگاهان خونسرد را فقط به خاطر این خریدم که  مربوط به کتاب های قفسه سیاه نشر چشمه بود. و طبق چیزی که این انتشارات نوشته است، این قفسه مربوط می شود به ژانر پلیسی،جنایی و نوآر. و تصمیم هم گرفتم که از این دست داستان های ایرانی بیشتر بخوانم. باز می دانی که وضعیت ادبیات ما در ژانر نسبت به سینما بهتر است. البته زیاد هم گمراه نشو، ادبیات ایران آن چنان هم خاصیت ژانری ندارد. فقط به نسبت سینمایمان بهتر در آن تلاش شده است. ( که به نظر هم طبیعی است. چون در کتاب یک نویسنده داریم و یک ناشر. واسطه های فردی در تجارت کتاب خیلی کمتر از سینما است و سرانجام کار را ممکن تر می سازد) ولی مثلا من کتاب ترسناک ایرانی هیچ وقت نخوانده ام. یادم است مدتی که فیس بوک رواج داشت، فراخوانی داده شده بود و تعداد زیادی داستان های کوتاه ترسناک جمع آوری شده بود و قرار بود ادامه پیدا کند ولی به نتیجه خاصی نرسید. البته یادم می آید که در همان مجموعه تعدادی داستان کوتاه خوب ترسناک خواندم و کلا می شود امیدوار بود که بالاخره ما هم داستان های هیجان انگیز و وحشتناک خواندنی بنویسیم.

این کتاب کارآگاهان خونسرد در قطع جیبی است و سریع هم خوانده می شود. چون جذاب است. شخصیت های خوبی دارد. البته بیشتر می آید که اسم کتاب خلافکاران خونسرد باشد تا کارآگاهان. انصافا شخصیت پردازی خلاف کارهای داستان خیلی بهتر از پلیس ها بود.

کتاب، اول و وسط و پایان دارد. دچار بیماری حاد پیام اخلاقی نیست و اگر می گوییم شخصیت خاکستری، در این کتاب خوب ساخته و پرداخته شده است. البته این را در نظر بگیر که داستان خاصی را تعریف نمی کند. بیشتر یک دوره زمانی را مورد هدف قرار می دهد و همین دوره را به اندازه و بدور از حواشی اضافی تعریف می کند. یکی از خوبی ها این کتاب این است که پر گویی نمی کند. اگر قرار است مطلب فلسفی و درباره زندگی هم بگوید، این قدر خوب لا به لای کلمات پنهان کرده که اصلا متوجه اش نمی شوی.

پایان بندی اش هم واقعا جذاب و تاثیر گذار بود.

پشت جلد نوشته شده که دانیال حقیقی در رشته معماری تحصیل کرده است و خب، اگر چنین چیزی را هم ندانی و کتاب را بخوانی قطعا متوجه چنین چیزی می شوی. یعنی یا با خودت می گویی این نویسنده حتما معمار است یا علاقه بیش از حدی به معماری شهر دارد. چون با جزییات دقیقی بعضی قسمت های تهران را توصیف کرده که من شخصا کیف کردم. معمولا این کارها ممکن است خطرناک باشد و از کلیت کتاب بیرون بزند، یعنی این قدر بد و بیراهه نوشته شده باشد که فکر کنی ای کاش این اطلاعات به پاورقی یا انتهای کتاب منتقل می شد. اما خوش بختانه توصیف های دقیق از معماری شهر تهران در این کتاب، هم لذت بخش و جذاب است و هم آموزنده. اصلا یک بار دیگر می شود کتاب را برای آموزش تاریخ شهر خواند.

گفتم شهر، این یک داستان پلیسی شهری خوب است و یک الگوی بهتر برای فیلم نامه نویسی. و این نکته را هم در نظر داشته باش که این دزد و پلیس بازی های این کتاب، اصلا غربی و تقلیدی نیست. کاملا ایرانیزه شده. اما ایرانیزه درست. یعنی مثلا نیامده با فرش و قالی و چلوکباب و چهارتا فحش ناجور ایرانیزه کند. شخصیت ها خوب نوشته شده اند. و همین شخصیت های ایرانی در شهر تهران دارند گلیم خود را هر طور شده از آب بیرون می کشند. ایرانیزه کردن مسئله عجیب غریب و فضایی که نیست! الکی پیچیده اش می کنند و تبدیل می شود به داستان ها و فیلم های مصنوعی که خیلی هم زیاد است.  البته الان شاید سو تفاهم شود که مگر این کتاب برداشتی از داستانی خارجی است که می گویی ایرانیزه. نه. این را می گویم چون اصولا ژانر برای غربی هاست. ما هم درست که حوادث داریم، اما قبول کنیم که سبک زندگی تهران آن چنان اکشن پلیسی نیست. اکشن ما دعوا و ترافیک و زد و خورد ماشین ها و مسائل عُرفی  و پول است. و این که در این فضا بتوانی یک داستان پلیسی با تعقیب و گریز و فرار از زندان تعریف کنی، نفس این عمل ایرانیزه کردن ژانر است.

خب حرف هایم را به اندازه کافی نوشته ام، پس به نظرم  از صندلی ات بلند شو و برو لباست را بپوش. یا از سر کار داشتی بر می گشتی و خسته نبودی، کمی راهت را کج کن و از یک کتاب فروشی این کار را بخر و بخوانش و امیدوارم نظرت را برایم بنویسی.

قربانت. مجید.

معرفی کتاب فارنهایت ۴۵۱

سلام دوست عزیز

این کتاب را برای بار دوم خواندم. کتاب خوب را باید و باید و باید بیشتر از یک بار خواند.

و فارنهایت ۴۵۱ یک کتاب خوب است.

کتاب های داستانی درباره هشدار آینده ی بشریت یکی از ساب ژانرهای محبوب است. چه ادبیات و چه سینما. معروف ترین هم که حتما خودت می دانی، ۱۹۸۴ جرج اورول. بعضی از این آثار خیلی منطقی نوشته شده اند و بعضی هم خیلی خودخواهانه. یعنی نویسنده طوری ژست پیامبری پیشگو گرفته که آدم را تا مرز نفرت از این سبک داستان ها می برد!

کتاب های مورد علاقه من درباره این سبک داستانی،  همین فارنهایت ۴۵۱ است و یکی هم کشور آخرین ها اثر پل استر.

فارنهایت درباره زمانی است که آتش نشان ها کارشان خاموش کردن آتش نیست و برعکس، وظیفه اصلی آنها این است که هر چه کتاب در شهر وجود دارد را بسوزانند.

البته تصور داستان علمی تخیلی عجیبی نداشته باش. زیاد از ماشین های پرنده خبری نیست و تفنگ های لیزری هم نداریم. بیشتر درباره فاجعه ای است به نام کتاب نخواندن و این منجر می شود به بی حسی مزمن افراد داستان. رمان آن چنان بلند نیست. ولی نثر هم تصور نکن که خیلی صاف و ساده است. در مقدمه مترجم خواندم که ری بردبری نوشته اش حالت شعر داشت و هنگام ترجمه کار را سخت کرده بود. و انصافا ترجمه ای که من خواندم هم حس یک نثر خوب را داشت و هم جاهایی آن طعم شعری که می گفت هم رعایت شده بود. خلاصه دل نشین است و دوست داری بدانی بالاخره این شخصیت اصلی قرار است مسیرش به کجا ختم شود.

توصیف هایی که در کتاب از آینده و مردم کرده است،  بسیار شبیه به امروز ما است. فقط در این جا ما هنوز کتاب را نمی سوزانیم، ولی با توجه به نخواندن کتاب و تیراژ های ۵۰۰ تایی که تازه همه شان هم فروش نمی رود، تقریبا هیچ فرقی با سوزاندن کتاب ها نداریم.

من عاشق داستان هایی هستم که درباره خود فعل کتاب خواندن باشد. اگر خوب نوشته و پرداخته شده باشد، شاید باعث شود که فردی که اهل کتاب نیست هم بالاخره کنجکاو شود که این شی جادویی که فقط از کاغذ و جوهر تشکیل شده است، رازش چیست.

و فارنهایت ۴۵۱ هم از آن آثار است که شاید افرادی را بیشتر به سمت کتاب خواندن سوق بدهد.

حتما بخوانش و نظرت را برایم بفرست.

پی نوشت

فرانسوا تروفو در سال ۱۹۶۶ یک نسخه سینمایی از این کتاب ساخته است. ولی به جز تک سکانس هایی، به نظرم با گذشت زمان نتوانسته جلو بیاید و بازسازی دوباره از این داستان فکر خوبی بود که توسط شبکه HBO انجام شده است. کارگردان فیلم، یک ایرانی به نام رامین بحرانی است و فیلم نامه اقتباسی را به همراه امیر نادری که حتما با فیلم عالی دونده او را می شناسی، نوشته است. و با توجه به بازی مایکل شانون و مایکل بی جوردن، قطعا فیلم دیدن دارد. ( آخرین تریلر نسخه سینمایی را از این جا ببین و کتاب را هم می توانی از این جا تهیه کنی)

قربانت، مجید.

رمان فروپاشی

سلام عزیزان

فروپاشی را چهار روزه خواندم. البته نه چهار روز تمام، هر روزش تقریبا دو ساعت. یعنی به کل در ۸ ساعت کتاب را به پایان رساندم. اول می خواستم با ترجمه ویدا اسلامیه را بخوانم، اما شهر کتابی که رفتم، فقط نسخه انتشارات چترنگ را داشت. مترجم هم خانمی است با نام شیرین شکرالهی و از حق نگذریم، واقعا ترجمه روان و لذت بخشی بود. و البته یک دلیل دیگر هم برای خرید این نسخه دارم، انتشارات خوب چترنگ قطع کتاب هایش و نوع کاغذ هایی که استفاده می کند حس و حال خوبی به من می دهد.

برسیم به خود داستان…

کتابی در ۳۹۵ صفحه که حدود ۳۰۰ صفحه اش شمای خواننده را واقعا به سمت یک فروپاشی ذهنی می برد. با شخصیت اصلی همراهی و به قدری درگیر ذهن آشفته اش می شوی که خودت هم انگار داری آزار می بینی. شاید از دید داستان نویسی حرفه ای  و این جفنگیات معیارهای نویسندگی بخواهیم حساب کنیم، کتاب خیلی_ ادبی_ نباشد. اما واقعا بی ادبی است اگر بخواهم بگویم از خیلی از رمان های الکی بزرگ شده که خواندم ارزشش کمتر بود. این خانم نویسنده اش – بی ای پاریس – احتمال زیاد خیلی علاقه مند بوده که خواننده  وارد ذهن شخصیت اصلی رمانش بشود و همراه با او به فروپاشی عقلی برسد که به نظرم خیلی خوب به این هدف رسیده است. ۹۵ صفحه پایانی هم نتیجه گیری پرسرعت و جذاب داستان است. واقعا نمی توانم بیشتر از این توضیح بدهم، کوچکترین تعریفی از داستان می تواند جذابیتش را از بین ببرد. حتی پیشنهاد می کنم پشت جلد را هم نخوانید و یک راست بروید سراغ اصل مطلب. پیچش های داستانی جذابی در انتظارتان است.

طبق معمول داشتم فکر می کردم که می توان از این کتاب اقتباس سینمایی ساخت یا نه. و به نظرم آمد که خیر، نمی شود. از آن دسته داستان هایی است که هیجانش روی کاغذ نسبت به تصاویر متحرک خیلی بیشتر است.

دوستان، مطمئنم چند وقتی هست که درگیر متن های خیلی سنگین و فلسفی هستید، و مغزتان از شدت انباشته شدن اطلاعات در مرز انفجار است. خواندن فروپاشی را در این بحران فکری پیشنهاد می کنم. هم آن فلسفه ها و متن های قلنبه سلنبه را می شورد و به پایین می برد! هم زنگ تفریح جذابی ست.

قربانتان، مجید

تحقیق کلاسیک!

برای عشق فیلم ها یک کانال خوب یوتیوب هست به اسم Every frame a painting. مدت زیادی بود که این کانال ویدیو جدیدی نذاشته بود. و منظورم از مدت زیاد فکر کنم یک سالی هست. تا اینکه چند روز پیش خالقان این کانال ( تونی زو ، تیلور راموس) مطلبی رو در سایت مدیوم گذاشتن و رسما اعلام کردن که کانال دیگر فعالیتی نخواهد داشت. این دو نفر می خواستن به عنوان آخرین ویدیو از روش کار و تهیه ویدیو ها توضیح بدن که وقت نکردن این کار رو انجام بدن و فقط متنی رو که برای کارشون آماده کرده بودن در اختیار بقیه قرار دادن.

خیلی صادقانه توضیح دادن که بعد از سه سال دیگه از ساختن این نوع ویدیو خسته شدن و دنبال کارهای دیگه ای رفتن. اما یک قسمت در متن هست که نظرم رو جلب کرد. در جایی درباره تحقیق کارهاشون صحبت کردن که درد دل خیلی ها از جمله خودم هم هست.

عکسی رو از کارهای باستر کیتون ( بازیگر فقید فیلم های کمدی صامت )گذاشتن و گفتن که به صورت آفلاین تحقیق کنید. برای هر کاری که می خواهید انجام بدین بهترین مقصد کتاب فروشی و کتاب خانه ست.

در متن اشاره کرده که درصد زیادی از مطالب در اینترنت تکراری هست و در سایت های مختلف تکرار شده، مخصوصا مطالب سینمایی. پس فقط بهتره برید سراغ تحقیق به شیوه کلاسیک. کتاب بخرید یا از کتاب خانه قرض بگیرید. از دوستان و آشنایانی که ممکنه کتاب بدردبخور درباره کاری که می خواهید انجام بدید داشته باشن، بپرسید. شاید یک کتاب نایاب پر از مطالب ریز و درشتی که در هیچ سایت اینترنتی نیست پیدا کنید.

خودم برای نوشتن یک نمایش نامه که شخصیت های واقعی داخلش هستن، اولین مقصدم  طبق معمول اینترنت بود، نه اینکه میخواستم از محیط آنلاین چیزی بردارم، فقط کنجکاو بودم ببینم چه مطالبی ازشون هست، و خب درست حدس زدید، یا مطلب مفیدی نبود یا اگر هم بود در حد نکات تکراری بود که بارها تکرار شده بود. اما وقتی رفتم سراغ کتاب های تاریخ سینما، و مستند هایی که درباره این شخصیت ها وجود داره رو دیدم. خیلی از ابهاماتم برطرف شد و کلی به روند نوشتنم کمک کرد.

جست و جو در گوگل و مقاله ای رو انتخاب کردن و پرینت گرفتن خیلی آسون هست. من کاری ندارم که شاید دانشجو باشید و یکی از استاد های مثلا با سواد شما گفته یک تحقیق مسخره از یک موضوع مسخره تر براش ببرید. اگر مطمئن هستید که اون تحقیق نه به درد دنیاتون می خوره و نه به درد آخرت! پس بهتره یک نوشته رو حاضر و آماده پرینت بگیرد و تحویل استادتون بدید. ( این مثال رو زدم چون دقیقا یکی از دوستان خودم که رشته ادبیات نمایشی می خونه، استادی از درس های عمومی، بهشون گفته درباره یک نوع از بیماری تحقیق کنن و براش مطلب ببرن! یاد دوران راهنمایی دبیرستان خودم افتاده بودم!)

اما اگر کاری رو دارید انجام میدید که بهش عشق دارید و نیاز به تحقیق بیشتر داره، پس خواهشا عجله رو کنار بزارید و مدتی رو بین صفحات کتاب های مرجع بگذرونید. احتمال زیاد جواب خیلی بهتری پیدا می کنید.