شیرینی برای شیطان – The Devil’s Candy

یکی از المان های تکراری در فیلم های ژانر ترسناک، مذهب است. واقعا برای نمونه واضح باید جن گیر را مثال بزنم؟! مثال های جدید تر هم هست. مثلا فیلمی که با توجه به شخصیت راهبه کانجورینگ ۲ ساخته شده است و به زودی اکران می شود.

در یکی از پست هایم درباره نشان دادن شخصیت مرگ در فیلم ها نوشته بودم و گفتم به نظرم اصلا شدنی نیست. شیطان را هم می توانید اضافه کنید. شیطان قرمز شاخ دار که دیگر نمادی است برای کودکان که فکر نکنم با هوش بالای کودکان این زمانه، کارآمد باشد.  شیطان هم جزو عناصر ضد تصویری است. اصلا وقتی ما او را نشان بدهیم تمام اباهتش فرو می ریزد حالا هر چقدر هم هولناک باشد. بهترین تصویر و نمادی که از نیروی شیطانی دیده ام چشم سائورون است در ارباب حلقه ها. کلا این سه گانه شاهکار به درستی شر را به تصویر کشیده و هیچ وقت دیگر ندیدم که فیلمی بتواند به چنین قدرتی از تجسم شر برسد.

حالا برویم سراغ شیرینی برای شیطان.

این فیلم به شدت مذهبی است. تیتراژ پایانی فیلم هم که تصاویر کتاب کمدی الهی دانته است رسما رویکرد سازندگان به این داستان را روشن می کند. اما نگاه سینمایی که این فیلم نسبت به مذهب و شیطان داشته است، درست و تاثیر گذار از آب در آمده است. به قدری این جنبه از فیلم خوب است که متاسفانه شخصیت های انسانی(در مقابل فضای مذهبی و متافیزیکی داستان) آن چنان خوب پرداخته نشده اند. البته در حد فاجعه نیست. خانواده سه نفره این فیلم که در چنگال پیرپسر شیطان زده گرفتار می شوند، دوست داشتنی هستند و می توان نگرانشان شد. اما نه آن قدر قوی که یک رابطه احساسی با آن ها برقرار کنیم. شخصیت های خانواده وقتی درگیر می شوند، انگار ما ناظری هستیم که از دور داریم فاجعه ای را تماشا می کنیم و هر کاری کنیم دستمان نمی رسد و آن چنان با آدم ها آشنا نیستیم که هنگام آسیب دیدنشان آدرنالین خونمان بالا بزند.

شیطانی که در این فیلم حضور دارد در حد زمزمه هایی ترسناک که گویی دارد وردی جادویی را می خواند در ذهن شخصیت منفی و گاهی وقت ها ذهن شخصیت پدر حضور دارد. نقش پدر را ایتان امبری بازی کرده است که با توجه به کلاه گیسش و اتفاقاتی که می افتد، کاملا مطمئن می شویم نماد حضرت مسیح است. البته شاید این قدر واضح ارجاع دادن به مذهب به مذاق بعضی ها خوش نیاید.

پس دوباره برویم سر اصل مطلب.

شیطان در این فیلم فقط زمزمه است و ما او را نمی بینیم. اتفاقا صدایی که برای زمزمه شیطان انتخاب شده است بسیار تاثیر گذار است و به اصطلاح آدم را می گیرد.

این فیلم آن چنان هم نیازی به ترساندن تماشاگر نمی بیند و بیشتر می خواهد یک فضای دلهره آور مذهبی را برای ما نشان بدهد. فضاسازی فیلم واقعا خوب بود. نماهای خاص با نور پردازی که کل فیلم را بیشتر شبیه به نقاشی های غریب و پر از رمز و راز کلیسا ها کرده بود.

تنها نکته منفی این فیلم همان بحث داستان و شخصیت پردازی بود که متاسفانه در این کار زیر خروار خروار نماد و نمای خاص ناپدید شده بود. اما با همه این اوصاف قطعا ارزش دیدن داشت. حداقل متفاوت بود و به خاطر فضای غریبش هم در ذهن حک می شود. مثلا احتمالا روزی از من بپرسند یکی از فیلم های شاخص ترسناک با تم مذهبی که دیده ای چه بود فکر کنم این فیلم را همیشه مثال خواهم زد.

تریلر جدید فیلم راهبه

زمانی که قسمت آخر هری پاتر به دو فیلم تقسیم شد، ناگهان چنین کاری مثل ویروس به جان آثار پرفروش آن دوره افتاد و همه ناگهان تصمیم گرفتند که قسمت های آخر سری فیلم هایشان را در دو قسمت پخش کنند.

و حالا که دنیای سینمایی مارول بر لیست پرفروش ها می درخشد، فیلم های دیگر هم می خواهند دنیا بسازند. البته فیلم ها که نه. تهیه کننده ها و سرمایه گذاران.

ولی انصافا تا به حال دنیای سینمایی ترسناکی که با فیلم کانجورینگ شروع شد لذت بخش بوده است. فیلم دوم کانجورینگ هم خیلی خوب بود و آنابل یک و دو هم بد نبودند.

حالا تریلر راهبه چند روزی است که از راه رسیده است. به نظرم تا به حال ترسناک ترین موجود این سری آثار بوده و باید ببینیم که نسخه بلند مخصوص به خودش چطور ساخته شده است.

امیدوارم ترسناک درست و حسابی باشد.

کالبد شکافی جین دو ( زن ناشناس) – The Autopsy of Jane Doe

در زبان انگلیسی به اشخاص یا اجساد ناشناخته مونث، جین دو و مذکر، جان دو می گویند. علتش را نمی دانم. ولی کنجکاو شدم حداقل در ویکی پدیا هم شده درباره اش بخوانم که اصلا چه شد که این طوری شد.

بگذریم.

آیا این فیلم جزو وحشتناک ترین آثاری بود که اخیرا در این ژانر دیده ام؟

قطعا

مسئله این جاست که فیلم برای این که ترسناک تر باشد. باید تعداد شخصیت ها و لوکیشن های کمتری داشته باشد. می توان چنین فرمولی را از بهترین ویدیو گیم های این ژانر یاد گرفت.

رزیدنت اول یک تا چهار برای چه موفق بود؟ سایلنت هیل های اولی چطور؟ چرا بعد از شکست و ناامیدی طرفداران از شماره ۵ و ۶ بازی های رزیدنت اویل، سازندگان خیلی هوشمندانه رفتند و شماره ۷ را در فضای بسته ساختند و دوباره ستایش ها شروع شد؟

چون تعداد شخصیت ها کمتر بود و لوکیشن ها همینطور. حالا شاید سوال پیش بیاید که رزیدنت اویل ۲ و ۳ و ۴ که اتفاقا لوکیشن زیاد داشتند. یا سایلنت هیل که یک منطقه بزرگ است.

خب درست. اما بیشترین اتفاقات ترسناک همان بازی ها هم در فضای بسته داستان رخ می داد. لئون اسکات کندی وقتی در خانه ای گیر افتاده بود و زامبی ها به او حمله می کردند ترسناک تر به نظر می رسید تا این که در خیابان ها و روستا قدم می زد.

و همینطور بهترین فیلم های این ژانر را به یاد بیاورید؟ جن گیر، درخشش، سقوط مردگان زنده، بچه رزمری و غیره.

ترس در کلوزآپ معنا می دهد و نه در لانگ شات. یا حداقل تصور و تعریف من این است.

حالا با فیلم کالبد شکافی زن ناشناس طرف هستیم و به درستی در یک فضای بسته درگیر یک ماجرای ترسناک افتاده ایم. پدر و پسری که رزق و روزی شان از طریق شکافتن اجساد می گذرد، جنازه ی زنی را تحویل می گیرند که معلوم نیست اسمش چیست. چرا مرده است. چه زمانی مرده است و غیره.

من وقتی تعریف استیون کینگ را از این فیلم خواندم کنجکاو به دیدنش شدم. چون نمره فیلم در سایت آی ام دی بی ۶ است. البته من معمولا فیلم هایی که بالای ۶ باشد را می بینم و کاری به نمره این سایت ندارم. اما در هیچ وقت فکر نمی کردم که بخواهم این فیلم را ببینم. قبلا پوسترش را دیده بودم و فکر می کردم که با یکی دیگر از بنجل های ژانر طرف هستم. که اشتباه می کردم. کالبد شکافی خوش ساخت است. مدت زمان به اندازه ای دارد. خسته کننده نیست. هر لحظه هیجان و دلهره و ترس را به وجودت می اندازد. معما دارد و دوست داری بفهمی که این جنازه لعنتی بالاخره قضیه اش چیست. شخصیت پردازی شاهکاری ندارد اما پدر و پسر این داستان را می توان به راحتی دوست داشت و نگرانشان شد.

کاگردانی خوب یعنی همین. که داستانی مختصر و مفید داشته باشی با لوکیشنی کم. و یک راست بروی سر اصل مطلب. تنها هیجان اصلی داستانت یک جنازه باشد که از اول تا آخر فیلم روی تخت دراز کشیده است و هر چند وقت یک بار یک کلوزآپ از صورت و آن چشمان توسی رنگ ترسناکش نشان بدهی و فیلمت اصلا هم خسته کننده نشود. البته چند جا از این ترس های به اصطلاح یوهویی داشت که متاسفانه فیلم های این ژانر یکی در میان دچارشان هستند. نمی دانم فشار تهیه کننده هاست یا نه. اما واقعا این ترس ها جواب گو نیست و اگر از حد زیادی بگذرد فیلم را دارای تاریخ مصرف می کند. هر چقدر ترس یوهویی کم تر باشد، ماندگاری فیلم های این ژانر بیشتر است. ترس باید در وجودت رخنه کند. مانند همین نماهای کلوز آپی که از جنازه زن ناشناس این فیلم گفتم. هیچ اتفاقی نمی افتد. فقط بارها و بارها تکرار می شود و بالاخره وارد ناخودآگاه تماشاگر می شود و ذره ذره از روح ما می مکد! که البته نوش جانش.

داستان این پدر و پسر و جنازه ای که روی دستشان مانده است حسابی دیدن دارد. ترجیحا تنها نبینید. یا اگر تنها می بینید، سعی کنید در منزل یکی با شما باشد. خلوت گزیدن و انزوا با دیدن بعضی آثار ترسناک جور در نمی آید. نمونه اش همین فیلم.

Cargo – محموله

فیلم محموله را به خاطر بازیگر نقش اصلی اش یعنی مارتین فریمن کنجکاو به دیدنش شدم و وقتی هم که متوجه شدم که داستان درباره زامبی هاست، ماجرا جالب تر هم شد. فکر نکنم این بازیگر  بی خود و بی جهت برود در یک فیلم با موضوع آخر الزمانی و زامبی ها بازی کند. اتفاقا چند وقت پیش هم جیمز گان، کارگردان سری فیلم های نگهبانان کهکشان، در استوری اینستاگرامش این فیلم را پیشنهاد کرده بود.

فکر کنم قبول داریم که فیلمی درباره زامبی ها ساختن در این دهه تقریبا کار حضرت فیل است. البته اگر بخواهید خوب و متفاوت باشد. من به پیشینه این موجودات آدم خوار که مدیون جرج رومرو فقید هستند کاری ندارم و منظورم تقریبا ۱۰ سال اخیر است.

دقیقا از زمانی که سریال واکینگ دد شروع به پخش شد.

از اپیدمی همگانی این سریال بود که دوباره زامبی ها تبدیل شدند به یکی از ستون های صنعت سرگرمی. فیلم ها و سریال های زیادی آمدند و با همین موج جدید شروع کردند. فعلا کاری ندارم که سریال واکینگ دد تقریبا غیر قابل دیدن شده است و به شدت ضعیف و تازه آن سریال برادرخوانده اش، fear the walking dead هم که یک بنجل به تمام عیار بود و هست.

در دنیای فیلم هم تلاش هایی شد و مثلا فیلم های متوسطی مثل جنگ جهانی زد و بدن های گرم را دیدم. اما در این میان آثار خوبی هم دیدم. مثلا یک فیلم از کره جنوبی به نام قطاری به سمت بوسان یا یک فیلم بریتانیایی به نام دختری با تمام موهبت ها.

تا اینکه حالا رسیدیم به محموله که محصول استرلیا است و مستقیم از پلت فرم نتفلیکس پخش شده است.

انصافا یکی از بهترین آثاری بود که در این رابطه دیده ام. واقعا متفاوت بود (که باعث تعجب هم هست، چون هر چقدر نتفلیکس در سریال ساختن حرفه ای شده است، در ساختن فیلم های بلندش حسابی لنگ می زند)

این فیلم همین که کمتر زامبی ها را نشان می داد (حالا به خاطر بودجه کم یا هر چه) حکم نفسی تازه به این قبیل آثار داشت. بخواهم خیلی بهتر حس ام را هنگام دیدنش بگویم این است که فرض کنید واقعا یک جایی مثل استرالیا بیماری آمده و نصفی از جماعت هم از بین رفته اند و حالا تبدیل شده اند به این موجودات گوشت خوار. بعد ما داریم یک فیلم واقع گرا (در حد فیلم های هنری اروپایی و ایرانی) در این رابطه می بینیم. حالا ممکن است خنده تان بگیرد ولی یک جاهایی انگار برادران داردن، کریستان مانجیو و یا عباس کیارستمی آمده بود و یک فیلم درباره خانواده کم جمعیتی ساخته بودند که در میان این بحران و ویروس کشنده گیر کرده اند و می خواهند به هر طریقی خود را نجات دهند. در کل این فیلم نسبت به تمام فیلم های سری زامبی که دیدم ام منطقی تر بود و قابل باور.

فیلم آن چنان ترسناک نیست و اتفاقا خشونت زننده ای هم ندارد. بیشتر این اتفاقات در خارج از کادر اتفاق می افتد. مثلا این سکانس را ببینید که فوکوس رو نوزاد است و آن پشت که فقط هاله ای از وضعیت مشخص است دارد اتفاقی خشونت بار رخ می دهد.

محموله، شروع و وسط و پایانی داشت قابل دیدن و مختصر و مفید. برای آن هایی که زیاد فیلم هایی درباره زامبی ها ندیده اند قطعا معرفی خوب و جذابی است و برای آن هایی که حسابی با این فیلم ها خاطره دارند، حکم سفری تازه دارد به این دنیا.

چقدر خوب است دیدن نوعی نگاه جدید برای ایده های قدیمی.

کارگردانان این فیلم دو نفر هستند. خانمی به نام یولاندا رمکی و آقایی به نام بن هاولینگ. که بعد من فهمیدم چند سال پیش، همین تیم یک فیلم کوتاه ساخته اند به نام محموله با همین موضوع، و اصلا آن فیلم کوتاه باعث شد که این نسخه بلند ساخته شود.

فیلم کوتاه در فضای نت موجود و زمانش هم هفت دقیقه است.

و حالا قضیه این جاست که من وقتی فیلم کوتاه را دیدم خیلی بیشتر از نسخه بلند خوشم آمد! در حقیقت ماجرای چیزی که ما آن را محموله می نامیم که منظور همان نوزاد داستان است، در نسخه کوتاه معنی بیشتری می دهد و کاری هم که شخصیت پدر برای رساندن خودش به جایی می دهد تا نوزادش را نجات بدهد، خیلی منطقی تر بود. به اصطلاح نسخه بلند بدتر آمده بود با شاخ و برگ داستانی بیشتر و شخصیت های مازاد، برای این که زمان فیلم بلند تر شود، آن حرفی که در اصل می خواست بزند را کمی کم رنگ کرد.

پدر بودن و عشق به فرزند، در نسخه کوتاه خیلی بیشتر از نسخه بلند فیلم جا افتاده است.

اما در نهایت، هر دو نسخه کاملا ارزش دیدن دارد و یکی از متفاوت ترین آثاری است که در این مقوله زامبی ها دیده ام.

A Quiet Place – یک جای آرام

اگر اهل خواندن درباره فیلم ها باشید احتمالا این نکات درباره این فیلم زیاد به چشمتان خورده است:

۱ – امیلی بلانت در نقش مادر و جان کرازینسکی در نقش پدر و همچنین کارگردان فیلم، در زندگی واقعی خود زن و شوهر هستند.

۲ – فیلم وامدار آثار دیگر از جمله فیلم نشانه ها اثر ام نایت شیامالان است.

من هم این نکات را خیلی کوتاه همین جا نوشتم که دیگر مجبور نباشم آن ها را در نوشته ام تکرار کنم.

یک جای آرام یکی از بهترین آثاری بود که در این چند وقت دیده ام. هر چند که گاهی اوقات هیچ منطقی در روایت و حرکات شخصیت ها مخصوصا دختر کر و لال این خانواده با بازی میلیسنت سیمونز وجود ندارد. طوری که دیگر حرص بیننده در می آید که آقا جان! نکن. این کار را نکن. الان اتفاق بدی می افتد. بی خیال.

ولی چون ما داریم فیلم تماشا می کنیم و قرار نیست به خاطر حرص ما تغییری در داستان رخ بدهد پس غر زدن را به همان ایراد گرفتن از فیلم نامه بسنده می کنیم.

هر چند خدا را شکر که زمان فیلم به اندازه است( یک ساعت و نیم)‌. نقطه قوت این فیلم فضا سازی و بستری است که برای داستانش فراهم کرده. یعنی ما داستان خاصی نداریم. قضیه بقا به هر قیمتی است. اصلا شخصیت ها تقریبا زندگی بدوی دارند.

یعنی پدر که کارش شکار است. و جایی هم پسر کوچکش را می برد که به او هم این کار را یاد بدهد.  دختر کوچک کمی سرتق است که با توجه به ناشنوا بودنش باید به او حق داد. و مادر هم که حامله است و در خانه می ماند و کارهای خانه را سر و سامان می بخشد.

همین!

حالا نکته اساسی این جاست که برای بقا نباید از گرگ و خرس در امان باشند. هیولاهایی به زمین آمده اند و همه جا را ویران کرده اند ( فیلم بعد از گذشت ۸۹ روز از نابودی شهر شروع می شود) و این هیولاها قدرت شنوایی بالایی دارند و شما یک سر و صدایی ازت دربیاید به سرعت می آیند و تکه و پاره ات می کنند.

پس با یک فیلم کم دیالوگ طرفیم ( شاید سر جمع دیالوگ های این فیلم دو صفحه بشود ) و بیشتر تصویر داریم.

و این است لذت این فیلم

عصاره سینما دارد. یعنی تعریف داستان با تصویر و حرکات دوربین و بازیگران. این اثر یک دلهره نابی ایجاد می کند که تماشایی است و نه گوش دادنی. هسته اصلی داستان که کلا بر دلهره بنا شده است ( سر و صدا مساوی است با مرگ) و این وسط کلی دلهره های ریز و درشت دیگر مثل حاملگی زن داستان. گم شدن پسر. میخ روی پله و غیره.

هیچکاک اگر این فیلم را می دید به احتمال قوی حسابی از این کار تعریف می کرد.

در این یک سال اخیر من دو فیلم دیده ام که بیشتر روی قصه گویی با تصویر استوار است. یکی همین فیلم و دیگری فیلم عالی دانکرک اثر کریستوفر نولان. برای نسلی که حال و حوصله دیدن فیلم های صامت را ندارد و نمی داند که چه لذتی را دارد از دست می دهد. حداقل دیدن این آثار می تواند کمک کند که کمی اصول سینما را هم بدانیم. یک جای آرام به قدری من را برد به شالوده اصلی اختراع سینما که در اصل برای قشر کارگر بود و با پول اندک می رفتند داخل سالن و یک لذتی می بردند. هم داستان ساده. هم دیالوگ کم. هم هیجانی. هم خانوادگی.

فیلم من را هم یاد بازی کنسول PS3   یعنی The Last of Us. انداخت. مخصوصا هیولاهایش.

من خیلی خوشحالم که از این کار خیلی زیاد ستایش شد. وسط این همه فیلم های دی سی و مارول دیدن این تیپ آثار بسیار لذت بخش است. مثلا Get Out آن چنان شاهکاری از نظر من نبود. ولی چون در ژانر ساخته شده بود و خوش ساخت و تر و تمیز هم بود. خیلی خوشحالم که اسکار بهترین فیلم نامه را گرفت. این نشان دهنده این است که بالاخره آن روشن فکرهای سینما که به فیلم های ژانر اخ و تف می اندازند، بالاخره دارند سر عقل می آیند. ولی به شرطی که این بها دادن ادامه پیدا کند. یعنی یک فاز یک دفعه ای نباشد که به خاطر مسائلی خارج از هنر و سینما یک فیلمی جایزه بگیرد و بعد از فصل جوایز بعد، دوباره روز از نو روزی از نو. بها دادن به ژانر و به رسمیت شناختنش در میان محفل روشن فکرهای دوزاری باعث می شود که خود به خود آثار بهتری در این رابطه تولید شود. بها دادن به فیلمی مثلی یک جای آرام خیلی از نویسنده ها و فیلم سازها جوان تر تشنه ژانر را امیدوار می کند که آن ها هم می توانند این سبکی فیلم بسازند و علاوه بر گیشه، در فستیوال ها هم تحویل گرفته شوند. ولی اگر دوباره این بها دادن  فراموش شود، متاسفانه آثار بنجل ژانر به همان روال قبل تولید می شوند که فقط به فکر خالی کردن جیب یک سری تماشاگر است.

Revenge – انتقام

خانم کورالی فارگیت که اهل فرانسه هم هست به عنوان فیلم اولش چه کار درجه یکی ساخته است.

آمریکایی ها اصطلاحی دارند که فیلم هایی که داستانشان درباره انتقام است را revenge flick می نامند و از این سری آثار  انتظاری نمی رود جز همان انتقام درست و حسابی.

این فیلم از اسمش هم پیداست قرار است چه باشد. پر از خون و خونریزی و تعقیب و گریز و انتقام ناب که فقط در فیلم ها مشاهده اش می کنیم. چون در دنیای واقعی چنین چیزهایی اصلا دیدن ندارد و از انسانیت دور است. فقط در هنر است که ما به راحتی از انسانیت جدا می شویم و می توانیم کیفش را هم ببریم.

من در این کار کلی ارجاع و ادای دین به فیلم های دیگر را دیدم. از مد مکس گرفته تا آخرین خانه سمت چپ. تپه ها چشم دارند. من روی قبر تو تف می کنم و فیلم های جان کارپنتر. تازه یاد the bad batch  آنا لیلی امیر پور هم افتادم و همچنین این فیلم که درباره اش قبلا نوشته ام.

خلاصه که عشق و حال است برای خوره فیلم ها.

داستانش هم که دیگر گفتن ندارد. دختری مورد آزار قرار می گیرد و می رود سراغ انتقام از آن عوضی ها.

اما جذابیت و تفاوتش در این است که این خانم جوان اصلا به دنبال انتقام نبود. فقط می خواست فرار کند. اما اتفاقاتی پیش می آید که خود به خود در مسیر انتقام قرار می گیرد. و خوشبختانه در طول این فیلم دختر تبدیل به یک ابرقهرمان مسخره نمی شود که زمین و زمان را بهم بریزد. خیر. حتی آن قسمتی هم که زخمش را می سوزاند تا از خون ریزی خود جلوگیری کند، کاملا با عقل جور در می آید. این خانم در طول این فیلم اشتباه می کند. کتک می خورد. درد می کشد و همین جذابیت فیلم را دوچندان کرده است.

اگر اهل خون و خون ریزی سینمایی اما از نوع شیک و درست درمانش هستید، سریع بروید و کار را ببینید ولی اگر روحیه لطیف دارید، بی خیال دیدنش شوید.

آثار ترسناک دیگری هم هستند که هم بیشتر می ترساند و هم خون ریزی ندارد. انتقام اصلا فیلم ترسناکی نیست. اما در زیر شاخه این ژانر قرار می گیرد.

نکته آخر

فیلم یک سری نما دارد که آن را با دیگر آثار هم رده خودش متمایز می کند. مثلا تاکید هایش روی حشره ها. کلوز آپ های درخشان و عجیب و غریبش

وای که چه گوهر خشونت بار جذابی بود. برای بار دوم هم ارزش دیدن دارد.

The Night Flier – پرنده شب

یادم می آید زمانی که تازه داشتم از نوار وی اچ اس به سی دی کوچ می کردم، این فیلم را دیدم و به قدری ترسیدم که حد نداشت.  گریم ترسناک خون آشام این فیلم تا مدت ها در ذهن من مانده بود. و جالب این جا است که تا یک سال پیش اصلا نمی دانستم اسم فیلم چیست. بازیگرانش که بودند و نویسنده و کارگردانش همین طور.

خلاصه خیلی شانسی پوستر فیلم را دیدم و بعد تمام آن لحظه های ترسناک کودکی ام یادم آمد و سریع فیلم را گرفتم و دیدم.

اول این که وقتی دیدم از روی داستانی به قلم استیون کینگ اقتباس شده جا خوردم و بعد این که دیدم نقش اول فیلم میگوئل فرر است. کسی که در سریال مورد علاقه ام، توئین پیکس بازی کرده و متاسفانه سال پیش از دنیا رفت.

حالا که بزرگ تر شده ام و پرنده شب را دیدم. در نگاه اول باید مسخره جلوه می کرد. فیلم به شدت دهه نودی است. همان طور که خیلی فیلم های ایرانی قدیمی را می بینیم و به راحتی تشخیص می دهیم که برای چه دهه ای است. فیلم های آمریکایی هم چنین خاصیتی را دارند. یکی از بدی های هنر تصویری همین است. بعد ده سال هر کاری اش کنی می فهمی که قدیمی است. اما ادبیات هیچ وقت برای من این طور نبوده و نیست. من وقتی مادام بوآوری گوستاو فلوبر را برای اولین بار خواندم، گویی به تازگی نوشته شده بود. جادوی کلمات همین است و جادوی تصاویر هیچ وقت به آن ها نمی رسد.

حالا جدا از این ها. داستان فیلم و دیالوگ هایش هم خیلی تصنعی و بی در و پیکر است.

اما…

اما یک جریان و روح خاصی در فیلم هست که به نظرم از بین نرفته. مثلا یکی از متفاوت ترین فیلم های خون آشامی بود که دیده بودم. یکی از تلخ ترین پایان بندی های ممکن را داشت. نیاز به توضیحی درباره شخصیت خون آشام نمی داد و من خودم نفهمیدم این جناب که بود. از کجا آمد. چرا با هواپیمای شخصیش پرواز می کند و خلاصه چند سوال بی جواب.

و یکی دیگر از نکات جالبش شباهتش با فیلم شبگرد  Nightcrawler – است!

این فیلم را اگر ندیدید حتما ببینید. یکی از بهترین فیلم نامه های سال های اخیر سینماست و خود فیلم هم که محشر است. درباره گزارش گر بی رحم تلویزیونی است با بازی عالی جیک جیلنهال.

حالا در این فیلم پرنده شب هم شخصیت اصلی ما یک گزارشگر بی رحم روزنامه ( میگوئل فرر در نقش ریچارد دیز ) است. اصلا دقیقا یک صحنه است که دیز می رود و قبر یکی از قربانی های خون آشام را بهم می ریزد و حتی دستش را خونی می کند تا به سنگ بزند، تا عکسی که از قبر می گیرد برای گزارشش شوم و جذاب تر شود. شبیه همین کار هم جیک جیلنهال در فیلم شبگرد انجام میدهد. البته در شبگرد ما با خون آشام سر و کار نداریم.

واضح است که با پرنده شب مثل دوران کودکی ام اصلا نترسیدم. جاهایی هم خنده دار به نظر می رسید. فیلم تاریخ مصرف داری بوده است و نمی شود این را در نظر نگرفت.

و این که من حاضر می شوم این فیلم های تاریخ مصرف دار را ببینم و شاید کلی چیز از آن ها یاد بگیرم و لذتی هم ببرم را به حساب دیوانه بودنم بگذارید.

Tusk – عاج

سلام دوست خوبم

این بار می خواهم فیلمی عجیب به تو پیشنهاد بدهم. چند وقت پیش داشتیم درباره کوین اسمیت حرف می زدیم و کلی لذت بردم از این که فهمیدم تو هم مثل من طرفدار درجه یک آثارش هستی. از این که با فیلم Clerks و ادامه اش چقدر خندیدیم صحبت کردیم. رسیدیم به زک و میری و داستان خط قرمزی که انتخاب کرده بود. حیرت زده شدیم از شدت هیجان و شوک فیلم Red State و بعد رسیدیدم به جایی که گفتم من هنوز فیلم آخرش را ندیده ام و تو تعجب کردی. و بعد وقتی گفتم Tusk و فهمیدم که تو این فیلم را ندیده ای حسابی جا خوردم.

Tusk که ترجمه اش می شود عاج، به نظرم مریض ترین فیلم اسمیت است. و همین طور ترسناک ترین. در کارنامه این نویسنده و کارگردان به جز همان Red State فیلمی که بشود به آن برچسب ژانر ترس یا تریلر زد وجود ندارد. البته این فیلم اصلا به معنای از پیش تعریف و مشخص شده ترسناک نیست. بیشتر آزاد دهنده محسوب می شود و آزارش هم از نوع اروپایی یا مثلا مایکل هانکه ای نیست. بخواهم دقیقا حس درونی هنگام دیدن عاج را برایت توصیف کنم این است که فرض کن با خیال راحت دراز کشیده ای. همه چیز خوب و خوش و خرم است (نیمه اول فیلم) بعد کم کم حس می کنی جانوری آمده و دارد آرام روی بدنت می خزد اما نمی دانی چیست و هنوز هم جرات دیدنش را ندید (نیمه میانی). بعد وقتی آن موجود را می بینی که رسیده از به گردنت، حتی از آن چیزی که تصورش را می کردی هم ترسناک تر است و از شدت ترس، حتی نمی توانی فریاد بزنی و زبانت بند می آید(نیمه پایانی)

بله، خلاصه اینطوری هاست این فیلم! حواست را کامل جمع کن.

از داستانش خیلی کوتاه برایت بگویم: پسری جوان ( با بازی جاستین لانگ) می رود تا برای کانال پادکست خود از پیرمردی ثروتمند ( با بازی مایکل پارکز) گزارشی تهیه کند و متوجه می شود که این جناب آن کسی نیست که تصور می کرده. پیرمرد به نظر خطرناک است و پسر هم به نظر راه فراری از خانه او ندارد!

تا همین جا کلیت خیلی خام داستان را برایت گفتم تا بروی و کل ماجرای وحشتناکی که در این فیلم رخ می دهد را ببینی.

بالاتر برایت نوشتم که جرات نکردم کار را دوباره ببینم. و فکر نکن غلو کرده ام. واقعا دوست ندارم آن حس ناخوشایند دوباره بیاید سراغم. بعضی فیلم های ترسناک است که می بینی و کلی کیف می کنی. ولی بعضی آثار هم هست که می بینی و با خودت می گویی ” اگر نیم صدم درصد چنین بلاهایی، حالا هر چقدر هم خیالی باشد، سر من بیاید. واقعا چه غلطی باید کرد؟!”

و در مورد عاج، هیچ غلطی. راه فرار برای خیلی از شخصیت های سینمایی وجود دارد. اما جوان این فیلم متاسفانه بدترین وضعیت ممکن برایش پیش آمده است.

امیدوارم از دیدنش تنت مور مور شود.

پی نوشت

راستی، جانی دپ با یک گریم سنگین در این فیلم بازی می کند! و به زور می شود چهره اش را تشخیص داد.

قربانت. مجید.

Insidious: The Last Key – موذی ۴ : آخرین کلید

سلام دوست خوبِ ترسناک بین!

لی وانل فیلم نامه نویس خوش فکری است که چون بیشتر در داخل ژانر، آن هم از نوع ترسناکش کار کرده است شاید خیلی او را جدی نگیرند.

اما برای من جدی است و همیشه مشتاق دیدن آثارش هستم. برایت گفته بودم عاشق سری فیلم های اره هستم؟ مخصوصا سه نسخه اول که هر سه تا را خود لی وانل قلم زده است. این نویسنده با استعداد به خوبی نکات فلسفی را با ژانر وحشت گره می زند که لذتش را می بری. معمولا هم کارهایش ارزان ساخته می شود و سود کلانی را به جیب تهیه کننده و حتما خودش وارد می کند که قطعا نوش جانش.

اما یک موردی است که باعث ناراحتی ام می شود. مثلا همین فیلم موذی ۴ را ببین. اگر این فیلم نامه نامش موذی ۴ نبود و به عنوان یک اثر مستقل توسط کارگردانی اروپایی یا یک فیلم دومی که فیلم اولش هم خاص بوده است ساخته می شد، قطعا در جشنواره ها خوش می درخشید و حسابی سر زبان منتقد ها و فیلم دوستان می افتاد. تو در نظر بگیر که قهرمان این فیلم یک خانم مسن هفتاد و خرده ای ساله است!  و به قدری هم خوب شخصیت پردازی شده و با او هم ذات پنداری می کنی و دوست داری مسیر داستانی اش را دنبال کنی که باعث تعجب می شود. شخصا این را به واندروومن ترجیح می دهم. حداقل واقعی است و می توانی درکش کنی.

ولی چون این فیلم  نسخه چهارم یک سری فیلم های ترسناک تجاری است زیاد به چشم نمی آید و تهیه کنندگان و استدیو هم در این جور مواقع به نحوه ی ساخت فیلم نفوذ می کنند و حتما می گویند که باید ترس های ناگهانی و یک دفعه ای بگذاری تا چهار تا نوجوان که پول داده اند فیلم را ببیند، از ترس زهر ترک شوند.

و همین باعث می شود که فیلم نامه به این خوبی زیر سایه تجارت سینما از بین برود یا دیده نشود. یعنی ریزه کاری هایش را هر کسی نبیند.

خلاصه حیف!

اما در نهایت آرزوی محالم را فراموش می کنم و فیلم نامه را از نامش جدا نمی کنم.  همین موذی آن هم شماره چهارش را در نظر می گیرم و با تمام این حرف ها باز هم فیلم خوبی است که ارزش دیدن دارد. هر چند باید سه نسخه قبلی را هم دیده باشی تا حسابی بهت کیف دهد. تنها ایراد این فیلم ها این است که جنبه درام و کمدی اش خوب بهم نچسبیده است. بار کمدی فیلم بر دوش دو دستیار خانم الیز (با بازی لین شین) است که نقش یکی از آن ها را هم خود لی وانل فیلم نامه نویس بازی می کند. انصافا هم حضورشان گرمی خاصی به این فیلم داده و همین طور نسخه های قبلی. ولی نمی دانم مشکل کار کجاست که از کلیت فیلم بیرون می زند. شاید اگر بار کمدی نبود، خیلی از این که هست ترسناک تر می شد و تازه، بیشتر هم آن را جدی می گرفتند!

موذی ۴ دو عدد پیچش داستانی محشر دارد. از آن هایی که دهانت باز می ماند و می گویی” عجب! اصلا فکرشو نمی کردم” من هم عاشق این پیچش هایم. اره ۱ و ۲ و ۳ از این بابت برایم لذت بخش بودند. یا مثلا شاهکار ترسناک – دیگران – با بازی نیکول کیدمن که پایان فیلم از شدت شوک داستانی دچار کف می شدی!

موذی ۴ را ببین.

زیاد نمی ترسی.

اما به احتمال زیاد دوستش خواهی داشت.

قربانت. مجید

Pyewacket – پای وَکِت

سلام دوست خوبم

اول از همه بگویم که اسم فیلم اگر به نظرت عجیب می رسد به خاطر این است که نام وِرد جادوگر ای است که شخصیت دختر از روی کتابی قدیمی آن را قرائت می کند!

حالا برویم سر نامه ام:

گاهی اوقات سینمای مستقل آمریکا، مخصوصا در ژانر ترس، کاری می کند که حسابی سر ذوق بیایی. خودت می دانی از آن هایی نیستم که تا یک فیلم بد می بینند غر بزنند و بگویند:

ای وای، سینما مرد!

ای آخ! دیگر فیلم خوب ساخته نمی شود!

آی خدا، باید به فرم هنری دیگر پناه ببریم، چون سینما از بین رفته است!

از این غر زدن ها، هم بین نسل قدیم رواج دارد که هنوز در دوران قبل مانده اند و هم بین نسل جدید که کلا غر زدن را نشانه عقل والای خود می دانند.

در رابطه با ژانر ترسناک چون تعداد طرفداران زیاد است، تعداد غر زدن ها هم زیاد است. مثلا من عاشق سری کانجورینگ هستم. حتی با اینکه نسخه های دیگر فیلم – اسپین آف ها – ( مثلا آنابل) آن چنان قوی نیستند، باز هم قابل دیدن و همچنین قابل ستایش هستند. یا مثلا سری فیلم های Insidious. فیلم های ترسناک بسیار خوبی در این سال ها ساخته شده است و هم چنان هم در دست تولید است و خلاصه مشکلی نیست.

ولی بعضی فیلم ها بهتر می ترساند و پای وکت  دقیقا این کار را با من و شما می کند. بدون بزک و دزک خاصی و خرج اضافی، بلد است وحشت زیرپوستی خلق کند. درباره ی کار قبلی کارگردان این اثر نوشته ام. از لحاظ کیفیت، فیلم ها زیاد با هم متفاوت نیستند. هر دو کم خرج، فقط دو شخصیت اصلی، مقداری درام و مقداری هم ترس که خوب با هم مخلوط شده است. یکی از ایراد های اکثر فیلم های ترسناک همیشه شخصیت پردازی بوده است و در سال های اخیر می بینیم که تمام تلاش بر این شده است که اول ما، افراد داخل فیلم را دوست داشته باشیم، تا اگر اتفاق ترسناکی برایشان افتاد، ترسمان دوچندان شود، یعنی هم خودمان از فیلم بترسیم، هم برای شخصیت ها وحشت کنیم. این اثر در حد و اندازه ی خودش درامی به اندازه  دارد. یعنی مادر و دختر را درک خواهیم کرد. رفتار مادر به خاطر مرگ شوهرش که تازه رخ داده، کاملا قابل قبول است و بازی بازیگرش هم خیلی خوب. ( لوری هولدن نقش مادر را در فیلم بازی می کند. همانی که در سریال واکینگ دد، نقش آندریا را داشت) رفتار احمقانه دختر هم بسیار قابل باور. این رفتار احمقانه که می گویم، منظور از آن دختر نوجوان های کم شعور مرسوم این تیپ آثار نیست. احمقانه بودن دختر و رفتار بچگانه اش کاملا دلیل دارد و خیلی هم قابل درک است. البته بماند که دو سه جا، همچنان آن کم شعوری شخصیت ها در ژانر وحشت را می بینیم، ولی کم است و می شود راحت فراموشش کرد.

کم خرج ساخته شدن این فیلم کاملا به نفعش تمام شده. فقط به جز یک سکانس که مشخص است به زور و بلا خواسته اند یک جلوه ویژه رایانه ای هم داشته باشند که در ذوق می زند. اما باز قابل بخشش است و تبدیل به مضحکه نمی شود، چون که کارگردان کار بلد ما می داند چطور بترساند و همه چیز را نشان می دهد اما بسیار کم. شمای بیننده را خوب روی تصویرش کوک می کند. می دانی قرار است اتفاقی بیفتد ولی نمی دانی کِی و کجا. نمی دانی بالاخره قرار است وحشت کنی یا نه. و منبع این وحشت می دانی چیست، اما نمی توانی پیدایش کنی.

پای وکت مانند فیلم کانجورینگ نیست که موجودات ترسناکش را زیاد از حد نشان می دهد، سرِ جمع، شاید مجموعا ۱ دقیقه آن جادوگر یا روح یا هر چه هست را نشان بدهد. بیشتر تو را از حس حضورش می ترساند و در همان یک دقیقه هم کاری می کند که حسابی وحشت کنی.

ترجیحا فیلم را شب ببین که حس بهتری بدهد. و اگر دوستانی هم داری که طرفدار این ژانر هستند، سعی کن دسته جمعی ببینی که کیف اش بیشتر است.

قربانت،مجید.