منطقه ی دور افتاده – Backcountry

  • منطقه ی دور افتاده
  • نویسنده و کارگردان: آدام مک دونالد
  • بازیگران: جف روپ، میسی پرگریم

……….

  • مادرم تعریف می کرد که در دوران جوانیش، به همراه پدرم و دوستانشون به یکی از جنگل های شمال میرن و خرس بهشون حمله می کنه. خوشبختانه کسی آسیب نمی بینه. ولی تصویر این خاطره تو ذهن من حک شده بود. تا به حال هم فیلم هایی درباره حمله خرس ها دیدم ولی خیلی سینمایی نمایشی بودن مثل بازگشت با بازی لئوناردو دی کاپریو.
  • مستندی عالی ساخته ورنر هرزاگ هست با نام مرد گریزلی. با اینکه هیچ فیلمی یا صدایی از کشته و خورده شدن تیموتی تریدول و امی هیوجنارد نشون داده نمیشه. اما بسیار دردناک و ترسناک هست و به عنوان یک مکمل برای فیلم منطقه دور افتاده توصیه می کنم.
  • این فیلم ترکیبی از سینما و مستند هست. با توجه به اینکه تجربه این نوع از سفر و کمپینگ رو داشتم، دیدم که چقدر این فیلم روی جزئیات دقیق هست، البته بدون این که بخواد پز دقتش رو بده. فیلم اصلا ادعا نداره اما واقعا خوش ساخت هست.
  • خرس دیر ظاهر میشه اما وقتی که میاد دیگه مقدمه چینی و ترس های بی خود نداریم. عین واقعیت. هیچ شوخی و رحمی وجود نداره. حتی وقت دل سوزوندن هم نیست. فقط باید از قدرت ترس استفاده کرد و از دست این موجود فرار کرد.
  • خرس دشمن شخصیت ها نیست. یعنی دوربین و کارگردان اون رو طوری نشون نمیده که یک هیولا از دنیای دیگه ای هست و باید نابود بشه. صرفا شخصیت های داستان در زمان و مکان نامناسبی در قلمرو این موجود گیر افتادن.
  • یکی از لذت بخش ترین بخش های این فیلم این بود که کارگردان نخواسته بود حقه خاصی سوار اثر بکنه. اگر قراره بترسید همون لحظه این اتفاق می افته. منظورم به تعلیق های آماتوری فیلم ها هستش که در این تیپ آثار به وفور دیده میشه. اصلا فیلم از سینمایی شدن بیزاره و بیشتر میره سمت مستند سازیش، اما باز هم اینجا خطر این هست که کار ادای واقعی بودن در بیاره. این رو حداقل بین فیلم ساز های وطنی خودمون خیلی دیدم و می بینم که ادعای واقع گراییشون حال آدم رو بهم میزنه. خوشبختانه آقای کارگردان که این فیلم هم اولین اثر بلندش هست اصلا اینطور نیست.
  • کار دل خراش و خشنی هست و فقط هم منظورم به خرس نیست. مثلا زخمی شدن پسر وقتی که قایق روی انگشت پاش می افته. همین قبیل جزئیات هست که بعضی مواقع فیلم رو از اونی که هست خیلی واقعی تر جلوه میده.
  • کم دیده شده اما از خیلی فیلم های پر سر و صدا بهتر و حتی بدردبخور تر هست. حداقلش اینه که کلی نکات آموزشی از کمپینگ یاد می گیرید و اینکه بهترین راه برای فرار از خرس چیست!

جن – Djinn

کارگردان: تاب هوپر

فیلم نامه: دیوید تالی

بازیگران: خالد لیث – رازانه جمال – آیشوا هارت

……………..

تاب هوپر فقید اگر فیلم نامه های بهتری دستش بود، فیلم های  بهتری می ساخت. هر چند که من کارهای ضعیفش رو هم تا اونجایی که دیدم ، بدم نیومد.

فیلم جن برای بیننده هایی که با فرهنگ اسلامی آشنا نیستن جذاب نیست. برای ما که آشنا هستیم هم آنچنان جذاب نیست. ولی قابل دیدن هست. اما این فیلم جزو آثار ناشناخته کارگردانش به حساب می آد و فکر نکنم کسی رغبت کنه که این کار رو ببینه یا حتی اسمش رو شنیده باشه. فیلم مشخص هست که خیلی براش کم خرج شده. موقعی که چند تا جلوه ویژه رو نشون میده، ناجور توی ذوق میزنه. انگار یک آماتور رفته پشت کامپیوترش و با برنامه مایا یا افتر افکت در عرض یکی دو روز جلوه ویژه درست کرده! اگر فیلم نامه، پر و پیمان تر بود و یک مقداری شاخص های تولیدی کار بیشتر و بهتر، احتمالا با یک فیلم ترسناک درجه یک با فرهنگ شرقی رو به رو می شدیم. خودتون هم می دونید که وحشت شرقی اگر درست و حسابی ساخته بشه ، از وحشت غربی خیلی ترسناک تر هست. اما حیف که چنین اتفاقی تو این فیلم نیفتاده. جنِ فیلم هم شبیه زن سیاه فیلم وطنی ترسناک خودمون یعنی شب بیست و نهم بود و من اگر یکم با این فیلم ترسیدم بیشتر یاد خاطرات دوران کودکی خودم افتادم.

بازی بازیگرها اصلا چنگی به دل نمی زنه و صحنه پردازی بدجور لخت هست. منظورم اینه که چهار تا دکور بیشتر، رنگ پردازی بهتر و این ها. اما همچنان میگم که فیلم جن اصلا غیر قابل دیدن نیست، حتی ممکنه بعضی ها با این فیلم بیشتر بترسن تا مثلا کارهای پرخرجی مثل کانجورینگ. ( میگم پرخرج در مقایس فیلم های این ژانر میگم، وگرنه کانجورینگ هم آنچنان گرون ساخته نشده )

بعضی قسمت های فیلم هست که مشخص میشه یه کارگردانی که ترس رو خوب میشناسه کار رو ساخته. بعضی حرکات دوربین خلاقانه بود. فکر کنم جیمز وان برای کانجورینگ دوم از این کار یه کمی الهام گرفته. و این حرفا رو جدی میگم. معمولا ایده های خلاقانه رو میشه از فیلم های ضعیف تر پیدا کرد. مثلا گیر افتادن خانواده در ماشین، وسط مه که در این فیلم می بینیم. این اثر ایده های نابی داره که خیلی هاش هدر رفتن.

و ترسناک ترین های جاهای فیلم وقتی هست که قرار نیست بترسی. یعنی منتظر نیستی یوهو جن از پشت دیوار بپره بیرون. اما موقعی که آماده میشی برای ترسیدن، دیگه فایده ترس چیه؟

صورت چرمی – Leatherface

من عاشق فیلم اول و دوم کشتار با اره برقی و همچنین عاشق نسخه اول و دوم بازسازی ها هستم . در این میان ۴ فیلم دیگه وجود داره . یکیش که همین آخرین نسخه اکران شده است که دربارش توضیح دادم.و اینها …

Leatherface: The Texas Chainsaw Massacre III

Texas Chainsaw Massacre: The Next Generation

Texas Chainsaw 3D

از این سه تا آنچنان لذتی نبردم و ترجیح می دم که فراموششون کنم.

صورت چرمی مثل فیلم جدید آنابل ، رفته سراغ اینکه چی شد صورت چرمی ، تبدیل شد به صورت چرمی! من علاقه ی دنباله ها رو به کند و کاو در گذشته شخصیت های ترسناک نمی فهمم.( فهمیدنش که خب واضح است  پر کردن جیب تهیه کننده هاست، ولی خب ، چه کنم ، باید یه پز پرسشگرانه هم داشته باشم دیگه! )  شما مثلا یک فیلم درام می بینی ( پدر خوانده ۲ ) و با گذشته دون کورلیونه آشنا میشی و شخصیت برات ملموس تر میشه. بهتر می تونی درکش کنی و غیره. اما شخصیت هایی مثل صورت چرمی ، جیسون ، مایکل مایرز سری هالیوون ، اینها اصلا نباید گذشته شون نشون داده بشه. هدف این فیلم ها ترسوندن هست. وقتی این عنصر های اصلی ترس رو برای من تماشاگر روان کاوی می کنی ، خب من دیگه اصولا نباید ازشون بترسم. و اینکه این ها ترس سینماست ، ترس فانتزیه ، اگر مستند یا فیلمی هست که می خوان ببینیم فلان قاتل واقعی چرا دست به این قتل ها زده، جست و جو در گذشته کار بسیار درستی هستش. آگاهی نسبت به این تیپ افراد بیشتر میشه. اما این تیپ های فانتزی نیازی به دونستن گذشته شون نداریم واقعا.

قاتل های سینمایی ( نه واقعی ) هر چقدر ازشون کمتر بدونیم و کمتر ببینیمشون ، بیشتر می ترسیم. همین و بس.

این فیلم از همون اول مشخص می کنه که میخواد با بقیه فیلم های این سری ، فرق داشته باشه. ۵ دقیقه اول ادای دین به اصول  کشتار با اره برقی هست، یعنی یک سکانس شام هولناک. ۵ دقیقه دوم ، ادای دین به کلیشه های ژانر هست، یعنی کشته شدن دختر زیبا. و از این جا به بعد فیلم مسیر کاملا متفاوتی رو از پیشینیان خودش میره، ولی خب نه آنچنان هم متفاوت، چون نیمه اول ، شبیه به  دیوانه از قفس پرید با مایه های اسلشر هست ، و نیمه دیگه شبیه به بانی و کلاید با مایه های اسلشر. اواخر داستان هم که بسیار کلیشه ای میشه و غلو آمیز. مخصوصا شخصیت کلانتر که اصلا هیچ جوره نمیشه کینه شتری این بشر رو بعد از گذشت این همه سال از وقایعی که اول داستان پیش میاد ، باور کرد. اما بازی بازیگرش ( استیفن دورف ) به قدری خوب هست که بشه ضعف شخصیتش رو فراموش کرد. بازی بقیه بازیگرها هم انصافا خوبه.

من از این کار بدم نیومد ، اصولا کم پیش میاد از فیلمی بدم بیاد. ولی خب این اثری نیست که بتونه افسانه کشتار با اره برقی رو زنده نگه داره. البته سکانس های خشن خیلی خوب در اومده ولی دور و زمونه اسلشر با معنی کلاسیکش خیلی وقت هست که سر اومده ، حتی دو آتیشه ترین طرفدارها هم دیگه خیلی از این کارها رو پس می زنن ، مگر اینکه یک فیلم نامه تازه داشته باشه که این فیلم فاقدش هست.

آنابل : به وجود آمدن – Annabelle: Creation

باید داستان فیلم های قبلی مربوط به دنیای کانجورینگ و آنابل رو حتما دونست تا از این فیلم لذت ببریم ؟

خوشبختانه نه. اگر فیلم های قبلی رو دیده باشید از ارجاع  به اون آثار و حتی فیلم  بعدی ( راهبه )  که قرار هست اکران بشه  ، لذت می برید. اما اگر اصلا خبر ندارید آنابل سر و کله اش از کجا پیدا شده. باز هم مهم نیست. این اثر حکم یک فیلم مستقل از اثار پیشین اش رو داره.

دیوید سندبرگ رو شاید با یک سری فیلم های کوتاه ترسناک که خیلی تو نت و شبکه های اجتماعی رد و بدل میشه بشناسید. معروف ترین اش فیلم ( چراغا خاموش ) هست که نسخه بلندش رو هم خود سندبرگ ساخته. کارگردان خوش ذوقی هست و بلده خوب بترسونه.

آنابل جدید از بابت هایی برای من لذت بخش بود از بابت های نه. اولین نکته مثبت فیلم لوکیشن و صحنه پردازی کار بود. بیشتر فیلم تو نور آفتاب گرفته شده و من عاشق فیلم های ترسناکی هستم که توازن بین روز و شب رو نگه می دارن. بازی های بچه های فیلم مخصوصا دو تا خواهر نقش اصلی خیلی خوب بود. بعضی کودک ها ساخته شدن برای بازی تو فیلم ترسناک. داستان فیلم فراز و فرود خاصی نداره. فقط ما می فهمیم که یک عروسک چطوری تبدیل شده به یک عروسک شیطانی! (سری فیلم های چاکی رو دیدید؟)

اما واقعیتش ، مهم نیست که آنابل چطوری بوجود اومده. مهم اینه که آنابل خوب می ترسونه ؟

به نظرم زیاد نه. اگر کارهای سندبرگ رو در کانال یوتیوبش دنبال کرده باشید متوجه میشید که چقدر در این فیلم به کارهای کوتاه خودش ادای دین کرده. و به نظرم مشکل شاید همین هم باشه. این فیلم بیشتر تشکیل شده از یک سری کلیپ های کوتاه ترسناک ، روند کلی ترس که از اول تا آخر در روایت موج میزنه یک چیزه که تو بهترین فیلم های این ژانر می بینیم. اما آماده کردن بیننده برای ترسوندنش در یک صحنه خاص یک چیز دیگه ست. اگر آنابل رو به کلیپ های کوتاه تقسیم کنیم شاید خیلی از اینی که هست ترسناک تر بشه. اینجا اما بیشتر دیگه دست کارگردان رو میشه. میگم کارگردان چون مشخص است که نویسنده نقش زیادی نداشته و بیشتر خلاقیت سازنده اثر روی فیلم قالب هست. نیمه اول فیلم باز بهتره ، اما نیمه دوم کاملا مشخص است که فیلم با زبون بی زبونی میگه (من می خوام شما رو بترسونم، آماده باشید !)

خرده داستان های بی ربط و رها شده زیاد داره که خیلی جای کار بیشتر داشته (اینجا باید پای نویسنده و تهیه کننده و استدیو عزیز رو هم بکشونیم وسط)

شیطانی که در فیلم به صورت مترسک ظاهر میشه دیگه بیش از حد شیطانی و کارتونی هست! این هم جمله من نیست. جمله خواهر زاده ۱۰ ساله من هست که فیلم رو با من دید!

در نهایت اثر آبرومندی هست که ضرری به دنیای ترسناکی که از فیلم کانجورینگ بوجود اومد نمی رسونه و ارزش دیدن رو داره.

………………………..

نکته اول : سندبرگ با ساختن همون فیلم کوتاه مسیر زندگیش برای همیشه عوض شد. اون لحظه که داشت  فیلم رو با همسرش می ساخت ، شاید اصلا به ذهنشون خطور نمی کرد که میلیون ها بیننده پیدا کنه و نسخه بلندش رو در هالیوود بسازه و تبدیل بشه یه یکی از صداهای جدید ژانر. بعضی مواقع زندگی های واقعی از دنیای فیلم ها هم عجیب و خاص تر هست.

نکته دوم : بیشتر ترجمه ها نوشتن ، آنابل : خلقت.  به نظرم خلقت یه جورایی اینجا معنا نمی ده. بیشتر شبیه اسم فیلم های آوانگارد و فستیوالی یا نهایت مستند می خوره. به وجود آمدن یا شکل گیری شاید کلمه مناسب تری باشه.