شباهت جیگسا و جان فورد (سری فیلم های اره و سریال وست ورلد)

این متن درباره سریال وست ورلد و سری فیلم های اره است و ممکنه داستان برای شما لو بره.

…………………

مقایسه جیگسا (تابین بل) و جان فورد (آنتونی هاپکینز) خیلی اتفاقی به ذهنم رسید. در حال دیدن اپیزود نهم از فصل دوم بودم که فورد گفت:

جرقه از همین دیالوگ شروع شد. چون دقیقا بازی کردن با انسان ها و گذاشتن اون ها در موقعیتهای ویژه و خطرناک هدف تمام کارهای جیگسا بود. ( نکته این که جیگسا لقبی هستش که خبرنگارها و پلیس های جنایی به این شخص دادن و نام شخصیت اصلیش جان کریمر هست) او زندگی رو یه بازی بزرگ می دید و به هر قیمتی که شده بود می خواست بعضی افراد رو تو کارش شریک کنه.

حالا که می بینم، جان فورد هم دقیقا نسخه ای دیگه از جیسگا ست. (نام اول هر دو شخصیت هم که جان هستش و نمی دونم این جان ها چرا این قدر علاقه دارن با جان آدما بازی کنن)

در هر دو سری آثار ما با خشونت های بی حد و مرزی طرفیم. در فیلم های اره، خشونت تو دنیای تعریف شده توسط جیگسا رخ میده. و تو سریال وست ورلد، این خشونت در دنیای ساختگی جان فورده.

اما هدف هر دو نفر به نظر می رسه که یه چیز باشه.

اون ها خودشون رو مثل پروردگار می دونن. قوانینی رو برای دنیای ساختگی خودشون خلق کردن و از مخلوق ها دعوت می کنن (یا به اجبار میارنشون) که این قوانین رو رعایت کنن و بازی رو هم اجرا کنن.

حالا شاید به نظر بعضی از طرفدارای دو آتیشه وست ورلد خوش نیاد که این سریال رو دارم با آثاری مثل اره مقایسه می کنم. در نگاه عموم، اره ها چیزی جز فیلمای پر از خشونت و خون و خون ریزی نیستن. اما باید این نکته رو در نظر داشته باشین که اره شماره یک اتفاقا کمترین میزان خشونت رو داشت. حتی از سریال وست ورلد هم کمتر. و بعضی سکانس ها هستش که اگه بیننده حرفه ای نباشید، تشخیص سخته که بعضی تصاویر برای سریال وست ورلد هستش یا فیلم های اره.

منتها چون ماجرای اره هولناک بود و با تدوین تند و اعصاب خرد کن به نظر می رسید که این فیلم خیلی خشن تر هستش. که اصلا این طوری نبود. در اره یک ما زیاد خشونت نمی بینیم، فقط اون رو می شنویم و می دونیم که داره خارج از کادر اتفاق می افته. در اره های بعدی مخصوصا از شماره ۴ به بعد بود که خشونت شد هدف اصلی سری آثار پول ساز اره. حتی در فیلم های بعدی هم نگاه فلسفی و تلخ جیگسا به زندگی دیگه اثر خودش رو از دست داد و اون هم تبدیل شد به یک ماشین آدم کشی.

ملاک من بیشتر اره یک تا سه هستش.

حالا دوباره برم سراغ بعضی شباهت ها.

هر دو نفر به شدت با سواد به نظر می رسن. انگار تمام فلسفه قدیم و جدید و نظریه هایی درباره زندگی و اخلاق رو از حفظ هستن و هر بار که دیالوگی به زبان میارن باید بریم و چند تا مطلب بخونیم یا تو وب جست و جو کنیم تا کلیت کار دستمون بیاد.

هر دو آثار با زمان بازی می کنن. در فیلم دوم اره برملا می شه که نصفی از داستان در گذشته اتفاق افتاده، دقیقا چیزی که در پایان فصل دوم وست ورلد اتفاق افتاد. یا در فیلم سوم اره که ما داریم همزمان دو ماجرا رو دنبال می کنیم و در آخر متوجه می شویم که این اتفاق ها داره همزمان رخ میده و برعکس فیلم های قبلی گذشته یا آینده ای در کار نیست، و دقیقا این همزمانی و بازی زمانی رو در فصل دوم وست ورلد هم دیدیم.

جیسگا و فورد درس زندگی میدن منتها معلم های به شدت بی رحمی هستن و ترسی هم از کشته شدن انسان ها دیگه ندارن.

جیگسا در قسمت های دور افتاده از شهر مکانی رو انتخاب می کنه و با تله ها و معماهایی که کار گذاشته و به کمک عروسک هاش! به افرادی که در اون مکان جمع کرده اجازه میده که معماها رو بازی و حل کنن و اگه بتونن جون زنده به در ببرن، برای همیشه آزاد میشن.

فورد هم حتما تو قسمتی دور افتاده از یکی از ایالت های آمریکا، وست ورلد را خلق کرده. منتها مردمی که به اون جا میان با پای خودشون قدم به وست ورلد میذارن و خبری از آدم ربایی نیست. فورد با تله ها و معماهایی که گذاشته و به کمک عروسک هاش! داره حسابی با بازی کردن با جون و زندگی و  اعصاب روان انسان ها و همچنین ما تماشاگرا سرگرم میشه.

فورد و جیگسا از انسان دو پا بیزارن. در این جا فکر می کنم  جیگسا از فورد رحیم تر به نظر میرسه. چون  با تمام این شکنجه ها، راهی برای نجات میذاره. جیگسا اعتقاد به رستگاری داره. اما فورد، ایشون به کل از بشریت ناامید شده. ربات ها براش نوع بهتر بشریت به حساب میان.

در این میان هم میفهمیم که هر دو این شخصیت ها از همکار استفاده می کنن. از افرادی که در اول داستان اصلا فکرش رو هم نمی کردیم که این ها در اصل دست آموخته جیسگا و فورد بودن.

هر دو سری آثار به شدت به پیچش داستانی وابسته هستن. سری اره که به شوک های ناگهانی آخرش معروفه . پایان بندی فیلم اول و دوم و یکی دیگه شون که فکر کنم اره پنجمی بود از لحاظ میزان حیرت انگیز بودن شوک داستانی، بهترین حساب میشن.

وست ورلد هم با شوک نهایی اش معروف شده. به طوری که تو انجمن سایت معروف reddit فقط حدس و بحث و گمان درباره رمز و رازهای وست ورلده و این که قراره چطوری تموم بشه ( که البته ای کاش این طوری نبود. سریالی مثل وست ورلد نباید تمام هدفش رو برای شوک بذاره. مگه بهترین سریال هایی که اخیرا پخش شده، مثل leftovers و mindhunter، به این میزان وابسته به پایان بندی و شوک نهایی بودن؟  این سریال ها هم پیچش ناگهانی داستانی داشتن اما در پایان کار چیزی که به یادمون می موند و بحث می شد کلیت فصل و داستانش بود و فقط به یک نکته خاص از سریال پرداخته نمی شد)

در پایان فصل اول فورد توسط مخلوقش کشته شد و به راحتی هم این مرگ رو پذیرفت، همون طور که جیسگا هم بدون ترس مرگش رو قبول کرد.

 اما در فصل دوم، فورد برگشت و به هر صورتی، چه تو خیال و چه در حافظه ربات ها خودش رو نمایان کرد. جیگسا هم بعد از مرگش با فیلم ها و نوارهایی که از خودش به جا گذاشته بود، در تمام داستان نقشش رو کاملا ایفا می کرد.

فورد رفته بود اما حضور داشت.

جیگسا رفته بود اما حضور داشت.

هر دو این شخصیت ها به شدت پیچیده هستن. هر چقدر هم تحلیل و نوشتن درباره این که کار این افراد بالاخره خوبه یا بد و چه جایگاهی در اخلاق و وجدان دارن بی فایده ست. باید چیزی که هست رو دید و پذیرفت. نیازی نیست بگیم اگه جیگسا این طوری نبود چی می شد و فورد اون طوری نبود چی کار می کرد. یه اثری نوشته و ساخته شده  و باید همون رو پذیرا باشیم. بماند که رمز و راز مثل هاله ای سخت چنان دور بعضی از شخصیت های دنیای سینما و تلویزیون و ویدیو گیم و ادبیات پیچیده میشه که به سختی میشه انتظار داشت که اون ها رو مثل یه انسان عادی تحلیل کنیم.

معیوب/ Basket Case

من کوچیک که بودم و فیلمای خونگی درست می کردم، برای تیتراژ پایانی می رفتم و از یه فیلم خارجی، اسامی نهایی رو جدا می کردم و به ته فیلم خودم می چسبوندم که مثلا بگم بله، ما هم عواملی داشتیم!

حالا خوندم که فیلم معیوب هم گویا عوامل پشت صحنه اش به قدری کم بودن که کلی اسم از خودشون اختراع کردن و اونا رو به عنوان عوامل ساخت در تیتراژ پایانش جا زدن.

خندم گرفته بود. با خودم می گفتم که پس از همون دوران کودکی روحیه کالت و فیلم سازی ارزون (اما جا زدن به عنوان فیلم گرون!) در من وجود داشته و هنوز هم داره.

معیوب طبق تعریف رسمی که براش شده باید ترسناک باشه اما تقریبا همه چیز هست به جز فیلم ترسناک. نمی تونم لزوما بگم که از اون دست آثار خیلی بد و افتضاحه. چون اون قدر هم بد نیست. فیلم دوست داشتنیه و من هم از دیدنش لذت بردم. کاشف به عمل اومد که به جز من هم کلی طرفدار در سطح دنیا داره و اتفاقا نسخه دوم و سومی هم از فیلم ساخته شده . البته برای من دیدن همین فیلم اول کفایت می کنه. می دونید چرا؟ چون همون طور که درباره فیلم مردی از زمین مثال زدم، ساختن دنباله برای این تیپ آثار بیهوده ست. وقتی که این فیلم ها دارن تولید می شن، سازنده ها اصلا خبر ندارن که دارن چکار می کنن و چی می سازن.  مثل یه کودک. مثل خودم که کوچیک تر بودم و فیلم و انیمیشن می ساختم. اصلا نه از قوانین سینما و فیلم نامه نویسی سر در میُوردم و نه خیلی چیزها، اما فقط می ساختم. می رفتم جلو و ادامه می دادم. یعنی ناخودآگاه. یعنی با عشق و شور و حال. که خود به خود بعد از ساخته شدن فیلم و دیده شدنش توسط افرادی، این شور و حال به بعضی از تماشاگران هم منتقل می شه. (حالا ممکنه طرف می خواسته کمدی بسازه اما تبدیل میشه به یه فیلم جدی، می خواسته ترسناک بسازه اما تبدیل می شه به کمدی) خلاصه که همین ندونستن ها ست که به نظرم فرهنگ کالت رو ساخته و بهش قدرت داده. اما وقتی فیلم به هر نحو معجزه آسایی موفق می شه، ساختن دنباله دیگه تبدیل میشه به یه کار آگاهانه. دیگه سازنده ها فهمیدن که افرادی در این کره خاکی هستن که فیلمشون رو دوست دارن،  پس میرن و این بار با بودجه ای بیشتر و شاید عوامل فنی بهتر فیلم های دو و سه و غیره می سازن که هیچ وقت آن چنان موفق نمیشه. ( البته این وسط استثنا هم داریم. مثلا ادامه شب مردگان زنده جرج رومرو واقعا خوب بود. نسخه دوم فیلم کارمندان همین طور)

اما در بیشتر موارد، دیگه جادوی نسخه اول از بین رفته. خودآگاهی در بیشتر مواقع دشمن هر چیزیه، مخصوصا خلق هنر.

این فیلم تقریبا هیچ نکته فنی و مثبتی نداره. کات ها اشتباه ست. فیلم برداری شلخته ست. بازی ها آماتوره. هیولای فیلم خنده داره. داستان فیلم مضحکه. اما همه این ها دست به دست هم داده و این کار رو تبدیل کرده به فیلمی که می تونم بی هیچ دردسری دوستش داشته باشم! و این که محض خنده هم میشه دسته جمعی و با دوستان صمیمی دید (امتحان کنید. جدی میگم. دور هم جمع شدن و دیدن فیلم های ترسناک بد از دیدن خیلی شاهکار های سینما بیشتر کیف میده)

البته بذارید اون قدر هم کیفیت فیلم رو زیر سوال نبرم. در قسمت هایی از کار هست که وضعیت خیلی ناراحت کننده و اعصاب خرد کنی پیش میاد. دو قلو های بهم چسبیده که یکی از این قل ها ناقصه و فقط دست و کله داره و از بدن برادر سالمش جدا می شه و بعد از مدتی برادر سالمه میره و قل ناقص رو که زنده هم است بر می داره و در سبدی نگه می داره و با هم میرن تا انتقامشون رو از دکترهایی که باعث و بانی این عمل جراحی بودن بگیرن و اون ها رو تیکه پاره می کنن. پس می بینید که داستانش کاملا ناخوش احوال و مریضه. با این که این کله و دست ناقص خیلی خمیری و کارتونی به نظر میرسه ، اما واقعا یه جاهایی وسط فیلم آدم حس بدی می گرفت. حضور این موجود در عین خنده دار بودن، یک جورهایی چندش آور هم بود.

این فیلم رو می دیدم و با خودم می گفتم مجید تو دقیقا چرا این فیلم ها رو دوست داری و می بینیشون؟

و حقیقتش هنوز هم نمی دونم چرا.

رزیدنت اویل ۷ – Resident Evil VII

بعد از مدت ها وارد یکی از بیاد ماندنی ترین تجربه های ترس شدم.

می گویم وارد شدم. چون رزیدنت اویل ۷یک ویدیو گیم است. در بهترین بازی ها ما با پوست، گوشت و استخوان، خودمان را در لوکیشنی که در دنیای غریب بازی قرار دارد حس می کنیم.

و حالا لوکیشنی که من می گویم این جاست.

سابقه من با رزیدنت اویل به خیلی قبل بر می گردد. اولین بار با شماره ۲ بازی بود که با این دنیای پر از ترس و زامبی آشنا شدم. بعد رسیدم به رزیدنت اویل سوم. شماره ۱ هنوز هم به نظرم ترسناک ترین این سری بازی هاست. واقعا جرات می خواست که آن را به تنهایی بازی کرد. البته بماند که فرهنگ بازی اگر با جمع و با دوستان باشد تاثیرش چند برابر است. یک ترکیبی جادویی است از واقعیت و بازی. مثلا من سر رزیدنت اویل ۳ بود که با یکی از صمیمی ترین دوستانم آشنا شدم و این دوستی تا به حال رسید. یعنی تقریبا ۱۲ سال.

در رزیدنت اویل چهارم یک دفعه دید دوربین را تغییر داد. گرافیک به طرز عجیبی بالا رفت و اکشن کار هم بیشتر شد. شینجی میکامی دوباره انقلابی در این صنعت به وجود آورد. از شماره یک تا چهار ما طرفدارها حسابی لذت بردیم و کیف کردیم و بارها و بارها بازی را از اول تا آخر می رفتیم. تا اینکه رزیدنت اویل ۵ آمد. میکامی دیگر کارگردان کار نبود. اویل ۵ تبدیل شده بود به پارودی از خودش. آخر من زامبی های موتور سوار را کجای دلم بگذارم؟!

ولی بازی را انجام دادیم. دیگر از معما خبری نبود. از ترس خبری نبود. یک اکشن تمام عیار. شماره ششم بازی هم آمد. کمی امیدوار شدم. به نظر می رسید قسمت های مربوط به لئون برگشته است به اصول این سری آثار. اما نه. بی فایده بود. رزیدنت اویل ۶ را تا نصفه انجام دادم. دیگر نتوانستم. نمی خواستم خاطرات خوبم را از سری های یک تا چهار از بین ببرم. اصلا یکی از دلایلی که فکر کنم تا مدتی (دو تا سه سال) سمت هیچ بازی ای نرفتم سرخوردگی از رزیدنت اویل ۶ بود.

حالا مدت ها گذشته است. من دوباره با ویدیو گیم ها آشتی کرده ام. دارم آن آثاری که این مدت از دستشان داده بودم را بازی می کنم و خیلی خوشحالم که فعلا بازی های زیادی برای انجام دادن هست.

رزیدنت اویل ۷ را کوشی ناکانیشی ساخته است و متوجه شده ام که ایشان قبلا نسخه Revelations را کارگردانی کرده که گویا اصلا این بازی ها بود که طرفداران رزیدنت اویل را دوباره سر حال آورد و من به زودی این نسخه ها را بازی خواهم کرد.  می رویم سراغ نویسنده بازی. که این بار برعکس سری های قبلی شخصی ژاپنی نیست و یک آمریکایی کار را نوشته است. ریچارد پی یرسی.

فکر می کنم علت این که چرا رزیدنت اویل ۷ به خانواده و روابط بین انسان ها می پردازد مشخص شد. آمریکایی ها استاد این نوع نوشتن هستند. خانواده رکن اصلی بیشتر آثار آمریکایی است و حالا داریم نمودش را در رزیدنت اویل ۷ می بینیم.

وقتی برای اولین بار متوجه شده بودم که شماره هفت بازی به کل به شخصیت های جدید پرداخته است و دوربین هم از دید اول شخص است هم کنجکاو شدم و هم کمی مشکوک که احتمالا کار خوبی نیست. اما نقد هایی که از بازی نوشته شد و رتبه های بالایش و فروش خوبش و رضایت کلی طرفداران قدیم و جدید باعث شد که خیالم راحت شود.

رزیدنت اویل ۷ بی نهایت ترسناک است. لوکیشن خانه خانواده بیکر که ما در آن جا زندانی می شویم به قدری خوب بود. به قدری زنده بود و جان داشت که فقط و فقط باید بنشینید و کار را بازی کنید. یا حداقل بنشینید کنار کسی که دارد کار را بازی می کند. به شما قول می دهم هیچ وقت تجربه ماندن در ویلای مزرعه ای خانواده بیکرها را فراموش نخواهید کرد. لوکیشن های دیگر مثل باتلاق و کشتی،  همه و همه عالی بود. طراحی خوب و پر از جزییات. ترس های به اندازه و به جا. من فکر کنم ۴۰ بار شد که از ترس و هیجان از جای خودم پریدم و یک فریاد کوچکی هم می زدم!

یک داستان ساده و سرراست داشت. اما در همین حال در بعضی قسمت ها تو را غافلگیر می کرد. مثلا وقتی همان اول بازی فهمیدم که ما در نقش شخصیتی به نام ایتان هستیم که دارد می رود خانه بیکرها چون نامه ای از طرف همسر گمشده اش رسیده است و گفته است که بیاید و او را از آن جا نجات بدهد،  با خودم گفتم خب تا این جا که کاملا کپی سایلنت هیل ۲ است. اما جلوتر که رفتم داستان کاملا تغییر کرد و چیزی که انتظار داشتم نبود. البته از دید دیگر رزیدنت اویل ۷ شاید بهترین گزینه برای آن هایی بود که هیچ وقت نتوانستند سایلنت هیلز را بازی کنند که در پستی جداگانه درباره اش توضیح داده ام.

شماره هفت این بازی پر از ارجاع به فیلم های سینمایی است. واضح ترین که ۴۵ دقیقه آخر شاهکار کشتار با اره برقی تگزاس است. یا ماشینی که ایتان می راند یک اولدزموبیل دلتا ۸۸ رویال است که سامی ریمی، کارگردان Evil Dead (همان کلبه وحشت معروف) آن را در تمام فیلم هایی که ساخته است قرار داده است. حتی یک جایی باید رمزی را پیدا کنیم که شماره اش است ۱۴۰۸، ارجاع واضح به یکی از داستان های استیفن کینگ که فیلم خیلی خوبی هم از آن ساخته شده است.

در طول بازی اتفاق های خوفناکی رخ می دهد، اما بیشتر وقت ها ایتان، همان شخصیتی که ما هستیم، زیاد صحبت نمی کند. واکنش بیش از حدی نشان نمی دهد و دیالوگ هایش کم است. که من خیلی از این شیوه خوشم آمد. یا فقط حسی است که من دارم یا واقعا سازنده ها در نظر داشتند که ایتان زیاد حرف نزند تا اصل واکنشی که نشان می دهد همان واکنش طبیعی بازیکن است. یعنی مثلا ما با تبر می زنیم در گردن فلان شخص!  همان لحظه من جا می خورم، می ترسم یا شوکه می شوم، و این که ایتان دیالوگ زیادی نمی گوید به نظرم به خاطر همین باشد. چون تجربه ای که ما داریم به جای ایتان می کنیم کافی است.

از لحاظی هم این به نظرم انسانی ترین رزیدنت اویل بود. شخصیت پردازی قوی داشت. همه تبدیل شده بودند به افراد عادی که درد و رنج دارند و با نیازهای اولیه انسانی دست و پنجه نرم می کنند. ما تا به حال در رزیدنت اویل ها شخصیت هایی قوی را داشتیم. همه پلیس و به اصطلاح اینکاره و حرفه ای. اما این جا یک آدم عادی می افتد در مهلکه ای و اتفاقا افرادی که دشمنش هستند هم بی حس نیستند. ما با زامبی سر و کار نداریم. با انسان هایی درگیر هستیم که تسخیر نیرویی شیطانی شده اند. وقتی در اواخر بازی شخصیت جک آمد و در فضایی که به نظرم ناخودآگاه یا برزخ بود گفت که خانواده اش را نجات بدهم واقعا از ته دل ناراحت شدم. چه کسی فکر می کرد رزیدنت اویل به جایی برسد که برای دشمن ها دل بسوزانیم.

پایان بندی بازی جالب بود و دوباره با کریس ردفیلد ملاقاتی کردیم. فقط نمی دانم ردفیلد چرا داشت برای آمبرلا کار می کرد. تا نسخه های قبلی که دشمن این سازمان بود. خلاصه که ماجرا جالب شد. شماره بعدی بازی با توجه به این که کپکام – کمپانی سازنده این سری – متوجه اشتباهات قبلی اش شده است، قطعا دیدنی است و ارزش انتظار کشیدن هم دارد.

تپه های خاموشی که نتوانستیم تجربه اش کنیم

هیدئو کوجیما یکی از بازی سازان مطرح ژاپنی است که در این صنعت و در سطح جهان طرفداران بسیار زیادی دارد. او خالق سری بازی های متال گیر سالید است و کار جدیدش دث استرندینگ هم  برای کنسول PS4 پخش می شود.

کوجیما تا قبل از این که به طور مستقل و با کمپانی که خودش تاسیس کرده است بازی بسازد، با شرکت کونامی همکاری داشت و قرار بود نسخه جدید یکی از آثار ترسناک معروف سری شاهکار Silent Hill را بسازند. کوجیما اتفاقا فیلم باز خیلی حرفه ای هم هست و طبق گفته خودش هفتاد درصد دی ان ای بدن او از فیلم ها تشکیل شده است! او قرار بود بازی جدید را با همکاری گیرمو دل تورو بسازد که حتما او را با آثاری همچون هزارتوی پن و شکل آب که اسکار پارسال را هم گرفت می شناسید. و اتفاقا نقش اصلی بازی را هم قرار بود نورمن ریداس بازی کند که قطعا او را با نقش دریل در سریال واکینگ دد می شناسید.  کوجیما به کمک این افراد و عواملش می خواست روح تازه ای به این سری آثار بدمد، چون این بازی ها در نسخه های اخیر خود به قدرت سال های اول ظاهر نشدند. نام کار هم قرار بود بشود Silent Hills.

از افعال گذشته استفاده می کنم چون چنین چیزی اتفاق نیفتاد و ما طرفداران هاج و واج ماندیم که چرا نه؟! کونامی اعلام کرد که ساخت بازی توسط هیدئو کوجیما کنسل شده است و جماعتی را ناامید کرد. این که چرا این بازی ساخته نشد را دقیق نمی دانم ولی به احتمال زیاد اختلافات بین کوجیما و شرکت کونامی رخ داده است، چون دقیقا بعد از متوقف شدن ساخت این بازی، کوجیما رسما ساخت بازی جدیدش را در شرکت خودش آغاز کرد. ( نکته این که نورمن ریداس همچنان با او ماند و در بازی جدیدش نقش آفرینی کرد)

در همان دورانی که طرفدارها در حال لحظه شماری بودند، یک دموی کوتاه برای معرفی Silent Hills پخش شد که P.T نام داشت ( مخفف Playable Teaser). در این دمو ما از دید اول شخص هستیم و نمی دانیم شخصیتی که او را بازی می کنیم چه کسی هست و اصلا کجاست. ما باید در راهرو های مالیخولیایی جلو برویم تا بتوانیم معما را حل کنیم.

این دمو مدتی آنلاین شد و خیلی ها توانستند که کار را بازی کنند. اما بعد از خبر قطع همکاری کوجیما و کونامی، این دمو هم از بازار آنلاین PS4 برداشته شد و آن هایی که نتوانسته بودند بازی را انجام دهند، برای همیشه این آرزو به دلشان ماند. البته گویی نسخه ای مخصوص کامپیوترهای خانگی شبیه سازی شد که من آن را انجام ندادم و ترجیح دادم که گیم پلی دمو اصلی را از فضای نت ببینم.

که الحق یکی از ترسناک ترین تجربه های سینمایی ویدیو گیمی من بود.

شما در نظر بگیرید که در این گیم پلی یک نفر در حال بازی است و دوستش هم کنارش نشسته است و هر دو به خاطر این که نترسند حسابی یک دیگر را دست می اندازند و به این وضعیت می خندند. یعنی اگر صدای این دو نفر روی تصویر نبود، ماجرا خیلی هولناک تر از این بود که هست. ای کاش خودم تجربه مستقیم بازی را داشتم. اما به هر حال دیدن این که یک نفر دیگر بازی می کند هم بعضی زمان ها لذت خاص خودش را دارد. با دیدن این دمو دوباره حسرتم بیشتر شد که چرا کوجیما این بازی را نساخت. او در مصاحبه ای گفته بود که چون خودش به شدت ترسو است به خاطر همین می تواند بازی ترسناک خوبی بسازند. آدم های ترسو بهتر بلدند بترسانند.

می توانید در یوتیوب نسخه کامل گیم پلی این بازی را مشاهده کنید و لذتش را ببرید. تجربه ترسناک عالی ای است  و می توانم به عنوان یک اپیزود ۴۰ دقیقه ای ترسناک خوش ساخت پیشنهادش بدهم. حتی اگر اصلا هم اهل بازی نباشید و فقط ژانر ترسناک مورد علاقه تان است.

نکته

یکی از معماهای این دمو این است که باید عکس دختری را که از بین رفته است دوباره ترمیم کنیم. و عجیب که این عکس و حالت دختر من را یاد سریال توئین پیکس و عکس لورا پالمر انداخت. فضای این بازی خیلی شبیه به آثار دیوید لینچ بود. لینچ سرچشمه ترس است. مخصوصا ترس ذهنی.

شیرینی برای شیطان – The Devil’s Candy

یکی از المان های تکراری در فیلم های ژانر ترسناک، مذهب است. واقعا برای نمونه واضح باید جن گیر را مثال بزنم؟! مثال های جدید تر هم هست. مثلا فیلمی که با توجه به شخصیت راهبه کانجورینگ ۲ ساخته شده است و به زودی اکران می شود.

در یکی از پست هایم درباره نشان دادن شخصیت مرگ در فیلم ها نوشته بودم و گفتم به نظرم اصلا شدنی نیست. شیطان را هم می توانید اضافه کنید. شیطان قرمز شاخ دار که دیگر نمادی است برای کودکان که فکر نکنم با هوش بالای کودکان این زمانه، کارآمد باشد.  شیطان هم جزو عناصر ضد تصویری است. اصلا وقتی ما او را نشان بدهیم تمام اباهتش فرو می ریزد حالا هر چقدر هم هولناک باشد. بهترین تصویر و نمادی که از نیروی شیطانی دیده ام چشم سائورون است در ارباب حلقه ها. کلا این سه گانه شاهکار به درستی شر را به تصویر کشیده و هیچ وقت دیگر ندیدم که فیلمی بتواند به چنین قدرتی از تجسم شر برسد.

حالا برویم سراغ شیرینی برای شیطان.

این فیلم به شدت مذهبی است. تیتراژ پایانی فیلم هم که تصاویر کتاب کمدی الهی دانته است رسما رویکرد سازندگان به این داستان را روشن می کند. اما نگاه سینمایی که این فیلم نسبت به مذهب و شیطان داشته است، درست و تاثیر گذار از آب در آمده است. به قدری این جنبه از فیلم خوب است که متاسفانه شخصیت های انسانی(در مقابل فضای مذهبی و متافیزیکی داستان) آن چنان خوب پرداخته نشده اند. البته در حد فاجعه نیست. خانواده سه نفره این فیلم که در چنگال پیرپسر شیطان زده گرفتار می شوند، دوست داشتنی هستند و می توان نگرانشان شد. اما نه آن قدر قوی که یک رابطه احساسی با آن ها برقرار کنیم. شخصیت های خانواده وقتی درگیر می شوند، انگار ما ناظری هستیم که از دور داریم فاجعه ای را تماشا می کنیم و هر کاری کنیم دستمان نمی رسد و آن چنان با آدم ها آشنا نیستیم که هنگام آسیب دیدنشان آدرنالین خونمان بالا بزند.

شیطانی که در این فیلم حضور دارد در حد زمزمه هایی ترسناک که گویی دارد وردی جادویی را می خواند در ذهن شخصیت منفی و گاهی وقت ها ذهن شخصیت پدر حضور دارد. نقش پدر را ایتان امبری بازی کرده است که با توجه به کلاه گیسش و اتفاقاتی که می افتد، کاملا مطمئن می شویم نماد حضرت مسیح است. البته شاید این قدر واضح ارجاع دادن به مذهب به مذاق بعضی ها خوش نیاید.

پس دوباره برویم سر اصل مطلب.

شیطان در این فیلم فقط زمزمه است و ما او را نمی بینیم. اتفاقا صدایی که برای زمزمه شیطان انتخاب شده است بسیار تاثیر گذار است و به اصطلاح آدم را می گیرد.

این فیلم آن چنان هم نیازی به ترساندن تماشاگر نمی بیند و بیشتر می خواهد یک فضای دلهره آور مذهبی را برای ما نشان بدهد. فضاسازی فیلم واقعا خوب بود. نماهای خاص با نور پردازی که کل فیلم را بیشتر شبیه به نقاشی های غریب و پر از رمز و راز کلیسا ها کرده بود.

تنها نکته منفی این فیلم همان بحث داستان و شخصیت پردازی بود که متاسفانه در این کار زیر خروار خروار نماد و نمای خاص ناپدید شده بود. اما با همه این اوصاف قطعا ارزش دیدن داشت. حداقل متفاوت بود و به خاطر فضای غریبش هم در ذهن حک می شود. مثلا احتمالا روزی از من بپرسند یکی از فیلم های شاخص ترسناک با تم مذهبی که دیده ای چه بود فکر کنم این فیلم را همیشه مثال خواهم زد.

تریلر جدید فیلم راهبه

زمانی که قسمت آخر هری پاتر به دو فیلم تقسیم شد، ناگهان چنین کاری مثل ویروس به جان آثار پرفروش آن دوره افتاد و همه ناگهان تصمیم گرفتند که قسمت های آخر سری فیلم هایشان را در دو قسمت پخش کنند.

و حالا که دنیای سینمایی مارول بر لیست پرفروش ها می درخشد، فیلم های دیگر هم می خواهند دنیا بسازند. البته فیلم ها که نه. تهیه کننده ها و سرمایه گذاران.

ولی انصافا تا به حال دنیای سینمایی ترسناکی که با فیلم کانجورینگ شروع شد لذت بخش بوده است. فیلم دوم کانجورینگ هم خیلی خوب بود و آنابل یک و دو هم بد نبودند.

حالا تریلر راهبه چند روزی است که از راه رسیده است. به نظرم تا به حال ترسناک ترین موجود این سری آثار بوده و باید ببینیم که نسخه بلند مخصوص به خودش چطور ساخته شده است.

امیدوارم ترسناک درست و حسابی باشد.

کالبد شکافی جین دو ( زن ناشناس) – The Autopsy of Jane Doe

در زبان انگلیسی به اشخاص یا اجساد ناشناخته مونث، جین دو و مذکر، جان دو می گویند. علتش را نمی دانم. ولی کنجکاو شدم حداقل در ویکی پدیا هم شده درباره اش بخوانم که اصلا چه شد که این طوری شد.

بگذریم.

آیا این فیلم جزو وحشتناک ترین آثاری بود که اخیرا در این ژانر دیده ام؟

قطعا

مسئله این جاست که فیلم برای این که ترسناک تر باشد. باید تعداد شخصیت ها و لوکیشن های کمتری داشته باشد. می توان چنین فرمولی را از بهترین ویدیو گیم های این ژانر یاد گرفت.

رزیدنت اول یک تا چهار برای چه موفق بود؟ سایلنت هیل های اولی چطور؟ چرا بعد از شکست و ناامیدی طرفداران از شماره ۵ و ۶ بازی های رزیدنت اویل، سازندگان خیلی هوشمندانه رفتند و شماره ۷ را در فضای بسته ساختند و دوباره ستایش ها شروع شد؟

چون تعداد شخصیت ها کمتر بود و لوکیشن ها همینطور. حالا شاید سوال پیش بیاید که رزیدنت اویل ۲ و ۳ و ۴ که اتفاقا لوکیشن زیاد داشتند. یا سایلنت هیل که یک منطقه بزرگ است.

خب درست. اما بیشترین اتفاقات ترسناک همان بازی ها هم در فضای بسته داستان رخ می داد. لئون اسکات کندی وقتی در خانه ای گیر افتاده بود و زامبی ها به او حمله می کردند ترسناک تر به نظر می رسید تا این که در خیابان ها و روستا قدم می زد.

و همینطور بهترین فیلم های این ژانر را به یاد بیاورید؟ جن گیر، درخشش، سقوط مردگان زنده، بچه رزمری و غیره.

ترس در کلوزآپ معنا می دهد و نه در لانگ شات. یا حداقل تصور و تعریف من این است.

حالا با فیلم کالبد شکافی زن ناشناس طرف هستیم و به درستی در یک فضای بسته درگیر یک ماجرای ترسناک افتاده ایم. پدر و پسری که رزق و روزی شان از طریق شکافتن اجساد می گذرد، جنازه ی زنی را تحویل می گیرند که معلوم نیست اسمش چیست. چرا مرده است. چه زمانی مرده است و غیره.

من وقتی تعریف استیون کینگ را از این فیلم خواندم کنجکاو به دیدنش شدم. چون نمره فیلم در سایت آی ام دی بی ۶ است. البته من معمولا فیلم هایی که بالای ۶ باشد را می بینم و کاری به نمره این سایت ندارم. اما در هیچ وقت فکر نمی کردم که بخواهم این فیلم را ببینم. قبلا پوسترش را دیده بودم و فکر می کردم که با یکی دیگر از بنجل های ژانر طرف هستم. که اشتباه می کردم. کالبد شکافی خوش ساخت است. مدت زمان به اندازه ای دارد. خسته کننده نیست. هر لحظه هیجان و دلهره و ترس را به وجودت می اندازد. معما دارد و دوست داری بفهمی که این جنازه لعنتی بالاخره قضیه اش چیست. شخصیت پردازی شاهکاری ندارد اما پدر و پسر این داستان را می توان به راحتی دوست داشت و نگرانشان شد.

کاگردانی خوب یعنی همین. که داستانی مختصر و مفید داشته باشی با لوکیشنی کم. و یک راست بروی سر اصل مطلب. تنها هیجان اصلی داستانت یک جنازه باشد که از اول تا آخر فیلم روی تخت دراز کشیده است و هر چند وقت یک بار یک کلوزآپ از صورت و آن چشمان توسی رنگ ترسناکش نشان بدهی و فیلمت اصلا هم خسته کننده نشود. البته چند جا از این ترس های به اصطلاح یوهویی داشت که متاسفانه فیلم های این ژانر یکی در میان دچارشان هستند. نمی دانم فشار تهیه کننده هاست یا نه. اما واقعا این ترس ها جواب گو نیست و اگر از حد زیادی بگذرد فیلم را دارای تاریخ مصرف می کند. هر چقدر ترس یوهویی کم تر باشد، ماندگاری فیلم های این ژانر بیشتر است. ترس باید در وجودت رخنه کند. مانند همین نماهای کلوز آپی که از جنازه زن ناشناس این فیلم گفتم. هیچ اتفاقی نمی افتد. فقط بارها و بارها تکرار می شود و بالاخره وارد ناخودآگاه تماشاگر می شود و ذره ذره از روح ما می مکد! که البته نوش جانش.

داستان این پدر و پسر و جنازه ای که روی دستشان مانده است حسابی دیدن دارد. ترجیحا تنها نبینید. یا اگر تنها می بینید، سعی کنید در منزل یکی با شما باشد. خلوت گزیدن و انزوا با دیدن بعضی آثار ترسناک جور در نمی آید. نمونه اش همین فیلم.

Cargo – محموله

فیلم محموله را به خاطر بازیگر نقش اصلی اش یعنی مارتین فریمن کنجکاو به دیدنش شدم و وقتی هم که متوجه شدم که داستان درباره زامبی هاست، ماجرا جالب تر هم شد. فکر نکنم این بازیگر  بی خود و بی جهت برود در یک فیلم با موضوع آخر الزمانی و زامبی ها بازی کند. اتفاقا چند وقت پیش هم جیمز گان، کارگردان سری فیلم های نگهبانان کهکشان، در استوری اینستاگرامش این فیلم را پیشنهاد کرده بود.

فکر کنم قبول داریم که فیلمی درباره زامبی ها ساختن در این دهه تقریبا کار حضرت فیل است. البته اگر بخواهید خوب و متفاوت باشد. من به پیشینه این موجودات آدم خوار که مدیون جرج رومرو فقید هستند کاری ندارم و منظورم تقریبا ۱۰ سال اخیر است.

دقیقا از زمانی که سریال واکینگ دد شروع به پخش شد.

از اپیدمی همگانی این سریال بود که دوباره زامبی ها تبدیل شدند به یکی از ستون های صنعت سرگرمی. فیلم ها و سریال های زیادی آمدند و با همین موج جدید شروع کردند. فعلا کاری ندارم که سریال واکینگ دد تقریبا غیر قابل دیدن شده است و به شدت ضعیف و تازه آن سریال برادرخوانده اش، fear the walking dead هم که یک بنجل به تمام عیار بود و هست.

در دنیای فیلم هم تلاش هایی شد و مثلا فیلم های متوسطی مثل جنگ جهانی زد و بدن های گرم را دیدم. اما در این میان آثار خوبی هم دیدم. مثلا یک فیلم از کره جنوبی به نام قطاری به سمت بوسان یا یک فیلم بریتانیایی به نام دختری با تمام موهبت ها.

تا اینکه حالا رسیدیم به محموله که محصول استرلیا است و مستقیم از پلت فرم نتفلیکس پخش شده است.

انصافا یکی از بهترین آثاری بود که در این رابطه دیده ام. واقعا متفاوت بود (که باعث تعجب هم هست، چون هر چقدر نتفلیکس در سریال ساختن حرفه ای شده است، در ساختن فیلم های بلندش حسابی لنگ می زند)

این فیلم همین که کمتر زامبی ها را نشان می داد (حالا به خاطر بودجه کم یا هر چه) حکم نفسی تازه به این قبیل آثار داشت. بخواهم خیلی بهتر حس ام را هنگام دیدنش بگویم این است که فرض کنید واقعا یک جایی مثل استرالیا بیماری آمده و نصفی از جماعت هم از بین رفته اند و حالا تبدیل شده اند به این موجودات گوشت خوار. بعد ما داریم یک فیلم واقع گرا (در حد فیلم های هنری اروپایی و ایرانی) در این رابطه می بینیم. حالا ممکن است خنده تان بگیرد ولی یک جاهایی انگار برادران داردن، کریستان مانجیو و یا عباس کیارستمی آمده بود و یک فیلم درباره خانواده کم جمعیتی ساخته بودند که در میان این بحران و ویروس کشنده گیر کرده اند و می خواهند به هر طریقی خود را نجات دهند. در کل این فیلم نسبت به تمام فیلم های سری زامبی که دیدم ام منطقی تر بود و قابل باور.

فیلم آن چنان ترسناک نیست و اتفاقا خشونت زننده ای هم ندارد. بیشتر این اتفاقات در خارج از کادر اتفاق می افتد. مثلا این سکانس را ببینید که فوکوس رو نوزاد است و آن پشت که فقط هاله ای از وضعیت مشخص است دارد اتفاقی خشونت بار رخ می دهد.

محموله، شروع و وسط و پایانی داشت قابل دیدن و مختصر و مفید. برای آن هایی که زیاد فیلم هایی درباره زامبی ها ندیده اند قطعا معرفی خوب و جذابی است و برای آن هایی که حسابی با این فیلم ها خاطره دارند، حکم سفری تازه دارد به این دنیا.

چقدر خوب است دیدن نوعی نگاه جدید برای ایده های قدیمی.

کارگردانان این فیلم دو نفر هستند. خانمی به نام یولاندا رمکی و آقایی به نام بن هاولینگ. که بعد من فهمیدم چند سال پیش، همین تیم یک فیلم کوتاه ساخته اند به نام محموله با همین موضوع، و اصلا آن فیلم کوتاه باعث شد که این نسخه بلند ساخته شود.

فیلم کوتاه در فضای نت موجود و زمانش هم هفت دقیقه است.

و حالا قضیه این جاست که من وقتی فیلم کوتاه را دیدم خیلی بیشتر از نسخه بلند خوشم آمد! در حقیقت ماجرای چیزی که ما آن را محموله می نامیم که منظور همان نوزاد داستان است، در نسخه کوتاه معنی بیشتری می دهد و کاری هم که شخصیت پدر برای رساندن خودش به جایی می دهد تا نوزادش را نجات بدهد، خیلی منطقی تر بود. به اصطلاح نسخه بلند بدتر آمده بود با شاخ و برگ داستانی بیشتر و شخصیت های مازاد، برای این که زمان فیلم بلند تر شود، آن حرفی که در اصل می خواست بزند را کمی کم رنگ کرد.

پدر بودن و عشق به فرزند، در نسخه کوتاه خیلی بیشتر از نسخه بلند فیلم جا افتاده است.

اما در نهایت، هر دو نسخه کاملا ارزش دیدن دارد و یکی از متفاوت ترین آثاری است که در این مقوله زامبی ها دیده ام.

A Quiet Place – یک جای آرام

اگر اهل خواندن درباره فیلم ها باشید احتمالا این نکات درباره این فیلم زیاد به چشمتان خورده است:

۱ – امیلی بلانت در نقش مادر و جان کرازینسکی در نقش پدر و همچنین کارگردان فیلم، در زندگی واقعی خود زن و شوهر هستند.

۲ – فیلم وامدار آثار دیگر از جمله فیلم نشانه ها اثر ام نایت شیامالان است.

من هم این نکات را خیلی کوتاه همین جا نوشتم که دیگر مجبور نباشم آن ها را در نوشته ام تکرار کنم.

یک جای آرام یکی از بهترین آثاری بود که در این چند وقت دیده ام. هر چند که گاهی اوقات هیچ منطقی در روایت و حرکات شخصیت ها مخصوصا دختر کر و لال این خانواده با بازی میلیسنت سیمونز وجود ندارد. طوری که دیگر حرص بیننده در می آید که آقا جان! نکن. این کار را نکن. الان اتفاق بدی می افتد. بی خیال.

ولی چون ما داریم فیلم تماشا می کنیم و قرار نیست به خاطر حرص ما تغییری در داستان رخ بدهد پس غر زدن را به همان ایراد گرفتن از فیلم نامه بسنده می کنیم.

هر چند خدا را شکر که زمان فیلم به اندازه است( یک ساعت و نیم)‌. نقطه قوت این فیلم فضا سازی و بستری است که برای داستانش فراهم کرده. یعنی ما داستان خاصی نداریم. قضیه بقا به هر قیمتی است. اصلا شخصیت ها تقریبا زندگی بدوی دارند.

یعنی پدر که کارش شکار است. و جایی هم پسر کوچکش را می برد که به او هم این کار را یاد بدهد.  دختر کوچک کمی سرتق است که با توجه به ناشنوا بودنش باید به او حق داد. و مادر هم که حامله است و در خانه می ماند و کارهای خانه را سر و سامان می بخشد.

همین!

حالا نکته اساسی این جاست که برای بقا نباید از گرگ و خرس در امان باشند. هیولاهایی به زمین آمده اند و همه جا را ویران کرده اند ( فیلم بعد از گذشت ۸۹ روز از نابودی شهر شروع می شود) و این هیولاها قدرت شنوایی بالایی دارند و شما یک سر و صدایی ازت دربیاید به سرعت می آیند و تکه و پاره ات می کنند.

پس با یک فیلم کم دیالوگ طرفیم ( شاید سر جمع دیالوگ های این فیلم دو صفحه بشود ) و بیشتر تصویر داریم.

و این است لذت این فیلم

عصاره سینما دارد. یعنی تعریف داستان با تصویر و حرکات دوربین و بازیگران. این اثر یک دلهره نابی ایجاد می کند که تماشایی است و نه گوش دادنی. هسته اصلی داستان که کلا بر دلهره بنا شده است ( سر و صدا مساوی است با مرگ) و این وسط کلی دلهره های ریز و درشت دیگر مثل حاملگی زن داستان. گم شدن پسر. میخ روی پله و غیره.

هیچکاک اگر این فیلم را می دید به احتمال قوی حسابی از این کار تعریف می کرد.

در این یک سال اخیر من دو فیلم دیده ام که بیشتر روی قصه گویی با تصویر استوار است. یکی همین فیلم و دیگری فیلم عالی دانکرک اثر کریستوفر نولان. برای نسلی که حال و حوصله دیدن فیلم های صامت را ندارد و نمی داند که چه لذتی را دارد از دست می دهد. حداقل دیدن این آثار می تواند کمک کند که کمی اصول سینما را هم بدانیم. یک جای آرام به قدری من را برد به شالوده اصلی اختراع سینما که در اصل برای قشر کارگر بود و با پول اندک می رفتند داخل سالن و یک لذتی می بردند. هم داستان ساده. هم دیالوگ کم. هم هیجانی. هم خانوادگی.

فیلم من را هم یاد بازی کنسول PS3   یعنی The Last of Us. انداخت. مخصوصا هیولاهایش.

من خیلی خوشحالم که از این کار خیلی زیاد ستایش شد. وسط این همه فیلم های دی سی و مارول دیدن این تیپ آثار بسیار لذت بخش است. مثلا Get Out آن چنان شاهکاری از نظر من نبود. ولی چون در ژانر ساخته شده بود و خوش ساخت و تر و تمیز هم بود. خیلی خوشحالم که اسکار بهترین فیلم نامه را گرفت. این نشان دهنده این است که بالاخره آن روشن فکرهای سینما که به فیلم های ژانر اخ و تف می اندازند، بالاخره دارند سر عقل می آیند. ولی به شرطی که این بها دادن ادامه پیدا کند. یعنی یک فاز یک دفعه ای نباشد که به خاطر مسائلی خارج از هنر و سینما یک فیلمی جایزه بگیرد و بعد از فصل جوایز بعد، دوباره روز از نو روزی از نو. بها دادن به ژانر و به رسمیت شناختنش در میان محفل روشن فکرهای دوزاری باعث می شود که خود به خود آثار بهتری در این رابطه تولید شود. بها دادن به فیلمی مثلی یک جای آرام خیلی از نویسنده ها و فیلم سازها جوان تر تشنه ژانر را امیدوار می کند که آن ها هم می توانند این سبکی فیلم بسازند و علاوه بر گیشه، در فستیوال ها هم تحویل گرفته شوند. ولی اگر دوباره این بها دادن  فراموش شود، متاسفانه آثار بنجل ژانر به همان روال قبل تولید می شوند که فقط به فکر خالی کردن جیب یک سری تماشاگر است.

Revenge – انتقام

خانم کورالی فارگیت که اهل فرانسه هم هست به عنوان فیلم اولش چه کار درجه یکی ساخته است.

آمریکایی ها اصطلاحی دارند که فیلم هایی که داستانشان درباره انتقام است را revenge flick می نامند و از این سری آثار  انتظاری نمی رود جز همان انتقام درست و حسابی.

این فیلم از اسمش هم پیداست قرار است چه باشد. پر از خون و خونریزی و تعقیب و گریز و انتقام ناب که فقط در فیلم ها مشاهده اش می کنیم. چون در دنیای واقعی چنین چیزهایی اصلا دیدن ندارد و از انسانیت دور است. فقط در هنر است که ما به راحتی از انسانیت جدا می شویم و می توانیم کیفش را هم ببریم.

من در این کار کلی ارجاع و ادای دین به فیلم های دیگر را دیدم. از مد مکس گرفته تا آخرین خانه سمت چپ. تپه ها چشم دارند. من روی قبر تو تف می کنم و فیلم های جان کارپنتر. تازه یاد the bad batch  آنا لیلی امیر پور هم افتادم و همچنین این فیلم که درباره اش قبلا نوشته ام.

خلاصه که عشق و حال است برای خوره فیلم ها.

داستانش هم که دیگر گفتن ندارد. دختری مورد آزار قرار می گیرد و می رود سراغ انتقام از آن عوضی ها.

اما جذابیت و تفاوتش در این است که این خانم جوان اصلا به دنبال انتقام نبود. فقط می خواست فرار کند. اما اتفاقاتی پیش می آید که خود به خود در مسیر انتقام قرار می گیرد. و خوشبختانه در طول این فیلم دختر تبدیل به یک ابرقهرمان مسخره نمی شود که زمین و زمان را بهم بریزد. خیر. حتی آن قسمتی هم که زخمش را می سوزاند تا از خون ریزی خود جلوگیری کند، کاملا با عقل جور در می آید. این خانم در طول این فیلم اشتباه می کند. کتک می خورد. درد می کشد و همین جذابیت فیلم را دوچندان کرده است.

اگر اهل خون و خون ریزی سینمایی اما از نوع شیک و درست درمانش هستید، سریع بروید و کار را ببینید ولی اگر روحیه لطیف دارید، بی خیال دیدنش شوید.

آثار ترسناک دیگری هم هستند که هم بیشتر می ترساند و هم خون ریزی ندارد. انتقام اصلا فیلم ترسناکی نیست. اما در زیر شاخه این ژانر قرار می گیرد.

نکته آخر

فیلم یک سری نما دارد که آن را با دیگر آثار هم رده خودش متمایز می کند. مثلا تاکید هایش روی حشره ها. کلوز آپ های درخشان و عجیب و غریبش

وای که چه گوهر خشونت بار جذابی بود. برای بار دوم هم ارزش دیدن دارد.