مردی از زمین و نسخه دومی که نباید ساخته می شد – The Man from Earth

فیلم کالت بسیار کم خرجی هست به نام مردی از زمین. بیشتر زمان فیلم در یک خانه می گذرد و ما بیشتر شاهد گفت و گوی بین چند استاد که با هم در دانشگاهی همکارند و دورهمی گرفته اند هستیم. و بهانه ی این دورهمی هم به این خاطر است که یکی از استادان قرار است از این دانشگاه منتقل شود. این همکاران خیلی به آقای جان اولدمن (با بازی دیوید لی اسمیت) پافشاری می کنند که بگوید چرا درخواست انتقال از دانشگاه را داده است و او بالاخره خواسته یا ناخواسته اعتراف می کند که در اصل یک انسان غارنشین بوده است که حدود ۱۴ هزار سال هم عمر دارد و مجبور است هر ده سال یک بار به مکان های مختلف برود تا یک وقت شناسایی نشود. (چون از یک سنی به بعد اصلا پیر هم نمی شود) اول قضیه خنده دار است اما هر چقدر که می گذرد، دوستانش متوجه می شوند که دانستن تاریخ با این همه نکات ریز و جزییات در هیچ کتابی یافت نمی شود.

و از همین جا ماجرای مردی از زمین شروع می شود.

فیلم بسیار جذاب است. حداقل از لحاظ فیلم نامه که واقعا متمایز و کنجکاو برانگیز بود. از لحاظ ساخت نه بازی های خیلی شاخصی داریم نه کارگردانی. کل قوت این فیلم از متن خوبش است اما به هر حال خاصیت بعضی فیلم ها این است که حتی شاخص های تولیدی پایین هم باعث نمی شود که اثر دیده نشود. مردی از زمین طی مدتی توانست طرفداران زیادی پیدا کند. دی وی دی ها دست به دست چرخید و بعد هم اینترنت رونق گرفت و این فیلم که شاید به راحتی می توانست زیر هزاران فیلم دیگر گم شود، تبدیل شد به یکی از بهترین آثار کالت سینما.

من عاشق این فیلم هستم. پوسترش را کنار پوستر فیلم های مورد علاقه ام به دیوار اتاقم چسبانده ام و هر موقع آن را می بینم یاد لذتی می افتم که هنگام دیدن این اثر داشتم. ولی خب آن طوری نیست که بخواهم به همه پیشنهادش کنم. قطعا مخاطب من خوره فیلم ها هستند و این خوره ها قطعا با بهترین آثار کالت سر و کار داشته اند. اما تعداد کالت باز ها در ایران زیاد نیست. من فقط یک نفر را حضوری دیده ام و می شناسم که طرفدار این نوع فیلم ها است. بقیه اش یا در فضای مجازی بوده است یا مثلا مجله دنیای تصویر که آمد و یک مجله تمام عیار برای آثار کالت منتشر کرد.

حالا کارگردان این فیلم (ریچارد شنکمن) با  بازیگر اصلی اش در سال ۲۰۱۸ نسخه دوم این فیلم را بعد از ده سال ساخته اند. کارگردان در اول فیلم می گوید که کار کاملا مستقل و شخصی است و هیچ پولی از سرمایه گذار در کار نبوده است و اسم سایتی را معرفی کرده تا طرفدارها اگر دوست داشتند بروند و به حسابی پولی واریز کنند تا هم هزینه این فیلم در آید و هم احیانا نسخه سوم.

ولی مساله این جاست که به نظرم دیگر نباید سراغ این داستان برویم. لذت مردی از زمین به همان رمز و رازش بود. اگر قرار باشد بالاخره به طور قطع بفهمیم که ایشان که بوده است و در طول هزاران سال عمرش چه کرده است که دیگر مزه ندارد.

فیلم دوم بیشتر همین حالت را دارد. رمزگشایی است. اما دیگر از جادوی نسخه اول که آن را دل نشین کرده بود خبری نیست و فقط با یک فیلم بد طرف شدم نه یک فیلمی که در گذر زمان بهتر می شود و ارزشش را بهتر درک می کنیم. نسخه دوم هم طوری تمام می شود که راه را برای قسمت سوم باز می گذارد که اصلا و ابدا جذاب نیست. حتی طرفداران دو آتشه بعضی آثار هم باید بدانند که بیشتر شدن فیلم ها و دنباله های بسیار زیاد لزوما برای همه آثار مفید واقع نمی شود. مردی از زمین جزو همین دسته از فیلم ها است. اما در نهایت اگر طرفدار فیلم های خاص هستید که آن چنان هم هنری و اعصاب خرد کن نیست، به نظرم نسخه اول مردی از زمین را ببینید. یک فضا و داستان عجیبی دارد که حتی اگر از فیلم بدتان بیاید هم در ذهنتان ماندگار می شود.

حواسمان به تاثیر تصاویر متحرک باشد

یکی از ضعف های فیلم های سینمایی فشرده بودن گذر زمان است. من عاشق سینما و فیلم ها و هر چیزی که مربوط به فیلم سازی و هنر داستان گویی به زبان تصویر باشد هستم. اما یک فیلم سینمایی دو یا سه ساعته هر چقدر هم تلاش کند نمی تواند گذر زمان و سختی های قهرمان را آن طور که هست نشان بدهد. البته می توان نوشت یک سال بعد، یا مثلا شخصیت داستان که نویسنده یا ورزشکار است، هر روز و هر لحظه تلاش می کند و بعد ما موفقیت آن شخصیت را می بینیم.

اما این گذر زمان سینمایی فکر می کنم تاثیر مخربی روی مغز داشته باشد.

شاید برای همین است که نسل جدید انسان ها همه چیز را سریع تر طلب می کنند. دنبال موفقیت های یک شبه و یک روزه هستند. چون ما ناخودآگاه هر روز و هر لحظه با تصاویر زیادی رو به رو می شویم. وقتی صفحه اینستاگرام را باز می کنیم و یک دفعه می بینیم که فلان خانم یا آقا از یک وزن زیاد به یک وزن کم رسیده است. ما با این که می دانیم این فرد رژیم گرفته و تلاش کرده و بعد به وزن دل خواه خود رسیده است، اما مغز نمی داند. مغز بدون این که خودمان هم متوجه بشویم فقط چنین تصویری را ثبت می کند و بعد یک روزی که ما تصمیم به رژیم می گیریم، خود به خود این رژیم را رها می کنیم. ناامید می شویم و فکر می کنیم اراده نداریم و خلاصه ممکن است کمی هم افسردگی بگیریم.

اما در اصل این همان خوراک ذهنی ما بوده است. آمیگدال مغز فعال می شود و می ترسد از این که حد رژیم را جلوتر ببرد. مغز به بدن ما دستور می دهد که پروسه ای که شما داری پیش می روی هیچ به سرعت آن عکسی که من مغز دیده بودم نیست. پس بهتر است بی خیال بشوی! ( آمیگدال قسمتی از مغز که خیلی ساده بخواهم بگویم مسئول ترس و بقا است. انسان ها پیشرفت کرده اند اما آمیگدال هنوز در دوران عصر حجر به سر می برد و هر مشکلی را به مثابه شکار یا فرار می بیند. مثلا همین بحث رژیم یا هر کاری که به نظر ما اراده زیادی می طلبد، وقتی این نوع کارها را شروع می کنیم آمیگدال تشخیص نمی دهد که رژیم گرفتن همانند حمله گرگ کار ترسناک و سختی نیست. نیازی نیست برای نجات یافتن از رژیم آن را از بین ببریم یا فرار کنیم)

یا یک مثال بهتر از سینما می آورم. فیلم بسیار خوب شلاق-Whiplash-  فیلم اول آقای دیمین شزل که دو سال بعدش با موزیکال لالالند دل خیلی از عشاق سینما را ربود.

در شلاق ما پروسه تلاش بیش از حد و بی خوابی ها و درد کشیدن ها و خون ریختن های یک نوازنده درام را می بینیم. که به خاطر این که پُز معلم موسیقی خشن خود، ترنس فلچر، را به خاک بزند، تا سر حد مرگ تلاش می کند.شلاق یک نمونه تمام عیار از تلاش و سختی و عرق ریزی برای دست یابی به هدف است. منتها ما با این که می دانیم این شخصیت حسابی پدرش سر این کارها در آمده است. اما مغز ما چیزی که می بیند فقط یک فیلم دو ساعته است. او فقط دیده است که این شخصیت اصلی در عرض دو ساعت از یک آماتور به یک حرفه ای تبدیل شده است. می توان چنین چیزی را هم برای فیلم راکی مثال زد. راکی اگر در واقعیت بود تلاشش سال ها طول می کشید، اما چیزی که ما در تصویر دیدیم، فقط یک مونتاژ پنج دقیقه ای از نشان دادن دویدن روزانه و ورزش او بود.

و مغز عزیز ما هم این مونتاژ را در ناخودآگاهش نگه می دارد و بعد با همین روش وقتی می خواهید کاری را شروع کنید ( چه ورزش، چه هنر و غیره) ما بدون این که حتی روحمان هم خبر داشته باشد می خواهیم به آن مونتاژ سریع پنج دقیقه ای برسیم.

که می دانید چنین چیزی امکان پذیر نیست.

این ها را می گویم چون سینما و به طور کل تصویر متحرک دیگر از بحث سرگرمی یکی دو ساعته خارج شده است و وارد لحظه به لحظه بیشتر ما انسان ها شده است. پس بهتر است که آگاه باشیم و حواسمان را بهتر جمع کنیم که یک وقت گول فکر را نخوریم!

نکته:

کتاب خواندن چون پروسه طولانی تری دارد به نظرم برای این قضیه مفید تر است. ما گذرزمان را در داستان واقعی تر حس می کنیم. شاید برای همین است که خیلی ها کتاب نمی خوانند چون می دانند که تلاش بیشتری می طلبد و برای همین باعث می شود که کمتر از فکرمان گول بخوریم.

شیرینی برای شیطان – The Devil’s Candy

یکی از المان های تکراری در فیلم های ژانر ترسناک، مذهب است. واقعا برای نمونه واضح باید جن گیر را مثال بزنم؟! مثال های جدید تر هم هست. مثلا فیلمی که با توجه به شخصیت راهبه کانجورینگ ۲ ساخته شده است و به زودی اکران می شود.

در یکی از پست هایم درباره نشان دادن شخصیت مرگ در فیلم ها نوشته بودم و گفتم به نظرم اصلا شدنی نیست. شیطان را هم می توانید اضافه کنید. شیطان قرمز شاخ دار که دیگر نمادی است برای کودکان که فکر نکنم با هوش بالای کودکان این زمانه، کارآمد باشد.  شیطان هم جزو عناصر ضد تصویری است. اصلا وقتی ما او را نشان بدهیم تمام اباهتش فرو می ریزد حالا هر چقدر هم هولناک باشد. بهترین تصویر و نمادی که از نیروی شیطانی دیده ام چشم سائورون است در ارباب حلقه ها. کلا این سه گانه شاهکار به درستی شر را به تصویر کشیده و هیچ وقت دیگر ندیدم که فیلمی بتواند به چنین قدرتی از تجسم شر برسد.

حالا برویم سراغ شیرینی برای شیطان.

این فیلم به شدت مذهبی است. تیتراژ پایانی فیلم هم که تصاویر کتاب کمدی الهی دانته است رسما رویکرد سازندگان به این داستان را روشن می کند. اما نگاه سینمایی که این فیلم نسبت به مذهب و شیطان داشته است، درست و تاثیر گذار از آب در آمده است. به قدری این جنبه از فیلم خوب است که متاسفانه شخصیت های انسانی(در مقابل فضای مذهبی و متافیزیکی داستان) آن چنان خوب پرداخته نشده اند. البته در حد فاجعه نیست. خانواده سه نفره این فیلم که در چنگال پیرپسر شیطان زده گرفتار می شوند، دوست داشتنی هستند و می توان نگرانشان شد. اما نه آن قدر قوی که یک رابطه احساسی با آن ها برقرار کنیم. شخصیت های خانواده وقتی درگیر می شوند، انگار ما ناظری هستیم که از دور داریم فاجعه ای را تماشا می کنیم و هر کاری کنیم دستمان نمی رسد و آن چنان با آدم ها آشنا نیستیم که هنگام آسیب دیدنشان آدرنالین خونمان بالا بزند.

شیطانی که در این فیلم حضور دارد در حد زمزمه هایی ترسناک که گویی دارد وردی جادویی را می خواند در ذهن شخصیت منفی و گاهی وقت ها ذهن شخصیت پدر حضور دارد. نقش پدر را ایتان امبری بازی کرده است که با توجه به کلاه گیسش و اتفاقاتی که می افتد، کاملا مطمئن می شویم نماد حضرت مسیح است. البته شاید این قدر واضح ارجاع دادن به مذهب به مذاق بعضی ها خوش نیاید.

پس دوباره برویم سر اصل مطلب.

شیطان در این فیلم فقط زمزمه است و ما او را نمی بینیم. اتفاقا صدایی که برای زمزمه شیطان انتخاب شده است بسیار تاثیر گذار است و به اصطلاح آدم را می گیرد.

این فیلم آن چنان هم نیازی به ترساندن تماشاگر نمی بیند و بیشتر می خواهد یک فضای دلهره آور مذهبی را برای ما نشان بدهد. فضاسازی فیلم واقعا خوب بود. نماهای خاص با نور پردازی که کل فیلم را بیشتر شبیه به نقاشی های غریب و پر از رمز و راز کلیسا ها کرده بود.

تنها نکته منفی این فیلم همان بحث داستان و شخصیت پردازی بود که متاسفانه در این کار زیر خروار خروار نماد و نمای خاص ناپدید شده بود. اما با همه این اوصاف قطعا ارزش دیدن داشت. حداقل متفاوت بود و به خاطر فضای غریبش هم در ذهن حک می شود. مثلا احتمالا روزی از من بپرسند یکی از فیلم های شاخص ترسناک با تم مذهبی که دیده ای چه بود فکر کنم این فیلم را همیشه مثال خواهم زد.

به تصویر کشیدن مرگ

نمی توان آن را نشان داد.

 می شود شخصیتی کشته شود و ما ببینیم و با مردن او ناراحت شویم. گریه کنیم. ذوق کنیم و غیره.

منظورم من خود مرگ است.

احتمالا معروف ترین تصویر از شخصیت مرگ که ما آن را عزراییل می نامیم را در فیلم اینگمار برگمان دیده ایم. (مهر هفتم)

که اصلا باور پذیر نیست.

ما در سینما بهترین حالتی که از مرگ داریم فضاسازی است. مثلا اولین گزینه ای که به ذهنم می رسد دیوید لینچ است که با بعضی آثارش توانسته است به فضای حس زیرپوستی مرگ نزدیک شود.

اما خود شخصیت مرگ. خود عزرائیل. نه.

اخیرا فیلم کتاب دزد را دیدم. که البته نه کتاب درست حسابی داشت نه دزد درست و حسابی. کلا از این فیلم تقریبا دو ساعته، ده دقیقه ای به دزدی کتاب ربط داشت. همین.

حالا جدا از این حرف ها. راوی این داستان مرگ است. حضرت عزراییل. اما به نظرم همین قضیه تمام حس و حال کار را از بین می برد. من کتاب را نخوانده ام ولی متوجه شدم که در کتاب هم راوی داستان شخصیت مرگ است.

که این جا قدرت داستان گویی در مدیوم کتاب خودش را به رخ می کشد و به سینما می گوید هر کاری هم بکنی نمی توانی یک سری چیز ها را نشان بدهی. که کاملا هم درست است. البته در فیلم شخصیت مرگ نشان داده نمی شود. فقط صدا روی تصویر است. اما باز هم بی فایده است.

بعضی موارد باید داخل صفحات باقی بمانند و فقط در پروژکتور ذهن خودمان روشن شود. طوری که ندانیم چه شکل و شمایلی دارد.

مانگا و فیلم سینمایی پیرپسر

من عاشق سینمای کره جنوبی هستم که شاید مهم ترین دلیل شناخته شدن سینمای جدید این کشور با محبوبیت جهانی اولدبوی یا همان پیرپسر آغاز شد.

تا به حال به هر فردی که نظر من را درباره فیلم ها خواسته است، حتما بررسی چند تا از شاهکارهای سینمای کره جنوبی را پیشنهاد کرده ام و قطعا یکی از پیشنهاد ها پیرپسر است ( البته آنهایی که اهل فیلم باشند حتما این فیلم را دیده اند و یا حداقل نام فیلم به گوششان خورده است)

یکی از دوستانم اصلا از این فیلم خوشش نیامده بود و من گفتم بحث سلیقه سر جای خودش، اما بعضی موارد دیگر از حد و مرز سلیقه می گذرد. فرض کنید می روید به مغازه ای و تعدادی الماس در ویترین مشاهده می کنید. ممکن است از بعضی از الماس ها خوشتان نیاید. یکی رنگش مناسب نیست. یکی نحوه تراشیده شدنش برای شما جذاب نیست. اما نمی توان ماهیت الماس را زیرسوال ببرید. آن شی همچنان با ارزش بوده و با ارزش باقی خواهد ماند.

پیرپسر هم دقیقا یکی از همین الماس هاست.

همان طور که بعضی از شما می دانید، این فیلم از روی یک مانگا یا همان کامیک بوک ژاپنی به همین نام اقتباس شده است. نویسنده مانگا، گارون توشیا بوده است و طراح هم نوبویاکی مینگیشی. که متاسفانه نویسنده این مانگا در ۷۰ سالگی در هفت ژانویه ۲۰۱۸ از این دنیا رفت.

چند وقتی بود که می خواستم مانگا را بخوانم اما تنبلی کردم. تا این که بالاخره هر هشت جلد را خواندم. هر جلد هم تقریبا ۲۰۰ صفحه بود که به کل حدود ۱۶۰۰ صفحه می شد. البته چون کتاب مصور است، خواندنش اصلا سخت نیست و اتفاقا خواندن کتاب های مصور بعضی وقت ها لذت دوچندانی دارد. من بیشتر کنجکاو بودم که ببینم نسخه سینمایی چه فرقی دارد چون از دیدن فرقی که بین نسخه های مختلف از یک داستان در مدیوم های جداگانه است لذت می برم.

بعد از خواندن مانگا پی بردم که پارک چان ووک، کارگردان فیلم چه قدر کار درست است. نسخه سینمایی پیرپسر بارها از مانگا بهتر بود و این چیز عجیبی است. در نود مواقع این نسخه های کاغذی و اصلی داستان هستند که به نسخه های سینمایی برتری دارند. اما نه، مانگای پیرپسر این طور نبود. اوایل داستان البته جالب بود. تقریبا مثل فیلم. اما پایان بندی مانگا به قدری افتضاح بود که باعث تعجبم شده بود. لوس و بی هدف.  باورم نمی شود که پایان بندی مانگای پیرپسر تبدیل شده به یکی از بدترین نتیجه گیری های داستانی که تا به حال خوانده ام. اگر فیلم را دیده باشید حتما از آن پیچش داستانی که اندام را به لرزه در می آورد خبر دارید. اما بدانید که در مانگا اصلا از این خبرها نیست. پایان بندی و بعضی نکات ریز و درشت در شخصیت پردازی فیلم، این اثر سینمایی را شاهکار کرده است.

خلاصه که تجربه آموزنده ای بود و عجیب. پارک چان ووک داستانی معمولی که شاید برای خیلی از فیلم سازها کنجکاو برانگیز نباشد را گرفته است و آن را به یکی از بهترین آثار سینمایی دهه های اخیر تبدیل کرده است. اگر می خواهید اقتباس کردن درست و درمان را یاد بگیرید، به نظرم حتما مانگای ژاپنی پیرپسر را بخوانید و آن را با فیلم مقایسه کنید. نکات بدردبخور زیادی پیدا خواهید کرد.

جادوی بین سی تا سی و چهار سالگی

دیوید بوردول، تحلیل گر شاخص سینما که دو کتاب قطور تاریخ سینما و هنر سینما هم از ایشان ترجمه شده است، در وبلاگ خود مطلبی درباره میانگین سنی ساخت اولین فیلم بلند سینمایی نوشته که برایم جالب بود.

بوردول میگوید که خیلی از دانش آموز ها به سراغ او می روند و می پرسند که بالاخره چه زمانی باید وارد صنعت سینمای هالیوود بشوند و بوردول هم معمولا یک جواب به همه آنها میدهد.

” ممکنه هیچ اتفاقی برات نیفته و اصلا کارگردان نشی و در بهترین حالت هم در پشت صحنه فیلم ها مشغول به کار میشی. اما هر چه که هست، تو همین الان شروع کن. دوره های کار آموزی بگذرون و تا مدرک گرفتی سریع خودت رو به لس آنجلس برسون و سعی کن که از طریق دوست یا خویشاوندی وارد این حرفه بشی”

که واقعا جواب پر از ابهام و کمی هم ناامید کننده ای هست. حالا هر چقدر هم که منطقی به نظر بیاید.

 شما در نظر بگیرید که به یک دانش آموز  چهارده یا پانزده ساله این حرف ها را بزنید. بیچاره چه حالش خراب می شود و شاید به کل از وارد شدن به این حرفه چشم پوشی کند. البته این نوع حرف ها از آن هایی که سینما را درس میدهند بعید نیست. من خود به چشم دیده ام که معلمی به تمام بچه های کلاسی سینمایی گفت که فکر نکنید قرار است اتفاق خاصی برای شما بیفتد و خیلی این کلاس بخواهد هنر کند، نهایت یک نفر از بین شما تبدیل به یک کارگردان می شود.

این طبیعت و روش کلیشه ای استاد و شاگردی است. مثل دست خط کلیشه ای دکترها.

که البته خود بوردول هم به این نتیجه می رسد و میگوید که این حرفش از لحاظ تاریخی و سند های موجود شاید درست نباشد.

کارگردانی کار مهمی در سینما است و تمام موفقیت و یا شکست نهایی را معمولا به نام کارگردان می زنند. و به خاطر همین قضیه خیلی از افرادی که هنوز وارد حرفه نشده اند، با خود فکر می کنند که چه کسی حاضر میشود به یک جوان خام و بی تجربه اعتماد کند و میلیون ها پول را به او بسپارد تا فیلم خود را بسازد.

اما جواب این است که: تقریبا همه اعتماد کرده اند و پول را به جوان ها سپردند.

افراد تازه نفس سینما وقتی که می خواهند شروع به کار کنند اصلا درکی ندارند که این صنعت هر لحظه به دنبال یک صدای تازه است. دنبال دیدگاه های جدید می گردد و افراد قدیمی تر باید بروند سراغ جوان تر ها تا به روز بمانند. سینما اگر با زمان پیش نرود محکوم به نابودی است و خیلی از فیلم ساز های بزرگ حال حاضر سینما وقتی که جوان بودند کار خود را شروع کردند.

البته آماری که برای شما می نویسم طبق تاریخ اکران فیلم ها است. شما باید در نظر بگیرید که حداقل یک سال قبل فیلم شروع به ساخت شده است.  ضمن این که ما داریم نزدیک ترین زمان ممکن را می گوییم. (به عنوان مثال کله پاک کن، اولین فیلم دیوید لینچ، طی مدت چهار سال ساخته شد و می شود مثلا سن لینچ را از همان زمانی که شروع به ساخت فیلم کرد در نظر گرفت. اما فرض ما در این جا، تاریخ اکران رسمی فیلم ها است)

خیلی از کارگردان هایی که بین سال های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰ کار خود را شروع کردند تقریبا سی سال سن داشتند.

مایکل بی (پسران بد)

دیوید فینچر (بیگانه ۳)

اسپایک جونز (جان مالکوویچ بودن)

بعضی ها هم در ۳۲ یا ۳۳ سالگی…

الکس پرویاس (کلاغ)

کامرون کرو (هر چه دلت می خواد بگو)

جیمز منگولد (سنگین)

ام سی جی (فرشتگان چارلی)

یا افرادی مثل کوانتین تارانتینو، راجر اوری و جو کارناهان در ۲۹ سالگی اولین فیلم خود را ساختند. سوفیا کاپولا و برت رتنز در ۲۸ سالگی و پیتر جکسون و اف گری گری هم در ۲۶ سالگی.

 سپس افرادی را داریم که در سنین بالاتر اولین فیلم بلندشان ساخته شد.

آنگ لی در ۳۸ سالگی، سایمون وست در ۳۶ سالگی و الکساندر پین در ۳۵ سالگی.

البته شرط سن های بالا برای شروع کار معمولا این بود که آن شخص در قسمت های دیگر این صنعت عظیم مشغول به کار بوده باشد. مثلا دیوید ممت در ۴۰ سالگی اولین فیلم بلند خود را ساخته است، اما قبل تر یک کارنامه درخشان از نمایش نامه و فیلم نامه داشته است. یا افرادی هستند که در ابتدا تهیه کننده بودند و بعد به راحتی اولین فیلم بلند خود را ساختند. یا بازیگر های شاخص. مثل مل گیبسون که در ۳۷ سالگی کار خود را به عنوان کارگردان شروع کرد. استیو بوشیمی در ۳۹ سالگی و آنتونی هاپکینز در ۵۹ سالگی.

 حالا ما بخواهیم این موارد استثنا را کنار بگذاریم، و آماری کلی را تخمین بزنیم، متوجه می شویم که میانگین سن شروع فیلم سازی در هالیوود بین ۲۶ تا ۳۴ سالگی است. البته به نظر خودم این آمار فقط مخصوص هالیوود نیست و به کل کشور های صاحب سینمای استاندارد این روند سنی را دارند( نمی دانم سینمای وطنی ما استاندارد حساب میشود یا خیر. ما همیشه یک چیزی بین استاندارد و غیر استاندارد بوده ایم) ولی روند فیلم اولی های سینمای ایران را در ذهنم مرور می کنم، در ایران هم تقریبا در حوالی سی سالگی اولین فیلم ها ساخته شده اند.

دوباره می رسیم به بحث اصلی. بوردول حتی از سال ۱۹۹۰ هم عقب تر بر می گردد و به اسم های خیلی بزرگی می رسد و اتفاقا این افراد هم در همین رده سنی اولین فیلم بلندشان اکران شده است.

فرانسیس فورد کاپولا – ۲۴

جان کارپنتر – ۲۶

جرج لوکاس – ۲۷

مارتین اسکورسیزی – ۲۵

جرج رومرو – ۲۸

استیون اسپیلبرگ – ۲۶

پیتر باگدانوییچ – ۲۹

پال شریدر – ۳۲

ویلیام فریدکین – ۳۲

و این ها به بچه تخس هایی معروف هستند که دوره طلایی هفتاد هالیوود را شکل دادند. یعنی به عبارتی فریاد زدند ” دیگه بسه… جایی برای پیرمردها نیست!”

……….

گفتیم پیرمردها و حالا ببینیم سال های قدیمی تر وضعیت به چه صورت بوده است. تا قبل از دهه ۷۰ سینما از لحاظ رده سنی برای شروع فیلم سازی خیلی عجیب و غریب بود. مثلا در دهه ۶۰ می بینیم که کارگردان هایی مثل آلفرد هیچکاک، هاواد هاکس، فرانک کاپرا و ویلیام وایلر که در دهه ۱۹۲۰ کار خود را شروع کرده بودند هنوز هم فیلم می ساختند یا حتی افرادی که در اختراع و شروع سینما دخیل بودند، مثل چارلی چاپلین، جان فورد، هنری کینگ و فریتز لانگ.

بچه تخس های هالیوود تقریبا سیستم استدیویی و روند تاریخ سینما را برای همیشه تغییر دادند. یعنی منظورم این است که مثلا در دهه ۷۰ هیچکاک توطئه خانوادگی را ساخت که در همان روند مسیر آثار کلاسیک اش بود. تازه هیچکاکی که نوآور بود و به روز حرکت می کرد. اما در این دور و زمانه کارگردان های نسل های قدیم تر اگه حتی یک ذره از قافله عقب بمانند، دیگر عمر کارنامه فیلم سازی آن ها از یک حد بالاتر نمی رود.

مثلا امروزه، استیون اسپیلبرگ می آید و یک فیلم درباره VR یا همان واقعیت مجازی می سازد. مارتین اسکورسیزی با نتفلیکس کار می کند و کلینت ایستوود هم تمام سعی خود را می کند که یک فیلم جذاب به روز بسازد. حالا این که موفق میشود یا نه، بحث دیگری است.

حالا این کارگردان های دهه ۲۰ و ۳۰ در سیستم بسته و خفه استدیویی آن زمان چه طور شروع به کار کردند و تخمین سنی اون ها چطور بوده است؟

این جا ماجرا کمی متفاوت می شود. کارگردان ها معمولا در یکی از قسمت های استدیو مشغول به کار بودند تا بالاخره بتوانند شانس خود را  برای کارگردانی یک فیلم بلند امتحان کنند. مثلا امروزه شما ممکن است با ساخت یک موزیک ویدیو یا یک فیلم کوتاه یا تیزر های تبلیغاتی، فیلم بلندت را بسازی، اما آن زمان از این خبرها نبوده است و باید خود را به آب و آتش میزدی تا بالاخره بتوانی فیلم استدیویی ات را بسازی. ولی باز دقیق بخواهیم ببینیم. خیلی ها در همین دهه های ۲۰ و ۳۰ در حدود سی سالگی کار خود را شروع کردند.

کینگ ویدور – ۲۵

روبن مامولیان – ۲۶

مروین لروی – ۲۷

و مثلا یکی از بزرگ ترین شروع کننده های بلاک باستر هالیوودی، یعنی دیوید وارک گریفیث که یک مطلب کوچکی هم این جا درباره اش نوشته ام، در ۳۳ سالگی اولین فیلم بلندش را ساخته است.

باید در نظر داشت که در آن دوره، میانگین عمر یک مرد سفید پوست عادی آمریکایی فقط ۵۳ سال بوده است! پس بی دلیل نبود که استدیوها به دنبال جوان ها می گشتند تا صنعت سینما را هر لحظه زنده نگه دارند.

در نهایت این که برعکس چیزی که خیلی از ما تصور می کنیم، در سینما به بیشتر افراد جوان فرصت داده شده است برای ساخت فیلم بلند و کاملا هم طبیعی است. جوان ها حاضرند با پول کمتر، خیلی بیشتر از افراد اسم و رسم دار کار انجام بدهند و انرژی بیشتری را برای اثبات خود صرف می کنند.

……….

دیوید بوردول در پایان مقاله اش می خواهد ببیند که رتبه اول جوان ترین فیلم اولی برای چه کسی بوده است و معمولا اولین مثالی که به ذهن خیلی از سینمایی ها می رسد اورسن ولز است که در ۲۶ سالگی همشهری کین را ساخته است. اما قبل تر از ولز، ما ویلیام وایلر را  داریم که وقتی ۲۴ ساله بود فیلم خود را ساخت.

اما اگر از هالیوود فراتر برویم و جهانی به ماجرا نگاه کنیم، به مورد جالبی می رسیم که حنا مخملباف است که وقتی فقط ۱۵ ساله بود اولین مستند بلندش را ساخت و با توجه به خانواده سینمایی اش چنین موردی آن چنان هم دور از دسترس نیست. مثلا یک مورد عجیب پسری از کشور هند است با نام کیشان شربکات که در ۱۰ سالگی اولین فیلم بلند خود را ساخته است که در فستیوال ها اکران شده است و اسمش هم به عنوان جوان ترین کارگردان تاریخ سینما در کتاب رکورد های گینس ثبت شده است.

البته اولین فیلم بلند را ساختن یک چیز است و نگه داشتن خود در این حرفه و کارنامه قابل دفاعی را هم شکل دادن، یک چیز دیگر.

بورودل در اول مقاله به دانش آموز ها یک توصیه ای کرده بود که بعد از بررسی سن شروع کارگردانی، به نظرش می رسد که باید موضع اش را کمی تغییر بدهد و این بار جوابش  به هر کسی که می آید و از او درباره شروع فیلم سازی می پرسد این است:

“تا جوان هستی کارت رو شروع کن. اگه می خوای موزیک ویدیو و تیزر تبلیغاتی بسازی از حدود ۲۳ سالگی راه برات بازه. اما برای فیلم بلند، در بهترین حالت شاید در ۲۸ یا ۲۹ سالگی فرصت ساختش رو پیدا کنی. اما ممکن هم هست راه برات بسته بشه. اگه تا ۳۵ سالگی فیلم بلند نساختی ممکنه که دیگه هیچ وقت نتونی این کار رو انجام بدی. مگر اینکه در این صنعت در قسمت دیگری مشغول به کار بوده باشی و اسم و رسمی برای خودت به پا کرده باشی و ارتباطات زیاد و مفیدی داشته باشی.”

پس دوستان تا جوان هستیم بهتره که کار رو شروع کنیم.

……………….

منبع

مسیر سبز و اقتباس سینمایی

اطمینان دارم که همانند تایتانیک، خیلی از مردم ایران این فیلم را دیده اند. یا حداقل قشر متوسطی که می شناسم. من هم جزو آن هایی بودم که در نوجوانی این فیلم را دیده ام و یک دل نه صد دل عاشقش شدم. فکر کنم تام هنکس را با همین فیلم شناختم. فرانک دارابونت کارگردان را هم همینطور.

این اثر یک جهانی بینی خاصی به من داد. مسیر سبز یک فیلم معمولی نیست.

و حالا بعد از سال ها، بالاخره کتابش را خواندم. نشر افراز که بعضی از آثار استیفن کینگ را ترجمه کرده است، کتاب را منتشر کرده و مترجم کار هم خانم ماندانا قهرمانلو است. خوش بختانه وقتی که کتاب را خواندم (خیلی سریع. با اینکه ۶۴۲ صفحه است. کمتر از یک هفته آن را تمام کردم) یکی از دوستانم که هفت یا هشت سالش بود فیلم را دیده بود و هیچ چیز از کار یادش نبود، به خانه ام آمد و با هم فیلم را دیدیم. برای همین کامل فرق بین کتاب و فیلمش برایم مشخص شد.

و جالب این جاست که آن چنان فرقی ندارد.

شاید از نظر خیلی ها بهترین اقتباس از روی یک کتاب، پدرخوانده باشد. ولی در نظر داشته باشید که پدرخوانده خیلی از کتاب را حذف کرد و خیلی بیشتر و بهتر به آن اضافه کرد. من در مصاحبه ای با فرانسیس فورد کاپولا خواندم که می گفت کتاب تقریبا یک داستان زرد بود.

پس پدرخوانده آمده است و به کتاب افزوده است و اقتباس تمام و کمال حساب نمی شود.

اما مسیر سبز تقریبا هیچ چیزی از کتاب حذف نکرده است و اتفاقا چیز آن چنان خاصی هم اضافه نکرده است. همان چیزی را که نوشته شده به زبان تصویر برگردانده است.

 فرق هایی که دیدم منطقی است چون این داستان ها در دو فرم متفاوت دارد گفته می شود. مثلا در کتاب، داستانی که ما می خوانیم دست نوشته ها و خاطرات شخصیت پاول ادکامب است که در فیلم نقش او را تام هنکس بازی می کند. اما در فیلم ما صرفا بر می گردیم به گذشته و خاطرات او را در حالی که دارد آن را برای زنی تعریف می کند می بینیم.

اما در کتاب ما خیلی بیشتر درگیر نویسندگی این شخصیت می شویم. و واقعا هم منطقی بود که دارابونت این قسمت های مربوط به نوشتن را در فیلم حذف کرده است. چون قطعا از حد و حوصله بیننده فیلم خارج می شد. متاسفانه یکی از بدی های سینما است که یک سری چیزها را هر کاری هم کند نمی تواند به تصویر بکشد. حتی اگر روی تصویر نریشن هم می گذاشت و مثلا پاول ادکامب را می دیدیم که دارد به سختی تلاش می کند برای نوشتن، هیچ وقت با حس و حالی که موقع خواندن کتاب داریم برابری ندارد. من در حین خواندن داستان واقعا باورم شده بود که این خاطرات ادکامب است نه داستانی که استیفن کینگ نوشته است. تلاش او برای این که خاطراتش را به یاد بیاورد تا برای ما بنویسد را زیرپوستی حس می کردم. ولی سینما چنین قابلیتی ندارد.

 یکی دیگر از فرق های  فیلم این بود که هنگامی که شخصیت جان کافی معجزه می کرد. نورها زیاد می شد و لامپ ها می ترکید و جان کافی درد بقیه را حس می کرد و غیره. که خب چنین چیزهایی در کتاب نیست. در متن ما فقط می خوانیم که جان کافی معجزه می کند و آن حشره های سیاه را از دهانش خارج می کند. اما در فیلم برای این که ماجرا بیشتر به چشم بیاید و تصویری و دیدنی تر باشد، اعمال چنین تغییراتی کاملا منطقی به نظر می رسید. که البته من موافق نیستم. اصلا این قضیه حشرات هم به نظرم باید در فیلم تبدیل می شد به استفراغ. چون به نظرم در فیلم هر چقدر از زرق و برق و جلوه ویژه فاصله بگیریم، به نشان دادن معجزه نزدیک تر می شویم. ولی در کتاب یا ویدیو گیم ها این مسائل اتفاقا کار را شاید زیباتر کند.

همانطور که گفتم، فرق زیادی بین نسخه سینمایی و کتاب نبود. هر دو به شدت داستان گو هستند. شخصیت پردازی خیلی خوبی دارند. غمگین هستند و هر دو هم اشک بیننده و خواننده را در می آورد.

و مسیر سبز همچنان یکی از بهترین فیلم هایی است که به عمرم دیده ام. و یکی از بهترین کتاب هایی است که تا به حال خوانده ام.

A Quiet Place – یک جای آرام

اگر اهل خواندن درباره فیلم ها باشید احتمالا این نکات درباره این فیلم زیاد به چشمتان خورده است:

۱ – امیلی بلانت در نقش مادر و جان کرازینسکی در نقش پدر و همچنین کارگردان فیلم، در زندگی واقعی خود زن و شوهر هستند.

۲ – فیلم وامدار آثار دیگر از جمله فیلم نشانه ها اثر ام نایت شیامالان است.

من هم این نکات را خیلی کوتاه همین جا نوشتم که دیگر مجبور نباشم آن ها را در نوشته ام تکرار کنم.

یک جای آرام یکی از بهترین آثاری بود که در این چند وقت دیده ام. هر چند که گاهی اوقات هیچ منطقی در روایت و حرکات شخصیت ها مخصوصا دختر کر و لال این خانواده با بازی میلیسنت سیمونز وجود ندارد. طوری که دیگر حرص بیننده در می آید که آقا جان! نکن. این کار را نکن. الان اتفاق بدی می افتد. بی خیال.

ولی چون ما داریم فیلم تماشا می کنیم و قرار نیست به خاطر حرص ما تغییری در داستان رخ بدهد پس غر زدن را به همان ایراد گرفتن از فیلم نامه بسنده می کنیم.

هر چند خدا را شکر که زمان فیلم به اندازه است( یک ساعت و نیم)‌. نقطه قوت این فیلم فضا سازی و بستری است که برای داستانش فراهم کرده. یعنی ما داستان خاصی نداریم. قضیه بقا به هر قیمتی است. اصلا شخصیت ها تقریبا زندگی بدوی دارند.

یعنی پدر که کارش شکار است. و جایی هم پسر کوچکش را می برد که به او هم این کار را یاد بدهد.  دختر کوچک کمی سرتق است که با توجه به ناشنوا بودنش باید به او حق داد. و مادر هم که حامله است و در خانه می ماند و کارهای خانه را سر و سامان می بخشد.

همین!

حالا نکته اساسی این جاست که برای بقا نباید از گرگ و خرس در امان باشند. هیولاهایی به زمین آمده اند و همه جا را ویران کرده اند ( فیلم بعد از گذشت ۸۹ روز از نابودی شهر شروع می شود) و این هیولاها قدرت شنوایی بالایی دارند و شما یک سر و صدایی ازت دربیاید به سرعت می آیند و تکه و پاره ات می کنند.

پس با یک فیلم کم دیالوگ طرفیم ( شاید سر جمع دیالوگ های این فیلم دو صفحه بشود ) و بیشتر تصویر داریم.

و این است لذت این فیلم

عصاره سینما دارد. یعنی تعریف داستان با تصویر و حرکات دوربین و بازیگران. این اثر یک دلهره نابی ایجاد می کند که تماشایی است و نه گوش دادنی. هسته اصلی داستان که کلا بر دلهره بنا شده است ( سر و صدا مساوی است با مرگ) و این وسط کلی دلهره های ریز و درشت دیگر مثل حاملگی زن داستان. گم شدن پسر. میخ روی پله و غیره.

هیچکاک اگر این فیلم را می دید به احتمال قوی حسابی از این کار تعریف می کرد.

در این یک سال اخیر من دو فیلم دیده ام که بیشتر روی قصه گویی با تصویر استوار است. یکی همین فیلم و دیگری فیلم عالی دانکرک اثر کریستوفر نولان. برای نسلی که حال و حوصله دیدن فیلم های صامت را ندارد و نمی داند که چه لذتی را دارد از دست می دهد. حداقل دیدن این آثار می تواند کمک کند که کمی اصول سینما را هم بدانیم. یک جای آرام به قدری من را برد به شالوده اصلی اختراع سینما که در اصل برای قشر کارگر بود و با پول اندک می رفتند داخل سالن و یک لذتی می بردند. هم داستان ساده. هم دیالوگ کم. هم هیجانی. هم خانوادگی.

فیلم من را هم یاد بازی کنسول PS3   یعنی The Last of Us. انداخت. مخصوصا هیولاهایش.

من خیلی خوشحالم که از این کار خیلی زیاد ستایش شد. وسط این همه فیلم های دی سی و مارول دیدن این تیپ آثار بسیار لذت بخش است. مثلا Get Out آن چنان شاهکاری از نظر من نبود. ولی چون در ژانر ساخته شده بود و خوش ساخت و تر و تمیز هم بود. خیلی خوشحالم که اسکار بهترین فیلم نامه را گرفت. این نشان دهنده این است که بالاخره آن روشن فکرهای سینما که به فیلم های ژانر اخ و تف می اندازند، بالاخره دارند سر عقل می آیند. ولی به شرطی که این بها دادن ادامه پیدا کند. یعنی یک فاز یک دفعه ای نباشد که به خاطر مسائلی خارج از هنر و سینما یک فیلمی جایزه بگیرد و بعد از فصل جوایز بعد، دوباره روز از نو روزی از نو. بها دادن به ژانر و به رسمیت شناختنش در میان محفل روشن فکرهای دوزاری باعث می شود که خود به خود آثار بهتری در این رابطه تولید شود. بها دادن به فیلمی مثلی یک جای آرام خیلی از نویسنده ها و فیلم سازها جوان تر تشنه ژانر را امیدوار می کند که آن ها هم می توانند این سبکی فیلم بسازند و علاوه بر گیشه، در فستیوال ها هم تحویل گرفته شوند. ولی اگر دوباره این بها دادن  فراموش شود، متاسفانه آثار بنجل ژانر به همان روال قبل تولید می شوند که فقط به فکر خالی کردن جیب یک سری تماشاگر است.

Fahrenheit 451 – فارنهایت ۴۵۱

در این پست درباره کتاب نوشته بودم

و حالا نسخه جدید اقتباس سینمایی از این کتاب آمده است و من هم که خیلی وقت بود منتظر دیدنش بودم. فیلم را رامین بحرانی ساخته که یک ایرانی آمریکایی است و فیلم نامه را به کمک امیر نادری خودمان نوشته و خب دیگر ارجاع های فراوان به کتاب های ایرانی جای تعجب ندارد. و این نما هم چقدر مزه داد.

حالا برسیم به خود فیلم

در این نسخه سینمایی تغییرات نسبت به کتاب خیلی زیاد است. مثلا پایان بندی که به کل دگرگون شده است. شخصیت اصلی یعنی مونتاگ تنها زندگی می کند و بر خلاف کتاب همسری ندارد. علاوه بر کتاب های کاغذی، ما حالا با شبکه اینترنت و کتاب های الکترونیکی سر و کار داریم و در این جا شغل آتش نشان ها علاوه بر سوزاندن کتاب های کاغذی، تخریب کامپیوتر و سخت افزار و نرم افزارهای مربوط به کتاب است.

که این قضیه به نظرم جذاب آمد. یک جور آپدیت داستان برای این زمان. از لحاظ تصویری و بازیگری هم که ناب است. مایکل شنون در نقش بیتی و مایکل بی جوردن در نقش مونتاگ خیلی بازی های بهتری دارند نسبت به نسخه ی سال ۱۹۶۶ که فرانسوا تروفوی عزیز دل ساخته است.

من مشکلی با تغییرات داستانی ندارم. اگر خوب باشد و در خدمت بهتر شدن داستان. چقدر هم عالی. ولی اگر این تغییرات جواب ندهد و در حد سطح باقی بماند، بی فایده است.

من برعکس خیلی از واکنش های تندی که خواندم، اصلا از فیلم بدم نیامد و اتفاقا لذت بردم. ولی از حق نگذریم، بار احساسی این فیلم خیلی پایین بود. و این قضیه نابود شدن کتاب هم زیاد دندان گیر نبود. یعنی فیلم به نظرم تخت آمد. اگر بازی های خوب این دو بازیگر نبود که قطعا فیلم نابود شده بود. اگر موناتگ قرار است تنها باشد، من توقع دارم که این تنهایی در پیشبرد داستان تاثیر داشته باشد. ولی در این فیلم از این خبرها نیست. موناتگ فقط تنها است چون فقط تنها است. همین! حتی رابطه اش با آن دختر هم اصلا خوب پرداخته نشده بود.

و شاید یکی از بزرگ ترین مشکلات این فیلم زمان کمش باشد. من همیشه با زیاد بودن مدت زمان فیلم ها مخالفم و اگر می شود داستانی را در یک ساعت و بیست دقیقه تعریف کرد، بگذاریم همان قدر باشد و بیهوده بیشترش نکنیم. اما فارنهایت ۴۵۱ به نظرم یک فیلم دو ساعت یا دو ساعت و نیمه می طلبد. مثلا بلید رانر دومی از لحاظ داستانی آن چنان پر و پیمان نبود ولی ببینید که این فیلم ۲ ساعت و ۴۸ دقیقه ای چه شاهکاری از آب در آمده است. در کتاب فارنهایت ۴۵۱  اتفاق و هیجان و داستان به وفور است، در حالی که این فیلم جدید با تیتراژ  فقط یک ساعت و چهل دقیقه است.  این کتاب و اقتباسی که از آن می شود انجام داد باید پر و پیمان تر باشد تا حداقل بتواند قرض خود را به نسخه ادبی بپردازد. برای همین من حتی طرفدار فیلم فرانسوا تروفو هم نیستم. آن جا هم فیلم زیاد نفس گیر نشده بود. سوزاندن کتاب در یک جامعه باید فاجعه باشد و نشان دادن این فاجعه هم حس و حال و شور و شعف می طلبد که هیچ کدام از نسخه های سینمایی از این کتاب نداشته اند.

صحنه خودسوزی پیرزن باید خیلی از این حرف ها تلخ تر و تکان دهنده تر باشد. اما مثلا در همین نسخه سینمایی بیشتر به یک کلیپ خوش و رنگ لعاب تصویری تبدیل شده است. در کتاب خیلی به فرم تصویری و دیجیتال بد و بیراه گفته شده بود و خیلی از کتاب در نکوهش تکنولوژی بود. در این فیلم حداقل من که یادم نمی آید حتی دیالوگی در این رابطه شنیده باشم، و حس می کنم فیلم سازان با خودشان فکر کرده اند ما داریم یک نسخه تصویری از این کتاب برای فرمت تلویزیونی ( شبکه HBO ) می سازیم پس نکوهش تصویر بیهوده است و به کل حذفش می کنیم.

که اگر منطقی فکر کنیم، حق دارند و این ماجرا هم اگر خوب پرداخته شده بود جزو همان آپدیت های داستان برای دنیای امروز بود که گفتم. ولی هیچ کدام از پتانسیل های یک اقتباس امروزی متاسفانه شکل نگرفته است.

پس باید به تمام آن هایی که به فیلم بد و بیراه گفته اند و نمرات پایین داده اند حق داد. انتظار همه طرفداران با توجه به افراد پشت و جلوی دوربین خیلی بیشتر از این ها بود.

The Night Flier – پرنده شب

یادم می آید زمانی که تازه داشتم از نوار وی اچ اس به سی دی کوچ می کردم، این فیلم را دیدم و به قدری ترسیدم که حد نداشت.  گریم ترسناک خون آشام این فیلم تا مدت ها در ذهن من مانده بود. و جالب این جا است که تا یک سال پیش اصلا نمی دانستم اسم فیلم چیست. بازیگرانش که بودند و نویسنده و کارگردانش همین طور.

خلاصه خیلی شانسی پوستر فیلم را دیدم و بعد تمام آن لحظه های ترسناک کودکی ام یادم آمد و سریع فیلم را گرفتم و دیدم.

اول این که وقتی دیدم از روی داستانی به قلم استیون کینگ اقتباس شده جا خوردم و بعد این که دیدم نقش اول فیلم میگوئل فرر است. کسی که در سریال مورد علاقه ام، توئین پیکس بازی کرده و متاسفانه سال پیش از دنیا رفت.

حالا که بزرگ تر شده ام و پرنده شب را دیدم. در نگاه اول باید مسخره جلوه می کرد. فیلم به شدت دهه نودی است. همان طور که خیلی فیلم های ایرانی قدیمی را می بینیم و به راحتی تشخیص می دهیم که برای چه دهه ای است. فیلم های آمریکایی هم چنین خاصیتی را دارند. یکی از بدی های هنر تصویری همین است. بعد ده سال هر کاری اش کنی می فهمی که قدیمی است. اما ادبیات هیچ وقت برای من این طور نبوده و نیست. من وقتی مادام بوآوری گوستاو فلوبر را برای اولین بار خواندم، گویی به تازگی نوشته شده بود. جادوی کلمات همین است و جادوی تصاویر هیچ وقت به آن ها نمی رسد.

حالا جدا از این ها. داستان فیلم و دیالوگ هایش هم خیلی تصنعی و بی در و پیکر است.

اما…

اما یک جریان و روح خاصی در فیلم هست که به نظرم از بین نرفته. مثلا یکی از متفاوت ترین فیلم های خون آشامی بود که دیده بودم. یکی از تلخ ترین پایان بندی های ممکن را داشت. نیاز به توضیحی درباره شخصیت خون آشام نمی داد و من خودم نفهمیدم این جناب که بود. از کجا آمد. چرا با هواپیمای شخصیش پرواز می کند و خلاصه چند سوال بی جواب.

و یکی دیگر از نکات جالبش شباهتش با فیلم شبگرد  Nightcrawler – است!

این فیلم را اگر ندیدید حتما ببینید. یکی از بهترین فیلم نامه های سال های اخیر سینماست و خود فیلم هم که محشر است. درباره گزارش گر بی رحم تلویزیونی است با بازی عالی جیک جیلنهال.

حالا در این فیلم پرنده شب هم شخصیت اصلی ما یک گزارشگر بی رحم روزنامه ( میگوئل فرر در نقش ریچارد دیز ) است. اصلا دقیقا یک صحنه است که دیز می رود و قبر یکی از قربانی های خون آشام را بهم می ریزد و حتی دستش را خونی می کند تا به سنگ بزند، تا عکسی که از قبر می گیرد برای گزارشش شوم و جذاب تر شود. شبیه همین کار هم جیک جیلنهال در فیلم شبگرد انجام میدهد. البته در شبگرد ما با خون آشام سر و کار نداریم.

واضح است که با پرنده شب مثل دوران کودکی ام اصلا نترسیدم. جاهایی هم خنده دار به نظر می رسید. فیلم تاریخ مصرف داری بوده است و نمی شود این را در نظر نگرفت.

و این که من حاضر می شوم این فیلم های تاریخ مصرف دار را ببینم و شاید کلی چیز از آن ها یاد بگیرم و لذتی هم ببرم را به حساب دیوانه بودنم بگذارید.