ورونیکا – Veronica

سلام دوستان

چقدر با سینمای اسپانیا آشنایی دارید؟ امیدوارم زیاد باشد. چون آثاری می سازند خوش ساخت و تا حد زیادی هم خوش طعم! فیلم ورونیکا  خیلی اتفاقی در مسیر چشمانم افتاد. سایت ایندی وایر مطلبی درباره اش نوشته بود. رفتم بررسی کردم و دیدم که کارگردان اثر جناب پاکو پلازا است. که از او فیلم های خوب سری Rec را دیدم. آثار ترسناکی که رنگ و بوی جدیدی به آثار فیلم های مستند نمای ترسناک داده است.

ورونیکا ماجرای دختری است که در روز خورشید گرفتگی می رود سر و وقت تخته ویجی (همان احضار روح). بماند که آن روزی که آن خورشید گرفتگی به خصوص به وقوع می پیوند، با افسانه ای قدیمی و ترسناک گره خورده است. می دانید که از گفتن خلاصه داستان بدم می آید. فقط این ها را در همین حد مبهم و تند و بازاری برایتان نوشتم که کلیت ماجرا دستتان بیاید و بروید کار را ببینید.

ورونیکا ترسناک است و با شور و شوق هم ساخته شده است. دو سکانس خیلی خوب وحشت دارد که در ذهنم خوب حک شده است. حرکات دوربین خیلی خوبی دارد. می دانی که نصف سینما صداست. نصف سینما هم تصویر. حالا خود تصویر به زیر مجموعه هایی مثل فیلم برداری و بازی بازیگران و دکوپاژ صحنه بر می گردد. و صدا هم که تدوین درست موسیقی و صدای داخل صحنه و صداهای خارج از صحنه. در فیلم ورونیکا تمام تلاش شده است تا همه عواملی که گفتم به درستی با هم پیوند بخورند و کار آبرومندی را تحویل من و شمای بیننده بدهند.

و دستشان هم درد نکند.

با اینکه اسم فیلم ورونیکا است و به نظر می رسد ستاره داستان همین شخصیت اصلی با بازی خانم ساندرا اسکاسینا است، ولی به نظرم آمد که چقدر بازیگران کودک فیلم طبیعی و درست بازی کرده اند. بازی های شاهکاری از این بچه ها دیدم و واقعا لذت بردم. کودکان اگر درست هدایت شوند، به قدری شهودی و در لحظه بازیگری می کنند که دست تمام متد کارهای معروف و بزرگسالان را از پشت می بندند، آن هم محکم.

البته  اجازه بدهید که جوو گیری من و ذوق یک فیلم ترسناک خوب دیدن را لحظه ای کنار بگذارم  و یک واقعیت را هم برایتان بگویم. از لحاظ داستانی فیلم آن چنان به نظرم قوی نبود. و موجود ترسناکی که آمده بود سراغ ورونیکای بنده خدا و برادر و خواهرهای کوچکش، آن قدر هم ترسناک نبود. ترسناک ترین صحنه های فیلم دقیقا آن لحظه های بود که یا ورونیکا تنها بود، یا با آدم های واقعی، خدا وکیلی آن پیرزن راهبه کور، حضورش خیلی وحشت بیشتری تولید می کرد.

دوستان، قبول دارید که استفاده از موجودات خیالی در فیلم های ژانر وحشت اصلا جواب نمی دهد. شما بهترین آثار وحشت را اجمالی ببینید و کاملا متوجه می شوید که اصلا از عروسک و موجود جلوه ویژه ای و غیره خبری نیست. فقط وفقط فضا سازی و حضور بازیگر. همین.

با همه این حرف ها، چون ژانر وحشت دوست دارید، دیدن ورونیکا را هم در برنامه خودتان بگنجانید

پشیمان نمی شوید

قربانتان، مجید

مراسم – The Ritual

سلام 

فیلم مراسم را دیدم که از پلت فرم نت فلیکس پخش شده است و نه در سینما. اما به نسبت خیلی فیلم های ترسناک سال ۲۰۱۷ بهتر بود ولی منحصر به فرد هم نبود. بیشتر شبیه به یک سالاد بود. از همه چیز داشت. البته منظورم این نیست که کار تقلیدی است، اما به هر حال بیشتر زمان فیلم به جای اینکه به روند داستان فکر کنم و در مسیر عجیب چهار شخصیت اصلی غرق شوم، به فیلم های دیگر می اندیشیدم! مگر می شود در فیلمی ببینی که ۴ مرد برای تفریح وارد مسیری خطرناک می شوند ( به اصطلاح آف رود) و یاد شاهکار رستگاری-Deliverance نیفتی؟ یا مثلا جنگل و جادوگر خود به خود تو را می برد به حس و حال پروژه جادوگر بلر، و صد البته نباید فیلم بسیار خوش ساخت و غریب جادوگر- The Witchرا هم فراموش کرد. و قطعا دهکده ی ام نایت شیامالان.

خلاصه که پیدا کردن این شباهت ها اصلا سخت نیست. شاید ایراد از من باشد که زیاد فیلم می بینم. فرض کن یک نفر این آثاری که برایت نام بردم ندیده باشد، خب چقدر از فیلم مراسم بیشتر لذت می برد. و تازه شاید دیدن این کار باعث شود که بیننده کنجکاو شود و برود پیشینه ی این سبک را دنبال کند. خلاصه این زنجیره ی دنیای سینما هم برای خودش کشف و شهودی است و من که هیچ وقت از آن سیر نمی شوم.

و یک نکته جالب و شاید در نگاه اول بی ربط. این فیلم به طرز عجیبی من را یاد نسخه چهارم بازی رزیدنت اویل انداخت. ادای دین من به این بازی در یک نامه جداگانه و مفصل خواهد بود. و نه به زودی. احتمال زیاد از اول تمام بازی ها را می خواهم دوباره از نو بروم.

از فیلم مراسم نه می توانم خیلی تعریف کنم و نه از آن بد بگویم. حد وسط بود البته رو به بالا. شخصیت پردازی که نداشت اما بازیگران تمام تلاش خود را کرده بودند. مثلا توهمات شخصیت اصلی و عذاب وجدان او به خاطر کشته شدن دوستش در مقدمه فیلم را درک نمی کردم. اصلا این موجود جادوگر خیلی الکی گیر داده بود به توهم این فرد. استیون کینگ استاد نوشتن این مطالب است که عذاب وجدان کاری که قبلا انجام دادی تا آخرین لحظه عمرت تو را رها نمی کند. اما در این فیلم، این بُعد از شخصیت و داستان اصلا جا نیفتاده بود و به نظر اضافی می آمد. حتی حس می کردم به زور می خواست به سمت هنری بودن برود. اما خب یک چیزی که از ژانر ترس یاد گرفتم، هر چقدر بخوای بی خود و بی جهت به کار عمق بدهی، بدتر فیلم را خراب می کنی. مثلا خیلی دوست داشتم که آن قوم روستایی که برای موجود جنگل قربانی تدارک می دیدند، بیشتر بهشان پرداخته می شد. احتمالا فیلم خیلی جذاب تر از این که هست می شد.

اما به هر حال، اثری بود به نسبت خوش ساخت و قابل دیدن. زمان مناسب و یک ساعت و نیم ـه فیلم هم یکی از نقاط قوتش بود.

پی نوشت:

یک فیلم قدیمی ترسناک است به نام Rituals که در سال ۱۹۷۷ ساخته شده. تعریفش را شنیدم و خواندم. به دنبالش هستم. نسخه ای از آن را داشتید، برایم بفرستید!

قربانتان، مجید

قتل در قطار سریع السیر شرق- Murder on the Orient Express

سلام دوستان

بالاخره کیفیت خیلی خوب فیلم قتل در قطار سریع السیر شرق رسید و آن را دیدم.

خب، بگذارید کمی از قبل برایتان تعریف کنم. وقتی که یکی دو سال پیش خبر آمد کنت برانا قرار است این داستان معروف آگاتا کریستی را بازسازی کند. با اینکه سیدنی لومت دوست داشتنی یک اقتباس خوب از این داستان داشته و معروف ترین فیلم پوآرو است بین سینمایی ها، اما خبر بازسازی برایم جذاب بود. یکی از دلایل دوستی عمیق ما هم همین است. اصولا مخالف چیزی نیستیم در سینما! آزادی کامل. یا فیلم خوب از آب در میاید یا نه! مخالفت با بازسازی از متن ها را درک نمی کنم. در تئاتر، مکرر نمایشنامه ها اجرا می شوند با دیدگاه های مختلف، و معمولا هم آخرش با دست و به به و چه چه تمام می شود. اما سینما را بدجور بهش سخت می گیرند. همان طور که تئاتر برای خودش هملت دارد. سینما هم پوآرو و نورمن بیتس و غیره دارد و اجازه دارد که تا دنیا هست، این شخصیت ها هم، چند وقت یک بار بازخوانی شوند.

بگذریم، بعد از خبرها، اولین نسخه تریلر فیلم آمد، آهنگ بی کلام گروه خوب Imagine Dragons که روی تریلر کار شده بود، گوش دادنش خیلی کیف داد، اما خود تریلر، راستش کمی ناامید شدم. خیلی تلاش شده بود که اکشن و جلوه های ویژه کار را بزرگ نشان بدهد. با خودم گفتم نکند کنت برانا هم تن به سلیقه پایین داده و عمق داستان را گرفته و فقط زرق و برقش را باقی گذاشته!

فیلم اکران شد و نقد ها هم رسید و نمره ها پایین بود( هر چند دوست نداشتن جانی دپ در حال حاضر بین رسانه های خاله زنکی بسیار مد است و قطعا یکی از دلایل همین است. متاسفانه خیلی از منتقد ها هم بیشتر از اینکه واقعا منتقد باشند، ژورنالی و زرد کار می کنند و با موج رسانه ها می روند جلو، نه عقیده و حس واقعی خودشان)

و بالاخره کار را دیدم و لذت بردم مجنون جان. یک اقتباس کاملا وفادارانه اما باز هم با نگاه شخصی برانا. فیلم قبلی پر از ستاره بود( شون کانری، آلبرت فینی و …) و این جا هم پر از ستاره های نسل قدیم و جدید. فیلم برداری باشکوه و متین. بازی های خیلی خوب. شخصیت پردازی ملموس و از همه مهم تر، یک هرکول پوآروی چند بُعدی و جذاب و درجه یک. با یک سبیل جدید!

تا به حال کنت برانا بهترین پوآرویی است که دیدم.

خدا را شکر که برانا و فیلم نامه نویس اش( مایکل گرین) داستان را به قرن جدید نیاورده اند و به زور، به روزش نکردند!

در نهایت باید گفت که فیلم سرگرم کننده ای بود. می خواهم بدهم دختر خواهرم هم آن را ببیند و با پوآرو آشنا شود. هیچ صحنه خشن یا جنسی هم ندارد. خانوادگی و تر و تمیز است. البته شاهکار نیست اما قطعا آن فاجعه ای که گفتند و نوشتند هم نیست. حتی فیلم معمولی هم نیست. کشتند ما را با این درجه بندی و نمره های عجق وجقشان! منتقد ها و این سایت های نمره جمع کنی فیلم ها را می گویم!

پی نوشت: فیلم در جایی تمام می شود که اشاره دارد به فیلم بعدی. یعنی مرگ بر روی رودخانه نیل. یک نسخه قدیمی تر ساخته شده، همانی که پیتر یوستینف نقش پوآرو را بازی کرده. آن را هم دیدم. در نامه ای جداگانه برایتان تعریف می کنم.

قربانتان، مجید

جن گیر ۳ – The Exorcist III

سلام 

دوستان بگویید بالاخره طلسم دیدن چه فیلمی شکسته شد؟

جنگیر ۳!

چه کسی تصورش را می کرد که این فیلم این قدر خوب باشد؟ به نظرم یکی از بزرگترین نامردی های تاریخ سینماست که این فیلم نادیده گرفته شد. علتش هم که مشخص است. ویلیام پیتر بلتی را که حتما می شناسید. نویسنده کتاب جنگیر است که آن فیلم معروف را بر اساس رمانش ساختند و خودش هم دستی بر فیلم نامه اش برد. پیتر بلتی (که روحش شاد) اینجا آمد از روی یکی دیگر از رمان های خود به نام لژیون فیلم بسازد. تهیه کننده ها گفتند در صورتی که اسم فیلمی را بگذاری جن گیر ۳ ما مشکلی با ساخت نداریم. بلتی گفت آقا جان، این داستان ربطی به جن گیر ندارد. ولی حالا من فیلم را می سازم، سر بقیه مسائل صحبت می کنیم!

فیلم را ساخت، سرمایه گذار ها دیدند و باز هم گفتند که نه. فایده ندارد. باید یک صحنه جن گیری به زور در فیلم تپانده شود. پیتر بلتی بنده خدا هم ۴ میلیون دیگر گرفت و نیمه سوم فیلم را تقریبا بازسازی کرد و بر خلاف میلش نیمه پایانی را دوباره از نو ساخت و تبدیل شد به همین فیلمی که می بینید.

حالا اجازه بدهید سه نکته را برایتان بگویم.

اول اینکه سال ۲۰۱۶ نسخه مورد پسند بلتی با همان نام لژیون روانه بازار شد. اما فعلا که در فضای نت آن را نتوانستم پیدا کنم و ببینم.

دوم اینکه این قضایا که برایتان نوشتم دلیل نمی شود که فیلم بد باشد. چه بسا که یکی از بهترین فیلم های جنایی ترسناک است که اخیرا دیده ام. حس می کنم که چقدر افرادی مثل فینچر و جیمز وان ممکن است از این فیلم تاثیر هایی گرفته باشند. از آن گنجینه هایی است که چون زیاد دیده نشده، خیلی ها برای خودشان از آن قسمتی را می دزدند و در فیلم خود استفاده می کنند.

نکته سوم هم این است که امروزه هم فیلم هایی داریم که مجبور می شوند خیلی از سکانس ها را دوباره فیلم برداری کنند ( واضح ترین نمونه، جنگ جهانی زد). اما تبدیل می شوند به فیلم های فاجعه یا در بهترین حالت معمولی. اما پیتر بلتی به قدری درست و حرفه ای توانسته از پس مشکلات پشت صحنه بر بیاید و فیلمی که تحویل داده است به هیچ عنوان فاجعه نیست. و اگر کسی نداند که چنین داستان هایی پشت پرده این کار بوده، به هیچ عنوان متوجه نقص خاصی در فیلم نمی شود.

جنگیر ۳ کاری است که بازی های درجه یک دارد. جرج سی اسکات اگر بهتر از مکس فون سیدو در فیلم اول نباشد، بدتر نیست. کار ترسناک است اما نه ترس بی خود و کودکانه. زیرپوستی نفوذ می کند به وجودتان. جنایی است با مایه هایی از متافیزیک. کمی هم مذهب. معجونی لذت بخش و شاید اگر از همان اول با نام لژیون اکران شده بود و در حقش نامردی نمی شد، سرنوشت خیلی متفاوتی پیدا می کرد.

چون میدانم خیلی از شما اهل فیلم های کمتر دیده شده و ترسناک و کالت هستید، دیدنش را به هیچ عنوان از دست ندهید.

پی نوشت: به دنبال نسخه لژیون هستم و جایی هم سفارش کرده ام. اگر به دستم رسید که آن را می بینم. اگر نه برنامه دارم دو سه بار دیگر همین جنگیر ۳ را هم ببینم. برای آنهایی که به فیلم ساختن علاقه دارند، ارزش آموزشی دارد.

قربانتان. مجید

رشته خیال – Phantom Thread

سلام 

رشته خیال پاول تامس اندرسون چقدر پرقدرت بود. ( نخ خیال هم ترجمه شده. اما فکر می کنم رشته خیال به مفهوم فیلم بیشتر نزدیک باشد) حقیقتش با دیدن این فیلم ترسیدم، نه اینکه کار در ژانر وحشت باشد، از این ترسیدم که کارگردان با چه جراتی این فیلم را ساخته و اگر روزی هم من رسما یک فیلم ساز شده باشم و سال ها در کار ساخت فیلم، هیچ وقت نزدیک چنین داستان غریب و سختی می روم یا نه؟ بعید بدانم چنین شجاعتی را داشته باشم و هیچ وقت هم پیدایش نخواهم کرد. نخ خیال نمی دانم فیلمی ساده است یا پیچیده، فیلم سینمایی است یا یک رمان ادبی با تصاویر متحرک؟

وقتی می گویم رمان، منظورم یک فیلم شاعرانه با تصاویر زیبا که آدم را یاد آثار ترنس مالیک بیندازد نیست. از این حرف ها و قاب های زیبا عبور کرده و وارد محدوده ای در دنیای سینما شده که شاید، و فقط شاید، استنلی کوبریک آن هم با یکی دو فیلم توانسته به آن نزدیک شود. مثلا حس می کنم چشمان کاملا بسته کوبریک خواسته بود به این حیطه ادبیات نزدیک شود که نشد. یا فیلم بری لیندون همینطور، اما همانند فیلم رشته خیال، لذت بخش و دوست داشتنی از آب در نیامده بود.

اجازه بدهید حسم را برایتان واضح تر توضیح بدهم. فرض کنید که کتابی را در دست گرفتید، با ورق های ترجیحا کاهی، بوی خوشی هم از کتاب ساطع می شود، و داستانی هم که می خوانید حس و حالی کلاسیک دارد، اما لزوما کتاب کلاسیک نیست. در هنگام خواندنش آرامش دارید، اتفاق خارق العاده ای در داستان رخ نمی دهد، اما شما دوست دارید رمان را به پایان برسانید، مجذوب شخصیت های عجیبش شده اید و در عین اینکه به نظر نثر داستان ساده است، اما ته دل می دانید که واقعا نوشتن چنین رمانی کار معدود افرادی در کل کره زمین است!

این حس و حال من هنگام دیدن این فیلم بود. با اینکه تصویر متحرکی که کارگردان گرفته بود را میدیدی و خب در رمان تماما تخیل می کنی، اما این فیلم به طرز عجیبی اجازه تخیل را به من بیننده می داد. هر سکانس انگار کاغذ های کاهی را ورق می زدم. و دوربین و قاب هایش، نماهای نزدیک، صداگذاری ویژه اش، موسیقی متن و بازی ها و همه چیز، بیشتر من را به ادبیات نزدیک می کرد تا سینما.

پاول تامس اندرسون با چه وردی این کار را ساخته؟ جادوگری سینما تا چه حد ممکن است؟ حتی نمی توانم فیلم را جزو بهترین انتخاب های سال بنامم. چون دوباره تاکید کنم – فیلم – نبود. یک چیز دیگر بود. مابین رمان و فیلم ( اما نه کتاب گرافیکی ). یک عنصر جدید که اسمی برایش خلق نشده و احتمال زیاد خیلی ها که حس و حال من موقع دیدن رشته خیال را بخوانند، احتمال دیوانه شدنم را می دهند.

و خب چه چیزی بهتر از اینکه با سینما و کتاب دیوانه بشوی و از آن بهتر، کاری مثل رشته خیال تو را به جنون نزدیک تر کند.

مگر دو شخصیت اصلی این فیلم چیزی کمتر از جنون داشتند؟ عشق با این شور را خیلی وقت بود در جایی ندیده بودم. نه در واقعیت و نه در هنر. و اینکه داستان به سمتی رفت که فکرش را نمی کردم.

دنیل دی لوییس و ویکی کریپس در نقش خود گم شده اند. دی لوییس را در هر فیلمی می بینی نمی توانی امضا برایش پیدا کنی چون در شخصیت اش حل می شود. خیلی از بازیگران بزرگ تاریخ سینما را در فیلم های مختلف می بینم و با خودم می گویم، آهان، اینجا رابرت دنیرویی بازی کرد. اینجا آل پاچینو شد همون پاچینوی خودمون. اما در بازی دی لوییس هیچ وقت چنین چیزی را ندیدم. او فلوبر وار شخصیت را زیر سایه هنرمند پنهان می کند. تنها دو بازیگر دیگر به ذهنم می رسد که این گونه بودند و هستند، فیلپ سمیور هافمن که متاسفانه چند سالی است که از دستش دادیم و گری اولدمن عزیز.

فعلا همین ها را داشتم بگویم. خیلی زود یک بار دیگر این فیلم را می بینم و اگر نکته جدیدی به ذهنم رسید، حتما برایت انمی نویسم.

قربانتان، مجید

پست – The Post

سلام دوستان

چند شب پیش فیلم پست (یا روزنامه واشنگتن پست) از استیون اسپیلبرگ را دیدم. خوشبختانه کار را دوست داشتم. نه به اندازه دیگر آثار سیاسی اسپیلبرگ ( همچنان مونیخ را یکی از بهترین فیلم های او و کلا یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما می دانم ) ولی این اثر آخری، بیشتر از اینکه جذب فیلم نامه شوم، کارگردانی اش جادویم کرد. فیلم های همه مردان رئیس جمهور و اسپات لایت با فیلم پست یک جور سه گانه غیر رسمی به حساب می آیند – هر سه اینها هم بر اساس ماجرایی حقیقی ساخته شده اند –  مثلا پست، دقیقا جایی تمام می شود که همه مردان شروع می شود، و یکی از شخصیت های اصلی اسپات لایت، پسر شخصیت تام هنکس در فیلم پست است. فیلم هایی درباره روزنامه نگاری و افشاگری، اما در جهت مثبت و به نفع مردم. انصافا هم هر سه این آثار شریف هستند و قابل احترام. اما این اسپیلبرگ لعنتی با همین مضامین کاری کرده ست کارستان. دوربین روان و بدون ترسش طوری بین بازیگران و دکور صحنه می چرخد انگار یک جادوگر روی جارویش دوربین را گرفته و پرواز می کند. به چپ و راست، اینور و آن ور، آزاد و رها. پیشنهادم دیدن چند باره سکانس تلفن حرف زدن همزمان سه نفر، مریل استریپ وتام هنکس و تریسی لتس ( در نقش فریتز بیب) است. وقتی دارم از سینمای اصیل حرف می زنم، منظورم این تیپ سکانس هاست. فیلم دیالوگ محور است و خیلی کارگردان ها در این جور موقعیت ها دوربین را کمتر تکان می دهند، اما خب در اینجا این خبرها نیست. قاب های این فیلم شجاعت دارد، همانند شخصیت های اصلی اش.

پس اگر فیلم را ندیدید، حتما ببینید ( در کنارش از دیدن آن دو فیلم دیگری هم که گفتم غاقل نشوید) و اگر فقط یک بار دیدید، برای بار دوم با دید کارگردانی ببینید و لذت دو چندان را ببرید. هنر سینما، بر خلاف شنیده ها همچنان زنده است و با سرعت می تازد.

…….

پی نوشت : منظورم از تکان دوربین، دوربین لرزان روی دست نیست ها! خدایی نکرده فکر نکنید اسپیلبرگ اینقدر بی تجربه است که بخواهد سکانس های چنین فیلمی را روی دست ضبط کند!

…..

قربانتان. مجید

به بهانه فیلم مادر! + جستاری از مارتین اسکورسیزی

سلام 

این مطلب را چند وقت پیش خواندم و آن را به فارسی برگرداندم. چون می دانم از فیلم مادر! دارون آرنوفسکی بدت آمد و همچنان هم از آن دل خوشی نداری. فکر کنم چند باری خواستم تو را به زور قانع کنم که مادر! اتفاقا فیلم خیلی خوبی هم هست، اما خب مثل همیشه حرف، حرف خودت بود. هیچ مشکلی هم نیست. مادر! فیلمی همه پسند نیست، آنچنان هم خاص نیست که بخواهیم با دوست داشتنش پُز بدهیم. مادر! یک فیلم است و می توانیم یا دوستش داشته باشیم یا نه. به همین سادگی!

اما این مقاله را که برایت می فرستم مارتین اسکورسیزی نوشته. بیشتر واکنشی است به نحوه نمره دادن سایت های آنلاین و فضای رقابتی مضحکی که در اینترنت بین فیلم ها راه افتاده، و در این میان هم اسکورسیزی مثالش را با فیلم مادر! زده است. بخوان و لذتش را ببر.

…………………

به بهانه مادر _ مارتین اسکورسیزی

شک دارم که دل کسی برای نمره گرفتن در دوران مدرسه تنگ شده باشد. البته ممکن است اشتباه کنم ولی بعید بدانم.

وقتی که از مدرسه فارق التحصیل شدم، با خودم فکر می کردم که” عالی شد، دیگه قرار نیست بهم نمره بدن” این طرز تفکر من برای قبل از زمانی بود که اولین پیش نمایش فیلمم رو داشته باشم. هر فیلم سازی می تواند به شما بگوید که پیش نمایش، تجربه بسیار دردناک و زجرآوری است و گاهی اوقات بسیار مخرب. نمونه اش پیش نمایش معروف کمپانی- آر ک او- برای فیلم آمبرسون های باشکوه اورسن ولز. مدیران اجرایی استدیو از واکنش منفی تماشاگران اکران آزمایشی به عنوان دلیل موجه ای برای تکه تکه کردن نسخه اصلی فیلم ولز استفاده کردند، فیلمی که در حال حاضر به طور گسترده ای به عنوان یک اثر نزدیک به شاهکار شناخته می شود.

گاهی اوقات وقتی همه عوامل در حال همکاری با یکدیگر هستند. اکران های آزمایشی می تواند یک سری سوال های اساسی در فیلم را پاسخ دهند. مثلا آیا قسمتی از فیلم اطلاعات کافی را در اختیار بیننده گذاشته است؟ زمان بندی سکانس درست بوده است؟ چه چیزی باعث می شود که بینندگان از جایی به بعد داستان را دنبال نکنند و چه چیزی در فیلم به درستی درنیامده است؟ مسائل جزیی و کوچکی که باعث می شود خیلی از جنبه ها مشخص شود.

و بعد، وقتی که فیلم ساخته شده است، نقد ها از راه می رسند. مانند بقیه، من هم به اندازه کافی نقد مثبت و منفی دریافت کرده ام. نقد های منفی به طور واضح لذت بخش نیستند ولی با حد و مرزی مشخص نوشته شده اند. به هر صورت وقتی منتقدی با یکی از آثار من مسئله داشت، با یک برخورد متفکرانه و یک روش خاص به اثر نزدیک می شد و این را حق خود می دانست که مشکل خود را با فیلم بیان کنند.

در این ۲۰ سال اخیر، یا بیشتر، خیلی چیزها در سینما تغییر پیدا کرده است. تغییرها هم در سطح های مختلفی روی داده است. از روش ساخت فیلم ها تا دیدن و بحث درباره شان. خیلی از این تغییرات جنبه های مثبت و منفی خود را داشته اند، به عنوان مثال تکنولوژی دیجیتال امکان ساخت سریع فیلم ها را با آزادی کامل فراهم کرده است و از طرفی دیگر، محو شدن پروژکتور ۲۵ میلی متری از بیشتر سینمای اصلی فقدان اساسی است.

در این میان، تغییر دیگری رخ داده است که باور دارم هیچ جنبه مثبتی نداشته است. شروع آن در دهه ۸۰ بود. وقتی که  باکس آفیس ( یا همان لیست فروش هفتگی فیلم ها ) به طور قارچ گونه ای مثل یک وسواس بی درمانی که امروز می بینیم رشد پیدا کرده است. وقتی که جوان بودم گزارش لیست فروش در مجله های تخصصی سینما مثل هالیوود ریپورتر درج می شد. اما حالا، می ترسم که بگویم که تبدیل به همه چیز شده است. باکس آفیس تقریبا در جریان تمام بحث های مربوط به سینماست و حتی تبدیل به جریان اصلی شده است. قضاوت سنگدلانه ای که باعث شده است فروش اولین هفته اکران به یک درگیری خون خواهانه تبدیل شود و به نظر می رسد که در جریان نقد فیلم هم تاثیر گذاشته است. من درباره شرکت های بازاریابی مثل سینمااسکور صحبت می کنم که در اواخر دهه ۷۰ به وجود آمد و سایت های جمع آوری رای آنلاین مثل راتن تومیتوز – گوجه فرنگی های گندیده – که هیچ ربطی به نقد فیلم ندارند. این سایت ها به فیلم طوری رای و نمره می دهند گویی دارند به اسبی در مسابقه رای می دهند، یا به رستورانی در یک بروشور انتخاب رستوران ها، یا حتی به خانه ها در گزارش املاک ساختمانی. آنها هر چقدر با بازار فیلم در ارتباطند، هیچ ربطی به خلق یا دیدن یا درک یک فیلم ندارند. فیلم ساز در حد یک محتوا ساز جزیی تقلیل پیدا کرده است و بیننده هم یک مشتری بی ذوق.

این شرکت ها و سایت ها لحنی درست کرده اند که برای یک فیلم ساز جدی، خطرناک است، حتی اسم سایت گوجه فرنگی های گندیده توهین آمیز است. و همان طور که نقد فیلم که توسط انسان های پر شور و شوق  با دانش واقعی درباره سینما در این میان محو شد. به نظر می آید که صداهای پر از تعرض و قضاوت نا به جا در این میان بیشتر شده است. مردمی که به نظر می رسد از دیدن این که فیلم  و فیلم سازی رد یا حذف می شوند یا در مواقعی با خاک یکسان می شوند، لذت وافر می برند که شباهت زیادی به مردم انتقام جو و تشنه خون در نیمه پایانی فیلم مادر دارون آرنوفسکی دارند.

قبل از اینکه مادر! را ببینم، به شدت با نظرهای خصمانه فیلم اذیت شدم. خیلی از مردم می خواستند فیلم را تفسیر و توجیه کنند، می خواستند همه چیز را به یک جمع بندی مشخص برسانند و اگر چیزی را نمی فهمیدند، خواستار محکوم شدن فیلم بودند. و خیلی ها هم به نظر می رسید که از گرفتن نمره F از سینمااسکور لذت می برند. این قضیه اخبار اصلی رسانه ها شد – مادر! با نمره F سیلی محکمی خورد- یک ارزیابی بدی که فیلم های افرادی مثل رابرت آلتمن، جین کمپیون، ویلیام فریدکین و استوین سودربرگ هم چنین دوره ای را گذراندند.

وقتی که فرصت دیدن مادر! پیش آمد، با این قضاوت عجولانه بیشتر از قبل آزار دیدم و برای همین بود که می خواستم افکارم را به اشتراک بگذارم. مردم گویی چون خیلی ساده نتوانستند فیلم را تحلیل کنند و آن را در دو کلمه خلاصه کنند، خشمگین شده بودند. مادر! یک فیلم ترسناک است یا یک کمدی تلخ، یا شاید یک استعاره مذهبی یا یک داستان هشدار دهنده درباره اخلاقیات و از بین رفتن محیط زیست؟ شاید کمی از همه اینها ست اما مسلما در یک تعریف مشخص گنجیده نمی شود.

آیا فیلمی هست که قابل توجیه باشد؟ پس خود تماشای تصاویر فیلم مادر! چطور؟  تصاویر به قدری فعال بود و به زیبایی بازی و صحنه پردازی شده بود – دوربین سوبژکتیو و نمای نقطه نظر دید و زاویه های مختلف که همیشه در حرکت بودند، صداهایی که از اطراف و گوشه ها به سمت تماشاگر می آمد و شما را هر چه بیشتر در کابوس تصویرش غرق می کند. داستان که به تدریج به پیش می رود، آزار دهنده تر می شود. ترس ، کمدی تلخ، عناصر مذهبی، داستان هشدار دهنده. همه اینها در فیلم وجود دارد اما عناصری هستند که در مجموع و با همدیگر معنا می دهند و باعث فروپاشی شخصیت ها و بیننده ها می شود. فقط یک فیلم ساز پرشور می تواند این فیلم را بسازد که من هنوز هم بعد از گذشت چند هفته دارم آن را در ذهنم تجربه می کنم.

فیلم های خوب از فیلم سازان واقعی قرار نیست که رمزگشایی شوند یا خیلی سریع مورد فهم قرار گیرند. این فیلم حتی برای این ساخته نشده که به سرعت توسط بیننده ها دوست داشته شود. این کارها فقط و فقط ساخته می شوند زیرا شخصی که پشت دوربین است – باید – این فیلم را بسازد. و هر کسی که با تاریخ سینما آشنایی داشته باشد به درستی می داند که لیست بلند بالایی از فیلم هایی وجود دارد که در اولین اکران نادیده گرفته شده اند، مانند جادوگر شهر اُز، چه زندگی زیبایست، سرگیجه و نقطه خالی. و به مرور زمان هم تبدیل به آثار کلاسیک شدند. درجه بندی تومیتومیتر و سینمااسکور به زودی از بین خواهد رفت. البته شاید چیزی بدتر از اینها پدیدار شود و شاید هم در زیر هاله درک و فهم درست دانش فیلم محو شوند. در این میان، آثاری که با عشق درست شده اند همانند مادر!. در ذهن ما رشد می کنند.

متن را از اینجا ترجمه کرده ام.

مرد قبرستان – Cemetery Man

  • کارگردان: میشل سوآوی
  • فیلم نامه: جیانا رامولی، میشل سوآوی
  • بازیگران: روپرت اورت، آنا فالچی
  • خلاصه کوتاه: مردگان بعد از به خاک سپرده شدن، بعد از چند روز زنده میشن و نگهبان قبرستان طبق عادت همیشگی خودش آن ها را از بین میبره، اما اتفاقی می افتد که برنامه مرد قبرستان را بهم میریزه و …

……………..

  • اسم اصلی این کار ایتالیایی هست و ترجمه میشه ( از عشق و مرگ ) اما خب در نسخه آمریکایی به مرد قبرستان تغییر داده شده تا جذاب تر به نظر بیاد و نه مثل یک اثر شاعرانه
  • و قضیه همین جاست. این فیلم چی هست؟ ترسناکه ؟ یک فیلم با زامبی های همیشگی هست؟ فانتزی هست؟ عاشقانه ست؟ کمدیه؟ جوابش هم اینه که همه این هاست. یک معجون خوشمزه از خیلی از ژانرها. حتی می تونید سورئال بدونیدش و یک فیلم کاملا هنری.
  • سلیقه هر کسی نیست. اما اگر سلیقه شما این سبکی باشه، لذت زیادی از این فیلم می برید، کمتر فیلم هایی پیدا میشه که ترکیب درستی از فیلم های درجه ۲ و فیلم های شاخص هنری باشه.
  • تصاویر این کار عالیه. اروپایی ها از آمریکایی ها تصویرهای زنده تری می گیرن. حداقل این تصوری هست که من دارم. تنها آمریکایی که کارهاش به فانتزی های اروپایی نزدیک هست تیم برتون رو می تونم نام ببرم. و مرد قبرستان به شدت یادآور آثار برتون هست. با همون دیوانگی و شخصیت های عجیب اما دوست داشتنی.
  • روپرت اورت انگلیسی بازیگر اصلی این کار هست اما فکر کنم بقیه عوامل چه جلوی صحنه و چه پشت صحنه ایتالیایی باشن. اصلا فیلم محصول کشور ایتالیاست و ماجراش هم در یکی از روستاهای این کشور رخ می ده.
  • جرات ساختن این تیپ فیلم ها از بین رفته. حتی برتون هم مجبوره خانم پرگرین ( آخرین فیلمی که تا الان ساخته ) رو بیشتر ببره به سمت آثار مرسوم سرگرم کننده آمریکایی تا اینکه یک فیلم ناب برتونی باشه.
  • البته سلیقه تماشاگرها هم بد شده یا شاید بگیم طی مرور زمان تغییر کرده. قطعا افراد هم سن سال من و پایین تر با مرد قبرستان نمی تونن ارتباط برقرار کنن. دنبال هزار جور جواب هستن برای داستان عجیب فیلم. دنبال جلوه های ویژه جدید تر می گردن. حس می کنم دوره های جدیدی باید در مدارس سینمایی تدریس بشه به نام ( چگونه دیدن فیلم ) و دانشجو ها رو نشاند و یاد داد که فیلم دیدن واقعی یعنی چی.
  • جنونی که در تک تک نماهای مرد قبرستان هست واقعا لذت بخشه. عشق و علاقه ای که پشت دوربین موقع ساختن این فیلم بوده کاملا به جلوی دوربین هم رسیده. شور و شوقی که در داستانش با مایه های اروتیک جریان داره بسیار جذاب و دل نشین هست. مگر میشه به ساخت اثری علاقه مند نبود و این میزان انرژی و دیوانگی رو به قاب های فیلم تزریق کرد؟

تحقیق کلاسیک!

برای عشق فیلم ها یک کانال خوب یوتیوب هست به اسم Every frame a painting. مدت زیادی بود که این کانال ویدیو جدیدی نذاشته بود. و منظورم از مدت زیاد فکر کنم یک سالی هست. تا اینکه چند روز پیش خالقان این کانال ( تونی زو ، تیلور راموس) مطلبی رو در سایت مدیوم گذاشتن و رسما اعلام کردن که کانال دیگر فعالیتی نخواهد داشت. این دو نفر می خواستن به عنوان آخرین ویدیو از روش کار و تهیه ویدیو ها توضیح بدن که وقت نکردن این کار رو انجام بدن و فقط متنی رو که برای کارشون آماده کرده بودن در اختیار بقیه قرار دادن.

خیلی صادقانه توضیح دادن که بعد از سه سال دیگه از ساختن این نوع ویدیو خسته شدن و دنبال کارهای دیگه ای رفتن. اما یک قسمت در متن هست که نظرم رو جلب کرد. در جایی درباره تحقیق کارهاشون صحبت کردن که درد دل خیلی ها از جمله خودم هم هست.

عکسی رو از کارهای باستر کیتون ( بازیگر فقید فیلم های کمدی صامت )گذاشتن و گفتن که به صورت آفلاین تحقیق کنید. برای هر کاری که می خواهید انجام بدین بهترین مقصد کتاب فروشی و کتاب خانه ست.

در متن اشاره کرده که درصد زیادی از مطالب در اینترنت تکراری هست و در سایت های مختلف تکرار شده، مخصوصا مطالب سینمایی. پس فقط بهتره برید سراغ تحقیق به شیوه کلاسیک. کتاب بخرید یا از کتاب خانه قرض بگیرید. از دوستان و آشنایانی که ممکنه کتاب بدردبخور درباره کاری که می خواهید انجام بدید داشته باشن، بپرسید. شاید یک کتاب نایاب پر از مطالب ریز و درشتی که در هیچ سایت اینترنتی نیست پیدا کنید.

خودم برای نوشتن یک نمایش نامه که شخصیت های واقعی داخلش هستن، اولین مقصدم  طبق معمول اینترنت بود، نه اینکه میخواستم از محیط آنلاین چیزی بردارم، فقط کنجکاو بودم ببینم چه مطالبی ازشون هست، و خب درست حدس زدید، یا مطلب مفیدی نبود یا اگر هم بود در حد نکات تکراری بود که بارها تکرار شده بود. اما وقتی رفتم سراغ کتاب های تاریخ سینما، و مستند هایی که درباره این شخصیت ها وجود داره رو دیدم. خیلی از ابهاماتم برطرف شد و کلی به روند نوشتنم کمک کرد.

جست و جو در گوگل و مقاله ای رو انتخاب کردن و پرینت گرفتن خیلی آسون هست. من کاری ندارم که شاید دانشجو باشید و یکی از استاد های مثلا با سواد شما گفته یک تحقیق مسخره از یک موضوع مسخره تر براش ببرید. اگر مطمئن هستید که اون تحقیق نه به درد دنیاتون می خوره و نه به درد آخرت! پس بهتره یک نوشته رو حاضر و آماده پرینت بگیرد و تحویل استادتون بدید. ( این مثال رو زدم چون دقیقا یکی از دوستان خودم که رشته ادبیات نمایشی می خونه، استادی از درس های عمومی، بهشون گفته درباره یک نوع از بیماری تحقیق کنن و براش مطلب ببرن! یاد دوران راهنمایی دبیرستان خودم افتاده بودم!)

اما اگر کاری رو دارید انجام میدید که بهش عشق دارید و نیاز به تحقیق بیشتر داره، پس خواهشا عجله رو کنار بزارید و مدتی رو بین صفحات کتاب های مرجع بگذرونید. احتمال زیاد جواب خیلی بهتری پیدا می کنید.

شبح نمایش – Ghost Theater

  • کارگردان: هیدئو ناکاتا
  • فیلم نامه: جانیو کاتو، ریوتا میاکه، هیدئو ناکاتا
  • بازیگران: هاروکا شیمازاکی، ریکا آداچی، مانتارو کویچی
  • خلاصه یک خطی: عروسکی که به عنوان یکی از شخصیت های یک نمابش در حال تمرین استفاده میشه، بازیگران رو به قتل می رسونه.

………………

  • ناکاتا نسخه اصلی فیلم حلقه رو کارگردانی کرده. فیلمی که تقریبا موج بازسازی های آمریکایی از اون کار شروع شد و انصافا نسخه بازسازی خیلی تمیزی داشت ( به کارگردانی گور وربینسکی)
  • ناکاتا بعد از حلقه کارهای زیادی ساخته، نسخه دوم آمریکایی حلقه هم کار خودش بود که خوب از آب در نیومد. و دیگه در همون ژاپن کارهای خودش رو ادامه داد
  • من تو ژاپن زندگی نمی کنم که بدونم مردم خود اون کشور نظرشون نسبت به این کارگردان چی هست و متاسفانه زبان ژاپنی هم بلد نیستم ( که خیلی دوست دارم یاد بگیرم) اما با توجه به میزان رای کم فیلم شبح نمایش فکر می کنم این اثر تو ژاپن هم زیاد دیده نشده.
  • فیلم با اینکه سال ۲۰۱۵ ساخته شده اما به شدت از مد افتاده ست. ایده و اجرا هر چند می تونست یه فیلم درجه یک ترسناک شرقی باشه. صحنه نمایش، عروسک مانکنی که بازیگرها رو به قتل می رسونه، اجرایی که بازیگرهای در حال تمرین هستن، ماجرای ملکه الیزابتی هست که از خون دختران جوان تغذیه می کنه، همه اینها می تونست این کار رو به یکی از خاص ترین آثار ترس و گوتیک تبدیل کنه که متاسفانه اینطور نشده
  • بعضی سکانس ها و ایده هایی در اجرای این فیلم هست که برای من طرفدار آثار وحشت، عالی بود اما در حد چند دقیقه یا چند ثانیه ست. بعد دوباره فیلم معمولی میشه و حتی به اصطلاح بزن در رو. یاد خیلی از فیلم های وطنی خودمون می افتادم که چقدر فیلم رها شده، انگار که کارگردان آنچنان که باید برای این کار دل و جون نذاشته. و بدترین حالت یک فیلم اینه که معمولی باشه. نه بد نه خوب.
  • شاید بهتر بود این فیلم در همون اجرا می موند و زیاد به گذشته و آینده رجوع نمی داد. مثلا فیلم بردمن به ذهنم میاد. شاید اگر شبح نمایش هم تماما به اجرا و پشت صحنه اختصاص داشت و به حاشیه های کلیشه ای نمی رفت. باز هم بهتر از اینی میشد که هست.
  • عروسک این فیلم اگر در فیلم محکم تری ازش استفاده میشد از تمام عروسک های فیلم های آمریکایی ترسناک تر میشد. مثلا سازندگان آنابل این نکته مهم رو فهمیدن که عروسک رو نباید در حال حرکت کردن نشون داد. چون هر چقدر هم فیلم ترسناک باشه، نشون دادن راه رفتن عروسک باعث میشه که از ترس کاسته بشه و فیلم تبدیل بشه به کمدی، چیزی که سری فیلم های چاکی بهش تبدیل شدن. در شبح نمایش هم ما متاسفانه در جاهایی می بینیم که عروسک داره حرکت می کنه و شاید مسخره ترین سکانس ها همون باشه.
  • ولی برای طرفداران این ژانر و کسایی که فیلم سازی رو دنبال می کنن توصیه می کنم که این فیلم ها رو ببینن تا کلی ایده های تلف شده رو از کار بردارن. حداقل شاید کسی پیدا بشه که یک ایده خوب اما هدررفته رو از یک فیلم بد بیرون بکشه و تبدیلش کنه به یک فیلم درجه یک
  • شبح نمایش از اون کارها هست که نیاز به یک بازسازی داره. یکبار از نو نوشتن فیلم نامه و حذف نکات مسخره فیلم و تبدیلش کردن به یک شاهکار ترسناک. این آرزو برآورده میشه؟ نمی دونم.