به تصویر کشیدن مرگ

نمی توان آن را نشان داد.

 می شود شخصیتی کشته شود و ما ببینیم و با مردن او ناراحت شویم. گریه کنیم. ذوق کنیم و غیره.

منظورم من خود مرگ است.

احتمالا معروف ترین تصویر از شخصیت مرگ که ما آن را عزراییل می نامیم را در فیلم اینگمار برگمان دیده ایم. (مهر هفتم)

که اصلا باور پذیر نیست.

ما در سینما بهترین حالتی که از مرگ داریم فضاسازی است. مثلا اولین گزینه ای که به ذهنم می رسد دیوید لینچ است که با بعضی آثارش توانسته است به فضای حس زیرپوستی مرگ نزدیک شود.

اما خود شخصیت مرگ. خود عزرائیل. نه.

اخیرا فیلم کتاب دزد را دیدم. که البته نه کتاب درست حسابی داشت نه دزد درست و حسابی. کلا از این فیلم تقریبا دو ساعته، ده دقیقه ای به دزدی کتاب ربط داشت. همین.

حالا جدا از این حرف ها. راوی این داستان مرگ است. حضرت عزراییل. اما به نظرم همین قضیه تمام حس و حال کار را از بین می برد. من کتاب را نخوانده ام ولی متوجه شدم که در کتاب هم راوی داستان شخصیت مرگ است.

که این جا قدرت داستان گویی در مدیوم کتاب خودش را به رخ می کشد و به سینما می گوید هر کاری هم بکنی نمی توانی یک سری چیز ها را نشان بدهی. که کاملا هم درست است. البته در فیلم شخصیت مرگ نشان داده نمی شود. فقط صدا روی تصویر است. اما باز هم بی فایده است.

بعضی موارد باید داخل صفحات باقی بمانند و فقط در پروژکتور ذهن خودمان روشن شود. طوری که ندانیم چه شکل و شمایلی دارد.

مانگا و فیلم سینمایی پیرپسر

من عاشق سینمای کره جنوبی هستم که شاید مهم ترین دلیل شناخته شدن سینمای جدید این کشور با محبوبیت جهانی اولدبوی یا همان پیرپسر آغاز شد.

تا به حال به هر فردی که نظر من را درباره فیلم ها خواسته است، حتما بررسی چند تا از شاهکارهای سینمای کره جنوبی را پیشنهاد کرده ام و قطعا یکی از پیشنهاد ها پیرپسر است ( البته آنهایی که اهل فیلم باشند حتما این فیلم را دیده اند و یا حداقل نام فیلم به گوششان خورده است)

یکی از دوستانم اصلا از این فیلم خوشش نیامده بود و من گفتم بحث سلیقه سر جای خودش، اما بعضی موارد دیگر از حد و مرز سلیقه می گذرد. فرض کنید می روید به مغازه ای و تعدادی الماس در ویترین مشاهده می کنید. ممکن است از بعضی از الماس ها خوشتان نیاید. یکی رنگش مناسب نیست. یکی نحوه تراشیده شدنش برای شما جذاب نیست. اما نمی توان ماهیت الماس را زیرسوال ببرید. آن شی همچنان با ارزش بوده و با ارزش باقی خواهد ماند.

پیرپسر هم دقیقا یکی از همین الماس هاست.

همان طور که بعضی از شما می دانید، این فیلم از روی یک مانگا یا همان کامیک بوک ژاپنی به همین نام اقتباس شده است. نویسنده مانگا، گارون توشیا بوده است و طراح هم نوبویاکی مینگیشی. که متاسفانه نویسنده این مانگا در ۷۰ سالگی در هفت ژانویه ۲۰۱۸ از این دنیا رفت.

چند وقتی بود که می خواستم مانگا را بخوانم اما تنبلی کردم. تا این که بالاخره هر هشت جلد را خواندم. هر جلد هم تقریبا ۲۰۰ صفحه بود که به کل حدود ۱۶۰۰ صفحه می شد. البته چون کتاب مصور است، خواندنش اصلا سخت نیست و اتفاقا خواندن کتاب های مصور بعضی وقت ها لذت دوچندانی دارد. من بیشتر کنجکاو بودم که ببینم نسخه سینمایی چه فرقی دارد چون از دیدن فرقی که بین نسخه های مختلف از یک داستان در مدیوم های جداگانه است لذت می برم.

بعد از خواندن مانگا پی بردم که پارک چان ووک، کارگردان فیلم چه قدر کار درست است. نسخه سینمایی پیرپسر بارها از مانگا بهتر بود و این چیز عجیبی است. در نود مواقع این نسخه های کاغذی و اصلی داستان هستند که به نسخه های سینمایی برتری دارند. اما نه، مانگای پیرپسر این طور نبود. اوایل داستان البته جالب بود. تقریبا مثل فیلم. اما پایان بندی مانگا به قدری افتضاح بود که باعث تعجبم شده بود. لوس و بی هدف.  باورم نمی شود که پایان بندی مانگای پیرپسر تبدیل شده به یکی از بدترین نتیجه گیری های داستانی که تا به حال خوانده ام. اگر فیلم را دیده باشید حتما از آن پیچش داستانی که اندام را به لرزه در می آورد خبر دارید. اما بدانید که در مانگا اصلا از این خبرها نیست. پایان بندی و بعضی نکات ریز و درشت در شخصیت پردازی فیلم، این اثر سینمایی را شاهکار کرده است.

خلاصه که تجربه آموزنده ای بود و عجیب. پارک چان ووک داستانی معمولی که شاید برای خیلی از فیلم سازها کنجکاو برانگیز نباشد را گرفته است و آن را به یکی از بهترین آثار سینمایی دهه های اخیر تبدیل کرده است. اگر می خواهید اقتباس کردن درست و درمان را یاد بگیرید، به نظرم حتما مانگای ژاپنی پیرپسر را بخوانید و آن را با فیلم مقایسه کنید. نکات بدردبخور زیادی پیدا خواهید کرد.

جادوی بین سی تا سی و چهار سالگی

دیوید بوردول، تحلیل گر شاخص سینما که دو کتاب قطور تاریخ سینما و هنر سینما هم از ایشان ترجمه شده است، در وبلاگ خود مطلبی درباره میانگین سنی ساخت اولین فیلم بلند سینمایی نوشته که برایم جالب بود.

بوردول میگوید که خیلی از دانش آموز ها به سراغ او می روند و می پرسند که بالاخره چه زمانی باید وارد صنعت سینمای هالیوود بشوند و بوردول هم معمولا یک جواب به همه آنها میدهد.

” ممکنه هیچ اتفاقی برات نیفته و اصلا کارگردان نشی و در بهترین حالت هم در پشت صحنه فیلم ها مشغول به کار میشی. اما هر چه که هست، تو همین الان شروع کن. دوره های کار آموزی بگذرون و تا مدرک گرفتی سریع خودت رو به لس آنجلس برسون و سعی کن که از طریق دوست یا خویشاوندی وارد این حرفه بشی”

که واقعا جواب پر از ابهام و کمی هم ناامید کننده ای هست. حالا هر چقدر هم که منطقی به نظر بیاید.

 شما در نظر بگیرید که به یک دانش آموز  چهارده یا پانزده ساله این حرف ها را بزنید. بیچاره چه حالش خراب می شود و شاید به کل از وارد شدن به این حرفه چشم پوشی کند. البته این نوع حرف ها از آن هایی که سینما را درس میدهند بعید نیست. من خود به چشم دیده ام که معلمی به تمام بچه های کلاسی سینمایی گفت که فکر نکنید قرار است اتفاق خاصی برای شما بیفتد و خیلی این کلاس بخواهد هنر کند، نهایت یک نفر از بین شما تبدیل به یک کارگردان می شود.

این طبیعت و روش کلیشه ای استاد و شاگردی است. مثل دست خط کلیشه ای دکترها.

که البته خود بوردول هم به این نتیجه می رسد و میگوید که این حرفش از لحاظ تاریخی و سند های موجود شاید درست نباشد.

کارگردانی کار مهمی در سینما است و تمام موفقیت و یا شکست نهایی را معمولا به نام کارگردان می زنند. و به خاطر همین قضیه خیلی از افرادی که هنوز وارد حرفه نشده اند، با خود فکر می کنند که چه کسی حاضر میشود به یک جوان خام و بی تجربه اعتماد کند و میلیون ها پول را به او بسپارد تا فیلم خود را بسازد.

اما جواب این است که: تقریبا همه اعتماد کرده اند و پول را به جوان ها سپردند.

افراد تازه نفس سینما وقتی که می خواهند شروع به کار کنند اصلا درکی ندارند که این صنعت هر لحظه به دنبال یک صدای تازه است. دنبال دیدگاه های جدید می گردد و افراد قدیمی تر باید بروند سراغ جوان تر ها تا به روز بمانند. سینما اگر با زمان پیش نرود محکوم به نابودی است و خیلی از فیلم ساز های بزرگ حال حاضر سینما وقتی که جوان بودند کار خود را شروع کردند.

البته آماری که برای شما می نویسم طبق تاریخ اکران فیلم ها است. شما باید در نظر بگیرید که حداقل یک سال قبل فیلم شروع به ساخت شده است.  ضمن این که ما داریم نزدیک ترین زمان ممکن را می گوییم. (به عنوان مثال کله پاک کن، اولین فیلم دیوید لینچ، طی مدت چهار سال ساخته شد و می شود مثلا سن لینچ را از همان زمانی که شروع به ساخت فیلم کرد در نظر گرفت. اما فرض ما در این جا، تاریخ اکران رسمی فیلم ها است)

خیلی از کارگردان هایی که بین سال های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰ کار خود را شروع کردند تقریبا سی سال سن داشتند.

مایکل بی (پسران بد)

دیوید فینچر (بیگانه ۳)

اسپایک جونز (جان مالکوویچ بودن)

بعضی ها هم در ۳۲ یا ۳۳ سالگی…

الکس پرویاس (کلاغ)

کامرون کرو (هر چه دلت می خواد بگو)

جیمز منگولد (سنگین)

ام سی جی (فرشتگان چارلی)

یا افرادی مثل کوانتین تارانتینو، راجر اوری و جو کارناهان در ۲۹ سالگی اولین فیلم خود را ساختند. سوفیا کاپولا و برت رتنز در ۲۸ سالگی و پیتر جکسون و اف گری گری هم در ۲۶ سالگی.

 سپس افرادی را داریم که در سنین بالاتر اولین فیلم بلندشان ساخته شد.

آنگ لی در ۳۸ سالگی، سایمون وست در ۳۶ سالگی و الکساندر پین در ۳۵ سالگی.

البته شرط سن های بالا برای شروع کار معمولا این بود که آن شخص در قسمت های دیگر این صنعت عظیم مشغول به کار بوده باشد. مثلا دیوید ممت در ۴۰ سالگی اولین فیلم بلند خود را ساخته است، اما قبل تر یک کارنامه درخشان از نمایش نامه و فیلم نامه داشته است. یا افرادی هستند که در ابتدا تهیه کننده بودند و بعد به راحتی اولین فیلم بلند خود را ساختند. یا بازیگر های شاخص. مثل مل گیبسون که در ۳۷ سالگی کار خود را به عنوان کارگردان شروع کرد. استیو بوشیمی در ۳۹ سالگی و آنتونی هاپکینز در ۵۹ سالگی.

 حالا ما بخواهیم این موارد استثنا را کنار بگذاریم، و آماری کلی را تخمین بزنیم، متوجه می شویم که میانگین سن شروع فیلم سازی در هالیوود بین ۲۶ تا ۳۴ سالگی است. البته به نظر خودم این آمار فقط مخصوص هالیوود نیست و به کل کشور های صاحب سینمای استاندارد این روند سنی را دارند( نمی دانم سینمای وطنی ما استاندارد حساب میشود یا خیر. ما همیشه یک چیزی بین استاندارد و غیر استاندارد بوده ایم) ولی روند فیلم اولی های سینمای ایران را در ذهنم مرور می کنم، در ایران هم تقریبا در حوالی سی سالگی اولین فیلم ها ساخته شده اند.

دوباره می رسیم به بحث اصلی. بوردول حتی از سال ۱۹۹۰ هم عقب تر بر می گردد و به اسم های خیلی بزرگی می رسد و اتفاقا این افراد هم در همین رده سنی اولین فیلم بلندشان اکران شده است.

فرانسیس فورد کاپولا – ۲۴

جان کارپنتر – ۲۶

جرج لوکاس – ۲۷

مارتین اسکورسیزی – ۲۵

جرج رومرو – ۲۸

استیون اسپیلبرگ – ۲۶

پیتر باگدانوییچ – ۲۹

پال شریدر – ۳۲

ویلیام فریدکین – ۳۲

و این ها به بچه تخس هایی معروف هستند که دوره طلایی هفتاد هالیوود را شکل دادند. یعنی به عبارتی فریاد زدند ” دیگه بسه… جایی برای پیرمردها نیست!”

……….

گفتیم پیرمردها و حالا ببینیم سال های قدیمی تر وضعیت به چه صورت بوده است. تا قبل از دهه ۷۰ سینما از لحاظ رده سنی برای شروع فیلم سازی خیلی عجیب و غریب بود. مثلا در دهه ۶۰ می بینیم که کارگردان هایی مثل آلفرد هیچکاک، هاواد هاکس، فرانک کاپرا و ویلیام وایلر که در دهه ۱۹۲۰ کار خود را شروع کرده بودند هنوز هم فیلم می ساختند یا حتی افرادی که در اختراع و شروع سینما دخیل بودند، مثل چارلی چاپلین، جان فورد، هنری کینگ و فریتز لانگ.

بچه تخس های هالیوود تقریبا سیستم استدیویی و روند تاریخ سینما را برای همیشه تغییر دادند. یعنی منظورم این است که مثلا در دهه ۷۰ هیچکاک توطئه خانوادگی را ساخت که در همان روند مسیر آثار کلاسیک اش بود. تازه هیچکاکی که نوآور بود و به روز حرکت می کرد. اما در این دور و زمانه کارگردان های نسل های قدیم تر اگه حتی یک ذره از قافله عقب بمانند، دیگر عمر کارنامه فیلم سازی آن ها از یک حد بالاتر نمی رود.

مثلا امروزه، استیون اسپیلبرگ می آید و یک فیلم درباره VR یا همان واقعیت مجازی می سازد. مارتین اسکورسیزی با نتفلیکس کار می کند و کلینت ایستوود هم تمام سعی خود را می کند که یک فیلم جذاب به روز بسازد. حالا این که موفق میشود یا نه، بحث دیگری است.

حالا این کارگردان های دهه ۲۰ و ۳۰ در سیستم بسته و خفه استدیویی آن زمان چه طور شروع به کار کردند و تخمین سنی اون ها چطور بوده است؟

این جا ماجرا کمی متفاوت می شود. کارگردان ها معمولا در یکی از قسمت های استدیو مشغول به کار بودند تا بالاخره بتوانند شانس خود را  برای کارگردانی یک فیلم بلند امتحان کنند. مثلا امروزه شما ممکن است با ساخت یک موزیک ویدیو یا یک فیلم کوتاه یا تیزر های تبلیغاتی، فیلم بلندت را بسازی، اما آن زمان از این خبرها نبوده است و باید خود را به آب و آتش میزدی تا بالاخره بتوانی فیلم استدیویی ات را بسازی. ولی باز دقیق بخواهیم ببینیم. خیلی ها در همین دهه های ۲۰ و ۳۰ در حدود سی سالگی کار خود را شروع کردند.

کینگ ویدور – ۲۵

روبن مامولیان – ۲۶

مروین لروی – ۲۷

و مثلا یکی از بزرگ ترین شروع کننده های بلاک باستر هالیوودی، یعنی دیوید وارک گریفیث که یک مطلب کوچکی هم این جا درباره اش نوشته ام، در ۳۳ سالگی اولین فیلم بلندش را ساخته است.

باید در نظر داشت که در آن دوره، میانگین عمر یک مرد سفید پوست عادی آمریکایی فقط ۵۳ سال بوده است! پس بی دلیل نبود که استدیوها به دنبال جوان ها می گشتند تا صنعت سینما را هر لحظه زنده نگه دارند.

در نهایت این که برعکس چیزی که خیلی از ما تصور می کنیم، در سینما به بیشتر افراد جوان فرصت داده شده است برای ساخت فیلم بلند و کاملا هم طبیعی است. جوان ها حاضرند با پول کمتر، خیلی بیشتر از افراد اسم و رسم دار کار انجام بدهند و انرژی بیشتری را برای اثبات خود صرف می کنند.

……….

دیوید بوردول در پایان مقاله اش می خواهد ببیند که رتبه اول جوان ترین فیلم اولی برای چه کسی بوده است و معمولا اولین مثالی که به ذهن خیلی از سینمایی ها می رسد اورسن ولز است که در ۲۶ سالگی همشهری کین را ساخته است. اما قبل تر از ولز، ما ویلیام وایلر را  داریم که وقتی ۲۴ ساله بود فیلم خود را ساخت.

اما اگر از هالیوود فراتر برویم و جهانی به ماجرا نگاه کنیم، به مورد جالبی می رسیم که حنا مخملباف است که وقتی فقط ۱۵ ساله بود اولین مستند بلندش را ساخت و با توجه به خانواده سینمایی اش چنین موردی آن چنان هم دور از دسترس نیست. مثلا یک مورد عجیب پسری از کشور هند است با نام کیشان شربکات که در ۱۰ سالگی اولین فیلم بلند خود را ساخته است که در فستیوال ها اکران شده است و اسمش هم به عنوان جوان ترین کارگردان تاریخ سینما در کتاب رکورد های گینس ثبت شده است.

البته اولین فیلم بلند را ساختن یک چیز است و نگه داشتن خود در این حرفه و کارنامه قابل دفاعی را هم شکل دادن، یک چیز دیگر.

بورودل در اول مقاله به دانش آموز ها یک توصیه ای کرده بود که بعد از بررسی سن شروع کارگردانی، به نظرش می رسد که باید موضع اش را کمی تغییر بدهد و این بار جوابش  به هر کسی که می آید و از او درباره شروع فیلم سازی می پرسد این است:

“تا جوان هستی کارت رو شروع کن. اگه می خوای موزیک ویدیو و تیزر تبلیغاتی بسازی از حدود ۲۳ سالگی راه برات بازه. اما برای فیلم بلند، در بهترین حالت شاید در ۲۸ یا ۲۹ سالگی فرصت ساختش رو پیدا کنی. اما ممکن هم هست راه برات بسته بشه. اگه تا ۳۵ سالگی فیلم بلند نساختی ممکنه که دیگه هیچ وقت نتونی این کار رو انجام بدی. مگر اینکه در این صنعت در قسمت دیگری مشغول به کار بوده باشی و اسم و رسمی برای خودت به پا کرده باشی و ارتباطات زیاد و مفیدی داشته باشی.”

پس دوستان تا جوان هستیم بهتره که کار رو شروع کنیم.

……………….

منبع

مسیر سبز و اقتباس سینمایی

اطمینان دارم که همانند تایتانیک، خیلی از مردم ایران این فیلم را دیده اند. یا حداقل قشر متوسطی که می شناسم. من هم جزو آن هایی بودم که در نوجوانی این فیلم را دیده ام و یک دل نه صد دل عاشقش شدم. فکر کنم تام هنکس را با همین فیلم شناختم. فرانک دارابونت کارگردان را هم همینطور.

این اثر یک جهانی بینی خاصی به من داد. مسیر سبز یک فیلم معمولی نیست.

و حالا بعد از سال ها، بالاخره کتابش را خواندم. نشر افراز که بعضی از آثار استیفن کینگ را ترجمه کرده است، کتاب را منتشر کرده و مترجم کار هم خانم ماندانا قهرمانلو است. خوش بختانه وقتی که کتاب را خواندم (خیلی سریع. با اینکه ۶۴۲ صفحه است. کمتر از یک هفته آن را تمام کردم) یکی از دوستانم که هفت یا هشت سالش بود فیلم را دیده بود و هیچ چیز از کار یادش نبود، به خانه ام آمد و با هم فیلم را دیدیم. برای همین کامل فرق بین کتاب و فیلمش برایم مشخص شد.

و جالب این جاست که آن چنان فرقی ندارد.

شاید از نظر خیلی ها بهترین اقتباس از روی یک کتاب، پدرخوانده باشد. ولی در نظر داشته باشید که پدرخوانده خیلی از کتاب را حذف کرد و خیلی بیشتر و بهتر به آن اضافه کرد. من در مصاحبه ای با فرانسیس فورد کاپولا خواندم که می گفت کتاب تقریبا یک داستان زرد بود.

پس پدرخوانده آمده است و به کتاب افزوده است و اقتباس تمام و کمال حساب نمی شود.

اما مسیر سبز تقریبا هیچ چیزی از کتاب حذف نکرده است و اتفاقا چیز آن چنان خاصی هم اضافه نکرده است. همان چیزی را که نوشته شده به زبان تصویر برگردانده است.

 فرق هایی که دیدم منطقی است چون این داستان ها در دو فرم متفاوت دارد گفته می شود. مثلا در کتاب، داستانی که ما می خوانیم دست نوشته ها و خاطرات شخصیت پاول ادکامب است که در فیلم نقش او را تام هنکس بازی می کند. اما در فیلم ما صرفا بر می گردیم به گذشته و خاطرات او را در حالی که دارد آن را برای زنی تعریف می کند می بینیم.

اما در کتاب ما خیلی بیشتر درگیر نویسندگی این شخصیت می شویم. و واقعا هم منطقی بود که دارابونت این قسمت های مربوط به نوشتن را در فیلم حذف کرده است. چون قطعا از حد و حوصله بیننده فیلم خارج می شد. متاسفانه یکی از بدی های سینما است که یک سری چیزها را هر کاری هم کند نمی تواند به تصویر بکشد. حتی اگر روی تصویر نریشن هم می گذاشت و مثلا پاول ادکامب را می دیدیم که دارد به سختی تلاش می کند برای نوشتن، هیچ وقت با حس و حالی که موقع خواندن کتاب داریم برابری ندارد. من در حین خواندن داستان واقعا باورم شده بود که این خاطرات ادکامب است نه داستانی که استیفن کینگ نوشته است. تلاش او برای این که خاطراتش را به یاد بیاورد تا برای ما بنویسد را زیرپوستی حس می کردم. ولی سینما چنین قابلیتی ندارد.

 یکی دیگر از فرق های  فیلم این بود که هنگامی که شخصیت جان کافی معجزه می کرد. نورها زیاد می شد و لامپ ها می ترکید و جان کافی درد بقیه را حس می کرد و غیره. که خب چنین چیزهایی در کتاب نیست. در متن ما فقط می خوانیم که جان کافی معجزه می کند و آن حشره های سیاه را از دهانش خارج می کند. اما در فیلم برای این که ماجرا بیشتر به چشم بیاید و تصویری و دیدنی تر باشد، اعمال چنین تغییراتی کاملا منطقی به نظر می رسید. که البته من موافق نیستم. اصلا این قضیه حشرات هم به نظرم باید در فیلم تبدیل می شد به استفراغ. چون به نظرم در فیلم هر چقدر از زرق و برق و جلوه ویژه فاصله بگیریم، به نشان دادن معجزه نزدیک تر می شویم. ولی در کتاب یا ویدیو گیم ها این مسائل اتفاقا کار را شاید زیباتر کند.

همانطور که گفتم، فرق زیادی بین نسخه سینمایی و کتاب نبود. هر دو به شدت داستان گو هستند. شخصیت پردازی خیلی خوبی دارند. غمگین هستند و هر دو هم اشک بیننده و خواننده را در می آورد.

و مسیر سبز همچنان یکی از بهترین فیلم هایی است که به عمرم دیده ام. و یکی از بهترین کتاب هایی است که تا به حال خوانده ام.

A Quiet Place – یک جای آرام

اگر اهل خواندن درباره فیلم ها باشید احتمالا این نکات درباره این فیلم زیاد به چشمتان خورده است:

۱ – امیلی بلانت در نقش مادر و جان کرازینسکی در نقش پدر و همچنین کارگردان فیلم، در زندگی واقعی خود زن و شوهر هستند.

۲ – فیلم وامدار آثار دیگر از جمله فیلم نشانه ها اثر ام نایت شیامالان است.

من هم این نکات را خیلی کوتاه همین جا نوشتم که دیگر مجبور نباشم آن ها را در نوشته ام تکرار کنم.

یک جای آرام یکی از بهترین آثاری بود که در این چند وقت دیده ام. هر چند که گاهی اوقات هیچ منطقی در روایت و حرکات شخصیت ها مخصوصا دختر کر و لال این خانواده با بازی میلیسنت سیمونز وجود ندارد. طوری که دیگر حرص بیننده در می آید که آقا جان! نکن. این کار را نکن. الان اتفاق بدی می افتد. بی خیال.

ولی چون ما داریم فیلم تماشا می کنیم و قرار نیست به خاطر حرص ما تغییری در داستان رخ بدهد پس غر زدن را به همان ایراد گرفتن از فیلم نامه بسنده می کنیم.

هر چند خدا را شکر که زمان فیلم به اندازه است( یک ساعت و نیم)‌. نقطه قوت این فیلم فضا سازی و بستری است که برای داستانش فراهم کرده. یعنی ما داستان خاصی نداریم. قضیه بقا به هر قیمتی است. اصلا شخصیت ها تقریبا زندگی بدوی دارند.

یعنی پدر که کارش شکار است. و جایی هم پسر کوچکش را می برد که به او هم این کار را یاد بدهد.  دختر کوچک کمی سرتق است که با توجه به ناشنوا بودنش باید به او حق داد. و مادر هم که حامله است و در خانه می ماند و کارهای خانه را سر و سامان می بخشد.

همین!

حالا نکته اساسی این جاست که برای بقا نباید از گرگ و خرس در امان باشند. هیولاهایی به زمین آمده اند و همه جا را ویران کرده اند ( فیلم بعد از گذشت ۸۹ روز از نابودی شهر شروع می شود) و این هیولاها قدرت شنوایی بالایی دارند و شما یک سر و صدایی ازت دربیاید به سرعت می آیند و تکه و پاره ات می کنند.

پس با یک فیلم کم دیالوگ طرفیم ( شاید سر جمع دیالوگ های این فیلم دو صفحه بشود ) و بیشتر تصویر داریم.

و این است لذت این فیلم

عصاره سینما دارد. یعنی تعریف داستان با تصویر و حرکات دوربین و بازیگران. این اثر یک دلهره نابی ایجاد می کند که تماشایی است و نه گوش دادنی. هسته اصلی داستان که کلا بر دلهره بنا شده است ( سر و صدا مساوی است با مرگ) و این وسط کلی دلهره های ریز و درشت دیگر مثل حاملگی زن داستان. گم شدن پسر. میخ روی پله و غیره.

هیچکاک اگر این فیلم را می دید به احتمال قوی حسابی از این کار تعریف می کرد.

در این یک سال اخیر من دو فیلم دیده ام که بیشتر روی قصه گویی با تصویر استوار است. یکی همین فیلم و دیگری فیلم عالی دانکرک اثر کریستوفر نولان. برای نسلی که حال و حوصله دیدن فیلم های صامت را ندارد و نمی داند که چه لذتی را دارد از دست می دهد. حداقل دیدن این آثار می تواند کمک کند که کمی اصول سینما را هم بدانیم. یک جای آرام به قدری من را برد به شالوده اصلی اختراع سینما که در اصل برای قشر کارگر بود و با پول اندک می رفتند داخل سالن و یک لذتی می بردند. هم داستان ساده. هم دیالوگ کم. هم هیجانی. هم خانوادگی.

فیلم من را هم یاد بازی کنسول PS3   یعنی The Last of Us. انداخت. مخصوصا هیولاهایش.

من خیلی خوشحالم که از این کار خیلی زیاد ستایش شد. وسط این همه فیلم های دی سی و مارول دیدن این تیپ آثار بسیار لذت بخش است. مثلا Get Out آن چنان شاهکاری از نظر من نبود. ولی چون در ژانر ساخته شده بود و خوش ساخت و تر و تمیز هم بود. خیلی خوشحالم که اسکار بهترین فیلم نامه را گرفت. این نشان دهنده این است که بالاخره آن روشن فکرهای سینما که به فیلم های ژانر اخ و تف می اندازند، بالاخره دارند سر عقل می آیند. ولی به شرطی که این بها دادن ادامه پیدا کند. یعنی یک فاز یک دفعه ای نباشد که به خاطر مسائلی خارج از هنر و سینما یک فیلمی جایزه بگیرد و بعد از فصل جوایز بعد، دوباره روز از نو روزی از نو. بها دادن به ژانر و به رسمیت شناختنش در میان محفل روشن فکرهای دوزاری باعث می شود که خود به خود آثار بهتری در این رابطه تولید شود. بها دادن به فیلمی مثلی یک جای آرام خیلی از نویسنده ها و فیلم سازها جوان تر تشنه ژانر را امیدوار می کند که آن ها هم می توانند این سبکی فیلم بسازند و علاوه بر گیشه، در فستیوال ها هم تحویل گرفته شوند. ولی اگر دوباره این بها دادن  فراموش شود، متاسفانه آثار بنجل ژانر به همان روال قبل تولید می شوند که فقط به فکر خالی کردن جیب یک سری تماشاگر است.

Fahrenheit 451 – فارنهایت ۴۵۱

در این پست درباره کتاب نوشته بودم

و حالا نسخه جدید اقتباس سینمایی از این کتاب آمده است و من هم که خیلی وقت بود منتظر دیدنش بودم. فیلم را رامین بحرانی ساخته که یک ایرانی آمریکایی است و فیلم نامه را به کمک امیر نادری خودمان نوشته و خب دیگر ارجاع های فراوان به کتاب های ایرانی جای تعجب ندارد. و این نما هم چقدر مزه داد.

حالا برسیم به خود فیلم

در این نسخه سینمایی تغییرات نسبت به کتاب خیلی زیاد است. مثلا پایان بندی که به کل دگرگون شده است. شخصیت اصلی یعنی مونتاگ تنها زندگی می کند و بر خلاف کتاب همسری ندارد. علاوه بر کتاب های کاغذی، ما حالا با شبکه اینترنت و کتاب های الکترونیکی سر و کار داریم و در این جا شغل آتش نشان ها علاوه بر سوزاندن کتاب های کاغذی، تخریب کامپیوتر و سخت افزار و نرم افزارهای مربوط به کتاب است.

که این قضیه به نظرم جذاب آمد. یک جور آپدیت داستان برای این زمان. از لحاظ تصویری و بازیگری هم که ناب است. مایکل شنون در نقش بیتی و مایکل بی جوردن در نقش مونتاگ خیلی بازی های بهتری دارند نسبت به نسخه ی سال ۱۹۶۶ که فرانسوا تروفوی عزیز دل ساخته است.

من مشکلی با تغییرات داستانی ندارم. اگر خوب باشد و در خدمت بهتر شدن داستان. چقدر هم عالی. ولی اگر این تغییرات جواب ندهد و در حد سطح باقی بماند، بی فایده است.

من برعکس خیلی از واکنش های تندی که خواندم، اصلا از فیلم بدم نیامد و اتفاقا لذت بردم. ولی از حق نگذریم، بار احساسی این فیلم خیلی پایین بود. و این قضیه نابود شدن کتاب هم زیاد دندان گیر نبود. یعنی فیلم به نظرم تخت آمد. اگر بازی های خوب این دو بازیگر نبود که قطعا فیلم نابود شده بود. اگر موناتگ قرار است تنها باشد، من توقع دارم که این تنهایی در پیشبرد داستان تاثیر داشته باشد. ولی در این فیلم از این خبرها نیست. موناتگ فقط تنها است چون فقط تنها است. همین! حتی رابطه اش با آن دختر هم اصلا خوب پرداخته نشده بود.

و شاید یکی از بزرگ ترین مشکلات این فیلم زمان کمش باشد. من همیشه با زیاد بودن مدت زمان فیلم ها مخالفم و اگر می شود داستانی را در یک ساعت و بیست دقیقه تعریف کرد، بگذاریم همان قدر باشد و بیهوده بیشترش نکنیم. اما فارنهایت ۴۵۱ به نظرم یک فیلم دو ساعت یا دو ساعت و نیمه می طلبد. مثلا بلید رانر دومی از لحاظ داستانی آن چنان پر و پیمان نبود ولی ببینید که این فیلم ۲ ساعت و ۴۸ دقیقه ای چه شاهکاری از آب در آمده است. در کتاب فارنهایت ۴۵۱  اتفاق و هیجان و داستان به وفور است، در حالی که این فیلم جدید با تیتراژ  فقط یک ساعت و چهل دقیقه است.  این کتاب و اقتباسی که از آن می شود انجام داد باید پر و پیمان تر باشد تا حداقل بتواند قرض خود را به نسخه ادبی بپردازد. برای همین من حتی طرفدار فیلم فرانسوا تروفو هم نیستم. آن جا هم فیلم زیاد نفس گیر نشده بود. سوزاندن کتاب در یک جامعه باید فاجعه باشد و نشان دادن این فاجعه هم حس و حال و شور و شعف می طلبد که هیچ کدام از نسخه های سینمایی از این کتاب نداشته اند.

صحنه خودسوزی پیرزن باید خیلی از این حرف ها تلخ تر و تکان دهنده تر باشد. اما مثلا در همین نسخه سینمایی بیشتر به یک کلیپ خوش و رنگ لعاب تصویری تبدیل شده است. در کتاب خیلی به فرم تصویری و دیجیتال بد و بیراه گفته شده بود و خیلی از کتاب در نکوهش تکنولوژی بود. در این فیلم حداقل من که یادم نمی آید حتی دیالوگی در این رابطه شنیده باشم، و حس می کنم فیلم سازان با خودشان فکر کرده اند ما داریم یک نسخه تصویری از این کتاب برای فرمت تلویزیونی ( شبکه HBO ) می سازیم پس نکوهش تصویر بیهوده است و به کل حذفش می کنیم.

که اگر منطقی فکر کنیم، حق دارند و این ماجرا هم اگر خوب پرداخته شده بود جزو همان آپدیت های داستان برای دنیای امروز بود که گفتم. ولی هیچ کدام از پتانسیل های یک اقتباس امروزی متاسفانه شکل نگرفته است.

پس باید به تمام آن هایی که به فیلم بد و بیراه گفته اند و نمرات پایین داده اند حق داد. انتظار همه طرفداران با توجه به افراد پشت و جلوی دوربین خیلی بیشتر از این ها بود.

The Night Flier – پرنده شب

یادم می آید زمانی که تازه داشتم از نوار وی اچ اس به سی دی کوچ می کردم، این فیلم را دیدم و به قدری ترسیدم که حد نداشت.  گریم ترسناک خون آشام این فیلم تا مدت ها در ذهن من مانده بود. و جالب این جا است که تا یک سال پیش اصلا نمی دانستم اسم فیلم چیست. بازیگرانش که بودند و نویسنده و کارگردانش همین طور.

خلاصه خیلی شانسی پوستر فیلم را دیدم و بعد تمام آن لحظه های ترسناک کودکی ام یادم آمد و سریع فیلم را گرفتم و دیدم.

اول این که وقتی دیدم از روی داستانی به قلم استیون کینگ اقتباس شده جا خوردم و بعد این که دیدم نقش اول فیلم میگوئل فرر است. کسی که در سریال مورد علاقه ام، توئین پیکس بازی کرده و متاسفانه سال پیش از دنیا رفت.

حالا که بزرگ تر شده ام و پرنده شب را دیدم. در نگاه اول باید مسخره جلوه می کرد. فیلم به شدت دهه نودی است. همان طور که خیلی فیلم های ایرانی قدیمی را می بینیم و به راحتی تشخیص می دهیم که برای چه دهه ای است. فیلم های آمریکایی هم چنین خاصیتی را دارند. یکی از بدی های هنر تصویری همین است. بعد ده سال هر کاری اش کنی می فهمی که قدیمی است. اما ادبیات هیچ وقت برای من این طور نبوده و نیست. من وقتی مادام بوآوری گوستاو فلوبر را برای اولین بار خواندم، گویی به تازگی نوشته شده بود. جادوی کلمات همین است و جادوی تصاویر هیچ وقت به آن ها نمی رسد.

حالا جدا از این ها. داستان فیلم و دیالوگ هایش هم خیلی تصنعی و بی در و پیکر است.

اما…

اما یک جریان و روح خاصی در فیلم هست که به نظرم از بین نرفته. مثلا یکی از متفاوت ترین فیلم های خون آشامی بود که دیده بودم. یکی از تلخ ترین پایان بندی های ممکن را داشت. نیاز به توضیحی درباره شخصیت خون آشام نمی داد و من خودم نفهمیدم این جناب که بود. از کجا آمد. چرا با هواپیمای شخصیش پرواز می کند و خلاصه چند سوال بی جواب.

و یکی دیگر از نکات جالبش شباهتش با فیلم شبگرد  Nightcrawler – است!

این فیلم را اگر ندیدید حتما ببینید. یکی از بهترین فیلم نامه های سال های اخیر سینماست و خود فیلم هم که محشر است. درباره گزارش گر بی رحم تلویزیونی است با بازی عالی جیک جیلنهال.

حالا در این فیلم پرنده شب هم شخصیت اصلی ما یک گزارشگر بی رحم روزنامه ( میگوئل فرر در نقش ریچارد دیز ) است. اصلا دقیقا یک صحنه است که دیز می رود و قبر یکی از قربانی های خون آشام را بهم می ریزد و حتی دستش را خونی می کند تا به سنگ بزند، تا عکسی که از قبر می گیرد برای گزارشش شوم و جذاب تر شود. شبیه همین کار هم جیک جیلنهال در فیلم شبگرد انجام میدهد. البته در شبگرد ما با خون آشام سر و کار نداریم.

واضح است که با پرنده شب مثل دوران کودکی ام اصلا نترسیدم. جاهایی هم خنده دار به نظر می رسید. فیلم تاریخ مصرف داری بوده است و نمی شود این را در نظر نگرفت.

و این که من حاضر می شوم این فیلم های تاریخ مصرف دار را ببینم و شاید کلی چیز از آن ها یاد بگیرم و لذتی هم ببرم را به حساب دیوانه بودنم بگذارید.

کپی رایت دوره صامت

من الان بخواهم دیوید وارک گریفیث و تاریخچه زندگی اش را بگویم. تعداد کلمات زیادی را می طلبد و فعلا از حوصله من خارج است.

پس به همین بسنده کنم که وی یکی از قلدر ترین کارگردانان دوران صامت تاریخ سینما است و فیلم های عظیمی با تکنولوژی آن زمان ساخته و خیلی ها تحت تاثیر او هستند و مثلا اورسن ولز درباره اش گفته که سینما به قدری  به او مدیون است که اصلا توانایی پرداخت قرضش را ندارد.

پس آمد دستمان که او چه کاره بوده است و در چه جایگاهی.

اول این عکس را که از یکی از میان نوشته های فیلم بسیار خوب صامت تولد یک ملت است و در سال ۱۹۲۰ ساخته شده است ببینید. ( متن داخل عکس را پاک کرده ام. چون کادر آن در نظرم بود)

این جا گریفیث آمده پایین کادر اسم شرکتش را نوشته و در گوشه های بالای سمت راست و چپ کادرش هم نام فامیلی خودش را. یعنی مثل همان کاری که الان عکاس ها می کنند و اسمشان را می زنند پایین عکس. ( البته  این هم داستان خنده داری است. بعضی عکاس های اینستاگرامی چنان اسم و لوگوی خودشان را بزرگ و بی سلیقه می زنند وسط عکس که تمام تمرکز را از سوژه اصلی می گیرد!)

آن زمان خیلی درگیری بین اسم و رسم در کردن درباره سینما بوده  و هر کی می خواسته یک فنی را که کشف کرده است به نام خودش بزند. این با آن دعوا. این از آن شکایت. و  مثلا یکی از بزرگ ترین افرادی که فکر کنم دم به دم می رفته دادگاه  توماس ادیسون است که حسابی درگیر اسم و رسم و ثبت اختراع و غیره بوده است.

خلاصه الان صد سال از ساخت فیلم تولد یک ملت گذشته است.

به یقین به جز چند دانشجوی مشتاق و نه معمولی و چند منتقد و تاریخ نگار سینمایی، فکر نکنم هیچ کس حتی نام گریفیث را شنیده باشد. من این را می دانم چون به خاطر نمایش نامه ای از افرادی می پرسیدم و داشتم تست می کردم که نام او را کسی شنیده است و هیچ کس، هیچ کس گریفیث را نمی شناخت. و فکر نکنید فقط ایران است. در محل تولدش آمریکا هم بعید بدانم تعداد زیادی او را بشناسند. ( یادم است یکی از دوستان ما که چند دوست آلمانی داشت و من داشتم از طریق اسکایپ با او صحبت می کردم. از او خواستم که از دوستانش بپرسد از بین آن ها چه کسی آرتور شوپنهاور را می شناسد. هیچ کدامشان حتی اسم یکی از بزرگ ترین فیلسوف ها کشورشان را نشنیده بودند!)

تمام!

حرفم همین بود.

ببینید گذر زمان چقدر انسان را به راحتی دست می اندازد. ببینید که اگر جامعه و دولت نخواهند چیزی را به آن صورت بزرگ و تبلیغ کنند به راحتی فراموش می شود. تازه این هنر سینماست. هم تازه کار است و هم قدرتمند. حالا در نظر بگیرید که چقدر نویسنده، بازیگر، موزیسین، ورزشکار، مجسمه ساز، نقاش و خیلی های دیگر فراموش شده اند. به همین راحتی. چقدر درگیری و حرص و طمع و حسادت به همدیگر و درگیر اختراع و غیره شدن بوده و همه رفته به باد هوا. حتی چهار تا روایت آموزنده هم ازشان نمانده که شاید ما پند بگیریم. همه چیز به راحتی به قاضی زمان سپرده شده و این قاضی هم به راحتی پرونده ها را نیست و نابود می کند!

کتاب: هیچکاکی که نمی شناسید

کتاب هیچکاکی که نمی شناسید را به تازگی تمام کردم و به نظرم ارزش معرفی دارد. در این کتاب، نویسنده (آقای سیدنی گاتلیپ) آمده و از مقاله ها و گفت و گو ها و جستارهایی به قلم هیچکاک (یا حداق این طور به نظر می رسد) این کارگردان را برای ما ملموس و زمینی تر کرده است.

میگویم ملموس و زمینی چون حتما می دانید که هیچکاک به کل مرموز است. این همه سال از فعالیت و مرگش گذشته است و میلیون ها صفحه درباره او نوشته و تحلیل شده است. ولی نمی دانم چرا همچنان مرموز باقی مانده است!

رسانه و مردمی که درباره هیچکاک می نویسند خودشان هم دوست دارند این بنی بشر را خیلی اسطوره ای نان بدهند که خب من با تمام عشق فرازمینی ام به سینما، انسان ها را در حد زمین و حتی کمی پایین تر می دانم. در نهایت هیچکاک برای من یک هنرمند خوب است که به خاطر شانس یا جبر جغرافیایی مثبتی که داشته است، سر جای درستش نشست و فیلم هایش را ساخت. منظورم این است که هیچ کس آن قدر بزرگ نیست که همه اش تعریف و تمجید شود. از بعد از کارهای هیچکاک فیلم های به مراتب بهتری ساخته شده است و از قبل از ایشان هم فیلم های خیلی خوبی ساخته شده بود.

گول این طرفدارهای دو آتیشه و بازی رسانه ای را نباید خورد. مثلا فرض کن که الان هیچکاک زنده بود. باور کنید سر حرف هایش درباره زن ها چه علم شنگه ای به پا می شد و همین منتقد های سینه چاکش، قطعا فحش را نثارش می کردند و می خواستند طبق مد روز و جامعه و مردم حرکت کنند و به احتمال زیاد هم هیچکاک تا مدت زیادی اصلا نمی توانست به سمت فیلم سازی برود. خلاصه که شانس و زمانی که در آن به دنیا می آیی هم خیلی مهم است و همه چیز را به پای هوش و استعداد و زرنگی و غیره نباید گذاشت.

البته اجازه بدهید که یک نکته را همین الان مشخص کنم. فکر نکنید من از هیچکاک خوشم نمی آید.  اگر روزی روزگاری در غرب سرجیو لئونه نبود، به احتمال قوی، فیلم روانی آلفرد هیچکاک در جایگاه بهترین فیلم عمرم قرار می گرفت. و همچنان پنجره عقبی جزو ۲۰ فیلم برتری است که تا به حال دیده ام.

خب حالا بروم سراغ کتاب

۱ – خیلی از حرف هایش تازه بود ولی بیشترش نه. به طوری که وقتی به انتهای کتاب رسیده بودم انگار خیلی از مقاله ها و مصاحبه ها را در همان اوایل کتاب خوانده بودم و فقط تکرار مکررات بود. به نظرم یک پنجاه صفحه ای اضافه داشت. دیگر چند بار باید بخوانیم که هیچکاک از تعلیق صحبت می کند؟!

۲ – این کتاب را خود به خود می گذارم کنار سینما به روایت هیچکاک. که معروف ترین کتاب درباره ایشان است و فرانسوا تروفو دوست داشتنی با او مصاحبه کرده است و چه ترجمه نابی هم از پرویز دوایی در بازار کتاب ایران موجود است. و به نظرم هر دو کتاب مکمل یک دیگرند. البته حس و حال – هیچکاکی که نمی شناسید – خودمانی تر است و مثل آن یکی کتاب، خیلی حرفه ای و دقیق نیست. اما اگر شمایلی از خود شخص کارگردان می خواهید به دست بیاورید و فقط مسائل فنی برایتان مهم نیست، قطعا هیچکاکی که نمی شناسید بهتر است.

۳ – یک مورد جالب حین خواندن کتاب این بود که در دوره ای که هیچکاک در انگلیس فیلم می ساخت، چقدر شبیه به وضعیت سینمای در حال حاضر ایران خودمان است! از وضع بد سانسور گرفته تا تهیه کننده های نابلد، نبود سیستم درست و حساب شده استدیویی و تجارتی به نام سینما، فیلم های کسل کننده و غیره. حالا نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال به خاطر این که به هر حال دوران گذار است و وقتی این مشکلات رو می شوند و همه درباره شان صحبت می کنند حتما اوضاع دارد به سمت بهبود پیش می رود یا ناراحت باشم که سینمای این مملکت در وضعیت سینمای هفتاد سال پیش انگلستان است.

۴ – اگر بخواهم فقط یک قسمت از این کتاب انتخاب کنم به راحتی- آیا دوست داشتید از آینده با خبر می شدید؟- است. هنوز هم برایم باورش سخت است که آلفرد هیچکاک این جستار را نوشته است. او در این نوشته درباره معنویات و خدا صحبت می کند! این جستار واقعا دل نشین و امیدوار کننده است. یک بُعد کاملا جدید از ایشان را به ما معرفی می کند و برای اولین بار انگار داشتم هیچکاک را کاملا از نو کشف می کردم.

کتاب حتما نکات ریز و درشت دیگری دارد که خب من همین ها به ذهنم رسید. کتاب را بخرید و بخوانید ( البته اگر به این کارگردان و کلا به سینما علاقه دارید. اگر فیلم های او را ندیده اید بهتر است بروید سراغ آثارش و بعد درباره شان بخوانید. چون برعکسش فایده نداره. سینما را اول باید دید، بعد درباره اش خواند)

Deliverance – رستگاری

سلام دوست خوبم

این فیلم به نظرم یکی از ترسناک ترین کارهایی بود که دیده بودم و باورت نمی شود بگویم در چه حد!

در صورتی که وقتی این فیلم را گرفتم و پوستر و بازیگران کار را دیدم. اصلا به نظرم در ژانر وحشت نمی گنجید. بیشتر می خورد ماجراجویانه باشد.

شاید بتوان این فیلم را هنری ترین اسلشر تاریخ سینما نامید. البته هیچ قانون اسلشری این جا رعایت نشده است. مثلا:

حتما باید یک یا چند دختر زیبا داشته باشیم که تا پایان فیلم کشته شوند – که نداریم.

حتما باید قاتل با ماسک یا صورتی زشت و ترسناک داشته باشیم – که نداریم.

پر از قتل هایی از خون و دل و روده – که نداریم

شخصیت های به شدت ابله – که نداریم

با همه این حرف ها بیشتر به روند فیلم های اسلشری شبیه است. در هر صورت ماهیت فیلم تو را به ترس می اندازد. باید به تو هشدار بدهم که در فیلم اتفاقات بد و زننده ای رخ می دهد. اصلا به درد دیدن با خانواده، همسر یا یار دل نازکت نمی خورد. تنها ببین یا با رفیقی که می دانی هم سلیقه تو است.

از بابت فنی این فیلم یک شاهکار است. من حس می کنم هشتاد درصد حرکات دست و پای بازیگران هم توسط جان بورمن کارگردانی شده است. یعنی حتی جهت باد و آن رود خروشان که شخصیت ها با قایق پارویی حسابی در داخلش جولان می دهند همینطور. حتی شاخه برگ هم درست در قاب ظاهر می شود. معنی درست و دقیقی از استفاده بهینه از قاب دوربین فیلم برداری به طوری که وقتی روی صفحه و در برابر چشمان تماشاگر ظاهر می شود، حیرت زده شوی. منظورم هم با قاب های زیبا نیست. منظورم میزانسی دقیق و حساب شده است حالا حتی اگر زیبا هم نباشد.

دیدن این فیلم ها آدم را متواضع می کند. اگر مانند من هدفت است که روزی فیلمی بسازی باید آثار عالی ای را ببیتی تا بفهمی که چقدر بی سواد و نادان هستی درباره سینما. با دیدن بهترین فیلم های ممکن آن “خود” فیلم سازت را تحقیر کنی. آن قدر شاهکار ببین تا منیت تو هر روز و هر روز کمتر شود و بعد تازه شروع کن به تجربه اندوزی و سیاه مشق سینمایی.

و این فیلم از همان نوع آثار بدردبخور و استوار است که حسابی حالت را جا می آورد و تمام باد فیلم سازی ات را خالی می کند و به راحتی بهت می فهماند که هنوز هیچی نمی دانی. البته این ها را چون مثل خودم جوان هستی و در شروع راه می گویم. وگرنه که افراد با تجربه نیازی به شاهکار دیدن ندارند. ماشالله با تجربه ها، سینماهای ایران را با شاهکارهای خود قبضه کرده اند!

ترجمه این فیلم می شود رستگاری. و با توجه به اِلمان های مذهبی موجود در فیلم، کاملا مشخص است که منظورش چیست. یعنی قرار نیست ما بشنویم رستگاری و با این فیلم های معناگرای مزخرف رو به رو شویم. هم داستان هیجان انگیز داریم. هم تعقیب و گریز و اکشن. هم شخصیت پردازی درست. هم معنا و محتوا که همه این ها به درستی در هم تنبیده شده است.

فکر کنم با این توصیف ها بشود رستگاری را یکی از تعریف های درست از فرم و محتوا در سینما نامید. البته خودت خوب می دانی که از درگیر شدن با “کلمه ها” در سینما بیزارم. سینما بیشتر برای من جنبه عمل گرایی و واقعیت موجود جذاب است. این بازی های فرمی و محتوایی بیشتر به درد کلاس درس و مقاله می خورد.

رستگاری فیلم مردانه ای است. هیچ بویی از زنانگی و حتی لطافت نداریم. خشن است. مثل یک مرد نکبت انگیز واقعی! فیلم درباره سفر است. درباره ایمان است. درباره انسانیت و کمبود آن. درباره شجاعت و ترس. درباره انگیزه و عمل. درباره دوستی و دشمنی و تظاهر. درباره تقدیر و تصادف و همین طور می توان به خاصیت هایش افزود.

اگر کار را دیدی و نکات جدید به ذهنت رسید، حتما برایم درباره شان بنویس.

قربانت. مجید