Mission Impossible – ماموریت غیرممکن

سلام دوست عزیز

این جا برایت نوشتم که ژانر اکشن را خیلی دوست دارم و ماموریت غیر ممکن ۶ هم حسابی کیفورم کرد و قرار شد از مرور دوباره ماموریت های قبلی برایت بنویسم.

چقدر بازگشت دوباره به دنیای پر از هیجان ایتان هانت (تام کروز) و همکاران و دشمنانش لذت بخش بود. نام فیلم ها غیرممکن است اما دیدنشان، حتی برای مرور و بازبینی، خیلی هم ممکن و آسان و دل پذیر است!

فیلم اولی را برایان دی پالما ساخته که هنوز هم بر این باورم یکی از بهترین کارگردان های تاریخ سینما است. حتی آثار ضعیفش هم رنگ و بویی دی پالمایی دارد و باید عشق فیلم باشی تا دی پالما و قاب هایش را ببلعی و راحت هضم کنی. فیلم نامه را هم رابرت تاون و استیون زیلیان و دیوید کوئپ نوشته اند. اولی را حتما با فیلم نامه شاهکار محله چینی ها می شناسی و دومی را با فیلم نامه فهرست شیندلر و سومی هم که پارک ژوراسیک. تیم بازیگری هم که سر پا است و خلاصه شروع ماموریت حسابی حرفه ای است. چه جلو و چه پشت دوربین. البته این نسخه اولی اکشن خیلی کمی دارد. بیشتر دلهره و تعلیق است. بالاخره دی پالما بارها ثابت کرده که شاگرد آلفرد هیچکاک است و برای همین تجاری و اکشن ترین فیلم کارنامه اش هم در ادای دین به فیلم های استاد است. حتی یک جاهای از فیلم، به نظر ترسناک می رسد! باورت می شود؟ ماموریت  غیر ممکن و سکانس ترسناک! چنین چیزی فقط از یک نسل کارگردان های به خصوصی بر می آید که دی پالما یکی از آن ها است.

اولین بار که این فیلم را دیدم بچه بودم و آن چنان حواسم نبود دارم چه می بینم. فقط فیلم ها را فله ای می دیدم و کیف می کردم. اما با گذشت چند سال و مرور دوباره است که انگار دارم فیلمی جدید را نگاه می کنم.

ماموریت اولی برای شروع یک سری فیلم های دنباله دار عالی است. نه خیلی بزن و بکش دارد و نه خیلی دیالوگ. همه چیز در حد مناسب چیده شده است و تو را آماده می کند برای دیدن بقیه این آثار.

لحظه مورد علاقه ام

معروف ترین سکانس این فیلم رسما تبدیل شده به امضای ماموریت های غیر ممکن. جایی که ایتان هانت با سیم آویزان شده و چند سانت با زمین فاصله دارد و اگر یک وقت قسمتی از بدنش – حتی عرق صورتش – با زمین برخورد کند، کارش ساخته است و واویلا می شود.

که انصافا هم بهترین و نفس گیر ترین لحظه فیلم است و بی خود معروف نشده. من هم عاشق این سکانس و اتفاق های قبل و بعدش هستم.

ژانر اکشن

 برنامه کلوزآپ هالیوود ریپورتر هر ساله میزگردی برگزار می کنه و از کارگردان های مطرح همون سال برای مصاحبه دعوت می کنه و همه دور هم جمع میشن و از سینما و زندگی میگن.

تو برنامه سال ۲۰۱۶ که کوانتین تارانتینو هم به خاطر فیلم هشت نفرت انگیزش حضور داره، مجری برنامه از همه می پرسه که اگه بخوان فقط یه فیلم رو تو کپسول زمان بزارن چیه. این جا منظور این نیست که فیلم مورد علاقه شون چیه و بلکه فرض بر این هستش که میلیون ها سال گذشته. همه چی نابود شده و آیندگان قراره از جزییات این زمان سر در بیارن. و یکی از این جزییات هم سینماست.

هر کسی فیلمی رو میگه که به نظرم اشتباه می کنن چون نظر شخصی شون رو میگن. اما تارانتینو که قضیه رو گرفته میگه یه فیلم اکشن رو انتخاب می کنه و در نهایت هم دقیق تر انتخابش رو می کنه و میگه پایان بندی پر از زد و خرد فیلم داستان پلیس۳ : سوپر کاپ. با بازی جکی چان و به کارگردانی استنلی تانگ.

همه کارگردان های دور میز از این انتخاب تارانتینو می خندن و احتمالا دارن با خودشون میگن این تارانتینو و انتخاب های عجیب و غریبش!

ولی نمی دونن که اتفاقا هوشمندانه ترین انتخاب رو داشته.

ژانر اکشن

ذات سینما یعنی اکشن. حرکت. حالا منظور هم از اکشن  فکر نمی کنم فقط زد و خورد و تعقیب و گریز ماشین ها باشه. من تعلیق رو هم جزو اکشن می دونم. یعنی به عبارتی خیلی از فیلم های هیچکاک اکشن هست، حتی اگه هیچ تیری شلیک نشه. هیچ مشتی زده نشه و غیره. وقتی بین دو سکانس من بیننده دچار دلهره می شم و دارم لحظه شماری می کنم برای لحظه بعدی، برای پلان بعدی و … یعنی اکشن. یعنی فیلم حرکت می کنه و همین باعث میشه فیلم جون دار باشه.

پس با این حساب خیلی از ترسناک های خوب هم میشه اکشن. چون هم فیلم حرکت داره هم ما بیننده های وحشت زده. ولی خب، در نهایت بهترین مثال اکشن همون زد و خورد هاست و بزن بزن ها. چیزی که خیلی ها پیف پیف می کنن و اخ و تف که این چه فیلمی هستش داریم می بینیم.

ماموریت غیر ممکن ۶ (سقوط) رو دیدم و لذت بردم. تا الان که بهترین فیلم ۲۰۱۸ بوده که دیدم. البته فیلم های فصل جوایز در راه است و احتمال زیاد این وسط یه شاهکاری پیدا میشه که بهتر از ماموریت باشه. اما در حال حاضر یکی از بهترین هاست. حالم رو خوب کرد. اکشن درست حسابی با شخصیت های دوست داشتنی.

خدا رو شکر که انتظارم چیزهای عجیب و غریب نیست و همین که یه فیلم بتونه دو ساعت و نیم من رو کاملا درگیر خودش کنه برام بسه. این قضیه باعث شد که برم بقیه ماموریت ها رو هم از اول مرور کنم چون فکر می کنم از هر چی فیلم های اکشن دنباله دار بهتر و قوی تر باشه و به ترتیب درباره ماموریت های غیر ممکن و بهترین سکانس هاشون، همین جا، خیلی کوتاه می نویسم.

Sicario: Day of the Soldado

سلام دوستان

قسمت دوم سیکاریو رو با شوق و ذوق دیدم. یکی از فیلم هایی بود که از همون لحظه پیش تولید منتظرش بودم. حالا درست که قسمت دوم به پای اولی نمی رسه. در قسمت اول دنی ویلنو رو به عنوان کارگردان داشتیم و راجر دیکنز رو به عنوان فیلم بردار. اما به هر حال فیلم نامه نویس خوبی مثل تیلور شریدان که سر جاش مونده!

و به نظرم تو این چند سال اخیر یکی از بهترین قسمت های دومی بوده که برای یک فیلم موفق ساخته شده.  یعنی می تونید به راحتی مقایسه اش کنید با ادامه های پدرخوانده، ارباب حلقه ها و سری فیلم های دنباله داری که ارزش قسمت نخست رو حفظ کردن. مهم ترین عامل جذابیت فیلم اینه که حس دنباله نداره. یعنی شما فیلم اول رو ندیده باشید هم کاملا شخصیت ها رو می شناسید و داستان رو دنبال می کنید.

فیلم زیاد من رو شوکه کرد. صحنه های اکشن کار مثل بقیه کلیشه های هالیوودی نیست. هم شما رو از جا می پرونه و هم حسابی حال و روزتون رو خراب می کنه. خوشبختانه جلوه ویژه هم خبری نبود. این قدر این فیلم های ابلهانه کامیک بوکی لوس و مسخره شده که دلم لک می زنه برای چهار تا سکانس اکشن واقعی و خوب.

و سیکاریو دومی چنین چیزی رو با خودش داره. البته اواسط فیلم یکم بدبین شده بودم به داستان. وقتی که آلخاندرو گیلیک (بنسیو دل تورو) به همراه اون دختر کم سن و سال ( ایزابل مونر) وسط صحرا آواره شده بودن، با خودم گفتم نکنه قراره یه چیز کپی لوگان بشه یا مثلا بازی last of us. دیگه قضیه مرد سال خورده و درد دیده و یه دختر کوچیک که همراهشه بیش از حد در داستان ها استفاده شده. اما خوشبختانه چنین اتفاقی نیفتاد، یعنی طبق معمول این از قلم خوب شریدان هستش که انتظاری رو در شما برآورده می کنه و ذهن ما هم که به دنبال ساده ترین و کلیشه ای ترین راه حل میره، اما مسیر داستان جور دیگه ای رقم می خوره.

شریدان بهترین فیلم نامه نویسی هستش که در حال حاضر برای فیلم ها می نویسه و تا الان که هیچ کدوم از متن هاش به فیلم ضعیف تبدیل نشده.

تنگه ابوقریب و پیرمرد و دریا

سلام دوستان

فیلم تنگه ابوقریب به کارگردانی بهرام توکلی را دیدم. تا به الان حرفه ای ترین فیلم جنگی وطنی را چ ابراهیم حاتمی کیا می دانستم که تنگه آمد و جایش را گرفت. حرفه ای از لحاظ ساخت می گویم. از لحاظ داستانی و شخصیت پردازی هر دو فیلم به نظرم ایراد دارند. البته من نمی خواهم الان درباره خود فیلم بنویسم. تنگه یک موقعیت را نشان داده بود با تعدادی شخصیت که خیلی هم موفق بود. مثلا دانکرک نولان هم شخصیت پردازی نداشت و بیشتر هدفش فضاسازی بود که خیلی هم درجه یک از آب در آمده بود.

تنگه ابوقریب یکی از سینمایی ترین فیلم های ایرانی بود که دیده ام. حرفه ای بود. تا توانسته بود از کلیشه های سینمای جنگی ما دور شده بود. صحنه های خونین فیلم عالی بود. هیچ چیزی از فیلم های جنگی دیگر کشورها کم نداشت و پایان بندی خیلی متفاوت و جذاب و هم زمان ناراحت کننده ای را داشت. پر از پلان های بلند بود اما این قضیه اصلا به چشم نمی آمد و کارگردان نمی خواست خودش را به زور به رخ بکشد. قسمت هایی از فیلم رسما ترسناک شده بود و از این بابت هم موفق بود. چند دقیقه پایانی فیلم که صحنه ها اسلوموشن شده  و انگار دوربین سرش گیج رفته بود را هم دوست داشتم، هنگامی که فیلم تمام شد دیدم یکی از تماشاگران داشت به دوستش می گفت که سرش گیج رفته است، و به نظرم فیلم هم دنبال چنین چیزی بود. سرمان گیج برود. انگار که ما هم داریم کمی وسط میدان جنگ بودن را تجربه می کنیم. این نیمه های پایانی هم می توانسته مثل بقیه فیلم خیلی شکیل فیلم برداری شود و تا آخرین لحظه، کارگردان صحنه پردازی اش را به رخ بکشد، که این کار را انجام نداد و واقعا دست مریزاد.

ماجرای من با این فیلم یک چیز دیگر است.

سال ها پیش که بچه تر بودم کتاب پیرمرد و دریا ارنست همینگوی را با ترجمه عالی نجف دریابندی خوانده بودم. ته ذهنم همیشه می دانستم که این کتاب را باید دوباره بخوانم. که بالاخره زمانش رسید. همین دیروز کتاب را برای بار دوم تمام کردم. البته با یک کیفیت به کل متفاوت با سری اول. آن موقع آن چنان حالی ام نبود که دارم چه می خوانم. برای بار دوم بود که فهمیدم پیرمرد و دریا ارزشش برای من خیلی بیشتر از این حرف هاست.

فکر کنم در حال حاضر تبدیل شده است یه کتاب بالینی ام. چون برای بار سوم هم می خواهم آن را بخوانم.

کتاب که تمام شد. آن را بستم. ته دلم برای شادی روح همینگوی دعایی کردم. لباسم را پوشیدم و رفتم به سمت سینما. فیلم تنگه ابوقریب شروع شد. دیدم که نام شخصیتی که جواد عزتی بازی می کند مجید است و با من هم نام. بعد این جناب مجید در یک سکانس در پشت کامیون با بقیه هم رزم ها نشسته است و دارد کتابی می خواند. منم که همیشه کنجکاو ببینم شخصیت ها در فیلم ها چه کتابی می خوانند. یک لحظه جواد عزتی کتاب را بست و روی جلد را دیدم و شوکه شدم.

کتاب پیرمرد و دریا بود!

خداوندا این چه تصادف عجیبی است که من در سالن سینما، دومین جایی که بعد از خانه دوست دارم، باید چنین چیزی را ببینم؟

جوابش را نمی دانم. فقط می دانم که این روز و این لحظه و این فیلم را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد و سر راست ترین پیام این نشانه یا تصادف یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید را هم در نظر بگیرم این است که پیرمرد و دریا را بارها و بارها بخوانم.

نکته: نشان دادن این کتاب در فیلم بی معنا نیست. من که دقیق منظور توکلی را نمی دانم ولی می توان چند تا حدس زد. یکی خواسته نحوه کشته شدن یکی از شخصیت ها را جلوتر حدس بزند، چیزی که در انگلیسی به آن foreshadow می گویند. ارنست همینگوی به مغز خود شلیک کرد، دقیقه اتفاقی که برای یکی از شخصیت ها در یک سکانس نفس گیر رخ می دهد. یا درگیری پیرمرد و ماهی دریا. تلاش و کوششی که پیرمرد برای از پادرآوردن آن ماهی می کند قطعا مانند یک سرباز جنگ است. اما در پایان، انگار همه چیز بیهوده بود. پیروزی انجام شد اما به چه قیمتی. پایان بندی تنگه هم تقریبا چنین حالتی دارد.

هزارپا

هزارپا هم جزو پرفروش ترین و پر مخاطب ترین فیلم های سینمای وطنی شد. مبارک همه عوامل.

خیلی از دوستان و قوم و خویش های من هم از فیلم خوششان آمده بود و تعریفش را کردند. مبارک آن ها هم باشد که از دیدن این کار کمدی لذت بردند.

اما من؟

به نظرم خیلی فیلم معمولی بود. حتی بیشتر مواقع لوس و بی مزه. از نهنگ عنبر و کما و هر چه کمدی در سینمای ایران ساخته شده بود تقلید کرده بود. نه ادای دین یا وام بلکه کپی کاری. شوخی های نفرت انگیزش نسبت به آن پرستار خانم که وزن زیادی دارد که تقریبا خجالت زده ام کرد. آن هم من که معتقدم طنز نباید رحم کند. اما باور دارم شخصیت های به مراتب بهتری وجود دارند برای دست انداختن. اما این جا تنها چیزی که دیدم توهین بود و یک لحظه خودم را می گذاشتم جای بیننده های با بدن درشت تر. نمی دانم آن ها هم مثل بقیه مردم به این صحنه ها می خندیدند یا ته دل خجالت می کشیدند و غمگین بودند. خود به خود وقتی طراحی صحنه فیلم را می دیدم یاد فیلم های ایرانی که در فضای قدیمی تر ساخته شده است افتادم. البته به جز شهرک سینمایی معروف. آن جا که دیگر خیلی تکرار شده و از بالا تا پایین این شهرک را در فیلم ها و سریال ها مختلف دیده ایم. بیشتر منظورم دهه های شصت و هفتاد است. که اتفاقا همین نهنگ عنبر هم آن را مد کرد. طراحی صحنه های این فیلم ها بیشتر از این که در خدمت فیلم باشد، بیشتر می خواهد خودش را به رخ بکشد. با رنگ های جیغ. فلو و فوکوس های دوربین که می خواهد هر جور شده مثلا فلان باجه زرد رنگ تلفن را به چشمان بیننده بچپاند. شاید بهترین طراحی صحنه هایی که دیدم مربوط به فیلم های محمد حسین مهدویان بود. مثلا ماجرای نیمروز را در ذهنم مرور می کنم و تنها کلیت آن زمان را می بینم. نه مثلا ماشین های رنگ و وارنگ. در ماجرای نیمروز شخصیت ها می رفتند رستوران و ساندویچ و نوشابه شیشه ای می خوردند، اما ما حواسمان به گفت و گو آن ها و روایت داستانی بود. دقیقا چیزی که در فیلم اهمیت دارد. اما مثلا در هزارپا  لباس ها و صحنه گویی دارند داد و فریاد می زنند که ما را هم ببینید. البته کارگردان این جا همه کاره است. او می تواند به همراه فیلم بردار خود کاری کند که این چیزها به چشم نیاید.

اما باز با خودم می گویم شاید فیلم فانتزی است.

ولی نه.

این سبک فانتزی بیشتر به درد برنامه کودک می خورد. هزارپا اصلا فانتزی نیست. یک کمدی مثلا خط قرمزی است که در یک دوره ای از تهران روایت می شود.

خط قرمز کمدی های امروز ما هم که شده چهار تا دیالوگ.

بخورش. بگیرش و غیره.

باز سوال پیش می آید که خب ما در ایران فراتر از این حرف ها نمی توانیم برویم.

خب باشد. من هم کاملا می دانم. قبول هم دارم که در این مملکت نهایتش همین شوخی ها است. اما می شود ملایم تر رفتار کرد. می توان یک شوخی این طوری نوشت. بعد رهایش کرد. برویم سراغ طنزی دیگر. بعد از مثلا یک ربع بیست دقیقه، دوباره یک شوخی کلمه ای با ایهام بنویسیم.

در هزارپا به جای این همه بخورش بگیرش می توانستیم یک پایان خوب ببینیم. نه چنین پایان کلیشه ای و مسخره ای. اصلا شخصیت های منفی پایان فیلم حضورشان برای چه بود؟ برای این که آن پیکان را از بین ببرند؟

بگذریم…

باید بیشتر قدر پیمان قاسم خانی را بدانم. فکر کنم تنها کسی است که در ایران بلد است کمدی خوب بنویسد.

Hereditary – ارثی

وقتی که کارگردان بداند دوربین را باید کجا قرار بدهد. عوامل فیلم بدانند که دارند چه نوع فیلمی بازی می کنند و ساز مخالف خود را نزنند. دوربین نه لرزش داشته باشد و نه حرکات اضافی و بیش از حد. تدوین بی خود و بی جهت تند نباشد و نخواهد به هر قیمتی شده است ریتم فیلم را تند کند. فیلم نامه به همان اندازه ای که نیاز است داستان را تعریف کند و با هزار جور ترفند مثل فلش بک و فلش فوروارد و غیره نخواهد از خط روایت جدا شود.

و در کل همه دست به دست هم بدهند تا یک فیلم ناب و تر و تمیز و حرفه ای ترسناک و دلهره آور بسازند، با آثاری شبیه همین فیلم رو به رو می شویم.

ارثی حسابی من را بهم ریخت. هم از لحاظ پشت صحنه ای، چون که کارگردان فیلم اولی است و آرزویم این است که فیلم بلند اولی که بسازم با چنین کیفیتی باشد. حالا ژانرش آن چنان مهم نیست. و همچنین خود فیلم. داستانی که تعریف می کند. دلهره ای که به وجود می آورد. این کار هم زمان یک درام خانوادگی تراژیک است و هم یک ترسناک مریض. صحنه های زیادی دارد که می تواند مدت ها در ذهن شما باقی بماند. به هیچ عنوان ترس را بازاری نگاه نکرده است و اصلا صحنه ای که بخواهیم از جای خود بپریم نداریم. بیشتر ترس فیلم به این می ماند که گوشه ی اتاقت هستی و مطمئن نیستی داخل کمد یا پشت در اتاقت چیزی هست یا نه. انگار فقط میخکوب شده ای و نمی دانی هر لحظه ممکن است چه اتفاقی بیفتد.

البته یک جاهایی من را یاد ترسناک خوبی به نام It Follows هم انداخت. انگار هر دو فیلم در یک دنیا قرار دارند و فقط روایت ها متفاوت است.

به هر حال جزو بهترین آثار امسال بود که دیدم. به احتمال زیاد سینماتک قلهک هم فیلم را اکران می کند و به همراه دوستان، دوباره دیدن چنین فیلم قطعا ارزش دارد.

قصه های اشباح – Ghost Stories

انگلیسی ها یک ویژگی جالب دارن (منظورم فیلم سازان این کشور هستش) که خوب بلدن همه ژانر ها رو با هم مخلوط کنن. شاید بهترین مثال هم ادگار رایت باشه که تو فیلم شان مردگان زامبی ها رو با کمدی مخلوط کرد. در هات فاز پلیس بازی رو با ترس و جادوگری و در ته دنیا هم موجودات فضایی رو ربط داد به فیلم های رفاقتی و جاده ای و درام.

یا مثلا یه فیلم دیگه یادم میاد به نام لیست کشتن که تقریبا سه نیمه بود. نیمه اول درام. نیمه دوم ترسناک با مایه های جادو و نیمه سوم اسلشر جنایی. البته زیاد فیلم رو دوست نداشتم اما این روند مخلوط کردن روایت ها و تغییر ناگهانی ژانر فیلم برام جذاب بود.

حالا جدیدا هم فیلمی اومده به نام قصه های اشباح. جرمی دایسون و اندی نایمن دو انگلیسی تبار هستن که این فیلم رو از تاتر ترسناک خودشون اقتباس کردن. گویا نسخه تاتری هم حسابی گل کرده.

قصه های اشباح تقریبا چند تا فیلم کوتاه حساب میشه. اما فرقش مثلا با فیلمی مثل کریپ شو یا فیلم اسپانیایی قصه های وحشی اینه که اپیزود های این فیلم بهم ربط دارن.

در این جا شخصیت اصلی – پروفسور فیلیپ گودمن – یه نفر هستش که اتفاقا یکی از نویسنده و کارگردان های کار – اندی نایمن – نقشش رو بازی کرده. و آقای گودمن یه مجری تلویزیونی معروفی هستن که کارش اینه بگرده دنبال پرونده های ماورالطبیعی و بعد اثبات کنه که این حرف ها چرت و پرت محض هستش. (از این بابت یاد فیلم  ۱۴۰۸ می افتم.  اون جا هم جان کیوزاک نقش نویسنده معروفی رو داشت که کارش این بود ثابت کنه روح و جن وجود نداره که البته اشتباه می کرد)

و در این فیلم هم آقای گودمن داره اشتباه می کنه. چون روح و جن حداقل در دنیای سینما که به وفور پیدا میشه.

بخوام در ژانر ترسناک حساب کنم فیلم خیلی سرپا و متفاوته. نوآوری داره. روایت هاش دیدنیه و بازی ها هم عالی. کارگردانی خیلی خوب. و با این که داستانک ها زیاده و شخصیت ها همینطور، اما فیلم اصلا پیچیده نیست.

من این کار رو خیلی دوست داشتم. واقعا حس می کنم یکی از متفاوت ترین فیلم های ژانر ترسناک رو می دیدم و فکر کنم پشتوانه ی نمایش نامه ای فیلم بوده که تونسته یه خون تازه به این نوع از داستان ها تزریق کنه. حالا این که فیلم ترسناک هست یا نه. به نظرم بگیر نگیر داره. یه قسمت هایی می ترسونه و یه قسمت هایی نه. اما در کل فیلم خوش ساخته. حوصله سر بر نیست. مسخره نیست و به تماشاگرش احترام میزاره. یعنی اگر نمی ترسیدی هم بالاخره چیزی داشت که بتونی از دیدنش لذت ببری. فقط من پایان بندی کار رو زیاد دوست نداشتم.  به نظرم تکراری بود و می تونست خیلی بهتر از این حرف ها تموم بشه.

در ضمن مارتین فریمن هم یکی از نقش های فیلم رو بازی می کنه. با این حساب ایشون تو سال ۲۰۱۷ دو تا فیلم ترسناک بازی کردن. یکی همین و یکی هم محموله که قبلا دربارش نوشتم.

قصه های اشباح یه فیلم ترسناک تر و تمیز و سالم به حساب میاد. سالم به معنی واقعی کلمه. یعنی انگار فیلم یه فیلتری گذاشته و تمام آت و آشغال ها و کلیشه ها و خون خونریزی حال بهم زن هالیوود رو گرفته  و جدا کرده و انداخته دور.

اول این که فیلم اگر ارزان هم ساخته شده باشه به نسبت ارزان سازی های آمریکایی خیلی بهتر و شیک تر به نظر میاد. بهتر بگم که قصه های اشباح فیلم بساز بفروشی نیست. چون ژانر ترسناک پول درآور هستش و اگه یکمی بتونی یه داستان نیمچه چفت وبست دار تعریف کنی می تونی با کمترین هزینه، سود خیلی زیادی به دست بیاری. یا حداقل تو غرب که این طوره. برای همین خیلی از فیلم های این ژانر خود به خود میرن تو فاز بساز بفروشی. اما قصه های اشباح اصلا این طور نیست.

مقبره نورد / Tomb Raider

یه فیلم بدردنخور دیگه هم به کارنامه اقتباس های سینما از ویدیو گیم ها اضافه شد. بازی تومب ریدر سال ۲۰۱۳ ریبوت شد. سازنده های سری جدید می خواستن که کاملا یه لارا کرافت نو خلق کنن و مصایب و لذت های این دختر ماجراجو رو با نسل جدید درمیون بزارن.

من که اصلا از سری های قبلی این بازی ها خوشم نمیومد. واقعا نمی تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. اما وقتی سری جدید ساخته و پخش شد و اون رو بازی کردم حسابی تعجب کردم. تومب ریدر تبدیل شد به یکی از لذت بخش ترین تجربه های من. البته کاری ندارم که اواخر بازی یک مقدار همه چیز بیش از حد تکرار می شد و داستانش هم چنگی به دل نمی زد. اما در کل این یه نوسازی اساسی حساب می شد و من رو که طرفدار این بازی ها نبودم، تونست جذب کنه و تبدیلم کنه به یک طرفدار خوب.

در دنیای سینما هم قبلا دو تا فیلم از این بازی ها ساخته شده بود و نقش لارا کرافت رو هم آنجلینا جولی بازی می کرد. حالا باز هم کاری نداریم من از فیلم دومش بدم نیومد ولی باید کاملا قبول کرد که این دو نسخه سینمای بنجل هایی بیش نبودن.

حالا بعد از چند سال، سینمایی ها هم تصمیم گرفتن که لارا کرافت رو با یه بازیگر جدید نوسازی کنن. آلیشیا ویکاندر برای این نقش انتخاب شد که تو نگاه اول به نظرم انتخاب درستی نبود و اما وقتی در فیلم دیدمش نظرم تغییر کرد و اتفاقا خیلی هم به نقش لارا میومد. در ضمن این فیلم جدید رو هم بر اساس نسخه بازی سال ۲۰۱۳ ساختن.

با اینکه بازیگر لارا خوبه، اما فیلم واقعا قابل دیدن نیست. یا حداقل برای من نبود. جلوه های ویژه خیلی خوبی داره اما به شدت بی روح می زنه. تو بازی اگه اتفاقی برای لارا می افتاد و زخمی می شد من استرس می گرفتم. بدن درد همین طور. خلاصه با بازی یک چیزی در من فعال می شد. اما در فیلم اصلا این طوری نبود. حتی اگه تجربه نسخه ویدیو گیم رو هم نداشتم، باز هم فیلم بد بود. من کل فیلم عین یه صورت سنگی مادر زاد نشسته بودم و کار رو نگاه می کردم. نه استرسی، نه حس و حالی، نه خنده ای نه گریه ای نه هیجانی. این فیلم اصلا احساسی نداشت که بخواد حس آدم رو برانگیزه. البته از فاجعه اقتباسی سینمایی از بازی  (فرقه قاتلین) Assassin’s Creed بهتر بود. اون فیلم رو با انتظار بالا رفتم و تو سینما هم دیدمش که عذابم دو چندان شد. باز تلویزیون چون قطع تصویر کوچیکتره خود به خود فیلم ها اثرشون کمتر میشه. حالا چه شاهکار باشن چه آشغال. اما روی پرده سینما تصویر اصالت داره و وای به حالمون اگه فیلمه اصالت نداشته باشه. آدم قشنگ دچار افسردگی و حالت تهوع می شه. فیلم فرقه قاتلین هم برای من چنین حالتی رو داشت. دو ساعت بود ولی انگار شش ساعت تو سالن نشسته بودم. مگه عذاب تموم می شد!

تومب ریدر جدید حداقل دو سه جا یک اکشن و ری اکشن گذرایی داشت و در حد چند ثانیه امیدوار می شدم که بله. این فیلم دیگه می خواد طلسم اقتباس های بد از بازی ها رو بشکونه. که البته این کار رو نکرد. دیالوگ های خنده دار و ضعیف و همین طور داستانش هم که بماند. بالاتر نوشتم که داستان بازی زیاد برام جالب نبود، ولی حداقل همون داستان نیمچه کلیشه ای از فیلم نامه این فیلم به مراتب بهتر بود. کارگردان تومب ریدر نسخه جدید آدم خوش فکر و با استعدادیه. روآر یوتاگ اهل نروژه و اتفاقا یه فیلم ترسناک خیلی خوبی داره به اسم کولد پِرِی.

ولی نمی دونم چرا تا حالا یه اقتباس خوب از بازی ها نداشتیم. یعنی مثلا باید کارگردان های نامداری مثل نولان و دنی ویلنو و پارک چان ووک و فیلم نامه نویس های بزرگی مثل اریک راث و آرون سورکین بیان از بازی اقتباس کنن؟

خب این آدما که فکر نکنم کلاس کاریشون اجازه بده بیان این سمت و سو ها. پس می مونه عوامل متوسط رو به خوب که تا الان هیچ کدومشون برای یه اقتباس آبرومند از یه بازی امتحانشون رو جالب پس ندادن. پس یعنی باید به کل قید نسخه سینمایی از بازی ها رو زد؟

بالاخره به روز جواب این سوال مشخص میشه.

نکته:

من به انیمیشن رالف خرابکار کاری ندارم. اول این که اون انیمیشن بود و دیزنی و پیکسار دست به هر چی می زنن خوب میشه و در نظر بگیرین که رالف خرابکار بازی خیلی قدیمی است که اصلا دیگه کسی نمی دونه چه جوری بوده.

ماجرای شگفت انگیز بیل و تد/ Bill & Ted’s Excellent Adventure

این فیلم از اون دهه هشتاد میلادی های مادرزاده. وضعیت مو و لباس. موزیک ها. ماشین ها. شوخی های لوس. شاید برای همینه که این کار برای آمریکایی جذابیت دوچندان داره. همون طور که مثلا دهه شصت برای ما جذابه.

 من از طریق مصاحبه ای با اد سولومون با این فیلم آشنا شدم. البته می دونستم که چنین فیلمی با بازی کیانو ریوز وجود داره و کلی هم طرفدار داره و بعد از سال ها هم قراره قسمت سومش ساخته بشه. و همیشه هم ته ذهنم بود که مجید بالاخره باید این فیلمو ببینی. تا اینکه پادکست مصاحبه با اد سولومون رو گوش دادم. سولومون یکی از فیلم نامه نویس های بیل و تد هست که چند سال بعدش با نوشتن فیلم نامه قسمت اول مردان سیاه پوش خیلی ها( از جمله من رو) طرفدار سینمای علمی تخیلی کرد.

بیل و تد اولین کار رسمی سینمایی سولومون هست و خیلی جوون بوده و با دوستش کریس میتیسون تو چهار روز نسخه اولیه فیلم نامه رو نوشته! سفر شگفت انگیز بیل و تد ایده اصیلی نداره. یعنی حتی با همون دهه هشتاد هم بسنجیم ماجراهای سفر زمان بارها در فیلم های شاخص تر نشون داده شده بود و دلقک بازی های بیل و تد هم آن چنان ویژه و خاص نیست. یعنی منطق سینما حکم می کرده که این فیلم اصلا رنگ پرده نبینه و فراموش بشه.

اما در سینما منطق خیلی وقت ها مفت نمی ارزه. بیل و تد اکران میشه. منتقد ها در نوشته هاشون فیلم رو تکه پاره می کنن. یک فروش مناسبی می کنه و در طی سال ها بعد تبدیل میشه به فرهنگ عامه مردم.

بیل و تد تبدیل میشن به فرهنگ!

اگه چهار تا منتقد و رفیق فیلم باز منتها از نوع هنریض دارید به نظرم این فیلم رو باهاشون نبینید. اگه خودتون هم هنریض هستید این فیلم رو نبینید. اصولا چیزهایی که من تو بلاگم دربارشون می نویسم برای این تیپ افراد نیست. ولی اگه می خواید یه کیانو ریوز مشنگ ببینید و یه جاهایی هم حسابی از فیلم بخندید و یک جاهایی از هم شدت لوس بودن و از شدت بد بودن شوکه بشید که این فیلم چطوری رسیده به این موقعیت که در سال ۲۰۲۰ می خواد قسمت سومش ساخته بشه… حتما برید سراغش.

اتفاقا فیلم برای بچه ها هم بامزه ست. شخصیت های تاریخی هم زیاد داره. بیل و تد میرن تا به خاطر این که تو امتحان نهایی درس تاریخ تجدید نشن، شخصیت هایی مثل ناپلئون و لینکلن و چنگیز خان و سقراط و بتهوون و فروید رو از دوران های تاریخی خودشون می دزدن و میارن به زمان حال. (یاد خودم افتادم که یک بار از ترس امتحان تاریخ که هیچی بلد نبودم خودم رو به مریضی زدم و بعد مدیر مدرسه زنگ زد آمبولانس اومد و به من سرم زدن و خلاصه یک وضعیتی! یعنی اون روز من هم تقریبا یک سفر شگفت انگیز مجید وار بود)

یه جاهایی از فیلم ناخودآگاه یاد ماتریکس می افتادم! حالا شما می تونید بخندید ولی واقعا به نظرم رسید واچوفسکی ها این فیلم رو هم در نظر داشتن و با توجه به این که یکی از نقش های اصلی هر دو فیلم کیانور ریوز هست چنین چیزی اتفاقا خیلی عادیه و واچوفسکی ها هم خواستن ادای دینی کنن به فیلم های دوران نوجوانیشون.

مثلا این که وسیله سفر زمان بیل و تد یه باجه تلفن هست.

که تو ماتریکس هم برای خارج شدن از دنیای مجازی ماتریکس و ورود به واقعیت باید  حتما برن تو باجه تلفن.

یا مثلا این جا. که بیل و تد دارن یواشکی از دست پلیس ها فرار می کنن تا برن شخصیت های تاریخی رو که زندانی شدن نجات بدن و از بین پارتیشن های اداره عبور می کنن.

دقیقا مثل اوایل ماتریکس یک که کیانو ریوز از دست مامور اسمیت داشت فرار می کرد.

خود به خود خندم گرفته بود و ماتریکس هم برام یه طعم تازه گرفت 🙂

نکته

معروف ترین وسیله سفر زمان به نظرم باجه پلیس دکتر هو سریال معروف انگلیسی باشه. ولی خب تو این فیلم هیچ ارجاعی به دکتر هو نمیشه. یا نمی دونستن چنین سریالی وجود داره یا می دونستن و به روی خودشون نیوردن!

جزیره سگ ها – Isle of Dogs

این انیمیشن یک جشنواره  رویایی و دیدنی برای چشم هاست. جزیره سگ ها شاید از لحاظ داستانی قوت زیادی نداشته باشد ولی تصویر به قدری حساب شده ساخته و پرداخته شده است که این جا داستان برای من اهمیت کمی پیدا می کند.

مسئله این است که بیشتر آثار آمریکایی در تصویر و قاب بندی و کات زدن و هر چه که فکرش را بکنید شبیه به هم شده اند و هر چند وقت یک بار دیدن این آثار باعث می شود لذت دوچندانی ببرم. انیمیشن قبلی وس اندرسون – آقای روباه شگفت انگیز- که آن هم با تکنیک دوست داشتنی و هنرمندانه استاپ موشن ساخته شده بود، داستان بهتری داشت چون از منبع ادبی خوبی اقتباس شده بود – رمانی از رولد دال نازنین.

اما از بابت قدرت تصویر پردازی، اندرسون در این کار از آثار پیشین خود هم فراتر رفته است. دیوانه بازی تصویری در این کارش غوغا می کند و از هتل بزرگ بوداپست هم چشم نواز تر است. به دیدن این آثار نیاز است چون حکم وزنه های سنگین تر برای عضله های مغز ما هستند. ما باید این آثار را ببینیم تا روحمان را تقویت کنیم. تا خلاقیت مان را بالا ببریم.

این انیمیشن کات های تند دارد. تدوین آن چیزی نیست که ما معمولا از یک انیمیشن معمول آمریکایی سراغ داریم. در لحظه هایی از کار که شخصیت ها ژاپنی صحبت می کنند، به جای زیرنویس، یک گزارش گر خانم همانند اخبار ظاهر می شود و کلام ژاپنی ها را ترجمه می کند.

مثلا همین یک نمونه از پرورش عضله خلاقیت است. ما عادت کرده ایم که در فیلم غیر انگلیسی زبان، اگر شخصیتی به زبانی دیگر صحبت کرد، پایین تصویر زیرنویس ببینیم. اما وس اندرسون کار دیگری انجام می دهد. کاری که ما انتظارش را نداریم و شاید هم در نگاه اول ما را به کل از حس فیلم جدا کند.

که ایرادی ندارد. کار هنر همین است. که از عادت کردن تو به یک چیز به خصوص بکاهد.

یا مثلا این نما را ببینید.

چشم من عادت کرده است که این سکانس را این طور ببینم که دوربین از سمت راست تصویر به آرامی به سمت چپ برود.اما در این جا شاهد هستیم که دوربین در حالی که حرکت می کند. به هر سگ کات می خورد. بماند که پس زمینه هر سگ هم رنگش متفاوت است و سپس در یک لانگ شات آخر همه شان را با هم می بینیم.

من تا به حال این شیوه کات زدن تصویر را در فیلمی به یاد ندارم که دیده باشم.

یا مثلا این صحنه که از دید سگ ها است و چون این مخلوقان زیبای خدا رنگ ها را تشخیص نمی دهند، به همین دلیل در این جا هم همه چیز سیاه و سفید شده است.

این ها یعنی هنر واقعی. این ها یعنی این که در سینما هیچ چیز قانون خاصی ندارد. هیچ حد و مرز و متر و معیاری وجود ندارد. بعضی ها می گویند که سینما فلان چیز است و تمام. سینما تبدیل به نقاشی نمی شود و غیره. که این حرف های ابلهانه را می توانید دور بیندازید. اگر بخواهند و بخواهیم، سینما و فیلم ها هم کمی از این فرم های ثابت و امتحان پس داده عبور خواهند کرد.

جزیره سگ ها یک هرج و مرج وس اندرسونی خوش رنگ و لعاب است و ارزش چند بار دیدن دارد.