مقبره نورد / Tomb Raider

یه فیلم بدردنخور دیگه هم به کارنامه اقتباس های سینما از ویدیو گیم ها اضافه شد. بازی تومب ریدر سال ۲۰۱۳ ریبوت شد. سازنده های سری جدید می خواستن که کاملا یه لارا کرافت نو خلق کنن و مصایب و لذت های این دختر ماجراجو رو با نسل جدید درمیون بزارن.

من که اصلا از سری های قبلی این بازی ها خوشم نمیومد. واقعا نمی تونستم باهاشون ارتباط برقرار کنم. اما وقتی سری جدید ساخته و پخش شد و اون رو بازی کردم حسابی تعجب کردم. تومب ریدر تبدیل شد به یکی از لذت بخش ترین تجربه های من. البته کاری ندارم که اواخر بازی یک مقدار همه چیز بیش از حد تکرار می شد و داستانش هم چنگی به دل نمی زد. اما در کل این یه نوسازی اساسی حساب می شد و من رو که طرفدار این بازی ها نبودم، تونست جذب کنه و تبدیلم کنه به یک طرفدار خوب.

در دنیای سینما هم قبلا دو تا فیلم از این بازی ها ساخته شده بود و نقش لارا کرافت رو هم آنجلینا جولی بازی می کرد. حالا باز هم کاری نداریم من از فیلم دومش بدم نیومد ولی باید کاملا قبول کرد که این دو نسخه سینمای بنجل هایی بیش نبودن.

حالا بعد از چند سال، سینمایی ها هم تصمیم گرفتن که لارا کرافت رو با یه بازیگر جدید نوسازی کنن. آلیشیا ویکاندر برای این نقش انتخاب شد که تو نگاه اول به نظرم انتخاب درستی نبود و اما وقتی در فیلم دیدمش نظرم تغییر کرد و اتفاقا خیلی هم به نقش لارا میومد. در ضمن این فیلم جدید رو هم بر اساس نسخه بازی سال ۲۰۱۳ ساختن.

با اینکه بازیگر لارا خوبه، اما فیلم واقعا قابل دیدن نیست. یا حداقل برای من نبود. جلوه های ویژه خیلی خوبی داره اما به شدت بی روح می زنه. تو بازی اگه اتفاقی برای لارا می افتاد و زخمی می شد من استرس می گرفتم. بدن درد همین طور. خلاصه با بازی یک چیزی در من فعال می شد. اما در فیلم اصلا این طوری نبود. حتی اگه تجربه نسخه ویدیو گیم رو هم نداشتم، باز هم فیلم بد بود. من کل فیلم عین یه صورت سنگی مادر زاد نشسته بودم و کار رو نگاه می کردم. نه استرسی، نه حس و حالی، نه خنده ای نه گریه ای نه هیجانی. این فیلم اصلا احساسی نداشت که بخواد حس آدم رو برانگیزه. البته از فاجعه اقتباسی سینمایی از بازی  (فرقه قاتلین) Assassin’s Creed بهتر بود. اون فیلم رو با انتظار بالا رفتم و تو سینما هم دیدمش که عذابم دو چندان شد. باز تلویزیون چون قطع تصویر کوچیکتره خود به خود فیلم ها اثرشون کمتر میشه. حالا چه شاهکار باشن چه آشغال. اما روی پرده سینما تصویر اصالت داره و وای به حالمون اگه فیلمه اصالت نداشته باشه. آدم قشنگ دچار افسردگی و حالت تهوع می شه. فیلم فرقه قاتلین هم برای من چنین حالتی رو داشت. دو ساعت بود ولی انگار شش ساعت تو سالن نشسته بودم. مگه عذاب تموم می شد!

تومب ریدر جدید حداقل دو سه جا یک اکشن و ری اکشن گذرایی داشت و در حد چند ثانیه امیدوار می شدم که بله. این فیلم دیگه می خواد طلسم اقتباس های بد از بازی ها رو بشکونه. که البته این کار رو نکرد. دیالوگ های خنده دار و ضعیف و همین طور داستانش هم که بماند. بالاتر نوشتم که داستان بازی زیاد برام جالب نبود، ولی حداقل همون داستان نیمچه کلیشه ای از فیلم نامه این فیلم به مراتب بهتر بود. کارگردان تومب ریدر نسخه جدید آدم خوش فکر و با استعدادیه. روآر یوتاگ اهل نروژه و اتفاقا یه فیلم ترسناک خیلی خوبی داره به اسم کولد پِرِی.

ولی نمی دونم چرا تا حالا یه اقتباس خوب از بازی ها نداشتیم. یعنی مثلا باید کارگردان های نامداری مثل نولان و دنی ویلنو و پارک چان ووک و فیلم نامه نویس های بزرگی مثل اریک راث و آرون سورکین بیان از بازی اقتباس کنن؟

خب این آدما که فکر نکنم کلاس کاریشون اجازه بده بیان این سمت و سو ها. پس می مونه عوامل متوسط رو به خوب که تا الان هیچ کدومشون برای یه اقتباس آبرومند از یه بازی امتحانشون رو جالب پس ندادن. پس یعنی باید به کل قید نسخه سینمایی از بازی ها رو زد؟

بالاخره به روز جواب این سوال مشخص میشه.

نکته:

من به انیمیشن رالف خرابکار کاری ندارم. اول این که اون انیمیشن بود و دیزنی و پیکسار دست به هر چی می زنن خوب میشه و در نظر بگیرین که رالف خرابکار بازی خیلی قدیمی است که اصلا دیگه کسی نمی دونه چه جوری بوده.

ماجرای شگفت انگیز بیل و تد/ Bill & Ted’s Excellent Adventure

این فیلم از اون دهه هشتاد میلادی های مادرزاده. وضعیت مو و لباس. موزیک ها. ماشین ها. شوخی های لوس. شاید برای همینه که این کار برای آمریکایی جذابیت دوچندان داره. همون طور که مثلا دهه شصت برای ما جذابه.

 من از طریق مصاحبه ای با اد سولومون با این فیلم آشنا شدم. البته می دونستم که چنین فیلمی با بازی کیانو ریوز وجود داره و کلی هم طرفدار داره و بعد از سال ها هم قراره قسمت سومش ساخته بشه. و همیشه هم ته ذهنم بود که مجید بالاخره باید این فیلمو ببینی. تا اینکه پادکست مصاحبه با اد سولومون رو گوش دادم. سولومون یکی از فیلم نامه نویس های بیل و تد هست که چند سال بعدش با نوشتن فیلم نامه قسمت اول مردان سیاه پوش خیلی ها( از جمله من رو) طرفدار سینمای علمی تخیلی کرد.

بیل و تد اولین کار رسمی سینمایی سولومون هست و خیلی جوون بوده و با دوستش کریس میتیسون تو چهار روز نسخه اولیه فیلم نامه رو نوشته! سفر شگفت انگیز بیل و تد ایده اصیلی نداره. یعنی حتی با همون دهه هشتاد هم بسنجیم ماجراهای سفر زمان بارها در فیلم های شاخص تر نشون داده شده بود و دلقک بازی های بیل و تد هم آن چنان ویژه و خاص نیست. یعنی منطق سینما حکم می کرده که این فیلم اصلا رنگ پرده نبینه و فراموش بشه.

اما در سینما منطق خیلی وقت ها مفت نمی ارزه. بیل و تد اکران میشه. منتقد ها در نوشته هاشون فیلم رو تکه پاره می کنن. یک فروش مناسبی می کنه و در طی سال ها بعد تبدیل میشه به فرهنگ عامه مردم.

بیل و تد تبدیل میشن به فرهنگ!

اگه چهار تا منتقد و رفیق فیلم باز منتها از نوع هنریض دارید به نظرم این فیلم رو باهاشون نبینید. اگه خودتون هم هنریض هستید این فیلم رو نبینید. اصولا چیزهایی که من تو بلاگم دربارشون می نویسم برای این تیپ افراد نیست. ولی اگه می خواید یه کیانو ریوز مشنگ ببینید و یه جاهایی هم حسابی از فیلم بخندید و یک جاهایی از هم شدت لوس بودن و از شدت بد بودن شوکه بشید که این فیلم چطوری رسیده به این موقعیت که در سال ۲۰۲۰ می خواد قسمت سومش ساخته بشه… حتما برید سراغش.

اتفاقا فیلم برای بچه ها هم بامزه ست. شخصیت های تاریخی هم زیاد داره. بیل و تد میرن تا به خاطر این که تو امتحان نهایی درس تاریخ تجدید نشن، شخصیت هایی مثل ناپلئون و لینکلن و چنگیز خان و سقراط و بتهوون و فروید رو از دوران های تاریخی خودشون می دزدن و میارن به زمان حال. (یاد خودم افتادم که یک بار از ترس امتحان تاریخ که هیچی بلد نبودم خودم رو به مریضی زدم و بعد مدیر مدرسه زنگ زد آمبولانس اومد و به من سرم زدن و خلاصه یک وضعیتی! یعنی اون روز من هم تقریبا یک سفر شگفت انگیز مجید وار بود)

یه جاهایی از فیلم ناخودآگاه یاد ماتریکس می افتادم! حالا شما می تونید بخندید ولی واقعا به نظرم رسید واچوفسکی ها این فیلم رو هم در نظر داشتن و با توجه به این که یکی از نقش های اصلی هر دو فیلم کیانور ریوز هست چنین چیزی اتفاقا خیلی عادیه و واچوفسکی ها هم خواستن ادای دینی کنن به فیلم های دوران نوجوانیشون.

مثلا این که وسیله سفر زمان بیل و تد یه باجه تلفن هست.

که تو ماتریکس هم برای خارج شدن از دنیای مجازی ماتریکس و ورود به واقعیت باید  حتما برن تو باجه تلفن.

یا مثلا این جا. که بیل و تد دارن یواشکی از دست پلیس ها فرار می کنن تا برن شخصیت های تاریخی رو که زندانی شدن نجات بدن و از بین پارتیشن های اداره عبور می کنن.

دقیقا مثل اوایل ماتریکس یک که کیانو ریوز از دست مامور اسمیت داشت فرار می کرد.

خود به خود خندم گرفته بود و ماتریکس هم برام یه طعم تازه گرفت 🙂

نکته

معروف ترین وسیله سفر زمان به نظرم باجه پلیس دکتر هو سریال معروف انگلیسی باشه. ولی خب تو این فیلم هیچ ارجاعی به دکتر هو نمیشه. یا نمی دونستن چنین سریالی وجود داره یا می دونستن و به روی خودشون نیوردن!

جزیره سگ ها – Isle of Dogs

این انیمیشن یک جشنواره  رویایی و دیدنی برای چشم هاست. جزیره سگ ها شاید از لحاظ داستانی قوت زیادی نداشته باشد ولی تصویر به قدری حساب شده ساخته و پرداخته شده است که این جا داستان برای من اهمیت کمی پیدا می کند.

مسئله این است که بیشتر آثار آمریکایی در تصویر و قاب بندی و کات زدن و هر چه که فکرش را بکنید شبیه به هم شده اند و هر چند وقت یک بار دیدن این آثار باعث می شود لذت دوچندانی ببرم. انیمیشن قبلی وس اندرسون – آقای روباه شگفت انگیز- که آن هم با تکنیک دوست داشتنی و هنرمندانه استاپ موشن ساخته شده بود، داستان بهتری داشت چون از منبع ادبی خوبی اقتباس شده بود – رمانی از رولد دال نازنین.

اما از بابت قدرت تصویر پردازی، اندرسون در این کار از آثار پیشین خود هم فراتر رفته است. دیوانه بازی تصویری در این کارش غوغا می کند و از هتل بزرگ بوداپست هم چشم نواز تر است. به دیدن این آثار نیاز است چون حکم وزنه های سنگین تر برای عضله های مغز ما هستند. ما باید این آثار را ببینیم تا روحمان را تقویت کنیم. تا خلاقیت مان را بالا ببریم.

این انیمیشن کات های تند دارد. تدوین آن چیزی نیست که ما معمولا از یک انیمیشن معمول آمریکایی سراغ داریم. در لحظه هایی از کار که شخصیت ها ژاپنی صحبت می کنند، به جای زیرنویس، یک گزارش گر خانم همانند اخبار ظاهر می شود و کلام ژاپنی ها را ترجمه می کند.

مثلا همین یک نمونه از پرورش عضله خلاقیت است. ما عادت کرده ایم که در فیلم غیر انگلیسی زبان، اگر شخصیتی به زبانی دیگر صحبت کرد، پایین تصویر زیرنویس ببینیم. اما وس اندرسون کار دیگری انجام می دهد. کاری که ما انتظارش را نداریم و شاید هم در نگاه اول ما را به کل از حس فیلم جدا کند.

که ایرادی ندارد. کار هنر همین است. که از عادت کردن تو به یک چیز به خصوص بکاهد.

یا مثلا این نما را ببینید.

چشم من عادت کرده است که این سکانس را این طور ببینم که دوربین از سمت راست تصویر به آرامی به سمت چپ برود.اما در این جا شاهد هستیم که دوربین در حالی که حرکت می کند. به هر سگ کات می خورد. بماند که پس زمینه هر سگ هم رنگش متفاوت است و سپس در یک لانگ شات آخر همه شان را با هم می بینیم.

من تا به حال این شیوه کات زدن تصویر را در فیلمی به یاد ندارم که دیده باشم.

یا مثلا این صحنه که از دید سگ ها است و چون این مخلوقان زیبای خدا رنگ ها را تشخیص نمی دهند، به همین دلیل در این جا هم همه چیز سیاه و سفید شده است.

این ها یعنی هنر واقعی. این ها یعنی این که در سینما هیچ چیز قانون خاصی ندارد. هیچ حد و مرز و متر و معیاری وجود ندارد. بعضی ها می گویند که سینما فلان چیز است و تمام. سینما تبدیل به نقاشی نمی شود و غیره. که این حرف های ابلهانه را می توانید دور بیندازید. اگر بخواهند و بخواهیم، سینما و فیلم ها هم کمی از این فرم های ثابت و امتحان پس داده عبور خواهند کرد.

جزیره سگ ها یک هرج و مرج وس اندرسونی خوش رنگ و لعاب است و ارزش چند بار دیدن دارد.

رابطه شبکه های اجتماعی و داستان گویی

آثاری که به تکنولوژی روز تکیه می کنند ساخته نشوند خیلی بهتر است. حالا مهم نیست کتاب باشد یا فیلم. منظورم را دقیق تر بخواهم بیان کنم این است که فرم روایت داستان در هر مدیوم اگر به تکنولوژی – مخصوصا شبکه های اجتماعی و اینترنت – وابسته باشد شاید در نگاه اول جذاب و بازاری و پول ساز به نظر برسد. اما قدرت ماندگاری که ندارد هیچ بلکه حتی بعید بدانم که پول ساز باشد. (حرف من را با فیلمی مثل شبکه اجتماعی دیوید فینچر اشتباه نگیرید. آن درام عالی درباره فردی بود که فیس بوک را به وجود آورد. فیلم درباره چهار تا دوست نبود که کل فیلم در فیس بوک با هم چت می کنند!)

مثلا فرض کنید یک کتاب بیاید و در بوق و کرنا کند که متفاوت است و این تفاوت در جلدش هم نمود پیدا کرده است. کتاب درباره تاثیر اینستاگرام است و می آید تمام جلد و برگه های داخل کتاب را شبیه به فضای اینستاگرام می کند. یا فیلمی می آید که مثلا ترسناک است یا دلهره آور و یا حتی درام، اما روایت داستان بر مبنای دوست یابی اینرنتی است یا بیشتر فیلم از کانال یوتیوب یا موبایل روایت می شود.

حتی در سینمای وطنی هم موردی یادم می آید که کل فیلم با سبک سلفی گرفته شده بود و خیلی هم سر این ماجرا تبلیغ کردند. در سینمای جهان هم همین است مخصوصا آمریکا. آثاری مثل فرند ریکوئست. جرات حقیقت و شبکه و غیره.  همه این ها تبدیل شده اند به آثاری که حتی آن قدر هم بد نیستند که بشود دوستشان داشت. تبدیل به نیست شده اند گویی اصلا در لیست فیلم های ساخته شده وجود ندارند.

تاریخ انقضا این آثار به طرز عجیبی کوتاه است. و تهیه کنندگان و ناشران هم گویا نمی خواهند از این وضعیت درس بگیرند. جوابش هم به نظرم ساده است. مردم چون هر روز و هر لحظه با این تکنولوژی به روز سر و کار دارند دیگر برایشان کنجکاو بر انگیز نیست که بروند و کتاب و فیلمی درباره همان تکنولوژی ببینند. الان به عنوان مثال اینستاگرام و سلفی گرفتن جزو زندگی و کار بعضی از مردم شده است. یعنی دیگر این ها سرگرمی نیست، جزوی از زندگی روزمره است. حالا همین مردم اگر بخواهند از زندگی روزمره فاصله بگیرند نمی روند فیلمی ببیند که دوربینش سلفی است، می روند فیلمی را ببیند که داستان دارد و دوربین ثابت. به نظرم مردم می خواهند در سینما، کتاب، تاتر یا هر چیزی مربوط به این ها، اثری متفاوت ببیند، می خواهند تجربه ای تازه داشته باشند نه چیزی را که هر روز و هر روز می بینند و انجام می دهند.

برای همین بعضی از این کارگردان ها که غر می زنند امروزه همه می توانند فیلم بسازند، دارند اشتباه بزرگی می کنند. می توان از این قضیه درس گرفت. اگر من نوعی می توانم با گوشی ام فیلم بسازم، خب شمایی که دستت باز تر است و می توانی بودجه ای را تهیه کنی و با عوامل فیلم بسازی، پس سعی کن چیزی را بسازی که هم از لحاظ داستانی و هم از لحاظ فرمی کاملا با چیزی که ما هر روز در خانه و خیابان می بینیم متفاوت باشد. در همین دنیای واقعی هم می توانی فیلمت را بسازی اما فیلتر نگاهت طوری باشد که گویی همه ما که می آییم و اثرت را تجربه می کنیم، انگار عینک یا لنزی متفاوت زده ایم و با دنیای عجیب تو داریم مانوس می شویم. ما را به جایی ببر که خودمان نمی توانیم برویم.

و تا جایی هم که ممکن است از ارجاع به تکنولوژی روز فاصله بگیر. نشان دادن موبایل و رد و بدل شدن اس ام اس و خیلی بخواهیم آسان بگیریم سرچ در گوگل آخرین حد استفاده از تکنولوژی روز باشد. البته مثلا فیلمی داریم مثل خوک که اتفاقا ارجاع زیادی به اینستاگرام و شبکه های اجتماعی و فالوورها می دهد و اتفاقا خیلی هم خوش ساخت است. اما خوک از لحاظ تصویری زیاد روی این قضیه تکیه نمی کند. فیلم آخر مایکل هانکه هم خیلی به شبکه های اجتماعی ربط داشت. ولی بیشتر فیلم با یک دوربین ثابت یک درام خانوادگی را نشان می داد. بماند که بدترین فیلمی بود که تا به حال از مایکل هانکه دیده ام.

خلاصه که گول ایده هایی که خیلی به فرهنگ روز مردم وصل است را نخورید. اول این که مطمئن باشید چند نفر دیگر همانند این ایده را دارند و می خواهند آن را بسازند یا بنویسند.

نکته ۰:

فیلم آخر استیون اسپیلبرگ که حسابی هم دوستش داشتم به تکنولوژی مربوط است. به واقعیت مجازی. کاری نداریم که واقعیت مجازی هنوز آن قدر همه گیر نیست. یعنی مثل موبایل نشده که همه یکی از این وسیله ها را داشته باشند پس موضوع فیلم مربوط به آینده می شود. ولی امکان دارد که به عنوان مثال ۵۰ سال دیگر همچنان آرواره ها و ایندیانا جونز و مونیخ و اسب جنگی و سرباز رایان اسپیلبرگ دیده شود اما این فیلم برای آن نسل خنده دار باشد.

نکته ۱:

اما هر چقدر از تکنولوژی عبور کنیم. به تصویر کشیدنش در فیلم یا درباره اش نوشتن در کتاب لذت بخش می شود و تبدیل می شود به نوستالوژی. الان درباره پلی استیشن (حتی شماره یک) فیلم بسازی و کتاب بنویسی آن قدر جذاب نیست که درباره آتاری و سگا و راز جنگل داستان بنویسی. الان یک فیلم درباره دوره یاهو ۳۶۰ بسازی شاید کنجکاوی بیشتری را بطلبد و فیلم یا داستانت خوب از آب در آید.

نکته ۲:

فضای اینترنت در دنیای گیم بحث دیگری می طلبد. من فقط یک بازی را انجام داده ام که کل فضای آن در موبایل بود.  – سارا گم شده است –  ماجرا این بود که دختری به نام سارا ناپدید شده و ما از طریق موبایلش باید او را پیدا می کردیم. هر مرحله که جلو می رفتیم کلیپ های بیشتری می دیدیم و به راز دختر پی می بردیم. بازی خاصی بود. این جا سوال پیش می آید که چرا این تجربه خوب بود؟

فکر می کنم چون من بازیکن داشتم کاری را انجام می دادم که در دنیای واقعی هیچ وقت با موبایل خودم یا شخصی دیگر انجام نداده بودم. من تا به حال گوشی دختر گم شده ای را پیدا نکردم که بخواهم حالا از راز و رمز او هم سر در بیاورم. پس با این که هنگام بازی داشتم چیزی را می دیدم که هر روز با آن سر و کار دارم اما تجربه ای به کل متفاوت را می گذراندم.

مردی از زمین و نسخه دومی که نباید ساخته می شد – The Man from Earth

فیلم کالت بسیار کم خرجی هست به نام مردی از زمین. بیشتر زمان فیلم در یک خانه می گذرد و ما بیشتر شاهد گفت و گوی بین چند استاد که با هم در دانشگاهی همکارند و دورهمی گرفته اند هستیم. و بهانه ی این دورهمی هم به این خاطر است که یکی از استادان قرار است از این دانشگاه منتقل شود. این همکاران خیلی به آقای جان اولدمن (با بازی دیوید لی اسمیت) پافشاری می کنند که بگوید چرا درخواست انتقال از دانشگاه را داده است و او بالاخره خواسته یا ناخواسته اعتراف می کند که در اصل یک انسان غارنشین بوده است که حدود ۱۴ هزار سال هم عمر دارد و مجبور است هر ده سال یک بار به مکان های مختلف برود تا یک وقت شناسایی نشود. (چون از یک سنی به بعد اصلا پیر هم نمی شود) اول قضیه خنده دار است اما هر چقدر که می گذرد، دوستانش متوجه می شوند که دانستن تاریخ با این همه نکات ریز و جزییات در هیچ کتابی یافت نمی شود.

و از همین جا ماجرای مردی از زمین شروع می شود.

فیلم بسیار جذاب است. حداقل از لحاظ فیلم نامه که واقعا متمایز و کنجکاو برانگیز بود. از لحاظ ساخت نه بازی های خیلی شاخصی داریم نه کارگردانی. کل قوت این فیلم از متن خوبش است اما به هر حال خاصیت بعضی فیلم ها این است که حتی شاخص های تولیدی پایین هم باعث نمی شود که اثر دیده نشود. مردی از زمین طی مدتی توانست طرفداران زیادی پیدا کند. دی وی دی ها دست به دست چرخید و بعد هم اینترنت رونق گرفت و این فیلم که شاید به راحتی می توانست زیر هزاران فیلم دیگر گم شود، تبدیل شد به یکی از بهترین آثار کالت سینما.

من عاشق این فیلم هستم. پوسترش را کنار پوستر فیلم های مورد علاقه ام به دیوار اتاقم چسبانده ام و هر موقع آن را می بینم یاد لذتی می افتم که هنگام دیدن این اثر داشتم. ولی خب آن طوری نیست که بخواهم به همه پیشنهادش کنم. قطعا مخاطب من خوره فیلم ها هستند و این خوره ها قطعا با بهترین آثار کالت سر و کار داشته اند. اما تعداد کالت باز ها در ایران زیاد نیست. من فقط یک نفر را حضوری دیده ام و می شناسم که طرفدار این نوع فیلم ها است. بقیه اش یا در فضای مجازی بوده است یا مثلا مجله دنیای تصویر که آمد و یک مجله تمام عیار برای آثار کالت منتشر کرد.

حالا کارگردان این فیلم (ریچارد شنکمن) با  بازیگر اصلی اش در سال ۲۰۱۸ نسخه دوم این فیلم را بعد از ده سال ساخته اند. کارگردان در اول فیلم می گوید که کار کاملا مستقل و شخصی است و هیچ پولی از سرمایه گذار در کار نبوده است و اسم سایتی را معرفی کرده تا طرفدارها اگر دوست داشتند بروند و به حسابی پولی واریز کنند تا هم هزینه این فیلم در آید و هم احیانا نسخه سوم.

ولی مساله این جاست که به نظرم دیگر نباید سراغ این داستان برویم. لذت مردی از زمین به همان رمز و رازش بود. اگر قرار باشد بالاخره به طور قطع بفهمیم که ایشان که بوده است و در طول هزاران سال عمرش چه کرده است که دیگر مزه ندارد.

فیلم دوم بیشتر همین حالت را دارد. رمزگشایی است. اما دیگر از جادوی نسخه اول که آن را دل نشین کرده بود خبری نیست و فقط با یک فیلم بد طرف شدم نه یک فیلمی که در گذر زمان بهتر می شود و ارزشش را بهتر درک می کنیم. نسخه دوم هم طوری تمام می شود که راه را برای قسمت سوم باز می گذارد که اصلا و ابدا جذاب نیست. حتی طرفداران دو آتشه بعضی آثار هم باید بدانند که بیشتر شدن فیلم ها و دنباله های بسیار زیاد لزوما برای همه آثار مفید واقع نمی شود. مردی از زمین جزو همین دسته از فیلم ها است. اما در نهایت اگر طرفدار فیلم های خاص هستید که آن چنان هم هنری و اعصاب خرد کن نیست، به نظرم نسخه اول مردی از زمین را ببینید. یک فضا و داستان عجیبی دارد که حتی اگر از فیلم بدتان بیاید هم در ذهنتان ماندگار می شود.

حواسمان به تاثیر تصاویر متحرک باشد

یکی از ضعف های فیلم های سینمایی فشرده بودن گذر زمان است. من عاشق سینما و فیلم ها و هر چیزی که مربوط به فیلم سازی و هنر داستان گویی به زبان تصویر باشد هستم. اما یک فیلم سینمایی دو یا سه ساعته هر چقدر هم تلاش کند نمی تواند گذر زمان و سختی های قهرمان را آن طور که هست نشان بدهد. البته می توان نوشت یک سال بعد، یا مثلا شخصیت داستان که نویسنده یا ورزشکار است، هر روز و هر لحظه تلاش می کند و بعد ما موفقیت آن شخصیت را می بینیم.

اما این گذر زمان سینمایی فکر می کنم تاثیر مخربی روی مغز داشته باشد.

شاید برای همین است که نسل جدید انسان ها همه چیز را سریع تر طلب می کنند. دنبال موفقیت های یک شبه و یک روزه هستند. چون ما ناخودآگاه هر روز و هر لحظه با تصاویر زیادی رو به رو می شویم. وقتی صفحه اینستاگرام را باز می کنیم و یک دفعه می بینیم که فلان خانم یا آقا از یک وزن زیاد به یک وزن کم رسیده است. ما با این که می دانیم این فرد رژیم گرفته و تلاش کرده و بعد به وزن دل خواه خود رسیده است، اما مغز نمی داند. مغز بدون این که خودمان هم متوجه بشویم فقط چنین تصویری را ثبت می کند و بعد یک روزی که ما تصمیم به رژیم می گیریم، خود به خود این رژیم را رها می کنیم. ناامید می شویم و فکر می کنیم اراده نداریم و خلاصه ممکن است کمی هم افسردگی بگیریم.

اما در اصل این همان خوراک ذهنی ما بوده است. آمیگدال مغز فعال می شود و می ترسد از این که حد رژیم را جلوتر ببرد. مغز به بدن ما دستور می دهد که پروسه ای که شما داری پیش می روی هیچ به سرعت آن عکسی که من مغز دیده بودم نیست. پس بهتر است بی خیال بشوی! ( آمیگدال قسمتی از مغز که خیلی ساده بخواهم بگویم مسئول ترس و بقا است. انسان ها پیشرفت کرده اند اما آمیگدال هنوز در دوران عصر حجر به سر می برد و هر مشکلی را به مثابه شکار یا فرار می بیند. مثلا همین بحث رژیم یا هر کاری که به نظر ما اراده زیادی می طلبد، وقتی این نوع کارها را شروع می کنیم آمیگدال تشخیص نمی دهد که رژیم گرفتن همانند حمله گرگ کار ترسناک و سختی نیست. نیازی نیست برای نجات یافتن از رژیم آن را از بین ببریم یا فرار کنیم)

یا یک مثال بهتر از سینما می آورم. فیلم بسیار خوب شلاق-Whiplash-  فیلم اول آقای دیمین شزل که دو سال بعدش با موزیکال لالالند دل خیلی از عشاق سینما را ربود.

در شلاق ما پروسه تلاش بیش از حد و بی خوابی ها و درد کشیدن ها و خون ریختن های یک نوازنده درام را می بینیم. که به خاطر این که پُز معلم موسیقی خشن خود، ترنس فلچر، را به خاک بزند، تا سر حد مرگ تلاش می کند.شلاق یک نمونه تمام عیار از تلاش و سختی و عرق ریزی برای دست یابی به هدف است. منتها ما با این که می دانیم این شخصیت حسابی پدرش سر این کارها در آمده است. اما مغز ما چیزی که می بیند فقط یک فیلم دو ساعته است. او فقط دیده است که این شخصیت اصلی در عرض دو ساعت از یک آماتور به یک حرفه ای تبدیل شده است. می توان چنین چیزی را هم برای فیلم راکی مثال زد. راکی اگر در واقعیت بود تلاشش سال ها طول می کشید، اما چیزی که ما در تصویر دیدیم، فقط یک مونتاژ پنج دقیقه ای از نشان دادن دویدن روزانه و ورزش او بود.

و مغز عزیز ما هم این مونتاژ را در ناخودآگاهش نگه می دارد و بعد با همین روش وقتی می خواهید کاری را شروع کنید ( چه ورزش، چه هنر و غیره) ما بدون این که حتی روحمان هم خبر داشته باشد می خواهیم به آن مونتاژ سریع پنج دقیقه ای برسیم.

که می دانید چنین چیزی امکان پذیر نیست.

این ها را می گویم چون سینما و به طور کل تصویر متحرک دیگر از بحث سرگرمی یکی دو ساعته خارج شده است و وارد لحظه به لحظه بیشتر ما انسان ها شده است. پس بهتر است که آگاه باشیم و حواسمان را بهتر جمع کنیم که یک وقت گول فکر را نخوریم!

نکته:

کتاب خواندن چون پروسه طولانی تری دارد به نظرم برای این قضیه مفید تر است. ما گذرزمان را در داستان واقعی تر حس می کنیم. شاید برای همین است که خیلی ها کتاب نمی خوانند چون می دانند که تلاش بیشتری می طلبد و برای همین باعث می شود که کمتر از فکرمان گول بخوریم.

شیرینی برای شیطان – The Devil’s Candy

یکی از المان های تکراری در فیلم های ژانر ترسناک، مذهب است. واقعا برای نمونه واضح باید جن گیر را مثال بزنم؟! مثال های جدید تر هم هست. مثلا فیلمی که با توجه به شخصیت راهبه کانجورینگ ۲ ساخته شده است و به زودی اکران می شود.

در یکی از پست هایم درباره نشان دادن شخصیت مرگ در فیلم ها نوشته بودم و گفتم به نظرم اصلا شدنی نیست. شیطان را هم می توانید اضافه کنید. شیطان قرمز شاخ دار که دیگر نمادی است برای کودکان که فکر نکنم با هوش بالای کودکان این زمانه، کارآمد باشد.  شیطان هم جزو عناصر ضد تصویری است. اصلا وقتی ما او را نشان بدهیم تمام اباهتش فرو می ریزد حالا هر چقدر هم هولناک باشد. بهترین تصویر و نمادی که از نیروی شیطانی دیده ام چشم سائورون است در ارباب حلقه ها. کلا این سه گانه شاهکار به درستی شر را به تصویر کشیده و هیچ وقت دیگر ندیدم که فیلمی بتواند به چنین قدرتی از تجسم شر برسد.

حالا برویم سراغ شیرینی برای شیطان.

این فیلم به شدت مذهبی است. تیتراژ پایانی فیلم هم که تصاویر کتاب کمدی الهی دانته است رسما رویکرد سازندگان به این داستان را روشن می کند. اما نگاه سینمایی که این فیلم نسبت به مذهب و شیطان داشته است، درست و تاثیر گذار از آب در آمده است. به قدری این جنبه از فیلم خوب است که متاسفانه شخصیت های انسانی(در مقابل فضای مذهبی و متافیزیکی داستان) آن چنان خوب پرداخته نشده اند. البته در حد فاجعه نیست. خانواده سه نفره این فیلم که در چنگال پیرپسر شیطان زده گرفتار می شوند، دوست داشتنی هستند و می توان نگرانشان شد. اما نه آن قدر قوی که یک رابطه احساسی با آن ها برقرار کنیم. شخصیت های خانواده وقتی درگیر می شوند، انگار ما ناظری هستیم که از دور داریم فاجعه ای را تماشا می کنیم و هر کاری کنیم دستمان نمی رسد و آن چنان با آدم ها آشنا نیستیم که هنگام آسیب دیدنشان آدرنالین خونمان بالا بزند.

شیطانی که در این فیلم حضور دارد در حد زمزمه هایی ترسناک که گویی دارد وردی جادویی را می خواند در ذهن شخصیت منفی و گاهی وقت ها ذهن شخصیت پدر حضور دارد. نقش پدر را ایتان امبری بازی کرده است که با توجه به کلاه گیسش و اتفاقاتی که می افتد، کاملا مطمئن می شویم نماد حضرت مسیح است. البته شاید این قدر واضح ارجاع دادن به مذهب به مذاق بعضی ها خوش نیاید.

پس دوباره برویم سر اصل مطلب.

شیطان در این فیلم فقط زمزمه است و ما او را نمی بینیم. اتفاقا صدایی که برای زمزمه شیطان انتخاب شده است بسیار تاثیر گذار است و به اصطلاح آدم را می گیرد.

این فیلم آن چنان هم نیازی به ترساندن تماشاگر نمی بیند و بیشتر می خواهد یک فضای دلهره آور مذهبی را برای ما نشان بدهد. فضاسازی فیلم واقعا خوب بود. نماهای خاص با نور پردازی که کل فیلم را بیشتر شبیه به نقاشی های غریب و پر از رمز و راز کلیسا ها کرده بود.

تنها نکته منفی این فیلم همان بحث داستان و شخصیت پردازی بود که متاسفانه در این کار زیر خروار خروار نماد و نمای خاص ناپدید شده بود. اما با همه این اوصاف قطعا ارزش دیدن داشت. حداقل متفاوت بود و به خاطر فضای غریبش هم در ذهن حک می شود. مثلا احتمالا روزی از من بپرسند یکی از فیلم های شاخص ترسناک با تم مذهبی که دیده ای چه بود فکر کنم این فیلم را همیشه مثال خواهم زد.

به تصویر کشیدن مرگ

نمی توان آن را نشان داد.

 می شود شخصیتی کشته شود و ما ببینیم و با مردن او ناراحت شویم. گریه کنیم. ذوق کنیم و غیره.

منظورم من خود مرگ است.

احتمالا معروف ترین تصویر از شخصیت مرگ که ما آن را عزراییل می نامیم را در فیلم اینگمار برگمان دیده ایم. (مهر هفتم)

که اصلا باور پذیر نیست.

ما در سینما بهترین حالتی که از مرگ داریم فضاسازی است. مثلا اولین گزینه ای که به ذهنم می رسد دیوید لینچ است که با بعضی آثارش توانسته است به فضای حس زیرپوستی مرگ نزدیک شود.

اما خود شخصیت مرگ. خود عزرائیل. نه.

اخیرا فیلم کتاب دزد را دیدم. که البته نه کتاب درست حسابی داشت نه دزد درست و حسابی. کلا از این فیلم تقریبا دو ساعته، ده دقیقه ای به دزدی کتاب ربط داشت. همین.

حالا جدا از این حرف ها. راوی این داستان مرگ است. حضرت عزراییل. اما به نظرم همین قضیه تمام حس و حال کار را از بین می برد. من کتاب را نخوانده ام ولی متوجه شدم که در کتاب هم راوی داستان شخصیت مرگ است.

که این جا قدرت داستان گویی در مدیوم کتاب خودش را به رخ می کشد و به سینما می گوید هر کاری هم بکنی نمی توانی یک سری چیز ها را نشان بدهی. که کاملا هم درست است. البته در فیلم شخصیت مرگ نشان داده نمی شود. فقط صدا روی تصویر است. اما باز هم بی فایده است.

بعضی موارد باید داخل صفحات باقی بمانند و فقط در پروژکتور ذهن خودمان روشن شود. طوری که ندانیم چه شکل و شمایلی دارد.

مانگا و فیلم سینمایی پیرپسر

من عاشق سینمای کره جنوبی هستم که شاید مهم ترین دلیل شناخته شدن سینمای جدید این کشور با محبوبیت جهانی اولدبوی یا همان پیرپسر آغاز شد.

تا به حال به هر فردی که نظر من را درباره فیلم ها خواسته است، حتما بررسی چند تا از شاهکارهای سینمای کره جنوبی را پیشنهاد کرده ام و قطعا یکی از پیشنهاد ها پیرپسر است ( البته آنهایی که اهل فیلم باشند حتما این فیلم را دیده اند و یا حداقل نام فیلم به گوششان خورده است)

یکی از دوستانم اصلا از این فیلم خوشش نیامده بود و من گفتم بحث سلیقه سر جای خودش، اما بعضی موارد دیگر از حد و مرز سلیقه می گذرد. فرض کنید می روید به مغازه ای و تعدادی الماس در ویترین مشاهده می کنید. ممکن است از بعضی از الماس ها خوشتان نیاید. یکی رنگش مناسب نیست. یکی نحوه تراشیده شدنش برای شما جذاب نیست. اما نمی توان ماهیت الماس را زیرسوال ببرید. آن شی همچنان با ارزش بوده و با ارزش باقی خواهد ماند.

پیرپسر هم دقیقا یکی از همین الماس هاست.

همان طور که بعضی از شما می دانید، این فیلم از روی یک مانگا یا همان کامیک بوک ژاپنی به همین نام اقتباس شده است. نویسنده مانگا، گارون توشیا بوده است و طراح هم نوبویاکی مینگیشی. که متاسفانه نویسنده این مانگا در ۷۰ سالگی در هفت ژانویه ۲۰۱۸ از این دنیا رفت.

چند وقتی بود که می خواستم مانگا را بخوانم اما تنبلی کردم. تا این که بالاخره هر هشت جلد را خواندم. هر جلد هم تقریبا ۲۰۰ صفحه بود که به کل حدود ۱۶۰۰ صفحه می شد. البته چون کتاب مصور است، خواندنش اصلا سخت نیست و اتفاقا خواندن کتاب های مصور بعضی وقت ها لذت دوچندانی دارد. من بیشتر کنجکاو بودم که ببینم نسخه سینمایی چه فرقی دارد چون از دیدن فرقی که بین نسخه های مختلف از یک داستان در مدیوم های جداگانه است لذت می برم.

بعد از خواندن مانگا پی بردم که پارک چان ووک، کارگردان فیلم چه قدر کار درست است. نسخه سینمایی پیرپسر بارها از مانگا بهتر بود و این چیز عجیبی است. در نود مواقع این نسخه های کاغذی و اصلی داستان هستند که به نسخه های سینمایی برتری دارند. اما نه، مانگای پیرپسر این طور نبود. اوایل داستان البته جالب بود. تقریبا مثل فیلم. اما پایان بندی مانگا به قدری افتضاح بود که باعث تعجبم شده بود. لوس و بی هدف.  باورم نمی شود که پایان بندی مانگای پیرپسر تبدیل شده به یکی از بدترین نتیجه گیری های داستانی که تا به حال خوانده ام. اگر فیلم را دیده باشید حتما از آن پیچش داستانی که اندام را به لرزه در می آورد خبر دارید. اما بدانید که در مانگا اصلا از این خبرها نیست. پایان بندی و بعضی نکات ریز و درشت در شخصیت پردازی فیلم، این اثر سینمایی را شاهکار کرده است.

خلاصه که تجربه آموزنده ای بود و عجیب. پارک چان ووک داستانی معمولی که شاید برای خیلی از فیلم سازها کنجکاو برانگیز نباشد را گرفته است و آن را به یکی از بهترین آثار سینمایی دهه های اخیر تبدیل کرده است. اگر می خواهید اقتباس کردن درست و درمان را یاد بگیرید، به نظرم حتما مانگای ژاپنی پیرپسر را بخوانید و آن را با فیلم مقایسه کنید. نکات بدردبخور زیادی پیدا خواهید کرد.

جادوی بین سی تا سی و چهار سالگی

دیوید بوردول، تحلیل گر شاخص سینما که دو کتاب قطور تاریخ سینما و هنر سینما هم از ایشان ترجمه شده است، در وبلاگ خود مطلبی درباره میانگین سنی ساخت اولین فیلم بلند سینمایی نوشته که برایم جالب بود.

بوردول میگوید که خیلی از دانش آموز ها به سراغ او می روند و می پرسند که بالاخره چه زمانی باید وارد صنعت سینمای هالیوود بشوند و بوردول هم معمولا یک جواب به همه آنها میدهد.

” ممکنه هیچ اتفاقی برات نیفته و اصلا کارگردان نشی و در بهترین حالت هم در پشت صحنه فیلم ها مشغول به کار میشی. اما هر چه که هست، تو همین الان شروع کن. دوره های کار آموزی بگذرون و تا مدرک گرفتی سریع خودت رو به لس آنجلس برسون و سعی کن که از طریق دوست یا خویشاوندی وارد این حرفه بشی”

که واقعا جواب پر از ابهام و کمی هم ناامید کننده ای هست. حالا هر چقدر هم که منطقی به نظر بیاید.

 شما در نظر بگیرید که به یک دانش آموز  چهارده یا پانزده ساله این حرف ها را بزنید. بیچاره چه حالش خراب می شود و شاید به کل از وارد شدن به این حرفه چشم پوشی کند. البته این نوع حرف ها از آن هایی که سینما را درس میدهند بعید نیست. من خود به چشم دیده ام که معلمی به تمام بچه های کلاسی سینمایی گفت که فکر نکنید قرار است اتفاق خاصی برای شما بیفتد و خیلی این کلاس بخواهد هنر کند، نهایت یک نفر از بین شما تبدیل به یک کارگردان می شود.

این طبیعت و روش کلیشه ای استاد و شاگردی است. مثل دست خط کلیشه ای دکترها.

که البته خود بوردول هم به این نتیجه می رسد و میگوید که این حرفش از لحاظ تاریخی و سند های موجود شاید درست نباشد.

کارگردانی کار مهمی در سینما است و تمام موفقیت و یا شکست نهایی را معمولا به نام کارگردان می زنند. و به خاطر همین قضیه خیلی از افرادی که هنوز وارد حرفه نشده اند، با خود فکر می کنند که چه کسی حاضر میشود به یک جوان خام و بی تجربه اعتماد کند و میلیون ها پول را به او بسپارد تا فیلم خود را بسازد.

اما جواب این است که: تقریبا همه اعتماد کرده اند و پول را به جوان ها سپردند.

افراد تازه نفس سینما وقتی که می خواهند شروع به کار کنند اصلا درکی ندارند که این صنعت هر لحظه به دنبال یک صدای تازه است. دنبال دیدگاه های جدید می گردد و افراد قدیمی تر باید بروند سراغ جوان تر ها تا به روز بمانند. سینما اگر با زمان پیش نرود محکوم به نابودی است و خیلی از فیلم ساز های بزرگ حال حاضر سینما وقتی که جوان بودند کار خود را شروع کردند.

البته آماری که برای شما می نویسم طبق تاریخ اکران فیلم ها است. شما باید در نظر بگیرید که حداقل یک سال قبل فیلم شروع به ساخت شده است.  ضمن این که ما داریم نزدیک ترین زمان ممکن را می گوییم. (به عنوان مثال کله پاک کن، اولین فیلم دیوید لینچ، طی مدت چهار سال ساخته شد و می شود مثلا سن لینچ را از همان زمانی که شروع به ساخت فیلم کرد در نظر گرفت. اما فرض ما در این جا، تاریخ اکران رسمی فیلم ها است)

خیلی از کارگردان هایی که بین سال های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۰ کار خود را شروع کردند تقریبا سی سال سن داشتند.

مایکل بی (پسران بد)

دیوید فینچر (بیگانه ۳)

اسپایک جونز (جان مالکوویچ بودن)

بعضی ها هم در ۳۲ یا ۳۳ سالگی…

الکس پرویاس (کلاغ)

کامرون کرو (هر چه دلت می خواد بگو)

جیمز منگولد (سنگین)

ام سی جی (فرشتگان چارلی)

یا افرادی مثل کوانتین تارانتینو، راجر اوری و جو کارناهان در ۲۹ سالگی اولین فیلم خود را ساختند. سوفیا کاپولا و برت رتنز در ۲۸ سالگی و پیتر جکسون و اف گری گری هم در ۲۶ سالگی.

 سپس افرادی را داریم که در سنین بالاتر اولین فیلم بلندشان ساخته شد.

آنگ لی در ۳۸ سالگی، سایمون وست در ۳۶ سالگی و الکساندر پین در ۳۵ سالگی.

البته شرط سن های بالا برای شروع کار معمولا این بود که آن شخص در قسمت های دیگر این صنعت عظیم مشغول به کار بوده باشد. مثلا دیوید ممت در ۴۰ سالگی اولین فیلم بلند خود را ساخته است، اما قبل تر یک کارنامه درخشان از نمایش نامه و فیلم نامه داشته است. یا افرادی هستند که در ابتدا تهیه کننده بودند و بعد به راحتی اولین فیلم بلند خود را ساختند. یا بازیگر های شاخص. مثل مل گیبسون که در ۳۷ سالگی کار خود را به عنوان کارگردان شروع کرد. استیو بوشیمی در ۳۹ سالگی و آنتونی هاپکینز در ۵۹ سالگی.

 حالا ما بخواهیم این موارد استثنا را کنار بگذاریم، و آماری کلی را تخمین بزنیم، متوجه می شویم که میانگین سن شروع فیلم سازی در هالیوود بین ۲۶ تا ۳۴ سالگی است. البته به نظر خودم این آمار فقط مخصوص هالیوود نیست و به کل کشور های صاحب سینمای استاندارد این روند سنی را دارند( نمی دانم سینمای وطنی ما استاندارد حساب میشود یا خیر. ما همیشه یک چیزی بین استاندارد و غیر استاندارد بوده ایم) ولی روند فیلم اولی های سینمای ایران را در ذهنم مرور می کنم، در ایران هم تقریبا در حوالی سی سالگی اولین فیلم ها ساخته شده اند.

دوباره می رسیم به بحث اصلی. بوردول حتی از سال ۱۹۹۰ هم عقب تر بر می گردد و به اسم های خیلی بزرگی می رسد و اتفاقا این افراد هم در همین رده سنی اولین فیلم بلندشان اکران شده است.

فرانسیس فورد کاپولا – ۲۴

جان کارپنتر – ۲۶

جرج لوکاس – ۲۷

مارتین اسکورسیزی – ۲۵

جرج رومرو – ۲۸

استیون اسپیلبرگ – ۲۶

پیتر باگدانوییچ – ۲۹

پال شریدر – ۳۲

ویلیام فریدکین – ۳۲

و این ها به بچه تخس هایی معروف هستند که دوره طلایی هفتاد هالیوود را شکل دادند. یعنی به عبارتی فریاد زدند ” دیگه بسه… جایی برای پیرمردها نیست!”

……….

گفتیم پیرمردها و حالا ببینیم سال های قدیمی تر وضعیت به چه صورت بوده است. تا قبل از دهه ۷۰ سینما از لحاظ رده سنی برای شروع فیلم سازی خیلی عجیب و غریب بود. مثلا در دهه ۶۰ می بینیم که کارگردان هایی مثل آلفرد هیچکاک، هاواد هاکس، فرانک کاپرا و ویلیام وایلر که در دهه ۱۹۲۰ کار خود را شروع کرده بودند هنوز هم فیلم می ساختند یا حتی افرادی که در اختراع و شروع سینما دخیل بودند، مثل چارلی چاپلین، جان فورد، هنری کینگ و فریتز لانگ.

بچه تخس های هالیوود تقریبا سیستم استدیویی و روند تاریخ سینما را برای همیشه تغییر دادند. یعنی منظورم این است که مثلا در دهه ۷۰ هیچکاک توطئه خانوادگی را ساخت که در همان روند مسیر آثار کلاسیک اش بود. تازه هیچکاکی که نوآور بود و به روز حرکت می کرد. اما در این دور و زمانه کارگردان های نسل های قدیم تر اگه حتی یک ذره از قافله عقب بمانند، دیگر عمر کارنامه فیلم سازی آن ها از یک حد بالاتر نمی رود.

مثلا امروزه، استیون اسپیلبرگ می آید و یک فیلم درباره VR یا همان واقعیت مجازی می سازد. مارتین اسکورسیزی با نتفلیکس کار می کند و کلینت ایستوود هم تمام سعی خود را می کند که یک فیلم جذاب به روز بسازد. حالا این که موفق میشود یا نه، بحث دیگری است.

حالا این کارگردان های دهه ۲۰ و ۳۰ در سیستم بسته و خفه استدیویی آن زمان چه طور شروع به کار کردند و تخمین سنی اون ها چطور بوده است؟

این جا ماجرا کمی متفاوت می شود. کارگردان ها معمولا در یکی از قسمت های استدیو مشغول به کار بودند تا بالاخره بتوانند شانس خود را  برای کارگردانی یک فیلم بلند امتحان کنند. مثلا امروزه شما ممکن است با ساخت یک موزیک ویدیو یا یک فیلم کوتاه یا تیزر های تبلیغاتی، فیلم بلندت را بسازی، اما آن زمان از این خبرها نبوده است و باید خود را به آب و آتش میزدی تا بالاخره بتوانی فیلم استدیویی ات را بسازی. ولی باز دقیق بخواهیم ببینیم. خیلی ها در همین دهه های ۲۰ و ۳۰ در حدود سی سالگی کار خود را شروع کردند.

کینگ ویدور – ۲۵

روبن مامولیان – ۲۶

مروین لروی – ۲۷

و مثلا یکی از بزرگ ترین شروع کننده های بلاک باستر هالیوودی، یعنی دیوید وارک گریفیث که یک مطلب کوچکی هم این جا درباره اش نوشته ام، در ۳۳ سالگی اولین فیلم بلندش را ساخته است.

باید در نظر داشت که در آن دوره، میانگین عمر یک مرد سفید پوست عادی آمریکایی فقط ۵۳ سال بوده است! پس بی دلیل نبود که استدیوها به دنبال جوان ها می گشتند تا صنعت سینما را هر لحظه زنده نگه دارند.

در نهایت این که برعکس چیزی که خیلی از ما تصور می کنیم، در سینما به بیشتر افراد جوان فرصت داده شده است برای ساخت فیلم بلند و کاملا هم طبیعی است. جوان ها حاضرند با پول کمتر، خیلی بیشتر از افراد اسم و رسم دار کار انجام بدهند و انرژی بیشتری را برای اثبات خود صرف می کنند.

……….

دیوید بوردول در پایان مقاله اش می خواهد ببیند که رتبه اول جوان ترین فیلم اولی برای چه کسی بوده است و معمولا اولین مثالی که به ذهن خیلی از سینمایی ها می رسد اورسن ولز است که در ۲۶ سالگی همشهری کین را ساخته است. اما قبل تر از ولز، ما ویلیام وایلر را  داریم که وقتی ۲۴ ساله بود فیلم خود را ساخت.

اما اگر از هالیوود فراتر برویم و جهانی به ماجرا نگاه کنیم، به مورد جالبی می رسیم که حنا مخملباف است که وقتی فقط ۱۵ ساله بود اولین مستند بلندش را ساخت و با توجه به خانواده سینمایی اش چنین موردی آن چنان هم دور از دسترس نیست. مثلا یک مورد عجیب پسری از کشور هند است با نام کیشان شربکات که در ۱۰ سالگی اولین فیلم بلند خود را ساخته است که در فستیوال ها اکران شده است و اسمش هم به عنوان جوان ترین کارگردان تاریخ سینما در کتاب رکورد های گینس ثبت شده است.

البته اولین فیلم بلند را ساختن یک چیز است و نگه داشتن خود در این حرفه و کارنامه قابل دفاعی را هم شکل دادن، یک چیز دیگر.

بورودل در اول مقاله به دانش آموز ها یک توصیه ای کرده بود که بعد از بررسی سن شروع کارگردانی، به نظرش می رسد که باید موضع اش را کمی تغییر بدهد و این بار جوابش  به هر کسی که می آید و از او درباره شروع فیلم سازی می پرسد این است:

“تا جوان هستی کارت رو شروع کن. اگه می خوای موزیک ویدیو و تیزر تبلیغاتی بسازی از حدود ۲۳ سالگی راه برات بازه. اما برای فیلم بلند، در بهترین حالت شاید در ۲۸ یا ۲۹ سالگی فرصت ساختش رو پیدا کنی. اما ممکن هم هست راه برات بسته بشه. اگه تا ۳۵ سالگی فیلم بلند نساختی ممکنه که دیگه هیچ وقت نتونی این کار رو انجام بدی. مگر اینکه در این صنعت در قسمت دیگری مشغول به کار بوده باشی و اسم و رسمی برای خودت به پا کرده باشی و ارتباطات زیاد و مفیدی داشته باشی.”

پس دوستان تا جوان هستیم بهتره که کار رو شروع کنیم.

……………….

منبع