دستور هیچکاک

به طور اتفاقی یکی از عکس های آلفرد هیچکاک را در مجله ای دیدم.

این عکس در سال ۱۹۷۲ از وی ثبت شده و می بینید که هیچکاک ژست به خصوصی هم گرفته است. این جناب نه فقط به عنوان یک کارگردان، بلکه به کل شخصیت ویژه ای دارد که در این کتاب هم وجه متفاوتی را از او شناختم.

این عکس را باید چاپ کنیم و بزنیم به هرجایی که بیشتر در آن جا حضور داریم. حالا چه اتاقمان، چه محل کار و شاید هم عکس پس زمینه تلفن همراهمان. البته منظورم به اهل فیلم و سینما است، مخصوصا آن هایی که دنبال فیلم ساختن و فیلم نامه نوشتن هستند. بعدش هم بالای عکس بنویسی: مجید، فیلم خوب ببین! حالا به جای اسم مجید اسم خودتان را بگذارید.

این کار هم یک شوخی است با خودتان و هم این که جمله و عکسی دستوری است. تلنگری است برای خیلی از ما که اصلا بلد نیستیم فیلم خوب ببینیم. این که تمام فیلم های اکران شده سال ۲۰۱۸ را دیده ای و کاندید های اسکار و گلدن گلوب را از بر هستی که نشد فیلم دیدن. نه این که بد باشد، باور بفرمایید خودم اول از همه فیلم های این جشنواره ها و مراسم ها را می بینم اما مسئله این است که سینما از دهه ۸۰ یا ۹۰ به قبل هم وجود داشته است! همش که نشد فیلم جدید. پس فیلم های قدیمی و کلاسیک جایشان کجاست؟

حالا جالب است که من می خواستم دو هفته پیش این پست در رابطه با عکس هیچکاک را بگذارم که دیدم به تازگی شبکه اینترنتی کرایتریون هم راه اندازی شده است و برای ثبت نام اولیه همین عکس را روی صفحه اش کار کرده است. (البته من این عکس را از بلاگ دیوید بوردول برداشتم)

کرایتریون جایی است که ساخته شده برای عاشقان سینمای کلاسیک و فیلم های خیلی خوب و قدیمی. این سایت هم رسما این عکس را گذاشته که بگوید: آقا جان! خانم عزیز! فیلم خوب ببین.

 حالا در ایران ما نمی توانیم عضو کرایتریون بشویم ولی می توانیم به خیلی از فیلم های قدیمی دسترسی داشته باشیم. (البته مسئله زیرنویس فارسی هم است. ولی من بیشتر منظورم با عشق های سینماست و افرادی که می خواهند حرفه ای کار کنند و این افراد اگر زبان انگلیسی شان ضعیف است، مشکل دوچندان می شود. و بماند که خیلی از فیلم های خوب قدیمی هم زیرنویس فارسی اش در نت موجود است)

نکته: حتما باید عکسی از نویسنده ای باشد که همین ژست دستوری را گرفته باشد و بالای آن هم بنویسیم: فلانی، کتاب خوب بخوان!

اولین مرد_First Man

این کار جدید دیمین شزل یکی از شریف ترین فیلم هایی بود که تا به حال دیدم. هم به تماشاگر احترام گذاشته بود و هم به نیل آرمسترانگ و همکارانش که برای اولین بار پا بر روی کره ماه گذاشتند. شزل مثل استیون اسپیلبرگ یک فیلم حماسی خانوادگی ساخته است که هم روحیه قهرمان پرور آمریکایی را با خودش دارد و هم کاری جهان شمول است. حالا دیگر خیالمان راحت است که شزل بعد از ساختن ویپلش و لالالند و حالا هم اولین مرد، یکی از مهم ترین و بهترین کارگردان های دوره ماست.

موسیقی متن این فیلم عالی بود. چقدر دوستش داشتم. متمایز و نو. اصلا در کمتر فیلمی که مربوط به فضا باشد چنین ملودی هایی شنیده بودم. موسیقی را جاستین هورویتز ساخته که همکار و دوست قدیمی شزل است و هر سه فیلم قبلی شان را با هم کار کرده اند و سه موسیقی متن متفاوت و خاص به جهان سینما تحویل داده اند، منتها من از این آلبوم آخری بیشتر لذت بردم.

و عجب جلوه های ویژه ای! باور کنید یک زمان هایی از فیلم بود که اصلا به پرده سبز و آبی فکر نمی کردم. تقریبا مطمئن شده بود که عوامل رفته اند به فضا و کره ماه و همان جا فیلم را ساخته اند.

حین دیدن این فیلم یاد یکی از اپیزود های سریال عالی مدمِن افتادم. در آن جا هم از دید مردم عادی داشتیم لحظه قدم گذاشتن به ماه را می دیدیم. آمریکایی هایی که حیرت زده شده بودند، بعضی ها گریه شان گرفته بود و خلاصه اپیزود به یادماندنی بود. اما چه چیزی آن را برایم به یادماندنی کرد؟

وقتی که ماجراهای فردای آن روز تاریخی را دیدیم (یا چند ساعت بعدش، راستش دقیق یادم نیست) قضیه ماه به کل فراموش شده بود و مردم برگشته بودند سر کار و زندگی خودشان – دقیقا مثل همین ایران امروز خودمان که خبر های داغ می آید و سریع هم سرد می شود و این وسط یک سری نادان می گویند ایرانی ها همه چیز را سریع فراموش می کنند! – بگذریم…

لحظه ای است که جلسه ای برای تبلیغ سس خردل تشکیل شده است و پگی با بازی الیزابت ماس در جلسه می گوید که درست است ما ماه را فتح کردیم، اما به هر حال وقتی شخصی از سر کار به خانه برود، آن قدر کُره ماه برایش مهم نیست که خوردن غذا و برگر و سس مهم باشد. حالا نه این که دیالوگ های عینا همین باشد ولی مفهوم همین بود. و من هم کاملا با حرف پگی سریال مدمن موافقم. با همه خبرهای عظیمی که ممکن است شنیده باشیم و هنوز هم بشنویم، در نهایت مردم می روند سراغ خانه و زندگی شان. و جالب است که در فیلم اولین مرد هم تقریبا با چنین چیزی مواجه می شویم. فیلم روی کره ماه و در اوج تمام نمی شود. آرمسترانگ بر می گردد به زمین و باید مدتی را در قرنطینه باشد که یک وقت بیماری از ماه با خودش به زمین نیاورده باشد، در این بین همسرش می آید و از پشت اتاق شیشه ای همدیگر را نگاه می کنند. سکانس واقعا دوست داشتنی است که اصلا دیالوگ ندارد و فقط بازی با نگاه است. و این که بله، آقای آرمسترانگ هم در نهایت همسر و خانواده اش از هر چیزی برایش مهم تر است.

زودیاک – Zodiac

این فیلم را بعد از چند سال دوباره دیدم و عجب شاهکاری است. اثر، جنایی است ولی به نظرم بیشتر به ژانر ترسناک نزدیک است. چنان مو به تن آدم سیخ می کند که خیلی از فیلم های مثلا ترسناک ازشان بر نمی آید. ترس ماجرا این است که زودیاک هیچ وقت پیدا نشد! به همین راحتی… طرف این همه آدم کشت و رفت زندگی اش را کرد. حالا ما کاری نداریم که ممکن است او با مرگ بدی از دنیا رفته باشد و غیره. اما این که از طریق قانون بلایی سرش نیامد، خود به خود ماجرا را وحشتناک می کند. و فینچر که به نظرم با همین فیلم زودیاک سبک اش متفاوت و شاید پخته تر شد، از لحاظ کارگردانی واقعا کم نگذاشته است.

اخیرا یک مستند خیلی خوب درباره صحنه معروف قتل زیر دوش حمام روانی ساخته آلفرد هیچکاک را دیدم به نام ۷۸/۵۲  که پیشنهادش می کنم.

ولی وقتی این را دیدید. حالا بهتر است فیلم های دیگری را بررسی کنیم. در همین زودیاک صحنه های پر از تعلیق و ترس فراوان است. و تاثیرش هم از آثار هیچکاک بیشتر نباشد، کمتر نیست. مثلا صحنه قتل در پارک که به حمله دریاچه بریسا معروف است را ببینید و از کارگردانی لذت ببرید.

تکنیک بعد از جذابیت

کانال های یوتیوبی عالی مثل Every Frame a Painting هست که قبلا هم در این پست بهشان اشاره کرده بودم. خود من هم در بعضی پست های این بلاگ به تک سکانس هایی رجوع دادم. در کل تجزیه و تحلیل سکانس ها، نماهای زیبا و غیره در فیلم ها کاری متداول است. فرمالیست بازی هم به هر حال عالمی دارد.

اما…

فیلم ها با کلیت معنا پیدا می کند. این سکانس بازی ها و بیرون کشیدن ساختار فلان پلان و فلان صحنه همه اش به تکنیک ربط دارد. و تکنیک هم بدرد خیلی ها نمی خورد و اصلا جذاب نیست. دلیلی هم ندارد جذاب باشد. شما قسمتی از یک پل عابر را خیلی زیبا طراحی کرده باشید اما این پل انتها ندارد! خب فایده اش چیست؟ شما یک فصل از یک کتاب را بی نهایت حرفه ای نوشته باشید، اما وقتی کل داستان را بخوانیم می بینیم که فقط همان یک فصل زیبا بود. خب باز هم … فایده اش چیست؟

تکنیک بعد از جذابیت می آید. فیلمی که ساخته ای یا نوشته ای، وقتی که از اول به آخر آن را می بینی یا می خوانی، جذابیت دارد؟ فکر می کنم این باید اصلی ترین پرسش هر شخصی باشد که در صنعت سینما مشغول است. چون این سوال را معمولا بیننده ها می پرسند.

فیلمه جذاب بود؟ فیلمه قشنگ بود؟

و وقتی که پاسخ آمد بله…

چقدر هم خوب. حالا می رویم به سراغ بقیه نکات فیلم.

Phase IV – فاز ۴

سال بس طراح تیتراژ برخی از معروف ترین فیلم های تاریخ سینماست. از روانی گرفته تا کازینو. و همچنین طراح پوستر چندی از بزرگ ترین فیلم ها مثل سرگیجه و درخشش.

در سال ۱۹۷۴ یک فیلم بلند از سال بس اکران می شود به نام فاز ۴ و اتفاقا تنها اثر بلندی است که در کارنامه سینمایی اش وجود دارد. فیلم نه سر و صدای خاصی می کند و نه اکران موفقی دارد. در نظر بگیرید که من از هفت سالگی در حال فیلم دیدن هستم و سال هاست مجله های سینمایی می خوانم و کتاب های سینمایی و مقاله ها و ویدیو هایی در فضای نت را هم اضافه کنید و تا به حال اسم این فیلم به گوشم نخورده بود.

فاز ۴ را دیدم و تبدیل شد به یکی از بهترین و عجیب ترین تجربه های فیلم دیدنم. این کار به عبارتی تعریف درست یک فیلم علمی تخیلی است. یعنی این ژانر – سای فای – از حق نگذریم بیشترش همان تخیل است و مسئله علمی در کار وجود ندارد. اما فاز ۴ واقعا هم علم دارد و هم تخیل. علمی که به ضرب و زور برای شمای تماشاگر تعریف نمی شود. مثلا اینتراستلار کریستوفر نولان را برای این دوست نداشتم چون که خیلی جاها مثل دانشجو ها نشسته بودم و شخصیت ها داشتند با دیالوگ روی تخته برایم از علم فیلم می گفتند! اما فاز ۴ این طور نیست. اگر علمی هم در کار است، با تصویر و دیالوگ هایی داستانی گفته می شود. یعنی شخصیت ها دارند کاری انجام می دهند و آن وسط توضیحاتی هم درباره هوش مورچه ها می دهند. این فیلم درباره مورچه هاست و این که اگر این موجودات روند هوششان بالا برود ممکن است چه اتفاقاتی رخ بدهد.

البته اشتباه نکنید. قرار نیست یک فیلم شبیه مورچه های آدم خوار ببینید – یادم می آید که صدا و سیما یک فیلم با اسم مورچه های آدم خوار پخش می کرد و چند باری هم تکرارش را نشان داد و من هم بچه بودم و حسابی از صحنه خورده شدن توسط مورچه ها ترسیده بودم. ولی فاز ۴ به کل مسیری دیگر را پیش می گیرد و از خون و خون ریزی و مورچه های بزرگ و کوچک یا حتی مرد مورچه ای! خبری نیست.

حتما به خاطر هوش تصویری بالای سال بس است که تصاویر فیلم این قدر من را گرفت. یکی از ناب ترین قاب هایی عمرم را در این فیلم دیدم. یعنی حتی صحنه راندن ماشین یا حتی دیالوگ رد و بدل کردن بین شخصیت ها هم از یک قاب مرسوم سینمایی، متفاوت بود. و منظورم هم فقط بحث تصاویر زیبا و کارت پستالی نیست.

بحث روان شناختی اثر است.

تصاویر این فیلم روی ذهن تاثیر خاصی می گذارد که در کمتر فیلمی دیده ام.

صدای انتخاب شده برای این کار (از وسایل صحنه گرفته تا صدای آژیر و هم چنین صدای مورچه ها) طوری صداگذاری و طراحی شده است که حس می کنی تمام ارتشعات صوتی فیلم تا مغز استخوانت هم نفوذ می کند – تازه در نظر بگیرید که من فیلم را در خانه و در تلویزیون دیدم، اگر در سینما با سیستم صوتی بالا پخش بشود که به به، چه تاثیر دوچندان و لذت بخشی دارد.

Mrs Henderson Presents – خانم هندرسون تقدیم می کند

سلام دوستان

بعضی آثار است که در جزییات بیشتر دوستشان دارم تا در کلیت اثر. مثل همین فیلم خانم هندرسون تقدیم می کند. کار در سال ۲۰۰۵ توسط استفان فری یرز ساخته شده است. کارگردانی که کارش درست است اما هیچ وقت ندیدم در آثارش خودش را به رخ بکشد. به اصطلاح امضای خاصی از خودش به جا نمی گذارد و پیدا کردن ردش در فیلم ها سخت است.

و این یعنی خاکی بودن و ادعا نداشتن که واقعا هم کار سختی است.

حالا از این حرف ها بگذریم، بعضی قسمت های این فیلم را دوست نداشتم. فکر می کنم اگر فیلم نامه زمان داستانی کمتری را پوشش می داد بهتر بود. یعنی مثلا یک مقدمه نوشته می شد که خانم هندرسون که بود و سالن تاتر ویندمیل را چگونه ساخت، بعد فیلم یک راست می رفت سراغ زمانی که دخترها وارد نمایش شدند و جنگ شروع شد. (در ضمن، داستان بر اساس واقعیت است) این طوری به نظرم شخصیت پردازی قدرت خیلی بیشتری می گرفت و شاید هم فیلم به این میزان مهجور نمی ماند.

اما در نهایت، این اثر سکانس های به یادماندنی زیاد دارد.

این قسمت را خیلی دوست داشتم. تازه بماند که ممکن است خیلی هم کلیشه ای باشد. اواخر فیلم است و خانم هندرسون می رود تا برای سرباز ها و مسئولین وزارت ارشادش! حالی کند که چرا این سالن باید در اوج جنگ و قحطی و بدبختی باز بماند و نمایش ها (هر چند با چندی مسائل اخلاقی و غیر اخلاقی) اجرا شود. خانم هندرسون با بازی عالی جودی دنچ چنان سخنرانی جانانه ای می کند که اشک به چشم آدم در می آید. گویی دوست داری بروی در آن زمان و هزار جور بدبختی و جنگ را هم تحمل کنی اما بدانی که یک خانم هندرسونی با یک سالن تاتر هم وجود دارد که به آن پناه ببری.

 

The Pleasure Garden – باغ لذت

سلام دوستان

بعضی وقت ها هست که می شود به راحتی از فیلم اول یک کارگردان، نشانه هایی از آثار بعدی اش پیدا کرد. یعنی دغدغه ها، آرزو ها و مسائل درونی و همچنین فرم سینمایی.  تنها تفاوت شاید در این باشد که کارگردان در آثار بعدی از لحاظ تکنیک خیلی بهتر شده است. اما عصاره وجودش همان است.

مثلا آلفرد هیچکاک. فیلم اولش باغ لذت نام دارد. صامت است و آن را در آلمان (مونیخ) ساخته است. اتفاقا در کتاب هیچکاکی که نمی شناسید، یک مقاله خواندنی از پشت صحنه همین فیلم وجود دارد.

در باغ لذت خیلی از امضاهای هیچکاکی را دیدم که برایم جالب بود.

مثلا نمای اول یک پلکان پیچ در پیچ است که خب حتما می دانید که چقدر به شاهکارش، سرگیجه، ربط دارد.

یا مثلا چشم چرانی. که یک فیلم عالی دیگر هم مربوط به همین موضوع ساخته است به نام پنجره عقبی. بماند که در دیگر آثارش هم چشم چرانی مرد ها یافت می شود.

یا این نما، دست زن غمگین که دارد خداحافظی می کند به دست زنی خوشحالی که دارد از دور به شخصی سلام می کند، دیزالو می شود. البته دقیقا چنین صحنه ای را در فیلم های جدید تر هیچکاک به یاد ندارم، اما کلا این نوع از دیزالو و تدوین را در فیلم های دیگرش هم دیده ام.

بعد در داستان باغ لذت که در نگاه اول به نظر یک درام است، به قتل و وحشت هم می رسیم. مثلا این جا که مرد دارد معشوقه اش را در دریا خفه می کند.

و همچنان وحشت و تعلیق که یکی از مهم ترین وجوه فیلم های هیچکاک است.

و وجود روح یا توهم مَرد، که باز من را یاد سرگیجه انداخت.

و حتی در اواخر این فیلم صامت یک ساعته، رگه هایی هم از دیگر اثرش – روانی –  می بینیم.

مرد روانی داستان می گوید که روح معشوقه اش به او دستور می دهد که باید زنش را بکشد. ( نورمن بیتس هم یک جورهایی از روح مادرش دستور می گرفت)

Key Largo – کی لارگو

پایان بندی فیلم کی لارگو را خیلی دوست داشتم. مخصوصا این سکانس. تعداد نماها زیاد نیست. جای دوربین هم زیاد تغییر نمی کند. بیشتر همین سه نما است که گذاشته ام.

شخصیتی که همفری بوگارت استادانه بازی اش کرده، منتظر است تا نقش منفی داستان از کابین قایق بیرون بیاید تا هر چه سریع تر او را با اسلحه بکشد. نقش منفی را هم ادوارد جی رابینسون بازی کرده. دو بازی متفاوت در یک فیلم. بوگارت درون گرا و شاید بهتر است بگوییم سینمایی بازی کرده است و رابینسون برون گرا و تاتری. اما ترکیبشان روی فیلم به شدت نشسته و به تمام نماهای فیلم می آید.

همین تعداد نماهای کم کافی است برای تولید هیجان و تعلیق. کارگردانی درست یعنی همین (فیلم را جان هیوستن گرامی ساخته است) نه حرکت بیهوده دوربین. نه کات های تند و بدرد نخور. خیلی ساده، اما مفید و حرفه ای.

لذت بخش ترین بخش هم این نیمچه لبخند بوگارت است. حقیقتش خیلی وقت بود بازی یک بازیگر این مقدار به دلم نشسته بود. اما بوگارت در این فیلم کاری کرد که بیش از پیش طرفدارش شوم.

در ضمن می دانید چطور شد رفتم سراغ این فیلم؟

در نشستی، کریستوفر نولان دارد با کوانتین تارانتینو مصاحبه می کند. نولان جایی می گوید خیلی اتفاقی دقیقا قبل از دیدن هشت نفرت انگیز، فیلم کی لارگو را دیده بود و از شباهت این دو فیلم تعجب کرد و از تارانتینو پرسید که میزان تاثیر این فیلم روی اثرش چه بود که تارانتینو هم توضیحات مربوط را داد. و انصافا هم همین طور است. ترکیب کی لارگو و فیلم  The Thing جان کارپنتر + نبوغ تارانتینویی جوابش می شود فیلم بسیار عالی هشت نفرت انگیز.

تنگه ابوقریب و پیرمرد و دریا

سلام دوستان

فیلم تنگه ابوقریب به کارگردانی بهرام توکلی را دیدم. تا به الان حرفه ای ترین فیلم جنگی وطنی را چ ابراهیم حاتمی کیا می دانستم که تنگه آمد و جایش را گرفت. حرفه ای از لحاظ ساخت می گویم. از لحاظ داستانی و شخصیت پردازی هر دو فیلم به نظرم ایراد دارند. البته من نمی خواهم الان درباره خود فیلم بنویسم. تنگه یک موقعیت را نشان داده بود با تعدادی شخصیت که خیلی هم موفق بود. مثلا دانکرک نولان هم شخصیت پردازی نداشت و بیشتر هدفش فضاسازی بود که خیلی هم درجه یک از آب در آمده بود.

تنگه ابوقریب یکی از سینمایی ترین فیلم های ایرانی بود که دیده ام. حرفه ای بود. تا توانسته بود از کلیشه های سینمای جنگی ما دور شده بود. صحنه های خونین فیلم عالی بود. هیچ چیزی از فیلم های جنگی دیگر کشورها کم نداشت و پایان بندی خیلی متفاوت و جذاب و هم زمان ناراحت کننده ای را داشت. پر از پلان های بلند بود اما این قضیه اصلا به چشم نمی آمد و کارگردان نمی خواست خودش را به زور به رخ بکشد. قسمت هایی از فیلم رسما ترسناک شده بود و از این بابت هم موفق بود. چند دقیقه پایانی فیلم که صحنه ها اسلوموشن شده  و انگار دوربین سرش گیج رفته بود را هم دوست داشتم، هنگامی که فیلم تمام شد دیدم یکی از تماشاگران داشت به دوستش می گفت که سرش گیج رفته است، و به نظرم فیلم هم دنبال چنین چیزی بود. سرمان گیج برود. انگار که ما هم داریم کمی وسط میدان جنگ بودن را تجربه می کنیم. این نیمه های پایانی هم می توانسته مثل بقیه فیلم خیلی شکیل فیلم برداری شود و تا آخرین لحظه، کارگردان صحنه پردازی اش را به رخ بکشد، که این کار را انجام نداد و واقعا دست مریزاد.

ماجرای من با این فیلم یک چیز دیگر است.

سال ها پیش که بچه تر بودم کتاب پیرمرد و دریا ارنست همینگوی را با ترجمه عالی نجف دریابندی خوانده بودم. ته ذهنم همیشه می دانستم که این کتاب را باید دوباره بخوانم. که بالاخره زمانش رسید. همین دیروز کتاب را برای بار دوم تمام کردم. البته با یک کیفیت به کل متفاوت با سری اول. آن موقع آن چنان حالی ام نبود که دارم چه می خوانم. برای بار دوم بود که فهمیدم پیرمرد و دریا ارزشش برای من خیلی بیشتر از این حرف هاست.

فکر کنم در حال حاضر تبدیل شده است یه کتاب بالینی ام. چون برای بار سوم هم می خواهم آن را بخوانم.

کتاب که تمام شد. آن را بستم. ته دلم برای شادی روح همینگوی دعایی کردم. لباسم را پوشیدم و رفتم به سمت سینما. فیلم تنگه ابوقریب شروع شد. دیدم که نام شخصیتی که جواد عزتی بازی می کند مجید است و با من هم نام. بعد این جناب مجید در یک سکانس در پشت کامیون با بقیه هم رزم ها نشسته است و دارد کتابی می خواند. منم که همیشه کنجکاو ببینم شخصیت ها در فیلم ها چه کتابی می خوانند. یک لحظه جواد عزتی کتاب را بست و روی جلد را دیدم و شوکه شدم.

کتاب پیرمرد و دریا بود!

خداوندا این چه تصادف عجیبی است که من در سالن سینما، دومین جایی که بعد از خانه دوست دارم، باید چنین چیزی را ببینم؟

جوابش را نمی دانم. فقط می دانم که این روز و این لحظه و این فیلم را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد و سر راست ترین پیام این نشانه یا تصادف یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید را هم در نظر بگیرم این است که پیرمرد و دریا را بارها و بارها بخوانم.

نکته: نشان دادن این کتاب در فیلم بی معنا نیست. من که دقیق منظور توکلی را نمی دانم ولی می توان چند تا حدس زد. یکی خواسته نحوه کشته شدن یکی از شخصیت ها را جلوتر حدس بزند، چیزی که در انگلیسی به آن foreshadow می گویند. ارنست همینگوی به مغز خود شلیک کرد، دقیقه اتفاقی که برای یکی از شخصیت ها در یک سکانس نفس گیر رخ می دهد. یا درگیری پیرمرد و ماهی دریا. تلاش و کوششی که پیرمرد برای از پادرآوردن آن ماهی می کند قطعا مانند یک سرباز جنگ است. اما در پایان، انگار همه چیز بیهوده بود. پیروزی انجام شد اما به چه قیمتی. پایان بندی تنگه هم تقریبا چنین حالتی دارد.

Hereditary – ارثی

وقتی که کارگردان بداند دوربین را باید کجا قرار بدهد. عوامل فیلم بدانند که دارند چه نوع فیلمی بازی می کنند و ساز مخالف خود را نزنند. دوربین نه لرزش داشته باشد و نه حرکات اضافی و بیش از حد. تدوین بی خود و بی جهت تند نباشد و نخواهد به هر قیمتی شده است ریتم فیلم را تند کند. فیلم نامه به همان اندازه ای که نیاز است داستان را تعریف کند و با هزار جور ترفند مثل فلش بک و فلش فوروارد و غیره نخواهد از خط روایت جدا شود.

و در کل همه دست به دست هم بدهند تا یک فیلم ناب و تر و تمیز و حرفه ای ترسناک و دلهره آور بسازند، با آثاری شبیه همین فیلم رو به رو می شویم.

ارثی حسابی من را بهم ریخت. هم از لحاظ پشت صحنه ای، چون که کارگردان فیلم اولی است و آرزویم این است که فیلم بلند اولی که بسازم با چنین کیفیتی باشد. حالا ژانرش آن چنان مهم نیست. و همچنین خود فیلم. داستانی که تعریف می کند. دلهره ای که به وجود می آورد. این کار هم زمان یک درام خانوادگی تراژیک است و هم یک ترسناک مریض. صحنه های زیادی دارد که می تواند مدت ها در ذهن شما باقی بماند. به هیچ عنوان ترس را بازاری نگاه نکرده است و اصلا صحنه ای که بخواهیم از جای خود بپریم نداریم. بیشتر ترس فیلم به این می ماند که گوشه ی اتاقت هستی و مطمئن نیستی داخل کمد یا پشت در اتاقت چیزی هست یا نه. انگار فقط میخکوب شده ای و نمی دانی هر لحظه ممکن است چه اتفاقی بیفتد.

البته یک جاهایی من را یاد ترسناک خوبی به نام It Follows هم انداخت. انگار هر دو فیلم در یک دنیا قرار دارند و فقط روایت ها متفاوت است.

به هر حال جزو بهترین آثار امسال بود که دیدم. به احتمال زیاد سینماتک قلهک هم فیلم را اکران می کند و به همراه دوستان، دوباره دیدن چنین فیلم قطعا ارزش دارد.