شباهت جیگسا و جان فورد (سری فیلم های اره و سریال وست ورلد)

این متن درباره سریال وست ورلد و سری فیلم های اره است و ممکنه داستان برای شما لو بره.

…………………

مقایسه جیگسا (تابین بل) و جان فورد (آنتونی هاپکینز) خیلی اتفاقی به ذهنم رسید. در حال دیدن اپیزود نهم از فصل دوم بودم که فورد گفت:

جرقه از همین دیالوگ شروع شد. چون دقیقا بازی کردن با انسان ها و گذاشتن اون ها در موقعیتهای ویژه و خطرناک هدف تمام کارهای جیگسا بود. ( نکته این که جیگسا لقبی هستش که خبرنگارها و پلیس های جنایی به این شخص دادن و نام شخصیت اصلیش جان کریمر هست) او زندگی رو یه بازی بزرگ می دید و به هر قیمتی که شده بود می خواست بعضی افراد رو تو کارش شریک کنه.

حالا که می بینم، جان فورد هم دقیقا نسخه ای دیگه از جیسگا ست. (نام اول هر دو شخصیت هم که جان هستش و نمی دونم این جان ها چرا این قدر علاقه دارن با جان آدما بازی کنن)

در هر دو سری آثار ما با خشونت های بی حد و مرزی طرفیم. در فیلم های اره، خشونت تو دنیای تعریف شده توسط جیگسا رخ میده. و تو سریال وست ورلد، این خشونت در دنیای ساختگی جان فورده.

اما هدف هر دو نفر به نظر می رسه که یه چیز باشه.

اون ها خودشون رو مثل پروردگار می دونن. قوانینی رو برای دنیای ساختگی خودشون خلق کردن و از مخلوق ها دعوت می کنن (یا به اجبار میارنشون) که این قوانین رو رعایت کنن و بازی رو هم اجرا کنن.

حالا شاید به نظر بعضی از طرفدارای دو آتیشه وست ورلد خوش نیاد که این سریال رو دارم با آثاری مثل اره مقایسه می کنم. در نگاه عموم، اره ها چیزی جز فیلمای پر از خشونت و خون و خون ریزی نیستن. اما باید این نکته رو در نظر داشته باشین که اره شماره یک اتفاقا کمترین میزان خشونت رو داشت. حتی از سریال وست ورلد هم کمتر. و بعضی سکانس ها هستش که اگه بیننده حرفه ای نباشید، تشخیص سخته که بعضی تصاویر برای سریال وست ورلد هستش یا فیلم های اره.

منتها چون ماجرای اره هولناک بود و با تدوین تند و اعصاب خرد کن به نظر می رسید که این فیلم خیلی خشن تر هستش. که اصلا این طوری نبود. در اره یک ما زیاد خشونت نمی بینیم، فقط اون رو می شنویم و می دونیم که داره خارج از کادر اتفاق می افته. در اره های بعدی مخصوصا از شماره ۴ به بعد بود که خشونت شد هدف اصلی سری آثار پول ساز اره. حتی در فیلم های بعدی هم نگاه فلسفی و تلخ جیگسا به زندگی دیگه اثر خودش رو از دست داد و اون هم تبدیل شد به یک ماشین آدم کشی.

ملاک من بیشتر اره یک تا سه هستش.

حالا دوباره برم سراغ بعضی شباهت ها.

هر دو نفر به شدت با سواد به نظر می رسن. انگار تمام فلسفه قدیم و جدید و نظریه هایی درباره زندگی و اخلاق رو از حفظ هستن و هر بار که دیالوگی به زبان میارن باید بریم و چند تا مطلب بخونیم یا تو وب جست و جو کنیم تا کلیت کار دستمون بیاد.

هر دو آثار با زمان بازی می کنن. در فیلم دوم اره برملا می شه که نصفی از داستان در گذشته اتفاق افتاده، دقیقا چیزی که در پایان فصل دوم وست ورلد اتفاق افتاد. یا در فیلم سوم اره که ما داریم همزمان دو ماجرا رو دنبال می کنیم و در آخر متوجه می شویم که این اتفاق ها داره همزمان رخ میده و برعکس فیلم های قبلی گذشته یا آینده ای در کار نیست، و دقیقا این همزمانی و بازی زمانی رو در فصل دوم وست ورلد هم دیدیم.

جیسگا و فورد درس زندگی میدن منتها معلم های به شدت بی رحمی هستن و ترسی هم از کشته شدن انسان ها دیگه ندارن.

جیگسا در قسمت های دور افتاده از شهر مکانی رو انتخاب می کنه و با تله ها و معماهایی که کار گذاشته و به کمک عروسک هاش! به افرادی که در اون مکان جمع کرده اجازه میده که معماها رو بازی و حل کنن و اگه بتونن جون زنده به در ببرن، برای همیشه آزاد میشن.

فورد هم حتما تو قسمتی دور افتاده از یکی از ایالت های آمریکا، وست ورلد را خلق کرده. منتها مردمی که به اون جا میان با پای خودشون قدم به وست ورلد میذارن و خبری از آدم ربایی نیست. فورد با تله ها و معماهایی که گذاشته و به کمک عروسک هاش! داره حسابی با بازی کردن با جون و زندگی و  اعصاب روان انسان ها و همچنین ما تماشاگرا سرگرم میشه.

فورد و جیگسا از انسان دو پا بیزارن. در این جا فکر می کنم  جیگسا از فورد رحیم تر به نظر میرسه. چون  با تمام این شکنجه ها، راهی برای نجات میذاره. جیگسا اعتقاد به رستگاری داره. اما فورد، ایشون به کل از بشریت ناامید شده. ربات ها براش نوع بهتر بشریت به حساب میان.

در این میان هم میفهمیم که هر دو این شخصیت ها از همکار استفاده می کنن. از افرادی که در اول داستان اصلا فکرش رو هم نمی کردیم که این ها در اصل دست آموخته جیسگا و فورد بودن.

هر دو سری آثار به شدت به پیچش داستانی وابسته هستن. سری اره که به شوک های ناگهانی آخرش معروفه . پایان بندی فیلم اول و دوم و یکی دیگه شون که فکر کنم اره پنجمی بود از لحاظ میزان حیرت انگیز بودن شوک داستانی، بهترین حساب میشن.

وست ورلد هم با شوک نهایی اش معروف شده. به طوری که تو انجمن سایت معروف reddit فقط حدس و بحث و گمان درباره رمز و رازهای وست ورلده و این که قراره چطوری تموم بشه ( که البته ای کاش این طوری نبود. سریالی مثل وست ورلد نباید تمام هدفش رو برای شوک بذاره. مگه بهترین سریال هایی که اخیرا پخش شده، مثل leftovers و mindhunter، به این میزان وابسته به پایان بندی و شوک نهایی بودن؟  این سریال ها هم پیچش ناگهانی داستانی داشتن اما در پایان کار چیزی که به یادمون می موند و بحث می شد کلیت فصل و داستانش بود و فقط به یک نکته خاص از سریال پرداخته نمی شد)

در پایان فصل اول فورد توسط مخلوقش کشته شد و به راحتی هم این مرگ رو پذیرفت، همون طور که جیسگا هم بدون ترس مرگش رو قبول کرد.

 اما در فصل دوم، فورد برگشت و به هر صورتی، چه تو خیال و چه در حافظه ربات ها خودش رو نمایان کرد. جیگسا هم بعد از مرگش با فیلم ها و نوارهایی که از خودش به جا گذاشته بود، در تمام داستان نقشش رو کاملا ایفا می کرد.

فورد رفته بود اما حضور داشت.

جیگسا رفته بود اما حضور داشت.

هر دو این شخصیت ها به شدت پیچیده هستن. هر چقدر هم تحلیل و نوشتن درباره این که کار این افراد بالاخره خوبه یا بد و چه جایگاهی در اخلاق و وجدان دارن بی فایده ست. باید چیزی که هست رو دید و پذیرفت. نیازی نیست بگیم اگه جیگسا این طوری نبود چی می شد و فورد اون طوری نبود چی کار می کرد. یه اثری نوشته و ساخته شده  و باید همون رو پذیرا باشیم. بماند که رمز و راز مثل هاله ای سخت چنان دور بعضی از شخصیت های دنیای سینما و تلویزیون و ویدیو گیم و ادبیات پیچیده میشه که به سختی میشه انتظار داشت که اون ها رو مثل یه انسان عادی تحلیل کنیم.

کاراگاه استرایک/ Strike

جی کی رولینگ بعد از پایان سری هری پاتر یک رمان نوشت به نام خلا موقت. چون همان زمان که ترجمه و چاپ شد آن را خواندم، دقیق داستان یادم نمی آید و باید بار دیگر بروم سراغ خواندنش. اما در کل داستان تلخی بود و پر از شخصیت.  بعد از این کتاب بود که آوای فاخته چاپ شد. یک داستان کاراگاهی. منتها رولینگ کتاب را با نام مستعار رابرت گالبریث می نویسد. تا کنون هم سه جلد از این سری آثار آمده است و جلد چهارم هم که Lethal White نام دارد به زودی تاریخ انتشارش اعلام می شود.

این داستان های جنایی، کاراگاهی دارد به نام کورمورن استرایک که ایشان هم یک منشی و همکار دارد به نام رابین، این دو نفر شرلوک و واتسون وار می روند جلو و معماها را حل می کنند و جنایت کاران را به سزای اعمال خود می رسانند. بریتانیایی ها استاد این کاراگاه بازی هستند و بهترین این نوع داستان ها (یا بهتر بگویم شخصیت ها) را مدیون شان  هستیم و حالا خانم رولینگ هم به این میدان وارد شده و تا به حال که سربلند بیرون آمده است.

هر سه کتاب را خوانده ام و به نظرم هر جلد هم بهتر از جلد قبلی بود. معما و قتل ها در هر کتاب پیچیده تر می شد و شخصیت ها هم عمق بیشتری گرفتند. کورمورن استرایک در ظاهر امر، تمام کلیشه های کاراگاهان ادبیات را دارد. عاشق است. متنفر است. بیمار است. یک پایش را در جنگ از دست داده است. الکل مصرف می کند. سیگار می کشد. وضعیت زندگی اش آشفته است و غیره.  اما پرداخت رولینگ برای این شخصیت آن را کاملا از کلیشه جدا کرده است. مخصوصا رابطه ای انسانی که استرایک با رابین برقرار می کند (رابین یک نامزد هم دارد و اتفاقاتی هم این وسط می افتد که نمی گویم تا داستان لو نرود) ماجرا را انسانی تر می کند. بر خلاف شرلوک هلمز و پوآرو و خانم مارپل که بیشتر شخصیت هایی هستند –نوشته – شده، کورمورن استرایک را می توان به عنوان همسایه کناری مان هم تصور کرد. در این حد عادی است. اما به هر حال باهوش و نکته سنج هم است. در کل رولینگ خیلی از چیزهای موجود و از قبل نوشته شده را می گیرد و آن را برای خودش می کند. (هری پاتر هم کلیشه کم نداشت) شخصیت پردازی رولینگ چنان قوی است و روابط و احساسات درونی و بین آدم ها را ملموس و زمینی می کند که اگر کلیشه ای هم در کار باشد، زیر قلم رولینگ به نوآوری تبدیل می شود.

حالا می رسیم به اقتباس تلویزیونی از سری کتاب های کورمورن استرایک

به نظرم بدترین اقتباسی بوده که تا به حال از آثار رولینگ شده است. مینی سریال بر اساس رمان خلا موقت هنوز پخش نشده است و نمی توان درباره آن چیزی گفت. اما سریال استرایک حتی از بدترین نسخه سینمایی هری پاتر هم ضعیف تر است. اول این که بازیگران این سریال به نظرم اصلا به چیزی که رولینگ نوشته است نمی آیند. استرایک و رابین در کتاب انگار دو موجود متفاوت هستند. البته قبول دارم که این جا قدرت کتاب و تخیل ما خواننده ها است که تصورمان یک چیز است و تصویر چیز دیگری می شود. ( مثلا دولورس آمبریج در فیلم های هری پاتر هم برای من این گونه بود. یعنی چیزی که از این شخصیت در ذهن داشتم اصلا به بازیگری که برای نقش انتخاب شد نمی خورد. ولی تمام دیگر شخصیت های هری پاتر دقیقا نزدیک بودند به نسخه ادبی شان)

حالا از انتخاب بازیگر بگذریم، اصلا رابطه و شیمی بین استرایک و رابین در سریال خوب پرداخته نشده است. در کتاب چه شخصیت ها و چه کل روایت شجاعانه است. اصالت دارد. رک و پوست کنده است. اما در سریال همه این ها تبدیل شده است به اپیزودهای نازل سریال های خیلی معمولی. یعنی من حس می کردم که عوامل پشت صحنه این سریال یک مقدار شور و شوق برای ساخت این اقتباس ندارند. مثال خیلی بدتر بخواهم بزنم این است که انگار سریال استرایک در صدای و سیمای وطنی تولید شده است. با همان میزان آبکی بودن. چه تصویر و چه متن!

از دیدن این سریال خیلی سرخورده شدم. فقط سه اپیزود دیدم و دیگر ادامه اش ندادم. ماجراهای کورمورن استرایک و رابین در ذهن من اقتباس خیلی زیبا تری به نظر می رسد.

سریال جای خوب – The Good Place

دو تا از سریال های مورد علاقه من lost  و Leftovers هستند که هر دو را هم دیمون لیندوف ساخته است یا بهتر بگویم سرپرست نویسندگان بوده ( در لاست همکاری به نام کارلتون کاز داشته و در لفت اورز هم تام پروتا، که سریال هم از رمان پروتا اقتباس شده است)  در هر دو این سریال ها ما در مواقعی در داستان با – آن دنیا – هم آشنا می شویم. حالا می توانید اسمش را بگذارید بهشت، جهنم یا برزخ.

سریال جای خوب آمده همان وضعیت آن دنیایی را با نگاهی کمدی نشان داده است. در همان ثانیه اول ما با الانور آشنا می شویم که تازه از دنیا رفته است و آمده به جای خوب. یا همان بهشت. حالا این بهشت قوانین خاص خودش را دارد و الانور در این مسیر کلی نکات انسانی و غیر انسانی! را کشف می کند و زندگی را پس از مرگش یاد می گیرد.

البته یک نکته ای وجود دارد

الانور اشتباهی آمده به جای خوب. در اصل باید می رفت به جای بد یا همان جهنم. حالا این که مشکل چه بوده و چه خواهد شد… خودتان بروید و سریال را ببینید. من نمی خواهم کامل این سریال را معرفی کنم. فقط باید دیده شود و لذتش را برد. هم خنده دار است هم آموزنده. پر است از شخصیت های دوست داشتنی. فعلا هم دو فصل از سریال پخش شده است. هر فصل ۱۲ اپیزود با مدت زمان ۲۰ دقیقه.

چیزی که می خواهم بگویم درباره یکی از اپیزود های فصل دوم است. نگران هم نباشید. قرار نیست چیز حساسی را از داستان لو بدهم.

یکی از شخصیت های این سریال کمدی، شخصی است به نام چیدی که در زمانی که زنده بود و در زمین می زیست، مدرس فلسفه و اخلاق بود.

حالا در این مکان هم با همان علاقه هایش که مربوط به فلاسفه و نکات اخلاقی است، می خواهد به یکی از فرشته های جای خوب درس اخلاق بدهد! و در همین اپیزود به خصوص می آید و مساله معروف تراموا را توضیح می دهد. من خودم با این مساله در یکی از کانال های تلگرامی آشنا شدم و کلی هم سرش فکر کرده بودم. برای اطلاعات بیشتر درباره این موضوع می توانید لینک زیر را بخوانید.

مساله تراموا

اما خلاصه بگویم که فرض کنید شما کنار اهرم مسیر قطار یک تراموا ایستاده اید و تنها دو مسیر جلوی روی شماست. رو یکی از ریل ها یک آدم دارد کار می کند و روی یکی از ریل ها پنج آدم. انتخاب شما در این لحظه چیست؟ مثلا یک نفر را برای نجات پنج نفر قربانی می کنید؟

خلاصه من هم جزو افرادی بودم که حسابی فکر کردند و با خودم کلنجار می رفتم که بالاخره انتخابم چیست و شخصیتم چگونه است و غیره.

در این اپیزود، وقتی سوال برای فرشته که نامش مایکل است مطرح می شود، به چیدی می گوید این مسائل از لحاظ تئوری خیلی جذاب و فریبانه است، اما باید ببینیم که در عمل چطور می شود. و با توجه به قدرت فرشته ای خودش همان لحظه محیط را به فضای تراموا و ریل ها و آدم ها شبیه سازی می کند. اما شبیه سازی که خیلی به واقعیت شبیه است و چیدی، همان معلم اخلاق که مسئله را مطرح کرده بود باید در عرض چند ثانیه تصمیمش را بابت مسیر تراموا بگیرد. اما بدبخت، فرصتش حتی به فکر به تصمیم گیری هم نمی رسد. چون سرعت تراموا زیاد است و تا می خواهد به خودش بجنبد، هر پنج کارگر را له و تکه پاره کرده است!

واقعا خنده ام گرفته بود. بیشتر از همه یاد خودم افتاده بودم که چقدر احمقانه نشسته بودم و بابت این مسائل فکر کرده بودم و خودم را آزار می دادم. این حرف ها در تئوری خیلی قشنگ است. اما در عمل، نه زیاد.

تازه این مسئله تراموا خیلی شبیه به بازی است. سریع فراموشش می کنی و می روی پی نان در آوردنت. اما این تئوری های موفقیت و زندگی خاص و متمایز بودن و غیره. معلوم نیست بازی است، فرار از زندگی است یا چه. فقط می گویند فلان کن، در حال زندگی کن، خودت باش، خودت را از جمع جدا کن و هزار جور تکلیف احمقانه دیگر.

شاید تنها راه نجات از این چیزها، فراموش کردن و دور ریختن هر چه مسئله فریبنده اخلاقی و فلسفی و موفقیت باشد.

فقط زندگی و عمل کردن. انجام دادن و لمس واقعیت موجود. جوری که اصلا فرصت نکنی خودت را با این چرت و پرت ها اذیت کنی.

نکته

در سریال این قضیه تراموا ماجرایش طولانی تر می شود و مثلا همین مایکل که فرشته است از این قضیه درسی می گیرد که با توجه به ماهیت داستان، میطلبید که چنین اتفاقی بیفتد. ولی اگر همین سریال جای خوب هم واقعا اتفاق می افتاد، قطعا مایکل هیچ درسی از این ماجرا نمی گرفت!

جری قبل از ساینفلد – Jerry Before Seinfeld

  • استند آپ کمدی با یک سری تیاتر های کمدی در ایران خودمون کمی شناخته شد و با برنامه خنداونه کاملا همگانی شد. من تلویزیون نمی بینم، ولی شاید یکی از بهترین اتفاقات این برنامه های سیما همین استندآپ کمدی بود.
  • سیت کام ها رو هم که حتما می شناسید. فرندز رو خیلی ها دیدن. اما ساینفلد که پایه گذار خیلی از شوخی ها شد و خیلی زودتر از فرندز وارد فرهنگ عامه شد جذابیتش برای من بیشتره. شوخی های خیلی از برنامه های کمدی غیر واقعی هست. اما ساینفلد حداقل تا موقعی که لری دیوید نویسنده سریال بود اینطور نبود. انگار هر قسمت، واقعا تمام مشکلات روزمره رو دست می انداخت و شخصیت های سریال هم دنبال اخلاق و منش خاصی نبودن.
  • ساینفلد اصلا پیام اخلاقی بلد نبود. هیچ قسمتی ما عشق و عاشقی نداریم. در صورتی که سیت کام های بعد از ساینفلد پر از احساسات دوغآبکی بود.
  • سال هاست که از پخش شدن قسمت آخر ساینفلد گذشته اما هنوز که می بینمش واقعا به روز مونده. جدا از تصویر و لباس ها و تکنولوژی، هسته اصلی داستان و طنز و کنایه ها هنوز که هنوزه تازه مونده، و البته شاید نشونه خوبی نباشه. چون معنیش اینه که انسان جماعت کلا تغییر خاصی نمی کنه!
  • برنامه ای به مدت یک ساعت از شبکه نت فلیکس پخش شده با نام ( جری قبل از ساینفلد ) که در اینجا جری بر می گرده به تماشاخانه کمیک استریپ ( جایی که اولین استندآپ رسمیش رو اجرا کرده ) و خاطراتش رو از دوران کودکیش تا به الان با زبون طنز مخصوص به خودش مرور می کنه.
  • این برنامه فقط استندآپ نیست و یک مستند هم حساب میشه. چون پرده هایی هست که ساینفلد در یک لوکیشن متفاوت با دوربین صحبت می کنه و اونجا هم از روش و کار و خاطراتش تعریف می کنه.
  • استند آپ خوب باعث میشه مسائل خیلی عادی و پیش و پاافتاده زندگی رو که به راحتی ازشون می گذریم با یک دید متفاوت نگاه کنیم و جری ساینفلد استاد این کار هست. در همین برنامه نکاتی که درباره سیاست و ورزش میگه خیلی تفکر برانگیز به حساب میاد و آدم با خودش میگه ( اِ… راست میگه ها! چرا من تا به حالا چنین چیزی به ذهنم نرسیده بود؟! )
  • برای اون هایی که ساینفلد رو دیدن، لذت بردن از این برنامه چند برابر هست. اما برای اون هایی که هنوز که هنوزه درگیر صد باره دیدن اپیزود های فرندز هستن، دیدن این کار شاید باعث بشه که برن و سریال ساینفلد رو ببینن و از یک کمدی خیلی هوشمندانه و تند و تیز لذت ببرن.

اوزارک – Ozark

  • من اصلا نمی دونستم این سریال کی اومده ، هیچ خبری از ساخته شدنش نداشتم تا اینکه استفن کینگ نویسنده در یک توییت کوتاه نوشت که حسابی درگیر این سریال با طنز تلخش شده. منم که کنجکاو ، سریع سریال رو گرفتم و دیدم و تبدیل شد به یکی از بهترین کارهایی تلویزیونی که تا به حال دیدم
  • نقش اصلی سریال و یکی از مهم ترین افراد پشت صحنه ( ۲ اپیزود اول و ۲ اپیزود آخر رو کارگردانی کرده ) جیسون بیتمن هست. من بیتمن رو بیشتر با نقش های کمدی می شناختم. ولی با فیلم دیسکانکت بود و بعدش هم هدیه، که فهمیدم عجب بازیگر درون گرای خوبی هست. و در این سریال ترکیب خیلی درستی از طنز خیلی تلخ و جدی رو داریم و بیتمن هم در این کار عالی ظاهر شده. هر چند تیم بازیگری این سریال حرف نداره. از بازیگر های کوچک تا بزرگ.
  • فکر می کردم سریال دست کم گرفته شده ای باشه و نگران بودم که برای فصل دوم تمدید نشه ، که نه تنها شد. بلکه آماری از میزان بیننده های پلت فرم های تلویزیونی اومد بیرون و این سریال از لحاظ میزان بیننده رتبه اول بود. فکر کنم ۱۶ میلیون نفر.
  • نکات فنی خیلی از سریال ها به حد اعلا رسیده. واقعا نیازی نیست که هر سری در هر متنی درباره هر  سریالی بگیم که مثل فیلم سینمایی می مونه و این حرف های تکراری.
  • اوزاک نام یک منطقه ای در آمریکا هست که چهار تا ایالت رو به هم وصل می کنه. فصل سوم سریال ترو دیتکتیو هم انگار لوکیشن اصلیش اوزارک هست. نمی دونم چرا ماجراهای جنایی به این سمت کشیده شده. باید از خود ساکنین پرسید.
  • سریال قابل حدس نیست. البته از نوع هیجانی نمی گم. یعنی نه اینکه هر قسمت طوری تموم بشه که بگید وای من باید ببینم یک دقیقه بعد چه اتفاقی می افته. غیر قابل حدس بودن کار در کل اثر جریان داره. مثل یک موج نامرئی. غافلگیری رو هر لحظه حس می کنید اما به معنای کلیشه ای ، دنبال غافل گیری نیستید. حرکات و ری اکشن شخصیت ها هم غیر قابل پیش بینی هست. همه این سورپرایز ها در بطن داستان و فصل به طرز خیلی ماهرانه ای کاشته شده.
  • دیمون لیندف ( خالق سریال های لاست و لفت اورز ) در یک مصاحبه ازش خوندم که گفته بود مطمئن نبود که لفت اورز قرار هست برای فصل دوم یا سوم تمدید بشه، برای همین هر فصل رو جوری ساخت که اگر هم تمدید نشد، قسمت آخر حس واقعی یک پایان رو داشته باشه و مثال زده بود که هر فصل رو مثل یک رمان می دید. خوشبختانه سریال اوزارک هم چنین حس و حالی داره ، یعنی اگر کار تمدید هم نمی شد ، فصل اول یک شروع ، وسط و پایان راضی کننده داره.
  • اول هر اپیزود یک لوگو ظاهر میشه که اتفاقاتی که قراره در همون قسمت رخ بده رو یک جورایی براتون لو میده ، اما به قدری معمایی و خاص هست که اصلا نمی فهمید قضیه چی به چیه. این یکی از نکته های عجیب این سریال هست و کمی از کارهای دیگه متفاوتش کرده.
  • دنبال کردن ماجرای این خانواده بد شانس و همزمان خوش شانس ارزش دنبال کردن رو داره.

جلوه های ویژه بصری سریال شکارچی ذهن

درباره جلوه های ویژه در این پست مطلبی نوشته بودم.

حالا اینجا یکی از بهترین استفاده ها از جلوه ویژه رایانه ای رو می بینید که مکملی هست برای بهتر شدن تصاویر. هر چند موقع دیدن سریال که حالا نظرم رو دربارش می گم ( باید اول یک بار دیگه فیلم های زودیاک و شبکه اجتماعی رو ببینم ، بعد یک بار دیگه هم سریال رو مرور کنم) قسمت هواپیما به نظرم مشخص بود که مصنوعی هست و خیلی هم هواپیماها زیاد استفاده شد و شاید در یک سکانس بود قدرتش بیشتر بود.