گروه پنهان

خیلی وقت ها بین منتقد و فیلم ساز دعوا می شود و منتقد از نقد دفاع می کند و فیلم ساز هم از مردم. اما این دو صنف یک گروه را به کل فراموش کرده اند، فیلم باز ها یا همان خوره فیلم ها. اگر فیلمی توسط منتقد ها کوبیده می شود و در اکران هم شکست می خورد یعنی هم از طرف منتقد ها نادیده گرفته شده است و هم از طرف مردم. اما چطور است که همان فیلم بعد از چند سال گُل می کند و می شود جزو بهترین ها؟ می شود جزو آثار قدر ندیده ؟

این جا مردم یا منتقدها نیستند که آن فیلم را بالا می برند بلکه خوره های فیلم اند. و این گروه که بین سینما رفتن و در خانه فیلم دیدن گردش می کنند و اصلا هم اهمیتی نمی دهند که بهشان بگویند شما این فیلم را روی پرده سینما ندیده ای و اصلا چیز حالیت نمی شود.

خوره فیلم ها معمولا بین رفقایشان از لحاظ فیلم دیدن جلوتر هستند و پیشنهادهای خاص خودشان را دارند. بین گروه دوستان، اگر اسم فیلم و سینما بیاید اولین نفری که یادشان می افتد همان رفیق خوره فیلمشان است و احتمالا هم از او سوال میکنند که چه فیلمی را ببینند یا نبینند. حالا همین خوره فیلم ها می آیند و فیلم های مورد علاقه شان را که کمتر دیده شده به هر ضرب و زوری پیشنهاد می کنند و مثل ویروس آن را بین دوستان خودش پخش میکند و جریان کالت سینما هم این طوری شکل می گیرد. این جا نه فیلم ساز کاره ای است و نه منتقدان حرفه ای. یعنی این دو قشر در این مرحله از خوره فیلم ها عقب تر هستند. اما متاسفانه عشق فیلم ها صنف خاصی ندارند و از طرف منتقد ها هم با دیده حقارت دیده می شوند که دقیقا هم نمی دانم چرا. یعنی منتقد ها سرچشمه سینمایی پنهانی دارند یا مثلا گروه زیرزمینی و فرقه خاصی که ما خبر نداریم؟

دست نویس

من مدتی برای نوشتن سرگردان بودم. بالاخره باید بین کاغذ و تایپ و کامپیوتر و خودکار و مداد نوکی و این ها کدام را انتخاب می کردم؟ حتی در این پست هم یک جورهایی اشاره ای به این مسائل کرده ام و گفتم که نویسنده هنگام نوشتن بهانه نمی آورد.

کاملا هم سر حرفم هستم.

اما مسئله این است که روی کاغذ نوشتن برای من بهانه جویی برای ننوشتن نیست. اتفاقا وقتی که تصمیم می گیریم مستقیم نوشته هایم را تایپ کنم کارهایم را به تاخیر می اندازم.

حالا دیگر کلنجارم کمتر شده است. اصلا رودربایستی را گذاشته ام کنار. من همان آدم کاغذ و مداد و خودکار هستم. من اول باید روی کاغذ بنویسم و اگر عجله ای در کار نبود یک بار روی همان کاغذ پاک نویسش کنم و بعد در بهترین حالت آن را برای خودم تایپ کنم. این خودش می شود یکی دو بار بازنویسی اساسی. اتفاقا آن هایی که مستقیم تایپ می کنند، گاهی اوقات بازنویسی را فراموش می کنند. حداقل برای من که این طور است. یعنی وقتی که تایپ می کنم انگار نوشته کامل تر است و نقص ندارد. مثلا یادم می آید حدود ۳۰ یا ۴۰ صفحه از فیلم نامه ای را نوشته بودم، موقعی که در کامپیوتر آن را می خواندم به نظر درست می رسید تا این که نوشته ام را پرینت گرفتم و بعد نوشته تبدیل به چیزی دیگر شد. یا بهتر بگویم که هفتاد درصدش مزخرف بود. حالا ممکن است این که من عیب های متن را در نرم افزار ورد کمتر می بینم یا نه مخصوص به خودم باشد.

این که می گویم اول باید با دست بنویسم و بعد به کامپیوتر منتقلش کنم فقط مخصوص نمایش نامه و فیلم نامه نیست. حتی پست های وبلاگی را هم باید دست نویس آماده کنم. البته تصورش برای خیلی ها سخت است. دور و زمانه ای است که به سرعت هر چه در ذهنت داری را در گوشی یا کامپیوترت می نویسی و با چند کلیک آن را منتشر می کنی، آخر چه کسی حاضر است این سرعت عمل را با دست نویسی و تایپ مجدد و غیره عوض کند؟… خب من حاضرم.

البته مواقعی هم هست که اصلا چیزی را که با دست نوشته ام تایپ نمی کنم. این همان قدرت ویرایش است که می گویم. انگار نوشته خوب برای من یک جا میان دست نوشته ها و تایپ کردن پنهان شده و تازه با انجام این دو عمل است که نوشته مورد پسندم شکل می گیرد.

چند مرتبه هم شده است که خوانده ام نویسنده ای به شوخی گفته است دشمن محیط زیست به حساب می آید چون کاغذ های زیادی (و به طبع درخت های زیادی) را از بین برده است. من که می گویم اتفاقا اگر کاغذی سفید بود و روی آن ننوشتی باید عذاب وجدان بگیری. (من البته خیلی هم طراحی می کنم و کاغذ سفید اول برای من یعنی لذت طراحی) و یک دلیل ساده تر هم برای خودم دارم: اگر من توانستم کتابی را از اول به آخر روی صفحه کامپیوتر یا تبلت بخوانم پس حتما می توانم همان چیز را هم به کل روی کامپیوتر تایپ کنم. که من چنین قدرتی ندارم. شاید در حد یکی دو صفحه آن هم مقاله سایت و اگر نه کتاب خواندن در صفحه دیجیتال برایم امکان پذیر نیست و قطعا کتاب های صوتی را ترجیح می دهم. (حالا این که بعضی ها هم هستند که اول صدایشان را ضبط می کنند و بعد منتقلش می کنند به نرم افزار ورد هم برای خودش داستان جداگانه ای است که فکر کنم از تایپ کردن هم برایم سخت تر باشد. من باید کلمات را رسما نقاشی کنم و به چشم ببینم تا بتوانم داستانی از آنها بسازم)

نوشتن روی کاغذ لذتی برایم دارد که خودم و آن هایی که عاشق این کار هستند درکش می کنند. چون به تازگی تمرین طراحی هم انجام می دهم، هنگام نوشتن حس طراحی دارم و همین از سختی کار نوشتن هم می کاهد و مهم تر از همه این که در این لحظه هاست که به دوران کودکی بر می گردم. دبستان. و راستش از آن دوران درس خواندن و مدرسه رفتن، همین دبستان مخصوصا اول و دوم بود که حالم را خوش می کند، وگرنه هیچ دل خوشی از درس خواندن ندارم. آن دورانی که دفتر و مداد و پاک کن نو می خریدم و ذوق داشتم که دفترها را می خواهم پر می کنم. شاید با دست نوشتن به نظر روند کار را آهسته کند، اما برای من این طور نیست. این موقع ها هم اراده ام قوی تر است و هم مطمئنم از موقعی که بخواهم مستقیم بروم سراغ تایپ سرعتم بیشتر است.

و این را کسی می گوید که تایپ ده انگشتی بلد است.

تاریخ خیال پردازی

سرجیو لئونه در یکی از مصاحبه هایش گفته بود هنگامی که داشت به خاطر یک مشت دلار را می ساخت از تاریخ واقعی خبر نداشت و تصمیم گرفت که براساس تاریخ خودش اثر را بسازد، یعنی تاریخ خیال پردازی.

….

خیال هم برای خودش تاریخ دارد و حالا وظیفه ما چیست؟ ما که به دنبال نوشتن و فیلم ساختن و خلق کردن هستیم؟ ما باید تاریخ خیال پردازی را بدانیم .نمی شود که از ظرف خالی غذا خورد. ظرف مغز ما باید با خیال پر شود و این خیال تا دلتان بخواهد تاریخ دارد!

فیلم دیدن و کتاب خواندن فعلا برای شناختن تاریخ خیال کافی است. دیدن نقاشی و خواندن شعر و درست موسیقی گوش کردن را هم می توانید اضافه کنید. البته نه فقط یک سبک از فیلم یا کتاب. اگر می خواهیم خیال شناس خوبی شویم باید همت کنیم. کاری ندارم که فقط دوست داری کتاب هایی با تعداد صفحات کم یا فقط درباره موفقیت بخوانی، آن ها را بخوان. خیالی نیست. اما سراغ رمان های بلند هم برو. نگو وقت نداری که اصلا حرفت را باور نمی کنم. یادم می آید که سرباز بودم و باید می رفتم بالای برج (نه برجک) نگهبانی می دادم و پنهانی کتابی را با خودم می بردم و می خواندم. سرما و گرما فرقی نداشت. باران می زد، ساعت ۳ نصفه شب بود و من می رفتم در اتاقک برج و زیر همان نور کم کتابم را می خواندم! بماند که یک بار دستم رو شد و افسرنگهبان ۹ روز برایم اضافه خدمت نوشت و کتاب را هم برداشت برای خودش. اما مهم نبود. ارزشش را داشت.

باید مواقعی هم خودت را مجبور کنی. اگر می خواهی فیلم نامه یا نمایش نامه بنویسی علاوه بر خواندن رمان، باید و باید فیلم نامه و نمایش نامه بخوانی و بهانه هم نیاور که فرم فیلم نامه خواندنش سخت است و جذاب نیست. فیلم دیدن هم همین طور است. عادت کرده ای که بروی سینما و یک فیلم مزخرف کمدی بفروش ببینی و بعد توهم برداری که اهل فیلم دیدن هستی و میخواهی فیلم بسازی؟ یا اصلا رفتی کل تاریخ سینمای ایران را مرور کردی. اما از سینمای جهان فقط تارانتینو و نولان را می شناسی و احتمالا کارگردان هتل بوداپست. این ها همه کارشان درست است و من هم مثل خودت دیوانه شان هستم، اما برای شناختن تاریخ خیال باید بروی مکس افولس و مایکل پاول هم ببینی. خودت را مجبور کن که بعضی وقت ها ضد چیزی که فکر می کنی به آن علاقه داری را دنبال کنی، اگر فقط طرفدار آثار بلاک باستر هستی و هر چه سوپرقهرمان مارول و دی سی هست را می شناسی، باید بروی و مثلا آثار راینر ورنر فاسبیندر ببینی و اگر فقط سینمای اروپا را برای خودت الگو قرار دادی و تارکوفسکی وار فیلم ها را می بینی بهت بگویم که بهتر است بروی آکوامن ببینی و اونجرز. اگر بگویی که دیدن فیلم سیاه و سفید را دوست نداری که حسابی در دردسر افتادی چون اتفاقا برعکس آن چه که فکر می کنی دنیای سیاه و سفید سینما پر از خیال است. همین مزه های مختلف است که مغزت را تازه و خوشمزه نگه می دارد.

و عجب لذتی دارد کشف و دانستن این تاریخ خیال. در ضمن، خواندن و دانستن تاریخ واقعی کشورت یا کشورهای دیگر هم برای کشف خیال پردازی معرکه است اما همین تاریخ های واقعی هم زیرشاخه ای است از تاریخ زیبای خیال پردازی.

دستور هیچکاک

به طور اتفاقی یکی از عکس های آلفرد هیچکاک را در مجله ای دیدم.

این عکس در سال ۱۹۷۲ از وی ثبت شده و می بینید که هیچکاک ژست به خصوصی هم گرفته است. این جناب نه فقط به عنوان یک کارگردان، بلکه به کل شخصیت ویژه ای دارد که در این کتاب هم وجه متفاوتی را از او شناختم.

این عکس را باید چاپ کنیم و بزنیم به هرجایی که بیشتر در آن جا حضور داریم. حالا چه اتاقمان، چه محل کار و شاید هم عکس پس زمینه تلفن همراهمان. البته منظورم به اهل فیلم و سینما است، مخصوصا آن هایی که دنبال فیلم ساختن و فیلم نامه نوشتن هستند. بعدش هم بالای عکس بنویسی: مجید، فیلم خوب ببین! حالا به جای اسم مجید اسم خودتان را بگذارید.

این کار هم یک شوخی است با خودتان و هم این که جمله و عکسی دستوری است. تلنگری است برای خیلی از ما که اصلا بلد نیستیم فیلم خوب ببینیم. این که تمام فیلم های اکران شده سال ۲۰۱۸ را دیده ای و کاندید های اسکار و گلدن گلوب را از بر هستی که نشد فیلم دیدن. نه این که بد باشد، باور بفرمایید خودم اول از همه فیلم های این جشنواره ها و مراسم ها را می بینم اما مسئله این است که سینما از دهه ۸۰ یا ۹۰ به قبل هم وجود داشته است! همش که نشد فیلم جدید. پس فیلم های قدیمی و کلاسیک جایشان کجاست؟

حالا جالب است که من می خواستم دو هفته پیش این پست در رابطه با عکس هیچکاک را بگذارم که دیدم به تازگی شبکه اینترنتی کرایتریون هم راه اندازی شده است و برای ثبت نام اولیه همین عکس را روی صفحه اش کار کرده است. (البته من این عکس را از بلاگ دیوید بوردول برداشتم)

کرایتریون جایی است که ساخته شده برای عاشقان سینمای کلاسیک و فیلم های خیلی خوب و قدیمی. این سایت هم رسما این عکس را گذاشته که بگوید: آقا جان! خانم عزیز! فیلم خوب ببین.

 حالا در ایران ما نمی توانیم عضو کرایتریون بشویم ولی می توانیم به خیلی از فیلم های قدیمی دسترسی داشته باشیم. (البته مسئله زیرنویس فارسی هم است. ولی من بیشتر منظورم با عشق های سینماست و افرادی که می خواهند حرفه ای کار کنند و این افراد اگر زبان انگلیسی شان ضعیف است، مشکل دوچندان می شود. و بماند که خیلی از فیلم های خوب قدیمی هم زیرنویس فارسی اش در نت موجود است)

نکته: حتما باید عکسی از نویسنده ای باشد که همین ژست دستوری را گرفته باشد و بالای آن هم بنویسیم: فلانی، کتاب خوب بخوان!

تلویزیون

شش، هفت یا شاید هشت سال شده که من تلویزیون یا ماهواره ندیدم. اهل فوتبال هم که نیستم و خلاصه پرونده تی وی به کل بسته شده است. برنامه های ماهواره هم یک مشت وقت پر کن اکثرا چرت و پرت هستند که برایم اصلا جذابیت ندارد. البته چرا… وقتی در خانه هستی به هر حال خانواده یا دوستانت تلویزیون نگاه می کنند و من هم به هر حال چشمم به بعضی برنامه ها می خورد. ولی در همین حد باقی می ماند. یعنی ۵ دقیقه بیشتر نشده که بتوانم برنامه ای را تحمل کنم. من آگاهانه نمی روم سراغ کنترل تا کانالی را ببینم. خیر جناب، خیلی وقت است که از این بابت آسوده شده ام.

اگر چه ممکن است هر چند وقت یک بار برنامه ای بدرد بخور، واقعا بدرد بخور! سر از تی وی در بیاورد. که آن را هم در نت و مثلا در آپارات می بینم. مثلا چیزی که الان به نظرم ارزش وقت گذاشتن دارد فقط برنامه کتاب باز است با اجرای سروش صحت. برخی مهمان ها حرف های مفید می زنند و مسعود فراستی هم حرف هایش در این برنامه شنیدنی است.

خوراک مغز را خودتان انتخاب کنید خیلی فرق دارد تا این که منتظر بشینید تا ببینید تی وی قرار است برای شما چه پخش کند و روی کاناپه لم بدهید و کانال ها را بالا و پایین کنید. البته اینستاگرام هم تقریبا چنین کارکردی دارد منتها شیک تر است!

مثلا خیلی فرق است که ده نفر را دنبال کرده باشی اما اگر پستی می گذارند با دقت آن را بخوانی و ببینی. تا این که هزاران نفر را فالو کرده باشی و از هر طرف عکس و استوری بدهی به مغز بیچاره ات.

تکنیک بعد از جذابیت

کانال های یوتیوبی عالی مثل Every Frame a Painting هست که قبلا هم در این پست بهشان اشاره کرده بودم. خود من هم در بعضی پست های این بلاگ به تک سکانس هایی رجوع دادم. در کل تجزیه و تحلیل سکانس ها، نماهای زیبا و غیره در فیلم ها کاری متداول است. فرمالیست بازی هم به هر حال عالمی دارد.

اما…

فیلم ها با کلیت معنا پیدا می کند. این سکانس بازی ها و بیرون کشیدن ساختار فلان پلان و فلان صحنه همه اش به تکنیک ربط دارد. و تکنیک هم بدرد خیلی ها نمی خورد و اصلا جذاب نیست. دلیلی هم ندارد جذاب باشد. شما قسمتی از یک پل عابر را خیلی زیبا طراحی کرده باشید اما این پل انتها ندارد! خب فایده اش چیست؟ شما یک فصل از یک کتاب را بی نهایت حرفه ای نوشته باشید، اما وقتی کل داستان را بخوانیم می بینیم که فقط همان یک فصل زیبا بود. خب باز هم … فایده اش چیست؟

تکنیک بعد از جذابیت می آید. فیلمی که ساخته ای یا نوشته ای، وقتی که از اول به آخر آن را می بینی یا می خوانی، جذابیت دارد؟ فکر می کنم این باید اصلی ترین پرسش هر شخصی باشد که در صنعت سینما مشغول است. چون این سوال را معمولا بیننده ها می پرسند.

فیلمه جذاب بود؟ فیلمه قشنگ بود؟

و وقتی که پاسخ آمد بله…

چقدر هم خوب. حالا می رویم به سراغ بقیه نکات فیلم.

وقتی که با شناسنامه ام فیلم وی اچ اس کرایه می کردم – ۲

 

این جا که می بینید مغازه ای بود مخصوص کرایه فیلم یا همان VHS عزیز خودمان. من جزو نسلی هستم که تغییر مسیر از وی اچ اس به سی دی را دیدم. لمسش کردم. زندگی اش کردم. در این پست یک چیزهایی درباره وی اچ اس گفته بودم و حالا دوباره می روم سراغ همین خاطره بازی ها. این عکس را تازه گرفته ام، رفته بودم محله قدیمی ام، تهران پارس. جایی که از سوم دبستان تا سال اول دانشگاه را آن جا بودم. بعد دیگر مهاجرت ما به مناطق مختلف تهران شروع شد. بعد از سال ها برگشت به محل قدیم، اولین جایی هم که رفتم و دیدم همین مغازه ویدیو کلوپ بود. از شانس من هم بسته بودم و نفهمیدم الان کاربری مغازه چگونه است و همان طور هم که می بینید، روی تابلو هیچ اسمی نیست. شاید هم اصلا خالی شده. چه می دانم. اما هر چه باشد و به هر چه تبدیل شده باشد برای من همان ویدیو کلوپ است. اسم صاحب کلوپ را یادم نیست، فقط صورت لاغرش با ریش پروفسوری و یک عینک را یادم می آید. خیلی هم مهربان بود و منصف. یادم است که اصلا هم از تبدیل وی اچ اس به سی دی خوشحال نبود، همیشه می نالید که سی دی ها سریع خراب می شود و برای اجاره دادن فایده ای ندارد. بنده خدا آن موقع نمی دانست که دوره کرایه دادن فیلم ها با شناسنامه به پایان می رسد و همه چیز دگرگون می شود. وی اچ اس نزدیک ترین حس و حال را به نگه داشتن کتاب داشت. یعنی چون قطع و اندازه اش آن طور بود، این ها را می گذاشتی در کتاب خانه یا کمد و نگاهشان می کردی و لذت می بردی از حضورشان در اتاق یا خانه ات. الان هم دیسک های بلوری  هست، اما برای نگه داری، قطعا وی اچ اس جنس بهتری بود. البته در زمانه ما و مخصوصا ایران بماند. فیلم ها یک مشت فایل دیجیتال هستند که در هارد و فلش رد و بدل می شود. فیلم های ایرانی هم که در یک بسته بندی بدترکیب عرضه می شوند. خلاصه که نگه داری  فیلم ها خودش عالمی داشت که متاسفانه الان خیلی ها تجربه اش را ندارند.

نکته: وارد مغازه که می شدم روی در و دیوار انواع و اقسام پوستر ها بود. فقط نمی دانم چرا و به چه علتی فقط و فقط پوستر فیلم خانه ارواح در ذهنم مانده است.

شاید به خاطر این که با ذوق و شوق از صاحب کلوب پرسیدم این فیلم ترسناک است؟ (واضح است که دبستانی بودم و از اسم فیلم ها حدس می زدم ژانرش چه باشد) که ایشان هم خندید و گفت نه. برای بزرگسال هاست. من هم بی خیال دیدن فیلم شدم و چند سال بعدش فهمیدم درامی بوده است اقتباسی از یک رمان معروف نوشته ایزابل آلنده. حالا هم رمان را دارم هم فیلم را. و نه کتاب را خوانده ام و نه فیلمش را دیده ام!

از این شاخه به آن شاخه

یک روز می گویی می خواهم دکتر بشوم. فردا می گویی مهندس. میروی کلاس، دانشگاه. پشیمان می شوی. می گویی می خواهم چیز دیگری را امتحان کنم.

می خواهم بازیگر بشوم.

میروی کلاس بازیگری. میروی سر صحنه های تاتر دانشجویی و …

ممکن است همین مسیر را ادامه بدهی و ممکن است باز هم پشیمان و دل زده بشوی.

 میگویی می خواهی پول در بیاوری. میروی سمت کار آزاد. توی بازار یا هر جا. پیش پدر، مادر، عمو، برادر، خواهر، دوست…

اما باز مسیرت مشخص نیست. دست انداز دارد.

این بار می گویی می خواهی بنویسی. می خواهی کتاب از خودت منتشر کنی.

یا می نویسی و انجام می دهی. یا موفق می شوی یا شکست می خوری. یا دوباره وسط کار پشیمان می شوی. می گویی تو آدم نوشتن نیستی. باید کار و حرفه ی دیگری را انتخاب کنی.

خلاصه …

مسخره ات می کنند. می گویند موفق نیستی. می گویند هیچی نیستی.

و تبدیل می شوی به یک آدم بی ثبات. برایت حکم صادر می کنند. می گویند از این شاخه به آن شاخه می پری…

و به سن و سال هم ربطی ندارند. ممکن است چهل و یک ساله شده باشی و اما هنوز بگویند که تو ثبات نداری.

اما…

گور پدر همه شان.

بی ثبات باش!

تا می توانی از این شاخه به آن شاخه بپر. مطمئن باش بالاخره، یک روز و یک جا، یکی از این شاخه ها محکم است و تو را ثابت نگه می دارد. و تو هم خود به خود، بدون این که تلاشی بکنی، به شاخه وصل شده ای و کم کم مستقل می شوی و برای خودت در زمین ریشه می زنی.

تا می توانی بی ثبات باش

بپر

از این شاخه…

به آن شاخه…

تولد

امروز تولدم هست و از میان این همه فیلم و سریال که دیده ام. فقط دو سکانس درباره تولد هست که در ذهنم خوب مانده. و هر دو این ها هم مربوط به دو سریال است.

دکستر و سوپرانوز.

دکستر که مدت ها بهترین سریالی بود که دیده بودم. (هنوز هم با تمام ضعف هایش این سریال را عاشقانه دوست دارم)

در فصل اول، اپیزود شش. تولد کُدی، دختر ریتا است که با دکستر دوستی دارد. در نریشن اول اپیزود از دکستر می شنویم که تولد را امر بیهوده ای می داند. اما در پایان اپیزود، به خاطر اتفاقاتی که در طول داستان پیش می آید، درک روشن تری از تولد و تولد گرفتن پیدا می کند.

” حالا می فهمم چرا چشن تولد می گیرن. برای این که امیدی باشه برای یک سال دیگر زندگی کردن”

و با موسیقی متن به یاد ماندنی دنیل لیخت فقید، این لحظه تبدیل شد به بهترین سکانسی که از تولد می شناسم.

و بعد اثر به یادماندنی سوپرانوز که هم کلاس درس فیلم سازی است و هم فیلم نامه نویسی.

در فصل ششم، اپیزود سیزده متوجه می شویم که تولد تونی سوپرانو است ( با بازی عالی جیمز گاندولفینی که او هم متاسفانه از دنیا رفته است)

تقریبا ده دقیقه ای از اپیزود گذشته است و تونی با همسرش در ماشین نشسته که حرف تولد می شود. و تونی با قیافه ای حق به جانب می گوید میشه فراموش کنیم که تولد منه؟!

و همسرش هم با پوزخندی بر لب می گوید: این حرفُ می زنی بعد وقتی کسی تولدت رو یادش نمونده باشه شلوغش می کنی و لوس بازی درمیاری!

با توجه به این که خودم هم همیشه از تولد فراری بودم. دیدن هر دو این اپیزود ها و شخصیت هایی که از تولد فراری هستند، در ذهنم ماند. و هنوز هم به آن ها رجوع می کنم.

و امروز برای اولین بار می خواهم امیدوار تر باشم برای یک سال دیگر زندگی کردن.

و قول می دهم اگر کسی زنگ زد و تولدم را تبریک گفت. ادای آدم های متنفر از تولد را در نیاورم و با عشق، کاملا این تبریک را پذیرا باشم.

چشم در برابر چشم – میکل آنژ و میکل آنجلو آنتونیویی

یک فیلم کوتاه هفده دقیقه ای در یوتیوب هست که رسما آخرین حضور و کارگردانی میکل آنجلو آنتونیویی به حساب میاد. در این اثر کوتاه، آنتونیویی میره به کلیسا سن پیتروی روم و یکی از آثار میکل آنژ (تندیس موسی) رو مشاهده می کنه.

یا بهتره بگم فقط و فقط نگاه می کنه.

یه بحث مراقبت ذهنی یا Mindfulness اینه که شما باید چیزی رو (حالا می تونه شی باشه. می تونه درخت باشه یا هر چی) خوب نگاهش کنی. یعنی مثلا شما رفتی تو موزه. ۵۰ تا تابلو نقاشی هم اون جا به دیوار نصب شده. می تونی با یه دور کلی همه تابلو ها رو ببینی و بگی به به. چه قدر خوشگلن!

یا می تونی وقت بزاری و فقط یک تابلو رو با دقت ببینی. این قدر بهش خیره بشی و نگاهش کنی که شما و تابلو یکی بشید.

خیره شدن و تمرکز کردن در کلام آسون به نظر میرسه اما کار سختیه. پرش فکری به بیشتر ما انسان های کره زمین این اجازه رو نمیده که روی یک چیز تمرکز کنیم.

حالا آنتونیویی که انصافا بخوایم خیلی خودمونی  بگیم یکی از عارفان دنیای سینماست. این جا اومده و با این فیلم کوتاه به ما یاد میده که چطور باید عمیق نگاه کرد.

دوربین این جا حکم ما رو داره. یعنی رسما ما به همراه آقای آنتونیویی اومدیم به موزه و ایشون هم مثل یک معلم معنوی ما رو راهنمایی می کنه که چطور این اثر هنری رو ببینیم و درکش کنیم.

فیلم هیچ دیالوگی نداره. یادمون هم باشه که آنتونیویی این جا نقش بازی نکرده و خود واقعیش رو نشون میده. ایشون در اون زمان مدت ها بود قدرت کلامش رو به خاطر بیماری از دست داده بود. پس یک جورهایی وضعیت درونی آنتونیویی این جا نمایان میشه. اما بزرگ ترین حرفش اینه که درسته من نمی تونم حرف بزنم اما می تونم خوب نگاه کنم. و این شاید بزرگ ترین نعمت باشه.

که متاسفانه خیلی از ما از این نعمت خوب استفاده نمی کنیم و اصلا در طول روز یادمون میره که ما سالم هستیم و می توانیم ببینیم. این خیلی بالاتر از قدرت ابرقهرمان های پفکی فیلم هاست.

دوربین در بیشتر زمان فیلم روی قسمت هایی از مجسمه زوم میشه که شاید ما اگه اون جا حضور داشتیم هیچ وقت بهش دقت نمی کردیم. از حکاکی چشم ها گرفته تا فضای خالی بین دو مجسمه. حداقل دیدن این چیزها به من یاد داد و فهموند که تا الان ۹۰ درصد چیزها رو خوب نگاه نکردم و سرسری ازشون رد شدم.

به نظرم دیدن همین اثر کوتاه کار چند تا کتاب رو می کنه. من علاقه ای به خوندن این تیپ کتاب ها ندارم و اصلا نمی دونم تو بازار کتاب هست یا نه (که قطعا هست) ولی احتمالا تیترهایی با نام چگونه بهتر ببینیم و این حرف ها موجوده. که نویسنده نشسته صد تا دویست صفحه در مورد نوع دیدن آثار هنری نوشته و ما هم باید بخونیمش. که به نظرم زیاد کاربردی نیست.

نگاه کردن یعنی نگاه کردن. به همین سادگی. و اگه می خواهید آموزش درست نگاه کردن رو هم ببینید، می تونید برید سراغ همین فیلم کوتاه.