از این شاخه به آن شاخه

یک روز می گویی می خواهم دکتر بشوم. فردا می گویی مهندس. میروی کلاس، دانشگاه. پشیمان می شوی. می گویی می خواهم چیز دیگری را امتحان کنم.

می خواهم بازیگر بشوم.

میروی کلاس بازیگری. میروی سر صحنه های تاتر دانشجویی و …

ممکن است همین مسیر را ادامه بدهی و ممکن است باز هم پشیمان و دل زده بشوی.

 میگویی می خواهی پول در بیاوری. میروی سمت کار آزاد. توی بازار یا هر جا. پیش پدر، مادر، عمو، برادر، خواهر، دوست…

اما باز مسیرت مشخص نیست. دست انداز دارد.

این بار می گویی می خواهی بنویسی. می خواهی کتاب از خودت منتشر کنی.

یا می نویسی و انجام می دهی. یا موفق می شوی یا شکست می خوری. یا دوباره وسط کار پشیمان می شوی. می گویی تو آدم نوشتن نیستی. باید کار و حرفه ی دیگری را انتخاب کنی.

خلاصه …

مسخره ات می کنند. می گویند موفق نیستی. می گویند هیچی نیستی.

و تبدیل می شوی به یک آدم بی ثبات. برایت حکم صادر می کنند. می گویند از این شاخه به آن شاخه می پری…

و به سن و سال هم ربطی ندارند. ممکن است چهل و یک ساله شده باشی و اما هنوز بگویند که تو ثبات نداری.

اما…

گور پدر همه شان.

بی ثبات باش!

تا می توانی از این شاخه به آن شاخه بپر. مطمئن باش بالاخره، یک روز و یک جا، یکی از این شاخه ها محکم است و تو را ثابت نگه می دارد. و تو هم خود به خود، بدون این که تلاشی بکنی، به شاخه وصل شده ای و کم کم مستقل می شوی و برای خودت در زمین ریشه می زنی.

تا می توانی بی ثبات باش

بپر

از این شاخه…

به آن شاخه…

تولد

امروز تولدم هست و از میان این همه فیلم و سریال که دیده ام. فقط دو سکانس درباره تولد هست که در ذهنم خوب مانده. و هر دو این ها هم مربوط به دو سریال است.

دکستر و سوپرانوز.

دکستر که مدت ها بهترین سریالی بود که دیده بودم. (هنوز هم با تمام ضعف هایش این سریال را عاشقانه دوست دارم)

در فصل اول، اپیزود شش. تولد کُدی، دختر ریتا است که با دکستر دوستی دارد. در نریشن اول اپیزود از دکستر می شنویم که تولد را امر بیهوده ای می داند. اما در پایان اپیزود، به خاطر اتفاقاتی که در طول داستان پیش می آید، درک روشن تری از تولد و تولد گرفتن پیدا می کند.

” حالا می فهمم چرا چشن تولد می گیرن. برای این که امیدی باشه برای یک سال دیگر زندگی کردن”

و با موسیقی متن به یاد ماندنی دنیل لیخت فقید، این لحظه تبدیل شد به بهترین سکانسی که از تولد می شناسم.

و بعد اثر به یادماندنی سوپرانوز که هم کلاس درس فیلم سازی است و هم فیلم نامه نویسی.

در فصل ششم، اپیزود سیزده متوجه می شویم که تولد تونی سوپرانو است ( با بازی عالی جیمز گاندولفینی که او هم متاسفانه از دنیا رفته است)

تقریبا ده دقیقه ای از اپیزود گذشته است و تونی با همسرش در ماشین نشسته که حرف تولد می شود. و تونی با قیافه ای حق به جانب می گوید میشه فراموش کنیم که تولد منه؟!

و همسرش هم با پوزخندی بر لب می گوید: این حرفُ می زنی بعد وقتی کسی تولدت رو یادش نمونده باشه شلوغش می کنی و لوس بازی درمیاری!

با توجه به این که خودم هم همیشه از تولد فراری بودم. دیدن هر دو این اپیزود ها و شخصیت هایی که از تولد فراری هستند، در ذهنم ماند. و هنوز هم به آن ها رجوع می کنم.

و امروز برای اولین بار می خواهم امیدوار تر باشم برای یک سال دیگر زندگی کردن.

و قول می دهم اگر کسی زنگ زد و تولدم را تبریک گفت. ادای آدم های متنفر از تولد را در نیاورم و با عشق، کاملا این تبریک را پذیرا باشم.

چشم در برابر چشم – میکل آنژ و میکل آنجلو آنتونیویی

یک فیلم کوتاه هفده دقیقه ای در یوتیوب هست که رسما آخرین حضور و کارگردانی میکل آنجلو آنتونیویی به حساب میاد. در این اثر کوتاه، آنتونیویی میره به کلیسا سن پیتروی روم و یکی از آثار میکل آنژ (تندیس موسی) رو مشاهده می کنه.

یا بهتره بگم فقط و فقط نگاه می کنه.

یه بحث مراقبت ذهنی یا Mindfulness اینه که شما باید چیزی رو (حالا می تونه شی باشه. می تونه درخت باشه یا هر چی) خوب نگاهش کنی. یعنی مثلا شما رفتی تو موزه. ۵۰ تا تابلو نقاشی هم اون جا به دیوار نصب شده. می تونی با یه دور کلی همه تابلو ها رو ببینی و بگی به به. چه قدر خوشگلن!

یا می تونی وقت بزاری و فقط یک تابلو رو با دقت ببینی. این قدر بهش خیره بشی و نگاهش کنی که شما و تابلو یکی بشید.

خیره شدن و تمرکز کردن در کلام آسون به نظر میرسه اما کار سختیه. پرش فکری به بیشتر ما انسان های کره زمین این اجازه رو نمیده که روی یک چیز تمرکز کنیم.

حالا آنتونیویی که انصافا بخوایم خیلی خودمونی  بگیم یکی از عارفان دنیای سینماست. این جا اومده و با این فیلم کوتاه به ما یاد میده که چطور باید عمیق نگاه کرد.

دوربین این جا حکم ما رو داره. یعنی رسما ما به همراه آقای آنتونیویی اومدیم به موزه و ایشون هم مثل یک معلم معنوی ما رو راهنمایی می کنه که چطور این اثر هنری رو ببینیم و درکش کنیم.

فیلم هیچ دیالوگی نداره. یادمون هم باشه که آنتونیویی این جا نقش بازی نکرده و خود واقعیش رو نشون میده. ایشون در اون زمان مدت ها بود قدرت کلامش رو به خاطر بیماری از دست داده بود. پس یک جورهایی وضعیت درونی آنتونیویی این جا نمایان میشه. اما بزرگ ترین حرفش اینه که درسته من نمی تونم حرف بزنم اما می تونم خوب نگاه کنم. و این شاید بزرگ ترین نعمت باشه.

که متاسفانه خیلی از ما از این نعمت خوب استفاده نمی کنیم و اصلا در طول روز یادمون میره که ما سالم هستیم و می توانیم ببینیم. این خیلی بالاتر از قدرت ابرقهرمان های پفکی فیلم هاست.

دوربین در بیشتر زمان فیلم روی قسمت هایی از مجسمه زوم میشه که شاید ما اگه اون جا حضور داشتیم هیچ وقت بهش دقت نمی کردیم. از حکاکی چشم ها گرفته تا فضای خالی بین دو مجسمه. حداقل دیدن این چیزها به من یاد داد و فهموند که تا الان ۹۰ درصد چیزها رو خوب نگاه نکردم و سرسری ازشون رد شدم.

به نظرم دیدن همین اثر کوتاه کار چند تا کتاب رو می کنه. من علاقه ای به خوندن این تیپ کتاب ها ندارم و اصلا نمی دونم تو بازار کتاب هست یا نه (که قطعا هست) ولی احتمالا تیترهایی با نام چگونه بهتر ببینیم و این حرف ها موجوده. که نویسنده نشسته صد تا دویست صفحه در مورد نوع دیدن آثار هنری نوشته و ما هم باید بخونیمش. که به نظرم زیاد کاربردی نیست.

نگاه کردن یعنی نگاه کردن. به همین سادگی. و اگه می خواهید آموزش درست نگاه کردن رو هم ببینید، می تونید برید سراغ همین فیلم کوتاه.

شباهت جیگسا و جان فورد (سری فیلم های اره و سریال وست ورلد)

این متن درباره سریال وست ورلد و سری فیلم های اره است و ممکنه داستان برای شما لو بره.

…………………

مقایسه جیگسا (تابین بل) و جان فورد (آنتونی هاپکینز) خیلی اتفاقی به ذهنم رسید. در حال دیدن اپیزود نهم از فصل دوم بودم که فورد گفت:

جرقه از همین دیالوگ شروع شد. چون دقیقا بازی کردن با انسان ها و گذاشتن اون ها در موقعیتهای ویژه و خطرناک هدف تمام کارهای جیگسا بود. ( نکته این که جیگسا لقبی هستش که خبرنگارها و پلیس های جنایی به این شخص دادن و نام شخصیت اصلیش جان کریمر هست) او زندگی رو یه بازی بزرگ می دید و به هر قیمتی که شده بود می خواست بعضی افراد رو تو کارش شریک کنه.

حالا که می بینم، جان فورد هم دقیقا نسخه ای دیگه از جیسگا ست. (نام اول هر دو شخصیت هم که جان هستش و نمی دونم این جان ها چرا این قدر علاقه دارن با جان آدما بازی کنن)

در هر دو سری آثار ما با خشونت های بی حد و مرزی طرفیم. در فیلم های اره، خشونت تو دنیای تعریف شده توسط جیگسا رخ میده. و تو سریال وست ورلد، این خشونت در دنیای ساختگی جان فورده.

اما هدف هر دو نفر به نظر می رسه که یه چیز باشه.

اون ها خودشون رو مثل پروردگار می دونن. قوانینی رو برای دنیای ساختگی خودشون خلق کردن و از مخلوق ها دعوت می کنن (یا به اجبار میارنشون) که این قوانین رو رعایت کنن و بازی رو هم اجرا کنن.

حالا شاید به نظر بعضی از طرفدارای دو آتیشه وست ورلد خوش نیاد که این سریال رو دارم با آثاری مثل اره مقایسه می کنم. در نگاه عموم، اره ها چیزی جز فیلمای پر از خشونت و خون و خون ریزی نیستن. اما باید این نکته رو در نظر داشته باشین که اره شماره یک اتفاقا کمترین میزان خشونت رو داشت. حتی از سریال وست ورلد هم کمتر. و بعضی سکانس ها هستش که اگه بیننده حرفه ای نباشید، تشخیص سخته که بعضی تصاویر برای سریال وست ورلد هستش یا فیلم های اره.

منتها چون ماجرای اره هولناک بود و با تدوین تند و اعصاب خرد کن به نظر می رسید که این فیلم خیلی خشن تر هستش. که اصلا این طوری نبود. در اره یک ما زیاد خشونت نمی بینیم، فقط اون رو می شنویم و می دونیم که داره خارج از کادر اتفاق می افته. در اره های بعدی مخصوصا از شماره ۴ به بعد بود که خشونت شد هدف اصلی سری آثار پول ساز اره. حتی در فیلم های بعدی هم نگاه فلسفی و تلخ جیگسا به زندگی دیگه اثر خودش رو از دست داد و اون هم تبدیل شد به یک ماشین آدم کشی.

ملاک من بیشتر اره یک تا سه هستش.

حالا دوباره برم سراغ بعضی شباهت ها.

هر دو نفر به شدت با سواد به نظر می رسن. انگار تمام فلسفه قدیم و جدید و نظریه هایی درباره زندگی و اخلاق رو از حفظ هستن و هر بار که دیالوگی به زبان میارن باید بریم و چند تا مطلب بخونیم یا تو وب جست و جو کنیم تا کلیت کار دستمون بیاد.

هر دو آثار با زمان بازی می کنن. در فیلم دوم اره برملا می شه که نصفی از داستان در گذشته اتفاق افتاده، دقیقا چیزی که در پایان فصل دوم وست ورلد اتفاق افتاد. یا در فیلم سوم اره که ما داریم همزمان دو ماجرا رو دنبال می کنیم و در آخر متوجه می شویم که این اتفاق ها داره همزمان رخ میده و برعکس فیلم های قبلی گذشته یا آینده ای در کار نیست، و دقیقا این همزمانی و بازی زمانی رو در فصل دوم وست ورلد هم دیدیم.

جیسگا و فورد درس زندگی میدن منتها معلم های به شدت بی رحمی هستن و ترسی هم از کشته شدن انسان ها دیگه ندارن.

جیگسا در قسمت های دور افتاده از شهر مکانی رو انتخاب می کنه و با تله ها و معماهایی که کار گذاشته و به کمک عروسک هاش! به افرادی که در اون مکان جمع کرده اجازه میده که معماها رو بازی و حل کنن و اگه بتونن جون زنده به در ببرن، برای همیشه آزاد میشن.

فورد هم حتما تو قسمتی دور افتاده از یکی از ایالت های آمریکا، وست ورلد را خلق کرده. منتها مردمی که به اون جا میان با پای خودشون قدم به وست ورلد میذارن و خبری از آدم ربایی نیست. فورد با تله ها و معماهایی که گذاشته و به کمک عروسک هاش! داره حسابی با بازی کردن با جون و زندگی و  اعصاب روان انسان ها و همچنین ما تماشاگرا سرگرم میشه.

فورد و جیگسا از انسان دو پا بیزارن. در این جا فکر می کنم  جیگسا از فورد رحیم تر به نظر میرسه. چون  با تمام این شکنجه ها، راهی برای نجات میذاره. جیگسا اعتقاد به رستگاری داره. اما فورد، ایشون به کل از بشریت ناامید شده. ربات ها براش نوع بهتر بشریت به حساب میان.

در این میان هم میفهمیم که هر دو این شخصیت ها از همکار استفاده می کنن. از افرادی که در اول داستان اصلا فکرش رو هم نمی کردیم که این ها در اصل دست آموخته جیسگا و فورد بودن.

هر دو سری آثار به شدت به پیچش داستانی وابسته هستن. سری اره که به شوک های ناگهانی آخرش معروفه . پایان بندی فیلم اول و دوم و یکی دیگه شون که فکر کنم اره پنجمی بود از لحاظ میزان حیرت انگیز بودن شوک داستانی، بهترین حساب میشن.

وست ورلد هم با شوک نهایی اش معروف شده. به طوری که تو انجمن سایت معروف reddit فقط حدس و بحث و گمان درباره رمز و رازهای وست ورلده و این که قراره چطوری تموم بشه ( که البته ای کاش این طوری نبود. سریالی مثل وست ورلد نباید تمام هدفش رو برای شوک بذاره. مگه بهترین سریال هایی که اخیرا پخش شده، مثل leftovers و mindhunter، به این میزان وابسته به پایان بندی و شوک نهایی بودن؟  این سریال ها هم پیچش ناگهانی داستانی داشتن اما در پایان کار چیزی که به یادمون می موند و بحث می شد کلیت فصل و داستانش بود و فقط به یک نکته خاص از سریال پرداخته نمی شد)

در پایان فصل اول فورد توسط مخلوقش کشته شد و به راحتی هم این مرگ رو پذیرفت، همون طور که جیسگا هم بدون ترس مرگش رو قبول کرد.

 اما در فصل دوم، فورد برگشت و به هر صورتی، چه تو خیال و چه در حافظه ربات ها خودش رو نمایان کرد. جیگسا هم بعد از مرگش با فیلم ها و نوارهایی که از خودش به جا گذاشته بود، در تمام داستان نقشش رو کاملا ایفا می کرد.

فورد رفته بود اما حضور داشت.

جیگسا رفته بود اما حضور داشت.

هر دو این شخصیت ها به شدت پیچیده هستن. هر چقدر هم تحلیل و نوشتن درباره این که کار این افراد بالاخره خوبه یا بد و چه جایگاهی در اخلاق و وجدان دارن بی فایده ست. باید چیزی که هست رو دید و پذیرفت. نیازی نیست بگیم اگه جیگسا این طوری نبود چی می شد و فورد اون طوری نبود چی کار می کرد. یه اثری نوشته و ساخته شده  و باید همون رو پذیرا باشیم. بماند که رمز و راز مثل هاله ای سخت چنان دور بعضی از شخصیت های دنیای سینما و تلویزیون و ویدیو گیم و ادبیات پیچیده میشه که به سختی میشه انتظار داشت که اون ها رو مثل یه انسان عادی تحلیل کنیم.

به منتقد ها و نظر مردم گوش کنید، بعد رهایش کنید.

پل استر در یکی از کتابهای زندگی نامه اش نوشته بود که بعد از مدت ها تازه متوجه شد که نباید نقد ها را خواند. چه مثبت چه منفی. چون روی اثر بعدی ات تاثیر می گذارد.

شخصی که تازه شروع به کار هنری کرده است و اثری را در هر مدیوم تولید می کند و آن را به میان مردم و جهان می فرستد، قطعا کنجکاو است که بداند درباره اش چه نوشته اند. مجله ها و سایت ها را می کاود تا ببیند فلان شخص چه گفته است و فلان شخص چه نوشته است. اما من در این قضیه بیشتر طرفدار استر هستم. اگر بخواهیم با خودمان روراست باشیم می توانیم به راحتی تشخیص بدهیم که استعدادی در کار خلاقانه داریم یا نه. حالا ممکن است ما اثر را خلق کنیم و ببینیم که عالم و آدم انتقاد می کنند، در این زمان حتما کنجکاو می شویم که ایراد کار ما کجاست.

اما این جا هم باز باید به خودمان رجوع کنیم.

باید حسی عمل کرد. کاملا شهودی. به نظر فلان منتقد و گروهی از طرفدارها که در یک انجمن اینترنتی دارند نظر می دهند نباید گوش کرد. فقط نمک روزی زخم است.

بهترین طبیب برای کار خلاق درون، خودمان هستیم. فقط مسئله این جاست که باید این طبیب (شهود) را خوب تغذیه کنیم.

فیلم بهتر ببینیم.

کتابی بخوانیم که دیدگاه قبلی ما را کامل دگرگون کند.

موسیقی متفاوت از چیزهایی که تا به حال گوش می کردیم ببینیم.

اگر تا به حال فقط آثار اروپایی دیده ایم، برویم کمی هم مارول و دی سی و ابرقهرمان ببینیم!

باید کمی مزه خلاقانه مان را تغییر بدهیم و برای اثر بعدی رنگ و بوی متفاوتی داشته باشیم. این پروسه درمانی باعث می شود که تکلیفمان با خودمان مشخص شود.

رابطه شبکه های اجتماعی و داستان گویی

آثاری که به تکنولوژی روز تکیه می کنند ساخته نشوند خیلی بهتر است. حالا مهم نیست کتاب باشد یا فیلم. منظورم را دقیق تر بخواهم بیان کنم این است که فرم روایت داستان در هر مدیوم اگر به تکنولوژی – مخصوصا شبکه های اجتماعی و اینترنت – وابسته باشد شاید در نگاه اول جذاب و بازاری و پول ساز به نظر برسد. اما قدرت ماندگاری که ندارد هیچ بلکه حتی بعید بدانم که پول ساز باشد. (حرف من را با فیلمی مثل شبکه اجتماعی دیوید فینچر اشتباه نگیرید. آن درام عالی درباره فردی بود که فیس بوک را به وجود آورد. فیلم درباره چهار تا دوست نبود که کل فیلم در فیس بوک با هم چت می کنند!)

مثلا فرض کنید یک کتاب بیاید و در بوق و کرنا کند که متفاوت است و این تفاوت در جلدش هم نمود پیدا کرده است. کتاب درباره تاثیر اینستاگرام است و می آید تمام جلد و برگه های داخل کتاب را شبیه به فضای اینستاگرام می کند. یا فیلمی می آید که مثلا ترسناک است یا دلهره آور و یا حتی درام، اما روایت داستان بر مبنای دوست یابی اینرنتی است یا بیشتر فیلم از کانال یوتیوب یا موبایل روایت می شود.

حتی در سینمای وطنی هم موردی یادم می آید که کل فیلم با سبک سلفی گرفته شده بود و خیلی هم سر این ماجرا تبلیغ کردند. در سینمای جهان هم همین است مخصوصا آمریکا. آثاری مثل فرند ریکوئست. جرات حقیقت و شبکه و غیره.  همه این ها تبدیل شده اند به آثاری که حتی آن قدر هم بد نیستند که بشود دوستشان داشت. تبدیل به نیست شده اند گویی اصلا در لیست فیلم های ساخته شده وجود ندارند.

تاریخ انقضا این آثار به طرز عجیبی کوتاه است. و تهیه کنندگان و ناشران هم گویا نمی خواهند از این وضعیت درس بگیرند. جوابش هم به نظرم ساده است. مردم چون هر روز و هر لحظه با این تکنولوژی به روز سر و کار دارند دیگر برایشان کنجکاو بر انگیز نیست که بروند و کتاب و فیلمی درباره همان تکنولوژی ببینند. الان به عنوان مثال اینستاگرام و سلفی گرفتن جزو زندگی و کار بعضی از مردم شده است. یعنی دیگر این ها سرگرمی نیست، جزوی از زندگی روزمره است. حالا همین مردم اگر بخواهند از زندگی روزمره فاصله بگیرند نمی روند فیلمی ببیند که دوربینش سلفی است، می روند فیلمی را ببیند که داستان دارد و دوربین ثابت. به نظرم مردم می خواهند در سینما، کتاب، تاتر یا هر چیزی مربوط به این ها، اثری متفاوت ببیند، می خواهند تجربه ای تازه داشته باشند نه چیزی را که هر روز و هر روز می بینند و انجام می دهند.

برای همین بعضی از این کارگردان ها که غر می زنند امروزه همه می توانند فیلم بسازند، دارند اشتباه بزرگی می کنند. می توان از این قضیه درس گرفت. اگر من نوعی می توانم با گوشی ام فیلم بسازم، خب شمایی که دستت باز تر است و می توانی بودجه ای را تهیه کنی و با عوامل فیلم بسازی، پس سعی کن چیزی را بسازی که هم از لحاظ داستانی و هم از لحاظ فرمی کاملا با چیزی که ما هر روز در خانه و خیابان می بینیم متفاوت باشد. در همین دنیای واقعی هم می توانی فیلمت را بسازی اما فیلتر نگاهت طوری باشد که گویی همه ما که می آییم و اثرت را تجربه می کنیم، انگار عینک یا لنزی متفاوت زده ایم و با دنیای عجیب تو داریم مانوس می شویم. ما را به جایی ببر که خودمان نمی توانیم برویم.

و تا جایی هم که ممکن است از ارجاع به تکنولوژی روز فاصله بگیر. نشان دادن موبایل و رد و بدل شدن اس ام اس و خیلی بخواهیم آسان بگیریم سرچ در گوگل آخرین حد استفاده از تکنولوژی روز باشد. البته مثلا فیلمی داریم مثل خوک که اتفاقا ارجاع زیادی به اینستاگرام و شبکه های اجتماعی و فالوورها می دهد و اتفاقا خیلی هم خوش ساخت است. اما خوک از لحاظ تصویری زیاد روی این قضیه تکیه نمی کند. فیلم آخر مایکل هانکه هم خیلی به شبکه های اجتماعی ربط داشت. ولی بیشتر فیلم با یک دوربین ثابت یک درام خانوادگی را نشان می داد. بماند که بدترین فیلمی بود که تا به حال از مایکل هانکه دیده ام.

خلاصه که گول ایده هایی که خیلی به فرهنگ روز مردم وصل است را نخورید. اول این که مطمئن باشید چند نفر دیگر همانند این ایده را دارند و می خواهند آن را بسازند یا بنویسند.

نکته ۰:

فیلم آخر استیون اسپیلبرگ که حسابی هم دوستش داشتم به تکنولوژی مربوط است. به واقعیت مجازی. کاری نداریم که واقعیت مجازی هنوز آن قدر همه گیر نیست. یعنی مثل موبایل نشده که همه یکی از این وسیله ها را داشته باشند پس موضوع فیلم مربوط به آینده می شود. ولی امکان دارد که به عنوان مثال ۵۰ سال دیگر همچنان آرواره ها و ایندیانا جونز و مونیخ و اسب جنگی و سرباز رایان اسپیلبرگ دیده شود اما این فیلم برای آن نسل خنده دار باشد.

نکته ۱:

اما هر چقدر از تکنولوژی عبور کنیم. به تصویر کشیدنش در فیلم یا درباره اش نوشتن در کتاب لذت بخش می شود و تبدیل می شود به نوستالوژی. الان درباره پلی استیشن (حتی شماره یک) فیلم بسازی و کتاب بنویسی آن قدر جذاب نیست که درباره آتاری و سگا و راز جنگل داستان بنویسی. الان یک فیلم درباره دوره یاهو ۳۶۰ بسازی شاید کنجکاوی بیشتری را بطلبد و فیلم یا داستانت خوب از آب در آید.

نکته ۲:

فضای اینترنت در دنیای گیم بحث دیگری می طلبد. من فقط یک بازی را انجام داده ام که کل فضای آن در موبایل بود.  – سارا گم شده است –  ماجرا این بود که دختری به نام سارا ناپدید شده و ما از طریق موبایلش باید او را پیدا می کردیم. هر مرحله که جلو می رفتیم کلیپ های بیشتری می دیدیم و به راز دختر پی می بردیم. بازی خاصی بود. این جا سوال پیش می آید که چرا این تجربه خوب بود؟

فکر می کنم چون من بازیکن داشتم کاری را انجام می دادم که در دنیای واقعی هیچ وقت با موبایل خودم یا شخصی دیگر انجام نداده بودم. من تا به حال گوشی دختر گم شده ای را پیدا نکردم که بخواهم حالا از راز و رمز او هم سر در بیاورم. پس با این که هنگام بازی داشتم چیزی را می دیدم که هر روز با آن سر و کار دارم اما تجربه ای به کل متفاوت را می گذراندم.

خواندنی

این مقاله بسیار خوب اوایل سال ۱۳۹۶ در سایت یک پزشک قرار داده شد.

چگونه از خواندن لذت ببریم؟

از همان روز که مقاله را خواندم، تا به حال در ذهنم ماندگار مانده است وعلتش هم واضح است. نویسنده این مقاله که نویسنده ای است به نام لئونارد استرانگ، آمده و خیلی از قوانین کتاب خواندن را زیر سوال برده است. مثلا این که حتما نباید کتابی را بخوانی را که همه عالم و آدم می گویند شاهکار است و کلاسیک و باید قبل از مرگ خواند.

شاید نتوانستیم!

به همین راحتی است. منِ نوعی وقتی بارها سعی کرده ام برادران کارامازوف را بخوانم اما برایم جذاب نبود دلیل نمی شود که به زور آن را بخوانم تا پس فردا در محفلی بگویم که من هم کارامازوف ها را می شناسم. مثلا من عاشق رمان مادام بوآری هستم ولی دلیل نمی شود دیگری هم عاشق این کلاسیک باشد. می تواند به این کتاب کلی هم ناسزا بگوید.

این مقاله این وضعیت را به خوبی شرح داده است. و این که درست است موضوع اصلی کتاب خواندن است اما شما می توانید به راحتی به جای کتاب اثر هنری دیگر را فرض قرار بدهید.

حواسمان به تاثیر تصاویر متحرک باشد

یکی از ضعف های فیلم های سینمایی فشرده بودن گذر زمان است. من عاشق سینما و فیلم ها و هر چیزی که مربوط به فیلم سازی و هنر داستان گویی به زبان تصویر باشد هستم. اما یک فیلم سینمایی دو یا سه ساعته هر چقدر هم تلاش کند نمی تواند گذر زمان و سختی های قهرمان را آن طور که هست نشان بدهد. البته می توان نوشت یک سال بعد، یا مثلا شخصیت داستان که نویسنده یا ورزشکار است، هر روز و هر لحظه تلاش می کند و بعد ما موفقیت آن شخصیت را می بینیم.

اما این گذر زمان سینمایی فکر می کنم تاثیر مخربی روی مغز داشته باشد.

شاید برای همین است که نسل جدید انسان ها همه چیز را سریع تر طلب می کنند. دنبال موفقیت های یک شبه و یک روزه هستند. چون ما ناخودآگاه هر روز و هر لحظه با تصاویر زیادی رو به رو می شویم. وقتی صفحه اینستاگرام را باز می کنیم و یک دفعه می بینیم که فلان خانم یا آقا از یک وزن زیاد به یک وزن کم رسیده است. ما با این که می دانیم این فرد رژیم گرفته و تلاش کرده و بعد به وزن دل خواه خود رسیده است، اما مغز نمی داند. مغز بدون این که خودمان هم متوجه بشویم فقط چنین تصویری را ثبت می کند و بعد یک روزی که ما تصمیم به رژیم می گیریم، خود به خود این رژیم را رها می کنیم. ناامید می شویم و فکر می کنیم اراده نداریم و خلاصه ممکن است کمی هم افسردگی بگیریم.

اما در اصل این همان خوراک ذهنی ما بوده است. آمیگدال مغز فعال می شود و می ترسد از این که حد رژیم را جلوتر ببرد. مغز به بدن ما دستور می دهد که پروسه ای که شما داری پیش می روی هیچ به سرعت آن عکسی که من مغز دیده بودم نیست. پس بهتر است بی خیال بشوی! ( آمیگدال قسمتی از مغز که خیلی ساده بخواهم بگویم مسئول ترس و بقا است. انسان ها پیشرفت کرده اند اما آمیگدال هنوز در دوران عصر حجر به سر می برد و هر مشکلی را به مثابه شکار یا فرار می بیند. مثلا همین بحث رژیم یا هر کاری که به نظر ما اراده زیادی می طلبد، وقتی این نوع کارها را شروع می کنیم آمیگدال تشخیص نمی دهد که رژیم گرفتن همانند حمله گرگ کار ترسناک و سختی نیست. نیازی نیست برای نجات یافتن از رژیم آن را از بین ببریم یا فرار کنیم)

یا یک مثال بهتر از سینما می آورم. فیلم بسیار خوب شلاق-Whiplash-  فیلم اول آقای دیمین شزل که دو سال بعدش با موزیکال لالالند دل خیلی از عشاق سینما را ربود.

در شلاق ما پروسه تلاش بیش از حد و بی خوابی ها و درد کشیدن ها و خون ریختن های یک نوازنده درام را می بینیم. که به خاطر این که پُز معلم موسیقی خشن خود، ترنس فلچر، را به خاک بزند، تا سر حد مرگ تلاش می کند.شلاق یک نمونه تمام عیار از تلاش و سختی و عرق ریزی برای دست یابی به هدف است. منتها ما با این که می دانیم این شخصیت حسابی پدرش سر این کارها در آمده است. اما مغز ما چیزی که می بیند فقط یک فیلم دو ساعته است. او فقط دیده است که این شخصیت اصلی در عرض دو ساعت از یک آماتور به یک حرفه ای تبدیل شده است. می توان چنین چیزی را هم برای فیلم راکی مثال زد. راکی اگر در واقعیت بود تلاشش سال ها طول می کشید، اما چیزی که ما در تصویر دیدیم، فقط یک مونتاژ پنج دقیقه ای از نشان دادن دویدن روزانه و ورزش او بود.

و مغز عزیز ما هم این مونتاژ را در ناخودآگاهش نگه می دارد و بعد با همین روش وقتی می خواهید کاری را شروع کنید ( چه ورزش، چه هنر و غیره) ما بدون این که حتی روحمان هم خبر داشته باشد می خواهیم به آن مونتاژ سریع پنج دقیقه ای برسیم.

که می دانید چنین چیزی امکان پذیر نیست.

این ها را می گویم چون سینما و به طور کل تصویر متحرک دیگر از بحث سرگرمی یکی دو ساعته خارج شده است و وارد لحظه به لحظه بیشتر ما انسان ها شده است. پس بهتر است که آگاه باشیم و حواسمان را بهتر جمع کنیم که یک وقت گول فکر را نخوریم!

نکته:

کتاب خواندن چون پروسه طولانی تری دارد به نظرم برای این قضیه مفید تر است. ما گذرزمان را در داستان واقعی تر حس می کنیم. شاید برای همین است که خیلی ها کتاب نمی خوانند چون می دانند که تلاش بیشتری می طلبد و برای همین باعث می شود که کمتر از فکرمان گول بخوریم.

سکانسی درباره نوشتن

در فصل اول سریال خوب The Affair لحظه ای هست که خیلی دوستش دارم و آن قسمت را از اپیزود جدا کردم و سعی می کنم که هر روز ببینمش تا برای خودم هم الگویی باشد.

من کاری ندارم به داستان این سریال و این که شخصیت اصلی (نوآ با بازی دامینیک وست) چه زندگی آشفته ای دارد و خیانت هایی که پیش می آید و این حرف ها.

حرفم سر همین یک تکه است.

نوآ به خاطر مشکلی که برایش پیش می آید، مورد تنبیه دادگاه قرار می گیرد و مجازاتش هم این است که ایشان باید ساعاتی در روز  را در یک کلاس بگذراند. البته کلاسی که قرار نیست هیچ معلمی در آن درس بدهد و به اصطلاح این افراد باید با بطالت خود وقت بگذرانند.

نوآ از اول داستان، با خانواده اش به شهرستان می رود تا ایده ای برای کتاب جدیدش به دست بیاورد. چند سال قبلش اولین کتابش چاپ شده که فروش زیادی هم نداشته است. برای کتاب دوم هم ذهنش قفل شده است و در طول سریال می بینیم که اصلا نمی تواند کتابش را جلو ببرد و تغییر محل زندگی و تحقیق درباره داستانش هم انگار بهانه ای بوده که نوآ برای خودش بیاورد تا نوشتنش را هر چه بیشتر به عقب بیندازد.

در اولین روزی که نوآ به آن کلاس می رود، طبق معمول می خواهد بهانه برای ننوشتن داشته باشد، و می خواهد ازکلاس بیرون برود که کاغذ و خودکاری برای خودش بیاورد، اما مسئول آن جا به او هشدار می دهد که اگر پایش را در ساعات مجازات مشخص شده از کلاس بیرون بگذارد، عواقب کارش با خودش است.

پس نوآ می ماند و لپ تاپش.

و می نویسد.

و می نویسد.

و می نویسد.

و می نویسد.

روز ها می گذرد.

و نوآ هنوز هم می نویسد.

بقل دستی نوآ که در این مدت کلی کتاب خوانده است و مثلا در همین نما می بینید که به جلد سوم ارباب حلقه ها رسیده است. در بار اول فکر کرده بود که نوآ فقط جو گیر شده است.

 اما نه …

چون نوآ هنوز هم می نویسد.

تا این که کتابش را تمام می کند.

و بقل دستی او برایش کاغذی می گذارد که رویش نوشته شده است : تو قهرمان من هستی.

بله. او کتابش را نوشته است و در صحنه های بعدی آن را نزد ناشر خود می برد و اتفاقا عالی هم از آب در آمده و کتابش هم پرفروش می شود و غیره که ما دیگر کاری نداریم.

فقط خود عمل نوشتن در این صحنه است که جذاب است. دیگر آن بحث های شاعرانگی که من دوست دارم با خودکار و مداد روی کاغذ بنویسم هم نداریم.

نوآ این همه مدت در قسمت های قبلی در بهترین طبیعت ها بود. کاغذ و قلم هم داشت. اما نمی نوشت. چون نمی خواست بنویسد.

اما در این کلاس، مجبور می شود تا با بطالت خود رو به رو شود و در چهاردیواری بدون پنجره کتابش را تمام می کند.

چون فقط و فقط از زمانی که در آن جا داشت استفاده می کرد و می نوشت و می نوشت و می نوشت.

وقتی که با شناسنامه ام فیلم وی اچ اس کرایه می کردم

لحظه های لذت بخشی را از آن دوران یادم مانده است. البته من در حال حاضر که دارم این متن را تایپ می کنم، بیست و هفت سال سن دارم. ولی چون از هفت سالگی عاشق فیلم ها شدم، خب طبیعی است که نصفی از دوران کودکی و نوجوانیم رو با نوار وی اچ اس گذرانده باشم.

خلاصه دوباره یادی می کنم از دورانی که گاهی اوقات به کرایه کردن هفته ای ده فیلم می رسید و فروشنده که  ریش پروفسوری داشت و عینکی بود، با نگرانی از من می پرسید

: می تونی این همه فیلم رو تو یه هفته ببینی؟!

: بله. می تونم

: مگه مدرسه و امتحان نداری؟

: نه، هنوز شروع نشده

بعد مِن مِن می کرد و می خواست حکم یک پدر یا عموی نگران را بازی کند. اما در نهایت فروشنده بود و من هم مشتری ثابتش. پس کارش را انجام می داد. خیلی حرفه ای.

و من هم خیلی حرفه ای در یک هفته هر ده فیلم را می دیدم.

از یک سری درس ها با تمام ترسی از معلم هایش داشتم فاکتور می گرفتم و ترجیح می دادم که فیلم هایم را ببینم. درس هایی که خاطره بدی از خود و معلمشان دارم این هاست : ریاضی، عربی

و بسیار خوش حالم. حتی با این که بارها از آن وحشی ها کتک خوردم، اما درسشان را نخواندم و فیلم دیدم. بیشتر و بیشتر فیلم دیدم. و باز هم می بینم.  تنها درسی که در آن بسیار خوب بودم و بالاترین نمره های کلاس را داشتم زبان انگلیسی بودم.

که این درس هم به لطف دیدن فیلم های انگلیسی زبان زیادی بود که می دیدم. پس در اصل فیلم ها معلم بهتری برایم بودند.

چقدر تمرین می کردم. یاد دورانی بخیر که مثلا مردان سیاه پوش ۱ را هر روز می دیدم. بعد یک بار دیگر هم فیلم را از اول بدون صدا می دیدم تا دیالوگ های خودم را که برایشان نوشته بودم دوبله زنده کنم!

بله. من فیلم هایی که دوست داشتم را بدون صدا می دیدم و زنده صدا گذاری می کردم. تمام سعی خودم را می کردم که برای هر بازیگر هم صدای متفاوتی داشته باشم. البته علاقه ای به دوبله نداشتم، فقط دوست داشتم نوشته های خودم را روی تصویر امتحان کنم. می خواستم داستان کودکانه خودم را به تصویر ساخته شده تحمیل کنم. و الان که فکر می کنم چقدر ناخودآگاهِ بچگانه ام، معلم بهتری بود تا الان که خیر سرم بزرگ تر شده ام!  اگر تا به امروز همین روش را پیاده می کردم یکی از بزرگ ترین تحلیل گران فیلم شده بودم و قطعا وقتی می خواستم فیلم کوتاه خودم را بسازم، از تجربه های که تا الان داشتم خیلی خیلی بهتر می شد. در کودکی و نوجوانی چون – فکر – کمتر روی من تسلط داشت، رها تر بودم.  اما الان این – فکر – لعنتی حمله می کند و می گوید

: نه. تو نباید وقتت را برای بارها دیدن فقط یک فیلم هدر بدهی. نه تو نباید دیالوگ های خودت را روی فیلمی دیگر انتخاب کنی. تو باید بروی دانشگاه یا کلاس فیلم سازی. و هزار جور بهانه دیگر…

این نوشته اصلا در ستایش گذشته و نوستالوژی نیست. در ستایش کودکی ، نوجوانی و آزادگی است! دوست دارم که دوباره همان رهایی را روی زندگی ام پیاده کنم. اما اگر – زندگی – و – فکر – دوباره من را از پا در نیاورند.