۲۰۰ صفحه دیجی تال!

باید اعتراف کنم که کتاب خوان الکترونیکی خوبی نیستم. از عهده اش بر نمی آیم.

و تجربه اش هم کرده ام.

۲۰۰ صفحه از کتاب جدید هاروکی موراکامی (کشتن شوالیه دلیر) را خواندم. اتفاقا میخکوب هم شده بودم اما… اما این ای بوک های لعنتی اصلا کتاب نیستند. حس نمی کردم که دارم کتاب می خوانم. حس می کردم که دارم با گوشی ام کار می کنم. یعنی علاوه بر این که باید در طول روز به تلفن همراهم نگاه می کردم، حالا باید در همان وسیله کتابم را هم می خواندم. تلفن همراه وسیله خیلی خوبی است اما برای کتاب خوانی فکر نمی کنم مناسب باشد.

البته این را هم بدانید که گوشی خیلی خوبی دارم. صفحه بزرگی دارد و کار با آن اصلا آزار دهنده نیست. اما این دو روز که تقریبا روزی صد صفحه را خواندم چشمانم درد گرفت. خسته شده بودم. عصبی شده بودم.

شاید بگویید خب نباید صد صفحه می خواندی. ولی وقتی در مترو می روم، وقتی به خانه دوستی سر می زنم و اگر زمانی باشد کتابم را می خوانم و تقریبا هر زمان مرده ای را گیر بیاورم یا می خوانم یا می نویسم یا طراحی می کنم. خب چرا نباید این کار را بکنم؟ چرا باید به بهانه این که کتاب الکترونیکی است میزان خواندم را کم کنم؟

هنگام خواندن کتاب این علامت سوال بزرگ بالای سرم روی زمین سایه انداخته بود که داد می زد و می پرسید که پس کاغذ کو؟ بوی کتاب کجاست؟

در کتاب خواندن، من بنده کاغذ هستم. راه فراری نیست. ولی خیلی خوب شد که ای بوک را تجربه کردم. اگر این ۲۰۰ صفحه را نمی خواندم همیشه برایم سوال بود که این نوع از کتاب خواندن چطوری است؟ به هر حال هم هزینه کمتری دارد، هم جا نمی گیرد…

اگر نمی خواندم و تجربه اش نمی کردم و عصبی نمی شدم هیچ وقت به جواب نمی رسیدم. جوابی که واضح است، باید کتاب را در دستانم بگیرم. حس اش کنم. ورق بزنم و لذت ببرم.

کتاب زنده است. ای بوک اگر مرده نباشد… نمی دانم چیست. ربات است؟ بی حس است؟

مثال واضح تری بزنم. موقع خواندن ای بوک انگار خون در بدنم جریان نداشت. خشک بودم. اما هنگام خواندن کتاب واقعی، از همیشه زنده تر هستم و زندگی واقعی را هم با آن داستان غیر واقعی بهتر درک می کنم. و جالب است که سریع رفتم سراغ کتاب واقعی کشتن شوالیه دلیر. آن را تهیه کردم. دو جلد است و قیمتش آن طور هم ارزان نیست اما بالاخره موراکامی است. کاریش نمی توانم بکنم. از یک سری خرج ها می زنم اما بعضی کتاب ها را می خرم.

کتاب را که دوباره از اول خواندم گویی خیلی مطالب را جا انداخته بودم. یعنی همان ۲۰۰ صفحه روی کاغذ تبدیل شد به چیزی دیگر. اولش هم برایم عجیب بود چون ای بوک خواندن توهم می دهد که حسابی تمرکزت بالا است. اما وقتی از آن دور بشوی و دوباره بروی سراغ همان متن، اما این بار روی کاغذ، متوجه می شوی که انگار فقط یک سوم مطالب را گرفته ای.

من حاضر هستم کمتر بخوانم اما بیشتر هزینه کنم تا چیزی که در دستانم باشد، کتابی جان دار باشد. نه کد های صفر و یک. نه توهم کتاب.

گروه پنهان

خیلی وقت ها بین منتقد و فیلم ساز دعوا می شود و منتقد از نقد دفاع می کند و فیلم ساز هم از مردم. اما این دو صنف یک گروه را به کل فراموش کرده اند، فیلم باز ها یا همان خوره فیلم ها. اگر فیلمی توسط منتقد ها کوبیده می شود و در اکران هم شکست می خورد یعنی هم از طرف منتقد ها نادیده گرفته شده است و هم از طرف مردم. اما چطور است که همان فیلم بعد از چند سال گُل می کند و می شود جزو بهترین ها؟ می شود جزو آثار قدر ندیده ؟

این جا مردم یا منتقدها نیستند که آن فیلم را بالا می برند بلکه خوره های فیلم اند. و این گروه که بین سینما رفتن و در خانه فیلم دیدن گردش می کنند و اصلا هم اهمیتی نمی دهند که بهشان بگویند شما این فیلم را روی پرده سینما ندیده ای و اصلا چیز حالیت نمی شود.

خوره فیلم ها معمولا بین رفقایشان از لحاظ فیلم دیدن جلوتر هستند و پیشنهادهای خاص خودشان را دارند. بین گروه دوستان، اگر اسم فیلم و سینما بیاید اولین نفری که یادشان می افتد همان رفیق خوره فیلمشان است و احتمالا هم از او سوال میکنند که چه فیلمی را ببینند یا نبینند. حالا همین خوره فیلم ها می آیند و فیلم های مورد علاقه شان را که کمتر دیده شده به هر ضرب و زوری پیشنهاد می کنند و مثل ویروس آن را بین دوستان خودش پخش میکند و جریان کالت سینما هم این طوری شکل می گیرد. این جا نه فیلم ساز کاره ای است و نه منتقدان حرفه ای. یعنی این دو قشر در این مرحله از خوره فیلم ها عقب تر هستند. اما متاسفانه عشق فیلم ها صنف خاصی ندارند و از طرف منتقد ها هم با دیده حقارت دیده می شوند که دقیقا هم نمی دانم چرا. یعنی منتقد ها سرچشمه سینمایی پنهانی دارند یا مثلا گروه زیرزمینی و فرقه خاصی که ما خبر نداریم؟

تاریخ خیال پردازی

سرجیو لئونه در یکی از مصاحبه هایش گفته بود هنگامی که داشت به خاطر یک مشت دلار را می ساخت از تاریخ واقعی خبر نداشت و تصمیم گرفت که براساس تاریخ خودش اثر را بسازد، یعنی تاریخ خیال پردازی.

….

خیال هم برای خودش تاریخ دارد و حالا وظیفه ما چیست؟ ما که به دنبال نوشتن و فیلم ساختن و خلق کردن هستیم؟ ما باید تاریخ خیال پردازی را بدانیم .نمی شود که از ظرف خالی غذا خورد. ظرف مغز ما باید با خیال پر شود و این خیال تا دلتان بخواهد تاریخ دارد!

فیلم دیدن و کتاب خواندن فعلا برای شناختن تاریخ خیال کافی است. دیدن نقاشی و خواندن شعر و درست موسیقی گوش کردن را هم می توانید اضافه کنید. البته نه فقط یک سبک از فیلم یا کتاب. اگر می خواهیم خیال شناس خوبی شویم باید همت کنیم. کاری ندارم که فقط دوست داری کتاب هایی با تعداد صفحات کم یا فقط درباره موفقیت بخوانی، آن ها را بخوان. خیالی نیست. اما سراغ رمان های بلند هم برو. نگو وقت نداری که اصلا حرفت را باور نمی کنم. یادم می آید که سرباز بودم و باید می رفتم بالای برج (نه برجک) نگهبانی می دادم و پنهانی کتابی را با خودم می بردم و می خواندم. سرما و گرما فرقی نداشت. باران می زد، ساعت ۳ نصفه شب بود و من می رفتم در اتاقک برج و زیر همان نور کم کتابم را می خواندم! بماند که یک بار دستم رو شد و افسرنگهبان ۹ روز برایم اضافه خدمت نوشت و کتاب را هم برداشت برای خودش. اما مهم نبود. ارزشش را داشت.

باید مواقعی هم خودت را مجبور کنی. اگر می خواهی فیلم نامه یا نمایش نامه بنویسی علاوه بر خواندن رمان، باید و باید فیلم نامه و نمایش نامه بخوانی و بهانه هم نیاور که فرم فیلم نامه خواندنش سخت است و جذاب نیست. فیلم دیدن هم همین طور است. عادت کرده ای که بروی سینما و یک فیلم مزخرف کمدی بفروش ببینی و بعد توهم برداری که اهل فیلم دیدن هستی و میخواهی فیلم بسازی؟ یا اصلا رفتی کل تاریخ سینمای ایران را مرور کردی. اما از سینمای جهان فقط تارانتینو و نولان را می شناسی و احتمالا کارگردان هتل بوداپست. این ها همه کارشان درست است و من هم مثل خودت دیوانه شان هستم، اما برای شناختن تاریخ خیال باید بروی مکس افولس و مایکل پاول هم ببینی. خودت را مجبور کن که بعضی وقت ها ضد چیزی که فکر می کنی به آن علاقه داری را دنبال کنی، اگر فقط طرفدار آثار بلاک باستر هستی و هر چه سوپرقهرمان مارول و دی سی هست را می شناسی، باید بروی و مثلا آثار راینر ورنر فاسبیندر ببینی و اگر فقط سینمای اروپا را برای خودت الگو قرار دادی و تارکوفسکی وار فیلم ها را می بینی بهت بگویم که بهتر است بروی آکوامن ببینی و اونجرز. اگر بگویی که دیدن فیلم سیاه و سفید را دوست نداری که حسابی در دردسر افتادی چون اتفاقا برعکس آن چه که فکر می کنی دنیای سیاه و سفید سینما پر از خیال است. همین مزه های مختلف است که مغزت را تازه و خوشمزه نگه می دارد.

و عجب لذتی دارد کشف و دانستن این تاریخ خیال. در ضمن، خواندن و دانستن تاریخ واقعی کشورت یا کشورهای دیگر هم برای کشف خیال پردازی معرکه است اما همین تاریخ های واقعی هم زیرشاخه ای است از تاریخ زیبای خیال پردازی.

دستور هیچکاک

به طور اتفاقی یکی از عکس های آلفرد هیچکاک را در مجله ای دیدم.

این عکس در سال ۱۹۷۲ از وی ثبت شده و می بینید که هیچکاک ژست به خصوصی هم گرفته است. این جناب نه فقط به عنوان یک کارگردان، بلکه به کل شخصیت ویژه ای دارد که در این کتاب هم وجه متفاوتی را از او شناختم.

این عکس را باید چاپ کنیم و بزنیم به هرجایی که بیشتر در آن جا حضور داریم. حالا چه اتاقمان، چه محل کار و شاید هم عکس پس زمینه تلفن همراهمان. البته منظورم به اهل فیلم و سینما است، مخصوصا آن هایی که دنبال فیلم ساختن و فیلم نامه نوشتن هستند. بعدش هم بالای عکس بنویسی: مجید، فیلم خوب ببین! حالا به جای اسم مجید اسم خودتان را بگذارید.

این کار هم یک شوخی است با خودتان و هم این که جمله و عکسی دستوری است. تلنگری است برای خیلی از ما که اصلا بلد نیستیم فیلم خوب ببینیم. این که تمام فیلم های اکران شده سال ۲۰۱۸ را دیده ای و کاندید های اسکار و گلدن گلوب را از بر هستی که نشد فیلم دیدن. نه این که بد باشد، باور بفرمایید خودم اول از همه فیلم های این جشنواره ها و مراسم ها را می بینم اما مسئله این است که سینما از دهه ۸۰ یا ۹۰ به قبل هم وجود داشته است! همش که نشد فیلم جدید. پس فیلم های قدیمی و کلاسیک جایشان کجاست؟

حالا جالب است که من می خواستم دو هفته پیش این پست در رابطه با عکس هیچکاک را بگذارم که دیدم به تازگی شبکه اینترنتی کرایتریون هم راه اندازی شده است و برای ثبت نام اولیه همین عکس را روی صفحه اش کار کرده است. (البته من این عکس را از بلاگ دیوید بوردول برداشتم)

کرایتریون جایی است که ساخته شده برای عاشقان سینمای کلاسیک و فیلم های خیلی خوب و قدیمی. این سایت هم رسما این عکس را گذاشته که بگوید: آقا جان! خانم عزیز! فیلم خوب ببین.

 حالا در ایران ما نمی توانیم عضو کرایتریون بشویم ولی می توانیم به خیلی از فیلم های قدیمی دسترسی داشته باشیم. (البته مسئله زیرنویس فارسی هم است. ولی من بیشتر منظورم با عشق های سینماست و افرادی که می خواهند حرفه ای کار کنند و این افراد اگر زبان انگلیسی شان ضعیف است، مشکل دوچندان می شود. و بماند که خیلی از فیلم های خوب قدیمی هم زیرنویس فارسی اش در نت موجود است)

نکته: حتما باید عکسی از نویسنده ای باشد که همین ژست دستوری را گرفته باشد و بالای آن هم بنویسیم: فلانی، کتاب خوب بخوان!

تلویزیون

شش، هفت یا شاید هشت سال شده که من تلویزیون یا ماهواره ندیدم. اهل فوتبال هم که نیستم و خلاصه پرونده تی وی به کل بسته شده است. برنامه های ماهواره هم یک مشت وقت پر کن اکثرا چرت و پرت هستند که برایم اصلا جذابیت ندارد. البته چرا… وقتی در خانه هستی به هر حال خانواده یا دوستانت تلویزیون نگاه می کنند و من هم به هر حال چشمم به بعضی برنامه ها می خورد. ولی در همین حد باقی می ماند. یعنی ۵ دقیقه بیشتر نشده که بتوانم برنامه ای را تحمل کنم. من آگاهانه نمی روم سراغ کنترل تا کانالی را ببینم. خیر جناب، خیلی وقت است که از این بابت آسوده شده ام.

اگر چه ممکن است هر چند وقت یک بار برنامه ای بدرد بخور، واقعا بدرد بخور! سر از تی وی در بیاورد. که آن را هم در نت و مثلا در آپارات می بینم. مثلا چیزی که الان به نظرم ارزش وقت گذاشتن دارد فقط برنامه کتاب باز است با اجرای سروش صحت. برخی مهمان ها حرف های مفید می زنند و مسعود فراستی هم حرف هایش در این برنامه شنیدنی است.

خوراک مغز را خودتان انتخاب کنید خیلی فرق دارد تا این که منتظر بشینید تا ببینید تی وی قرار است برای شما چه پخش کند و روی کاناپه لم بدهید و کانال ها را بالا و پایین کنید. البته اینستاگرام هم تقریبا چنین کارکردی دارد منتها شیک تر است!

مثلا خیلی فرق است که ده نفر را دنبال کرده باشی اما اگر پستی می گذارند با دقت آن را بخوانی و ببینی. تا این که هزاران نفر را فالو کرده باشی و از هر طرف عکس و استوری بدهی به مغز بیچاره ات.

تکنیک بعد از جذابیت

کانال های یوتیوبی عالی مثل Every Frame a Painting هست که قبلا هم در این پست بهشان اشاره کرده بودم. خود من هم در بعضی پست های این بلاگ به تک سکانس هایی رجوع دادم. در کل تجزیه و تحلیل سکانس ها، نماهای زیبا و غیره در فیلم ها کاری متداول است. فرمالیست بازی هم به هر حال عالمی دارد.

اما…

فیلم ها با کلیت معنا پیدا می کند. این سکانس بازی ها و بیرون کشیدن ساختار فلان پلان و فلان صحنه همه اش به تکنیک ربط دارد. و تکنیک هم بدرد خیلی ها نمی خورد و اصلا جذاب نیست. دلیلی هم ندارد جذاب باشد. شما قسمتی از یک پل عابر را خیلی زیبا طراحی کرده باشید اما این پل انتها ندارد! خب فایده اش چیست؟ شما یک فصل از یک کتاب را بی نهایت حرفه ای نوشته باشید، اما وقتی کل داستان را بخوانیم می بینیم که فقط همان یک فصل زیبا بود. خب باز هم … فایده اش چیست؟

تکنیک بعد از جذابیت می آید. فیلمی که ساخته ای یا نوشته ای، وقتی که از اول به آخر آن را می بینی یا می خوانی، جذابیت دارد؟ فکر می کنم این باید اصلی ترین پرسش هر شخصی باشد که در صنعت سینما مشغول است. چون این سوال را معمولا بیننده ها می پرسند.

فیلمه جذاب بود؟ فیلمه قشنگ بود؟

و وقتی که پاسخ آمد بله…

چقدر هم خوب. حالا می رویم به سراغ بقیه نکات فیلم.

وقتی که با شناسنامه ام فیلم وی اچ اس کرایه می کردم – ۲

 

این جا که می بینید مغازه ای بود مخصوص کرایه فیلم یا همان VHS عزیز خودمان. من جزو نسلی هستم که تغییر مسیر از وی اچ اس به سی دی را دیدم. لمسش کردم. زندگی اش کردم. در این پست یک چیزهایی درباره وی اچ اس گفته بودم و حالا دوباره می روم سراغ همین خاطره بازی ها. این عکس را تازه گرفته ام، رفته بودم محله قدیمی ام، تهران پارس. جایی که از سوم دبستان تا سال اول دانشگاه را آن جا بودم. بعد دیگر مهاجرت ما به مناطق مختلف تهران شروع شد. بعد از سال ها برگشت به محل قدیم، اولین جایی هم که رفتم و دیدم همین مغازه ویدیو کلوپ بود. از شانس من هم بسته بودم و نفهمیدم الان کاربری مغازه چگونه است و همان طور هم که می بینید، روی تابلو هیچ اسمی نیست. شاید هم اصلا خالی شده. چه می دانم. اما هر چه باشد و به هر چه تبدیل شده باشد برای من همان ویدیو کلوپ است. اسم صاحب کلوپ را یادم نیست، فقط صورت لاغرش با ریش پروفسوری و یک عینک را یادم می آید. خیلی هم مهربان بود و منصف. یادم است که اصلا هم از تبدیل وی اچ اس به سی دی خوشحال نبود، همیشه می نالید که سی دی ها سریع خراب می شود و برای اجاره دادن فایده ای ندارد. بنده خدا آن موقع نمی دانست که دوره کرایه دادن فیلم ها با شناسنامه به پایان می رسد و همه چیز دگرگون می شود. وی اچ اس نزدیک ترین حس و حال را به نگه داشتن کتاب داشت. یعنی چون قطع و اندازه اش آن طور بود، این ها را می گذاشتی در کتاب خانه یا کمد و نگاهشان می کردی و لذت می بردی از حضورشان در اتاق یا خانه ات. الان هم دیسک های بلوری  هست، اما برای نگه داری، قطعا وی اچ اس جنس بهتری بود. البته در زمانه ما و مخصوصا ایران بماند. فیلم ها یک مشت فایل دیجیتال هستند که در هارد و فلش رد و بدل می شود. فیلم های ایرانی هم که در یک بسته بندی بدترکیب عرضه می شوند. خلاصه که نگه داری  فیلم ها خودش عالمی داشت که متاسفانه الان خیلی ها تجربه اش را ندارند.

نکته: وارد مغازه که می شدم روی در و دیوار انواع و اقسام پوستر ها بود. فقط نمی دانم چرا و به چه علتی فقط و فقط پوستر فیلم خانه ارواح در ذهنم مانده است.

شاید به خاطر این که با ذوق و شوق از صاحب کلوب پرسیدم این فیلم ترسناک است؟ (واضح است که دبستانی بودم و از اسم فیلم ها حدس می زدم ژانرش چه باشد) که ایشان هم خندید و گفت نه. برای بزرگسال هاست. من هم بی خیال دیدن فیلم شدم و چند سال بعدش فهمیدم درامی بوده است اقتباسی از یک رمان معروف نوشته ایزابل آلنده. حالا هم رمان را دارم هم فیلم را. و نه کتاب را خوانده ام و نه فیلمش را دیده ام!

تولد

امروز تولدم هست و از میان این همه فیلم و سریال که دیده ام. فقط دو سکانس درباره تولد هست که در ذهنم خوب مانده. و هر دو این ها هم مربوط به دو سریال است.

دکستر و سوپرانوز.

دکستر که مدت ها بهترین سریالی بود که دیده بودم. (هنوز هم با تمام ضعف هایش این سریال را عاشقانه دوست دارم)

در فصل اول، اپیزود شش. تولد کُدی، دختر ریتا است که با دکستر دوستی دارد. در نریشن اول اپیزود از دکستر می شنویم که تولد را امر بیهوده ای می داند. اما در پایان اپیزود، به خاطر اتفاقاتی که در طول داستان پیش می آید، درک روشن تری از تولد و تولد گرفتن پیدا می کند.

” حالا می فهمم چرا چشن تولد می گیرن. برای این که امیدی باشه برای یک سال دیگر زندگی کردن”

و با موسیقی متن به یاد ماندنی دنیل لیخت فقید، این لحظه تبدیل شد به بهترین سکانسی که از تولد می شناسم.

و بعد اثر به یادماندنی سوپرانوز که هم کلاس درس فیلم سازی است و هم فیلم نامه نویسی.

در فصل ششم، اپیزود سیزده متوجه می شویم که تولد تونی سوپرانو است ( با بازی عالی جیمز گاندولفینی که او هم متاسفانه از دنیا رفته است)

تقریبا ده دقیقه ای از اپیزود گذشته است و تونی با همسرش در ماشین نشسته که حرف تولد می شود. و تونی با قیافه ای حق به جانب می گوید میشه فراموش کنیم که تولد منه؟!

و همسرش هم با پوزخندی بر لب می گوید: این حرفُ می زنی بعد وقتی کسی تولدت رو یادش نمونده باشه شلوغش می کنی و لوس بازی درمیاری!

با توجه به این که خودم هم همیشه از تولد فراری بودم. دیدن هر دو این اپیزود ها و شخصیت هایی که از تولد فراری هستند، در ذهنم ماند. و هنوز هم به آن ها رجوع می کنم.

و امروز برای اولین بار می خواهم امیدوار تر باشم برای یک سال دیگر زندگی کردن.

و قول می دهم اگر کسی زنگ زد و تولدم را تبریک گفت. ادای آدم های متنفر از تولد را در نیاورم و با عشق، کاملا این تبریک را پذیرا باشم.

چشم در برابر چشم – میکل آنژ و میکل آنجلو آنتونیویی

یک فیلم کوتاه هفده دقیقه ای در یوتیوب هست که رسما آخرین حضور و کارگردانی میکل آنجلو آنتونیویی به حساب میاد. در این اثر کوتاه، آنتونیویی میره به کلیسا سن پیتروی روم و یکی از آثار میکل آنژ (تندیس موسی) رو مشاهده می کنه.

یا بهتره بگم فقط و فقط نگاه می کنه.

یه بحث مراقبت ذهنی یا Mindfulness اینه که شما باید چیزی رو (حالا می تونه شی باشه. می تونه درخت باشه یا هر چی) خوب نگاهش کنی. یعنی مثلا شما رفتی تو موزه. ۵۰ تا تابلو نقاشی هم اون جا به دیوار نصب شده. می تونی با یه دور کلی همه تابلو ها رو ببینی و بگی به به. چه قدر خوشگلن!

یا می تونی وقت بزاری و فقط یک تابلو رو با دقت ببینی. این قدر بهش خیره بشی و نگاهش کنی که شما و تابلو یکی بشید.

خیره شدن و تمرکز کردن در کلام آسون به نظر میرسه اما کار سختیه. پرش فکری به بیشتر ما انسان های کره زمین این اجازه رو نمیده که روی یک چیز تمرکز کنیم.

حالا آنتونیویی که انصافا بخوایم خیلی خودمونی  بگیم یکی از عارفان دنیای سینماست. این جا اومده و با این فیلم کوتاه به ما یاد میده که چطور باید عمیق نگاه کرد.

دوربین این جا حکم ما رو داره. یعنی رسما ما به همراه آقای آنتونیویی اومدیم به موزه و ایشون هم مثل یک معلم معنوی ما رو راهنمایی می کنه که چطور این اثر هنری رو ببینیم و درکش کنیم.

فیلم هیچ دیالوگی نداره. یادمون هم باشه که آنتونیویی این جا نقش بازی نکرده و خود واقعیش رو نشون میده. ایشون در اون زمان مدت ها بود قدرت کلامش رو به خاطر بیماری از دست داده بود. پس یک جورهایی وضعیت درونی آنتونیویی این جا نمایان میشه. اما بزرگ ترین حرفش اینه که درسته من نمی تونم حرف بزنم اما می تونم خوب نگاه کنم. و این شاید بزرگ ترین نعمت باشه.

که متاسفانه خیلی از ما از این نعمت خوب استفاده نمی کنیم و اصلا در طول روز یادمون میره که ما سالم هستیم و می توانیم ببینیم. این خیلی بالاتر از قدرت ابرقهرمان های پفکی فیلم هاست.

دوربین در بیشتر زمان فیلم روی قسمت هایی از مجسمه زوم میشه که شاید ما اگه اون جا حضور داشتیم هیچ وقت بهش دقت نمی کردیم. از حکاکی چشم ها گرفته تا فضای خالی بین دو مجسمه. حداقل دیدن این چیزها به من یاد داد و فهموند که تا الان ۹۰ درصد چیزها رو خوب نگاه نکردم و سرسری ازشون رد شدم.

به نظرم دیدن همین اثر کوتاه کار چند تا کتاب رو می کنه. من علاقه ای به خوندن این تیپ کتاب ها ندارم و اصلا نمی دونم تو بازار کتاب هست یا نه (که قطعا هست) ولی احتمالا تیترهایی با نام چگونه بهتر ببینیم و این حرف ها موجوده. که نویسنده نشسته صد تا دویست صفحه در مورد نوع دیدن آثار هنری نوشته و ما هم باید بخونیمش. که به نظرم زیاد کاربردی نیست.

نگاه کردن یعنی نگاه کردن. به همین سادگی. و اگه می خواهید آموزش درست نگاه کردن رو هم ببینید، می تونید برید سراغ همین فیلم کوتاه.

شباهت جیگسا و جان فورد (سری فیلم های اره و سریال وست ورلد)

این متن درباره سریال وست ورلد و سری فیلم های اره است و ممکنه داستان برای شما لو بره.

…………………

مقایسه جیگسا (تابین بل) و جان فورد (آنتونی هاپکینز) خیلی اتفاقی به ذهنم رسید. در حال دیدن اپیزود نهم از فصل دوم بودم که فورد گفت:

جرقه از همین دیالوگ شروع شد. چون دقیقا بازی کردن با انسان ها و گذاشتن اون ها در موقعیتهای ویژه و خطرناک هدف تمام کارهای جیگسا بود. ( نکته این که جیگسا لقبی هستش که خبرنگارها و پلیس های جنایی به این شخص دادن و نام شخصیت اصلیش جان کریمر هست) او زندگی رو یه بازی بزرگ می دید و به هر قیمتی که شده بود می خواست بعضی افراد رو تو کارش شریک کنه.

حالا که می بینم، جان فورد هم دقیقا نسخه ای دیگه از جیسگا ست. (نام اول هر دو شخصیت هم که جان هستش و نمی دونم این جان ها چرا این قدر علاقه دارن با جان آدما بازی کنن)

در هر دو سری آثار ما با خشونت های بی حد و مرزی طرفیم. در فیلم های اره، خشونت تو دنیای تعریف شده توسط جیگسا رخ میده. و تو سریال وست ورلد، این خشونت در دنیای ساختگی جان فورده.

اما هدف هر دو نفر به نظر می رسه که یه چیز باشه.

اون ها خودشون رو مثل پروردگار می دونن. قوانینی رو برای دنیای ساختگی خودشون خلق کردن و از مخلوق ها دعوت می کنن (یا به اجبار میارنشون) که این قوانین رو رعایت کنن و بازی رو هم اجرا کنن.

حالا شاید به نظر بعضی از طرفدارای دو آتیشه وست ورلد خوش نیاد که این سریال رو دارم با آثاری مثل اره مقایسه می کنم. در نگاه عموم، اره ها چیزی جز فیلمای پر از خشونت و خون و خون ریزی نیستن. اما باید این نکته رو در نظر داشته باشین که اره شماره یک اتفاقا کمترین میزان خشونت رو داشت. حتی از سریال وست ورلد هم کمتر. و بعضی سکانس ها هستش که اگه بیننده حرفه ای نباشید، تشخیص سخته که بعضی تصاویر برای سریال وست ورلد هستش یا فیلم های اره.

منتها چون ماجرای اره هولناک بود و با تدوین تند و اعصاب خرد کن به نظر می رسید که این فیلم خیلی خشن تر هستش. که اصلا این طوری نبود. در اره یک ما زیاد خشونت نمی بینیم، فقط اون رو می شنویم و می دونیم که داره خارج از کادر اتفاق می افته. در اره های بعدی مخصوصا از شماره ۴ به بعد بود که خشونت شد هدف اصلی سری آثار پول ساز اره. حتی در فیلم های بعدی هم نگاه فلسفی و تلخ جیگسا به زندگی دیگه اثر خودش رو از دست داد و اون هم تبدیل شد به یک ماشین آدم کشی.

ملاک من بیشتر اره یک تا سه هستش.

حالا دوباره برم سراغ بعضی شباهت ها.

هر دو نفر به شدت با سواد به نظر می رسن. انگار تمام فلسفه قدیم و جدید و نظریه هایی درباره زندگی و اخلاق رو از حفظ هستن و هر بار که دیالوگی به زبان میارن باید بریم و چند تا مطلب بخونیم یا تو وب جست و جو کنیم تا کلیت کار دستمون بیاد.

هر دو آثار با زمان بازی می کنن. در فیلم دوم اره برملا می شه که نصفی از داستان در گذشته اتفاق افتاده، دقیقا چیزی که در پایان فصل دوم وست ورلد اتفاق افتاد. یا در فیلم سوم اره که ما داریم همزمان دو ماجرا رو دنبال می کنیم و در آخر متوجه می شویم که این اتفاق ها داره همزمان رخ میده و برعکس فیلم های قبلی گذشته یا آینده ای در کار نیست، و دقیقا این همزمانی و بازی زمانی رو در فصل دوم وست ورلد هم دیدیم.

جیسگا و فورد درس زندگی میدن منتها معلم های به شدت بی رحمی هستن و ترسی هم از کشته شدن انسان ها دیگه ندارن.

جیگسا در قسمت های دور افتاده از شهر مکانی رو انتخاب می کنه و با تله ها و معماهایی که کار گذاشته و به کمک عروسک هاش! به افرادی که در اون مکان جمع کرده اجازه میده که معماها رو بازی و حل کنن و اگه بتونن جون زنده به در ببرن، برای همیشه آزاد میشن.

فورد هم حتما تو قسمتی دور افتاده از یکی از ایالت های آمریکا، وست ورلد را خلق کرده. منتها مردمی که به اون جا میان با پای خودشون قدم به وست ورلد میذارن و خبری از آدم ربایی نیست. فورد با تله ها و معماهایی که گذاشته و به کمک عروسک هاش! داره حسابی با بازی کردن با جون و زندگی و  اعصاب روان انسان ها و همچنین ما تماشاگرا سرگرم میشه.

فورد و جیگسا از انسان دو پا بیزارن. در این جا فکر می کنم  جیگسا از فورد رحیم تر به نظر میرسه. چون  با تمام این شکنجه ها، راهی برای نجات میذاره. جیگسا اعتقاد به رستگاری داره. اما فورد، ایشون به کل از بشریت ناامید شده. ربات ها براش نوع بهتر بشریت به حساب میان.

در این میان هم میفهمیم که هر دو این شخصیت ها از همکار استفاده می کنن. از افرادی که در اول داستان اصلا فکرش رو هم نمی کردیم که این ها در اصل دست آموخته جیسگا و فورد بودن.

هر دو سری آثار به شدت به پیچش داستانی وابسته هستن. سری اره که به شوک های ناگهانی آخرش معروفه . پایان بندی فیلم اول و دوم و یکی دیگه شون که فکر کنم اره پنجمی بود از لحاظ میزان حیرت انگیز بودن شوک داستانی، بهترین حساب میشن.

وست ورلد هم با شوک نهایی اش معروف شده. به طوری که تو انجمن سایت معروف reddit فقط حدس و بحث و گمان درباره رمز و رازهای وست ورلده و این که قراره چطوری تموم بشه ( که البته ای کاش این طوری نبود. سریالی مثل وست ورلد نباید تمام هدفش رو برای شوک بذاره. مگه بهترین سریال هایی که اخیرا پخش شده، مثل leftovers و mindhunter، به این میزان وابسته به پایان بندی و شوک نهایی بودن؟  این سریال ها هم پیچش ناگهانی داستانی داشتن اما در پایان کار چیزی که به یادمون می موند و بحث می شد کلیت فصل و داستانش بود و فقط به یک نکته خاص از سریال پرداخته نمی شد)

در پایان فصل اول فورد توسط مخلوقش کشته شد و به راحتی هم این مرگ رو پذیرفت، همون طور که جیسگا هم بدون ترس مرگش رو قبول کرد.

 اما در فصل دوم، فورد برگشت و به هر صورتی، چه تو خیال و چه در حافظه ربات ها خودش رو نمایان کرد. جیگسا هم بعد از مرگش با فیلم ها و نوارهایی که از خودش به جا گذاشته بود، در تمام داستان نقشش رو کاملا ایفا می کرد.

فورد رفته بود اما حضور داشت.

جیگسا رفته بود اما حضور داشت.

هر دو این شخصیت ها به شدت پیچیده هستن. هر چقدر هم تحلیل و نوشتن درباره این که کار این افراد بالاخره خوبه یا بد و چه جایگاهی در اخلاق و وجدان دارن بی فایده ست. باید چیزی که هست رو دید و پذیرفت. نیازی نیست بگیم اگه جیگسا این طوری نبود چی می شد و فورد اون طوری نبود چی کار می کرد. یه اثری نوشته و ساخته شده  و باید همون رو پذیرا باشیم. بماند که رمز و راز مثل هاله ای سخت چنان دور بعضی از شخصیت های دنیای سینما و تلویزیون و ویدیو گیم و ادبیات پیچیده میشه که به سختی میشه انتظار داشت که اون ها رو مثل یه انسان عادی تحلیل کنیم.