۲۰۰ صفحه دیجی تال!

باید اعتراف کنم که کتاب خوان الکترونیکی خوبی نیستم. از عهده اش بر نمی آیم.

و تجربه اش هم کرده ام.

۲۰۰ صفحه از کتاب جدید هاروکی موراکامی (کشتن شوالیه دلیر) را خواندم. اتفاقا میخکوب هم شده بودم اما… اما این ای بوک های لعنتی اصلا کتاب نیستند. حس نمی کردم که دارم کتاب می خوانم. حس می کردم که دارم با گوشی ام کار می کنم. یعنی علاوه بر این که باید در طول روز به تلفن همراهم نگاه می کردم، حالا باید در همان وسیله کتابم را هم می خواندم. تلفن همراه وسیله خیلی خوبی است اما برای کتاب خوانی فکر نمی کنم مناسب باشد.

البته این را هم بدانید که گوشی خیلی خوبی دارم. صفحه بزرگی دارد و کار با آن اصلا آزار دهنده نیست. اما این دو روز که تقریبا روزی صد صفحه را خواندم چشمانم درد گرفت. خسته شده بودم. عصبی شده بودم.

شاید بگویید خب نباید صد صفحه می خواندی. ولی وقتی در مترو می روم، وقتی به خانه دوستی سر می زنم و اگر زمانی باشد کتابم را می خوانم و تقریبا هر زمان مرده ای را گیر بیاورم یا می خوانم یا می نویسم یا طراحی می کنم. خب چرا نباید این کار را بکنم؟ چرا باید به بهانه این که کتاب الکترونیکی است میزان خواندم را کم کنم؟

هنگام خواندن کتاب این علامت سوال بزرگ بالای سرم روی زمین سایه انداخته بود که داد می زد و می پرسید که پس کاغذ کو؟ بوی کتاب کجاست؟

در کتاب خواندن، من بنده کاغذ هستم. راه فراری نیست. ولی خیلی خوب شد که ای بوک را تجربه کردم. اگر این ۲۰۰ صفحه را نمی خواندم همیشه برایم سوال بود که این نوع از کتاب خواندن چطوری است؟ به هر حال هم هزینه کمتری دارد، هم جا نمی گیرد…

اگر نمی خواندم و تجربه اش نمی کردم و عصبی نمی شدم هیچ وقت به جواب نمی رسیدم. جوابی که واضح است، باید کتاب را در دستانم بگیرم. حس اش کنم. ورق بزنم و لذت ببرم.

کتاب زنده است. ای بوک اگر مرده نباشد… نمی دانم چیست. ربات است؟ بی حس است؟

مثال واضح تری بزنم. موقع خواندن ای بوک انگار خون در بدنم جریان نداشت. خشک بودم. اما هنگام خواندن کتاب واقعی، از همیشه زنده تر هستم و زندگی واقعی را هم با آن داستان غیر واقعی بهتر درک می کنم. و جالب است که سریع رفتم سراغ کتاب واقعی کشتن شوالیه دلیر. آن را تهیه کردم. دو جلد است و قیمتش آن طور هم ارزان نیست اما بالاخره موراکامی است. کاریش نمی توانم بکنم. از یک سری خرج ها می زنم اما بعضی کتاب ها را می خرم.

کتاب را که دوباره از اول خواندم گویی خیلی مطالب را جا انداخته بودم. یعنی همان ۲۰۰ صفحه روی کاغذ تبدیل شد به چیزی دیگر. اولش هم برایم عجیب بود چون ای بوک خواندن توهم می دهد که حسابی تمرکزت بالا است. اما وقتی از آن دور بشوی و دوباره بروی سراغ همان متن، اما این بار روی کاغذ، متوجه می شوی که انگار فقط یک سوم مطالب را گرفته ای.

من حاضر هستم کمتر بخوانم اما بیشتر هزینه کنم تا چیزی که در دستانم باشد، کتابی جان دار باشد. نه کد های صفر و یک. نه توهم کتاب.

Unbreakable/Split/Glass

چه سه گانه جذابی که در نگاه اول به نظر نمی رسید که قرار است سه گانه باشد. فیلم اول – Unbreakable-  نوزده سال پیش ساخته شده است. فیلم دوم- Split- تنها در چند ثانیه پایانی به فیلم اول ربط پیدا می کند. روال هالیوودی کمتر چنین ریسک هایی می کند، اما انجامش دادند و حسابی هم سودآور بود. نوش جانشان.

این روند از نو جان گرفتن یک فیلم که حالا یک جورهایی کلاسیک حساب می شود من را یاد بازگشت دوباره سریال محبوبم توئین پیکس انداخت. فصل سوم و شاهکار این سریال هم بعد از ۲۵ سال ساخته شد.

زمان می برد که بعضی نوابغ را درک کرد. هم خودشان و هم آثارشان. شیامالان انصافا فقط با فیلم حس ششم خیلی تحویل گرفته شد. بقیه آثارش از نظر منتقدان آن قدر مهم نبود. برخی آثارش که شکست خوردند و یک سری فیلم هایش هم به نظرم هنوز که هنوز است قدر دیده نشدند. مثل نشانه ها  یا دهکده. بماند که من طرفدار فیلم های شکست خورده او مثل بانویی در آب یا اتفاق هم هستم.

فیلم گلس اولین فیلمی بود که امسال بسیار مشتاق به دیدنش بودم و اصلا هم سرخورده نشدم. اول این که برایم جالب بود که این فیلم نخواسته بود به زور دو فیلم اول را به هم ربط بدهد. شاید در جزئیاتی بله، اما در کلیت داستان خیر. اصلا فیلم وصله پینه ای نیست. مشخص است که شیامالان از هنگام ساخت اولین فیلمش نقشه هایی برای ادامه فیلمش در نظر داشته است.

فیلم های او شلخته نیستند و همین برایم کارگردانی او را جذاب می کند. کارگردانی هم منظورم حرکات دوربین و انتخاب زاویه دوربین است. یعنی مسائل فنی فیلم او برای من به شدت جذاب است. آدم کاربلدی است و اگر ایرادی باشد مربوط  می شود به فیلم نامه. اما از طرفی داستان آثارش متفاوت اند. همین سه گانی ابرقهرمانی او را نگاه کنید، به کدام فیلم های این سبک شبیه است؟ تقریبا هیچ کدام. حتی آثار غیر متعارفی مثل بتمن های نولان و لوگان جیمز منگولد و بعضی فیلم های مردان ایکس هم رگ وریشه های کامیک خود را حفظ کرده اند اما این سه گانه اصلا و ابدا این طور نیست. شاید برای همین نمره شان پایین تر باشد، شاید واقعا خیلی از تماشاگران برعکس تصور، فیلم های اصیل و متفاوت نمی خواهند و ته دلشان فیلمی را می پسندند که با توقعاتشان بخواند.

ولی از نظر در خلاف جهت حرکت کردن، جذاب تر است. مخصوصا در فیلم سازی، که به شدت آثار شبیه به هم فراوان است. خلاف جهت رفتن هم ممکن است که به داد و فریاد و نق و نوق و از دست دادن خیلی از تماشاگران و طرفداران منجر شود که خب… مهم نیست.

از این سه گانه به نظرم بهترین اش همان Unbreakable است. ریتم آهسته اما جذابش. شخصیت پردازی خوبش. نماهای طولانی اما به شدت پنهانش که اصلا حس نمی کردی ممکن است یک پلان چند دقیقه بدون کات باشد. دومین انتخابم هم گلس است. هم جذاب است. هم حس و حال خوب فیلم اول را یادآوری می کند، قدرت بازیگری اش عالی است. خیلی جاهای فیلم با عقل و منطق نمی خواند اما آن قدر مهم نیست. چون وقتی فیلم تمام می شود حس خوبی داری. بعد هم اسپلیت را دوست دارم. این که سومین انتخابم است، نه این که بد باشد اما حس می کنم بیش از حد کند بود و داستانش مثل دو تا فیلم دیگر پیش نمی رفت. یعنی حتی با دو فیلم دیگر مقایسه اش نکنم هم باز این انتقادها را دارم. اما در نهایت باید بگویم که این یک پکیج شکیل و سرگرم کننده است.

نکته جالب این فیلم ها برای من بودجه شان هم است. هر سه آثار بودجه های فراوانی ندارند- فکر کنم بودجه فیلم اول از همه بیشتر است –  یا نسبت به خیلی از آثار بلاک باستری هالیوود تقریبا کم خرج به حساب می آیند اما هوشمندی شیامالان این جا من را یاد کارگردان هایی مثل رابرت رودریگوئز و جوردن پیل و استاد همه شان جان کارپنتر می اندازد . این افراد با پول کم فیلم های می سازند که گویی دو برابر برایشان هزینه شده است.

و این برای من یعنی هنرمندی و کاربلدی.