گروه پنهان

خیلی وقت ها بین منتقد و فیلم ساز دعوا می شود و منتقد از نقد دفاع می کند و فیلم ساز هم از مردم. اما این دو صنف یک گروه را به کل فراموش کرده اند، فیلم باز ها یا همان خوره فیلم ها. اگر فیلمی توسط منتقد ها کوبیده می شود و در اکران هم شکست می خورد یعنی هم از طرف منتقد ها نادیده گرفته شده است و هم از طرف مردم. اما چطور است که همان فیلم بعد از چند سال گُل می کند و می شود جزو بهترین ها؟ می شود جزو آثار قدر ندیده ؟

این جا مردم یا منتقدها نیستند که آن فیلم را بالا می برند بلکه خوره های فیلم اند. و این گروه که بین سینما رفتن و در خانه فیلم دیدن گردش می کنند و اصلا هم اهمیتی نمی دهند که بهشان بگویند شما این فیلم را روی پرده سینما ندیده ای و اصلا چیز حالیت نمی شود.

خوره فیلم ها معمولا بین رفقایشان از لحاظ فیلم دیدن جلوتر هستند و پیشنهادهای خاص خودشان را دارند. بین گروه دوستان، اگر اسم فیلم و سینما بیاید اولین نفری که یادشان می افتد همان رفیق خوره فیلمشان است و احتمالا هم از او سوال میکنند که چه فیلمی را ببینند یا نبینند. حالا همین خوره فیلم ها می آیند و فیلم های مورد علاقه شان را که کمتر دیده شده به هر ضرب و زوری پیشنهاد می کنند و مثل ویروس آن را بین دوستان خودش پخش میکند و جریان کالت سینما هم این طوری شکل می گیرد. این جا نه فیلم ساز کاره ای است و نه منتقدان حرفه ای. یعنی این دو قشر در این مرحله از خوره فیلم ها عقب تر هستند. اما متاسفانه عشق فیلم ها صنف خاصی ندارند و از طرف منتقد ها هم با دیده حقارت دیده می شوند که دقیقا هم نمی دانم چرا. یعنی منتقد ها سرچشمه سینمایی پنهانی دارند یا مثلا گروه زیرزمینی و فرقه خاصی که ما خبر نداریم؟

دست نویس

من مدتی برای نوشتن سرگردان بودم. بالاخره باید بین کاغذ و تایپ و کامپیوتر و خودکار و مداد نوکی و این ها کدام را انتخاب می کردم؟ حتی در این پست هم یک جورهایی اشاره ای به این مسائل کرده ام و گفتم که نویسنده هنگام نوشتن بهانه نمی آورد.

کاملا هم سر حرفم هستم.

اما مسئله این است که روی کاغذ نوشتن برای من بهانه جویی برای ننوشتن نیست. اتفاقا وقتی که تصمیم می گیریم مستقیم نوشته هایم را تایپ کنم کارهایم را به تاخیر می اندازم.

حالا دیگر کلنجارم کمتر شده است. اصلا رودربایستی را گذاشته ام کنار. من همان آدم کاغذ و مداد و خودکار هستم. من اول باید روی کاغذ بنویسم و اگر عجله ای در کار نبود یک بار روی همان کاغذ پاک نویسش کنم و بعد در بهترین حالت آن را برای خودم تایپ کنم. این خودش می شود یکی دو بار بازنویسی اساسی. اتفاقا آن هایی که مستقیم تایپ می کنند، گاهی اوقات بازنویسی را فراموش می کنند. حداقل برای من که این طور است. یعنی وقتی که تایپ می کنم انگار نوشته کامل تر است و نقص ندارد. مثلا یادم می آید حدود ۳۰ یا ۴۰ صفحه از فیلم نامه ای را نوشته بودم، موقعی که در کامپیوتر آن را می خواندم به نظر درست می رسید تا این که نوشته ام را پرینت گرفتم و بعد نوشته تبدیل به چیزی دیگر شد. یا بهتر بگویم که هفتاد درصدش مزخرف بود. حالا ممکن است این که من عیب های متن را در نرم افزار ورد کمتر می بینم یا نه مخصوص به خودم باشد.

این که می گویم اول باید با دست بنویسم و بعد به کامپیوتر منتقلش کنم فقط مخصوص نمایش نامه و فیلم نامه نیست. حتی پست های وبلاگی را هم باید دست نویس آماده کنم. البته تصورش برای خیلی ها سخت است. دور و زمانه ای است که به سرعت هر چه در ذهنت داری را در گوشی یا کامپیوترت می نویسی و با چند کلیک آن را منتشر می کنی، آخر چه کسی حاضر است این سرعت عمل را با دست نویسی و تایپ مجدد و غیره عوض کند؟… خب من حاضرم.

البته مواقعی هم هست که اصلا چیزی را که با دست نوشته ام تایپ نمی کنم. این همان قدرت ویرایش است که می گویم. انگار نوشته خوب برای من یک جا میان دست نوشته ها و تایپ کردن پنهان شده و تازه با انجام این دو عمل است که نوشته مورد پسندم شکل می گیرد.

چند مرتبه هم شده است که خوانده ام نویسنده ای به شوخی گفته است دشمن محیط زیست به حساب می آید چون کاغذ های زیادی (و به طبع درخت های زیادی) را از بین برده است. من که می گویم اتفاقا اگر کاغذی سفید بود و روی آن ننوشتی باید عذاب وجدان بگیری. (من البته خیلی هم طراحی می کنم و کاغذ سفید اول برای من یعنی لذت طراحی) و یک دلیل ساده تر هم برای خودم دارم: اگر من توانستم کتابی را از اول به آخر روی صفحه کامپیوتر یا تبلت بخوانم پس حتما می توانم همان چیز را هم به کل روی کامپیوتر تایپ کنم. که من چنین قدرتی ندارم. شاید در حد یکی دو صفحه آن هم مقاله سایت و اگر نه کتاب خواندن در صفحه دیجیتال برایم امکان پذیر نیست و قطعا کتاب های صوتی را ترجیح می دهم. (حالا این که بعضی ها هم هستند که اول صدایشان را ضبط می کنند و بعد منتقلش می کنند به نرم افزار ورد هم برای خودش داستان جداگانه ای است که فکر کنم از تایپ کردن هم برایم سخت تر باشد. من باید کلمات را رسما نقاشی کنم و به چشم ببینم تا بتوانم داستانی از آنها بسازم)

نوشتن روی کاغذ لذتی برایم دارد که خودم و آن هایی که عاشق این کار هستند درکش می کنند. چون به تازگی تمرین طراحی هم انجام می دهم، هنگام نوشتن حس طراحی دارم و همین از سختی کار نوشتن هم می کاهد و مهم تر از همه این که در این لحظه هاست که به دوران کودکی بر می گردم. دبستان. و راستش از آن دوران درس خواندن و مدرسه رفتن، همین دبستان مخصوصا اول و دوم بود که حالم را خوش می کند، وگرنه هیچ دل خوشی از درس خواندن ندارم. آن دورانی که دفتر و مداد و پاک کن نو می خریدم و ذوق داشتم که دفترها را می خواهم پر می کنم. شاید با دست نوشتن به نظر روند کار را آهسته کند، اما برای من این طور نیست. این موقع ها هم اراده ام قوی تر است و هم مطمئنم از موقعی که بخواهم مستقیم بروم سراغ تایپ سرعتم بیشتر است.

و این را کسی می گوید که تایپ ده انگشتی بلد است.

تاریخ خیال پردازی

سرجیو لئونه در یکی از مصاحبه هایش گفته بود هنگامی که داشت به خاطر یک مشت دلار را می ساخت از تاریخ واقعی خبر نداشت و تصمیم گرفت که براساس تاریخ خودش اثر را بسازد، یعنی تاریخ خیال پردازی.

….

خیال هم برای خودش تاریخ دارد و حالا وظیفه ما چیست؟ ما که به دنبال نوشتن و فیلم ساختن و خلق کردن هستیم؟ ما باید تاریخ خیال پردازی را بدانیم .نمی شود که از ظرف خالی غذا خورد. ظرف مغز ما باید با خیال پر شود و این خیال تا دلتان بخواهد تاریخ دارد!

فیلم دیدن و کتاب خواندن فعلا برای شناختن تاریخ خیال کافی است. دیدن نقاشی و خواندن شعر و درست موسیقی گوش کردن را هم می توانید اضافه کنید. البته نه فقط یک سبک از فیلم یا کتاب. اگر می خواهیم خیال شناس خوبی شویم باید همت کنیم. کاری ندارم که فقط دوست داری کتاب هایی با تعداد صفحات کم یا فقط درباره موفقیت بخوانی، آن ها را بخوان. خیالی نیست. اما سراغ رمان های بلند هم برو. نگو وقت نداری که اصلا حرفت را باور نمی کنم. یادم می آید که سرباز بودم و باید می رفتم بالای برج (نه برجک) نگهبانی می دادم و پنهانی کتابی را با خودم می بردم و می خواندم. سرما و گرما فرقی نداشت. باران می زد، ساعت ۳ نصفه شب بود و من می رفتم در اتاقک برج و زیر همان نور کم کتابم را می خواندم! بماند که یک بار دستم رو شد و افسرنگهبان ۹ روز برایم اضافه خدمت نوشت و کتاب را هم برداشت برای خودش. اما مهم نبود. ارزشش را داشت.

باید مواقعی هم خودت را مجبور کنی. اگر می خواهی فیلم نامه یا نمایش نامه بنویسی علاوه بر خواندن رمان، باید و باید فیلم نامه و نمایش نامه بخوانی و بهانه هم نیاور که فرم فیلم نامه خواندنش سخت است و جذاب نیست. فیلم دیدن هم همین طور است. عادت کرده ای که بروی سینما و یک فیلم مزخرف کمدی بفروش ببینی و بعد توهم برداری که اهل فیلم دیدن هستی و میخواهی فیلم بسازی؟ یا اصلا رفتی کل تاریخ سینمای ایران را مرور کردی. اما از سینمای جهان فقط تارانتینو و نولان را می شناسی و احتمالا کارگردان هتل بوداپست. این ها همه کارشان درست است و من هم مثل خودت دیوانه شان هستم، اما برای شناختن تاریخ خیال باید بروی مکس افولس و مایکل پاول هم ببینی. خودت را مجبور کن که بعضی وقت ها ضد چیزی که فکر می کنی به آن علاقه داری را دنبال کنی، اگر فقط طرفدار آثار بلاک باستر هستی و هر چه سوپرقهرمان مارول و دی سی هست را می شناسی، باید بروی و مثلا آثار راینر ورنر فاسبیندر ببینی و اگر فقط سینمای اروپا را برای خودت الگو قرار دادی و تارکوفسکی وار فیلم ها را می بینی بهت بگویم که بهتر است بروی آکوامن ببینی و اونجرز. اگر بگویی که دیدن فیلم سیاه و سفید را دوست نداری که حسابی در دردسر افتادی چون اتفاقا برعکس آن چه که فکر می کنی دنیای سیاه و سفید سینما پر از خیال است. همین مزه های مختلف است که مغزت را تازه و خوشمزه نگه می دارد.

و عجب لذتی دارد کشف و دانستن این تاریخ خیال. در ضمن، خواندن و دانستن تاریخ واقعی کشورت یا کشورهای دیگر هم برای کشف خیال پردازی معرکه است اما همین تاریخ های واقعی هم زیرشاخه ای است از تاریخ زیبای خیال پردازی.