Phase IV – فاز ۴

سال بس طراح تیتراژ برخی از معروف ترین فیلم های تاریخ سینماست. از روانی گرفته تا کازینو. و همچنین طراح پوستر چندی از بزرگ ترین فیلم ها مثل سرگیجه و درخشش.

در سال ۱۹۷۴ یک فیلم بلند از سال بس اکران می شود به نام فاز ۴ و اتفاقا تنها اثر بلندی است که در کارنامه سینمایی اش وجود دارد. فیلم نه سر و صدای خاصی می کند و نه اکران موفقی دارد. در نظر بگیرید که من از هفت سالگی در حال فیلم دیدن هستم و سال هاست مجله های سینمایی می خوانم و کتاب های سینمایی و مقاله ها و ویدیو هایی در فضای نت را هم اضافه کنید و تا به حال اسم این فیلم به گوشم نخورده بود.

فاز ۴ را دیدم و تبدیل شد به یکی از بهترین و عجیب ترین تجربه های فیلم دیدنم. این کار به عبارتی تعریف درست یک فیلم علمی تخیلی است. یعنی این ژانر – سای فای – از حق نگذریم بیشترش همان تخیل است و مسئله علمی در کار وجود ندارد. اما فاز ۴ واقعا هم علم دارد و هم تخیل. علمی که به ضرب و زور برای شمای تماشاگر تعریف نمی شود. مثلا اینتراستلار کریستوفر نولان را برای این دوست نداشتم چون که خیلی جاها مثل دانشجو ها نشسته بودم و شخصیت ها داشتند با دیالوگ روی تخته برایم از علم فیلم می گفتند! اما فاز ۴ این طور نیست. اگر علمی هم در کار است، با تصویر و دیالوگ هایی داستانی گفته می شود. یعنی شخصیت ها دارند کاری انجام می دهند و آن وسط توضیحاتی هم درباره هوش مورچه ها می دهند. این فیلم درباره مورچه هاست و این که اگر این موجودات روند هوششان بالا برود ممکن است چه اتفاقاتی رخ بدهد.

البته اشتباه نکنید. قرار نیست یک فیلم شبیه مورچه های آدم خوار ببینید – یادم می آید که صدا و سیما یک فیلم با اسم مورچه های آدم خوار پخش می کرد و چند باری هم تکرارش را نشان داد و من هم بچه بودم و حسابی از صحنه خورده شدن توسط مورچه ها ترسیده بودم. ولی فاز ۴ به کل مسیری دیگر را پیش می گیرد و از خون و خون ریزی و مورچه های بزرگ و کوچک یا حتی مرد مورچه ای! خبری نیست.

حتما به خاطر هوش تصویری بالای سال بس است که تصاویر فیلم این قدر من را گرفت. یکی از ناب ترین قاب هایی عمرم را در این فیلم دیدم. یعنی حتی صحنه راندن ماشین یا حتی دیالوگ رد و بدل کردن بین شخصیت ها هم از یک قاب مرسوم سینمایی، متفاوت بود. و منظورم هم فقط بحث تصاویر زیبا و کارت پستالی نیست.

بحث روان شناختی اثر است.

تصاویر این فیلم روی ذهن تاثیر خاصی می گذارد که در کمتر فیلمی دیده ام.

صدای انتخاب شده برای این کار (از وسایل صحنه گرفته تا صدای آژیر و هم چنین صدای مورچه ها) طوری صداگذاری و طراحی شده است که حس می کنی تمام ارتشعات صوتی فیلم تا مغز استخوانت هم نفوذ می کند – تازه در نظر بگیرید که من فیلم را در خانه و در تلویزیون دیدم، اگر در سینما با سیستم صوتی بالا پخش بشود که به به، چه تاثیر دوچندان و لذت بخشی دارد.

Mrs Henderson Presents – خانم هندرسون تقدیم می کند

سلام دوستان

بعضی آثار است که در جزییات بیشتر دوستشان دارم تا در کلیت اثر. مثل همین فیلم خانم هندرسون تقدیم می کند. کار در سال ۲۰۰۵ توسط استفان فری یرز ساخته شده است. کارگردانی که کارش درست است اما هیچ وقت ندیدم در آثارش خودش را به رخ بکشد. به اصطلاح امضای خاصی از خودش به جا نمی گذارد و پیدا کردن ردش در فیلم ها سخت است.

و این یعنی خاکی بودن و ادعا نداشتن که واقعا هم کار سختی است.

حالا از این حرف ها بگذریم، بعضی قسمت های این فیلم را دوست نداشتم. فکر می کنم اگر فیلم نامه زمان داستانی کمتری را پوشش می داد بهتر بود. یعنی مثلا یک مقدمه نوشته می شد که خانم هندرسون که بود و سالن تاتر ویندمیل را چگونه ساخت، بعد فیلم یک راست می رفت سراغ زمانی که دخترها وارد نمایش شدند و جنگ شروع شد. (در ضمن، داستان بر اساس واقعیت است) این طوری به نظرم شخصیت پردازی قدرت خیلی بیشتری می گرفت و شاید هم فیلم به این میزان مهجور نمی ماند.

اما در نهایت، این اثر سکانس های به یادماندنی زیاد دارد.

این قسمت را خیلی دوست داشتم. تازه بماند که ممکن است خیلی هم کلیشه ای باشد. اواخر فیلم است و خانم هندرسون می رود تا برای سرباز ها و مسئولین وزارت ارشادش! حالی کند که چرا این سالن باید در اوج جنگ و قحطی و بدبختی باز بماند و نمایش ها (هر چند با چندی مسائل اخلاقی و غیر اخلاقی) اجرا شود. خانم هندرسون با بازی عالی جودی دنچ چنان سخنرانی جانانه ای می کند که اشک به چشم آدم در می آید. گویی دوست داری بروی در آن زمان و هزار جور بدبختی و جنگ را هم تحمل کنی اما بدانی که یک خانم هندرسونی با یک سالن تاتر هم وجود دارد که به آن پناه ببری.

 

The Pleasure Garden – باغ لذت

سلام دوستان

بعضی وقت ها هست که می شود به راحتی از فیلم اول یک کارگردان، نشانه هایی از آثار بعدی اش پیدا کرد. یعنی دغدغه ها، آرزو ها و مسائل درونی و همچنین فرم سینمایی.  تنها تفاوت شاید در این باشد که کارگردان در آثار بعدی از لحاظ تکنیک خیلی بهتر شده است. اما عصاره وجودش همان است.

مثلا آلفرد هیچکاک. فیلم اولش باغ لذت نام دارد. صامت است و آن را در آلمان (مونیخ) ساخته است. اتفاقا در کتاب هیچکاکی که نمی شناسید، یک مقاله خواندنی از پشت صحنه همین فیلم وجود دارد.

در باغ لذت خیلی از امضاهای هیچکاکی را دیدم که برایم جالب بود.

مثلا نمای اول یک پلکان پیچ در پیچ است که خب حتما می دانید که چقدر به شاهکارش، سرگیجه، ربط دارد.

یا مثلا چشم چرانی. که یک فیلم عالی دیگر هم مربوط به همین موضوع ساخته است به نام پنجره عقبی. بماند که در دیگر آثارش هم چشم چرانی مرد ها یافت می شود.

یا این نما، دست زن غمگین که دارد خداحافظی می کند به دست زنی خوشحالی که دارد از دور به شخصی سلام می کند، دیزالو می شود. البته دقیقا چنین صحنه ای را در فیلم های جدید تر هیچکاک به یاد ندارم، اما کلا این نوع از دیزالو و تدوین را در فیلم های دیگرش هم دیده ام.

بعد در داستان باغ لذت که در نگاه اول به نظر یک درام است، به قتل و وحشت هم می رسیم. مثلا این جا که مرد دارد معشوقه اش را در دریا خفه می کند.

و همچنان وحشت و تعلیق که یکی از مهم ترین وجوه فیلم های هیچکاک است.

و وجود روح یا توهم مَرد، که باز من را یاد سرگیجه انداخت.

و حتی در اواخر این فیلم صامت یک ساعته، رگه هایی هم از دیگر اثرش – روانی –  می بینیم.

مرد روانی داستان می گوید که روح معشوقه اش به او دستور می دهد که باید زنش را بکشد. ( نورمن بیتس هم یک جورهایی از روح مادرش دستور می گرفت)

Key Largo – کی لارگو

پایان بندی فیلم کی لارگو را خیلی دوست داشتم. مخصوصا این سکانس. تعداد نماها زیاد نیست. جای دوربین هم زیاد تغییر نمی کند. بیشتر همین سه نما است که گذاشته ام.

شخصیتی که همفری بوگارت استادانه بازی اش کرده، منتظر است تا نقش منفی داستان از کابین قایق بیرون بیاید تا هر چه سریع تر او را با اسلحه بکشد. نقش منفی را هم ادوارد جی رابینسون بازی کرده. دو بازی متفاوت در یک فیلم. بوگارت درون گرا و شاید بهتر است بگوییم سینمایی بازی کرده است و رابینسون برون گرا و تاتری. اما ترکیبشان روی فیلم به شدت نشسته و به تمام نماهای فیلم می آید.

همین تعداد نماهای کم کافی است برای تولید هیجان و تعلیق. کارگردانی درست یعنی همین (فیلم را جان هیوستن گرامی ساخته است) نه حرکت بیهوده دوربین. نه کات های تند و بدرد نخور. خیلی ساده، اما مفید و حرفه ای.

لذت بخش ترین بخش هم این نیمچه لبخند بوگارت است. حقیقتش خیلی وقت بود بازی یک بازیگر این مقدار به دلم نشسته بود. اما بوگارت در این فیلم کاری کرد که بیش از پیش طرفدارش شوم.

در ضمن می دانید چطور شد رفتم سراغ این فیلم؟

در نشستی، کریستوفر نولان دارد با کوانتین تارانتینو مصاحبه می کند. نولان جایی می گوید خیلی اتفاقی دقیقا قبل از دیدن هشت نفرت انگیز، فیلم کی لارگو را دیده بود و از شباهت این دو فیلم تعجب کرد و از تارانتینو پرسید که میزان تاثیر این فیلم روی اثرش چه بود که تارانتینو هم توضیحات مربوط را داد. و انصافا هم همین طور است. ترکیب کی لارگو و فیلم  The Thing جان کارپنتر + نبوغ تارانتینویی جوابش می شود فیلم بسیار عالی هشت نفرت انگیز.