از این شاخه به آن شاخه

Rate this post

یک روز می گویی می خواهم دکتر بشوم. فردا می گویی مهندس. میروی کلاس، دانشگاه. پشیمان می شوی. می گویی می خواهم چیز دیگری را امتحان کنم.

می خواهم بازیگر بشوم.

میروی کلاس بازیگری. میروی سر صحنه های تاتر دانشجویی و …

ممکن است همین مسیر را ادامه بدهی و ممکن است باز هم پشیمان و دل زده بشوی.

 میگویی می خواهی پول در بیاوری. میروی سمت کار آزاد. توی بازار یا هر جا. پیش پدر، مادر، عمو، برادر، خواهر، دوست…

اما باز مسیرت مشخص نیست. دست انداز دارد.

این بار می گویی می خواهی بنویسی. می خواهی کتاب از خودت منتشر کنی.

یا می نویسی و انجام می دهی. یا موفق می شوی یا شکست می خوری. یا دوباره وسط کار پشیمان می شوی. می گویی تو آدم نوشتن نیستی. باید کار و حرفه ی دیگری را انتخاب کنی.

خلاصه …

مسخره ات می کنند. می گویند موفق نیستی. می گویند هیچی نیستی.

و تبدیل می شوی به یک آدم بی ثبات. برایت حکم صادر می کنند. می گویند از این شاخه به آن شاخه می پری…

و به سن و سال هم ربطی ندارند. ممکن است چهل و یک ساله شده باشی و اما هنوز بگویند که تو ثبات نداری.

اما…

گور پدر همه شان.

بی ثبات باش!

تا می توانی از این شاخه به آن شاخه بپر. مطمئن باش بالاخره، یک روز و یک جا، یکی از این شاخه ها محکم است و تو را ثابت نگه می دارد. و تو هم خود به خود، بدون این که تلاشی بکنی، به شاخه وصل شده ای و کم کم مستقل می شوی و برای خودت در زمین ریشه می زنی.

تا می توانی بی ثبات باش

بپر

از این شاخه…

به آن شاخه…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *