تنگه ابوقریب و پیرمرد و دریا

سلام دوستان

فیلم تنگه ابوقریب به کارگردانی بهرام توکلی را دیدم. تا به الان حرفه ای ترین فیلم جنگی وطنی را چ ابراهیم حاتمی کیا می دانستم که تنگه آمد و جایش را گرفت. حرفه ای از لحاظ ساخت می گویم. از لحاظ داستانی و شخصیت پردازی هر دو فیلم به نظرم ایراد دارند. البته من نمی خواهم الان درباره خود فیلم بنویسم. تنگه یک موقعیت را نشان داده بود با تعدادی شخصیت که خیلی هم موفق بود. مثلا دانکرک نولان هم شخصیت پردازی نداشت و بیشتر هدفش فضاسازی بود که خیلی هم درجه یک از آب در آمده بود.

تنگه ابوقریب یکی از سینمایی ترین فیلم های ایرانی بود که دیده ام. حرفه ای بود. تا توانسته بود از کلیشه های سینمای جنگی ما دور شده بود. صحنه های خونین فیلم عالی بود. هیچ چیزی از فیلم های جنگی دیگر کشورها کم نداشت و پایان بندی خیلی متفاوت و جذاب و هم زمان ناراحت کننده ای را داشت. پر از پلان های بلند بود اما این قضیه اصلا به چشم نمی آمد و کارگردان نمی خواست خودش را به زور به رخ بکشد. قسمت هایی از فیلم رسما ترسناک شده بود و از این بابت هم موفق بود. چند دقیقه پایانی فیلم که صحنه ها اسلوموشن شده  و انگار دوربین سرش گیج رفته بود را هم دوست داشتم، هنگامی که فیلم تمام شد دیدم یکی از تماشاگران داشت به دوستش می گفت که سرش گیج رفته است، و به نظرم فیلم هم دنبال چنین چیزی بود. سرمان گیج برود. انگار که ما هم داریم کمی وسط میدان جنگ بودن را تجربه می کنیم. این نیمه های پایانی هم می توانسته مثل بقیه فیلم خیلی شکیل فیلم برداری شود و تا آخرین لحظه، کارگردان صحنه پردازی اش را به رخ بکشد، که این کار را انجام نداد و واقعا دست مریزاد.

ماجرای من با این فیلم یک چیز دیگر است.

سال ها پیش که بچه تر بودم کتاب پیرمرد و دریا ارنست همینگوی را با ترجمه عالی نجف دریابندی خوانده بودم. ته ذهنم همیشه می دانستم که این کتاب را باید دوباره بخوانم. که بالاخره زمانش رسید. همین دیروز کتاب را برای بار دوم تمام کردم. البته با یک کیفیت به کل متفاوت با سری اول. آن موقع آن چنان حالی ام نبود که دارم چه می خوانم. برای بار دوم بود که فهمیدم پیرمرد و دریا ارزشش برای من خیلی بیشتر از این حرف هاست.

فکر کنم در حال حاضر تبدیل شده است یه کتاب بالینی ام. چون برای بار سوم هم می خواهم آن را بخوانم.

کتاب که تمام شد. آن را بستم. ته دلم برای شادی روح همینگوی دعایی کردم. لباسم را پوشیدم و رفتم به سمت سینما. فیلم تنگه ابوقریب شروع شد. دیدم که نام شخصیتی که جواد عزتی بازی می کند مجید است و با من هم نام. بعد این جناب مجید در یک سکانس در پشت کامیون با بقیه هم رزم ها نشسته است و دارد کتابی می خواند. منم که همیشه کنجکاو ببینم شخصیت ها در فیلم ها چه کتابی می خوانند. یک لحظه جواد عزتی کتاب را بست و روی جلد را دیدم و شوکه شدم.

کتاب پیرمرد و دریا بود!

خداوندا این چه تصادف عجیبی است که من در سالن سینما، دومین جایی که بعد از خانه دوست دارم، باید چنین چیزی را ببینم؟

جوابش را نمی دانم. فقط می دانم که این روز و این لحظه و این فیلم را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد و سر راست ترین پیام این نشانه یا تصادف یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید را هم در نظر بگیرم این است که پیرمرد و دریا را بارها و بارها بخوانم.

نکته: نشان دادن این کتاب در فیلم بی معنا نیست. من که دقیق منظور توکلی را نمی دانم ولی می توان چند تا حدس زد. یکی خواسته نحوه کشته شدن یکی از شخصیت ها را جلوتر حدس بزند، چیزی که در انگلیسی به آن foreshadow می گویند. ارنست همینگوی به مغز خود شلیک کرد، دقیقه اتفاقی که برای یکی از شخصیت ها در یک سکانس نفس گیر رخ می دهد. یا درگیری پیرمرد و ماهی دریا. تلاش و کوششی که پیرمرد برای از پادرآوردن آن ماهی می کند قطعا مانند یک سرباز جنگ است. اما در پایان، انگار همه چیز بیهوده بود. پیروزی انجام شد اما به چه قیمتی. پایان بندی تنگه هم تقریبا چنین حالتی دارد.

از این شاخه به آن شاخه

یک روز می گویی می خواهم دکتر بشوم. فردا می گویی مهندس. میروی کلاس، دانشگاه. پشیمان می شوی. می گویی می خواهم چیز دیگری را امتحان کنم.

می خواهم بازیگر بشوم.

میروی کلاس بازیگری. میروی سر صحنه های تاتر دانشجویی و …

ممکن است همین مسیر را ادامه بدهی و ممکن است باز هم پشیمان و دل زده بشوی.

 میگویی می خواهی پول در بیاوری. میروی سمت کار آزاد. توی بازار یا هر جا. پیش پدر، مادر، عمو، برادر، خواهر، دوست…

اما باز مسیرت مشخص نیست. دست انداز دارد.

این بار می گویی می خواهی بنویسی. می خواهی کتاب از خودت منتشر کنی.

یا می نویسی و انجام می دهی. یا موفق می شوی یا شکست می خوری. یا دوباره وسط کار پشیمان می شوی. می گویی تو آدم نوشتن نیستی. باید کار و حرفه ی دیگری را انتخاب کنی.

خلاصه …

مسخره ات می کنند. می گویند موفق نیستی. می گویند هیچی نیستی.

و تبدیل می شوی به یک آدم بی ثبات. برایت حکم صادر می کنند. می گویند از این شاخه به آن شاخه می پری…

و به سن و سال هم ربطی ندارند. ممکن است چهل و یک ساله شده باشی و اما هنوز بگویند که تو ثبات نداری.

اما…

گور پدر همه شان.

بی ثبات باش!

تا می توانی از این شاخه به آن شاخه بپر. مطمئن باش بالاخره، یک روز و یک جا، یکی از این شاخه ها محکم است و تو را ثابت نگه می دارد. و تو هم خود به خود، بدون این که تلاشی بکنی، به شاخه وصل شده ای و کم کم مستقل می شوی و برای خودت در زمین ریشه می زنی.

تا می توانی بی ثبات باش

بپر

از این شاخه…

به آن شاخه…

تولد

امروز تولدم هست و از میان این همه فیلم و سریال که دیده ام. فقط دو سکانس درباره تولد هست که در ذهنم خوب مانده. و هر دو این ها هم مربوط به دو سریال است.

دکستر و سوپرانوز.

دکستر که مدت ها بهترین سریالی بود که دیده بودم. (هنوز هم با تمام ضعف هایش این سریال را عاشقانه دوست دارم)

در فصل اول، اپیزود شش. تولد کُدی، دختر ریتا است که با دکستر دوستی دارد. در نریشن اول اپیزود از دکستر می شنویم که تولد را امر بیهوده ای می داند. اما در پایان اپیزود، به خاطر اتفاقاتی که در طول داستان پیش می آید، درک روشن تری از تولد و تولد گرفتن پیدا می کند.

” حالا می فهمم چرا چشن تولد می گیرن. برای این که امیدی باشه برای یک سال دیگر زندگی کردن”

و با موسیقی متن به یاد ماندنی دنیل لیخت فقید، این لحظه تبدیل شد به بهترین سکانسی که از تولد می شناسم.

و بعد اثر به یادماندنی سوپرانوز که هم کلاس درس فیلم سازی است و هم فیلم نامه نویسی.

در فصل ششم، اپیزود سیزده متوجه می شویم که تولد تونی سوپرانو است ( با بازی عالی جیمز گاندولفینی که او هم متاسفانه از دنیا رفته است)

تقریبا ده دقیقه ای از اپیزود گذشته است و تونی با همسرش در ماشین نشسته که حرف تولد می شود. و تونی با قیافه ای حق به جانب می گوید میشه فراموش کنیم که تولد منه؟!

و همسرش هم با پوزخندی بر لب می گوید: این حرفُ می زنی بعد وقتی کسی تولدت رو یادش نمونده باشه شلوغش می کنی و لوس بازی درمیاری!

با توجه به این که خودم هم همیشه از تولد فراری بودم. دیدن هر دو این اپیزود ها و شخصیت هایی که از تولد فراری هستند، در ذهنم ماند. و هنوز هم به آن ها رجوع می کنم.

و امروز برای اولین بار می خواهم امیدوار تر باشم برای یک سال دیگر زندگی کردن.

و قول می دهم اگر کسی زنگ زد و تولدم را تبریک گفت. ادای آدم های متنفر از تولد را در نیاورم و با عشق، کاملا این تبریک را پذیرا باشم.