آرامش

خط کشیدن رو تمرین کنید. چه می خواهید طراحی یاد بگیرید که اولین قدم کار همین خط کشیدن هست. از بالا به پایین. از راست به چپ. سعی کنید خط ها صاف باشه. اما اگر هم نبود اصلا نگران نباشید. فقط بکشید.

و اگر به طراحی علاقه ای ندارید و حتی استعدادی هم در این کار ندارید، اما کاغذ را بردارید و خط بکشید. به آرامش ذهن خیلی کمک می کنه. مثلا جر و بحثی با دوست و آشنایان داشتید، به جای این که حرص بخورید، کاغذ بردارید و با مداد خط بکشید. اگر مداد دم دست شما نبود، خودکار را بردارید. کاغذ هم هر چه که بود. نیازی نیست حتما یک کاغذ نو بر دارید و حرامش کنید.

البته منظورم فقط چند تا خط نیست. بشینید و مثلا سه صفحه فقط خط بکشید. یه حس خوبی بهتون میده و همزمان تمرکزتون رو هم بهتر می کنه و بهتون قول میدم اگه چند ماه هر روز این کار رو انجام بدید، در هر صورت یا آرامش و تمرکز بیشتری به دست می آورید یا کم کم می روید به سمت طراحی.

همه می دونیم که انفجار اطلاعات ریز و درشت از طریق اینترنت و زندگی به ذهن ما هجوم میارن. خودمون هم خبر نداریم که چقدر داریم از این مغز بیچاره کار می کشیم. همزمان که حواستون به لباس و بدن و ظاهر و بقیه مسائل هست، یکم هم به فکر این مغز عزیز باشید. بهش اجازه بدید که با آرامش به یک چیز ساده مثل همین کشیدن خط بپردازه. به مغزتون فرصت استراحت بدید و به احتمال زیاد مغز هم به زودی فرصت های جدیدی براتون خلق می کنه و شما باید دست به عمل بزنید و اون فرصت ها رو به واقعیت تبدیل کنید.

هزارپا

هزارپا هم جزو پرفروش ترین و پر مخاطب ترین فیلم های سینمای وطنی شد. مبارک همه عوامل.

خیلی از دوستان و قوم و خویش های من هم از فیلم خوششان آمده بود و تعریفش را کردند. مبارک آن ها هم باشد که از دیدن این کار کمدی لذت بردند.

اما من؟

به نظرم خیلی فیلم معمولی بود. حتی بیشتر مواقع لوس و بی مزه. از نهنگ عنبر و کما و هر چه کمدی در سینمای ایران ساخته شده بود تقلید کرده بود. نه ادای دین یا وام بلکه کپی کاری. شوخی های نفرت انگیزش نسبت به آن پرستار خانم که وزن زیادی دارد که تقریبا خجالت زده ام کرد. آن هم من که معتقدم طنز نباید رحم کند. اما باور دارم شخصیت های به مراتب بهتری وجود دارند برای دست انداختن. اما این جا تنها چیزی که دیدم توهین بود و یک لحظه خودم را می گذاشتم جای بیننده های با بدن درشت تر. نمی دانم آن ها هم مثل بقیه مردم به این صحنه ها می خندیدند یا ته دل خجالت می کشیدند و غمگین بودند. خود به خود وقتی طراحی صحنه فیلم را می دیدم یاد فیلم های ایرانی که در فضای قدیمی تر ساخته شده است افتادم. البته به جز شهرک سینمایی معروف. آن جا که دیگر خیلی تکرار شده و از بالا تا پایین این شهرک را در فیلم ها و سریال ها مختلف دیده ایم. بیشتر منظورم دهه های شصت و هفتاد است. که اتفاقا همین نهنگ عنبر هم آن را مد کرد. طراحی صحنه های این فیلم ها بیشتر از این که در خدمت فیلم باشد، بیشتر می خواهد خودش را به رخ بکشد. با رنگ های جیغ. فلو و فوکوس های دوربین که می خواهد هر جور شده مثلا فلان باجه زرد رنگ تلفن را به چشمان بیننده بچپاند. شاید بهترین طراحی صحنه هایی که دیدم مربوط به فیلم های محمد حسین مهدویان بود. مثلا ماجرای نیمروز را در ذهنم مرور می کنم و تنها کلیت آن زمان را می بینم. نه مثلا ماشین های رنگ و وارنگ. در ماجرای نیمروز شخصیت ها می رفتند رستوران و ساندویچ و نوشابه شیشه ای می خوردند، اما ما حواسمان به گفت و گو آن ها و روایت داستانی بود. دقیقا چیزی که در فیلم اهمیت دارد. اما مثلا در هزارپا  لباس ها و صحنه گویی دارند داد و فریاد می زنند که ما را هم ببینید. البته کارگردان این جا همه کاره است. او می تواند به همراه فیلم بردار خود کاری کند که این چیزها به چشم نیاید.

اما باز با خودم می گویم شاید فیلم فانتزی است.

ولی نه.

این سبک فانتزی بیشتر به درد برنامه کودک می خورد. هزارپا اصلا فانتزی نیست. یک کمدی مثلا خط قرمزی است که در یک دوره ای از تهران روایت می شود.

خط قرمز کمدی های امروز ما هم که شده چهار تا دیالوگ.

بخورش. بگیرش و غیره.

باز سوال پیش می آید که خب ما در ایران فراتر از این حرف ها نمی توانیم برویم.

خب باشد. من هم کاملا می دانم. قبول هم دارم که در این مملکت نهایتش همین شوخی ها است. اما می شود ملایم تر رفتار کرد. می توان یک شوخی این طوری نوشت. بعد رهایش کرد. برویم سراغ طنزی دیگر. بعد از مثلا یک ربع بیست دقیقه، دوباره یک شوخی کلمه ای با ایهام بنویسیم.

در هزارپا به جای این همه بخورش بگیرش می توانستیم یک پایان خوب ببینیم. نه چنین پایان کلیشه ای و مسخره ای. اصلا شخصیت های منفی پایان فیلم حضورشان برای چه بود؟ برای این که آن پیکان را از بین ببرند؟

بگذریم…

باید بیشتر قدر پیمان قاسم خانی را بدانم. فکر کنم تنها کسی است که در ایران بلد است کمدی خوب بنویسد.

Hereditary – ارثی

وقتی که کارگردان بداند دوربین را باید کجا قرار بدهد. عوامل فیلم بدانند که دارند چه نوع فیلمی بازی می کنند و ساز مخالف خود را نزنند. دوربین نه لرزش داشته باشد و نه حرکات اضافی و بیش از حد. تدوین بی خود و بی جهت تند نباشد و نخواهد به هر قیمتی شده است ریتم فیلم را تند کند. فیلم نامه به همان اندازه ای که نیاز است داستان را تعریف کند و با هزار جور ترفند مثل فلش بک و فلش فوروارد و غیره نخواهد از خط روایت جدا شود.

و در کل همه دست به دست هم بدهند تا یک فیلم ناب و تر و تمیز و حرفه ای ترسناک و دلهره آور بسازند، با آثاری شبیه همین فیلم رو به رو می شویم.

ارثی حسابی من را بهم ریخت. هم از لحاظ پشت صحنه ای، چون که کارگردان فیلم اولی است و آرزویم این است که فیلم بلند اولی که بسازم با چنین کیفیتی باشد. حالا ژانرش آن چنان مهم نیست. و همچنین خود فیلم. داستانی که تعریف می کند. دلهره ای که به وجود می آورد. این کار هم زمان یک درام خانوادگی تراژیک است و هم یک ترسناک مریض. صحنه های زیادی دارد که می تواند مدت ها در ذهن شما باقی بماند. به هیچ عنوان ترس را بازاری نگاه نکرده است و اصلا صحنه ای که بخواهیم از جای خود بپریم نداریم. بیشتر ترس فیلم به این می ماند که گوشه ی اتاقت هستی و مطمئن نیستی داخل کمد یا پشت در اتاقت چیزی هست یا نه. انگار فقط میخکوب شده ای و نمی دانی هر لحظه ممکن است چه اتفاقی بیفتد.

البته یک جاهایی من را یاد ترسناک خوبی به نام It Follows هم انداخت. انگار هر دو فیلم در یک دنیا قرار دارند و فقط روایت ها متفاوت است.

به هر حال جزو بهترین آثار امسال بود که دیدم. به احتمال زیاد سینماتک قلهک هم فیلم را اکران می کند و به همراه دوستان، دوباره دیدن چنین فیلم قطعا ارزش دارد.

دو اپیزود پایانی The Affair

دو اپیزود پایانی فصل چهارم این سریال را هم دیدم. اول این که به نظرم همان فصل اول و دوم خیلی تکمیل بودند و مشکلی نداشتند. فصل سوم اضافی بود. اما باز فصل چهارم برگشت به رگ و ریشه های اصلی سریال. خبر هم رسید که سال دیگر سریال با فصل پنجم برای همیشه به پایان می رسد. اما حالا می خواهم بگویم که این دو اپیزود حال من را دوچندان خراب کرد. این سریال حتی صحنه های خنده دار و خوشحال کننده اش هم بالاخره یک تم تراژیک با خود دارد. یعنی خنده ها برای لطیف کردن بسط داستانی تلخ و ناراحت کننده اش است و در پایان فصل چهارم این ماجرا اوج گرفت. و حال من هم هی بدتر می شد!

کار عاقلانه این بود که تلویزیون را خاموش کنم و بروم سراغ کار دیگر. اما خب مگر می شد سریال را رها کرد؟!بالاخره می خواستم ببینم نتیچه این فصل چه می شود.

اپیزود دهم با یک تلخی رو به شیرینی و امید به زندگی تمام شد. دقیقا مثل خود زندگی. زندگی همه آدم ها تلخی با خود دارد که همه مان تمام تلاش خود را می کنیم که با کارهای مورد علاقه مان، تفریح، هنر، ورزش، دوست داشتن خانواده، همسر و غیره … این غم و غصه ها و تاریکی ها را فراموش کنیم.

از اپیزود اول این سریال را دارم هفتگی و سالانه می بینم. یعنی چهار سال! یک جورهایی دیدن سریال ها از این بابت ها خیلی هم خوب است. حکم تلنگر را دارد. با خودت می گویی مجید چهار سال پیش که این سریال را شروع کردی به دیدن کجا بودی و الان کجا هستی؟ جوابش را این جا نمی نویسم. اما فقط بگویم نه خیلی ناراحتم و نه خیلی راضی. امیدوارم سال دیگر و با پایان فصل پنجم سریال، راضی تر از این حرف ها باشم.

عطر: داستان یک قاتل و کرت کوبین

یک ویدیو کوتاه درست کردم که هم درباره کتاب مورد علاقه ام عطر صحبت می کنم و هم ماجرای اقتباس سینمایی و هم گروه نیروانا!