شباهت جیگسا و جان فورد (سری فیلم های اره و سریال وست ورلد)

Rate this post

این متن درباره سریال وست ورلد و سری فیلم های اره است و ممکنه داستان برای شما لو بره.

…………………

مقایسه جیگسا (تابین بل) و جان فورد (آنتونی هاپکینز) خیلی اتفاقی به ذهنم رسید. در حال دیدن اپیزود نهم از فصل دوم بودم که فورد گفت:

جرقه از همین دیالوگ شروع شد. چون دقیقا بازی کردن با انسان ها و گذاشتن اون ها در موقعیتهای ویژه و خطرناک هدف تمام کارهای جیگسا بود. ( نکته این که جیگسا لقبی هستش که خبرنگارها و پلیس های جنایی به این شخص دادن و نام شخصیت اصلیش جان کریمر هست) او زندگی رو یه بازی بزرگ می دید و به هر قیمتی که شده بود می خواست بعضی افراد رو تو کارش شریک کنه.

حالا که می بینم، جان فورد هم دقیقا نسخه ای دیگه از جیسگا ست. (نام اول هر دو شخصیت هم که جان هستش و نمی دونم این جان ها چرا این قدر علاقه دارن با جان آدما بازی کنن)

در هر دو سری آثار ما با خشونت های بی حد و مرزی طرفیم. در فیلم های اره، خشونت تو دنیای تعریف شده توسط جیگسا رخ میده. و تو سریال وست ورلد، این خشونت در دنیای ساختگی جان فورده.

اما هدف هر دو نفر به نظر می رسه که یه چیز باشه.

اون ها خودشون رو مثل پروردگار می دونن. قوانینی رو برای دنیای ساختگی خودشون خلق کردن و از مخلوق ها دعوت می کنن (یا به اجبار میارنشون) که این قوانین رو رعایت کنن و بازی رو هم اجرا کنن.

حالا شاید به نظر بعضی از طرفدارای دو آتیشه وست ورلد خوش نیاد که این سریال رو دارم با آثاری مثل اره مقایسه می کنم. در نگاه عموم، اره ها چیزی جز فیلمای پر از خشونت و خون و خون ریزی نیستن. اما باید این نکته رو در نظر داشته باشین که اره شماره یک اتفاقا کمترین میزان خشونت رو داشت. حتی از سریال وست ورلد هم کمتر. و بعضی سکانس ها هستش که اگه بیننده حرفه ای نباشید، تشخیص سخته که بعضی تصاویر برای سریال وست ورلد هستش یا فیلم های اره.

منتها چون ماجرای اره هولناک بود و با تدوین تند و اعصاب خرد کن به نظر می رسید که این فیلم خیلی خشن تر هستش. که اصلا این طوری نبود. در اره یک ما زیاد خشونت نمی بینیم، فقط اون رو می شنویم و می دونیم که داره خارج از کادر اتفاق می افته. در اره های بعدی مخصوصا از شماره ۴ به بعد بود که خشونت شد هدف اصلی سری آثار پول ساز اره. حتی در فیلم های بعدی هم نگاه فلسفی و تلخ جیگسا به زندگی دیگه اثر خودش رو از دست داد و اون هم تبدیل شد به یک ماشین آدم کشی.

ملاک من بیشتر اره یک تا سه هستش.

حالا دوباره برم سراغ بعضی شباهت ها.

هر دو نفر به شدت با سواد به نظر می رسن. انگار تمام فلسفه قدیم و جدید و نظریه هایی درباره زندگی و اخلاق رو از حفظ هستن و هر بار که دیالوگی به زبان میارن باید بریم و چند تا مطلب بخونیم یا تو وب جست و جو کنیم تا کلیت کار دستمون بیاد.

هر دو آثار با زمان بازی می کنن. در فیلم دوم اره برملا می شه که نصفی از داستان در گذشته اتفاق افتاده، دقیقا چیزی که در پایان فصل دوم وست ورلد اتفاق افتاد. یا در فیلم سوم اره که ما داریم همزمان دو ماجرا رو دنبال می کنیم و در آخر متوجه می شویم که این اتفاق ها داره همزمان رخ میده و برعکس فیلم های قبلی گذشته یا آینده ای در کار نیست، و دقیقا این همزمانی و بازی زمانی رو در فصل دوم وست ورلد هم دیدیم.

جیسگا و فورد درس زندگی میدن منتها معلم های به شدت بی رحمی هستن و ترسی هم از کشته شدن انسان ها دیگه ندارن.

جیگسا در قسمت های دور افتاده از شهر مکانی رو انتخاب می کنه و با تله ها و معماهایی که کار گذاشته و به کمک عروسک هاش! به افرادی که در اون مکان جمع کرده اجازه میده که معماها رو بازی و حل کنن و اگه بتونن جون زنده به در ببرن، برای همیشه آزاد میشن.

فورد هم حتما تو قسمتی دور افتاده از یکی از ایالت های آمریکا، وست ورلد را خلق کرده. منتها مردمی که به اون جا میان با پای خودشون قدم به وست ورلد میذارن و خبری از آدم ربایی نیست. فورد با تله ها و معماهایی که گذاشته و به کمک عروسک هاش! داره حسابی با بازی کردن با جون و زندگی و  اعصاب روان انسان ها و همچنین ما تماشاگرا سرگرم میشه.

فورد و جیگسا از انسان دو پا بیزارن. در این جا فکر می کنم  جیگسا از فورد رحیم تر به نظر میرسه. چون  با تمام این شکنجه ها، راهی برای نجات میذاره. جیگسا اعتقاد به رستگاری داره. اما فورد، ایشون به کل از بشریت ناامید شده. ربات ها براش نوع بهتر بشریت به حساب میان.

در این میان هم میفهمیم که هر دو این شخصیت ها از همکار استفاده می کنن. از افرادی که در اول داستان اصلا فکرش رو هم نمی کردیم که این ها در اصل دست آموخته جیسگا و فورد بودن.

هر دو سری آثار به شدت به پیچش داستانی وابسته هستن. سری اره که به شوک های ناگهانی آخرش معروفه . پایان بندی فیلم اول و دوم و یکی دیگه شون که فکر کنم اره پنجمی بود از لحاظ میزان حیرت انگیز بودن شوک داستانی، بهترین حساب میشن.

وست ورلد هم با شوک نهایی اش معروف شده. به طوری که تو انجمن سایت معروف reddit فقط حدس و بحث و گمان درباره رمز و رازهای وست ورلده و این که قراره چطوری تموم بشه ( که البته ای کاش این طوری نبود. سریالی مثل وست ورلد نباید تمام هدفش رو برای شوک بذاره. مگه بهترین سریال هایی که اخیرا پخش شده، مثل leftovers و mindhunter، به این میزان وابسته به پایان بندی و شوک نهایی بودن؟  این سریال ها هم پیچش ناگهانی داستانی داشتن اما در پایان کار چیزی که به یادمون می موند و بحث می شد کلیت فصل و داستانش بود و فقط به یک نکته خاص از سریال پرداخته نمی شد)

در پایان فصل اول فورد توسط مخلوقش کشته شد و به راحتی هم این مرگ رو پذیرفت، همون طور که جیسگا هم بدون ترس مرگش رو قبول کرد.

 اما در فصل دوم، فورد برگشت و به هر صورتی، چه تو خیال و چه در حافظه ربات ها خودش رو نمایان کرد. جیگسا هم بعد از مرگش با فیلم ها و نوارهایی که از خودش به جا گذاشته بود، در تمام داستان نقشش رو کاملا ایفا می کرد.

فورد رفته بود اما حضور داشت.

جیگسا رفته بود اما حضور داشت.

هر دو این شخصیت ها به شدت پیچیده هستن. هر چقدر هم تحلیل و نوشتن درباره این که کار این افراد بالاخره خوبه یا بد و چه جایگاهی در اخلاق و وجدان دارن بی فایده ست. باید چیزی که هست رو دید و پذیرفت. نیازی نیست بگیم اگه جیگسا این طوری نبود چی می شد و فورد اون طوری نبود چی کار می کرد. یه اثری نوشته و ساخته شده  و باید همون رو پذیرا باشیم. بماند که رمز و راز مثل هاله ای سخت چنان دور بعضی از شخصیت های دنیای سینما و تلویزیون و ویدیو گیم و ادبیات پیچیده میشه که به سختی میشه انتظار داشت که اون ها رو مثل یه انسان عادی تحلیل کنیم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *