شکسپیر و شرکا

Rate this post

من برای اولین بار که چشمم به کتاب شکسپیر و شرکا افتاد. گمان بردم که از آن داستان های خیالی است که شکسپیر و چند نفر از نویسندگان معروف دور هم گرد آمده اند. بعد از طریق سایت جیره کتاب متوجه شدم که نه. شکسپیر و شرکا نام یک کتاب فروشی واقعی در پاریس است. بعد کم کم یادم افتاد که در چند فیلم هم اشاره هایی به این کتاب فروشی شده بود. بالاخره کنجکاوی طبق معمول گل کرد و سریع کتاب را تهیه کردم. من عاشق داستان هایی هستم که ماجرایشان در کتاب فروشی رخ بدهد یا به هر صورتی داستان به کتاب مربوط باشد. چون از نظرم که خود کتاب یک شی جادویی است بعد حالا در نظر بگیرید که داخل این شی جادویی، در لا به لای برگه ها داستانی بخوانید که آن هم درباره کتاب ها باشد. یک مزیت بر مزیت های سابق قضیه اضافه می شود.

داستان گویا بر اساس واقعیت است یا حداقل نویسنده در مقدمه داستانش این طور نوشته است. درباره خبرنگاری جنایی (همان نویسنده کتاب یعنی آقای جرمی مرسر) است که کار و بار و زندگی قبلی اش را رها می کند و بدون پول و جایی برای خوابیدن می رود به پاریس و متوجه می شود که در آن جا کتاب فروشی است به نام شکسپیر و شرکا. این جا صاحبی دارم به نام جرج ویتمن و این جناب هم به نویسندگان جویای نام، یا سرخورده یا هر چه پناه می دهد. شکسپیر و شرکا یک جورهایی کاروانسرایی برای نویسندگان است.

اگر واقعا نمی دانستم که چنین چیزی واقعیت دارد. قطعا به نظرم دراماتیک ترین داستان ممکن می رسید. نویسندگان نوپا که آهی در بساط ندارند، وسط پاریس به یک کتاب فروشی پناه می برند. چنین چیزهایی جزو وحشیانه ترین رویاپردازی های روزانه عشق و تشنه هنرها و ادبیات است. ولی مثل این که این رویاها هم جایی در این دنیای واقعی دارند.

این کتاب هم از سیاست دارد. هم پر است از ارجاع به ادبیات. هم عشق به نوشتن. به کار کردن. به همکاری. به عاشق شدن. به سفر کردن. به روابط بین غریبه ها. به شکل گیری دوستی های غیر معقول. این جا با یک نسخه فشرده از زندگی روزمره طرف هستیم. منتها روزمرگی که بیشترمان تجربه اش نکردیم. روزمرگی آوارگان ساکن یک کتاب فروشی قطعا با روزمرگی آپارتمان نشینی متفاوت است. داستان به قدری روان نوشته شده و با ترجمه خوب پوپه میثاقی این روان بودن به زبان فارسی هم منتقل شده است. در ضمن کتاب را هم نشر مرکز منتشر کرده.

من به سختی توانستم کتاب را زمین بگذارم. نصفش را یک روزه در مترو تمام کردم و نصف دیگرش را هم در عرض چند ساعت، در خانه. و نمی دانم این حس و حال عجیب چیست که وقتی مثل الان دارم درباره چیزی در این بلاگ می نویسم، هوس می کنم که بروم و دوباره آن را تجربه کنم. حالا ممکن است کتاب باشد یا فیلم یا…

قیمت کتاب مناسب است و ارزش خریدن و نگه داشتن دارد. ارزش مرور دارد. و از همه مهم تر این که روح دارد. یک سری چیزها را نمی شود بیان کرد و نوشت. باید کامل آن را حس کنید. مثلا من می گویم این کتاب روح دارد و جان دار است و فلان! (که بیشتر کتاب های خوب این طور هستند) اما باز معنی که باید بدهد را نمی دهد. بیشتر به یک شاعرانگی دوزاری می زند. ولی این طور نیست. مثلا من با خواندن شکسپیر و شرکا همان حسی را دارد که با یک سفر خوب به دست آورده ام. شما لزوما در سفر درس خاصی نمی گیرد. پیام خاصی نمی گیرد. اما خود به خود بزرگ تر می شود. دید شما وسیع می شود. شاید خودتان هم خبر نداشته باشید ولی چنین اتفاقی رخ می دهد. کتاب ها هم دقیقا چنین حالتی دارند.

و با این حرف ها، شکسپیر و شرکا عجب سفر دل چسبی بود.

نکته

شخصیت جرج ویتمن که کتاب فروشی را راه اندازی کرد و در سال ۲۰۱۱ هم از دنیا رفت. از آن آدم ها بوده است که مدت ها با من می ماند. رفتارش، صحبت هایش، نظریه ها، نحوه زندگی اش، همه و همه آدم را به فکر می اندازد. نمی دانم نویسنده چقدر به واقعیت نزدیک شده است، اما اگر واقعا جرج همانی بوده است که در داستان توصیف شده است، این انسان واقعی بیشتر به بهترین شخصیت های ادبیات نزدیک است و با هر کلامش تو را به چالش می کشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *