رابطه شبکه های اجتماعی و داستان گویی

آثاری که به تکنولوژی روز تکیه می کنند ساخته نشوند خیلی بهتر است. حالا مهم نیست کتاب باشد یا فیلم. منظورم را دقیق تر بخواهم بیان کنم این است که فرم روایت داستان در هر مدیوم اگر به تکنولوژی – مخصوصا شبکه های اجتماعی و اینترنت – وابسته باشد شاید در نگاه اول جذاب و بازاری و پول ساز به نظر برسد. اما قدرت ماندگاری که ندارد هیچ بلکه حتی بعید بدانم که پول ساز باشد. (حرف من را با فیلمی مثل شبکه اجتماعی دیوید فینچر اشتباه نگیرید. آن درام عالی درباره فردی بود که فیس بوک را به وجود آورد. فیلم درباره چهار تا دوست نبود که کل فیلم در فیس بوک با هم چت می کنند!)

مثلا فرض کنید یک کتاب بیاید و در بوق و کرنا کند که متفاوت است و این تفاوت در جلدش هم نمود پیدا کرده است. کتاب درباره تاثیر اینستاگرام است و می آید تمام جلد و برگه های داخل کتاب را شبیه به فضای اینستاگرام می کند. یا فیلمی می آید که مثلا ترسناک است یا دلهره آور و یا حتی درام، اما روایت داستان بر مبنای دوست یابی اینرنتی است یا بیشتر فیلم از کانال یوتیوب یا موبایل روایت می شود.

حتی در سینمای وطنی هم موردی یادم می آید که کل فیلم با سبک سلفی گرفته شده بود و خیلی هم سر این ماجرا تبلیغ کردند. در سینمای جهان هم همین است مخصوصا آمریکا. آثاری مثل فرند ریکوئست. جرات حقیقت و شبکه و غیره.  همه این ها تبدیل شده اند به آثاری که حتی آن قدر هم بد نیستند که بشود دوستشان داشت. تبدیل به نیست شده اند گویی اصلا در لیست فیلم های ساخته شده وجود ندارند.

تاریخ انقضا این آثار به طرز عجیبی کوتاه است. و تهیه کنندگان و ناشران هم گویا نمی خواهند از این وضعیت درس بگیرند. جوابش هم به نظرم ساده است. مردم چون هر روز و هر لحظه با این تکنولوژی به روز سر و کار دارند دیگر برایشان کنجکاو بر انگیز نیست که بروند و کتاب و فیلمی درباره همان تکنولوژی ببینند. الان به عنوان مثال اینستاگرام و سلفی گرفتن جزو زندگی و کار بعضی از مردم شده است. یعنی دیگر این ها سرگرمی نیست، جزوی از زندگی روزمره است. حالا همین مردم اگر بخواهند از زندگی روزمره فاصله بگیرند نمی روند فیلمی ببیند که دوربینش سلفی است، می روند فیلمی را ببیند که داستان دارد و دوربین ثابت. به نظرم مردم می خواهند در سینما، کتاب، تاتر یا هر چیزی مربوط به این ها، اثری متفاوت ببیند، می خواهند تجربه ای تازه داشته باشند نه چیزی را که هر روز و هر روز می بینند و انجام می دهند.

برای همین بعضی از این کارگردان ها که غر می زنند امروزه همه می توانند فیلم بسازند، دارند اشتباه بزرگی می کنند. می توان از این قضیه درس گرفت. اگر من نوعی می توانم با گوشی ام فیلم بسازم، خب شمایی که دستت باز تر است و می توانی بودجه ای را تهیه کنی و با عوامل فیلم بسازی، پس سعی کن چیزی را بسازی که هم از لحاظ داستانی و هم از لحاظ فرمی کاملا با چیزی که ما هر روز در خانه و خیابان می بینیم متفاوت باشد. در همین دنیای واقعی هم می توانی فیلمت را بسازی اما فیلتر نگاهت طوری باشد که گویی همه ما که می آییم و اثرت را تجربه می کنیم، انگار عینک یا لنزی متفاوت زده ایم و با دنیای عجیب تو داریم مانوس می شویم. ما را به جایی ببر که خودمان نمی توانیم برویم.

و تا جایی هم که ممکن است از ارجاع به تکنولوژی روز فاصله بگیر. نشان دادن موبایل و رد و بدل شدن اس ام اس و خیلی بخواهیم آسان بگیریم سرچ در گوگل آخرین حد استفاده از تکنولوژی روز باشد. البته مثلا فیلمی داریم مثل خوک که اتفاقا ارجاع زیادی به اینستاگرام و شبکه های اجتماعی و فالوورها می دهد و اتفاقا خیلی هم خوش ساخت است. اما خوک از لحاظ تصویری زیاد روی این قضیه تکیه نمی کند. فیلم آخر مایکل هانکه هم خیلی به شبکه های اجتماعی ربط داشت. ولی بیشتر فیلم با یک دوربین ثابت یک درام خانوادگی را نشان می داد. بماند که بدترین فیلمی بود که تا به حال از مایکل هانکه دیده ام.

خلاصه که گول ایده هایی که خیلی به فرهنگ روز مردم وصل است را نخورید. اول این که مطمئن باشید چند نفر دیگر همانند این ایده را دارند و می خواهند آن را بسازند یا بنویسند.

نکته ۰:

فیلم آخر استیون اسپیلبرگ که حسابی هم دوستش داشتم به تکنولوژی مربوط است. به واقعیت مجازی. کاری نداریم که واقعیت مجازی هنوز آن قدر همه گیر نیست. یعنی مثل موبایل نشده که همه یکی از این وسیله ها را داشته باشند پس موضوع فیلم مربوط به آینده می شود. ولی امکان دارد که به عنوان مثال ۵۰ سال دیگر همچنان آرواره ها و ایندیانا جونز و مونیخ و اسب جنگی و سرباز رایان اسپیلبرگ دیده شود اما این فیلم برای آن نسل خنده دار باشد.

نکته ۱:

اما هر چقدر از تکنولوژی عبور کنیم. به تصویر کشیدنش در فیلم یا درباره اش نوشتن در کتاب لذت بخش می شود و تبدیل می شود به نوستالوژی. الان درباره پلی استیشن (حتی شماره یک) فیلم بسازی و کتاب بنویسی آن قدر جذاب نیست که درباره آتاری و سگا و راز جنگل داستان بنویسی. الان یک فیلم درباره دوره یاهو ۳۶۰ بسازی شاید کنجکاوی بیشتری را بطلبد و فیلم یا داستانت خوب از آب در آید.

نکته ۲:

فضای اینترنت در دنیای گیم بحث دیگری می طلبد. من فقط یک بازی را انجام داده ام که کل فضای آن در موبایل بود.  – سارا گم شده است –  ماجرا این بود که دختری به نام سارا ناپدید شده و ما از طریق موبایلش باید او را پیدا می کردیم. هر مرحله که جلو می رفتیم کلیپ های بیشتری می دیدیم و به راز دختر پی می بردیم. بازی خاصی بود. این جا سوال پیش می آید که چرا این تجربه خوب بود؟

فکر می کنم چون من بازیکن داشتم کاری را انجام می دادم که در دنیای واقعی هیچ وقت با موبایل خودم یا شخصی دیگر انجام نداده بودم. من تا به حال گوشی دختر گم شده ای را پیدا نکردم که بخواهم حالا از راز و رمز او هم سر در بیاورم. پس با این که هنگام بازی داشتم چیزی را می دیدم که هر روز با آن سر و کار دارم اما تجربه ای به کل متفاوت را می گذراندم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *