وقتی که با شناسنامه ام فیلم وی اچ اس کرایه می کردم

Rate this post

لحظه های لذت بخشی را از آن دوران یادم مانده است. البته من در حال حاضر که دارم این متن را تایپ می کنم، بیست و هفت سال سن دارم. ولی چون از هفت سالگی عاشق فیلم ها شدم، خب طبیعی است که نصفی از دوران کودکی و نوجوانیم رو با نوار وی اچ اس گذرانده باشم.

خلاصه دوباره یادی می کنم از دورانی که گاهی اوقات به کرایه کردن هفته ای ده فیلم می رسید و فروشنده که  ریش پروفسوری داشت و عینکی بود، با نگرانی از من می پرسید

: می تونی این همه فیلم رو تو یه هفته ببینی؟!

: بله. می تونم

: مگه مدرسه و امتحان نداری؟

: نه، هنوز شروع نشده

بعد مِن مِن می کرد و می خواست حکم یک پدر یا عموی نگران را بازی کند. اما در نهایت فروشنده بود و من هم مشتری ثابتش. پس کارش را انجام می داد. خیلی حرفه ای.

و من هم خیلی حرفه ای در یک هفته هر ده فیلم را می دیدم.

از یک سری درس ها با تمام ترسی از معلم هایش داشتم فاکتور می گرفتم و ترجیح می دادم که فیلم هایم را ببینم. درس هایی که خاطره بدی از خود و معلمشان دارم این هاست : ریاضی، عربی

و بسیار خوش حالم. حتی با این که بارها از آن وحشی ها کتک خوردم، اما درسشان را نخواندم و فیلم دیدم. بیشتر و بیشتر فیلم دیدم. و باز هم می بینم.  تنها درسی که در آن بسیار خوب بودم و بالاترین نمره های کلاس را داشتم زبان انگلیسی بودم.

که این درس هم به لطف دیدن فیلم های انگلیسی زبان زیادی بود که می دیدم. پس در اصل فیلم ها معلم بهتری برایم بودند.

چقدر تمرین می کردم. یاد دورانی بخیر که مثلا مردان سیاه پوش ۱ را هر روز می دیدم. بعد یک بار دیگر هم فیلم را از اول بدون صدا می دیدم تا دیالوگ های خودم را که برایشان نوشته بودم دوبله زنده کنم!

بله. من فیلم هایی که دوست داشتم را بدون صدا می دیدم و زنده صدا گذاری می کردم. تمام سعی خودم را می کردم که برای هر بازیگر هم صدای متفاوتی داشته باشم. البته علاقه ای به دوبله نداشتم، فقط دوست داشتم نوشته های خودم را روی تصویر امتحان کنم. می خواستم داستان کودکانه خودم را به تصویر ساخته شده تحمیل کنم. و الان که فکر می کنم چقدر ناخودآگاهِ بچگانه ام، معلم بهتری بود تا الان که خیر سرم بزرگ تر شده ام!  اگر تا به امروز همین روش را پیاده می کردم یکی از بزرگ ترین تحلیل گران فیلم شده بودم و قطعا وقتی می خواستم فیلم کوتاه خودم را بسازم، از تجربه های که تا الان داشتم خیلی خیلی بهتر می شد. در کودکی و نوجوانی چون – فکر – کمتر روی من تسلط داشت، رها تر بودم.  اما الان این – فکر – لعنتی حمله می کند و می گوید

: نه. تو نباید وقتت را برای بارها دیدن فقط یک فیلم هدر بدهی. نه تو نباید دیالوگ های خودت را روی فیلمی دیگر انتخاب کنی. تو باید بروی دانشگاه یا کلاس فیلم سازی. و هزار جور بهانه دیگر…

این نوشته اصلا در ستایش گذشته و نوستالوژی نیست. در ستایش کودکی ، نوجوانی و آزادگی است! دوست دارم که دوباره همان رهایی را روی زندگی ام پیاده کنم. اما اگر – زندگی – و – فکر – دوباره من را از پا در نیاورند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *