Fahrenheit 451 – فارنهایت ۴۵۱

در این پست درباره کتاب نوشته بودم

و حالا نسخه جدید اقتباس سینمایی از این کتاب آمده است و من هم که خیلی وقت بود منتظر دیدنش بودم. فیلم را رامین بحرانی ساخته که یک ایرانی آمریکایی است و فیلم نامه را به کمک امیر نادری خودمان نوشته و خب دیگر ارجاع های فراوان به کتاب های ایرانی جای تعجب ندارد. و این نما هم چقدر مزه داد.

حالا برسیم به خود فیلم

در این نسخه سینمایی تغییرات نسبت به کتاب خیلی زیاد است. مثلا پایان بندی که به کل دگرگون شده است. شخصیت اصلی یعنی مونتاگ تنها زندگی می کند و بر خلاف کتاب همسری ندارد. علاوه بر کتاب های کاغذی، ما حالا با شبکه اینترنت و کتاب های الکترونیکی سر و کار داریم و در این جا شغل آتش نشان ها علاوه بر سوزاندن کتاب های کاغذی، تخریب کامپیوتر و سخت افزار و نرم افزارهای مربوط به کتاب است.

که این قضیه به نظرم جذاب آمد. یک جور آپدیت داستان برای این زمان. از لحاظ تصویری و بازیگری هم که ناب است. مایکل شنون در نقش بیتی و مایکل بی جوردن در نقش مونتاگ خیلی بازی های بهتری دارند نسبت به نسخه ی سال ۱۹۶۶ که فرانسوا تروفوی عزیز دل ساخته است.

من مشکلی با تغییرات داستانی ندارم. اگر خوب باشد و در خدمت بهتر شدن داستان. چقدر هم عالی. ولی اگر این تغییرات جواب ندهد و در حد سطح باقی بماند، بی فایده است.

من برعکس خیلی از واکنش های تندی که خواندم، اصلا از فیلم بدم نیامد و اتفاقا لذت بردم. ولی از حق نگذریم، بار احساسی این فیلم خیلی پایین بود. و این قضیه نابود شدن کتاب هم زیاد دندان گیر نبود. یعنی فیلم به نظرم تخت آمد. اگر بازی های خوب این دو بازیگر نبود که قطعا فیلم نابود شده بود. اگر موناتگ قرار است تنها باشد، من توقع دارم که این تنهایی در پیشبرد داستان تاثیر داشته باشد. ولی در این فیلم از این خبرها نیست. موناتگ فقط تنها است چون فقط تنها است. همین! حتی رابطه اش با آن دختر هم اصلا خوب پرداخته نشده بود.

و شاید یکی از بزرگ ترین مشکلات این فیلم زمان کمش باشد. من همیشه با زیاد بودن مدت زمان فیلم ها مخالفم و اگر می شود داستانی را در یک ساعت و بیست دقیقه تعریف کرد، بگذاریم همان قدر باشد و بیهوده بیشترش نکنیم. اما فارنهایت ۴۵۱ به نظرم یک فیلم دو ساعت یا دو ساعت و نیمه می طلبد. مثلا بلید رانر دومی از لحاظ داستانی آن چنان پر و پیمان نبود ولی ببینید که این فیلم ۲ ساعت و ۴۸ دقیقه ای چه شاهکاری از آب در آمده است. در کتاب فارنهایت ۴۵۱  اتفاق و هیجان و داستان به وفور است، در حالی که این فیلم جدید با تیتراژ  فقط یک ساعت و چهل دقیقه است.  این کتاب و اقتباسی که از آن می شود انجام داد باید پر و پیمان تر باشد تا حداقل بتواند قرض خود را به نسخه ادبی بپردازد. برای همین من حتی طرفدار فیلم فرانسوا تروفو هم نیستم. آن جا هم فیلم زیاد نفس گیر نشده بود. سوزاندن کتاب در یک جامعه باید فاجعه باشد و نشان دادن این فاجعه هم حس و حال و شور و شعف می طلبد که هیچ کدام از نسخه های سینمایی از این کتاب نداشته اند.

صحنه خودسوزی پیرزن باید خیلی از این حرف ها تلخ تر و تکان دهنده تر باشد. اما مثلا در همین نسخه سینمایی بیشتر به یک کلیپ خوش و رنگ لعاب تصویری تبدیل شده است. در کتاب خیلی به فرم تصویری و دیجیتال بد و بیراه گفته شده بود و خیلی از کتاب در نکوهش تکنولوژی بود. در این فیلم حداقل من که یادم نمی آید حتی دیالوگی در این رابطه شنیده باشم، و حس می کنم فیلم سازان با خودشان فکر کرده اند ما داریم یک نسخه تصویری از این کتاب برای فرمت تلویزیونی ( شبکه HBO ) می سازیم پس نکوهش تصویر بیهوده است و به کل حذفش می کنیم.

که اگر منطقی فکر کنیم، حق دارند و این ماجرا هم اگر خوب پرداخته شده بود جزو همان آپدیت های داستان برای دنیای امروز بود که گفتم. ولی هیچ کدام از پتانسیل های یک اقتباس امروزی متاسفانه شکل نگرفته است.

پس باید به تمام آن هایی که به فیلم بد و بیراه گفته اند و نمرات پایین داده اند حق داد. انتظار همه طرفداران با توجه به افراد پشت و جلوی دوربین خیلی بیشتر از این ها بود.

سریال جای خوب – The Good Place

دو تا از سریال های مورد علاقه من lost  و Leftovers هستند که هر دو را هم دیمون لیندوف ساخته است یا بهتر بگویم سرپرست نویسندگان بوده ( در لاست همکاری به نام کارلتون کاز داشته و در لفت اورز هم تام پروتا، که سریال هم از رمان پروتا اقتباس شده است)  در هر دو این سریال ها ما در مواقعی در داستان با – آن دنیا – هم آشنا می شویم. حالا می توانید اسمش را بگذارید بهشت، جهنم یا برزخ.

سریال جای خوب آمده همان وضعیت آن دنیایی را با نگاهی کمدی نشان داده است. در همان ثانیه اول ما با الانور آشنا می شویم که تازه از دنیا رفته است و آمده به جای خوب. یا همان بهشت. حالا این بهشت قوانین خاص خودش را دارد و الانور در این مسیر کلی نکات انسانی و غیر انسانی! را کشف می کند و زندگی را پس از مرگش یاد می گیرد.

البته یک نکته ای وجود دارد

الانور اشتباهی آمده به جای خوب. در اصل باید می رفت به جای بد یا همان جهنم. حالا این که مشکل چه بوده و چه خواهد شد… خودتان بروید و سریال را ببینید. من نمی خواهم کامل این سریال را معرفی کنم. فقط باید دیده شود و لذتش را برد. هم خنده دار است هم آموزنده. پر است از شخصیت های دوست داشتنی. فعلا هم دو فصل از سریال پخش شده است. هر فصل ۱۲ اپیزود با مدت زمان ۲۰ دقیقه.

چیزی که می خواهم بگویم درباره یکی از اپیزود های فصل دوم است. نگران هم نباشید. قرار نیست چیز حساسی را از داستان لو بدهم.

یکی از شخصیت های این سریال کمدی، شخصی است به نام چیدی که در زمانی که زنده بود و در زمین می زیست، مدرس فلسفه و اخلاق بود.

حالا در این مکان هم با همان علاقه هایش که مربوط به فلاسفه و نکات اخلاقی است، می خواهد به یکی از فرشته های جای خوب درس اخلاق بدهد! و در همین اپیزود به خصوص می آید و مساله معروف تراموا را توضیح می دهد. من خودم با این مساله در یکی از کانال های تلگرامی آشنا شدم و کلی هم سرش فکر کرده بودم. برای اطلاعات بیشتر درباره این موضوع می توانید لینک زیر را بخوانید.

مساله تراموا

اما خلاصه بگویم که فرض کنید شما کنار اهرم مسیر قطار یک تراموا ایستاده اید و تنها دو مسیر جلوی روی شماست. رو یکی از ریل ها یک آدم دارد کار می کند و روی یکی از ریل ها پنج آدم. انتخاب شما در این لحظه چیست؟ مثلا یک نفر را برای نجات پنج نفر قربانی می کنید؟

خلاصه من هم جزو افرادی بودم که حسابی فکر کردند و با خودم کلنجار می رفتم که بالاخره انتخابم چیست و شخصیتم چگونه است و غیره.

در این اپیزود، وقتی سوال برای فرشته که نامش مایکل است مطرح می شود، به چیدی می گوید این مسائل از لحاظ تئوری خیلی جذاب و فریبانه است، اما باید ببینیم که در عمل چطور می شود. و با توجه به قدرت فرشته ای خودش همان لحظه محیط را به فضای تراموا و ریل ها و آدم ها شبیه سازی می کند. اما شبیه سازی که خیلی به واقعیت شبیه است و چیدی، همان معلم اخلاق که مسئله را مطرح کرده بود باید در عرض چند ثانیه تصمیمش را بابت مسیر تراموا بگیرد. اما بدبخت، فرصتش حتی به فکر به تصمیم گیری هم نمی رسد. چون سرعت تراموا زیاد است و تا می خواهد به خودش بجنبد، هر پنج کارگر را له و تکه پاره کرده است!

واقعا خنده ام گرفته بود. بیشتر از همه یاد خودم افتاده بودم که چقدر احمقانه نشسته بودم و بابت این مسائل فکر کرده بودم و خودم را آزار می دادم. این حرف ها در تئوری خیلی قشنگ است. اما در عمل، نه زیاد.

تازه این مسئله تراموا خیلی شبیه به بازی است. سریع فراموشش می کنی و می روی پی نان در آوردنت. اما این تئوری های موفقیت و زندگی خاص و متمایز بودن و غیره. معلوم نیست بازی است، فرار از زندگی است یا چه. فقط می گویند فلان کن، در حال زندگی کن، خودت باش، خودت را از جمع جدا کن و هزار جور تکلیف احمقانه دیگر.

شاید تنها راه نجات از این چیزها، فراموش کردن و دور ریختن هر چه مسئله فریبنده اخلاقی و فلسفی و موفقیت باشد.

فقط زندگی و عمل کردن. انجام دادن و لمس واقعیت موجود. جوری که اصلا فرصت نکنی خودت را با این چرت و پرت ها اذیت کنی.

نکته

در سریال این قضیه تراموا ماجرایش طولانی تر می شود و مثلا همین مایکل که فرشته است از این قضیه درسی می گیرد که با توجه به ماهیت داستان، میطلبید که چنین اتفاقی بیفتد. ولی اگر همین سریال جای خوب هم واقعا اتفاق می افتاد، قطعا مایکل هیچ درسی از این ماجرا نمی گرفت!

خوک

اول از همه می خواهم بگویم به نظرم مانی حقیقی جزو معدود سینماگران ما است که معنای واقعی سینما را درک می کند. البته درست است که نمی توان قانون خاصی برای هنر گذاشت. ولی خب. من دارم نظر خودم را می گویم.

مانی حقیقی عاشق ژانر است و سینما را به خاطر خود سینما دوست دارد و نه پیام اخلاقی. شهرام مکری و کمی قبل تر هم محمد رضا هنرمند در ذهنم می آیند که به طور مستقیم رفته اند سراغ ژانر. آن هم از طریق درستش. واقعا ۹۵ درصد کارگردان های این مرز و بوم می خواهند – حرف – بزنند و – پیام – بدهند. اگر این ۹۵ درصد نصف شده بود باور کنید اصلا غر نمی زدم. ولی خب نصف نصف نیست. لشگر پیام اخلاقی دهندگان فعلا تعدادشان بیشتر است.

خوک هم بیشتر سینماست تا بیانیه. البته نه این که فیلم حرفی نداشته باشد ولی تمام حرف هایش را زیر سایه ژانر می زند. خوک در دسته فیلم های کمدی سیاه جنایی است. به همین سادگی.

با توجه به مصاحبه هایی که تا به حال از مانی حقیقی خواندم، به نظرم خوک فیلم شخصی تری می آید. یعنی انگار بیشتر جاهای فیلم شخصیت حسن ( با بازی حسن معجونی) خود مانی حقیقی بود. با همان نظراتش درباره مردم، شبکه های اجتماعی و غیره.

من واقعا از فیلم لذت بردم. به جز نیمه پایانی که فیلم از ریتم افتاد و کمی هم لوس شد. یعنی زمانی که مادر حسن در آن وضعیت پیدایش می شود (اگر فیلم را ببینید، می دانید منظورم کدام قسمت است) خب در هر مقیاسی حساب می کنم، به اصطلاح جا نمی افتد. و یکی دیگر از چیزهایی که در فیلم به نظرم جالب نیامد، درگیر شدن در ذهنیت شخصیت حسن بود. مثلا آن جایی که یک دفعه ای وارد ذهنش شدیم و او هم شروع کرد به خواندن یک آهنگ راک ایرانی. اتفاقا این شخصیت اگر زیاد سراغ درونش نمی رفتیم خیلی جذاب تر بود، ولی این جوری به نظر می رسد که به هر ضرب و زوری شده باید او را پیچیده نشان دهند.

البته در نظر بگیرید که من در مقیاس فیلم هایی که مانی حقیقی ساخته این ها را می گویم. مثلا در اژدها وارد می شود این فضای مالیخولیایی خیلی بهتر جا افتاده بود و اصلا در ذوق نمی زد. بالاخره کسی که اژدها و کنعان و پذیرایی ساده را ساخته و یک کمدی دیوانه وار که به منتقدهای چسان فیسان بی محلی می کند – پنجاه کیلو آلبالو – آدم انتظارش خود به خود از کارگردانش بالا می رود.

اما اگر بخواهم خوک را در کنار خیلی از فیلم های اکران شده در سینمای وطنی بگذارم، قطعا جزو بهترین ها است.

فیلم خشونت فانتزی دل چسبی دارد که فکر کنم خیلی ها به آن بگویند تارانتینویی، ولی من می گویم خشونت انیمه ای. خود تارانتینو هم این نوع از خون و خونریزی را مدیون انیمه های شاهکار ژاپنی است.

دیدن خوک در میان فیلم های بیشتر ابلهانه سینمای ایران حکم سیر و سلوک ناب سینمایی را دارد. مانی حقیقی از آن دست فیلم ساز ها است که من دوست دارم در هفته اول اکران فیلمش را ببینم و کمتر فیلم ساز ایرانی – و حتی خارجی – هست که برای من این طور باشد.

توصیه های برایان کاپلمن برای فیلم نامه نویسی – برگ هجده

سلام دوستان

برگ های قبلی آموزش فیلم نامه نویسی توسط برایان کاپلمن را به صورت عکس می گذاشتم. اما راستش هم این کار الکی وقت گیر هست و هم تعداد مطالب کمتر بود. از این به بعد به صورت ساده و در هر برگ، ۱۰ توصیه رو درج می کنم.

قربانتان. مجید

…………………

برگ اول – دوم – سوم – چهارم – پنجم – ششهفتم – هشتم – نهم – دهم – یازده – دوازده –سیزده – چهارده – پانزده – شانزده – هفده

۱) اما بالاخره از کجا بفهمیم کارمون خوبه؟ از کجا بفهمیم که وقتمون رو الکی هدر نمی دیم؟ خب راستش هیچ کسی قرار نیست این چیزا رو زودتر بدونه. شما بهتره به این سوال ها کاری نداشته باشید و فقط کار رو انجام بدید.

 

۲) نقاشان حرفه ای وقتی دارن تازه شروع به طرح زدن اولیه می کنن،  انتظار ندارن که همون موقع کارشون رو بزارن تو موزه! اون ها تمام فکر و ذکر اولیه شون اینه که فقط یه چیزی رو روی بوم نقاشی بکشن.

 

۳) زمان جزو معدود چیزهایی هست که هنگام خلق در دسترس شماست. و در نهایت همین کنترل زمان هست که برای انجام کارهاتون حیاتی و تاثیر گذاره.

 

۴) بهتون قول میدم اگه هر روز بنویسید، یک سال دیگه همین موقع به نویسنده خیلی بهتری تبدیل شدید.

 

۵) فیلم نامه نویسی مسابقه نیست. اما این رو در نظر داشته باشید که یک نفر در یک جایی داره بدون این که ذهنش رو درگیر مسایل منفی کنه، هر روز تلاش می کنه و می نویسه. آیا شما همون یک نفر هستید؟

 

۶) واقعیتش رو بخوام بگم: آیا استعداد اهمیتی داره؟ خب معلومه که بله. اما خبر خوب اینه که استعداد طی مرور زمان و با انجام کار، خودش رو نشون میده.

 

۷) در کتابفروشی بودم و یک لحظه به این نتیجه رسیدم که تمام نویسنده هایی که کتاباشون اونجا بود، بالاخره در یک روزی به این نتیجه رسیدن که می خوان بنویسن. آیا شما هم برای این کار آماده اید؟

 

۸) تمام کارهای خلاقانه ترسناک به نظر میاد و به یک جایی میرسه که هر کاری می کنید تا از انجامش طفره برید. اما این کار رو نکنید. ادامه بدید و ببینید که چه حس خوبی پیدا می کنید.

 

۹) در صنعت سینما شانس هم تاثیر داره؟ قطعا! اما چون از دست شما کاری درباره قانون شانس بر نمیاد، بهتره که یک اثری خلق کنید که رد خور نداشته باشه.

 

۱۰) هر کار هنری که انجام بدید بالاخره با ناامیدی مواجهه میشید. پس یاد بگیرید که این ناامیدی رو دوست داشته باشید. یاد بگیرید که به ناامیدی نیاز پیدا کنید تا نتونه با اومدنش شما را از پا بندازه.

وقتی که با شناسنامه ام فیلم وی اچ اس کرایه می کردم

لحظه های لذت بخشی را از آن دوران یادم مانده است. البته من در حال حاضر که دارم این متن را تایپ می کنم، بیست و هفت سال سن دارم. ولی چون از هفت سالگی عاشق فیلم ها شدم، خب طبیعی است که نصفی از دوران کودکی و نوجوانیم رو با نوار وی اچ اس گذرانده باشم.

خلاصه دوباره یادی می کنم از دورانی که گاهی اوقات به کرایه کردن هفته ای ده فیلم می رسید و فروشنده که  ریش پروفسوری داشت و عینکی بود، با نگرانی از من می پرسید

: می تونی این همه فیلم رو تو یه هفته ببینی؟!

: بله. می تونم

: مگه مدرسه و امتحان نداری؟

: نه، هنوز شروع نشده

بعد مِن مِن می کرد و می خواست حکم یک پدر یا عموی نگران را بازی کند. اما در نهایت فروشنده بود و من هم مشتری ثابتش. پس کارش را انجام می داد. خیلی حرفه ای.

و من هم خیلی حرفه ای در یک هفته هر ده فیلم را می دیدم.

از یک سری درس ها با تمام ترسی از معلم هایش داشتم فاکتور می گرفتم و ترجیح می دادم که فیلم هایم را ببینم. درس هایی که خاطره بدی از خود و معلمشان دارم این هاست : ریاضی، عربی

و بسیار خوش حالم. حتی با این که بارها از آن وحشی ها کتک خوردم، اما درسشان را نخواندم و فیلم دیدم. بیشتر و بیشتر فیلم دیدم. و باز هم می بینم.  تنها درسی که در آن بسیار خوب بودم و بالاترین نمره های کلاس را داشتم زبان انگلیسی بودم.

که این درس هم به لطف دیدن فیلم های انگلیسی زبان زیادی بود که می دیدم. پس در اصل فیلم ها معلم بهتری برایم بودند.

چقدر تمرین می کردم. یاد دورانی بخیر که مثلا مردان سیاه پوش ۱ را هر روز می دیدم. بعد یک بار دیگر هم فیلم را از اول بدون صدا می دیدم تا دیالوگ های خودم را که برایشان نوشته بودم دوبله زنده کنم!

بله. من فیلم هایی که دوست داشتم را بدون صدا می دیدم و زنده صدا گذاری می کردم. تمام سعی خودم را می کردم که برای هر بازیگر هم صدای متفاوتی داشته باشم. البته علاقه ای به دوبله نداشتم، فقط دوست داشتم نوشته های خودم را روی تصویر امتحان کنم. می خواستم داستان کودکانه خودم را به تصویر ساخته شده تحمیل کنم. و الان که فکر می کنم چقدر ناخودآگاهِ بچگانه ام، معلم بهتری بود تا الان که خیر سرم بزرگ تر شده ام!  اگر تا به امروز همین روش را پیاده می کردم یکی از بزرگ ترین تحلیل گران فیلم شده بودم و قطعا وقتی می خواستم فیلم کوتاه خودم را بسازم، از تجربه های که تا الان داشتم خیلی خیلی بهتر می شد. در کودکی و نوجوانی چون – فکر – کمتر روی من تسلط داشت، رها تر بودم.  اما الان این – فکر – لعنتی حمله می کند و می گوید

: نه. تو نباید وقتت را برای بارها دیدن فقط یک فیلم هدر بدهی. نه تو نباید دیالوگ های خودت را روی فیلمی دیگر انتخاب کنی. تو باید بروی دانشگاه یا کلاس فیلم سازی. و هزار جور بهانه دیگر…

این نوشته اصلا در ستایش گذشته و نوستالوژی نیست. در ستایش کودکی ، نوجوانی و آزادگی است! دوست دارم که دوباره همان رهایی را روی زندگی ام پیاده کنم. اما اگر – زندگی – و – فکر – دوباره من را از پا در نیاورند.

The Night Flier – پرنده شب

یادم می آید زمانی که تازه داشتم از نوار وی اچ اس به سی دی کوچ می کردم، این فیلم را دیدم و به قدری ترسیدم که حد نداشت.  گریم ترسناک خون آشام این فیلم تا مدت ها در ذهن من مانده بود. و جالب این جا است که تا یک سال پیش اصلا نمی دانستم اسم فیلم چیست. بازیگرانش که بودند و نویسنده و کارگردانش همین طور.

خلاصه خیلی شانسی پوستر فیلم را دیدم و بعد تمام آن لحظه های ترسناک کودکی ام یادم آمد و سریع فیلم را گرفتم و دیدم.

اول این که وقتی دیدم از روی داستانی به قلم استیون کینگ اقتباس شده جا خوردم و بعد این که دیدم نقش اول فیلم میگوئل فرر است. کسی که در سریال مورد علاقه ام، توئین پیکس بازی کرده و متاسفانه سال پیش از دنیا رفت.

حالا که بزرگ تر شده ام و پرنده شب را دیدم. در نگاه اول باید مسخره جلوه می کرد. فیلم به شدت دهه نودی است. همان طور که خیلی فیلم های ایرانی قدیمی را می بینیم و به راحتی تشخیص می دهیم که برای چه دهه ای است. فیلم های آمریکایی هم چنین خاصیتی را دارند. یکی از بدی های هنر تصویری همین است. بعد ده سال هر کاری اش کنی می فهمی که قدیمی است. اما ادبیات هیچ وقت برای من این طور نبوده و نیست. من وقتی مادام بوآوری گوستاو فلوبر را برای اولین بار خواندم، گویی به تازگی نوشته شده بود. جادوی کلمات همین است و جادوی تصاویر هیچ وقت به آن ها نمی رسد.

حالا جدا از این ها. داستان فیلم و دیالوگ هایش هم خیلی تصنعی و بی در و پیکر است.

اما…

اما یک جریان و روح خاصی در فیلم هست که به نظرم از بین نرفته. مثلا یکی از متفاوت ترین فیلم های خون آشامی بود که دیده بودم. یکی از تلخ ترین پایان بندی های ممکن را داشت. نیاز به توضیحی درباره شخصیت خون آشام نمی داد و من خودم نفهمیدم این جناب که بود. از کجا آمد. چرا با هواپیمای شخصیش پرواز می کند و خلاصه چند سوال بی جواب.

و یکی دیگر از نکات جالبش شباهتش با فیلم شبگرد  Nightcrawler – است!

این فیلم را اگر ندیدید حتما ببینید. یکی از بهترین فیلم نامه های سال های اخیر سینماست و خود فیلم هم که محشر است. درباره گزارش گر بی رحم تلویزیونی است با بازی عالی جیک جیلنهال.

حالا در این فیلم پرنده شب هم شخصیت اصلی ما یک گزارشگر بی رحم روزنامه ( میگوئل فرر در نقش ریچارد دیز ) است. اصلا دقیقا یک صحنه است که دیز می رود و قبر یکی از قربانی های خون آشام را بهم می ریزد و حتی دستش را خونی می کند تا به سنگ بزند، تا عکسی که از قبر می گیرد برای گزارشش شوم و جذاب تر شود. شبیه همین کار هم جیک جیلنهال در فیلم شبگرد انجام میدهد. البته در شبگرد ما با خون آشام سر و کار نداریم.

واضح است که با پرنده شب مثل دوران کودکی ام اصلا نترسیدم. جاهایی هم خنده دار به نظر می رسید. فیلم تاریخ مصرف داری بوده است و نمی شود این را در نظر نگرفت.

و این که من حاضر می شوم این فیلم های تاریخ مصرف دار را ببینم و شاید کلی چیز از آن ها یاد بگیرم و لذتی هم ببرم را به حساب دیوانه بودنم بگذارید.

کپی رایت دوره صامت

من الان بخواهم دیوید وارک گریفیث و تاریخچه زندگی اش را بگویم. تعداد کلمات زیادی را می طلبد و فعلا از حوصله من خارج است.

پس به همین بسنده کنم که وی یکی از قلدر ترین کارگردانان دوران صامت تاریخ سینما است و فیلم های عظیمی با تکنولوژی آن زمان ساخته و خیلی ها تحت تاثیر او هستند و مثلا اورسن ولز درباره اش گفته که سینما به قدری  به او مدیون است که اصلا توانایی پرداخت قرضش را ندارد.

پس آمد دستمان که او چه کاره بوده است و در چه جایگاهی.

اول این عکس را که از یکی از میان نوشته های فیلم بسیار خوب صامت تولد یک ملت است و در سال ۱۹۲۰ ساخته شده است ببینید. ( متن داخل عکس را پاک کرده ام. چون کادر آن در نظرم بود)

این جا گریفیث آمده پایین کادر اسم شرکتش را نوشته و در گوشه های بالای سمت راست و چپ کادرش هم نام فامیلی خودش را. یعنی مثل همان کاری که الان عکاس ها می کنند و اسمشان را می زنند پایین عکس. ( البته  این هم داستان خنده داری است. بعضی عکاس های اینستاگرامی چنان اسم و لوگوی خودشان را بزرگ و بی سلیقه می زنند وسط عکس که تمام تمرکز را از سوژه اصلی می گیرد!)

آن زمان خیلی درگیری بین اسم و رسم در کردن درباره سینما بوده  و هر کی می خواسته یک فنی را که کشف کرده است به نام خودش بزند. این با آن دعوا. این از آن شکایت. و  مثلا یکی از بزرگ ترین افرادی که فکر کنم دم به دم می رفته دادگاه  توماس ادیسون است که حسابی درگیر اسم و رسم و ثبت اختراع و غیره بوده است.

خلاصه الان صد سال از ساخت فیلم تولد یک ملت گذشته است.

به یقین به جز چند دانشجوی مشتاق و نه معمولی و چند منتقد و تاریخ نگار سینمایی، فکر نکنم هیچ کس حتی نام گریفیث را شنیده باشد. من این را می دانم چون به خاطر نمایش نامه ای از افرادی می پرسیدم و داشتم تست می کردم که نام او را کسی شنیده است و هیچ کس، هیچ کس گریفیث را نمی شناخت. و فکر نکنید فقط ایران است. در محل تولدش آمریکا هم بعید بدانم تعداد زیادی او را بشناسند. ( یادم است یکی از دوستان ما که چند دوست آلمانی داشت و من داشتم از طریق اسکایپ با او صحبت می کردم. از او خواستم که از دوستانش بپرسد از بین آن ها چه کسی آرتور شوپنهاور را می شناسد. هیچ کدامشان حتی اسم یکی از بزرگ ترین فیلسوف ها کشورشان را نشنیده بودند!)

تمام!

حرفم همین بود.

ببینید گذر زمان چقدر انسان را به راحتی دست می اندازد. ببینید که اگر جامعه و دولت نخواهند چیزی را به آن صورت بزرگ و تبلیغ کنند به راحتی فراموش می شود. تازه این هنر سینماست. هم تازه کار است و هم قدرتمند. حالا در نظر بگیرید که چقدر نویسنده، بازیگر، موزیسین، ورزشکار، مجسمه ساز، نقاش و خیلی های دیگر فراموش شده اند. به همین راحتی. چقدر درگیری و حرص و طمع و حسادت به همدیگر و درگیر اختراع و غیره شدن بوده و همه رفته به باد هوا. حتی چهار تا روایت آموزنده هم ازشان نمانده که شاید ما پند بگیریم. همه چیز به راحتی به قاضی زمان سپرده شده و این قاضی هم به راحتی پرونده ها را نیست و نابود می کند!

کتاب: هیچکاکی که نمی شناسید

کتاب هیچکاکی که نمی شناسید را به تازگی تمام کردم و به نظرم ارزش معرفی دارد. در این کتاب، نویسنده (آقای سیدنی گاتلیپ) آمده و از مقاله ها و گفت و گو ها و جستارهایی به قلم هیچکاک (یا حداق این طور به نظر می رسد) این کارگردان را برای ما ملموس و زمینی تر کرده است.

میگویم ملموس و زمینی چون حتما می دانید که هیچکاک به کل مرموز است. این همه سال از فعالیت و مرگش گذشته است و میلیون ها صفحه درباره او نوشته و تحلیل شده است. ولی نمی دانم چرا همچنان مرموز باقی مانده است!

رسانه و مردمی که درباره هیچکاک می نویسند خودشان هم دوست دارند این بنی بشر را خیلی اسطوره ای نان بدهند که خب من با تمام عشق فرازمینی ام به سینما، انسان ها را در حد زمین و حتی کمی پایین تر می دانم. در نهایت هیچکاک برای من یک هنرمند خوب است که به خاطر شانس یا جبر جغرافیایی مثبتی که داشته است، سر جای درستش نشست و فیلم هایش را ساخت. منظورم این است که هیچ کس آن قدر بزرگ نیست که همه اش تعریف و تمجید شود. از بعد از کارهای هیچکاک فیلم های به مراتب بهتری ساخته شده است و از قبل از ایشان هم فیلم های خیلی خوبی ساخته شده بود.

گول این طرفدارهای دو آتیشه و بازی رسانه ای را نباید خورد. مثلا فرض کن که الان هیچکاک زنده بود. باور کنید سر حرف هایش درباره زن ها چه علم شنگه ای به پا می شد و همین منتقد های سینه چاکش، قطعا فحش را نثارش می کردند و می خواستند طبق مد روز و جامعه و مردم حرکت کنند و به احتمال زیاد هم هیچکاک تا مدت زیادی اصلا نمی توانست به سمت فیلم سازی برود. خلاصه که شانس و زمانی که در آن به دنیا می آیی هم خیلی مهم است و همه چیز را به پای هوش و استعداد و زرنگی و غیره نباید گذاشت.

البته اجازه بدهید که یک نکته را همین الان مشخص کنم. فکر نکنید من از هیچکاک خوشم نمی آید.  اگر روزی روزگاری در غرب سرجیو لئونه نبود، به احتمال قوی، فیلم روانی آلفرد هیچکاک در جایگاه بهترین فیلم عمرم قرار می گرفت. و همچنان پنجره عقبی جزو ۲۰ فیلم برتری است که تا به حال دیده ام.

خب حالا بروم سراغ کتاب

۱ – خیلی از حرف هایش تازه بود ولی بیشترش نه. به طوری که وقتی به انتهای کتاب رسیده بودم انگار خیلی از مقاله ها و مصاحبه ها را در همان اوایل کتاب خوانده بودم و فقط تکرار مکررات بود. به نظرم یک پنجاه صفحه ای اضافه داشت. دیگر چند بار باید بخوانیم که هیچکاک از تعلیق صحبت می کند؟!

۲ – این کتاب را خود به خود می گذارم کنار سینما به روایت هیچکاک. که معروف ترین کتاب درباره ایشان است و فرانسوا تروفو دوست داشتنی با او مصاحبه کرده است و چه ترجمه نابی هم از پرویز دوایی در بازار کتاب ایران موجود است. و به نظرم هر دو کتاب مکمل یک دیگرند. البته حس و حال – هیچکاکی که نمی شناسید – خودمانی تر است و مثل آن یکی کتاب، خیلی حرفه ای و دقیق نیست. اما اگر شمایلی از خود شخص کارگردان می خواهید به دست بیاورید و فقط مسائل فنی برایتان مهم نیست، قطعا هیچکاکی که نمی شناسید بهتر است.

۳ – یک مورد جالب حین خواندن کتاب این بود که در دوره ای که هیچکاک در انگلیس فیلم می ساخت، چقدر شبیه به وضعیت سینمای در حال حاضر ایران خودمان است! از وضع بد سانسور گرفته تا تهیه کننده های نابلد، نبود سیستم درست و حساب شده استدیویی و تجارتی به نام سینما، فیلم های کسل کننده و غیره. حالا نمی دانم باید خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال به خاطر این که به هر حال دوران گذار است و وقتی این مشکلات رو می شوند و همه درباره شان صحبت می کنند حتما اوضاع دارد به سمت بهبود پیش می رود یا ناراحت باشم که سینمای این مملکت در وضعیت سینمای هفتاد سال پیش انگلستان است.

۴ – اگر بخواهم فقط یک قسمت از این کتاب انتخاب کنم به راحتی- آیا دوست داشتید از آینده با خبر می شدید؟- است. هنوز هم برایم باورش سخت است که آلفرد هیچکاک این جستار را نوشته است. او در این نوشته درباره معنویات و خدا صحبت می کند! این جستار واقعا دل نشین و امیدوار کننده است. یک بُعد کاملا جدید از ایشان را به ما معرفی می کند و برای اولین بار انگار داشتم هیچکاک را کاملا از نو کشف می کردم.

کتاب حتما نکات ریز و درشت دیگری دارد که خب من همین ها به ذهنم رسید. کتاب را بخرید و بخوانید ( البته اگر به این کارگردان و کلا به سینما علاقه دارید. اگر فیلم های او را ندیده اید بهتر است بروید سراغ آثارش و بعد درباره شان بخوانید. چون برعکسش فایده نداره. سینما را اول باید دید، بعد درباره اش خواند)

نمایشگاه کتاب: رفتن یا نرفتن؟

سلام دوست خوبم

می خواستم درباره یکی از فیلم های ترسناکی که دیده بودم و اتفاقا بسیار هم خوش ساخت بود بنویسم که دلم خواست خیلی اتفاقی درباره چیزی دیگر برایت بگویم!

نمایشگاه کتاب

من از زمانی که دیگر بزرگ تر شدم و مستقل شده بودم و می توانستم تنهایی با تاکسی و اتوبوس بروم این طرف و آن طرف شهر، یکی از مشتریان هر ساله و ثابت نمایشگاه کتاب بودم. معمولا با پسر خاله ام می رفتیم. و جالب بود که او هیچ وقت اهل کتاب نبود. فقط می آمد. معمولا می رفت سمت غرفه های درسی و دانشگاهی و کتابی که مربوط به رشته اش می شد را می دید و بعضی ها را هم می خرید. اما خلاصه پا به پای من می آمد بین غرفه های کتاب های عمومی. می گفتیم و می خندیدیم و بعد ناهار می رفتیم یکی از همین ساندویچ سرد های آماده را که نامرد ها هر سال که می گذشت کالباسش را کمتر می کردند، میل می کردیم. راستی درباره ساندویچ و خورد و خوراک. خب من در این مسائل اهل غر زدن نیستم. من آدم کتاب خوانی بودم و هستم و هر سری که می رفتم هم کلی خرید می کردم. ولی کنارش این خورد و خوراک هم واقعا مزه می داد. از همان موقع هم نفهمیدم علت غر زدن های مکرر مردم چیست. دوستانی داشتم که خود لای یک کتاب را باز نکرده بودند بعد وقتی می فهمیدند که رفته ام نمایشگاه، قیافه حق به جانب دارانه ای می گرفتند و می گفتند که مردم فقط برای خوردن می آیند آن جا و این حرف ها. یکی نبود به آنها بگوید خب مردم می آیند آن جا کار غیر فرهنگی می کنند، شما بیا و افتخار بده بیا کار فرهنگی بکن و یک کتابی بخر و بخوان! ننشین از دور همه را قضاوت کن. بماند که بخور بخور یکی از فرهنگی ترین کار های روی زمین است و هر که گفته نان مهم تر از هنر و فرهنگ نیست، بدان که حرف مفتی زده است.

خلاصه سال ها گذشته است. تا این که رسید به فکر کنم سال ۹۳ که آن سال پول چندانی نداشتم که بروم نمایشگاه. من دوست داشتم که وقتی می رفتم نمایشگاه کتاب، حداقل، به ارزش پول همان چند سال پیش، حدود ۲۰۰ تا ۳۰۰ هزار تومان کتاب بخرم. اصلا کل سال پول جمع می کردم به خاطر همین! ولی به دلایلی سال ۹۳ نرفتم و چقدر هم ناراحت بودم. اصلا اخبار مربوط به نمایشگاه را نگاه نمی کردم. حس بدی داشتم. تا این که رسید به سال ۹۴٫ و این بار خود به خود نرفتم. دیگر مورد مالی نبود. یک دفعه ای کلیت نمایشگاه کتاب برایم رفت زیر سوال. همان طور که کلیت جشنواره فیلم فجر رفته بودم برایم زیر سوال.

واقعا دیگر برایم جذابیتی نداشت که بروم و خریدهای کتاب مثلا سه چهار ماه را انجام بدهم. برای چه؟ چرا شیوه ی تره باری باید با کتاب خریدن رفتار کنم؟!

دلیلش هم مشخص بود. عادت کرده بودم به گردش های هفتگی در کتاب فروشی ها. شهر کتاب و خیابان انقلاب. با خودم می گفتم خب من بروم نمایشگاه و فلان قدر کتاب بخرم، ولی مرد حسابی بقیه سال را چه کنم؟! یا مجبورم الکی بروم کتاب فروشی ها و کتاب بخرم و انبار کنم و قبلی ها را نخوانده فقط دکوری بچینم. یا این که دیگر بی خیال نمایشگاه بشوم.

پس دیگر خرید فله ای کتاب برایم به خاطره ها پیوست.

و خوشبختانه چنین چیزی با من ماند. البته فکر کنم دو سال اخیر که نمایشگاه رفته بود شهر آفتاب. که خب دور بود و من اگر دوباره حوس به سرم می زد دیگر خود به خود نمی رفتم.

حالا رسیده ایم به امسال. الان هم که داغ است. انتشاراتی های محبوبم عکس از غرفه می گذارند و تبلیغ و این حرف ها را دارند. من شاید برای دیدن یکی از مترجم های محبوبم که اتفاقا دستی هم در نوشتن درباره فیلم ها دارد سر بزنم. ولی اگر ببینم دیگر آن مترجم برنامه ای برای دوباره آمدن به غرفه ندارد، اصلا به نمایشگاه نمی روم. چون بروم باز هم حوس می کنم که کتاب بخرم. باید حداقل چند جلدی خرید. و همین چند جلد ممکن است مرا از رفتن های دوره ای به شهر کتاب های شهرم باز دارد.

من درباره کتاب آدم بی اراده ای هستم و دیدن این همه زیبایی، یک دفعه من را هار می کند. با توجه به این که قلاده ای هم ندارم. دوست ندارم میان آن همه کتاب دوست داشتنی رها شوم.

در طول سال کتابم را دانه به دانه و با آرامش و به دور از شلوغی می خرم و با لذت می خوانم.