The Night Walker – شب گرد

سلام دوست عزیزم

می دانم که عاشق روانی هیچکاک هستی. مانند خودم! فیلم نامه روانی از رمانی اقتباس شده بود به همین نام و نام فیلم نامه نویس هم هست رابرت بلاک. خوش بختانه هم رمان و هم فیلم نامه ترجمه شده است.

فیلم نامه اصلی این فیلم را هم رابرت بلاک نوشته و گویا کاری اقتباسی هم نیست. یکی از مشکلات بزرگ خیلی از فیلم های قدیمی ( منظور دهه های ۳۰، ۴۰ و ۵۰ و کمی هم ۶۰ است!) این است که با زمان جلو نیامده اند. جدا از یک سری آثار که الان آنها را کلاسیک می دانیم ولی در زمان خودشان اصلا کلاسیک به حساب نمی آمدند و اتفاقا خلاف جهت سیستم استدویی و حساب و کتاب شده آن زمان، ساخته شده اند. ولی بیشتر آثار، با بازی اغراق آمیز، دیالوگ های شعاری و از همه بدتر، موسیقی های بد و به شدت شبیه به هم هستند. خلاصه واقعا برای نسل های جدید تر، پیشنهاد این سری آثار اصلا با عقل جور در نمی آید.

نایت واکر هم با اینکه فیلم نامه خیلی خوبی دارد و با گذشت ۵۴ سال هنوز آن قدر بد نشده است، اما به هر حال از موسیقی های بیش از حد استفاده شده استدیویی و مشکلاتی که برایت گفتم رنج می برد. و میانه به شدت طولانی دارد.

یکی دیگر از مشکلات بزرگ فیلم های قدیمی همین است! شروع سریع، میانه خیلی خیلی کشدار و پایان خیلی خیلی سریع. طوری در ۲ تا ۵ دقیقه یک The End روی صفحه ظاهر می شود  که اصلا فرصت نمی کنی داستان و محتوایی که دیده بودی را کمی در ذهنت تحلیل کنی تا به بار بنشیند!

حالا از این صحبت ها عبور می کنیم و می رسیم به همان فیلم نامه نایت واکر.  به نظرم با کمی دست کاری، همچنان سر پا ایستاده است و قابل بحث. چند پیچش داستانی در اواخر فیلم وجود دارد که باعث شد فیلم برای من ارزشش خیلی بیشتر شود. به معنای واقعی شوک شدم و فکر نمی کردم فیلم این طور به پایان برسد. یک رمان در همین بلاگ معرفی کرده بودم و داستانش خیلی شبیه به این فیلم بود. نایت واکر روی کاغذ همچنان نو باقی مانده است و فقط از لحاظ تصویر و تکنیک، به احتمال زیاد در ذوق می زند. قطعا فیلم ترسناکی به حساب نمی آید. اگر یک کودک این فیلم را ببیند چرا. حتما دچار کابوس می شود. اما برای ما دیگر وحشتی ندارد. بیشتر به آثار جنایی شبیه است. ( بهترین نمونه به روز شده این فیلم، آثار دیوید فینچر است)

اگر مانند خودم دلت می تپد برای فیلم های مبهم، راز آلود و چه قدیمی و چه جدیدش را دوست داری، دیدن نایت واکر را به تو پیشنهاد می کنم. ولی انتظار عجیب و غریبی از این فیلم نداشته باش.

ایتالیا ایتالیا

سلام دوست خوبم

آخرین عاشقانه سینمای ایران چه بود؟ یادت می آید؟

که لوس نباشد.

که ممنوعیت های سینمای ایران در ذوق بیننده نزند.

بازیگران طبیعی باشند.

فیلمی سرشار از شور به زندگی باشد، آن هم از نوع زمینی.

درباره قشر متوسط باشد اما قضاوت بدی درباره آنها نداشته باشد.

هر دو شخصیت عاشق فیلم، سالم و سلامت باشند و فیلم نخواهد به زور اشک ما را در بیاورد.

و دوباره تاکید کنم… لوس نباشد!

من که یادم نمی آید. حداقل فیلمی که به معنای واقعی در ژانر- رمانس- بگنجد.

البته اینها برای زمانی بود که هنوز ایتالیا ایتالیا کاوه صباغ زاده را ندیده بودم.

اول به من اجازه بده که بروم سراغ فیلم خانه ی ذهن خودم و فیلم های عاشقانه سینمای وطنی را مرور کنم تا عجله ای و بی خود نگویم که ایتالیا ایتالیا بهترین فیلم عاشقانه ای است که دیدم. چون می دانم که نیست. یک فیلم دیگر بود که یادم نمی آید. به احتمال زیاد تا آخر این نوشته به ذهنم می رسد. ولی خب، چرا خودم را آزار بدهم، با عاشقانه های ایرانی ارتباط خوبی برقرار نکردم و ایتالیا ایتالیا مورد عجیبی بود.

این فیلم واقعا حس خوبی داشت. همان طور که فرنگی ها می گویند، فیل گود – Feel Good – بود. آخرین فیلم این سبکی وطنی که دیده بودم، سینما نیمکت محمد رحمانیان است.

نمی دانم ایتالیا ایتالیا روی پرده چگونه می شد. آن رادر خانه دیدم. ولی اثری نیست که بروی تنهایی در سینما ببینی. حتما باید یاری کنارت باشد. اگر قرار است این قبیل آثار کمیاب سینمای ایران را هم مثل همیشه تنها ببینم، ترجیح می دهم در همان خانه باشد. در سینما بدتر یاد تنهایی خودم می افتادم!

جایی خوانده بودم که فیلم تصاویر و تدوین ویدیو کلیپی دارد و خلاصه، انتقاد هایی شده بود.

من نمی دانم ایرادش چیست. تصاویر تند، پر از رنگ های زیبا، طراحی صحنه دل نشین، انتخاب موسیقی پر از انرژی. همه چیز دست به دست هم، تا یک سالاد خوشمزه و سالم تحویل ما داده شود و یادمان باشد که همیشه هم نباید به فکر غذا بود، گاهی وقت ها نیاز به یک سالاد سَبک هم هست و در بیشتر مواقع هم از هر چه غذای سنگین، بهتر جواب می دهد! پس چه، می خواستیم تصاویر کثیف و شلخته و بی و رنگ بوی سینمای واقع گرای همیشگی ایران را ببینیم؟

نه. قربانتان. نگه دارید برای جشنواره رنگ و وارنگ داخلی و خارجی خودتان.

تیم بازیگری خوب. حامد کمیلی باور پذیر. سارا بهرامی ای که عالی بود. نمونه یک دختر سینمایی، ساده و متین. دوست داشتنی. از آن دخترهایی که بیشتر باید در جادوی سینما پیدایش کرد. البته نسخه مرد هم همین طور.

یک رابطه ی عجیبی بین جا و مکان و عشق است. یعنی شاید این پیوند با فرهنگ ایتالیایی در این فیلم نبود، به همین میزان هم عشق میان دو شخصیت باسمه ای و بدردنخور می شد. انگار عشق اول باید با فرهنگ شکل بگیرد و از همان فرهنگ غنی، ریشه بزند بین شخصیت ها و ایتالیا ایتالیا به خوبی این رشته را شکل داده است. می دانم که این فیلم را در سینما دیده ای، فقط خواستم نظرم را برایت بنویسم و بگویم که دل نشین و جذاب بود.

پی نوشت:

یاد شاهکار -در دنیای تو ساعت چند است- صفی یزدانیان افتادم. چد پاراگراف بالاتر گفتم که باید یادم بیاید بهترین فیلم عاشقانه سینمای ایران که دیدم چه بود، و دیدی که یادم آمد! حالا از کجا به ذهنم رسید، وقتی که جا و مکان را مثال زدم. در این فیلم هم فرهنگ شمالی با چاشنی پاریس مخلوط شده بود و اثرش را در عشق بین دو شخصیت اصلی فیلم نمایان کرده بود.

قربانت. مجید.

مسافران

 

سلام دوست خوبم

مسافران بهرام بیضایی عجب شاهکاری بود. همان اول فیلم، وقتی شخصیت هایی که قرار است در جاده تصادف کنند، برگشتند رو به دوربین و به بیننده اعلام کردند که قرار است بمیرند و بعد در ماشین، یک به یک خود را معرفی کردند، لذت بردم و با خودم گفتم که یک فیلم سینمایی اما بر وزن تاتر( بخوان نمایش) عالی قرار است ببینم.

و خوش بختانه همین طور هم شد.

فیلم تاترِ مسافران، قطعا وزن نمایشی کارش بر همه قواعد مرسوم سینمایی سوار است. من خود عاشق این قبیل آثار هستم. و در سینمای ایران و حتی جهان این فیلم ها کمتر است و البته باید قبول کنیم که شاید مزه دهن خیلی ها نباشد. نوع دیالوگ و شخصیت پردازی، نحوه میزانسن و حرکت بازیگران. مخصوصا در همین فیلم مسافران که خیلی هم گل درشت است و به نظرم بیضایی با اعتماد به نفس کامل – آن هم در سال ۷۰ – هیچ تلاشی نکرده که فیلم را یک مقدار سینمایی تر کند.

و اصلا که گفته سینما قواعدی خاص دارد؟

بیضایی قانون خودش را گذاشته و به نظرم خیلی هم وب کارش را به انجام رسانده است. برای من که هنگام ساخت این فیلم تازه به دنیا آمده بودم و بعد از ۲۷ سال دارم این اثر را می بینم، نه تنها کاملا سرپا و محکم مانده است، بلکه تبدیل شده به یکی از بهترین آثار سینمایی که به عمر خود دیده ام.

البته شاید واکنشی درونی باشد به آثار واقع گرای سینمای ایران که خودت خوب می دانی چقدر ناامیدم کرده اند. همین الان، در این تاریخ، یعنی بیست و سوم اسفند ماه سال هزار و سیصد و نود و شش که دارم این نوشته  را می نویسم، فکر کنم نصف آثار روی پرده سینما واقع گراست و اجتماعی و نصف دیگر هم کمدی. یکی دو تا آثاری مثل هجوم شهرام مکری اکران است و گاه به گاهی هم فیلم بیدار شو آرزوی کیانوش عیاری به صورت تک سانس اکران می شود. خب با این وضعیت، دیدن مسافران بیضایی حکم نفس تازه است برای سینمای امروز ما!

گفتم که علاقه خاصی به فیلم هایی دارم که با تاتر عجین شده اند، از سینمای غرب خب قطعا دوازده مرد خشمگین به ذهنم می رسد( که نسخه بازسازی روسی آن خیلی تاتری تر بود) و بعد شاهکاری مثل داگویل لارس فون تریر. از سینمای خودمان دو فیلم پرده آخر و تردید واروژ کریم مسیحی که دوستشان دارم، و الماسی به نام سینما نیمکت محمد رحمانیان که تشنه دوباره دیدنش هستم. اگر فیلم هایی دیگری هست یا دیده ام و فراموش کرده ام یا ندیده ام. موردی خوب هست حتما به من معرفی کن.

مسافران شروع عالی و دیوانه واری دارد. میانه عجیب و دیوانه وار تر و یک پایان پر از نشاط که تمام تلخی فیلم را از بین می برد. نمادگرایی بیضایی در این فیلم بدور از شعار است. هیچ برداشت روشن فکری پلاسیده ای از این فیلم نداشتم. فقط یک فیلم خوب ساخته و پرداخته شده. مخصوص سینما. که البته بنده آن را در خانه در تلویزیون اتاقم دیدم!

صحنه ها را مرور می کنم و مثلا استفاده از آینه ها در فیلم برایم جذاب است. حرکات به واضح کارگردانی شده بازیگران همین طور. دیالوگ ها که به نظرم بهترین شان از زبان مادر بود” لعنت به این جاده ها اگر قرار است باعث جدایی آدم ها شوند”. این که فیلم خیلی عجیب هیچ وقت سکانس های گفت و گو درباره کشته شدن مسافران را نشان نمی دهد. چه زمانی که پلیس زنگ می زند خبر بدهد، چه زمانی که افراد خانواده می خواهند به یک دیگر خبر بدهند، ما هیچ وقت نمی شنویم که چطور این خبر بد را برای هم بازگو می کنند، شخصیت مادر اصرار دارد که خبر بد به او نگویند و نمی خواهد هم باور کند که دخترش و همراهان او کشته شده اند، شاید بیضایی هم، طرف مادر را گرفته و تصمیم داشته است که خبر بد را به عمد نشنیده بگیرد. بالاخره مادر است و بالا برویم و پایین بیاییم، در نهایت رشته زندگی به مادر ختم می شود.

مسافران را دوباره مرور خواهم کرد. تو هم حتما این فیلم را ببین. درباره بقیه آثار بهرام خان بیضایی دوباره برایت می نویسم.

قربانت، مجید

پی نوشت:  یک سری سکانس ها در مسافران وجود دارد که پتانسیل تبدیل شدن فیلم به یک اثر در ژانر وحشت دارد. چرا سینمای ایران سراغ این ژانر نمی رود؟ چرا چرا چرا؟!

بیا جسیکا را در حد مرگ بترسانیم – Let’s Scare Jessica to Death

سلام دوستان

بیایید این فیلم را ببینید و تا حد مرگ بترسید!

که البته شوخی ای بیش نیست.

فیلم اصلا ترسناک نیست. البته دلیل بر بد بودنش نشود. کلا ژانر فیلم با اینکه در مقوله وحشت می گنجد، اما بیشتر ترس درونی شخصیت است تا ترسی که بیاید سراغ بیننده. یک جور هایی من را یاد آثار پولانسکی و لینچ انداخت. البته نه به آن قدرت. اما دوست داشتنی بود.

یکی از دلایل لذت دیدن این آثار ارزان قیمت برای من می دانید چیست؟

دهه ۷۰ و تصاویر ضبط شده روی فیلم واقعی و قاب های بهم ریخته و گاهی هم پر از ایراد. یک جایی در فیلم هست که اصلا صدا و تصویر هماهنگ نیست، خب در این دوران جدید و  فنی بی نقص سینما، چه چیزی لذت بخش تر از عیب و ایراد فیلم های قدیمی تر؟ این آثار را می بینم یاد اولین فیلم کوتاه خودم می افتم که به جز خودم و بازیگرانش و چند تا از اطرافیانم هیچ کس آن را ندیده است! بعد با خودم می گویم یا خداوند متعال، یعنی آن دوره می شد این فیلم ها را ساخت و اکران کرد؟

حالا درست که این فیلم – نامش طولانی است و اگر اشکالی ندارد می خواهم با نام جسیکا صدایش بزنم – آن قدر جریان ساز نبود و حتی نمی توان جزو آثار کالت به حساب آوردش. اما به هر حال اثری است که استیون کینگ نویسنده ، آن را جزو آثار محبوب ترسناکش نامیده است.

جسیکا خودمانی ساخته شده است و می توان آن را خودمانی دید و لذت برد. یک جورهایی فیلم آوانگارد حساب می شود! نخندید، جدی می گویم. شخصیت هایی که به خاطر پول کم رفته اند یک ماشین حمل جنازه قدیمی خریده اند، یا تفریح شخصیت اصلی نقاشی از سنگ قبر هاست! و از همه مهم تر،  مگر می شود این قدر کارگردان به کارش اعتقاد داشته باشد که مهم ترین پیچش داستانی اش را در نیم ساعت اول فیلم لو بدهد. یا شاید هم من خیلی با دقت می دیدیدم. این البته ایراد نویسندگی و روایت نیست، اشتباه نکنید، همان طور که گفتم به قدری اعتماد به نفس هنگام ساختن اثر بالا بوده که فیلم همان اوایل می آید راز داستان را جلوی چشمان شما می گذارد. آن هم نه یک بار، بلکه چند بار. بعد می گوید حالا صبر کن، قرار است داستانم را برایت تعریف کنم و شمای بیننده هم باید بنشینی و تا آخر فیلم را نگاه کنی.

و من نگاه کردم

و در نهایت یک پیچش نهایی دوباره در دقایق پایانی برایم تدارک دید و من هم هاج و واج فیلم را به اتمام رساندم.

تجربه دیدن جسیکا بیشتر به حالتی سورئال شبیه بود تا یک فیلم سر راست در ژانر ترسناک. خیلی چیزها بی جواب ماند، اما واقعا نیازی هم به جواب نبود. این جا علاوه بر لینچ، یاد آثار هاروکی موراکامی هم افتادم، این نویسنده بزرگ هم از خیلی ایده ها عبور می کند و در پایان هم به خودش اجباری نمی دهد که به تمام ابهام ها جواب بدهد.

فیلم های قدیمی تر از این بابت برایم ارزشمند تر هستند. در عین اینکه حواسشان به تماشاگر هست، اما آن چنان هم باج نمی دهند.

ورونیکا – Veronica

سلام دوستان

چقدر با سینمای اسپانیا آشنایی دارید؟ امیدوارم زیاد باشد. چون آثاری می سازند خوش ساخت و تا حد زیادی هم خوش طعم! فیلم ورونیکا  خیلی اتفاقی در مسیر چشمانم افتاد. سایت ایندی وایر مطلبی درباره اش نوشته بود. رفتم بررسی کردم و دیدم که کارگردان اثر جناب پاکو پلازا است. که از او فیلم های خوب سری Rec را دیدم. آثار ترسناکی که رنگ و بوی جدیدی به آثار فیلم های مستند نمای ترسناک داده است.

ورونیکا ماجرای دختری است که در روز خورشید گرفتگی می رود سر و وقت تخته ویجی (همان احضار روح). بماند که آن روزی که آن خورشید گرفتگی به خصوص به وقوع می پیوند، با افسانه ای قدیمی و ترسناک گره خورده است. می دانید که از گفتن خلاصه داستان بدم می آید. فقط این ها را در همین حد مبهم و تند و بازاری برایتان نوشتم که کلیت ماجرا دستتان بیاید و بروید کار را ببینید.

ورونیکا ترسناک است و با شور و شوق هم ساخته شده است. دو سکانس خیلی خوب وحشت دارد که در ذهنم خوب حک شده است. حرکات دوربین خیلی خوبی دارد. می دانی که نصف سینما صداست. نصف سینما هم تصویر. حالا خود تصویر به زیر مجموعه هایی مثل فیلم برداری و بازی بازیگران و دکوپاژ صحنه بر می گردد. و صدا هم که تدوین درست موسیقی و صدای داخل صحنه و صداهای خارج از صحنه. در فیلم ورونیکا تمام تلاش شده است تا همه عواملی که گفتم به درستی با هم پیوند بخورند و کار آبرومندی را تحویل من و شمای بیننده بدهند.

و دستشان هم درد نکند.

با اینکه اسم فیلم ورونیکا است و به نظر می رسد ستاره داستان همین شخصیت اصلی با بازی خانم ساندرا اسکاسینا است، ولی به نظرم آمد که چقدر بازیگران کودک فیلم طبیعی و درست بازی کرده اند. بازی های شاهکاری از این بچه ها دیدم و واقعا لذت بردم. کودکان اگر درست هدایت شوند، به قدری شهودی و در لحظه بازیگری می کنند که دست تمام متد کارهای معروف و بزرگسالان را از پشت می بندند، آن هم محکم.

البته  اجازه بدهید که جوو گیری من و ذوق یک فیلم ترسناک خوب دیدن را لحظه ای کنار بگذارم  و یک واقعیت را هم برایتان بگویم. از لحاظ داستانی فیلم آن چنان به نظرم قوی نبود. و موجود ترسناکی که آمده بود سراغ ورونیکای بنده خدا و برادر و خواهرهای کوچکش، آن قدر هم ترسناک نبود. ترسناک ترین صحنه های فیلم دقیقا آن لحظه های بود که یا ورونیکا تنها بود، یا با آدم های واقعی، خدا وکیلی آن پیرزن راهبه کور، حضورش خیلی وحشت بیشتری تولید می کرد.

دوستان، قبول دارید که استفاده از موجودات خیالی در فیلم های ژانر وحشت اصلا جواب نمی دهد. شما بهترین آثار وحشت را اجمالی ببینید و کاملا متوجه می شوید که اصلا از عروسک و موجود جلوه ویژه ای و غیره خبری نیست. فقط وفقط فضا سازی و حضور بازیگر. همین.

با همه این حرف ها، چون ژانر وحشت دوست دارید، دیدن ورونیکا را هم در برنامه خودتان بگنجانید

پشیمان نمی شوید

قربانتان، مجید

مراسم – The Ritual

سلام 

فیلم مراسم را دیدم که از پلت فرم نت فلیکس پخش شده است و نه در سینما. اما به نسبت خیلی فیلم های ترسناک سال ۲۰۱۷ بهتر بود ولی منحصر به فرد هم نبود. بیشتر شبیه به یک سالاد بود. از همه چیز داشت. البته منظورم این نیست که کار تقلیدی است، اما به هر حال بیشتر زمان فیلم به جای اینکه به روند داستان فکر کنم و در مسیر عجیب چهار شخصیت اصلی غرق شوم، به فیلم های دیگر می اندیشیدم! مگر می شود در فیلمی ببینی که ۴ مرد برای تفریح وارد مسیری خطرناک می شوند ( به اصطلاح آف رود) و یاد شاهکار رستگاری-Deliverance نیفتی؟ یا مثلا جنگل و جادوگر خود به خود تو را می برد به حس و حال پروژه جادوگر بلر، و صد البته نباید فیلم بسیار خوش ساخت و غریب جادوگر- The Witchرا هم فراموش کرد. و قطعا دهکده ی ام نایت شیامالان.

خلاصه که پیدا کردن این شباهت ها اصلا سخت نیست. شاید ایراد از من باشد که زیاد فیلم می بینم. فرض کن یک نفر این آثاری که برایت نام بردم ندیده باشد، خب چقدر از فیلم مراسم بیشتر لذت می برد. و تازه شاید دیدن این کار باعث شود که بیننده کنجکاو شود و برود پیشینه ی این سبک را دنبال کند. خلاصه این زنجیره ی دنیای سینما هم برای خودش کشف و شهودی است و من که هیچ وقت از آن سیر نمی شوم.

و یک نکته جالب و شاید در نگاه اول بی ربط. این فیلم به طرز عجیبی من را یاد نسخه چهارم بازی رزیدنت اویل انداخت. ادای دین من به این بازی در یک نامه جداگانه و مفصل خواهد بود. و نه به زودی. احتمال زیاد از اول تمام بازی ها را می خواهم دوباره از نو بروم.

از فیلم مراسم نه می توانم خیلی تعریف کنم و نه از آن بد بگویم. حد وسط بود البته رو به بالا. شخصیت پردازی که نداشت اما بازیگران تمام تلاش خود را کرده بودند. مثلا توهمات شخصیت اصلی و عذاب وجدان او به خاطر کشته شدن دوستش در مقدمه فیلم را درک نمی کردم. اصلا این موجود جادوگر خیلی الکی گیر داده بود به توهم این فرد. استیون کینگ استاد نوشتن این مطالب است که عذاب وجدان کاری که قبلا انجام دادی تا آخرین لحظه عمرت تو را رها نمی کند. اما در این فیلم، این بُعد از شخصیت و داستان اصلا جا نیفتاده بود و به نظر اضافی می آمد. حتی حس می کردم به زور می خواست به سمت هنری بودن برود. اما خب یک چیزی که از ژانر ترس یاد گرفتم، هر چقدر بخوای بی خود و بی جهت به کار عمق بدهی، بدتر فیلم را خراب می کنی. مثلا خیلی دوست داشتم که آن قوم روستایی که برای موجود جنگل قربانی تدارک می دیدند، بیشتر بهشان پرداخته می شد. احتمالا فیلم خیلی جذاب تر از این که هست می شد.

اما به هر حال، اثری بود به نسبت خوش ساخت و قابل دیدن. زمان مناسب و یک ساعت و نیم ـه فیلم هم یکی از نقاط قوتش بود.

پی نوشت:

یک فیلم قدیمی ترسناک است به نام Rituals که در سال ۱۹۷۷ ساخته شده. تعریفش را شنیدم و خواندم. به دنبالش هستم. نسخه ای از آن را داشتید، برایم بفرستید!

قربانتان، مجید

مسیر هنر و خلاقیت

سلام

نقل قولی یک پاراگرافی را در فضای وب خوانده بودم. اصلا نمی دانستم که آیرا گلس که متن از او نقل شده بود کیست. فقط به قدری امیدوار کننده و جذاب بود که متن را کپی کردم و آن را روی دسکتاپم ذخیره کردم. گفتم بد نیست که ترجمه اش کنم و آن را برایتان بفرستم. نقل قول به زبان محاوره است و من در برگردان فارسی، این لحن را از آن گرفتم.

هیچ کس این حرف ها را به افرادی که در آغاز کار هنری هستند، نمی زند. آرزو می کردم که یک نفر این حرف ها را به من زده بود. همه ما به دلیل اینکه سلیقه و دیدگاه خوبی داریم، وارد این مسیر می شویم. اما یک فاصله ای وجود دارد. یک خلا. دو سال اول که شروع می کنید به خلق کردن، نتیجه کار به اندازه کافی خوب نیست. به نظر می رسد که قرار هست بهتر بشود، ظرفیت دارد، اما در نهایت خوب نیست. اما سلیقه شما، چیزی که از همان اول باعث شد وارد این بازی بشوید، هنوز هم به نظر عالی می رسد. و همین سلیقه شما است که باعث می شود نظرتان نسبت به کاری که انجام داده اید (هنری که خلق کردید) خوب نباشد. خیلی از مردم نمی توانند از این فاز فکری عبور کنند و انصراف می دهند. بیشتر افرادی که از نزدیک آنها را می شناسم و کار خلاقانه انجام می دهند، سال ها دارند با این مسایل دست و پنجه نرم می کنند. ما خودمان هم می دانیم که کار ما هنوز آن جذابیت خاصی که به دنبالش هستیم را ندارد. همه ما این مشکلات را داشتیم و داریم. و اگر شما هم به تازگی وارد مسیر خلاقانه شدید، حتما در همان فاز اول هستید. اما بدانید که این اتفاقات خیلی معمولی است و تنها کار مهمی که شما در این فاز باید انجام بدهید، زیاد کار انجام دادن است!  برای خودتان یک زمانی را مشخص کنید و مثلا هفته ای یک بار نوشتن یک داستان کوتاه را به سرانجام برسانید. فقط با انجام تعداد زیادی کار است که می توانید آن خلا را بپوشانید. و در نهایت، کار شما به حد و اندازه ای که آرزویش را داشتید می رسد. پیمون این مسیر برای خود من خیلی بیشتر از افراد دیگر طول کشید. بالاخره باید در نظر بگیرید که دوره ای زمان بر است و این زمان بُردن، کاملا طبیعی است. شما فقط باید بیشتر مبارزه کنید و همین طور ادامه بدهید.

پی نوشت:  آیرا گلس یکی از گوینده ها و مجری های به نام امریکایی است.