توصیه های برایان کاپلمن برای فیلم نامه نویسی – برگ پانزده

برگ اولدومسومچهارمپنجم – ششهفتم – هشتم نهم – دهم – یازده – دوازده – سیزده – چهارده

پشت صحنه

گاهی وقت ها با خودم فکر می کنم که اگه فقط علاقه به دیدن فیلم ها داشتم و نمی خواستم خودم به صورت حرفه ای این کار رو انجام بدم چقدر لذتش بیشتر بود. ژان پیر ملویل گفته که بهترین کار دنیا فیلم دیدن هست و به نظر من هم همینه. اما وقتی درگیر فیلم ساختن میشی، درگیر نوشتن، درگیر بازیگر پیدا کردن برای فیلم یا نمایش، با افراد پشت صحنه آشنا میشی، خیلی از آدم های معروف این کار رو می بینی و خلاصه علاقه و کارت با هم یکی میشه، لذت کافی می بری، اما اون پرده زیبای هنر برات می افته پایین، دیگه ممکنه به راحتی اون هایی که برات اسطوره بودن به یک آدم معمولی حتی مزخرف با اخلاق بد تبدیل بشن. تمرینات کارها با داد و بیداد و دعوا و قهر و توهین همراه میشه و هزاران مسائل دیگه.

البته اثر نهایی ممکنه خیلی خستگی ها رو از بین ببره. اما این بیشتر شامل حال افراد اصلی میشه. یعنی کارگردان، بازیگرها، نویسنده و فیلم بردار مثلا. این وسط سو استفاده ها هست، چه از خانم ها و چه حتی مرد ها. این وسط دستیارهای دو و سه هستن، دستیارهای لباس، تدارکات و کارهای دیگه که ممکن است تحقیر بشن و از اثر نهایی هم جز یه خاطره بد براشون باقی نمونه.

خلاصه پشت صحنه های هنر مثل اثر، زیاد جذاب . دل نشین نیست. اما اگر چاره ای دیگه نباشه. اگر بدون ساختن یک فیلم یا نمایش نمی تونید یه زندگی رو تصور کنید، پس هر طور شده وارد این حرفه بشید، اما حداقل سعی کنید انسان باشید. در پشت صحنه ها بیشتر از هنرمند، به انسان واقعی نیاز هست.

آثار کلیدی

  • سمت هر کاری که می خواهید برید، البته بیشتر منظورم سینما و ادبیات و کتاب و به طور کلی هنر هستش. بهتره که یک سری آثار کلیدی رو برای خودتون مشخص کنید. منظورم کتاب های آموزشی نیست. اگر دوست دارید فیلم نامه نویسی رو امتحان کنید یا کارگردانی، شاید بهتر باشه دو یا سه تا فیلم نامه رو انتخاب کنید و مدت زیادی از روی اون ها رو نویسی کنید. بارها بخونیدشون تا حفظ بشید و فیلم نامه رو با نما به نمای فیلم ها مقایسه کنید. از بین کارهای ایرانی، با درباره الی این تجربه رو دارم و فیلم نامه های کلیدی خارجی هم که باهاشون درگیرم روانی و هشت نفرت انگیز هست. ممکنه نظر هر کی هم فرق کنه و قرار نیست فیلم و اثر خاصی باشه. فقط ببینید خودتون چی رو می پسندید.
  • کتاب و نقاشی و موسیقی و هر کار دیگه ای هم به نظرم بهتره که با یک سری آثار کلیدی یاد گرفته بشه. البته معنی این حرفم نیست که سراغ اثر دیگه ای نرید. تا می تونید بخونید و ببینید. چون با هر اثری ناخودآگاه آموزش می بینید، اما برای کار آگاهانه بهتره که الکی ذهنتون رو شلوغ نکنید و به یکی دو اثر بچسبید و مدت ها باهاش کار کنید.

منطقه ی دور افتاده – Backcountry

  • منطقه ی دور افتاده
  • نویسنده و کارگردان: آدام مک دونالد
  • بازیگران: جف روپ، میسی پرگریم

……….

  • مادرم تعریف می کرد که در دوران جوانیش، به همراه پدرم و دوستانشون به یکی از جنگل های شمال میرن و خرس بهشون حمله می کنه. خوشبختانه کسی آسیب نمی بینه. ولی تصویر این خاطره تو ذهن من حک شده بود. تا به حال هم فیلم هایی درباره حمله خرس ها دیدم ولی خیلی سینمایی نمایشی بودن مثل بازگشت با بازی لئوناردو دی کاپریو.
  • مستندی عالی ساخته ورنر هرزاگ هست با نام مرد گریزلی. با اینکه هیچ فیلمی یا صدایی از کشته و خورده شدن تیموتی تریدول و امی هیوجنارد نشون داده نمیشه. اما بسیار دردناک و ترسناک هست و به عنوان یک مکمل برای فیلم منطقه دور افتاده توصیه می کنم.
  • این فیلم ترکیبی از سینما و مستند هست. با توجه به اینکه تجربه این نوع از سفر و کمپینگ رو داشتم، دیدم که چقدر این فیلم روی جزئیات دقیق هست، البته بدون این که بخواد پز دقتش رو بده. فیلم اصلا ادعا نداره اما واقعا خوش ساخت هست.
  • خرس دیر ظاهر میشه اما وقتی که میاد دیگه مقدمه چینی و ترس های بی خود نداریم. عین واقعیت. هیچ شوخی و رحمی وجود نداره. حتی وقت دل سوزوندن هم نیست. فقط باید از قدرت ترس استفاده کرد و از دست این موجود فرار کرد.
  • خرس دشمن شخصیت ها نیست. یعنی دوربین و کارگردان اون رو طوری نشون نمیده که یک هیولا از دنیای دیگه ای هست و باید نابود بشه. صرفا شخصیت های داستان در زمان و مکان نامناسبی در قلمرو این موجود گیر افتادن.
  • یکی از لذت بخش ترین بخش های این فیلم این بود که کارگردان نخواسته بود حقه خاصی سوار اثر بکنه. اگر قراره بترسید همون لحظه این اتفاق می افته. منظورم به تعلیق های آماتوری فیلم ها هستش که در این تیپ آثار به وفور دیده میشه. اصلا فیلم از سینمایی شدن بیزاره و بیشتر میره سمت مستند سازیش، اما باز هم اینجا خطر این هست که کار ادای واقعی بودن در بیاره. این رو حداقل بین فیلم ساز های وطنی خودمون خیلی دیدم و می بینم که ادعای واقع گراییشون حال آدم رو بهم میزنه. خوشبختانه آقای کارگردان که این فیلم هم اولین اثر بلندش هست اصلا اینطور نیست.
  • کار دل خراش و خشنی هست و فقط هم منظورم به خرس نیست. مثلا زخمی شدن پسر وقتی که قایق روی انگشت پاش می افته. همین قبیل جزئیات هست که بعضی مواقع فیلم رو از اونی که هست خیلی واقعی تر جلوه میده.
  • کم دیده شده اما از خیلی فیلم های پر سر و صدا بهتر و حتی بدردبخور تر هست. حداقلش اینه که کلی نکات آموزشی از کمپینگ یاد می گیرید و اینکه بهترین راه برای فرار از خرس چیست!

توصیه های برایان کاپلمن برای فیلم نامه نویسی – برگ چهارده

برگ اولدومسومچهارمپنجم – ششهفتم – هشتم نهم – دهم – یازده – دوازده – سیزده

جری قبل از ساینفلد – Jerry Before Seinfeld

  • استند آپ کمدی با یک سری تیاتر های کمدی در ایران خودمون کمی شناخته شد و با برنامه خنداونه کاملا همگانی شد. من تلویزیون نمی بینم، ولی شاید یکی از بهترین اتفاقات این برنامه های سیما همین استندآپ کمدی بود.
  • سیت کام ها رو هم که حتما می شناسید. فرندز رو خیلی ها دیدن. اما ساینفلد که پایه گذار خیلی از شوخی ها شد و خیلی زودتر از فرندز وارد فرهنگ عامه شد جذابیتش برای من بیشتره. شوخی های خیلی از برنامه های کمدی غیر واقعی هست. اما ساینفلد حداقل تا موقعی که لری دیوید نویسنده سریال بود اینطور نبود. انگار هر قسمت، واقعا تمام مشکلات روزمره رو دست می انداخت و شخصیت های سریال هم دنبال اخلاق و منش خاصی نبودن.
  • ساینفلد اصلا پیام اخلاقی بلد نبود. هیچ قسمتی ما عشق و عاشقی نداریم. در صورتی که سیت کام های بعد از ساینفلد پر از احساسات دوغآبکی بود.
  • سال هاست که از پخش شدن قسمت آخر ساینفلد گذشته اما هنوز که می بینمش واقعا به روز مونده. جدا از تصویر و لباس ها و تکنولوژی، هسته اصلی داستان و طنز و کنایه ها هنوز که هنوزه تازه مونده، و البته شاید نشونه خوبی نباشه. چون معنیش اینه که انسان جماعت کلا تغییر خاصی نمی کنه!
  • برنامه ای به مدت یک ساعت از شبکه نت فلیکس پخش شده با نام ( جری قبل از ساینفلد ) که در اینجا جری بر می گرده به تماشاخانه کمیک استریپ ( جایی که اولین استندآپ رسمیش رو اجرا کرده ) و خاطراتش رو از دوران کودکیش تا به الان با زبون طنز مخصوص به خودش مرور می کنه.
  • این برنامه فقط استندآپ نیست و یک مستند هم حساب میشه. چون پرده هایی هست که ساینفلد در یک لوکیشن متفاوت با دوربین صحبت می کنه و اونجا هم از روش و کار و خاطراتش تعریف می کنه.
  • استند آپ خوب باعث میشه مسائل خیلی عادی و پیش و پاافتاده زندگی رو که به راحتی ازشون می گذریم با یک دید متفاوت نگاه کنیم و جری ساینفلد استاد این کار هست. در همین برنامه نکاتی که درباره سیاست و ورزش میگه خیلی تفکر برانگیز به حساب میاد و آدم با خودش میگه ( اِ… راست میگه ها! چرا من تا به حالا چنین چیزی به ذهنم نرسیده بود؟! )
  • برای اون هایی که ساینفلد رو دیدن، لذت بردن از این برنامه چند برابر هست. اما برای اون هایی که هنوز که هنوزه درگیر صد باره دیدن اپیزود های فرندز هستن، دیدن این کار شاید باعث بشه که برن و سریال ساینفلد رو ببینن و از یک کمدی خیلی هوشمندانه و تند و تیز لذت ببرن.

توصیه های برایان کاپلمن برای فیلم نامه نویسی – برگ سیزده

برگ اولدومسومچهارمپنجم – ششهفتم – هشتم نهم – دهم – یازده – دوازده

سوال پیش میاد…

رابطه من با منتقد ها بیشتر تو مرز عشق و نفرت بوده. هر چند الان میزان نفرت پایین تر اومده ، اما همچنان عصبانیت وجود داره. خیلی از فیلم های محبوب من رو منتقد ها به طرز نامردانه ای کوبوندن.

ولی از این حرف ها هم که بگذریم. کلی مطالب ( چه تئوری و چه عملی ) از منتقد ها و ریویو نویس ها یاد گرفتم و میگیرم.

و همیشه هم این فحش و بد و بیراه های کارگردان و نویسنده های معروف رو خوندید که منتقد ها رو با خاک یکسان می کنن و حضورشون رو به کل نادیده می گیرن.

یکی از الگوهای من در رفتار با منتقد ها مارتین اسکورسیزی هست, در عین اینکه به هیچ عنوان باج نمیده, اما احترام خاصی برای همشون داره.

ولی خب سوال بزرگی که پیش میاد اینه که بالاخره این منتقد ها لازم هستن یا نه ؟

جواب سوال که قطعا بله هست و شاید اگر از همون زمان که سینما اختراع شد, از همون موقع ها که لومیر ها فکر می کردن سینما یک فاز سرگرمی بیش نیست یا خیلی ها بیشتر به چشم صنعت و ماشین پول سازی بهش فکر می کردن، اگر منتقد هایی نبودن که درباره فیلم ها بنویسن و در مطبوعات زنده نگهش دارن، سینما هم چیزی می شد  مثل یک شهر بازی. یعنی فقط مردم میرن و یه تفریحی می کنن و میان بیرون و همین و بس. بدون هیچ ارزش هنری برای هیچ اثری.

شما در شهربازی می رید تونل وحشت و می ترسید و میاید بیرون. ولی میرید سینما و جنگیر رو می بینید و می ترسید و از سینما میاید بیرون و کلی مطلب درباره اون فیلم هست که اثر رو از یک بازیچه محض دور می کنه و تبدیلش می کنه به هنر. و این کار فقط از عهده منتقد ها بر میاد.

اوزارک – Ozark

  • من اصلا نمی دونستم این سریال کی اومده ، هیچ خبری از ساخته شدنش نداشتم تا اینکه استفن کینگ نویسنده در یک توییت کوتاه نوشت که حسابی درگیر این سریال با طنز تلخش شده. منم که کنجکاو ، سریع سریال رو گرفتم و دیدم و تبدیل شد به یکی از بهترین کارهایی تلویزیونی که تا به حال دیدم
  • نقش اصلی سریال و یکی از مهم ترین افراد پشت صحنه ( ۲ اپیزود اول و ۲ اپیزود آخر رو کارگردانی کرده ) جیسون بیتمن هست. من بیتمن رو بیشتر با نقش های کمدی می شناختم. ولی با فیلم دیسکانکت بود و بعدش هم هدیه، که فهمیدم عجب بازیگر درون گرای خوبی هست. و در این سریال ترکیب خیلی درستی از طنز خیلی تلخ و جدی رو داریم و بیتمن هم در این کار عالی ظاهر شده. هر چند تیم بازیگری این سریال حرف نداره. از بازیگر های کوچک تا بزرگ.
  • فکر می کردم سریال دست کم گرفته شده ای باشه و نگران بودم که برای فصل دوم تمدید نشه ، که نه تنها شد. بلکه آماری از میزان بیننده های پلت فرم های تلویزیونی اومد بیرون و این سریال از لحاظ میزان بیننده رتبه اول بود. فکر کنم ۱۶ میلیون نفر.
  • نکات فنی خیلی از سریال ها به حد اعلا رسیده. واقعا نیازی نیست که هر سری در هر متنی درباره هر  سریالی بگیم که مثل فیلم سینمایی می مونه و این حرف های تکراری.
  • اوزاک نام یک منطقه ای در آمریکا هست که چهار تا ایالت رو به هم وصل می کنه. فصل سوم سریال ترو دیتکتیو هم انگار لوکیشن اصلیش اوزارک هست. نمی دونم چرا ماجراهای جنایی به این سمت کشیده شده. باید از خود ساکنین پرسید.
  • سریال قابل حدس نیست. البته از نوع هیجانی نمی گم. یعنی نه اینکه هر قسمت طوری تموم بشه که بگید وای من باید ببینم یک دقیقه بعد چه اتفاقی می افته. غیر قابل حدس بودن کار در کل اثر جریان داره. مثل یک موج نامرئی. غافلگیری رو هر لحظه حس می کنید اما به معنای کلیشه ای ، دنبال غافل گیری نیستید. حرکات و ری اکشن شخصیت ها هم غیر قابل پیش بینی هست. همه این سورپرایز ها در بطن داستان و فصل به طرز خیلی ماهرانه ای کاشته شده.
  • دیمون لیندف ( خالق سریال های لاست و لفت اورز ) در یک مصاحبه ازش خوندم که گفته بود مطمئن نبود که لفت اورز قرار هست برای فصل دوم یا سوم تمدید بشه، برای همین هر فصل رو جوری ساخت که اگر هم تمدید نشد، قسمت آخر حس واقعی یک پایان رو داشته باشه و مثال زده بود که هر فصل رو مثل یک رمان می دید. خوشبختانه سریال اوزارک هم چنین حس و حالی داره ، یعنی اگر کار تمدید هم نمی شد ، فصل اول یک شروع ، وسط و پایان راضی کننده داره.
  • اول هر اپیزود یک لوگو ظاهر میشه که اتفاقاتی که قراره در همون قسمت رخ بده رو یک جورایی براتون لو میده ، اما به قدری معمایی و خاص هست که اصلا نمی فهمید قضیه چی به چیه. این یکی از نکته های عجیب این سریال هست و کمی از کارهای دیگه متفاوتش کرده.
  • دنبال کردن ماجرای این خانواده بد شانس و همزمان خوش شانس ارزش دنبال کردن رو داره.

جلوه های ویژه بصری سریال شکارچی ذهن

درباره جلوه های ویژه در این پست مطلبی نوشته بودم.

حالا اینجا یکی از بهترین استفاده ها از جلوه ویژه رایانه ای رو می بینید که مکملی هست برای بهتر شدن تصاویر. هر چند موقع دیدن سریال که حالا نظرم رو دربارش می گم ( باید اول یک بار دیگه فیلم های زودیاک و شبکه اجتماعی رو ببینم ، بعد یک بار دیگه هم سریال رو مرور کنم) قسمت هواپیما به نظرم مشخص بود که مصنوعی هست و خیلی هم هواپیماها زیاد استفاده شد و شاید در یک سکانس بود قدرتش بیشتر بود.