Mission Impossible – ماموریت غیرممکن

سلام دوست عزیز

این جا برایت نوشتم که ژانر اکشن را خیلی دوست دارم و ماموریت غیر ممکن ۶ هم حسابی کیفورم کرد و قرار شد از مرور دوباره ماموریت های قبلی برایت بنویسم.

چقدر بازگشت دوباره به دنیای پر از هیجان ایتان هانت (تام کروز) و همکاران و دشمنانش لذت بخش بود. نام فیلم ها غیرممکن است اما دیدنشان، حتی برای مرور و بازبینی، خیلی هم ممکن و آسان و دل پذیر است!

فیلم اولی را برایان دی پالما ساخته که هنوز هم بر این باورم یکی از بهترین کارگردان های تاریخ سینما است. حتی آثار ضعیفش هم رنگ و بویی دی پالمایی دارد و باید عشق فیلم باشی تا دی پالما و قاب هایش را ببلعی و راحت هضم کنی. فیلم نامه را هم رابرت تاون و استیون زیلیان و دیوید کوئپ نوشته اند. اولی را حتما با فیلم نامه شاهکار محله چینی ها می شناسی و دومی را با فیلم نامه فهرست شیندلر و سومی هم که پارک ژوراسیک. تیم بازیگری هم که سر پا است و خلاصه شروع ماموریت حسابی حرفه ای است. چه جلو و چه پشت دوربین. البته این نسخه اولی اکشن خیلی کمی دارد. بیشتر دلهره و تعلیق است. بالاخره دی پالما بارها ثابت کرده که شاگرد آلفرد هیچکاک است و برای همین تجاری و اکشن ترین فیلم کارنامه اش هم در ادای دین به فیلم های استاد است. حتی یک جاهای از فیلم، به نظر ترسناک می رسد! باورت می شود؟ ماموریت  غیر ممکن و سکانس ترسناک! چنین چیزی فقط از یک نسل کارگردان های به خصوصی بر می آید که دی پالما یکی از آن ها است.

اولین بار که این فیلم را دیدم بچه بودم و آن چنان حواسم نبود دارم چه می بینم. فقط فیلم ها را فله ای می دیدم و کیف می کردم. اما با گذشت چند سال و مرور دوباره است که انگار دارم فیلمی جدید را نگاه می کنم.

ماموریت اولی برای شروع یک سری فیلم های دنباله دار عالی است. نه خیلی بزن و بکش دارد و نه خیلی دیالوگ. همه چیز در حد مناسب چیده شده است و تو را آماده می کند برای دیدن بقیه این آثار.

لحظه مورد علاقه ام

معروف ترین سکانس این فیلم رسما تبدیل شده به امضای ماموریت های غیر ممکن. جایی که ایتان هانت با سیم آویزان شده و چند سانت با زمین فاصله دارد و اگر یک وقت قسمتی از بدنش – حتی عرق صورتش – با زمین برخورد کند، کارش ساخته است و واویلا می شود.

که انصافا هم بهترین و نفس گیر ترین لحظه فیلم است و بی خود معروف نشده. من هم عاشق این سکانس و اتفاق های قبل و بعدش هستم.

ژانر اکشن

 برنامه کلوزآپ هالیوود ریپورتر هر ساله میزگردی برگزار می کنه و از کارگردان های مطرح همون سال برای مصاحبه دعوت می کنه و همه دور هم جمع میشن و از سینما و زندگی میگن.

تو برنامه سال ۲۰۱۶ که کوانتین تارانتینو هم به خاطر فیلم هشت نفرت انگیزش حضور داره، مجری برنامه از همه می پرسه که اگه بخوان فقط یه فیلم رو تو کپسول زمان بزارن چیه. این جا منظور این نیست که فیلم مورد علاقه شون چیه و بلکه فرض بر این هستش که میلیون ها سال گذشته. همه چی نابود شده و آیندگان قراره از جزییات این زمان سر در بیارن. و یکی از این جزییات هم سینماست.

هر کسی فیلمی رو میگه که به نظرم اشتباه می کنن چون نظر شخصی شون رو میگن. اما تارانتینو که قضیه رو گرفته میگه یه فیلم اکشن رو انتخاب می کنه و در نهایت هم دقیق تر انتخابش رو می کنه و میگه پایان بندی پر از زد و خرد فیلم داستان پلیس۳ : سوپر کاپ. با بازی جکی چان و به کارگردانی استنلی تانگ.

همه کارگردان های دور میز از این انتخاب تارانتینو می خندن و احتمالا دارن با خودشون میگن این تارانتینو و انتخاب های عجیب و غریبش!

ولی نمی دونن که اتفاقا هوشمندانه ترین انتخاب رو داشته.

ژانر اکشن

ذات سینما یعنی اکشن. حرکت. حالا منظور هم از اکشن  فکر نمی کنم فقط زد و خورد و تعقیب و گریز ماشین ها باشه. من تعلیق رو هم جزو اکشن می دونم. یعنی به عبارتی خیلی از فیلم های هیچکاک اکشن هست، حتی اگه هیچ تیری شلیک نشه. هیچ مشتی زده نشه و غیره. وقتی بین دو سکانس من بیننده دچار دلهره می شم و دارم لحظه شماری می کنم برای لحظه بعدی، برای پلان بعدی و … یعنی اکشن. یعنی فیلم حرکت می کنه و همین باعث میشه فیلم جون دار باشه.

پس با این حساب خیلی از ترسناک های خوب هم میشه اکشن. چون هم فیلم حرکت داره هم ما بیننده های وحشت زده. ولی خب، در نهایت بهترین مثال اکشن همون زد و خورد هاست و بزن بزن ها. چیزی که خیلی ها پیف پیف می کنن و اخ و تف که این چه فیلمی هستش داریم می بینیم.

ماموریت غیر ممکن ۶ (سقوط) رو دیدم و لذت بردم. تا الان که بهترین فیلم ۲۰۱۸ بوده که دیدم. البته فیلم های فصل جوایز در راه است و احتمال زیاد این وسط یه شاهکاری پیدا میشه که بهتر از ماموریت باشه. اما در حال حاضر یکی از بهترین هاست. حالم رو خوب کرد. اکشن درست حسابی با شخصیت های دوست داشتنی.

خدا رو شکر که انتظارم چیزهای عجیب و غریب نیست و همین که یه فیلم بتونه دو ساعت و نیم من رو کاملا درگیر خودش کنه برام بسه. این قضیه باعث شد که برم بقیه ماموریت ها رو هم از اول مرور کنم چون فکر می کنم از هر چی فیلم های اکشن دنباله دار بهتر و قوی تر باشه و به ترتیب درباره ماموریت های غیر ممکن و بهترین سکانس هاشون، همین جا، خیلی کوتاه می نویسم.

Sicario: Day of the Soldado

سلام دوستان

قسمت دوم سیکاریو رو با شوق و ذوق دیدم. یکی از فیلم هایی بود که از همون لحظه پیش تولید منتظرش بودم. حالا درست که قسمت دوم به پای اولی نمی رسه. در قسمت اول دنی ویلنو رو به عنوان کارگردان داشتیم و راجر دیکنز رو به عنوان فیلم بردار. اما به هر حال فیلم نامه نویس خوبی مثل تیلور شریدان که سر جاش مونده!

و به نظرم تو این چند سال اخیر یکی از بهترین قسمت های دومی بوده که برای یک فیلم موفق ساخته شده.  یعنی می تونید به راحتی مقایسه اش کنید با ادامه های پدرخوانده، ارباب حلقه ها و سری فیلم های دنباله داری که ارزش قسمت نخست رو حفظ کردن. مهم ترین عامل جذابیت فیلم اینه که حس دنباله نداره. یعنی شما فیلم اول رو ندیده باشید هم کاملا شخصیت ها رو می شناسید و داستان رو دنبال می کنید.

فیلم زیاد من رو شوکه کرد. صحنه های اکشن کار مثل بقیه کلیشه های هالیوودی نیست. هم شما رو از جا می پرونه و هم حسابی حال و روزتون رو خراب می کنه. خوشبختانه جلوه ویژه هم خبری نبود. این قدر این فیلم های ابلهانه کامیک بوکی لوس و مسخره شده که دلم لک می زنه برای چهار تا سکانس اکشن واقعی و خوب.

و سیکاریو دومی چنین چیزی رو با خودش داره. البته اواسط فیلم یکم بدبین شده بودم به داستان. وقتی که آلخاندرو گیلیک (بنسیو دل تورو) به همراه اون دختر کم سن و سال ( ایزابل مونر) وسط صحرا آواره شده بودن، با خودم گفتم نکنه قراره یه چیز کپی لوگان بشه یا مثلا بازی last of us. دیگه قضیه مرد سال خورده و درد دیده و یه دختر کوچیک که همراهشه بیش از حد در داستان ها استفاده شده. اما خوشبختانه چنین اتفاقی نیفتاد، یعنی طبق معمول این از قلم خوب شریدان هستش که انتظاری رو در شما برآورده می کنه و ذهن ما هم که به دنبال ساده ترین و کلیشه ای ترین راه حل میره، اما مسیر داستان جور دیگه ای رقم می خوره.

شریدان بهترین فیلم نامه نویسی هستش که در حال حاضر برای فیلم ها می نویسه و تا الان که هیچ کدوم از متن هاش به فیلم ضعیف تبدیل نشده.

تنگه ابوقریب و پیرمرد و دریا

سلام دوستان

فیلم تنگه ابوقریب به کارگردانی بهرام توکلی را دیدم. تا به الان حرفه ای ترین فیلم جنگی وطنی را چ ابراهیم حاتمی کیا می دانستم که تنگه آمد و جایش را گرفت. حرفه ای از لحاظ ساخت می گویم. از لحاظ داستانی و شخصیت پردازی هر دو فیلم به نظرم ایراد دارند. البته من نمی خواهم الان درباره خود فیلم بنویسم. تنگه یک موقعیت را نشان داده بود با تعدادی شخصیت که خیلی هم موفق بود. مثلا دانکرک نولان هم شخصیت پردازی نداشت و بیشتر هدفش فضاسازی بود که خیلی هم درجه یک از آب در آمده بود.

تنگه ابوقریب یکی از سینمایی ترین فیلم های ایرانی بود که دیده ام. حرفه ای بود. تا توانسته بود از کلیشه های سینمای جنگی ما دور شده بود. صحنه های خونین فیلم عالی بود. هیچ چیزی از فیلم های جنگی دیگر کشورها کم نداشت و پایان بندی خیلی متفاوت و جذاب و هم زمان ناراحت کننده ای را داشت. پر از پلان های بلند بود اما این قضیه اصلا به چشم نمی آمد و کارگردان نمی خواست خودش را به زور به رخ بکشد. قسمت هایی از فیلم رسما ترسناک شده بود و از این بابت هم موفق بود. چند دقیقه پایانی فیلم که صحنه ها اسلوموشن شده  و انگار دوربین سرش گیج رفته بود را هم دوست داشتم، هنگامی که فیلم تمام شد دیدم یکی از تماشاگران داشت به دوستش می گفت که سرش گیج رفته است، و به نظرم فیلم هم دنبال چنین چیزی بود. سرمان گیج برود. انگار که ما هم داریم کمی وسط میدان جنگ بودن را تجربه می کنیم. این نیمه های پایانی هم می توانسته مثل بقیه فیلم خیلی شکیل فیلم برداری شود و تا آخرین لحظه، کارگردان صحنه پردازی اش را به رخ بکشد، که این کار را انجام نداد و واقعا دست مریزاد.

ماجرای من با این فیلم یک چیز دیگر است.

سال ها پیش که بچه تر بودم کتاب پیرمرد و دریا ارنست همینگوی را با ترجمه عالی نجف دریابندی خوانده بودم. ته ذهنم همیشه می دانستم که این کتاب را باید دوباره بخوانم. که بالاخره زمانش رسید. همین دیروز کتاب را برای بار دوم تمام کردم. البته با یک کیفیت به کل متفاوت با سری اول. آن موقع آن چنان حالی ام نبود که دارم چه می خوانم. برای بار دوم بود که فهمیدم پیرمرد و دریا ارزشش برای من خیلی بیشتر از این حرف هاست.

فکر کنم در حال حاضر تبدیل شده است یه کتاب بالینی ام. چون برای بار سوم هم می خواهم آن را بخوانم.

کتاب که تمام شد. آن را بستم. ته دلم برای شادی روح همینگوی دعایی کردم. لباسم را پوشیدم و رفتم به سمت سینما. فیلم تنگه ابوقریب شروع شد. دیدم که نام شخصیتی که جواد عزتی بازی می کند مجید است و با من هم نام. بعد این جناب مجید در یک سکانس در پشت کامیون با بقیه هم رزم ها نشسته است و دارد کتابی می خواند. منم که همیشه کنجکاو ببینم شخصیت ها در فیلم ها چه کتابی می خوانند. یک لحظه جواد عزتی کتاب را بست و روی جلد را دیدم و شوکه شدم.

کتاب پیرمرد و دریا بود!

خداوندا این چه تصادف عجیبی است که من در سالن سینما، دومین جایی که بعد از خانه دوست دارم، باید چنین چیزی را ببینم؟

جوابش را نمی دانم. فقط می دانم که این روز و این لحظه و این فیلم را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد و سر راست ترین پیام این نشانه یا تصادف یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید را هم در نظر بگیرم این است که پیرمرد و دریا را بارها و بارها بخوانم.

نکته: نشان دادن این کتاب در فیلم بی معنا نیست. من که دقیق منظور توکلی را نمی دانم ولی می توان چند تا حدس زد. یکی خواسته نحوه کشته شدن یکی از شخصیت ها را جلوتر حدس بزند، چیزی که در انگلیسی به آن foreshadow می گویند. ارنست همینگوی به مغز خود شلیک کرد، دقیقه اتفاقی که برای یکی از شخصیت ها در یک سکانس نفس گیر رخ می دهد. یا درگیری پیرمرد و ماهی دریا. تلاش و کوششی که پیرمرد برای از پادرآوردن آن ماهی می کند قطعا مانند یک سرباز جنگ است. اما در پایان، انگار همه چیز بیهوده بود. پیروزی انجام شد اما به چه قیمتی. پایان بندی تنگه هم تقریبا چنین حالتی دارد.

فیلم کوتاه – ۱

سلام دوست عزیز

می خواهم از این به بعد از فیلم های کوتاهی که دیده ام برایت بگویم.

دیشب دو اثر کوتاه و جدید را دیدم. اولی مربوط می شد به عزیز دل، دیوید لینچ که با فیلم ها و مخصوصا سریال تویین پیکس، گویی وارد من مغز شد و مقداری از رگ ها را جا به جا کرد.

پرده ها بالا یک فیلم کلیپ ۹ دقیقه ای است درباره سینما و هنر و مدی تیشن. استلا مک کارتنی فیلم را ساخته. و همان طور که می دانی لینچ یک کتاب کوچک با مزه دارد به اسم – صید ماهی بزرگ – که اتفاقا ترجمه فارسی اش هم موجود است. و لینچ در آن کتاب از آگاهی، سینما و آرامش و مدی تیشن نوشته است. حالا این فیلم کوتاه هم آمده و چند صفحه از آن کتاب را برداشته است و با صدای خود لینچ به ما تحویل داده. مقدمه تصویری خوبی است برای خواندن آن کتاب.

فیلم دومی (Lucero – Long Way Back Home ) هم باز ترکیب فیلم و کلیپ موسیقی بود. کارگردان اثر جف نیکولز است که حتما او را با فیلم های خوبی مثل ماد و شلتر می شناسی. مایکل شانون هم در این کار بازی کرده است و ۷ دقیقه حرفه ای را شاهد هستیم.  من کلیپ های موسیقی این سبکی را بیشتر دوست دارم. یعنی وقتی خواننده می آید و جلوی دوربین لب خوانی می کند و در کنارش هم چند تصویر مختلف با تدوین تند می بینیم برایم جذاب نیست. این جا اما هم یک موسیقی خوب داریم و هم یک نیمچه داستان.

و در ضمن هر دو فیلم هم در سایت یوتیوب موجود است.

+ +

سریال اشیای بُرنده – Sharp Objects

هم در فیلم خوب امسال، ارثی و هم در سریال خوب تازه تمام شده شبکه HBO، اشیای برنده، (من ترجمه چیزهای تیز را مناسب نمی دانم. بیش از حد در زبان فارسی ابهام دارد!) ماکت های اسباب بازی مربوط به خانه ها نقش اساسی دارد. در فیلم ارثی که فیلم با یک نمای زیبا و خوفناک از اتاقی شروع می شود و دوربین به سمت ماکت می رود و گویی بقیه فیلم داخل همان ماکت ها اتفاق می افتد.

در سریال اشیای برنده هم، خواهر کوچک خانواده حسابی سرش را با این خانه های ساختنی گرم کرده است و اگر سریال را تا پایان دیده باشید متوجه می شوید که این ماکت ها چه شوک ناگهانی به داستان می دهد.

هر دو آثار هم با ترس و وحشت دست و پنجه نرم می کنند.

این سریال بازی درجه یکی از ایمی آدامز دارد که فکر می کنم تا به الان قوی ترین نقشی بود که بازی کرده است. بازیگران مکمل همگی گل کاشته اند. و داستان هم پر از رمز و راز و زیبایی است و هم به شدت مریض. بیشتر شخصیت ها مشکل حاد درونی دارند و آن هم نه از نوع معمولی که بشود با قرص و روان پزشک درمانش کرد.

سریال هم حسابی سر و صدا کرد. البته من اصلا این سر و صداهای توییتری را دوست ندارم. بیشتر حاصل جَوگیری است و همان طور که این قدر سریع  های و هوی برای یک اثر سینمایی یا سریال راه می افتد، به همان سرعت هم ممکن است از یاد برود.

از لحاظ داستانی و کارگردانی نسبت به مینی سریال قبلی همین کارگردان یک سر و گردن بالاتر است. ( سریال دروغ های کوچک بزرگ) درست است که سریال ها فرم هنری مطلوب برای نویسندگی است. اما وقتی یک فصل کامل از سریالی را فقط یک نفر کارگردانی می کند، این جا کارگردان هم امضای خود را می گذارد. و ژان مارک وَله این بار هم با کات های تند و عجیب غریب خود توانسته حال و هوای متفاوتی به این سریال بدهد. کارهای وَله این طور است که انگار وارد اتاقی می شویم و کف زمین یک پازل بزرگ چیده اند که ما آن را کامل کنیم. و حالا چیدمان پازل این طور نیست که از همان اول باید کاملش کنیم. قسمت هایی از این پازل را قبلا برای ما درست کرده اند و وظیفه ما این است که بقیه تکه ها را بچسبانیم تا تصویر شکل بگیرد و البته در نظر بگیرید که ممکن است در پایان چند تکه از پازل ها را در اتاق پیدا نکنید و بعضی شکل ها ناکامل باقی بماند.

که البته اصلا ایرادی ندارد. لذتش به همین است. که همیشه کمی ابهام داشته باشیم.

پایان بندی را خیلی ها دوست داشتند ولی به نظرم آن چنان هم دندان گیر نبود. یعنی همان های و هوی که گفتم را نداشت. من پایان بندی های به مراتب بهتر دیده ام.

اما ترسی که این سریال تولید می کند را بیشتر از همه دوست داشتم. با این که در ظاهر این سریال جنایی و خانوادگی است اما به نظرم بیشتر به ژانر ترسناک شباهت دارد و با توجه به این که جیسون بلام هم یکی از تهیه کننده های اصلی این سریال بوده، حرفم آن چنان بی خود هم نیست. بالاخره این آقای بلام در حال حاضر شاخص ترین تهیه کننده فیلم های ترسناک است. نماهایی در کار وجود دارد، بدون موسیقی، و خود به خود شما را به وحشت می اندازد. حالا لزوما قرار نیست داد بزنید و از جا بپرید، این چیزها برای ترسناک های بازاری است. ترس اصیل به نظرم همین سکوت است و خیره شدن به آن چه که اتفاق می افتد.

از این شاخه به آن شاخه

یک روز می گویی می خواهم دکتر بشوم. فردا می گویی مهندس. میروی کلاس، دانشگاه. پشیمان می شوی. می گویی می خواهم چیز دیگری را امتحان کنم.

می خواهم بازیگر بشوم.

میروی کلاس بازیگری. میروی سر صحنه های تاتر دانشجویی و …

ممکن است همین مسیر را ادامه بدهی و ممکن است باز هم پشیمان و دل زده بشوی.

 میگویی می خواهی پول در بیاوری. میروی سمت کار آزاد. توی بازار یا هر جا. پیش پدر، مادر، عمو، برادر، خواهر، دوست…

اما باز مسیرت مشخص نیست. دست انداز دارد.

این بار می گویی می خواهی بنویسی. می خواهی کتاب از خودت منتشر کنی.

یا می نویسی و انجام می دهی. یا موفق می شوی یا شکست می خوری. یا دوباره وسط کار پشیمان می شوی. می گویی تو آدم نوشتن نیستی. باید کار و حرفه ی دیگری را انتخاب کنی.

خلاصه …

مسخره ات می کنند. می گویند موفق نیستی. می گویند هیچی نیستی.

و تبدیل می شوی به یک آدم بی ثبات. برایت حکم صادر می کنند. می گویند از این شاخه به آن شاخه می پری…

و به سن و سال هم ربطی ندارند. ممکن است چهل و یک ساله شده باشی و اما هنوز بگویند که تو ثبات نداری.

اما…

گور پدر همه شان.

بی ثبات باش!

تا می توانی از این شاخه به آن شاخه بپر. مطمئن باش بالاخره، یک روز و یک جا، یکی از این شاخه ها محکم است و تو را ثابت نگه می دارد. و تو هم خود به خود، بدون این که تلاشی بکنی، به شاخه وصل شده ای و کم کم مستقل می شوی و برای خودت در زمین ریشه می زنی.

تا می توانی بی ثبات باش

بپر

از این شاخه…

به آن شاخه…

تولد

امروز تولدم هست و از میان این همه فیلم و سریال که دیده ام. فقط دو سکانس درباره تولد هست که در ذهنم خوب مانده. و هر دو این ها هم مربوط به دو سریال است.

دکستر و سوپرانوز.

دکستر که مدت ها بهترین سریالی بود که دیده بودم. (هنوز هم با تمام ضعف هایش این سریال را عاشقانه دوست دارم)

در فصل اول، اپیزود شش. تولد کُدی، دختر ریتا است که با دکستر دوستی دارد. در نریشن اول اپیزود از دکستر می شنویم که تولد را امر بیهوده ای می داند. اما در پایان اپیزود، به خاطر اتفاقاتی که در طول داستان پیش می آید، درک روشن تری از تولد و تولد گرفتن پیدا می کند.

” حالا می فهمم چرا چشن تولد می گیرن. برای این که امیدی باشه برای یک سال دیگر زندگی کردن”

و با موسیقی متن به یاد ماندنی دنیل لیخت فقید، این لحظه تبدیل شد به بهترین سکانسی که از تولد می شناسم.

و بعد اثر به یادماندنی سوپرانوز که هم کلاس درس فیلم سازی است و هم فیلم نامه نویسی.

در فصل ششم، اپیزود سیزده متوجه می شویم که تولد تونی سوپرانو است ( با بازی عالی جیمز گاندولفینی که او هم متاسفانه از دنیا رفته است)

تقریبا ده دقیقه ای از اپیزود گذشته است و تونی با همسرش در ماشین نشسته که حرف تولد می شود. و تونی با قیافه ای حق به جانب می گوید میشه فراموش کنیم که تولد منه؟!

و همسرش هم با پوزخندی بر لب می گوید: این حرفُ می زنی بعد وقتی کسی تولدت رو یادش نمونده باشه شلوغش می کنی و لوس بازی درمیاری!

با توجه به این که خودم هم همیشه از تولد فراری بودم. دیدن هر دو این اپیزود ها و شخصیت هایی که از تولد فراری هستند، در ذهنم ماند. و هنوز هم به آن ها رجوع می کنم.

و امروز برای اولین بار می خواهم امیدوار تر باشم برای یک سال دیگر زندگی کردن.

و قول می دهم اگر کسی زنگ زد و تولدم را تبریک گفت. ادای آدم های متنفر از تولد را در نیاورم و با عشق، کاملا این تبریک را پذیرا باشم.

آرامش

خط کشیدن رو تمرین کنید. چه می خواهید طراحی یاد بگیرید که اولین قدم کار همین خط کشیدن هست. از بالا به پایین. از راست به چپ. سعی کنید خط ها صاف باشه. اما اگر هم نبود اصلا نگران نباشید. فقط بکشید.

و اگر به طراحی علاقه ای ندارید و حتی استعدادی هم در این کار ندارید، اما کاغذ را بردارید و خط بکشید. به آرامش ذهن خیلی کمک می کنه. مثلا جر و بحثی با دوست و آشنایان داشتید، به جای این که حرص بخورید، کاغذ بردارید و با مداد خط بکشید. اگر مداد دم دست شما نبود، خودکار را بردارید. کاغذ هم هر چه که بود. نیازی نیست حتما یک کاغذ نو بر دارید و حرامش کنید.

البته منظورم فقط چند تا خط نیست. بشینید و مثلا سه صفحه فقط خط بکشید. یه حس خوبی بهتون میده و همزمان تمرکزتون رو هم بهتر می کنه و بهتون قول میدم اگه چند ماه هر روز این کار رو انجام بدید، در هر صورت یا آرامش و تمرکز بیشتری به دست می آورید یا کم کم می روید به سمت طراحی.

همه می دونیم که انفجار اطلاعات ریز و درشت از طریق اینترنت و زندگی به ذهن ما هجوم میارن. خودمون هم خبر نداریم که چقدر داریم از این مغز بیچاره کار می کشیم. همزمان که حواستون به لباس و بدن و ظاهر و بقیه مسائل هست، یکم هم به فکر این مغز عزیز باشید. بهش اجازه بدید که با آرامش به یک چیز ساده مثل همین کشیدن خط بپردازه. به مغزتون فرصت استراحت بدید و به احتمال زیاد مغز هم به زودی فرصت های جدیدی براتون خلق می کنه و شما باید دست به عمل بزنید و اون فرصت ها رو به واقعیت تبدیل کنید.

هزارپا

هزارپا هم جزو پرفروش ترین و پر مخاطب ترین فیلم های سینمای وطنی شد. مبارک همه عوامل.

خیلی از دوستان و قوم و خویش های من هم از فیلم خوششان آمده بود و تعریفش را کردند. مبارک آن ها هم باشد که از دیدن این کار کمدی لذت بردند.

اما من؟

به نظرم خیلی فیلم معمولی بود. حتی بیشتر مواقع لوس و بی مزه. از نهنگ عنبر و کما و هر چه کمدی در سینمای ایران ساخته شده بود تقلید کرده بود. نه ادای دین یا وام بلکه کپی کاری. شوخی های نفرت انگیزش نسبت به آن پرستار خانم که وزن زیادی دارد که تقریبا خجالت زده ام کرد. آن هم من که معتقدم طنز نباید رحم کند. اما باور دارم شخصیت های به مراتب بهتری وجود دارند برای دست انداختن. اما این جا تنها چیزی که دیدم توهین بود و یک لحظه خودم را می گذاشتم جای بیننده های با بدن درشت تر. نمی دانم آن ها هم مثل بقیه مردم به این صحنه ها می خندیدند یا ته دل خجالت می کشیدند و غمگین بودند. خود به خود وقتی طراحی صحنه فیلم را می دیدم یاد فیلم های ایرانی که در فضای قدیمی تر ساخته شده است افتادم. البته به جز شهرک سینمایی معروف. آن جا که دیگر خیلی تکرار شده و از بالا تا پایین این شهرک را در فیلم ها و سریال ها مختلف دیده ایم. بیشتر منظورم دهه های شصت و هفتاد است. که اتفاقا همین نهنگ عنبر هم آن را مد کرد. طراحی صحنه های این فیلم ها بیشتر از این که در خدمت فیلم باشد، بیشتر می خواهد خودش را به رخ بکشد. با رنگ های جیغ. فلو و فوکوس های دوربین که می خواهد هر جور شده مثلا فلان باجه زرد رنگ تلفن را به چشمان بیننده بچپاند. شاید بهترین طراحی صحنه هایی که دیدم مربوط به فیلم های محمد حسین مهدویان بود. مثلا ماجرای نیمروز را در ذهنم مرور می کنم و تنها کلیت آن زمان را می بینم. نه مثلا ماشین های رنگ و وارنگ. در ماجرای نیمروز شخصیت ها می رفتند رستوران و ساندویچ و نوشابه شیشه ای می خوردند، اما ما حواسمان به گفت و گو آن ها و روایت داستانی بود. دقیقا چیزی که در فیلم اهمیت دارد. اما مثلا در هزارپا  لباس ها و صحنه گویی دارند داد و فریاد می زنند که ما را هم ببینید. البته کارگردان این جا همه کاره است. او می تواند به همراه فیلم بردار خود کاری کند که این چیزها به چشم نیاید.

اما باز با خودم می گویم شاید فیلم فانتزی است.

ولی نه.

این سبک فانتزی بیشتر به درد برنامه کودک می خورد. هزارپا اصلا فانتزی نیست. یک کمدی مثلا خط قرمزی است که در یک دوره ای از تهران روایت می شود.

خط قرمز کمدی های امروز ما هم که شده چهار تا دیالوگ.

بخورش. بگیرش و غیره.

باز سوال پیش می آید که خب ما در ایران فراتر از این حرف ها نمی توانیم برویم.

خب باشد. من هم کاملا می دانم. قبول هم دارم که در این مملکت نهایتش همین شوخی ها است. اما می شود ملایم تر رفتار کرد. می توان یک شوخی این طوری نوشت. بعد رهایش کرد. برویم سراغ طنزی دیگر. بعد از مثلا یک ربع بیست دقیقه، دوباره یک شوخی کلمه ای با ایهام بنویسیم.

در هزارپا به جای این همه بخورش بگیرش می توانستیم یک پایان خوب ببینیم. نه چنین پایان کلیشه ای و مسخره ای. اصلا شخصیت های منفی پایان فیلم حضورشان برای چه بود؟ برای این که آن پیکان را از بین ببرند؟

بگذریم…

باید بیشتر قدر پیمان قاسم خانی را بدانم. فکر کنم تنها کسی است که در ایران بلد است کمدی خوب بنویسد.