۲۰۰ صفحه دیجی تال!

باید اعتراف کنم که کتاب خوان الکترونیکی خوبی نیستم. از عهده اش بر نمی آیم.

و تجربه اش هم کرده ام.

۲۰۰ صفحه از کتاب جدید هاروکی موراکامی (کشتن شوالیه دلیر) را خواندم. اتفاقا میخکوب هم شده بودم اما… اما این ای بوک های لعنتی اصلا کتاب نیستند. حس نمی کردم که دارم کتاب می خوانم. حس می کردم که دارم با گوشی ام کار می کنم. یعنی علاوه بر این که باید در طول روز به تلفن همراهم نگاه می کردم، حالا باید در همان وسیله کتابم را هم می خواندم. تلفن همراه وسیله خیلی خوبی است اما برای کتاب خوانی فکر نمی کنم مناسب باشد.

البته این را هم بدانید که گوشی خیلی خوبی دارم. صفحه بزرگی دارد و کار با آن اصلا آزار دهنده نیست. اما این دو روز که تقریبا روزی صد صفحه را خواندم چشمانم درد گرفت. خسته شده بودم. عصبی شده بودم.

شاید بگویید خب نباید صد صفحه می خواندی. ولی وقتی در مترو می روم، وقتی به خانه دوستی سر می زنم و اگر زمانی باشد کتابم را می خوانم و تقریبا هر زمان مرده ای را گیر بیاورم یا می خوانم یا می نویسم یا طراحی می کنم. خب چرا نباید این کار را بکنم؟ چرا باید به بهانه این که کتاب الکترونیکی است میزان خواندم را کم کنم؟

هنگام خواندن کتاب این علامت سوال بزرگ بالای سرم روی زمین سایه انداخته بود که داد می زد و می پرسید که پس کاغذ کو؟ بوی کتاب کجاست؟

در کتاب خواندن، من بنده کاغذ هستم. راه فراری نیست. ولی خیلی خوب شد که ای بوک را تجربه کردم. اگر این ۲۰۰ صفحه را نمی خواندم همیشه برایم سوال بود که این نوع از کتاب خواندن چطوری است؟ به هر حال هم هزینه کمتری دارد، هم جا نمی گیرد…

اگر نمی خواندم و تجربه اش نمی کردم و عصبی نمی شدم هیچ وقت به جواب نمی رسیدم. جوابی که واضح است، باید کتاب را در دستانم بگیرم. حس اش کنم. ورق بزنم و لذت ببرم.

کتاب زنده است. ای بوک اگر مرده نباشد… نمی دانم چیست. ربات است؟ بی حس است؟

مثال واضح تری بزنم. موقع خواندن ای بوک انگار خون در بدنم جریان نداشت. خشک بودم. اما هنگام خواندن کتاب واقعی، از همیشه زنده تر هستم و زندگی واقعی را هم با آن داستان غیر واقعی بهتر درک می کنم. و جالب است که سریع رفتم سراغ کتاب واقعی کشتن شوالیه دلیر. آن را تهیه کردم. دو جلد است و قیمتش آن طور هم ارزان نیست اما بالاخره موراکامی است. کاریش نمی توانم بکنم. از یک سری خرج ها می زنم اما بعضی کتاب ها را می خرم.

کتاب را که دوباره از اول خواندم گویی خیلی مطالب را جا انداخته بودم. یعنی همان ۲۰۰ صفحه روی کاغذ تبدیل شد به چیزی دیگر. اولش هم برایم عجیب بود چون ای بوک خواندن توهم می دهد که حسابی تمرکزت بالا است. اما وقتی از آن دور بشوی و دوباره بروی سراغ همان متن، اما این بار روی کاغذ، متوجه می شوی که انگار فقط یک سوم مطالب را گرفته ای.

من حاضر هستم کمتر بخوانم اما بیشتر هزینه کنم تا چیزی که در دستانم باشد، کتابی جان دار باشد. نه کد های صفر و یک. نه توهم کتاب.

Unbreakable/Split/Glass

چه سه گانه جذابی که در نگاه اول به نظر نمی رسید که قرار است سه گانه باشد. فیلم اول – Unbreakable-  نوزده سال پیش ساخته شده است. فیلم دوم- Split- تنها در چند ثانیه پایانی به فیلم اول ربط پیدا می کند. روال هالیوودی کمتر چنین ریسک هایی می کند، اما انجامش دادند و حسابی هم سودآور بود. نوش جانشان.

این روند از نو جان گرفتن یک فیلم که حالا یک جورهایی کلاسیک حساب می شود من را یاد بازگشت دوباره سریال محبوبم توئین پیکس انداخت. فصل سوم و شاهکار این سریال هم بعد از ۲۵ سال ساخته شد.

زمان می برد که بعضی نوابغ را درک کرد. هم خودشان و هم آثارشان. شیامالان انصافا فقط با فیلم حس ششم خیلی تحویل گرفته شد. بقیه آثارش از نظر منتقدان آن قدر مهم نبود. برخی آثارش که شکست خوردند و یک سری فیلم هایش هم به نظرم هنوز که هنوز است قدر دیده نشدند. مثل نشانه ها  یا دهکده. بماند که من طرفدار فیلم های شکست خورده او مثل بانویی در آب یا اتفاق هم هستم.

فیلم گلس اولین فیلمی بود که امسال بسیار مشتاق به دیدنش بودم و اصلا هم سرخورده نشدم. اول این که برایم جالب بود که این فیلم نخواسته بود به زور دو فیلم اول را به هم ربط بدهد. شاید در جزئیاتی بله، اما در کلیت داستان خیر. اصلا فیلم وصله پینه ای نیست. مشخص است که شیامالان از هنگام ساخت اولین فیلمش نقشه هایی برای ادامه فیلمش در نظر داشته است.

فیلم های او شلخته نیستند و همین برایم کارگردانی او را جذاب می کند. کارگردانی هم منظورم حرکات دوربین و انتخاب زاویه دوربین است. یعنی مسائل فنی فیلم او برای من به شدت جذاب است. آدم کاربلدی است و اگر ایرادی باشد مربوط به می شود به فیلم نامه. ولی خب از لحاظ داستانی هم فیلم هایش متفاوت اند. همین سه گانی ابرقهرمانی او را نگاه کنید، به کدام فیلم های این سبک شبیه است؟ تقریبا هیچ کدام. حتی آثار غیر متعارفی مثل بتمن های نولان و لوگان جیمز منگولد و بعضی فیلم های مردان ایکس هم رگ وریشه های کامیک خود را حفظ کرده اند اما این سه گانه اصلا و ابدا این طور نیست. شاید برای همین نمره شان پایین تر باشد، شاید واقعا خیلی از تماشاگران برعکس ادعاهای فراوان، فیلم های اصیل و متفاوت نمی خواهند و ته دلشان فیلمی را می پسندند که با توقعاتشان بخواند.

ولی از نظر من هر چه در خلاف جهت حرکت کردن جذاب تر است. مخصوصا در فیلم سازی، که به شدت آثار شبیه به هم فراوان است. خلاف جهت رفتن هم ممکن است که به داد و فریاد و نق و نوق و از دست دادن خیلی از تماشاگران و طرفداران منجر شود که خب… مهم نیست.

از این سه گانه به نظرم بهترین اش همان Unbreakable است. ریتم آهسته اما جذابش. شخصیت پردازی خوبش. نماهای طولانی اما به شدت پنهانش که اصلا حس نمی کردی ممکن است یک پلان چند دقیقه بدون کات باشد. دومین انتخابم هم گلس است. هم جذاب است. هم حس و حال خوب فیلم اول را یادآوری می کند، قدرت بازیگری اش عالی است. خیلی جاهای فیلم با عقل و منطق نمی خواند اما آن قدر مهم نیست. چون وقتی فیلم تمام می شود حس خوبی داری. بعد هم اسپلیت را دوست دارم. این که سومین انتخابم است، نه این که بد باشد اما حس می کنم بیش از حد کند بود و داستانش مثل دو تا فیلم دیگر پیش نمی رفت. یعنی حتی با دو فیلم دیگر مقایسه اش نکنم هم باز این انتقادها را دارم. اما در نهایت باید بگویم که این یک پکیج شکیل و سرگرم کننده است.

نکته جالب این فیلم ها برای من بودجه شان هم است. هر سه آثار بودجه های فراوانی ندارند- فکر کنم بودجه فیلم اول از همه بیشتر است –  یا نسبت به خیلی از آثار بلاک باستری هالیوود تقریبا کم خرج به حساب می آیند اما هوشمندی شیامالان این جا من را یاد کارگردان هایی مثل رابرت رودریگوئز و جوردن پیل و استاد همه شان جان کارپنتر می اندازد . این افراد با پول کم فیلم های می سازند که گویی دو برابر برایشان هزینه شده است.

و این برای من یعنی هنرمندی و کاربلدی.

گروه پنهان

خیلی وقت ها بین منتقد و فیلم ساز دعوا می شود و منتقد از نقد دفاع می کند و فیلم ساز هم از مردم. اما این دو صنف یک گروه را به کل فراموش کرده اند، فیلم باز ها یا همان خوره فیلم ها. اگر فیلمی توسط منتقد ها کوبیده می شود و در اکران هم شکست می خورد یعنی هم از طرف منتقد ها نادیده گرفته شده است و هم از طرف مردم. اما چطور است که همان فیلم بعد از چند سال گُل می کند و می شود جزو بهترین ها؟ می شود جزو آثار قدر ندیده ؟

این جا مردم یا منتقدها نیستند که آن فیلم را بالا می برند بلکه خوره های فیلم اند. و این گروه که بین سینما رفتن و در خانه فیلم دیدن گردش می کنند و اصلا هم اهمیتی نمی دهند که بهشان بگویند شما این فیلم را روی پرده سینما ندیده ای و اصلا چیز حالیت نمی شود.

خوره فیلم ها معمولا بین رفقایشان از لحاظ فیلم دیدن جلوتر هستند و پیشنهادهای خاص خودشان را دارند. بین گروه دوستان، اگر اسم فیلم و سینما بیاید اولین نفری که یادشان می افتد همان رفیق خوره فیلمشان است و احتمالا هم از او سوال میکنند که چه فیلمی را ببینند یا نبینند. حالا همین خوره فیلم ها می آیند و فیلم های مورد علاقه شان را که کمتر دیده شده به هر ضرب و زوری پیشنهاد می کنند و مثل ویروس آن را بین دوستان خودش پخش میکند و جریان کالت سینما هم این طوری شکل می گیرد. این جا نه فیلم ساز کاره ای است و نه منتقدان حرفه ای. یعنی این دو قشر در این مرحله از خوره فیلم ها عقب تر هستند. اما متاسفانه عشق فیلم ها صنف خاصی ندارند و از طرف منتقد ها هم با دیده حقارت دیده می شوند که دقیقا هم نمی دانم چرا. یعنی منتقد ها سرچشمه سینمایی پنهانی دارند یا مثلا گروه زیرزمینی و فرقه خاصی که ما خبر نداریم؟

تاریخ خیال پردازی

سرجیو لئونه در یکی از مصاحبه هایش گفته بود هنگامی که داشت به خاطر یک مشت دلار را می ساخت از تاریخ واقعی خبر نداشت و تصمیم گرفت که براساس تاریخ خودش اثر را بسازد، یعنی تاریخ خیال پردازی.

….

خیال هم برای خودش تاریخ دارد و حالا وظیفه ما چیست؟ ما که به دنبال نوشتن و فیلم ساختن و خلق کردن هستیم؟ ما باید تاریخ خیال پردازی را بدانیم .نمی شود که از ظرف خالی غذا خورد. ظرف مغز ما باید با خیال پر شود و این خیال تا دلتان بخواهد تاریخ دارد!

فیلم دیدن و کتاب خواندن فعلا برای شناختن تاریخ خیال کافی است. دیدن نقاشی و خواندن شعر و درست موسیقی گوش کردن را هم می توانید اضافه کنید. البته نه فقط یک سبک از فیلم یا کتاب. اگر می خواهیم خیال شناس خوبی شویم باید همت کنیم. کاری ندارم که فقط دوست داری کتاب هایی با تعداد صفحات کم یا فقط درباره موفقیت بخوانی، آن ها را بخوان. خیالی نیست. اما سراغ رمان های بلند هم برو. نگو وقت نداری که اصلا حرفت را باور نمی کنم. یادم می آید که سرباز بودم و باید می رفتم بالای برج (نه برجک) نگهبانی می دادم و پنهانی کتابی را با خودم می بردم و می خواندم. سرما و گرما فرقی نداشت. باران می زد، ساعت ۳ نصفه شب بود و من می رفتم در اتاقک برج و زیر همان نور کم کتابم را می خواندم! بماند که یک بار دستم رو شد و افسرنگهبان ۹ روز برایم اضافه خدمت نوشت و کتاب را هم برداشت برای خودش. اما مهم نبود. ارزشش را داشت.

باید مواقعی هم خودت را مجبور کنی. اگر می خواهی فیلم نامه یا نمایش نامه بنویسی علاوه بر خواندن رمان، باید و باید فیلم نامه و نمایش نامه بخوانی و بهانه هم نیاور که فرم فیلم نامه خواندنش سخت است و جذاب نیست. فیلم دیدن هم همین طور است. عادت کرده ای که بروی سینما و یک فیلم مزخرف کمدی بفروش ببینی و بعد توهم برداری که اهل فیلم دیدن هستی و میخواهی فیلم بسازی؟ یا اصلا رفتی کل تاریخ سینمای ایران را مرور کردی. اما از سینمای جهان فقط تارانتینو و نولان را می شناسی و احتمالا کارگردان هتل بوداپست. این ها همه کارشان درست است و من هم مثل خودت دیوانه شان هستم، اما برای شناختن تاریخ خیال باید بروی مکس افولس و مایکل پاول هم ببینی. خودت را مجبور کن که بعضی وقت ها ضد چیزی که فکر می کنی به آن علاقه داری را دنبال کنی، اگر فقط طرفدار آثار بلاک باستر هستی و هر چه سوپرقهرمان مارول و دی سی هست را می شناسی، باید بروی و مثلا آثار راینر ورنر فاسبیندر ببینی و اگر فقط سینمای اروپا را برای خودت الگو قرار دادی و تارکوفسکی وار فیلم ها را می بینی بهت بگویم که بهتر است بروی آکوامن ببینی و اونجرز. اگر بگویی که دیدن فیلم سیاه و سفید را دوست نداری که حسابی در دردسر افتادی چون اتفاقا برعکس آن چه که فکر می کنی دنیای سیاه و سفید سینما پر از خیال است. همین مزه های مختلف است که مغزت را تازه و خوشمزه نگه می دارد.

و عجب لذتی دارد کشف و دانستن این تاریخ خیال. در ضمن، خواندن و دانستن تاریخ واقعی کشورت یا کشورهای دیگر هم برای کشف خیال پردازی معرکه است اما همین تاریخ های واقعی هم زیرشاخه ای است از تاریخ زیبای خیال پردازی.

Halloween – هالووین

هالووین جدید آمده است و در یک حرکت جالب تمامی ادامه های فیلم اصلی را نادیده گرفته و خودش را شماره دوم رسمی فرض کرده است. احتمالا ما هم باید این کار را بکنیم چون خود جان کارپنتر (کارگردان نسخه اصلی) هم آمده – با همراهی فرزندانش – موسیقی متن جدیدی را برای این فیلم ساخته است، یعنی با این کار یک جورهایی تایید کرده است که بله، این نسخه مورد علاقه من هم هست.

من امسال منتظر چند فیلم در ژانر ترس بودم. یکی نسخه جدید غارتگر بود که شین بلک ساخته است و یکی هم همین هالووین. هر چقدر از غارتگر ناامید شدم از هالووین جدید خوشم آمد. من حتی می گویم از نسخه اصلی جان کارپنتر، در مواردی، بهتر است. به نظرم هالووین جزو بهترین کارهای کارپنتر نیست – شاهکارش The Thing است و کارهای دیگر مثل مه یا فرار از نیویورک و یورش به کلانتری ۱۳ از آثار مورد علاقه ام هستند. هالووین کارپنتر را برای بار دوم دقیقا قبل از دیدن نسخه جدید، مرور کردم. دیالوگ های نسخه اصلی فاجعه است. بازی ها ضعیف است. شخصیت دکتر لومیس که مثلا یک روان شناس است واقعا خنده دار است.

اما فیلم جدید این مشکلات را ندارد. بازی های روان. دیالوگ های خوب. حتی دکتر روان شناس جدید هم خیلی جالب تر از دکتر لومیس در آمده است.

اما هالووین کارپنتر یک چیز مهم دارد و آن هم فضا سازی است. که فیلم جدید این را ندارد. تنها فضاسازی درستی که در نسخه جدید دیدم همان مقدمه فیلم و در تیمارستان است که مایکل مایرز را در آن نگه داشته اند، بقیه فیلم فقط خوش ساخت و استاندارد است. همین.

اما کارپنتر با دوربین هفتاد میلی متری اش کاری کرده که فضا و مکان و جغرافیا را از آن دنیای هالووین شده است. این دوربین های هفتاد میلی متری که تارانتینو هم با افتخار و با سر و صدای زیاد از آن برای فیلم برداری هشت نفرت انگیز استفاده کرد، فضای بیشتری را برای قاب بندی پوشش می دهند. اما فقط از زوم خبری نیست و تنها راه چاره این است که دوربین را نزدیک به بازیگر یا آن چیزی ببرند که می خواهند به لنز نزدیک باشد. ولی عجیب که این دوربین ها فضا ساز است.

در هالووین جدید دوربین دیجیتال است. نماها حرفه ای است. زوم های جذاب داریم و غیره. ولی هیچ کدام باعث شکل گیری جغرافیای جادویی نسخه کارپنتر نشده است.

البته فکر نکنید فضا سازی یعنی دوربین هفتاد میلی متری! و اگر نه دیوید فینچر چند سال است که فیلم هایش را دیجیتال می گیرد و اتفاقا استاد فضاسازی است. تجربه کارگردان در این مسایل حرف اول را می زند. دیوید گوردون گرین که نسخه جدید هالووین را ساخته است اصلا تا به حال کار ترسناک نساخته بود و فکر کنید برای اولین کار در این ژانر رفته ای سراغ یکی از معروف ترین این آثار، احتمالا گرین با احتیاط زیاد به ساخت فیلم نزدیک شده است و ترجیح داده که در ساخت، ریسک کمتری انجام دهد. چون همین که تمامی ادامه های قبلی را نادیده بگیری و برای هالووین یک شماره دوم جدید بسازی خودش ریسک بسیار بزرگی به حساب می آمد.

دستور هیچکاک

به طور اتفاقی یکی از عکس های آلفرد هیچکاک را در مجله ای دیدم.

این عکس در سال ۱۹۷۲ از وی ثبت شده و می بینید که هیچکاک ژست به خصوصی هم گرفته است. این جناب نه فقط به عنوان یک کارگردان، بلکه به کل شخصیت ویژه ای دارد که در این کتاب هم وجه متفاوتی را از او شناختم.

این عکس را باید چاپ کنیم و بزنیم به هرجایی که بیشتر در آن جا حضور داریم. حالا چه اتاقمان، چه محل کار و شاید هم عکس پس زمینه تلفن همراهمان. البته منظورم به اهل فیلم و سینما است، مخصوصا آن هایی که دنبال فیلم ساختن و فیلم نامه نوشتن هستند. بعدش هم بالای عکس بنویسی: مجید، فیلم خوب ببین! حالا به جای اسم مجید اسم خودتان را بگذارید.

این کار هم یک شوخی است با خودتان و هم این که جمله و عکسی دستوری است. تلنگری است برای خیلی از ما که اصلا بلد نیستیم فیلم خوب ببینیم. این که تمام فیلم های اکران شده سال ۲۰۱۸ را دیده ای و کاندید های اسکار و گلدن گلوب را از بر هستی که نشد فیلم دیدن. نه این که بد باشد، باور بفرمایید خودم اول از همه فیلم های این جشنواره ها و مراسم ها را می بینم اما مسئله این است که سینما از دهه ۸۰ یا ۹۰ به قبل هم وجود داشته است! همش که نشد فیلم جدید. پس فیلم های قدیمی و کلاسیک جایشان کجاست؟

حالا جالب است که من می خواستم دو هفته پیش این پست در رابطه با عکس هیچکاک را بگذارم که دیدم به تازگی شبکه اینترنتی کرایتریون هم راه اندازی شده است و برای ثبت نام اولیه همین عکس را روی صفحه اش کار کرده است. (البته من این عکس را از بلاگ دیوید بوردول برداشتم)

کرایتریون جایی است که ساخته شده برای عاشقان سینمای کلاسیک و فیلم های خیلی خوب و قدیمی. این سایت هم رسما این عکس را گذاشته که بگوید: آقا جان! خانم عزیز! فیلم خوب ببین.

 حالا در ایران ما نمی توانیم عضو کرایتریون بشویم ولی می توانیم به خیلی از فیلم های قدیمی دسترسی داشته باشیم. (البته مسئله زیرنویس فارسی هم است. ولی من بیشتر منظورم با عشق های سینماست و افرادی که می خواهند حرفه ای کار کنند و این افراد اگر زبان انگلیسی شان ضعیف است، مشکل دوچندان می شود. و بماند که خیلی از فیلم های خوب قدیمی هم زیرنویس فارسی اش در نت موجود است)

نکته: حتما باید عکسی از نویسنده ای باشد که همین ژست دستوری را گرفته باشد و بالای آن هم بنویسیم: فلانی، کتاب خوب بخوان!

معرفی برادران لومیر

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد لویی لومیر: ۵ اکتبر ۱۸۶۴ وفات: ۶ جون ۱۹۴۸

تولد آگوست لومیر: ۹ اکتبر ۱۸۶۲ وفات: ۱۰ آوریل ۱۹۵۴

(سینما و پخش فیلم با نامشان گره خورده است)

۱_ اصلا اسم سینما از کجا آمد؟ شنیده ها حاکی از این است که از نام دستگاهی که برادران اختراع کردند، یعنی سینماتوگراف. خیلی ها معتقدند که اگر برادرها نبودند سینمایی هم در کار نبود که حرف بی ربطی است. اگر لومیرها نبودند شخص یا افرادی دیگری سینما را بوجود می آورند. ما انسان ها به شدت دوست داریم داستان پردازی کنیم و در گزارش ها و کتاب ها و زندگی نامه ها، همه چیز را دراماتیک جلوه دهیم. ولی حقیقتش هر چیزی که اختراع می شود و به نام فردی خاص ثبت می شود به شانس بستگی دارد. یعنی اگر شاهنامه را فردوسی نمی نوشت مطمئن باشید فردی دیگر این کار را می کرد. اگر تلفن را گراهام بل نمی ساخت، شخصی دیگر این کار را می کرد. بگذریم. خیلی فلسفی شد.

۲_ پدر برادران لومیر اول نقاش بود و بعد عکاس شد. پسرها به مدرسه لیون در فرانسه می رفتند و از همان زمان استعداد خود را در علم نشان دادند. لویی لومیر از نوجوانی روی مشکلی که برای چاپ فیلم بود کار می کرد و در ۱۸ سالگی مشکل را برطرف کرد و همین باعث شد که پدرش به او کمک مالی کند تا لویی کارخانه شخصی خودش را راه اندازی کند و بیشتر روی تحقیقاتش کار کند.

۳_ از همان اول هم کارشان گرفت. به طوری که در سال ۱۸۹۴ لومیرها سالی ۱۵ میلیون پلات عکس تولید می کرند و این یعنی سالی ۱۵ میلیون دلار در آمد!

۴_ پدر لومیرها، آنتوان، در همان سال  به مراسمی دعوت شد و آن مراسم چه بود؟ رونمایی از دستگاه کینوتوسکوپ ساخته توماس ادیسون. پدر بعد از مراسم به خانه برگشت و هر چه پیش آمده بود را برای پسرانش تعریف کرد. دو برادر هم ایده ای جدید به سرشان زد که انیمیشن و حرکات زنده را با دستگاه پروژکتور ترکیب کنند.

۵_ ۱۸۹۵٫ یک سال از مراسم ادیسون گذشته بود که لویی لومیر بالاخره توانست راه حلی را برای اختراع جدیدشان پیدا کند. این را در نظر داشته باشید که این مسئله به قدری برایشان مهم بود که تحقیق مهمشان روی تکنیک عکاسی رنگی را به کل کنار گذاشته بودند.

۶_ لومیرها نتیجه کارشان را در ۲۸ دسامبر ۱۸۹۵ در گرند کافه بلوار کاپوسین پاریس در معرض نمایش قرار دادند و از همین جا بود که اولین اکران رسمی یک فیلم به ثبت رسید و خیلی ها شروع تاریخ سینما را از همین روز می دانند.

۷_ فیلم هایی که لومیرها تهیه کردند (در سال ۱۸۹۶ بیشتر از چهل اثر ساخته بودند) معمولا زندگی روزمره مردم فرانسه را نشان می داد. ورق بازی. ورود قطار. اسب سواری و غیره. بعد از این آثار که امروزه آن ها را به نام مستند می شناسیم، لومیرها فیلم هایی گرفتند که نشان از سبک کمدی داشت.

۸_ برادران بیشتر مشتاق تکنولوژی  و وسایل فیلم سازی بودند تا داستان پردازی. چه خودشان و چه افرادی که استخدام کردند به نقاط مختلف جهان می رفتند تا دوربین ها و پروژکتورهای خودشان را به فروش برسانند.

۹_ آگوست لومیر بعد از موفقیت زیاد در عرصه تصاویر متحرک رفت به سراغ پزشکی و کتاب مهمی را در همین رابطه به چاپ رساند و عرضه کرد.

۱۰_ آگوست ۹۱ سال عمر کرد و برادرش لویی ۸۴ سال. و به حق که عمر با عزتی داشتند و بیشتر تلاش هایشان به ثمر نشست.

معرفی آلیس گای

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد: ۱ جولای ۱۸۷۳ وفات: ۲۴ مارچ ۱۹۶۸

(اولین کارگردان زن تاریخ سینما)

۱_ هنگامی که در خاک فرانسه به دنیا آمد پدرش در شیلی داشت شرکت انتشاراتی موفقی را اداره می کرد. ممکن هم بود در همان شیلی به دنیا می آمد، اما مادرش تصمیم گرفته بود که این بار پنجمین فرزندش را حتما در فرانسه به دنیا بیاورد. دوران نوزادی و کودکی اش را در خانه مادربزرگش (از طرف خانواده مادر) گذراند و سپس به همراه خانواده اش به شیلی برگشت. اما مدت زیادی را آن جا نماند و برای تحصیل به مرز فرانسه رفت تا در کنار خواهرانش در مدرسه ای تحصیل کند. در این دوره انتشاراتی پدرش ورشکست شد و وی چندی بعد از دنیا رفت.

۲_ آلیس به عنوان تایپیست تمرین دیده بود و به خاطر همین در ۲۱ سالگی به عنوان منشی در شرکت عکاسی لئو گومون استخدام شد. این زمان همان دوره ای بود که سینما داشت شکل می گرفت و شرکت عکاسی هم از این تغییرات وسیع آگاه بود و باید به زودی خودش را با دوران جدید وفق می داد. شرکت گومون حقوق دوربین های جدید را خرید و آلیس گای هم دیگر فقط یک تایپیست ساده نبود. او افرادی مثل امیل زولا، گوستا ایفل و هوانورد معروف سانتوس دومونت را برای ضبط تصویری پروژه هایشان همراهی می کرد.

۳_ برادران لومیر غوغایی راه انداخته بودند. لئو گومون و آلیس گای به یک اکران خصوصی رفتند (که البته هنوز پرده سفید وجود نداشت و به جایش کاغذ بزرگ سفیدی برای پخش فیلم ها نصب می شد) و در همین اکران بود که با بعضی از آثار لومیرها که روی دوربین های ۳۵ میلی متری ضبط شده بود آشنا شدند، در همان جا آلیس از گومون درخواست کرد که دوربین لومیرها را تهیه کند تا وی بتواند فیلم داستانی بسازد.

۴_ در سال ۱۸۹۶ بود که آلیس اولین فیلم اش را در پاسیو استدیو گومون ساخت. جلوه های ویژه ای در فیلم به کار رفته بود که آلیس آن ها را از یک عکاس به نام فردریک دیلی یاد گرفته بود. آلیس در این دوره فیلم های دیگری ساخت که خیلی از آن ها از بین رفته اند.

۵_ کمی بیشتر درگیر تکنولوژی مربوط به فیلم سازی شد. از تدوین گرفته تا صدا. و خیلی هم کنجکاو و به روز بود. او همیشه کارهای لویی لومیر را دنبال می کرد و منتظر بود ببیند که وی چه ترفند جدیدی را برای فیلم گرفتن استفاده کرده است و در این بین کارهای توماس ادیسون و چارلز پاته را هم زیر نظر داشت.

۶_ به عنوان دستیار، مردانی را انتخاب می کرد که هر کدامشان بعد ها برای خودشان کسی شدند. اما بعضی از این مردها نامرد تر از این حرف ها بودند و از حسادتشان می خواستند زندگی حرفه ای آلیس را نابود کنند که خوش بختانه هیچ کدامشان موفق نشدند.

۷_ آلیس گای جزو اولین افرادی بود که از فضای استدیویی فاصله گرفت و در لوکیشن واقعی فیلم برداری کرد. در این میان با یکی از فیلم بردارانش ازدواج کرد. نامش هربرت بلاش بود که اصالت انگلیسی داشت. این دو در سال ۱۹۰۶ ازدواج کردند و برای زندگی به آمریکا نقل مکان کردند.

۸_ آلیس گای تا به این جا حدود هزار فیلم ساخته بود در حالی که مثلا دیوید وارک گریفیث تازه داشت برای ورود به عرصه فیلم سازی تلاش می کرد. آلیس استدیو شخصی خودش (سولاکس) را افتتاح کرد و در این جا هفته ای یک فیلم تولید می کرد. و این ها همه برای دوره ای است که آلیس دومین فرزندش را حامله بود. او در این استدیو از تکنیک های جدید تر و فیلم نامه های بهتر استفاده کرد. شوهرش مدیرعامل استدیو شد تا وقت آلیس آزاد تر باشد و بتواند به همان چیزی که بیشتر علاقه داشت برسد یعنی فیلم سازی. اما یک سال بعد شوهرش استعفا داد و رفت و خودش تک و تنها یک استدیو راه انداخت.

۹_ شوهرش هم به او خیانت کرد و با یک بازیگر زن جوان به کالیفرنیا رفت و آلیس را تنها گذاشت. او در این سال (۱۹۲۰) آخرین فیلم اش را ساخت. از شوهرش طلاق رسمی گرفت و به فرانسه برگشت. دیگر توانایی مالی چندانی نداشت و از این جا به بعد دخترش بود که حالا بزرگ شده بود و کار می کرد و برای مادرش هم پول فراهم می کرد.

۱۰_ درباره اش گفته اند که او کارگردانی را پدید آورده و به دنیا نشان داد که وظایف اصلی این شغل در صنعت فیلم سازی چیست چون در آن دوره کسی به فیلم سازی به مثابه هنر نگاه نمی کرد و هر که هم دوربین داشت فقط تصویر ضبط می کرد. بحث از کارگردانی در میان نبود. اما آلیس گای فقط خوره تکنولوژی نبود و در اصل به داستان اهمیت می داد و سعی می کرد با هر فیلم، روایت های تصویری بهتری به تماشاگران ارائه دهد.

معرفی دیوید وارک گریفیث

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد: ۲۲ ژانویه ۱۸۷۵ وفات: ۲۳ جولایی ۱۹۴۸

(حماسه پرداز دوران آغازین سینما. وی در تبدیل شدن صنعت سینما به هنر نقش به سزایی داشت)

۱_ در خانواده ای فرهنگی رشد کرد و داستان در روند زندگی اش نقشی اساسی داشت. حالا چه داستان هایی که پدرش از دوران جنگ های داخلی و یا جنگ آمریکا و مکزیک تعریف می کرد یا آثاری از دیکنز و شکسپیر و والتر اسکات که در نشست های خانوادگی خوانده می شد. ده ساله بود که پدرش فوت کرد. خانواده دچار مشکل شد و دیوید تحصیل را برای کار و نان در آوردن برای خانواده رها کرد.

۲_ شغلی پیدا کرد که مسیر زندگی اش را شفاف کرد. کار در کتاب فروشی. دیوید در این دوره هم بیشتر از قبل با کتاب سر و کار داشت و هم با تاتر. در منطقه لوئیزویل، سالن تاتری بود که دیوید جوان هر روزه به خاطر شغلش با بازیگران در ارتباط بود.

۳_ تصمیم گرفت برود سراغ بازیگری. در سالن های تاتر کوچک با گروه های نوپا همکاری می کرد. نقش های کمی می گرفت و همین طور پله های ترقی را بالا می رفت. در این میان نمایش نامه ای نوشت به نام احمق و دخترک که بر اساس تجربیات شخصی اش بود. نقش اول این نمایش را یکی از ستاره های آن دوره تاتر یعنی فنی وارد بازی کرد اما نمایش شکست خورد و خیلی سریع تعطیل شد. دیوید ناراحت نشد و امیدش را حفظ کرد و سریع رفت سراغ نوشتن نمایش نامه دوم اش و نامش را گذاشت جنگ که البته هیچ وقت رنگ صحنه را به خود ندید.

۴_ حالا همکاران و دوستان گریفیث وقتی دیدند که او دستی به قلم دارد به او توصیه کردند که برای صنعت فیلم سازی متن بنویسد. گریفیث متن های کوتاه نوشت و اول آن را به ادوین اس پورتر فروخت که داشت برای کمپانی ادیسون فیلم می ساخت و سپس متن های دیگرش را هم به کمپانی بیوگراف تحویل می داد. در این میان او برای یک فیلم از کمپانی ادیسون زیر نظر کارگردانی پورتر ایفای نقش کرد.

۵_ کمپانی بیوگراف فراخوان کارگردان داد و گریفیث هم از فرصت استفاده کرد و به مدت ۵ سال، ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۳، حدود ۴۰۰ فیلم کوتاه ساخت که معمولا زمانشان بیشتر از ۱۲ دقیقه نمی شد. بعد تر به سراغ آثار نیمه بلند رفت و از همین مقطع بود که تکنیک های سینمایی جدیدی را به وجود آورد. حالا این که خودش این ها را اختراع کرده یا  از پیشینیان الهام گرفته جای بحث دارد. او کلوزآپ را در همین دوره معرفی کرد، البته نکته این است که حتما پیشتر از کلوزآپ استفاده شده بود اما گریفیث به قدری صحیح از آن استفاده کرد و با همین کار تکنیک های بازیگری را هم بهبود بخشید که کلوزآپ را کرد امضای خودش. تکنیک دیگرش تصاویر لانگ شات پاناروما بود و بعد هم کات های همزمانی که چند لوکیشن و اتفاق را در یک لحظه نشان می داد. با کمک فیلم بردارش بیلی بیتز، فید اوت و فید این را هم به وجود آورد.

۶_ در سال ۱۹۱۳  از کمپانی بیوگراف جدا شد و به میوچال فیلمز پیوست و در همین استدیو اثر تاریخ سازش یعنی تولد یک ملت را ساخت. این فیلم از یک طرف از لحاظ به کاربردن تکنیک های نوین فیلم سازی کم نظیر است و اما از طرفی هم به خاطر پیام های به شدت نژادپرستانه اش نسبت به سیاه پوستان آمریکا به یکی از منفورترین فیلم های مهم تاریخ سینما بدل شده است. فیلم اکران موفق و پرسودی را داشت که شاید اگر به قیمت امروز بخواهیم حساب کنیم، پرسودترین فیلم تاریخ است. اما سانسور آن دوره هم دست بردار نبود و تولد یک ملت در خیلی از ایالت های آمریکا قلع و قمع شد.

۷_ فیلم بعدی گریفیث تعصب بود که گویا تو دهانی محکمی بود به منتقدانش. فیلم هم زمان چهار داستان را تعریف می کرد که سه تای از آن ها ماجرایی تاریخی داشت و یکی دیگر هم مربوط به دوران معاصر می شد. میزان ریسک پذیری گریفیث و این نوع از داستان گویی را شاید فقط برادران واچوفسکی و تام تایکور با اطلس ابر تکرار کردند. ولی خب همان طور که حماسه ی اطلس ابر شکست خورد، (حداقل از لحاظ مالی) تعصب هم به همین مشکل دچار شد. این فیلم از لحاظ هنری مورد تمجید قرار گرفت اما سود مالی نداشت.

۸_ گریفیث استدیو خودش را ساخت. خیلی از میزان سود تولد یک ملت برای ساخت تعصب استفاده شده بود اما گریفیث هنوز توانایی مالی داشت. فیلم هایی که می ساخت را از طریق کمپانی یونایتد آرتیستز پخش می کرد که خودش و سه نفر از مهم ترین هنرمندان آن دوره کمپانی را به وجود آورده بودند، یعنی چارلی چاپلین و مری پیکفورد و داگلاس فیربنکس. سود و ضرر طی سال ها ادامه پیدا کرد. نمی توان گفت که کمپانی گریفیث شکست خورده به حساب می آمد اما شاید آن چنان بازگشت مالی هم نداشت. پس همه چیز منحل شد و گریفیث دوباره مسیر شخصی خودش را پیش گرفت.

۹_ آبراهام لینکن، آمریکا، این ها فیلم هایی بودند که در اواخر کارنامه وی به چشم می خورد که زیاد موفق نبودند. آخرین فیلم اش، کشمکش که ماجرای یک مرد الکی را تعریف می کرد شکست سختی خورد. یوتایتد آرتیستز فیلم را از اکران بیرون کشید و گریفیث به تنهایی کار تهیه و پخش را به عهده گرفت که البته راه به جایی پیش نبرد و از این مرحله به بعد بود که دیوید وارک گریفیث دیگر نتوانست هیچ فیلمی را بسازد و تهیه کند و هیچ کدام از استدیوها هم حاضر به استخدامش نشدند.

۱۰_ گریفیث اهل فیلم نامه نبود و همه چیز را سر صحنه و در لحظه شکل می داد. نشانه یک نبوغ واقعی و درونی. تاثیرش هنوز پابرجاست. اورسن ولز درباره اش گفته است که به قدری سینما مدیون او است که هیچ وقت نمی تواند دین اش را ادا کند و فیلم سازان صامت بعد از گریفیث مثل آیزنشتاین و فون اشتروهابم به وضوح تاثیرشان از فیلم های او را نشان داده اند.

معرفی ادوین اس پورتر

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد: ۲۱ آوریل ۱۸۷۰٫ وفات:۳۰ آوریل ۱۹۴۱

(تکنیک هایی را در فن فیلم سازی ابداع کرد که هنوز در روایت های سینمایی کاربرد دارد)

۱_ چهارمین فرزند بین هشت برادر و خواهرش بود. چهارده ساله بود که او را از مدرسه بیرون انداختند و مجبور شد برود سراغ کار. شغل هایی عجیب و متفاوتی را امتحان کرد. از مسئول گیشه سالن های تاتر گرفته تا مکانیکی و سپس هم برق کاری.

۲_ نوجوان شده بود و درگیر برق و تلگراف. می بینید که ادیسون هم مدتی درگیر تلگراف بود و همان مثالی که در مطلب مربوط به ادیسون  نوشتم را دوباره تکرار می کنم که تلگراف مانند اینترنت بود برای نسل ما. که هنوز خیلی ها با آن درگیر هستند و می خواهند قابلیت های بیشتری از آن را کشف کنند. پورتر سه سال را مشغول به علایقش بود که در سال ۱۸۹۳ تصمیم گرفت به ارتش آمریکا بپیوندد. آن جا هم سه سال ماند و دوباره به خانه برگشت و در کمال تعجب دید دوستانش حقوق پخش فیلم از شرگت گامون را خریده اند و دارند با فنواسکوب شرکت ادیسون فیلم ها را نمایش می دهند و پول در می آورند. پورتر به جمع دوستان پیوست و آپارتچی (پیشتاب) سینما شد. آن قدر هم زرنگ بود که بعد از مدتی برود و مستقیم برای شرکت گامون کار کند.

۳_ رابطه کاری کمپانی ادیسون و گامون بهم خورد. پورتر هم مدتی را مستقل کار کرد تا این که در سال ۱۸۹۷ پروژکتور مخصوص خودش را اختراع کرد و اسمش را گذاشت بیدنل. تصاویری که  بیدنل می گرفت هم کیفیت بهتری داشت و هم تصاویر ثابت تر. اما متاسفانه بخت با پورتر یاری نکرد چون در سال ۱۹۰۰ کارخانه اش آتش گرفت و تمام زحمتاش تبدیل به خاکستر شد. پورتر هم مجبور شد تولید بیدنل را متوقف کند.

۴_ وقت را تلف نکرد. سریع استخدام کارخانه ادیسون شد تا روی دستگاه های پخش فیلم کار کند و مدتی بعد هم شد مدیر اصلی فیلم برداری ادیسون و فیلم های تک صحنه ای زیادی را گرفت. پورتر یک جا نشین نبود و باید پیشرفت می کرد. او بعد از مدتی توانست فیلم هایی با جلوه های ویژه فیلم برداری کند. بعد داستان هایی را تعریف کرد که نیاز به چند صحنه متفاوت داشت. در سال ۱۹۰۱ فیلمی گرفت که تکنولوژی تایم لپس در آن به کار رفته بود! ملاحضه می کنید که سال ۱۹۰۱ است. تایم لپس را امروزه همه به راحتی با تلفن های همراهشان ضبط می کنند و تازه خیلی ها هم ذوق می کنند که چقدر خاص و متفاوت است. حالا تصور کنید نبوغ پورتر را.

۵_ سرقت بزرگ قطار یکی از بهترین و مهم ترین کارهای او است. فیلم را در کمپانی ادیسون تولید کرد و اولین کارش بود که نوعی روایت و داستان در آن دیده می شد. سکانس پایانی فیلم که کابوی به دوربین (یا به تماشاگران) شلیک می کند،  بینندگان آن دوره را زهره ترک کرد. سکانس به قدری بین خوره های سینما معروف است که مارتین اسکورسیزی در رفقای خوب ادای دین واضحی به این سکانس کرد. سرقت بزرگ قطار به قدری موفق بود که ادیسون دست پورتر را باز گذاشت و به او آزادی هنری کامل داد تا هر چه دل تنگش می خواهد بسازد.

۶_ در سال ۱۹۰۹ پوتر کمپانی ادیسون را ترک کرد و دوباره تصمیم گرفت مستقل کار کند. در این دوره مشغول ساخت سری فیلم هایی بر اساس نمایش نامه های معروف شد. خودش هم به تنهایی آثاری موفق مثل زندانی زندا و تس از کشور طوفان را ساخت. سپس با همکارانش دچار اختلاف شد و برگشت به همان اختراع کردن و جذب تکنیک عکاسی سه بعدی شد. پولی که از فیلم سازی به دست آورده بود را برای پروژه های جدیدش سرمایه گذاری کرد و نام کمپانی تازه ساختنش را گذاشت پرسیژن ماشین. خیلی هم موفق بود تا این که در سال ۱۹۲۹ ارزش بازار سهام سقوط کرد و در این میان پورتر هم از کار بی کار شد.

۷_ تلاش زیادی کرد تا بتواند زندگی اش را مثل سابق کند. در سال ۱۹۳۰ با پروژه دوربین های خانگی خودش را مشغول کرد. او می خواست مدلی نو از دوربین بسازد که قیمت پایینی داشته باشد و در دسترس عامه قرار بگیرد. اما سکته کرد و نتوانست کارش را پیش ببرد.

۸_ در هتلی در نیویورک بود که از دنیا رفت. و در آن زمان تقریبا به فراموشی سپرده شده بود.