قتل در قطار سریع السیر شرق- Murder on the Orient Express

سلام مجنون

خوش بختانه دارم برای کسی نامه را می فرستم که می دانم نزدیک ترین سلیقه را به من دارد. بالاخره کیفیت خیلی خوب فیلم قتل در قطار سریع السیر شرق رسید و آن را دیدم.

ای نامرد، نشد یک بار دعوت نامه ای برای من بفرستی و بیایم پیشت و با هم در سینما فیلم ببینیم. آن هم مثلا همین اثر که ۶۵ میلی متری فیلم برداری شده. سلولوید اصیل! ولی خب، وضع مالی خودم و همچنین وضعیت اقتصادی کشورم آن چنان که باید رو به راه نیست، اما همچنان امیدوارم.

 

خب، بگذار از واکنش اولیه ام بگویم. وقتی که یکی دو سال پیش خبر آمد کنت برانا قرار است این داستان معروف آگاتا کریستی را بازسازی کند. با اینکه سیدنی لومت دوست داشتنی یک اقتباس خوب از این داستان داشته و معروف ترین فیلم پوآرو است بین سینمایی ها، اما خبر بازسازی برایم جذاب بود. یکی از دلایل دوستی عمیق ما هم همین است. اصولا مخالف چیزی نیستیم در سینما! آزادی کامل. یا فیلم خوب از آب در میاید یا نه! مخالفت با بازسازی از متن ها را درک نمی کنم. در تئاتر، مکرر نمایشنامه ها اجرا می شوند با دیدگاه های مختلف، و معمولا هم آخرش با دست و به به و چه چه تمام می شود. اما سینما را بدجور بهش سخت می گیرند. همان طور که تئاتر برای خودش هملت دارد. سینما هم پوآرو و نورمن بیتس و غیره دارد و اجازه دارد که تا دنیا هست، این شخصیت ها هم، چند وقت یک بار بازخوانی شوند.

 

بگذریم، بعد از خبرها، اولین نسخه تریلر فیلم آمد، آهنگ بی کلام گروه خوب Imagine Dragons که روی تریلر کار شده بود، گوش دادنش خیلی کیف داد، اما خود تریلر، راستش کمی ناامید شدم. خیلی تلاش شده بود که اکشن و جلوه های ویژه کار را بزرگ نشان بدهد. با خودم گفتم نکند کنت برانا هم تن به سلیقه پایین داده و عمق داستان را گرفته و فقط زرق و برقش را باقی گذاشته!

فیلم اکران شد و نقد ها هم رسید و نمره ها پایین بود( هر چند دوست نداشتن جانی دپ در حال حاضر بین رسانه های خاله زنکی بسیار مد است و قطعا یکی از دلایل همین است. متاسفانه خیلی از منتقد ها هم بیشتر از اینکه واقعا منتقد باشند، ژورنالی و زرد کار می کنند و با موج رسانه ها می روند جلو، نه عقیده و حس واقعی خودشان)

و بالاخره کار را دیدم و لذت بردم مجنون جان. یک اقتباس کاملا وفادارانه اما باز هم با نگاه شخصی برانا. فیلم قبلی پر از ستاره بود( شون کانری، آلبرت فینی و …) و این جا هم پر از ستاره های نسل قدیم و جدید. فیلم برداری باشکوه و متین. بازی های خیلی خوب. شخصیت پردازی ملموس و از همه مهم تر، یک هرکول پوآروی چند بُعدی و جذاب و درجه یک. با یک سبیل جدید!

تا به حال کنت برانا بهترین پوآرویی است که دیدم.

خدا را شکر که برانا و فیلم نامه نویس اش( مایکل گرین) داستان را به قرن جدید نیاورده اند و به زور، به روزش نکردند!

 

در نهایت باید گفت که فیلم سرگرم کننده ای بود. می خواهم بدهم دختر خواهرم هم آن را ببیند و با پوآرو آشنا شود. هیچ صحنه خشن یا جنسی هم ندارد. خانوادگی و تر و تمیز است. البته خودت هم خوب می دانی، شاهکار نیست اما قطعا آن فاجعه ای که گفتند و نوشتند هم نیست. حتی فیلم معمولی هم نیست. کشتند ما را با این درجه بندی و نمره های عجق وجقشان! منتقد ها و این سایت های نمره جمع کنی فیلم ها را می گویم!

پی نوشت: فیلم در جایی تمام می شود که اشاره دارد به فیلم بعدی. یعنی مرگ بر روی رودخانه نیل. یک نسخه قدیمی تر ساخته شده، همانی که پیتر یوستینف نقش پوآرو را بازی کرده. آن را هم دیدم. در نامه ای جداگانه برایت تعریف می کنم.

قربانت، مجید

جن گیر ۳ – The Exorcist III

سلام به مجنون عزیز

عزیز جان بگو بالاخره طلسم دیدن چه فیلمی شکسته شد؟

جنگیر ۳!

چه کسی تصورش را می کرد که این فیلم این قدر خوب باشد؟ به نظرم یکی از بزرگترین نامردی های تاریخ سینماست که این فیلم نادیده گرفته شد. علتش هم که مشخص است. ویلیام پیتر بلتی را که حتما می شناسی. نویسنده کتاب جنگیر است که آن فیلم معروف را بر اساس رمانش ساختند و خودش هم دستی بر فیلم نامه اش برد. پیتر بلتی (که روحش شاد) اینجا آمد از روی یکی دیگر از رمان های خود به نام لژیون فیلم بسازد. تهیه کننده ها گفتند در صورتی که اسم فیلمی را بگذاری جن گیر ۳ ما مشکلی با ساخت نداریم. بلتی گفت آقا جان، این داستان ربطی به جن گیر ندارد. ولی حالا من فیلم را می سازم، سر بقیه مسائل صحبت می کنیم!

فیلم را ساخت، سرمایه گذار ها دیدند و باز هم گفتند که نه. فایده ندارد. باید یک صحنه جن گیری به زور در فیلم تپانده شود. پیتر بلتی بنده خدا هم ۴ میلیون دیگر گرفت و نیمه سوم فیلم را تقریبا بازسازی کرد و بر خلاف میلش نیمه پایانی را دوباره از نو ساخت و تبدیل شد به همین فیلمی که می بینی.

حالا اجازه بده سه نکته را برایت بگویم.

اول اینکه سال ۲۰۱۶ نسخه مورد پسند بلتی با همان نام لژیون روانه بازار شد. اما فعلا که در فضای نت آن را نتوانستم پیدا کنم و ببینم.

دوم اینکه این قضایا که برایت نوشتم دلیل نمی شود که فیلم بد باشد. چه بسا که یکی از بهترین فیلم های جنایی ترسناک است که اخیرا دیده ام. حس می کنم که چقدر افرادی مثل فینچر و جیمز وان ممکن است از این فیلم تاثیر هایی گرفته باشند. از آن گنجینه هایی است که چون زیاد دیده نشده، خیلی ها برای خودشان از آن قسمتی را می دزدند و در فیلم خود استفاده می کنند.

نکته سوم هم این است که امروزه هم فیلم هایی داریم که مجبور می شوند خیلی از سکانس ها را دوباره فیلم برداری کنند ( واضح ترین نمونه، جنگ جهانی زد). اما تبدیل می شوند به فیلم های فاجعه یا در بهترین حالت معمولی. اما پیتر بلتی به قدری درست و حرفه ای توانسته از پس مشکلات پشت صحنه بر بیاید و فیلمی که تحویل داده است به هیچ عنوان فاجعه نیست. و اگر کسی نداند که چنین داستان هایی پشت پرده این کار بوده، به هیچ عنوان متوجه نقص خاصی در فیلم نمی شود.

جنگیر ۳ کاری است که بازی های درجه یک دارد. جرج سی اسکات اگر بهتر از مکس فون سیدو در فیلم اول نباشد، بدتر نیست. کار ترسناک است اما نه ترس بی خود و کودکانه. زیرپوستی نفوذ می کند به وجودت. جنایی است با مایه هایی از متافیزیک. کمی هم مذهب. معجونی لذت بخش و شاید اگر از همان اول با نام لژیون اکران شده بود و در حقش نامردی نمی شد، سرنوشت خیلی متفاوتی پیدا می کرد.

چون اهل فیلم های کمتر دیده شده و ترسناک و کالت هستی، دیدنش را به هیچ عنوان از دست نده.

پی نوشت: به دنبال نسخه لژیون هستم و جایی هم سفارش کرده ام. اگر به دستم رسید که آن را می بینم. اگر نه برنامه دارم دو سه بار دیگر همین جنگیر ۳ را هم ببینم. برای آنهایی که به فیلم ساختن علاقه دارند، ارزش آموزشی دارد.

قربانت. مجید

رمان فروپاشی

خانم و آقای عزیز، سلام

فروپاشی را چهار روزه خواندم. البته نه چهار روز تمام، هر روزش تقریبا دو ساعت. یعنی به کل در ۸ ساعت کتاب را به پایان رساندم. اول می خواستم با ترجمه ویدا اسلامیه را بخوانم، اما شهر کتابی که رفتم، فقط نسخه انتشارات چترنگ را داشت. مترجم هم خانمی است با نام شیرین شکرالهی و از حق نگذریم، واقعا ترجمه روان و لذت بخشی بود. و البته یک دلیل دیگر هم برای خرید این نسخه دارم، انتشارات خوب چترنگ قطع کتاب هایش و نوع کاغذ هایی که استفاده می کند حس و حال خوبی به من می دهد.

برسیم به خود داستان…

کتابی در ۳۹۵ صفحه که حدود ۳۰۰ صفحه اش شمای خواننده را واقعا به سمت یک فروپاشی ذهنی می برد. با شخصیت اصلی همراهی و به قدری درگیر ذهن آشفته اش می شوی که خودت هم انگار داری آزار می بینی. شاید از دید داستان نویسی حرفه ای  و این جفنگیات معیارهای نویسندگی بخواهیم حساب کنیم، کتاب خیلی_ ادبی_ نباشد. اما واقعا بی ادبی است اگر بخواهم بگویم از خیلی از رمان های الکی بزرگ شده که خواندم ارزشش کمتر بود. این خانم نویسنده اش – بی ای پاریس – احتمال زیاد خیلی علاقه مند بوده که خواننده  وارد ذهن شخصیت اصلی رمانش بشود و همراه با او به فروپاشی عقلی برسد که به نظرم خیلی خوب به این هدف رسیده است. ۹۵ صفحه پایانی هم نتیجه گیری پرسرعت و جذاب داستان است. واقعا نمی توانم بیشتر از این توضیح بدهم، کوچکترین تعریفی از داستان می تواند جذابیتش را از بین ببرد. حتی پیشنهاد می کنم پشت جلد را هم نخوانید و یک راست بروید سراغ اصل مطلب. پیچش های داستانی جذابی در انتظارتان است.

طبق معمول داشتم فکر می کردم که می توان از این کتاب اقتباس سینمایی ساخت یا نه. و به نظرم آمد که خیر، نمی شود. از آن دسته داستان هایی است که هیجانش روی کاغذ نسبت به تصاویر متحرک خیلی بیشتر است.

خانم و آقای عزیزم، مطمئنم چند وقتی هست که درگیر متن های خیلی سنگین و فلسفی هستید، و مغزتان از شدت انباشته شدن اطلاعات در مرز انفجار است. خواندن فروپاشی را در این بحران فکری پیشنهاد می کنم. هم آن فلسفه ها و متن های قلنبه سلنبه را می شورد و به پایین می برد! هم زنگ تفریح جذابی ست.

قربانتان، مجید

رشته خیال – Phantom Thread

سلام نورا

آخر سر به من نگفتی نورای ایرانی هستی یا نُرای خارجی؟! حقیقتش اولین بار که اسمت را دیدم یاد شخصیت نورا در سریالی که خیلی دوستش دارم یعنی جامانده ها – The Leftovers –   افتادم. اما کمی گذشت و شک کردم که با توجه به تسلط تو بر زبان فارسی، نکند نامت همان نوورا خوانده می شود؟! هنوز که هنوز است هم من را در خماری نگه داشتی و فکر نکنم فعلا هم قصد جواب دادن داشته باشی. اما مهم نیست. فعلا از این حرف ها بگذریم.

 

رشته خیال پاول تامس اندرسون چقدر پرقدرت بود. ( نخ خیال هم ترجمه شده. اما فکر می کنم رشته خیال به مفهوم فیلم بیشتر نزدیک باشد) حقیقتش با دیدن این فیلم ترسیدم، نه اینکه کار در ژانر وحشت باشد، از این ترسیدم که کارگردان با چه جراتی این فیلم را ساخته و اگر روزی هم من رسما یک فیلم ساز شده باشم و سال ها در کار ساخت فیلم، هیچ وقت نزدیک چنین داستان غریب و سختی می روم یا نه؟ بعید بدانم چنین شجاعتی را داشته باشم و هیچ وقت هم پیدایش نخواهم کرد. نخ خیال نمی دانم فیلمی ساده است یا پیچیده، فیلم سینمایی است یا یک رمان ادبی با تصاویر متحرک؟

 

وقتی می گویم رمان، منظورم یک فیلم شاعرانه با تصاویر زیبا که آدم را یاد آثار ترنس مالیک بیندازد نیست. از این حرف ها و قاب های زیبا عبور کرده و وارد محدوده ای در دنیای سینما شده که شاید، و فقط شاید، استنلی کوبریک آن هم با یکی دو فیلم توانسته به آن نزدیک شود. مثلا حس می کنم چشمان کاملا بسته کوبریک خواسته بود به این حیطه ادبیات نزدیک شود که نشد. یا فیلم بری لیندون همینطور، اما همانند فیلم رشته خیال، لذت بخش و دوست داشتنی از آب در نیامده بود.

 

اجازه بده حسم را برایت واضح تر توضیح بدهم. فرض کن که کتابی را در دست گرفتی، با ورق های ترجیحا کاهی، بوی خوشی هم از کتاب ساطع می شود، و داستانی هم که می خوانی حس و حالی کلاسیک دارد، اما لزوما کتاب کلاسیک نیست. در هنگام خواندنش آرامش داری، اتفاق خارق العاده ای در داستان رخ نمی دهد، اما تو دوست داری رمان را به پایان برسانی، مجذوب شخصیت های عجیبش شده ای و در عین اینکه به نظر نثر داستان ساده است، اما ته دلت می دانی که واقعا نوشتن چنین رمانی کار معدود افرادی در کل کره زمین است!

 

این حس و حال من هنگام دیدن این فیلم بود. با اینکه تصویر متحرکی که کارگردان گرفته بود را میدیدی و خب در رمان تماما تخیل می کنی، اما این فیلم به طرز عجیبی اجازه تخیل را به من بیننده می داد. هر سکانس انگار کاغذ های کاهی را ورق می زدم. و دوربین و قاب هایش، نماهای نزدیک، صداگذاری ویژه اش، موسیقی متن و بازی ها و همه چیز، بیشتر من را به ادبیات نزدیک می کرد تا سینما.

 

پاول تامس اندرسون با چه وردی این کار را ساخته؟ جادوگری سینما تا چه حد ممکن است؟ حتی نمی توانم فیلم را جزو بهترین انتخاب های سال بنامم. چون دوباره تاکید کنم – فیلم – نبود. یک چیز دیگر بود. مابین رمان و فیلم ( اما نه کتاب گرافیکی ). یک عنصر جدید که اسمی برایش خلق نشده و احتمال زیاد خیلی ها که حس و حال من موقع دیدن رشته خیال را بخوانند، احتمال دیوانه شدنم را می دهند.

و خب چه چیزی بهتر از اینکه با سینما و کتاب دیوانه بشوی و از آن بهتر، کاری مثل رشته خیال تو را به جنون نزدیک تر کند.

مگر دو شخصیت اصلی این فیلم چیزی کمتر از جنون داشتند؟ عشق با این شور را خیلی وقت بود در جایی ندیده بودم. نه در واقعیت و نه در هنر. و اینکه داستان به سمتی رفت که فکرش را نمی کردم.

 

دنیل دی لوییس و ویکی کریپس در نقش خود گم شده اند. دی لوییس را در هر فیلمی می بینی نمی توانی امضا برایش پیدا کنی چون در شخصیت اش حل می شود. خیلی از بازیگران بزرگ تاریخ سینما را در فیلم های مختلف می بینم و با خودم می گویم، آهان، اینجا رابرت دنیرویی بازی کرد. اینجا آل پاچینو شد همون پاچینوی خودمون. اما در بازی دی لوییس هیچ وقت چنین چیزی را ندیدم. او فلوبر وار شخصیت را زیر سایه هنرمند پنهان می کند. تنها یک بازیگر دیگر به ذهنم می رسد که این گونه بود، فیلپ سمیور هافمن که متاسفانه چند سالی است که از دستش دادیم.

فعلا همین ها را داشتم بگویم. خیلی زود یک بار دیگر این فیلم را می بینم و اگر نکته جدیدی به ذهنم رسید، حتما برایت می نویسم.

قربانت، مجید

پست – The Post

درود بر ملاگینوی عزیز

چند شب پیش فیلم پست (یا روزنامه واشنگتن پست) از استیون اسپیلبرگ را دیدم. این را می دانم که علاقه ی خیلی زیادی به این فیلم ساز نداری و من خیلی بیشتر از تو، آثارش را می پسندم. تو همچنان با سینمای تجاری مشکل داری و خب، اسپیلبرگ یکی از ستون های اصلی ساخته شدن بلاک باسترهاست. بارها سعی کردم بهت بگویم که چرا زیاد فرقی بین سینمای پول ساز و خاص ( یا همان هنری ) نمی گذارم و فیلمی که بیننده هایش را جذب کند را دوست دارم و ترجیح می دهم که هیچ برچسبی به فیلم نزنم. همچنان باورش برای خیلی ها سخت که من می توانم فیلم ابرقهرمانی ثور ۳ را ببینم و به اندازه آخرین فیلم آندری زویاگینتسف آن را دوست داشته باشم. ایرادش کجاست؟

خب، حرفم از مسیر اصلی خارج شد، چون ماجرای جالبی درباره این نوع فیلم های ابرقهرمانی و مادرم و دختر خواهرم رخ داده که حتما در نامه ی دیگری آن را برایت تعریف می کنم.

دوباره می رسیم به پست، خوشبختانه کار را دوست داشتم. نه به اندازه دیگر آثار سیاسی اسپیلبرگ ( همچنان مونیخ را یکی از بهترین فیلم های او و کلا یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما می دانم ) ولی این اثر آخری، بیشتر از اینکه جذب فیلم نامه شوم، کارگردانی اش جادویم کرد. فیلم های همه مردان رئیس جمهور و اسپات لایت با فیلم پست یک جور سه گانه غیر رسمی به حساب می آیند – هر سه اینها هم بر اساس ماجرایی حقیقی ساخته شده اند –  مثلا پست، دقیقا جایی تمام می شود که همه مردان شروع می شود، و یکی از شخصیت های اصلی اسپات لایت، پسر شخصیت تام هنکس در فیلم پست است. فیلم هایی درباره روزنامه نگاری و افشاگری، اما در جهت مثبت و به نفع مردم. انصافا هم هر سه این آثار شریف هستند و قابل احترام. اما این اسپیلبرگ لعنتی با همین مضامین کاری کرده ست کارستان. دوربین روان و بدون ترسش طوری بین بازیگران و دکور صحنه می چرخد انگار یک جادوگر روی جارویش دوربین را گرفته و پرواز می کند. به چپ و راست، اینور و آن ور، آزاد و رها. پیشنهادم دیدن چند باره سکانس تلفن حرف زدن همزمان سه نفر، مریل استریپ وتام هنکس و تریسی لتس ( در نقش فریتز بیب) است. وقتی دارم از سینمای اصیل حرف می زنم، منظورم این تیپ سکانس هاست. فیلم دیالوگ محور است و خیلی کارگردان ها در این جور موقعیت ها دوربین را کمتر تکان می دهند، اما خب در اینجا این خبرها نیست. قاب های این فیلم شجاعت دارد، همانند شخصیت های اصلی اش.

پس اگر فیلم را ندیدی، حتما ببین ( در کنارش از دیدن آن دو فیلم دیگری هم که گفتم غاقل نشو) و اگر فقط یک بار دیدی، برای بار دوم با دید کارگردانی ببین و لذت دو چندان ببر. هنر سینما، بر خلاف شنیده ها همچنان زنده است و با سرعت می تازد.

…….

پی نوشت : منظورم از تکان دوربین، دوربین لرزان روی دست نیست ها! خدایی نکرده فکر نکنی اسپیلبرگ اینقدر بی تجربه است که بخواهد سکانس های چنین فیلمی را روی دست ضبط کند!

…..

قربانت. مجید

به بهانه فیلم مادر! + جستاری از مارتین اسکورسیزی

سلام نورا جان

این مطلب را چند وقت پیش خواندم و بالاخره برایت ترجمه اش کردم. چون می دانم از فیلم مادر! دارون آرنوفسکی بدت آمد و همچنان هم از آن دل خوشی نداری. فکر کنم چند باری خواستم تو را به زور قانع کنم که مادر! اتفاقا فیلم خیلی خوبی هم هست، اما خب مثل همیشه حرف، حرف خودت بود. هیچ مشکلی هم نیست. مادر! فیلمی همه پسند نیست، آنچنان هم خاص نیست که بخواهیم با دوست داشتنش پُز بدهیم. مادر! یک فیلم است و می توانیم یا دوستش داشته باشیم یا نه. به همین سادگی!

اما این مقاله را که برایت می فرستم مارتین اسکورسیزی نوشته. بیشتر واکنشی است به نحوه نمره دادن سایت های آنلاین و فضای رقابتی مضحکی که در اینترنت بین فیلم ها راه افتاده، و در این میان هم اسکورسیزی مثالش را با فیلم مادر! زده است. بخوان و لذتش را ببر.

…………………

به بهانه مادر _ مارتین اسکورسیزی

شک دارم که دل کسی برای نمره گرفتن در دوران مدرسه تنگ شده باشد. البته ممکن است اشتباه کنم ولی بعید بدانم.

وقتی که از مدرسه فارق التحصیل شدم، با خودم فکر می کردم که” عالی شد، دیگه قرار نیست بهم نمره بدن” این طرز تفکر من برای قبل از زمانی بود که اولین پیش نمایش فیلمم رو داشته باشم. هر فیلم سازی می تواند به شما بگوید که پیش نمایش، تجربه بسیار دردناک و زجرآوری است و گاهی اوقات بسیار مخرب. نمونه اش پیش نمایش معروف کمپانی- آر ک او- برای فیلم آمبرسون های باشکوه اورسن ولز. مدیران اجرایی استدیو از واکنش منفی تماشاگران اکران آزمایشی به عنوان دلیل موجه ای برای تکه تکه کردن نسخه اصلی فیلم ولز استفاده کردند، فیلمی که در حال حاضر به طور گسترده ای به عنوان یک اثر نزدیک به شاهکار شناخته می شود.

گاهی اوقات وقتی همه عوامل در حال همکاری با یکدیگر هستند. اکران های آزمایشی می تواند یک سری سوال های اساسی در فیلم را پاسخ دهند. مثلا آیا قسمتی از فیلم اطلاعات کافی را در اختیار بیننده گذاشته است؟ زمان بندی سکانس درست بوده است؟ چه چیزی باعث می شود که بینندگان از جایی به بعد داستان را دنبال نکنند و چه چیزی در فیلم به درستی درنیامده است؟ مسائل جزیی و کوچکی که باعث می شود خیلی از جنبه ها مشخص شود.

و بعد، وقتی که فیلم ساخته شده است، نقد ها از راه می رسند. مانند بقیه، من هم به اندازه کافی نقد مثبت و منفی دریافت کرده ام. نقد های منفی به طور واضح لذت بخش نیستند ولی با حد و مرزی مشخص نوشته شده اند. به هر صورت وقتی منتقدی با یکی از آثار من مسئله داشت، با یک برخورد متفکرانه و یک روش خاص به اثر نزدیک می شد و این را حق خود می دانست که مشکل خود را با فیلم بیان کنند.

در این ۲۰ سال اخیر، یا بیشتر، خیلی چیزها در سینما تغییر پیدا کرده است. تغییرها هم در سطح های مختلفی روی داده است. از روش ساخت فیلم ها تا دیدن و بحث درباره شان. خیلی از این تغییرات جنبه های مثبت و منفی خود را داشته اند، به عنوان مثال تکنولوژی دیجیتال امکان ساخت سریع فیلم ها را با آزادی کامل فراهم کرده است و از طرفی دیگر، محو شدن پروژکتور ۲۵ میلی متری از بیشتر سینمای اصلی فقدان اساسی است.

در این میان، تغییر دیگری رخ داده است که باور دارم هیچ جنبه مثبتی نداشته است. شروع آن در دهه ۸۰ بود. وقتی که  باکس آفیس ( یا همان لیست فروش هفتگی فیلم ها ) به طور قارچ گونه ای مثل یک وسواس بی درمانی که امروز می بینیم رشد پیدا کرده است. وقتی که جوان بودم گزارش لیست فروش در مجله های تخصصی سینما مثل هالیوود ریپورتر درج می شد. اما حالا، می ترسم که بگویم که تبدیل به همه چیز شده است. باکس آفیس تقریبا در جریان تمام بحث های مربوط به سینماست و حتی تبدیل به جریان اصلی شده است. قضاوت سنگدلانه ای که باعث شده است فروش اولین هفته اکران به یک درگیری خون خواهانه تبدیل شود و به نظر می رسد که در جریان نقد فیلم هم تاثیر گذاشته است. من درباره شرکت های بازاریابی مثل سینمااسکور صحبت می کنم که در اواخر دهه ۷۰ به وجود آمد و سایت های جمع آوری رای آنلاین مثل راتن تومیتوز – گوجه فرنگی های گندیده – که هیچ ربطی به نقد فیلم ندارند. این سایت ها به فیلم طوری رای و نمره می دهند گویی دارند به اسبی در مسابقه رای می دهند، یا به رستورانی در یک بروشور انتخاب رستوران ها، یا حتی به خانه ها در گزارش املاک ساختمانی. آنها هر چقدر با بازار فیلم در ارتباطند، هیچ ربطی به خلق یا دیدن یا درک یک فیلم ندارند. فیلم ساز در حد یک محتوا ساز جزیی تقلیل پیدا کرده است و بیننده هم یک مشتری بی ذوق.

این شرکت ها و سایت ها لحنی درست کرده اند که برای یک فیلم ساز جدی، خطرناک است، حتی اسم سایت گوجه فرنگی های گندیده توهین آمیز است. و همان طور که نقد فیلم که توسط انسان های پر شور و شوق  با دانش واقعی درباره سینما در این میان محو شد. به نظر می آید که صداهای پر از تعرض و قضاوت نا به جا در این میان بیشتر شده است. مردمی که به نظر می رسد از دیدن این که فیلم  و فیلم سازی رد یا حذف می شوند یا در مواقعی با خاک یکسان می شوند، لذت وافر می برند که شباهت زیادی به مردم انتقام جو و تشنه خون در نیمه پایانی فیلم مادر دارون آرنوفسکی دارند.

قبل از اینکه مادر! را ببینم، به شدت با نظرهای خصمانه فیلم اذیت شدم. خیلی از مردم می خواستند فیلم را تفسیر و توجیه کنند، می خواستند همه چیز را به یک جمع بندی مشخص برسانند و اگر چیزی را نمی فهمیدند، خواستار محکوم شدن فیلم بودند. و خیلی ها هم به نظر می رسید که از گرفتن نمره F از سینمااسکور لذت می برند. این قضیه اخبار اصلی رسانه ها شد – مادر! با نمره F سیلی محکمی خورد- یک ارزیابی بدی که فیلم های افرادی مثل رابرت آلتمن، جین کمپیون، ویلیام فریدکین و استوین سودربرگ هم چنین دوره ای را گذراندند.

وقتی که فرصت دیدن مادر! پیش آمد، با این قضاوت عجولانه بیشتر از قبل آزار دیدم و برای همین بود که می خواستم افکارم را به اشتراک بگذارم. مردم گویی چون خیلی ساده نتوانستند فیلم را تحلیل کنند و آن را در دو کلمه خلاصه کنند، خشمگین شده بودند. مادر! یک فیلم ترسناک است یا یک کمدی تلخ، یا شاید یک استعاره مذهبی یا یک داستان هشدار دهنده درباره اخلاقیات و از بین رفتن محیط زیست؟ شاید کمی از همه اینها ست اما مسلما در یک تعریف مشخص گنجیده نمی شود.

آیا فیلمی هست که قابل توجیه باشد؟ پس خود تماشای تصاویر فیلم مادر! چطور؟  تصاویر به قدری فعال بود و به زیبایی بازی و صحنه پردازی شده بود – دوربین سوبژکتیو و نمای نقطه نظر دید و زاویه های مختلف که همیشه در حرکت بودند، صداهایی که از اطراف و گوشه ها به سمت تماشاگر می آمد و شما را هر چه بیشتر در کابوس تصویرش غرق می کند. داستان که به تدریج به پیش می رود، آزار دهنده تر می شود. ترس ، کمدی تلخ، عناصر مذهبی، داستان هشدار دهنده. همه اینها در فیلم وجود دارد اما عناصری هستند که در مجموع و با همدیگر معنا می دهند و باعث فروپاشی شخصیت ها و بیننده ها می شود. فقط یک فیلم ساز پرشور می تواند این فیلم را بسازد که من هنوز هم بعد از گذشت چند هفته دارم آن را در ذهنم تجربه می کنم.

فیلم های خوب از فیلم سازان واقعی قرار نیست که رمزگشایی شوند یا خیلی سریع مورد فهم قرار گیرند. این فیلم حتی برای این ساخته نشده که به سرعت توسط بیننده ها دوست داشته شود. این کارها فقط و فقط ساخته می شوند زیرا شخصی که پشت دوربین است – باید – این فیلم را بسازد. و هر کسی که با تاریخ سینما آشنایی داشته باشد به درستی می داند که لیست بلند بالایی از فیلم هایی وجود دارد که در اولین اکران نادیده گرفته شده اند، مانند جادوگر شهر اُز، چه زندگی زیبایست، سرگیجه و نقطه خالی. و به مرور زمان هم تبدیل به آثار کلاسیک شدند. درجه بندی تومیتومیتر و سینمااسکور به زودی از بین خواهد رفت. البته شاید چیزی بدتر از اینها پدیدار شود و شاید هم در زیر هاله درک و فهم درست دانش فیلم محو شوند. در این میان، آثاری که با عشق درست شده اند همانند مادر!. در ذهن ما رشد می کنند.

متن را از اینجا ترجمه کرده ام.

یادگاری تصویری از برف تهران

سال ۹۶ تهران بارش باران کم داشت. هوا خیلی آلوده بود و هست. و  برف جون دار هم فقط یک روز بارید. البته می دونم که با همون بارش خیلی ها اذیت شدن، شهر بهم ریخت. سرما و برف در عین زیبایی ، شاید قاتل خیلی از انسان ها و موجودات باشه.

این ویدیو یک دقیقه ای رو برای ثبت اون روز ساختم. مثل یه دفترچه یادگاری که وقتی می بینمش زیبایی های اون روز به یادم بیاد نه زشتی ها.

پرونده سازی!

سه سال پیش بود که تمام آثار وودی آلن رو گرفتم و با خودم قرار گذاشتم که تا آخرین فیلمی که ساخته رو به ترتیب ببینم، بعد که دیدن فیلم ها تموم شد رفتم سراغ یک کتاب که با آلن مصاحبه کرده بود و قطور هم بود و یک کتاب تحلیلی کم حجم هم از فیلم هایی که ساخته خوندم. این یعنی یک پرونده سازی برای وودی آلن! و چه تاثیر خوبی هم داشت، با سبک کارش خیلی بهتر آشنا شدم، جهان درونی فیلم ساز رو تقریبا دیگه بلد بودم و شباهت بین آثارش خیلی بیشتر از قبل برام نمایان شده بود. البته آدمی نیستم که فقط روی یک کارگردان یا نویسنده زوم کنم. من میبینم، می خونم، سعی می کنم درس و تجربه بگیرم و بعد رها کنم. اون زمان که این کار رو انجام دادم، آگاهانه نبود، صرفا یک حرکت حسی بود و کلی هم دوران خوبی رو گذروندم، تا اینکه رسید به کتاب های خودشناسی ( نه خودشناسی به سبک غربی و پدر پولدار و پسر بی پول و مامان مقروض!) خودشناسی شرقی با نویسنده ای ایرانی به نام محمد جعفر مصفا که معروف ترین کتابش هم تفکر زائد هست. تمامی کتاب های چاپ شده از مصفا رو کم کم تهیه کردم و پشت سر هم خوندمشون و یادداشت برداشتم و واقعا هم اون دوره من رو زیر و رو کرد. چه درونی چه بیرونی! پرونده سازی آقای مصفا هم جواب داد. این طور نزدیک شدن به آثار چقدر مفید تر هست نسبت به اینکه بین اینها فاصله بیفته. فرض کنید که فیلم نامه نویسی هستید که می خواهید کمدی کار کنید، خیلی فرق هست بین اونی که یکی از فیلم های مثلا لورل و هاردی رو میبینه و میره سراغ نوشتن، تا اونی که تمام فیلم های لورل و هاردی رو به صورت پروژه ای می بینه و بعد میره سراغ کارش! در این بین قرار نیست از کسی تقلید کنید، فقط قراره طول موج حسی خودتون رو بالا نگه دارین و این کار هم فقط با پرونده سازی بدرد میخوره!

الان دیگه جوری سراغ کتاب ها نمیرم تا بین آثار نویسنده ای که دوستش دارم فاصله بیفته. در حال حاضر پرونده سازیم برای پل استر شروع شده. دو تا از کتاب هاش رو قبلا خونده بودم اما دوباره رفتم و از نشر افق ، اون هم نه یک دفعه ای که به جیب مبارک ام فشار بیاد، کتاب هاش رو از اول هر چی چاپ شده تهیه کردم و دارم می خونم. الان پل استر رو خیلی بهتر می شناسم تا نسبت به قبل و دنیایی عجیبی که در داستان هاش ساخته برام هر روز واضح تر می شه و حتی در زندگی خودم هم به تاثیر می ذاره.

این وسط البته وقت زنگ تفریح هم میرسه ؛ خوندن یک مقاله، جستار، یه کتاب کم حجم هیجان انگیز و مجله. اینها قرار نیست حذف بشه، فقط قراره که زیاد بین آثار هنرمندانی که دوست دارم فاصله نیفته.

بعد از دیدن یک سری آثار شاخص سال ۲۰۱۷ هم که به زودی دیدنشون تموم میشه، پرونده لوئیس بونوئل رو آماده کردم. فیلم هاش تا اونجایی که موجود هست رو تهیه کردم و کتاب قطور خود زندگی نامه اش ( با آخرین نفس هایم ) رو هم همینطور. تا برم سراغش و دنیای بونوئل رو کاملا لمس کنم.

به نظرم هر کسی که این مطلب رو خوند، یک بار یه پرونده سازی رو امتحان کنه، فکر نکنم پشیمون بشه.

دو ویدیو از نمایش بللافیگورا

این دو ویدیو رو برای نمایش بللافیگورا ساختم. نوشته یاسمینا رضا ، ترجمه ی بهروز سروعلیشاهی که تو کار هم بازی می کرد و کارگردانی سروش طاهری.

 

۱۹۲۲

  • کاگردان: زک هیلدیچ
  • فیلم نامه: زک هیلدیچ بر اساس رمانی از استیفن کینگ
  • بازیگران: توماس جین، نیل مک دونا، مالی پارکر
  • خلاصه کوتاه: در منطقه ای روستایی، مادر خانواده که می خواهد به شهر مهاجرت کند، خانه را که به نام خودش است برای فروش می گذارد، اما پدر خانواده راضی نیست و بهترین راه را در سر به نیست کردن همسرش می بیند.

……………

  • سال ۲۰۱۷ که سال طوفانی اقتباس های مکرر از آثار استیفن کینگ بود. با تمام و ضعف ها و قوت خودشون. پر سر و صدا ترین نسخه سینمایی فیلم It و کم سر و صدا ترین هم، ۱۹۲۲ که همین فیلم باشه.
  • و بر خلاف خیلی از سر و صداها، در این سال بهترین آثار اقتباسی از این نویسنده بر پرده سینما نیومد و روی صفحه کوچک تلویزیون نقش بست. ۱۹۲۲ مستقیم از پلت فرم نمایشی نت فلیکس پخش شد.
  • این کار به نسبت بقیه آثار کینگ از سرعت کمتری برخوردار هست. با اینکه جنایت و مواجه با کابوس و رویارویی با عواقب یک جنایت هولناک رو میبینیم، ولی بیشتر در مسیر آثاری مثل مسیر سبز و درخشش است ( لازم به ذکر هم هست که این دو فیلم هم از آثار کینگ اقتباس شده)
  • کینگ در بیشتر آثارش پیام اخلاقی رو با ترس به بیننده میده و اینجا هم چنین چیزی رو داریم، شاید برای کسی که با کارهای این نویسنده آشنا باشه، در بلند مدت این نوع از روایت نخ نما شده باشه. اما به نظرم مواجه با ترس درونی هیچ وقت تکراری نمیشه، البته اگر روایت نو باشه.

  • ۱۹۲۲ بازی های خیلی خوبی داره. من زیاد با آمریکایی های اون دهه آشنا نیستم! و نمی دونم که توماس جین خیلی در بازی و لهجه اش اغراق کرده یا نه. اما در نهایت باور پذیر هست. هر چند به هیچ عنوان نمی تونیم شخصیتش دوست داشته باشیم و تنها کاری که از ما بر میاد این است که در خیلی جاهای فیلم دلمان برایش بسوزد، تازه آن هم از نگاه حقیرانه.
  • دو نیمه اول فیلم آنچنان سرعتی برای روایتش خرج نمیده، و من خوشحالم، دوربین این فیلم با آرامش تمام داستانش رو تعریف می کنه. از خشونت نمی ترسه و به شدید ترین وجه قتل رو نشون میده. نیمه آخر، سرعت روایت چند برابر میشه که شاید توی ذوق بزنه، نه به اون آرومی و نه به این سرعت تند پایان داستان.
  • فضا سازی. این فیلم تصویر و لوکیشن عالی داره و به درستی هم از همه اونها استفاده کرده.
  • یک سری شخصیت های فرعی هستن که میان و میرن و صادقانه هیچ نقش پیش رویی در فیلم ندارن و شاید به زمان فیلم اضافه کردن. تنها مشکل اساسی من با این فیلم همینه.
  • من که میگم شاید باید ابهام فیلم خیلی بیشتر از این حرف ها هم میشد، کوبریک اگر می خواست عین رمان درخشش را بسازد حتما با فیلم لوس و باسمه ای طرف می شدیم، ۱۹۲۲ شاید باید از درخشش درس می گرفت و تا می توانست فیلم را رمزآلود تر می کرد. حقیقتش از آثار ترسناکی که خیلی پیام واضحی بدهند ارتباط چندانی برقرار نمی کنم، هر چند که ۱۹۲۲ در مرز بین ابهام و واضح بودن است و خوشبختانه بیننده اش رو پس نمی زنه و به نظرم همین برای این فیلم کافیه.