Eyes Without a Face- چشمان بدون صورت

این فیلم فرانسوی سال ۱۹۶۰ اکران شد و منتقدها هم حسابی به فیلم تاختند، خواندم که یکی از منتقد های آمریکایی که برای فیلم نقدی مثبت نوشته بودند تا مرز اخراج از روزنامه پیش رفت! می بینید که مشکلاتی که الان از آن ناله می کنند، آن موقع هم بوده است. الان هم دوره ای است که مثلا یکی بیاید چیزی خلاف یک فیلم مد روز بگوید، بهش حمله می کنند.

اول این که با دیدن این اثر سریع یاد سه فیلم افتادم. اولی یک اکشن است به اسم Face/Off که خیلی ها در ایران با نوارهای وی اچ اس آن خاطره دارند. صحنه های جدا کردن پوست صورت نیک کیج را هنوز به یاد دارم که واضح است از این فیلم تاثیر گرفته است. دو تا فیلم بعدی در ژانر وحشت هستند. یکی را قبلا معرفی کرده بودم و دیگری فیلم The Skin I Live In پدرو آلمادوار است که حس می کنم نسخه ای با حال و هوای همین چشمان بدون صورت است. منتها با درکی متفاوت نسبت به ماجرا.

من صحنه جراحی صورت در این فیلم را دارم در سال ۱۹۶۰ و برای تماشاگران آن دوره تصور می کنم و مغزم دود می کشد. با این که کار قدیمی است و سیاه و سفید، اما به شدت تاثیر گذار بود. تازه من که حسابی فیلم های اسلشر دیدم، اما این سکانس آدم را حسابی اذیت می کرد. خیلی ها حتما صورتشان را هنگام دیدن این سکانس بر می گردانند.

چون هم این فیلم و هم روانی در سال ۱۹۶۰ اکران شده اند داشتم خود به خود این ها را مقایسه می کردم. هر دو آثار سیاه سفید و ترسناک با صحنه ای خشن به یادماندنی هستند. اما فیلم چشمان بدون صورت یک سرما و بی حسی خاصی دارد که آدم را نگران می کند. یعنی هنگام دیدن این فیلم و بعد از پایانش، ترجیح می دهی دیگر وارد آن دنیا نشوی، در صورتی که دنیای روانی با تمام روانی بازی هایش گرما دارد. یا شاید بهتر است بگویم سینمایی تر است. اما چشمان بدون صورت، کمتر سینمایی است و همین شاید فیلم را هولناک تر کرده است.

زودیاک – Zodiac

این فیلم را بعد از چند سال دوباره دیدم و عجب شاهکاری است. اثر، جنایی است ولی به نظرم بیشتر به ژانر ترسناک نزدیک است. چنان مو به تن آدم سیخ می کند که خیلی از فیلم های مثلا ترسناک ازشان بر نمی آید. ترس ماجرا این است که زودیاک هیچ وقت پیدا نشد! به همین راحتی… طرف این همه آدم کشت و رفت زندگی اش را کرد. حالا ما کاری نداریم که ممکن است او با مرگ بدی از دنیا رفته باشد و غیره. اما این که از طریق قانون بلایی سرش نیامد، خود به خود ماجرا را وحشتناک می کند. و فینچر که به نظرم با همین فیلم زودیاک سبک اش متفاوت و شاید پخته تر شد، از لحاظ کارگردانی واقعا کم نگذاشته است.

اخیرا یک مستند خیلی خوب درباره صحنه معروف قتل زیر دوش حمام روانی ساخته آلفرد هیچکاک را دیدم به نام ۷۸/۵۲  که پیشنهادش می کنم.

ولی وقتی این را دیدید. حالا بهتر است فیلم های دیگری را بررسی کنیم. در همین زودیاک صحنه های پر از تعلیق و ترس فراوان است. و تاثیرش هم از آثار هیچکاک بیشتر نباشد، کمتر نیست. مثلا صحنه قتل در پارک که به حمله دریاچه بریسا معروف است را ببینید و از کارگردانی لذت ببرید.

تلویزیون

شش، هفت یا شاید هشت سال شده که من تلویزیون یا ماهواره ندیدم. اهل فوتبال هم که نیستم و خلاصه پرونده تی وی به کل بسته شده است. برنامه های ماهواره هم یک مشت وقت پر کن اکثرا چرت و پرت هستند که برایم اصلا جذابیت ندارد. البته چرا… وقتی در خانه هستی به هر حال خانواده یا دوستانت تلویزیون نگاه می کنند و من هم به هر حال چشمم به بعضی برنامه ها می خورد. ولی در همین حد باقی می ماند. یعنی ۵ دقیقه بیشتر نشده که بتوانم برنامه ای را تحمل کنم. من آگاهانه نمی روم سراغ کنترل تا کانالی را ببینم. خیر جناب، خیلی وقت است که از این بابت آسوده شده ام.

اگر چه ممکن است هر چند وقت یک بار برنامه ای بدرد بخور، واقعا بدرد بخور! سر از تی وی در بیاورد. که آن را هم در نت و مثلا در آپارات می بینم. مثلا چیزی که الان به نظرم ارزش وقت گذاشتن دارد فقط برنامه کتاب باز است با اجرای سروش صحت. برخی مهمان ها حرف های مفید می زنند و مسعود فراستی هم حرف هایش در این برنامه شنیدنی است.

خوراک مغز را خودتان انتخاب کنید خیلی فرق دارد تا این که منتظر بشینید تا ببینید تی وی قرار است برای شما چه پخش کند و روی کاناپه لم بدهید و کانال ها را بالا و پایین کنید. البته اینستاگرام هم تقریبا چنین کارکردی دارد منتها شیک تر است!

مثلا خیلی فرق است که ده نفر را دنبال کرده باشی اما اگر پستی می گذارند با دقت آن را بخوانی و ببینی. تا این که هزاران نفر را فالو کرده باشی و از هر طرف عکس و استوری بدهی به مغز بیچاره ات.

ادبیات علیه استبداد

از بیژن اشتری به عنوان مترجم تنها یک کتاب خوانده بودم به نام دیکتاتورها و سینما که توسط انتشارات دنیای تصویر چاپ شده بود-روح علی معلم شاد.

تا این که متوجه شدم آقای اشتری آثار زیادی را درباره دیکتاتورها ترجمه کرده است. من را بگو که همیشه فکر می کردم ایشان فقط کارشان مربوط به فیلم ها است و تازه های سینما را معرفی می کنند! به هر حال، شروع کرده ام تا آن جایی که بتوانم بیشتر آثار ترجمه شده توسط آقای اشتری را بخوانم. هم توانایی بالایی در برگردان فارسی دارند و هم کتاب هایی که انتخاب می کنند جذاب به نظر می رسد. اولین کتابی هم که رفتم سراغش ادبیات علیه استبداد بود.

و عجب کتابی…

من رمان دکتر ژیواگو را نخوانده ام و فقط فیلمش را چند سال پیش دیدم. ادبیات علیه استبداد باعث شد که شوق خواندن دکتر ژیواگو را پیدا کنم. با توجه به این که الان می دانم بوریس پاسترناک چه دورانی را برای نوشتن و چاپ این کتاب گذرانده است، فکر کنم جذابیت متن دکتر ژیواگو برایم دو چندان شود.

ادبیات علیه استبداد را چهار روزه تمام کردم. این کتاب تقریبا ۵۰۰ صفحه است اما یک ذره هم حوصله سر بر نیست. اگر کاری نداشتم و وقت اجازه می داد که نهایت یک یا دو روزه تمامش کرده بودم. و حتما هم یک بار دیگر می خوانمش. از آن متن هاست که در عین تلخی به خواننده امید می دهد، یا حداقل تلنگر می زند که تویی که داری هر روز چس ناله سر می دهی، ببین بوریس پاسترناک چه دورانی را زیر سایه دیکتاتوری استالین گذرانده است، تازه این وسط یک رمان تاریخ ساز هم نوشته است!

چیدمان فصل ها طوری است که انگار دارید یک سریال پر از هیجان را دنبال می کنید و هی می خواهید بروید سراغ ادامه داستان. کتاب را که خریده بودم، در پارک نزدیک خانه نشستم و گفتم  یکی دو صفحه بخوانم ببینم چطور است، و ناخودآگاه دیدم یک فصل را همان جا تمام کردم.

به این میزان، خواندنی و دل چسب است.

دیکته

برای یادگیری فیلم نامه و نمایش نامه نوشتن، برای شروع این کار، هیچ نیازی به کلاس رفتن نیست. فقط دیکته بنویسید. بهتر هم است اول از آثار وطنی شروع کنید. البته فیلم نامه های ایرانی که چاپ شده باشند تعدادشان زیاد نیست. ولی همان هایی که هستند را تهیه کنید. (مثلا تمام فیلم نامه های اصغر فرهادی چاپ شده است) و از رویشان بنویسید.

من البته اولین فیلم نامه ای که کامل سه بار از رویش دیکته کردم شاترآیلند بود. ولی همان باعث شد تمام ساختار یک فیلم نامه دستم بیاید. کاری که هیچ کتاب آموزش فیلم نامه نویسی نتوانست برایم انجام دهد.

تکنیک بعد از جذابیت

کانال های یوتیوبی عالی مثل Every Frame a Painting هست که قبلا هم در این پست بهشان اشاره کرده بودم. خود من هم در بعضی پست های این بلاگ به تک سکانس هایی رجوع دادم. در کل تجزیه و تحلیل سکانس ها، نماهای زیبا و غیره در فیلم ها کاری متداول است. فرمالیست بازی هم به هر حال عالمی دارد.

اما…

فیلم ها با کلیت معنا پیدا می کند. این سکانس بازی ها و بیرون کشیدن ساختار فلان پلان و فلان صحنه همه اش به تکنیک ربط دارد. و تکنیک هم بدرد خیلی ها نمی خورد و اصلا جذاب نیست. دلیلی هم ندارد جذاب باشد. شما قسمتی از یک پل عابر را خیلی زیبا طراحی کرده باشید اما این پل انتها ندارد! خب فایده اش چیست؟ شما یک فصل از یک کتاب را بی نهایت حرفه ای نوشته باشید، اما وقتی کل داستان را بخوانیم می بینیم که فقط همان یک فصل زیبا بود. خب باز هم … فایده اش چیست؟

تکنیک بعد از جذابیت می آید. فیلمی که ساخته ای یا نوشته ای، وقتی که از اول به آخر آن را می بینی یا می خوانی، جذابیت دارد؟ فکر می کنم این باید اصلی ترین پرسش هر شخصی باشد که در صنعت سینما مشغول است. چون این سوال را معمولا بیننده ها می پرسند.

فیلمه جذاب بود؟ فیلمه قشنگ بود؟

و وقتی که پاسخ آمد بله…

چقدر هم خوب. حالا می رویم به سراغ بقیه نکات فیلم.

وقتی که با شناسنامه ام فیلم وی اچ اس کرایه می کردم – ۲

 

این جا که می بینید مغازه ای بود مخصوص کرایه فیلم یا همان VHS عزیز خودمان. من جزو نسلی هستم که تغییر مسیر از وی اچ اس به سی دی را دیدم. لمسش کردم. زندگی اش کردم. در این پست یک چیزهایی درباره وی اچ اس گفته بودم و حالا دوباره می روم سراغ همین خاطره بازی ها. این عکس را تازه گرفته ام، رفته بودم محله قدیمی ام، تهران پارس. جایی که از سوم دبستان تا سال اول دانشگاه را آن جا بودم. بعد دیگر مهاجرت ما به مناطق مختلف تهران شروع شد. بعد از سال ها برگشت به محل قدیم، اولین جایی هم که رفتم و دیدم همین مغازه ویدیو کلوپ بود. از شانس من هم بسته بودم و نفهمیدم الان کاربری مغازه چگونه است و همان طور هم که می بینید، روی تابلو هیچ اسمی نیست. شاید هم اصلا خالی شده. چه می دانم. اما هر چه باشد و به هر چه تبدیل شده باشد برای من همان ویدیو کلوپ است. اسم صاحب کلوپ را یادم نیست، فقط صورت لاغرش با ریش پروفسوری و یک عینک را یادم می آید. خیلی هم مهربان بود و منصف. یادم است که اصلا هم از تبدیل وی اچ اس به سی دی خوشحال نبود، همیشه می نالید که سی دی ها سریع خراب می شود و برای اجاره دادن فایده ای ندارد. بنده خدا آن موقع نمی دانست که دوره کرایه دادن فیلم ها با شناسنامه به پایان می رسد و همه چیز دگرگون می شود. وی اچ اس نزدیک ترین حس و حال را به نگه داشتن کتاب داشت. یعنی چون قطع و اندازه اش آن طور بود، این ها را می گذاشتی در کتاب خانه یا کمد و نگاهشان می کردی و لذت می بردی از حضورشان در اتاق یا خانه ات. الان هم دیسک های بلوری  هست، اما برای نگه داری، قطعا وی اچ اس جنس بهتری بود. البته در زمانه ما و مخصوصا ایران بماند. فیلم ها یک مشت فایل دیجیتال هستند که در هارد و فلش رد و بدل می شود. فیلم های ایرانی هم که در یک بسته بندی بدترکیب عرضه می شوند. خلاصه که نگه داری  فیلم ها خودش عالمی داشت که متاسفانه الان خیلی ها تجربه اش را ندارند.

نکته: وارد مغازه که می شدم روی در و دیوار انواع و اقسام پوستر ها بود. فقط نمی دانم چرا و به چه علتی فقط و فقط پوستر فیلم خانه ارواح در ذهنم مانده است.

شاید به خاطر این که با ذوق و شوق از صاحب کلوب پرسیدم این فیلم ترسناک است؟ (واضح است که دبستانی بودم و از اسم فیلم ها حدس می زدم ژانرش چه باشد) که ایشان هم خندید و گفت نه. برای بزرگسال هاست. من هم بی خیال دیدن فیلم شدم و چند سال بعدش فهمیدم درامی بوده است اقتباسی از یک رمان معروف نوشته ایزابل آلنده. حالا هم رمان را دارم هم فیلم را. و نه کتاب را خوانده ام و نه فیلمش را دیده ام!

Phase IV – فاز ۴

سال بس طراح تیتراژ برخی از معروف ترین فیلم های تاریخ سینماست. از روانی گرفته تا کازینو. و همچنین طراح پوستر چندی از بزرگ ترین فیلم ها مثل سرگیجه و درخشش.

در سال ۱۹۷۴ یک فیلم بلند از سال بس اکران می شود به نام فاز ۴ و اتفاقا تنها اثر بلندی است که در کارنامه سینمایی اش وجود دارد. فیلم نه سر و صدای خاصی می کند و نه اکران موفقی دارد. در نظر بگیرید که من از هفت سالگی در حال فیلم دیدن هستم و سال هاست مجله های سینمایی می خوانم و کتاب های سینمایی و مقاله ها و ویدیو هایی در فضای نت را هم اضافه کنید و تا به حال اسم این فیلم به گوشم نخورده بود.

فاز ۴ را دیدم و تبدیل شد به یکی از بهترین و عجیب ترین تجربه های فیلم دیدنم. این کار به عبارتی تعریف درست یک فیلم علمی تخیلی است. یعنی این ژانر – سای فای – از حق نگذریم بیشترش همان تخیل است و مسئله علمی در کار وجود ندارد. اما فاز ۴ واقعا هم علم دارد و هم تخیل. علمی که به ضرب و زور برای شمای تماشاگر تعریف نمی شود. مثلا اینتراستلار کریستوفر نولان را برای این دوست نداشتم چون که خیلی جاها مثل دانشجو ها نشسته بودم و شخصیت ها داشتند با دیالوگ روی تخته برایم از علم فیلم می گفتند! اما فاز ۴ این طور نیست. اگر علمی هم در کار است، با تصویر و دیالوگ هایی داستانی گفته می شود. یعنی شخصیت ها دارند کاری انجام می دهند و آن وسط توضیحاتی هم درباره هوش مورچه ها می دهند. این فیلم درباره مورچه هاست و این که اگر این موجودات روند هوششان بالا برود ممکن است چه اتفاقاتی رخ بدهد.

البته اشتباه نکنید. قرار نیست یک فیلم شبیه مورچه های آدم خوار ببینید – یادم می آید که صدا و سیما یک فیلم با اسم مورچه های آدم خوار پخش می کرد و چند باری هم تکرارش را نشان داد و من هم بچه بودم و حسابی از صحنه خورده شدن توسط مورچه ها ترسیده بودم. ولی فاز ۴ به کل مسیری دیگر را پیش می گیرد و از خون و خون ریزی و مورچه های بزرگ و کوچک یا حتی مرد مورچه ای! خبری نیست.

حتما به خاطر هوش تصویری بالای سال بس است که تصاویر فیلم این قدر من را گرفت. یکی از ناب ترین قاب هایی عمرم را در این فیلم دیدم. یعنی حتی صحنه راندن ماشین یا حتی دیالوگ رد و بدل کردن بین شخصیت ها هم از یک قاب مرسوم سینمایی، متفاوت بود. و منظورم هم فقط بحث تصاویر زیبا و کارت پستالی نیست.

بحث روان شناختی اثر است.

تصاویر این فیلم روی ذهن تاثیر خاصی می گذارد که در کمتر فیلمی دیده ام.

صدای انتخاب شده برای این کار (از وسایل صحنه گرفته تا صدای آژیر و هم چنین صدای مورچه ها) طوری صداگذاری و طراحی شده است که حس می کنی تمام ارتشعات صوتی فیلم تا مغز استخوانت هم نفوذ می کند – تازه در نظر بگیرید که من فیلم را در خانه و در تلویزیون دیدم، اگر در سینما با سیستم صوتی بالا پخش بشود که به به، چه تاثیر دوچندان و لذت بخشی دارد.

Mrs Henderson Presents – خانم هندرسون تقدیم می کند

سلام دوستان

بعضی آثار است که در جزییات بیشتر دوستشان دارم تا در کلیت اثر. مثل همین فیلم خانم هندرسون تقدیم می کند. کار در سال ۲۰۰۵ توسط استفان فری یرز ساخته شده است. کارگردانی که کارش درست است اما هیچ وقت ندیدم در آثارش خودش را به رخ بکشد. به اصطلاح امضای خاصی از خودش به جا نمی گذارد و پیدا کردن ردش در فیلم ها سخت است.

و این یعنی خاکی بودن و ادعا نداشتن که واقعا هم کار سختی است.

حالا از این حرف ها بگذریم، بعضی قسمت های این فیلم را دوست نداشتم. فکر می کنم اگر فیلم نامه زمان داستانی کمتری را پوشش می داد بهتر بود. یعنی مثلا یک مقدمه نوشته می شد که خانم هندرسون که بود و سالن تاتر ویندمیل را چگونه ساخت، بعد فیلم یک راست می رفت سراغ زمانی که دخترها وارد نمایش شدند و جنگ شروع شد. (در ضمن، داستان بر اساس واقعیت است) این طوری به نظرم شخصیت پردازی قدرت خیلی بیشتری می گرفت و شاید هم فیلم به این میزان مهجور نمی ماند.

اما در نهایت، این اثر سکانس های به یادماندنی زیاد دارد.

این قسمت را خیلی دوست داشتم. تازه بماند که ممکن است خیلی هم کلیشه ای باشد. اواخر فیلم است و خانم هندرسون می رود تا برای سرباز ها و مسئولین وزارت ارشادش! حالی کند که چرا این سالن باید در اوج جنگ و قحطی و بدبختی باز بماند و نمایش ها (هر چند با چندی مسائل اخلاقی و غیر اخلاقی) اجرا شود. خانم هندرسون با بازی عالی جودی دنچ چنان سخنرانی جانانه ای می کند که اشک به چشم آدم در می آید. گویی دوست داری بروی در آن زمان و هزار جور بدبختی و جنگ را هم تحمل کنی اما بدانی که یک خانم هندرسونی با یک سالن تاتر هم وجود دارد که به آن پناه ببری.

 

The Pleasure Garden – باغ لذت

سلام دوستان

بعضی وقت ها هست که می شود به راحتی از فیلم اول یک کارگردان، نشانه هایی از آثار بعدی اش پیدا کرد. یعنی دغدغه ها، آرزو ها و مسائل درونی و همچنین فرم سینمایی.  تنها تفاوت شاید در این باشد که کارگردان در آثار بعدی از لحاظ تکنیک خیلی بهتر شده است. اما عصاره وجودش همان است.

مثلا آلفرد هیچکاک. فیلم اولش باغ لذت نام دارد. صامت است و آن را در آلمان (مونیخ) ساخته است. اتفاقا در کتاب هیچکاکی که نمی شناسید، یک مقاله خواندنی از پشت صحنه همین فیلم وجود دارد.

در باغ لذت خیلی از امضاهای هیچکاکی را دیدم که برایم جالب بود.

مثلا نمای اول یک پلکان پیچ در پیچ است که خب حتما می دانید که چقدر به شاهکارش، سرگیجه، ربط دارد.

یا مثلا چشم چرانی. که یک فیلم عالی دیگر هم مربوط به همین موضوع ساخته است به نام پنجره عقبی. بماند که در دیگر آثارش هم چشم چرانی مرد ها یافت می شود.

یا این نما، دست زن غمگین که دارد خداحافظی می کند به دست زنی خوشحالی که دارد از دور به شخصی سلام می کند، دیزالو می شود. البته دقیقا چنین صحنه ای را در فیلم های جدید تر هیچکاک به یاد ندارم، اما کلا این نوع از دیزالو و تدوین را در فیلم های دیگرش هم دیده ام.

بعد در داستان باغ لذت که در نگاه اول به نظر یک درام است، به قتل و وحشت هم می رسیم. مثلا این جا که مرد دارد معشوقه اش را در دریا خفه می کند.

و همچنان وحشت و تعلیق که یکی از مهم ترین وجوه فیلم های هیچکاک است.

و وجود روح یا توهم مَرد، که باز من را یاد سرگیجه انداخت.

و حتی در اواخر این فیلم صامت یک ساعته، رگه هایی هم از دیگر اثرش – روانی –  می بینیم.

مرد روانی داستان می گوید که روح معشوقه اش به او دستور می دهد که باید زنش را بکشد. ( نورمن بیتس هم یک جورهایی از روح مادرش دستور می گرفت)