تکنیک بعد از جذابیت

کانال های یوتیوبی عالی مثل Every Frame a Painting هست که قبلا هم در این پست بهشان اشاره کرده بودم. خود من هم در بعضی پست های این بلاگ به تک سکانس هایی رجوع دادم. در کل تجزیه و تحلیل سکانس ها، نماهای زیبا و غیره در فیلم ها کاری متداول است. فرمالیست بازی هم به هر حال عالمی دارد.

اما…

فیلم ها با کلیت معنا پیدا می کند. این سکانس بازی ها و بیرون کشیدن ساختار فلان پلان و فلان صحنه همه اش به تکنیک ربط دارد. و تکنیک هم بدرد خیلی ها نمی خورد و اصلا جذاب نیست. دلیلی هم ندارد جذاب باشد. شما قسمتی از یک پل عابر را خیلی زیبا طراحی کرده باشید اما این پل انتها ندارد! خب فایده اش چیست؟ شما یک فصل از یک کتاب را بی نهایت حرفه ای نوشته باشید، اما وقتی کل داستان را بخوانیم می بینیم که فقط همان یک فصل زیبا بود. خب باز هم … فایده اش چیست؟

تکنیک بعد از جذابیت می آید. فیلمی که ساخته ای یا نوشته ای، وقتی که از اول به آخر آن را می بینی یا می خوانی، جذابیت دارد؟ فکر می کنم این باید اصلی ترین پرسش هر شخصی باشد که در صنعت سینما مشغول است. چون این سوال را معمولا بیننده ها می پرسند.

فیلمه جذاب بود؟ فیلمه قشنگ بود؟

و وقتی که پاسخ آمد بله…

چقدر هم خوب. حالا می رویم به سراغ بقیه نکات فیلم.

وقتی که با شناسنامه ام فیلم وی اچ اس کرایه می کردم – ۲

 

این جا که می بینید مغازه ای بود مخصوص کرایه فیلم یا همان VHS عزیز خودمان. من جزو نسلی هستم که تغییر مسیر از وی اچ اس به سی دی را دیدم. لمسش کردم. زندگی اش کردم. در این پست یک چیزهایی درباره وی اچ اس گفته بودم و حالا دوباره می روم سراغ همین خاطره بازی ها. این عکس را تازه گرفته ام، رفته بودم محله قدیمی ام، تهران پارس. جایی که از سوم دبستان تا سال اول دانشگاه را آن جا بودم. بعد دیگر مهاجرت ما به مناطق مختلف تهران شروع شد. بعد از سال ها برگشت به محل قدیم، اولین جایی هم که رفتم و دیدم همین مغازه ویدیو کلوپ بود. از شانس من هم بسته بودم و نفهمیدم الان کاربری مغازه چگونه است و همان طور هم که می بینید، روی تابلو هیچ اسمی نیست. شاید هم اصلا خالی شده. چه می دانم. اما هر چه باشد و به هر چه تبدیل شده باشد برای من همان ویدیو کلوپ است. اسم صاحب کلوپ را یادم نیست، فقط صورت لاغرش با ریش پروفسوری و یک عینک را یادم می آید. خیلی هم مهربان بود و منصف. یادم است که اصلا هم از تبدیل وی اچ اس به سی دی خوشحال نبود، همیشه می نالید که سی دی ها سریع خراب می شود و برای اجاره دادن فایده ای ندارد. بنده خدا آن موقع نمی دانست که دوره کرایه دادن فیلم ها با شناسنامه به پایان می رسد و همه چیز دگرگون می شود. وی اچ اس نزدیک ترین حس و حال را به نگه داشتن کتاب داشت. یعنی چون قطع و اندازه اش آن طور بود، این ها را می گذاشتی در کتاب خانه یا کمد و نگاهشان می کردی و لذت می بردی از حضورشان در اتاق یا خانه ات. الان هم دیسک های بلوری  هست، اما برای نگه داری، قطعا وی اچ اس جنس بهتری بود. البته در زمانه ما و مخصوصا ایران بماند. فیلم ها یک مشت فایل دیجیتال هستند که در هارد و فلش رد و بدل می شود. فیلم های ایرانی هم که در یک بسته بندی بدترکیب عرضه می شوند. خلاصه که نگه داری  فیلم ها خودش عالمی داشت که متاسفانه الان خیلی ها تجربه اش را ندارند.

نکته: وارد مغازه که می شدم روی در و دیوار انواع و اقسام پوستر ها بود. فقط نمی دانم چرا و به چه علتی فقط و فقط پوستر فیلم خانه ارواح در ذهنم مانده است.

شاید به خاطر این که با ذوق و شوق از صاحب کلوب پرسیدم این فیلم ترسناک است؟ (واضح است که دبستانی بودم و از اسم فیلم ها حدس می زدم ژانرش چه باشد) که ایشان هم خندید و گفت نه. برای بزرگسال هاست. من هم بی خیال دیدن فیلم شدم و چند سال بعدش فهمیدم درامی بوده است اقتباسی از یک رمان معروف نوشته ایزابل آلنده. حالا هم رمان را دارم هم فیلم را. و نه کتاب را خوانده ام و نه فیلمش را دیده ام!

Phase IV – فاز ۴

سال بس طراح تیتراژ برخی از معروف ترین فیلم های تاریخ سینماست. از روانی گرفته تا کازینو. و همچنین طراح پوستر چندی از بزرگ ترین فیلم ها مثل سرگیجه و درخشش.

در سال ۱۹۷۴ یک فیلم بلند از سال بس اکران می شود به نام فاز ۴ و اتفاقا تنها اثر بلندی است که در کارنامه سینمایی اش وجود دارد. فیلم نه سر و صدای خاصی می کند و نه اکران موفقی دارد. در نظر بگیرید که من از هفت سالگی در حال فیلم دیدن هستم و سال هاست مجله های سینمایی می خوانم و کتاب های سینمایی و مقاله ها و ویدیو هایی در فضای نت را هم اضافه کنید و تا به حال اسم این فیلم به گوشم نخورده بود.

فاز ۴ را دیدم و تبدیل شد به یکی از بهترین و عجیب ترین تجربه های فیلم دیدنم. این کار به عبارتی تعریف درست یک فیلم علمی تخیلی است. یعنی این ژانر – سای فای – از حق نگذریم بیشترش همان تخیل است و مسئله علمی در کار وجود ندارد. اما فاز ۴ واقعا هم علم دارد و هم تخیل. علمی که به ضرب و زور برای شمای تماشاگر تعریف نمی شود. مثلا اینتراستلار کریستوفر نولان را برای این دوست نداشتم چون که خیلی جاها مثل دانشجو ها نشسته بودم و شخصیت ها داشتند با دیالوگ روی تخته برایم از علم فیلم می گفتند! اما فاز ۴ این طور نیست. اگر علمی هم در کار است، با تصویر و دیالوگ هایی داستانی گفته می شود. یعنی شخصیت ها دارند کاری انجام می دهند و آن وسط توضیحاتی هم درباره هوش مورچه ها می دهند. این فیلم درباره مورچه هاست و این که اگر این موجودات روند هوششان بالا برود ممکن است چه اتفاقاتی رخ بدهد.

البته اشتباه نکنید. قرار نیست یک فیلم شبیه مورچه های آدم خوار ببینید – یادم می آید که صدا و سیما یک فیلم با اسم مورچه های آدم خوار پخش می کرد و چند باری هم تکرارش را نشان داد و من هم بچه بودم و حسابی از صحنه خورده شدن توسط مورچه ها ترسیده بودم. ولی فاز ۴ به کل مسیری دیگر را پیش می گیرد و از خون و خون ریزی و مورچه های بزرگ و کوچک یا حتی مرد مورچه ای! خبری نیست.

حتما به خاطر هوش تصویری بالای سال بس است که تصاویر فیلم این قدر من را گرفت. یکی از ناب ترین قاب هایی عمرم را در این فیلم دیدم. یعنی حتی صحنه راندن ماشین یا حتی دیالوگ رد و بدل کردن بین شخصیت ها هم از یک قاب مرسوم سینمایی، متفاوت بود. و منظورم هم فقط بحث تصاویر زیبا و کارت پستالی نیست.

بحث روان شناختی اثر است.

تصاویر این فیلم روی ذهن تاثیر خاصی می گذارد که در کمتر فیلمی دیده ام.

صدای انتخاب شده برای این کار (از وسایل صحنه گرفته تا صدای آژیر و هم چنین صدای مورچه ها) طوری صداگذاری و طراحی شده است که حس می کنی تمام ارتشعات صوتی فیلم تا مغز استخوانت هم نفوذ می کند – تازه در نظر بگیرید که من فیلم را در خانه و در تلویزیون دیدم، اگر در سینما با سیستم صوتی بالا پخش بشود که به به، چه تاثیر دوچندان و لذت بخشی دارد.

Mrs Henderson Presents – خانم هندرسون تقدیم می کند

سلام دوستان

بعضی آثار است که در جزییات بیشتر دوستشان دارم تا در کلیت اثر. مثل همین فیلم خانم هندرسون تقدیم می کند. کار در سال ۲۰۰۵ توسط استفان فری یرز ساخته شده است. کارگردانی که کارش درست است اما هیچ وقت ندیدم در آثارش خودش را به رخ بکشد. به اصطلاح امضای خاصی از خودش به جا نمی گذارد و پیدا کردن ردش در فیلم ها سخت است.

و این یعنی خاکی بودن و ادعا نداشتن که واقعا هم کار سختی است.

حالا از این حرف ها بگذریم، بعضی قسمت های این فیلم را دوست نداشتم. فکر می کنم اگر فیلم نامه زمان داستانی کمتری را پوشش می داد بهتر بود. یعنی مثلا یک مقدمه نوشته می شد که خانم هندرسون که بود و سالن تاتر ویندمیل را چگونه ساخت، بعد فیلم یک راست می رفت سراغ زمانی که دخترها وارد نمایش شدند و جنگ شروع شد. (در ضمن، داستان بر اساس واقعیت است) این طوری به نظرم شخصیت پردازی قدرت خیلی بیشتری می گرفت و شاید هم فیلم به این میزان مهجور نمی ماند.

اما در نهایت، این اثر سکانس های به یادماندنی زیاد دارد.

این قسمت را خیلی دوست داشتم. تازه بماند که ممکن است خیلی هم کلیشه ای باشد. اواخر فیلم است و خانم هندرسون می رود تا برای سرباز ها و مسئولین وزارت ارشادش! حالی کند که چرا این سالن باید در اوج جنگ و قحطی و بدبختی باز بماند و نمایش ها (هر چند با چندی مسائل اخلاقی و غیر اخلاقی) اجرا شود. خانم هندرسون با بازی عالی جودی دنچ چنان سخنرانی جانانه ای می کند که اشک به چشم آدم در می آید. گویی دوست داری بروی در آن زمان و هزار جور بدبختی و جنگ را هم تحمل کنی اما بدانی که یک خانم هندرسونی با یک سالن تاتر هم وجود دارد که به آن پناه ببری.

 

The Pleasure Garden – باغ لذت

سلام دوستان

بعضی وقت ها هست که می شود به راحتی از فیلم اول یک کارگردان، نشانه هایی از آثار بعدی اش پیدا کرد. یعنی دغدغه ها، آرزو ها و مسائل درونی و همچنین فرم سینمایی.  تنها تفاوت شاید در این باشد که کارگردان در آثار بعدی از لحاظ تکنیک خیلی بهتر شده است. اما عصاره وجودش همان است.

مثلا آلفرد هیچکاک. فیلم اولش باغ لذت نام دارد. صامت است و آن را در آلمان (مونیخ) ساخته است. اتفاقا در کتاب هیچکاکی که نمی شناسید، یک مقاله خواندنی از پشت صحنه همین فیلم وجود دارد.

در باغ لذت خیلی از امضاهای هیچکاکی را دیدم که برایم جالب بود.

مثلا نمای اول یک پلکان پیچ در پیچ است که خب حتما می دانید که چقدر به شاهکارش، سرگیجه، ربط دارد.

یا مثلا چشم چرانی. که یک فیلم عالی دیگر هم مربوط به همین موضوع ساخته است به نام پنجره عقبی. بماند که در دیگر آثارش هم چشم چرانی مرد ها یافت می شود.

یا این نما، دست زن غمگین که دارد خداحافظی می کند به دست زنی خوشحالی که دارد از دور به شخصی سلام می کند، دیزالو می شود. البته دقیقا چنین صحنه ای را در فیلم های جدید تر هیچکاک به یاد ندارم، اما کلا این نوع از دیزالو و تدوین را در فیلم های دیگرش هم دیده ام.

بعد در داستان باغ لذت که در نگاه اول به نظر یک درام است، به قتل و وحشت هم می رسیم. مثلا این جا که مرد دارد معشوقه اش را در دریا خفه می کند.

و همچنان وحشت و تعلیق که یکی از مهم ترین وجوه فیلم های هیچکاک است.

و وجود روح یا توهم مَرد، که باز من را یاد سرگیجه انداخت.

و حتی در اواخر این فیلم صامت یک ساعته، رگه هایی هم از دیگر اثرش – روانی –  می بینیم.

مرد روانی داستان می گوید که روح معشوقه اش به او دستور می دهد که باید زنش را بکشد. ( نورمن بیتس هم یک جورهایی از روح مادرش دستور می گرفت)

Key Largo – کی لارگو

پایان بندی فیلم کی لارگو را خیلی دوست داشتم. مخصوصا این سکانس. تعداد نماها زیاد نیست. جای دوربین هم زیاد تغییر نمی کند. بیشتر همین سه نما است که گذاشته ام.

شخصیتی که همفری بوگارت استادانه بازی اش کرده، منتظر است تا نقش منفی داستان از کابین قایق بیرون بیاید تا هر چه سریع تر او را با اسلحه بکشد. نقش منفی را هم ادوارد جی رابینسون بازی کرده. دو بازی متفاوت در یک فیلم. بوگارت درون گرا و شاید بهتر است بگوییم سینمایی بازی کرده است و رابینسون برون گرا و تاتری. اما ترکیبشان روی فیلم به شدت نشسته و به تمام نماهای فیلم می آید.

همین تعداد نماهای کم کافی است برای تولید هیجان و تعلیق. کارگردانی درست یعنی همین (فیلم را جان هیوستن گرامی ساخته است) نه حرکت بیهوده دوربین. نه کات های تند و بدرد نخور. خیلی ساده، اما مفید و حرفه ای.

لذت بخش ترین بخش هم این نیمچه لبخند بوگارت است. حقیقتش خیلی وقت بود بازی یک بازیگر این مقدار به دلم نشسته بود. اما بوگارت در این فیلم کاری کرد که بیش از پیش طرفدارش شوم.

در ضمن می دانید چطور شد رفتم سراغ این فیلم؟

در نشستی، کریستوفر نولان دارد با کوانتین تارانتینو مصاحبه می کند. نولان جایی می گوید خیلی اتفاقی دقیقا قبل از دیدن هشت نفرت انگیز، فیلم کی لارگو را دیده بود و از شباهت این دو فیلم تعجب کرد و از تارانتینو پرسید که میزان تاثیر این فیلم روی اثرش چه بود که تارانتینو هم توضیحات مربوط را داد. و انصافا هم همین طور است. ترکیب کی لارگو و فیلم  The Thing جان کارپنتر + نبوغ تارانتینویی جوابش می شود فیلم بسیار عالی هشت نفرت انگیز.

تنگه ابوقریب و پیرمرد و دریا

سلام دوستان

فیلم تنگه ابوقریب به کارگردانی بهرام توکلی را دیدم. تا به الان حرفه ای ترین فیلم جنگی وطنی را چ ابراهیم حاتمی کیا می دانستم که تنگه آمد و جایش را گرفت. حرفه ای از لحاظ ساخت می گویم. از لحاظ داستانی و شخصیت پردازی هر دو فیلم به نظرم ایراد دارند. البته من نمی خواهم الان درباره خود فیلم بنویسم. تنگه یک موقعیت را نشان داده بود با تعدادی شخصیت که خیلی هم موفق بود. مثلا دانکرک نولان هم شخصیت پردازی نداشت و بیشتر هدفش فضاسازی بود که خیلی هم درجه یک از آب در آمده بود.

تنگه ابوقریب یکی از سینمایی ترین فیلم های ایرانی بود که دیده ام. حرفه ای بود. تا توانسته بود از کلیشه های سینمای جنگی ما دور شده بود. صحنه های خونین فیلم عالی بود. هیچ چیزی از فیلم های جنگی دیگر کشورها کم نداشت و پایان بندی خیلی متفاوت و جذاب و هم زمان ناراحت کننده ای را داشت. پر از پلان های بلند بود اما این قضیه اصلا به چشم نمی آمد و کارگردان نمی خواست خودش را به زور به رخ بکشد. قسمت هایی از فیلم رسما ترسناک شده بود و از این بابت هم موفق بود. چند دقیقه پایانی فیلم که صحنه ها اسلوموشن شده  و انگار دوربین سرش گیج رفته بود را هم دوست داشتم، هنگامی که فیلم تمام شد دیدم یکی از تماشاگران داشت به دوستش می گفت که سرش گیج رفته است، و به نظرم فیلم هم دنبال چنین چیزی بود. سرمان گیج برود. انگار که ما هم داریم کمی وسط میدان جنگ بودن را تجربه می کنیم. این نیمه های پایانی هم می توانسته مثل بقیه فیلم خیلی شکیل فیلم برداری شود و تا آخرین لحظه، کارگردان صحنه پردازی اش را به رخ بکشد، که این کار را انجام نداد و واقعا دست مریزاد.

ماجرای من با این فیلم یک چیز دیگر است.

سال ها پیش که بچه تر بودم کتاب پیرمرد و دریا ارنست همینگوی را با ترجمه عالی نجف دریابندی خوانده بودم. ته ذهنم همیشه می دانستم که این کتاب را باید دوباره بخوانم. که بالاخره زمانش رسید. همین دیروز کتاب را برای بار دوم تمام کردم. البته با یک کیفیت به کل متفاوت با سری اول. آن موقع آن چنان حالی ام نبود که دارم چه می خوانم. برای بار دوم بود که فهمیدم پیرمرد و دریا ارزشش برای من خیلی بیشتر از این حرف هاست.

فکر کنم در حال حاضر تبدیل شده است یه کتاب بالینی ام. چون برای بار سوم هم می خواهم آن را بخوانم.

کتاب که تمام شد. آن را بستم. ته دلم برای شادی روح همینگوی دعایی کردم. لباسم را پوشیدم و رفتم به سمت سینما. فیلم تنگه ابوقریب شروع شد. دیدم که نام شخصیتی که جواد عزتی بازی می کند مجید است و با من هم نام. بعد این جناب مجید در یک سکانس در پشت کامیون با بقیه هم رزم ها نشسته است و دارد کتابی می خواند. منم که همیشه کنجکاو ببینم شخصیت ها در فیلم ها چه کتابی می خوانند. یک لحظه جواد عزتی کتاب را بست و روی جلد را دیدم و شوکه شدم.

کتاب پیرمرد و دریا بود!

خداوندا این چه تصادف عجیبی است که من در سالن سینما، دومین جایی که بعد از خانه دوست دارم، باید چنین چیزی را ببینم؟

جوابش را نمی دانم. فقط می دانم که این روز و این لحظه و این فیلم را تا زنده هستم فراموش نخواهم کرد و سر راست ترین پیام این نشانه یا تصادف یا هر چه می خواهید اسمش را بگذارید را هم در نظر بگیرم این است که پیرمرد و دریا را بارها و بارها بخوانم.

نکته: نشان دادن این کتاب در فیلم بی معنا نیست. من که دقیق منظور توکلی را نمی دانم ولی می توان چند تا حدس زد. یکی خواسته نحوه کشته شدن یکی از شخصیت ها را جلوتر حدس بزند، چیزی که در انگلیسی به آن foreshadow می گویند. ارنست همینگوی به مغز خود شلیک کرد، دقیقه اتفاقی که برای یکی از شخصیت ها در یک سکانس نفس گیر رخ می دهد. یا درگیری پیرمرد و ماهی دریا. تلاش و کوششی که پیرمرد برای از پادرآوردن آن ماهی می کند قطعا مانند یک سرباز جنگ است. اما در پایان، انگار همه چیز بیهوده بود. پیروزی انجام شد اما به چه قیمتی. پایان بندی تنگه هم تقریبا چنین حالتی دارد.

از این شاخه به آن شاخه

یک روز می گویی می خواهم دکتر بشوم. فردا می گویی مهندس. میروی کلاس، دانشگاه. پشیمان می شوی. می گویی می خواهم چیز دیگری را امتحان کنم.

می خواهم بازیگر بشوم.

میروی کلاس بازیگری. میروی سر صحنه های تاتر دانشجویی و …

ممکن است همین مسیر را ادامه بدهی و ممکن است باز هم پشیمان و دل زده بشوی.

 میگویی می خواهی پول در بیاوری. میروی سمت کار آزاد. توی بازار یا هر جا. پیش پدر، مادر، عمو، برادر، خواهر، دوست…

اما باز مسیرت مشخص نیست. دست انداز دارد.

این بار می گویی می خواهی بنویسی. می خواهی کتاب از خودت منتشر کنی.

یا می نویسی و انجام می دهی. یا موفق می شوی یا شکست می خوری. یا دوباره وسط کار پشیمان می شوی. می گویی تو آدم نوشتن نیستی. باید کار و حرفه ی دیگری را انتخاب کنی.

خلاصه …

مسخره ات می کنند. می گویند موفق نیستی. می گویند هیچی نیستی.

و تبدیل می شوی به یک آدم بی ثبات. برایت حکم صادر می کنند. می گویند از این شاخه به آن شاخه می پری…

و به سن و سال هم ربطی ندارند. ممکن است چهل و یک ساله شده باشی و اما هنوز بگویند که تو ثبات نداری.

اما…

گور پدر همه شان.

بی ثبات باش!

تا می توانی از این شاخه به آن شاخه بپر. مطمئن باش بالاخره، یک روز و یک جا، یکی از این شاخه ها محکم است و تو را ثابت نگه می دارد. و تو هم خود به خود، بدون این که تلاشی بکنی، به شاخه وصل شده ای و کم کم مستقل می شوی و برای خودت در زمین ریشه می زنی.

تا می توانی بی ثبات باش

بپر

از این شاخه…

به آن شاخه…

تولد

امروز تولدم هست و از میان این همه فیلم و سریال که دیده ام. فقط دو سکانس درباره تولد هست که در ذهنم خوب مانده. و هر دو این ها هم مربوط به دو سریال است.

دکستر و سوپرانوز.

دکستر که مدت ها بهترین سریالی بود که دیده بودم. (هنوز هم با تمام ضعف هایش این سریال را عاشقانه دوست دارم)

در فصل اول، اپیزود شش. تولد کُدی، دختر ریتا است که با دکستر دوستی دارد. در نریشن اول اپیزود از دکستر می شنویم که تولد را امر بیهوده ای می داند. اما در پایان اپیزود، به خاطر اتفاقاتی که در طول داستان پیش می آید، درک روشن تری از تولد و تولد گرفتن پیدا می کند.

” حالا می فهمم چرا چشن تولد می گیرن. برای این که امیدی باشه برای یک سال دیگر زندگی کردن”

و با موسیقی متن به یاد ماندنی دنیل لیخت فقید، این لحظه تبدیل شد به بهترین سکانسی که از تولد می شناسم.

و بعد اثر به یادماندنی سوپرانوز که هم کلاس درس فیلم سازی است و هم فیلم نامه نویسی.

در فصل ششم، اپیزود سیزده متوجه می شویم که تولد تونی سوپرانو است ( با بازی عالی جیمز گاندولفینی که او هم متاسفانه از دنیا رفته است)

تقریبا ده دقیقه ای از اپیزود گذشته است و تونی با همسرش در ماشین نشسته که حرف تولد می شود. و تونی با قیافه ای حق به جانب می گوید میشه فراموش کنیم که تولد منه؟!

و همسرش هم با پوزخندی بر لب می گوید: این حرفُ می زنی بعد وقتی کسی تولدت رو یادش نمونده باشه شلوغش می کنی و لوس بازی درمیاری!

با توجه به این که خودم هم همیشه از تولد فراری بودم. دیدن هر دو این اپیزود ها و شخصیت هایی که از تولد فراری هستند، در ذهنم ماند. و هنوز هم به آن ها رجوع می کنم.

و امروز برای اولین بار می خواهم امیدوار تر باشم برای یک سال دیگر زندگی کردن.

و قول می دهم اگر کسی زنگ زد و تولدم را تبریک گفت. ادای آدم های متنفر از تولد را در نیاورم و با عشق، کاملا این تبریک را پذیرا باشم.

Hereditary – ارثی

وقتی که کارگردان بداند دوربین را باید کجا قرار بدهد. عوامل فیلم بدانند که دارند چه نوع فیلمی بازی می کنند و ساز مخالف خود را نزنند. دوربین نه لرزش داشته باشد و نه حرکات اضافی و بیش از حد. تدوین بی خود و بی جهت تند نباشد و نخواهد به هر قیمتی شده است ریتم فیلم را تند کند. فیلم نامه به همان اندازه ای که نیاز است داستان را تعریف کند و با هزار جور ترفند مثل فلش بک و فلش فوروارد و غیره نخواهد از خط روایت جدا شود.

و در کل همه دست به دست هم بدهند تا یک فیلم ناب و تر و تمیز و حرفه ای ترسناک و دلهره آور بسازند، با آثاری شبیه همین فیلم رو به رو می شویم.

ارثی حسابی من را بهم ریخت. هم از لحاظ پشت صحنه ای، چون که کارگردان فیلم اولی است و آرزویم این است که فیلم بلند اولی که بسازم با چنین کیفیتی باشد. حالا ژانرش آن چنان مهم نیست. و همچنین خود فیلم. داستانی که تعریف می کند. دلهره ای که به وجود می آورد. این کار هم زمان یک درام خانوادگی تراژیک است و هم یک ترسناک مریض. صحنه های زیادی دارد که می تواند مدت ها در ذهن شما باقی بماند. به هیچ عنوان ترس را بازاری نگاه نکرده است و اصلا صحنه ای که بخواهیم از جای خود بپریم نداریم. بیشتر ترس فیلم به این می ماند که گوشه ی اتاقت هستی و مطمئن نیستی داخل کمد یا پشت در اتاقت چیزی هست یا نه. انگار فقط میخکوب شده ای و نمی دانی هر لحظه ممکن است چه اتفاقی بیفتد.

البته یک جاهایی من را یاد ترسناک خوبی به نام It Follows هم انداخت. انگار هر دو فیلم در یک دنیا قرار دارند و فقط روایت ها متفاوت است.

به هر حال جزو بهترین آثار امسال بود که دیدم. به احتمال زیاد سینماتک قلهک هم فیلم را اکران می کند و به همراه دوستان، دوباره دیدن چنین فیلم قطعا ارزش دارد.