گروه پنهان

خیلی وقت ها بین منتقد و فیلم ساز دعوا می شود و منتقد از نقد دفاع می کند و فیلم ساز هم از مردم. اما این دو صنف یک گروه را به کل فراموش کرده اند، فیلم باز ها یا همان خوره فیلم ها. اگر فیلمی توسط منتقد ها کوبیده می شود و در اکران هم شکست می خورد یعنی هم از طرف منتقد ها نادیده گرفته شده است و هم از طرف مردم. اما چطور است که همان فیلم بعد از چند سال گُل می کند و می شود جزو بهترین ها؟ می شود جزو آثار قدر ندیده ؟

این جا مردم یا منتقدها نیستند که آن فیلم را بالا می برند بلکه خوره های فیلم اند. و این گروه که بین سینما رفتن و در خانه فیلم دیدن گردش می کنند و اصلا هم اهمیتی نمی دهند که بهشان بگویند شما این فیلم را روی پرده سینما ندیده ای و اصلا چیز حالیت نمی شود.

خوره فیلم ها معمولا بین رفقایشان از لحاظ فیلم دیدن جلوتر هستند و پیشنهادهای خاص خودشان را دارند. بین گروه دوستان، اگر اسم فیلم و سینما بیاید اولین نفری که یادشان می افتد همان رفیق خوره فیلمشان است و احتمالا هم از او سوال میکنند که چه فیلمی را ببینند یا نبینند. حالا همین خوره فیلم ها می آیند و فیلم های مورد علاقه شان را که کمتر دیده شده به هر ضرب و زوری پیشنهاد می کنند و مثل ویروس آن را بین دوستان خودش پخش میکند و جریان کالت سینما هم این طوری شکل می گیرد. این جا نه فیلم ساز کاره ای است و نه منتقدان حرفه ای. یعنی این دو قشر در این مرحله از خوره فیلم ها عقب تر هستند. اما متاسفانه عشق فیلم ها صنف خاصی ندارند و از طرف منتقد ها هم با دیده حقارت دیده می شوند که دقیقا هم نمی دانم چرا. یعنی منتقد ها سرچشمه سینمایی پنهانی دارند یا مثلا گروه زیرزمینی و فرقه خاصی که ما خبر نداریم؟

دست نویس

من مدتی برای نوشتن سرگردان بودم. بالاخره باید بین کاغذ و تایپ و کامپیوتر و خودکار و مداد نوکی و این ها کدام را انتخاب می کردم؟ حتی در این پست هم یک جورهایی اشاره ای به این مسائل کرده ام و گفتم که نویسنده هنگام نوشتن بهانه نمی آورد.

کاملا هم سر حرفم هستم.

اما مسئله این است که روی کاغذ نوشتن برای من بهانه جویی برای ننوشتن نیست. اتفاقا وقتی که تصمیم می گیریم مستقیم نوشته هایم را تایپ کنم کارهایم را به تاخیر می اندازم.

حالا دیگر کلنجارم کمتر شده است. اصلا رودربایستی را گذاشته ام کنار. من همان آدم کاغذ و مداد و خودکار هستم. من اول باید روی کاغذ بنویسم و اگر عجله ای در کار نبود یک بار روی همان کاغذ پاک نویسش کنم و بعد در بهترین حالت آن را برای خودم تایپ کنم. این خودش می شود یکی دو بار بازنویسی اساسی. اتفاقا آن هایی که مستقیم تایپ می کنند، گاهی اوقات بازنویسی را فراموش می کنند. حداقل برای من که این طور است. یعنی وقتی که تایپ می کنم انگار نوشته کامل تر است و نقص ندارد. مثلا یادم می آید حدود ۳۰ یا ۴۰ صفحه از فیلم نامه ای را نوشته بودم، موقعی که در کامپیوتر آن را می خواندم به نظر درست می رسید تا این که نوشته ام را پرینت گرفتم و بعد نوشته تبدیل به چیزی دیگر شد. یا بهتر بگویم که هفتاد درصدش مزخرف بود. حالا ممکن است این که من عیب های متن را در نرم افزار ورد کمتر می بینم یا نه مخصوص به خودم باشد.

این که می گویم اول باید با دست بنویسم و بعد به کامپیوتر منتقلش کنم فقط مخصوص نمایش نامه و فیلم نامه نیست. حتی پست های وبلاگی را هم باید دست نویس آماده کنم. البته تصورش برای خیلی ها سخت است. دور و زمانه ای است که به سرعت هر چه در ذهنت داری را در گوشی یا کامپیوترت می نویسی و با چند کلیک آن را منتشر می کنی، آخر چه کسی حاضر است این سرعت عمل را با دست نویسی و تایپ مجدد و غیره عوض کند؟… خب من حاضرم.

البته مواقعی هم هست که اصلا چیزی را که با دست نوشته ام تایپ نمی کنم. این همان قدرت ویرایش است که می گویم. انگار نوشته خوب برای من یک جا میان دست نوشته ها و تایپ کردن پنهان شده و تازه با انجام این دو عمل است که نوشته مورد پسندم شکل می گیرد.

چند مرتبه هم شده است که خوانده ام نویسنده ای به شوخی گفته است دشمن محیط زیست به حساب می آید چون کاغذ های زیادی (و به طبع درخت های زیادی) را از بین برده است. من که می گویم اتفاقا اگر کاغذی سفید بود و روی آن ننوشتی باید عذاب وجدان بگیری. (من البته خیلی هم طراحی می کنم و کاغذ سفید اول برای من یعنی لذت طراحی) و یک دلیل ساده تر هم برای خودم دارم: اگر من توانستم کتابی را از اول به آخر روی صفحه کامپیوتر یا تبلت بخوانم پس حتما می توانم همان چیز را هم به کل روی کامپیوتر تایپ کنم. که من چنین قدرتی ندارم. شاید در حد یکی دو صفحه آن هم مقاله سایت و اگر نه کتاب خواندن در صفحه دیجیتال برایم امکان پذیر نیست و قطعا کتاب های صوتی را ترجیح می دهم. (حالا این که بعضی ها هم هستند که اول صدایشان را ضبط می کنند و بعد منتقلش می کنند به نرم افزار ورد هم برای خودش داستان جداگانه ای است که فکر کنم از تایپ کردن هم برایم سخت تر باشد. من باید کلمات را رسما نقاشی کنم و به چشم ببینم تا بتوانم داستانی از آنها بسازم)

نوشتن روی کاغذ لذتی برایم دارد که خودم و آن هایی که عاشق این کار هستند درکش می کنند. چون به تازگی تمرین طراحی هم انجام می دهم، هنگام نوشتن حس طراحی دارم و همین از سختی کار نوشتن هم می کاهد و مهم تر از همه این که در این لحظه هاست که به دوران کودکی بر می گردم. دبستان. و راستش از آن دوران درس خواندن و مدرسه رفتن، همین دبستان مخصوصا اول و دوم بود که حالم را خوش می کند، وگرنه هیچ دل خوشی از درس خواندن ندارم. آن دورانی که دفتر و مداد و پاک کن نو می خریدم و ذوق داشتم که دفترها را می خواهم پر می کنم. شاید با دست نوشتن به نظر روند کار را آهسته کند، اما برای من این طور نیست. این موقع ها هم اراده ام قوی تر است و هم مطمئنم از موقعی که بخواهم مستقیم بروم سراغ تایپ سرعتم بیشتر است.

و این را کسی می گوید که تایپ ده انگشتی بلد است.

تاریخ خیال پردازی

سرجیو لئونه در یکی از مصاحبه هایش گفته بود هنگامی که داشت به خاطر یک مشت دلار را می ساخت از تاریخ واقعی خبر نداشت و تصمیم گرفت که براساس تاریخ خودش اثر را بسازد، یعنی تاریخ خیال پردازی.

….

خیال هم برای خودش تاریخ دارد و حالا وظیفه ما چیست؟ ما که به دنبال نوشتن و فیلم ساختن و خلق کردن هستیم؟ ما باید تاریخ خیال پردازی را بدانیم .نمی شود که از ظرف خالی غذا خورد. ظرف مغز ما باید با خیال پر شود و این خیال تا دلتان بخواهد تاریخ دارد!

فیلم دیدن و کتاب خواندن فعلا برای شناختن تاریخ خیال کافی است. دیدن نقاشی و خواندن شعر و درست موسیقی گوش کردن را هم می توانید اضافه کنید. البته نه فقط یک سبک از فیلم یا کتاب. اگر می خواهیم خیال شناس خوبی شویم باید همت کنیم. کاری ندارم که فقط دوست داری کتاب هایی با تعداد صفحات کم یا فقط درباره موفقیت بخوانی، آن ها را بخوان. خیالی نیست. اما سراغ رمان های بلند هم برو. نگو وقت نداری که اصلا حرفت را باور نمی کنم. یادم می آید که سرباز بودم و باید می رفتم بالای برج (نه برجک) نگهبانی می دادم و پنهانی کتابی را با خودم می بردم و می خواندم. سرما و گرما فرقی نداشت. باران می زد، ساعت ۳ نصفه شب بود و من می رفتم در اتاقک برج و زیر همان نور کم کتابم را می خواندم! بماند که یک بار دستم رو شد و افسرنگهبان ۹ روز برایم اضافه خدمت نوشت و کتاب را هم برداشت برای خودش. اما مهم نبود. ارزشش را داشت.

باید مواقعی هم خودت را مجبور کنی. اگر می خواهی فیلم نامه یا نمایش نامه بنویسی علاوه بر خواندن رمان، باید و باید فیلم نامه و نمایش نامه بخوانی و بهانه هم نیاور که فرم فیلم نامه خواندنش سخت است و جذاب نیست. فیلم دیدن هم همین طور است. عادت کرده ای که بروی سینما و یک فیلم مزخرف کمدی بفروش ببینی و بعد توهم برداری که اهل فیلم دیدن هستی و میخواهی فیلم بسازی؟ یا اصلا رفتی کل تاریخ سینمای ایران را مرور کردی. اما از سینمای جهان فقط تارانتینو و نولان را می شناسی و احتمالا کارگردان هتل بوداپست. این ها همه کارشان درست است و من هم مثل خودت دیوانه شان هستم، اما برای شناختن تاریخ خیال باید بروی مکس افولس و مایکل پاول هم ببینی. خودت را مجبور کن که بعضی وقت ها ضد چیزی که فکر می کنی به آن علاقه داری را دنبال کنی، اگر فقط طرفدار آثار بلاک باستر هستی و هر چه سوپرقهرمان مارول و دی سی هست را می شناسی، باید بروی و مثلا آثار راینر ورنر فاسبیندر ببینی و اگر فقط سینمای اروپا را برای خودت الگو قرار دادی و تارکوفسکی وار فیلم ها را می بینی بهت بگویم که بهتر است بروی آکوامن ببینی و اونجرز. اگر بگویی که دیدن فیلم سیاه و سفید را دوست نداری که حسابی در دردسر افتادی چون اتفاقا برعکس آن چه که فکر می کنی دنیای سیاه و سفید سینما پر از خیال است. همین مزه های مختلف است که مغزت را تازه و خوشمزه نگه می دارد.

و عجب لذتی دارد کشف و دانستن این تاریخ خیال. در ضمن، خواندن و دانستن تاریخ واقعی کشورت یا کشورهای دیگر هم برای کشف خیال پردازی معرکه است اما همین تاریخ های واقعی هم زیرشاخه ای است از تاریخ زیبای خیال پردازی.

Halloween – هالووین

هالووین جدید آمده است و در یک حرکت جالب تمامی ادامه های فیلم اصلی را نادیده گرفته و خودش را شماره دوم رسمی فرض کرده است. احتمالا ما هم باید این کار را بکنیم چون خود جان کارپنتر (کارگردان نسخه اصلی) هم آمده – با همراهی فرزندانش – موسیقی متن جدیدی را برای این فیلم ساخته است، یعنی با این کار یک جورهایی تایید کرده است که بله، این نسخه مورد علاقه من هم هست.

من امسال منتظر چند فیلم در ژانر ترس بودم. یکی نسخه جدید غارتگر بود که شین بلک ساخته است و یکی هم همین هالووین. هر چقدر از غارتگر ناامید شدم از هالووین جدید خوشم آمد. من حتی می گویم از نسخه اصلی جان کارپنتر، در مواردی، بهتر است. به نظرم هالووین جزو بهترین کارهای کارپنتر نیست – شاهکارش The Thing است و کارهای دیگر مثل مه یا فرار از نیویورک و یورش به کلانتری ۱۳ از آثار مورد علاقه ام هستند. هالووین کارپنتر را برای بار دوم دقیقا قبل از دیدن نسخه جدید، مرور کردم. دیالوگ های نسخه اصلی فاجعه است. بازی ها ضعیف است. شخصیت دکتر لومیس که مثلا یک روان شناس است واقعا خنده دار است.

اما فیلم جدید این مشکلات را ندارد. بازی های روان. دیالوگ های خوب. حتی دکتر روان شناس جدید هم خیلی جالب تر از دکتر لومیس در آمده است.

اما هالووین کارپنتر یک چیز مهم دارد و آن هم فضا سازی است. که فیلم جدید این را ندارد. تنها فضاسازی درستی که در نسخه جدید دیدم همان مقدمه فیلم و در تیمارستان است که مایکل مایرز را در آن نگه داشته اند، بقیه فیلم فقط خوش ساخت و استاندارد است. همین.

اما کارپنتر با دوربین هفتاد میلی متری اش کاری کرده که فضا و مکان و جغرافیا را از آن دنیای هالووین شده است. این دوربین های هفتاد میلی متری که تارانتینو هم با افتخار و با سر و صدای زیاد از آن برای فیلم برداری هشت نفرت انگیز استفاده کرد، فضای بیشتری را برای قاب بندی پوشش می دهند. اما فقط از زوم خبری نیست و تنها راه چاره این است که دوربین را نزدیک به بازیگر یا آن چیزی ببرند که می خواهند به لنز نزدیک باشد. ولی عجیب که این دوربین ها فضا ساز است.

در هالووین جدید دوربین دیجیتال است. نماها حرفه ای است. زوم های جذاب داریم و غیره. ولی هیچ کدام باعث شکل گیری جغرافیای جادویی نسخه کارپنتر نشده است.

البته فکر نکنید فضا سازی یعنی دوربین هفتاد میلی متری! و اگر نه دیوید فینچر چند سال است که فیلم هایش را دیجیتال می گیرد و اتفاقا استاد فضاسازی است. تجربه کارگردان در این مسایل حرف اول را می زند. دیوید گوردون گرین که نسخه جدید هالووین را ساخته است اصلا تا به حال کار ترسناک نساخته بود و فکر کنید برای اولین کار در این ژانر رفته ای سراغ یکی از معروف ترین این آثار، احتمالا گرین با احتیاط زیاد به ساخت فیلم نزدیک شده است و ترجیح داده که در ساخت، ریسک کمتری انجام دهد. چون همین که تمامی ادامه های قبلی را نادیده بگیری و برای هالووین یک شماره دوم جدید بسازی خودش ریسک بسیار بزرگی به حساب می آمد.

دستور هیچکاک

به طور اتفاقی یکی از عکس های آلفرد هیچکاک را در مجله ای دیدم.

این عکس در سال ۱۹۷۲ از وی ثبت شده و می بینید که هیچکاک ژست به خصوصی هم گرفته است. این جناب نه فقط به عنوان یک کارگردان، بلکه به کل شخصیت ویژه ای دارد که در این کتاب هم وجه متفاوتی را از او شناختم.

این عکس را باید چاپ کنیم و بزنیم به هرجایی که بیشتر در آن جا حضور داریم. حالا چه اتاقمان، چه محل کار و شاید هم عکس پس زمینه تلفن همراهمان. البته منظورم به اهل فیلم و سینما است، مخصوصا آن هایی که دنبال فیلم ساختن و فیلم نامه نوشتن هستند. بعدش هم بالای عکس بنویسی: مجید، فیلم خوب ببین! حالا به جای اسم مجید اسم خودتان را بگذارید.

این کار هم یک شوخی است با خودتان و هم این که جمله و عکسی دستوری است. تلنگری است برای خیلی از ما که اصلا بلد نیستیم فیلم خوب ببینیم. این که تمام فیلم های اکران شده سال ۲۰۱۸ را دیده ای و کاندید های اسکار و گلدن گلوب را از بر هستی که نشد فیلم دیدن. نه این که بد باشد، باور بفرمایید خودم اول از همه فیلم های این جشنواره ها و مراسم ها را می بینم اما مسئله این است که سینما از دهه ۸۰ یا ۹۰ به قبل هم وجود داشته است! همش که نشد فیلم جدید. پس فیلم های قدیمی و کلاسیک جایشان کجاست؟

حالا جالب است که من می خواستم دو هفته پیش این پست در رابطه با عکس هیچکاک را بگذارم که دیدم به تازگی شبکه اینترنتی کرایتریون هم راه اندازی شده است و برای ثبت نام اولیه همین عکس را روی صفحه اش کار کرده است. (البته من این عکس را از بلاگ دیوید بوردول برداشتم)

کرایتریون جایی است که ساخته شده برای عاشقان سینمای کلاسیک و فیلم های خیلی خوب و قدیمی. این سایت هم رسما این عکس را گذاشته که بگوید: آقا جان! خانم عزیز! فیلم خوب ببین.

 حالا در ایران ما نمی توانیم عضو کرایتریون بشویم ولی می توانیم به خیلی از فیلم های قدیمی دسترسی داشته باشیم. (البته مسئله زیرنویس فارسی هم است. ولی من بیشتر منظورم با عشق های سینماست و افرادی که می خواهند حرفه ای کار کنند و این افراد اگر زبان انگلیسی شان ضعیف است، مشکل دوچندان می شود. و بماند که خیلی از فیلم های خوب قدیمی هم زیرنویس فارسی اش در نت موجود است)

نکته: حتما باید عکسی از نویسنده ای باشد که همین ژست دستوری را گرفته باشد و بالای آن هم بنویسیم: فلانی، کتاب خوب بخوان!

معرفی برادران لومیر

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد لویی لومیر: ۵ اکتبر ۱۸۶۴ وفات: ۶ جون ۱۹۴۸

تولد آگوست لومیر: ۹ اکتبر ۱۸۶۲ وفات: ۱۰ آوریل ۱۹۵۴

(سینما و پخش فیلم با نامشان گره خورده است)

۱_ اصلا اسم سینما از کجا آمد؟ شنیده ها حاکی از این است که از نام دستگاهی که برادران اختراع کردند، یعنی سینماتوگراف. خیلی ها معتقدند که اگر برادرها نبودند سینمایی هم در کار نبود که حرف بی ربطی است. اگر لومیرها نبودند شخص یا افرادی دیگری سینما را بوجود می آورند. ما انسان ها به شدت دوست داریم داستان پردازی کنیم و در گزارش ها و کتاب ها و زندگی نامه ها، همه چیز را دراماتیک جلوه دهیم. ولی حقیقتش هر چیزی که اختراع می شود و به نام فردی خاص ثبت می شود به شانس بستگی دارد. یعنی اگر شاهنامه را فردوسی نمی نوشت مطمئن باشید فردی دیگر این کار را می کرد. اگر تلفن را گراهام بل نمی ساخت، شخصی دیگر این کار را می کرد. بگذریم. خیلی فلسفی شد.

۲_ پدر برادران لومیر اول نقاش بود و بعد عکاس شد. پسرها به مدرسه لیون در فرانسه می رفتند و از همان زمان استعداد خود را در علم نشان دادند. لویی لومیر از نوجوانی روی مشکلی که برای چاپ فیلم بود کار می کرد و در ۱۸ سالگی مشکل را برطرف کرد و همین باعث شد که پدرش به او کمک مالی کند تا لویی کارخانه شخصی خودش را راه اندازی کند و بیشتر روی تحقیقاتش کار کند.

۳_ از همان اول هم کارشان گرفت. به طوری که در سال ۱۸۹۴ لومیرها سالی ۱۵ میلیون پلات عکس تولید می کرند و این یعنی سالی ۱۵ میلیون دلار در آمد!

۴_ پدر لومیرها، آنتوان، در همان سال  به مراسمی دعوت شد و آن مراسم چه بود؟ رونمایی از دستگاه کینوتوسکوپ ساخته توماس ادیسون. پدر بعد از مراسم به خانه برگشت و هر چه پیش آمده بود را برای پسرانش تعریف کرد. دو برادر هم ایده ای جدید به سرشان زد که انیمیشن و حرکات زنده را با دستگاه پروژکتور ترکیب کنند.

۵_ ۱۸۹۵٫ یک سال از مراسم ادیسون گذشته بود که لویی لومیر بالاخره توانست راه حلی را برای اختراع جدیدشان پیدا کند. این را در نظر داشته باشید که این مسئله به قدری برایشان مهم بود که تحقیق مهمشان روی تکنیک عکاسی رنگی را به کل کنار گذاشته بودند.

۶_ لومیرها نتیجه کارشان را در ۲۸ دسامبر ۱۸۹۵ در گرند کافه بلوار کاپوسین پاریس در معرض نمایش قرار دادند و از همین جا بود که اولین اکران رسمی یک فیلم به ثبت رسید و خیلی ها شروع تاریخ سینما را از همین روز می دانند.

۷_ فیلم هایی که لومیرها تهیه کردند (در سال ۱۸۹۶ بیشتر از چهل اثر ساخته بودند) معمولا زندگی روزمره مردم فرانسه را نشان می داد. ورق بازی. ورود قطار. اسب سواری و غیره. بعد از این آثار که امروزه آن ها را به نام مستند می شناسیم، لومیرها فیلم هایی گرفتند که نشان از سبک کمدی داشت.

۸_ برادران بیشتر مشتاق تکنولوژی  و وسایل فیلم سازی بودند تا داستان پردازی. چه خودشان و چه افرادی که استخدام کردند به نقاط مختلف جهان می رفتند تا دوربین ها و پروژکتورهای خودشان را به فروش برسانند.

۹_ آگوست لومیر بعد از موفقیت زیاد در عرصه تصاویر متحرک رفت به سراغ پزشکی و کتاب مهمی را در همین رابطه به چاپ رساند و عرضه کرد.

۱۰_ آگوست ۹۱ سال عمر کرد و برادرش لویی ۸۴ سال. و به حق که عمر با عزتی داشتند و بیشتر تلاش هایشان به ثمر نشست.

معرفی آلیس گای

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد: ۱ جولای ۱۸۷۳ وفات: ۲۴ مارچ ۱۹۶۸

(اولین کارگردان زن تاریخ سینما)

۱_ هنگامی که در خاک فرانسه به دنیا آمد پدرش در شیلی داشت شرکت انتشاراتی موفقی را اداره می کرد. ممکن هم بود در همان شیلی به دنیا می آمد، اما مادرش تصمیم گرفته بود که این بار پنجمین فرزندش را حتما در فرانسه به دنیا بیاورد. دوران نوزادی و کودکی اش را در خانه مادربزرگش (از طرف خانواده مادر) گذراند و سپس به همراه خانواده اش به شیلی برگشت. اما مدت زیادی را آن جا نماند و برای تحصیل به مرز فرانسه رفت تا در کنار خواهرانش در مدرسه ای تحصیل کند. در این دوره انتشاراتی پدرش ورشکست شد و وی چندی بعد از دنیا رفت.

۲_ آلیس به عنوان تایپیست تمرین دیده بود و به خاطر همین در ۲۱ سالگی به عنوان منشی در شرکت عکاسی لئو گومون استخدام شد. این زمان همان دوره ای بود که سینما داشت شکل می گرفت و شرکت عکاسی هم از این تغییرات وسیع آگاه بود و باید به زودی خودش را با دوران جدید وفق می داد. شرکت گومون حقوق دوربین های جدید را خرید و آلیس گای هم دیگر فقط یک تایپیست ساده نبود. او افرادی مثل امیل زولا، گوستا ایفل و هوانورد معروف سانتوس دومونت را برای ضبط تصویری پروژه هایشان همراهی می کرد.

۳_ برادران لومیر غوغایی راه انداخته بودند. لئو گومون و آلیس گای به یک اکران خصوصی رفتند (که البته هنوز پرده سفید وجود نداشت و به جایش کاغذ بزرگ سفیدی برای پخش فیلم ها نصب می شد) و در همین اکران بود که با بعضی از آثار لومیرها که روی دوربین های ۳۵ میلی متری ضبط شده بود آشنا شدند، در همان جا آلیس از گومون درخواست کرد که دوربین لومیرها را تهیه کند تا وی بتواند فیلم داستانی بسازد.

۴_ در سال ۱۸۹۶ بود که آلیس اولین فیلم اش را در پاسیو استدیو گومون ساخت. جلوه های ویژه ای در فیلم به کار رفته بود که آلیس آن ها را از یک عکاس به نام فردریک دیلی یاد گرفته بود. آلیس در این دوره فیلم های دیگری ساخت که خیلی از آن ها از بین رفته اند.

۵_ کمی بیشتر درگیر تکنولوژی مربوط به فیلم سازی شد. از تدوین گرفته تا صدا. و خیلی هم کنجکاو و به روز بود. او همیشه کارهای لویی لومیر را دنبال می کرد و منتظر بود ببیند که وی چه ترفند جدیدی را برای فیلم گرفتن استفاده کرده است و در این بین کارهای توماس ادیسون و چارلز پاته را هم زیر نظر داشت.

۶_ به عنوان دستیار، مردانی را انتخاب می کرد که هر کدامشان بعد ها برای خودشان کسی شدند. اما بعضی از این مردها نامرد تر از این حرف ها بودند و از حسادتشان می خواستند زندگی حرفه ای آلیس را نابود کنند که خوش بختانه هیچ کدامشان موفق نشدند.

۷_ آلیس گای جزو اولین افرادی بود که از فضای استدیویی فاصله گرفت و در لوکیشن واقعی فیلم برداری کرد. در این میان با یکی از فیلم بردارانش ازدواج کرد. نامش هربرت بلاش بود که اصالت انگلیسی داشت. این دو در سال ۱۹۰۶ ازدواج کردند و برای زندگی به آمریکا نقل مکان کردند.

۸_ آلیس گای تا به این جا حدود هزار فیلم ساخته بود در حالی که مثلا دیوید وارک گریفیث تازه داشت برای ورود به عرصه فیلم سازی تلاش می کرد. آلیس استدیو شخصی خودش (سولاکس) را افتتاح کرد و در این جا هفته ای یک فیلم تولید می کرد. و این ها همه برای دوره ای است که آلیس دومین فرزندش را حامله بود. او در این استدیو از تکنیک های جدید تر و فیلم نامه های بهتر استفاده کرد. شوهرش مدیرعامل استدیو شد تا وقت آلیس آزاد تر باشد و بتواند به همان چیزی که بیشتر علاقه داشت برسد یعنی فیلم سازی. اما یک سال بعد شوهرش استعفا داد و رفت و خودش تک و تنها یک استدیو راه انداخت.

۹_ شوهرش هم به او خیانت کرد و با یک بازیگر زن جوان به کالیفرنیا رفت و آلیس را تنها گذاشت. او در این سال (۱۹۲۰) آخرین فیلم اش را ساخت. از شوهرش طلاق رسمی گرفت و به فرانسه برگشت. دیگر توانایی مالی چندانی نداشت و از این جا به بعد دخترش بود که حالا بزرگ شده بود و کار می کرد و برای مادرش هم پول فراهم می کرد.

۱۰_ درباره اش گفته اند که او کارگردانی را پدید آورده و به دنیا نشان داد که وظایف اصلی این شغل در صنعت فیلم سازی چیست چون در آن دوره کسی به فیلم سازی به مثابه هنر نگاه نمی کرد و هر که هم دوربین داشت فقط تصویر ضبط می کرد. بحث از کارگردانی در میان نبود. اما آلیس گای فقط خوره تکنولوژی نبود و در اصل به داستان اهمیت می داد و سعی می کرد با هر فیلم، روایت های تصویری بهتری به تماشاگران ارائه دهد.

معرفی دیوید وارک گریفیث

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد: ۲۲ ژانویه ۱۸۷۵ وفات: ۲۳ جولایی ۱۹۴۸

(حماسه پرداز دوران آغازین سینما. وی در تبدیل شدن صنعت سینما به هنر نقش به سزایی داشت)

۱_ در خانواده ای فرهنگی رشد کرد و داستان در روند زندگی اش نقشی اساسی داشت. حالا چه داستان هایی که پدرش از دوران جنگ های داخلی و یا جنگ آمریکا و مکزیک تعریف می کرد یا آثاری از دیکنز و شکسپیر و والتر اسکات که در نشست های خانوادگی خوانده می شد. ده ساله بود که پدرش فوت کرد. خانواده دچار مشکل شد و دیوید تحصیل را برای کار و نان در آوردن برای خانواده رها کرد.

۲_ شغلی پیدا کرد که مسیر زندگی اش را شفاف کرد. کار در کتاب فروشی. دیوید در این دوره هم بیشتر از قبل با کتاب سر و کار داشت و هم با تاتر. در منطقه لوئیزویل، سالن تاتری بود که دیوید جوان هر روزه به خاطر شغلش با بازیگران در ارتباط بود.

۳_ تصمیم گرفت برود سراغ بازیگری. در سالن های تاتر کوچک با گروه های نوپا همکاری می کرد. نقش های کمی می گرفت و همین طور پله های ترقی را بالا می رفت. در این میان نمایش نامه ای نوشت به نام احمق و دخترک که بر اساس تجربیات شخصی اش بود. نقش اول این نمایش را یکی از ستاره های آن دوره تاتر یعنی فنی وارد بازی کرد اما نمایش شکست خورد و خیلی سریع تعطیل شد. دیوید ناراحت نشد و امیدش را حفظ کرد و سریع رفت سراغ نوشتن نمایش نامه دوم اش و نامش را گذاشت جنگ که البته هیچ وقت رنگ صحنه را به خود ندید.

۴_ حالا همکاران و دوستان گریفیث وقتی دیدند که او دستی به قلم دارد به او توصیه کردند که برای صنعت فیلم سازی متن بنویسد. گریفیث متن های کوتاه نوشت و اول آن را به ادوین اس پورتر فروخت که داشت برای کمپانی ادیسون فیلم می ساخت و سپس متن های دیگرش را هم به کمپانی بیوگراف تحویل می داد. در این میان او برای یک فیلم از کمپانی ادیسون زیر نظر کارگردانی پورتر ایفای نقش کرد.

۵_ کمپانی بیوگراف فراخوان کارگردان داد و گریفیث هم از فرصت استفاده کرد و به مدت ۵ سال، ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۳، حدود ۴۰۰ فیلم کوتاه ساخت که معمولا زمانشان بیشتر از ۱۲ دقیقه نمی شد. بعد تر به سراغ آثار نیمه بلند رفت و از همین مقطع بود که تکنیک های سینمایی جدیدی را به وجود آورد. حالا این که خودش این ها را اختراع کرده یا  از پیشینیان الهام گرفته جای بحث دارد. او کلوزآپ را در همین دوره معرفی کرد، البته نکته این است که حتما پیشتر از کلوزآپ استفاده شده بود اما گریفیث به قدری صحیح از آن استفاده کرد و با همین کار تکنیک های بازیگری را هم بهبود بخشید که کلوزآپ را کرد امضای خودش. تکنیک دیگرش تصاویر لانگ شات پاناروما بود و بعد هم کات های همزمانی که چند لوکیشن و اتفاق را در یک لحظه نشان می داد. با کمک فیلم بردارش بیلی بیتز، فید اوت و فید این را هم به وجود آورد.

۶_ در سال ۱۹۱۳  از کمپانی بیوگراف جدا شد و به میوچال فیلمز پیوست و در همین استدیو اثر تاریخ سازش یعنی تولد یک ملت را ساخت. این فیلم از یک طرف از لحاظ به کاربردن تکنیک های نوین فیلم سازی کم نظیر است و اما از طرفی هم به خاطر پیام های به شدت نژادپرستانه اش نسبت به سیاه پوستان آمریکا به یکی از منفورترین فیلم های مهم تاریخ سینما بدل شده است. فیلم اکران موفق و پرسودی را داشت که شاید اگر به قیمت امروز بخواهیم حساب کنیم، پرسودترین فیلم تاریخ است. اما سانسور آن دوره هم دست بردار نبود و تولد یک ملت در خیلی از ایالت های آمریکا قلع و قمع شد.

۷_ فیلم بعدی گریفیث تعصب بود که گویا تو دهانی محکمی بود به منتقدانش. فیلم هم زمان چهار داستان را تعریف می کرد که سه تای از آن ها ماجرایی تاریخی داشت و یکی دیگر هم مربوط به دوران معاصر می شد. میزان ریسک پذیری گریفیث و این نوع از داستان گویی را شاید فقط برادران واچوفسکی و تام تایکور با اطلس ابر تکرار کردند. ولی خب همان طور که حماسه ی اطلس ابر شکست خورد، (حداقل از لحاظ مالی) تعصب هم به همین مشکل دچار شد. این فیلم از لحاظ هنری مورد تمجید قرار گرفت اما سود مالی نداشت.

۸_ گریفیث استدیو خودش را ساخت. خیلی از میزان سود تولد یک ملت برای ساخت تعصب استفاده شده بود اما گریفیث هنوز توانایی مالی داشت. فیلم هایی که می ساخت را از طریق کمپانی یونایتد آرتیستز پخش می کرد که خودش و سه نفر از مهم ترین هنرمندان آن دوره کمپانی را به وجود آورده بودند، یعنی چارلی چاپلین و مری پیکفورد و داگلاس فیربنکس. سود و ضرر طی سال ها ادامه پیدا کرد. نمی توان گفت که کمپانی گریفیث شکست خورده به حساب می آمد اما شاید آن چنان بازگشت مالی هم نداشت. پس همه چیز منحل شد و گریفیث دوباره مسیر شخصی خودش را پیش گرفت.

۹_ آبراهام لینکن، آمریکا، این ها فیلم هایی بودند که در اواخر کارنامه وی به چشم می خورد که زیاد موفق نبودند. آخرین فیلم اش، کشمکش که ماجرای یک مرد الکی را تعریف می کرد شکست سختی خورد. یوتایتد آرتیستز فیلم را از اکران بیرون کشید و گریفیث به تنهایی کار تهیه و پخش را به عهده گرفت که البته راه به جایی پیش نبرد و از این مرحله به بعد بود که دیوید وارک گریفیث دیگر نتوانست هیچ فیلمی را بسازد و تهیه کند و هیچ کدام از استدیوها هم حاضر به استخدامش نشدند.

۱۰_ گریفیث اهل فیلم نامه نبود و همه چیز را سر صحنه و در لحظه شکل می داد. نشانه یک نبوغ واقعی و درونی. تاثیرش هنوز پابرجاست. اورسن ولز درباره اش گفته است که به قدری سینما مدیون او است که هیچ وقت نمی تواند دین اش را ادا کند و فیلم سازان صامت بعد از گریفیث مثل آیزنشتاین و فون اشتروهابم به وضوح تاثیرشان از فیلم های او را نشان داده اند.

معرفی ادوین اس پورتر

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد: ۲۱ آوریل ۱۸۷۰٫ وفات:۳۰ آوریل ۱۹۴۱

(تکنیک هایی را در فن فیلم سازی ابداع کرد که هنوز در روایت های سینمایی کاربرد دارد)

۱_ چهارمین فرزند بین هشت برادر و خواهرش بود. چهارده ساله بود که او را از مدرسه بیرون انداختند و مجبور شد برود سراغ کار. شغل هایی عجیب و متفاوتی را امتحان کرد. از مسئول گیشه سالن های تاتر گرفته تا مکانیکی و سپس هم برق کاری.

۲_ نوجوان شده بود و درگیر برق و تلگراف. می بینید که ادیسون هم مدتی درگیر تلگراف بود و همان مثالی که در مطلب مربوط به ادیسون  نوشتم را دوباره تکرار می کنم که تلگراف مانند اینترنت بود برای نسل ما. که هنوز خیلی ها با آن درگیر هستند و می خواهند قابلیت های بیشتری از آن را کشف کنند. پورتر سه سال را مشغول به علایقش بود که در سال ۱۸۹۳ تصمیم گرفت به ارتش آمریکا بپیوندد. آن جا هم سه سال ماند و دوباره به خانه برگشت و در کمال تعجب دید دوستانش حقوق پخش فیلم از شرگت گامون را خریده اند و دارند با فنواسکوب شرکت ادیسون فیلم ها را نمایش می دهند و پول در می آورند. پورتر به جمع دوستان پیوست و آپارتچی (پیشتاب) سینما شد. آن قدر هم زرنگ بود که بعد از مدتی برود و مستقیم برای شرکت گامون کار کند.

۳_ رابطه کاری کمپانی ادیسون و گامون بهم خورد. پورتر هم مدتی را مستقل کار کرد تا این که در سال ۱۸۹۷ پروژکتور مخصوص خودش را اختراع کرد و اسمش را گذاشت بیدنل. تصاویری که  بیدنل می گرفت هم کیفیت بهتری داشت و هم تصاویر ثابت تر. اما متاسفانه بخت با پورتر یاری نکرد چون در سال ۱۹۰۰ کارخانه اش آتش گرفت و تمام زحمتاش تبدیل به خاکستر شد. پورتر هم مجبور شد تولید بیدنل را متوقف کند.

۴_ وقت را تلف نکرد. سریع استخدام کارخانه ادیسون شد تا روی دستگاه های پخش فیلم کار کند و مدتی بعد هم شد مدیر اصلی فیلم برداری ادیسون و فیلم های تک صحنه ای زیادی را گرفت. پورتر یک جا نشین نبود و باید پیشرفت می کرد. او بعد از مدتی توانست فیلم هایی با جلوه های ویژه فیلم برداری کند. بعد داستان هایی را تعریف کرد که نیاز به چند صحنه متفاوت داشت. در سال ۱۹۰۱ فیلمی گرفت که تکنولوژی تایم لپس در آن به کار رفته بود! ملاحضه می کنید که سال ۱۹۰۱ است. تایم لپس را امروزه همه به راحتی با تلفن های همراهشان ضبط می کنند و تازه خیلی ها هم ذوق می کنند که چقدر خاص و متفاوت است. حالا تصور کنید نبوغ پورتر را.

۵_ سرقت بزرگ قطار یکی از بهترین و مهم ترین کارهای او است. فیلم را در کمپانی ادیسون تولید کرد و اولین کارش بود که نوعی روایت و داستان در آن دیده می شد. سکانس پایانی فیلم که کابوی به دوربین (یا به تماشاگران) شلیک می کند،  بینندگان آن دوره را زهره ترک کرد. سکانس به قدری بین خوره های سینما معروف است که مارتین اسکورسیزی در رفقای خوب ادای دین واضحی به این سکانس کرد. سرقت بزرگ قطار به قدری موفق بود که ادیسون دست پورتر را باز گذاشت و به او آزادی هنری کامل داد تا هر چه دل تنگش می خواهد بسازد.

۶_ در سال ۱۹۰۹ پوتر کمپانی ادیسون را ترک کرد و دوباره تصمیم گرفت مستقل کار کند. در این دوره مشغول ساخت سری فیلم هایی بر اساس نمایش نامه های معروف شد. خودش هم به تنهایی آثاری موفق مثل زندانی زندا و تس از کشور طوفان را ساخت. سپس با همکارانش دچار اختلاف شد و برگشت به همان اختراع کردن و جذب تکنیک عکاسی سه بعدی شد. پولی که از فیلم سازی به دست آورده بود را برای پروژه های جدیدش سرمایه گذاری کرد و نام کمپانی تازه ساختنش را گذاشت پرسیژن ماشین. خیلی هم موفق بود تا این که در سال ۱۹۲۹ ارزش بازار سهام سقوط کرد و در این میان پورتر هم از کار بی کار شد.

۷_ تلاش زیادی کرد تا بتواند زندگی اش را مثل سابق کند. در سال ۱۹۳۰ با پروژه دوربین های خانگی خودش را مشغول کرد. او می خواست مدلی نو از دوربین بسازد که قیمت پایینی داشته باشد و در دسترس عامه قرار بگیرد. اما سکته کرد و نتوانست کارش را پیش ببرد.

۸_ در هتلی در نیویورک بود که از دنیا رفت. و در آن زمان تقریبا به فراموشی سپرده شده بود.

 

معرفی مریلین مونرو

مقدمه این پست را می توانید از لینک زیر بخوانید.

نمایش نامه سینما

…………………………………………………….

تولد: اول ژوئن ۱۹۲۶٫ وفات: ۵ آگوست ۱۹۶۲

(تنها ۳۶ سال عمر کرد اما در همین مدت کم تاثیری گذاشت که کمتر بازیگری قادر است)

۱_ حتما می دانید نام اصلی اش نورما جین مورتنسن است. شو بیزینس که می گویند همین است، چنان نام صحنه ای برایت انتخاب می کنند یا خودت انتخاب می کنی که اصلا نام اصلی ات به نظر دست و پا گیر می رسد. بگذریم… مریلین دوران کودکی سختی را گذراند. اصلا نمی دانست پدرش کیست و در رویاهایش تصور می کرد که بازیگر معروف آن دوره یعنی کلارگ گیبل پدرش است. یک خواهر ناتنی داشت که رابطه زیادی نداشتند. بیشتر در یتیم خانه بزرگ شد تا در خانه. گویا در یازده سالگی به او تجاوز شد و همان طور که می بینید زندگی دوران کودکی اش اصلا مثل قصه های خوش رنگ و لعاب نیست و اگر به چیزی در سینما رسید، حسابی برایش جنگید و تلاش کرد.

۲_ سه بار ازدواج کرد که به نظرم سومی اش از همه مهم تر است. آرتور میلر نمایش نامه نویس.

۳_ دوباره برگردیم به تغییر نامش که اصلا چه شد این طور شد. سال ۱۹۴۶ برایش سرنوشت ساز بود. تغییرات مهمی در زندگی اش رخ داد. از اولین شوهرش جدا شد و همان موقع هم اولین قرارداد بازی در فیلمی بلند را امضا کرد. بعد از همین امضا بود که نامش را به مرلین مونرو تغییر داد و موهایش را بلوند کرد. البته با اولین کارش نتوانست نامی برای خودش دست و پا کند. این ماجراها برای چند سال بعد بود.

۴_ نقش کوچکی در فیلم جنگل آسفالت جان هیوستون عزیز به دست آورد و همان نقش هم باعث شد نامش بین اهالی سینما بچرخد. بعد هم با نقشش در فیلم همه چیز درباره ایو سر و صدایی کرد و به زودی تبدیل شد به مشهورترین بازیگر زن هالیوود. البته آن موقع او را به عنوان بازیگر قبول نداشتند و مسخره اش می کردند که فقط قیافه دارد و استدیو ها به خاطر مسائل دیگری برایش سر و دست می شکنند. که البته مونرو با جوایزی که بعدا دریافت کرد و فروش فیلم هایش دهان منتقد ها و حسودانش را بست.

۵_ مریلین در آن دوره معروف شده بود به نماد جنسی و خودش هم اصلا از این وضعیت راضی نبود. خنده هایش جلوی دوربین و جلوی جمع خیلی مواقع مصنوعی بود. خودش می گفت وقتی از درون آدم خسته و زخم خورده و گیج و منگی باشی خیلی سخت است که بتوانی الگویی باشی که بیش از حد جلوی چشم دیگران است.

۶_ عزت نفس بسیار پایینی داشت. قبل از فرورفتن در نقش حسابی هیجان زده می شد و استرس بیش از حدی می گرفت که بیشتر شبیه به یک بیماری بود. به طوری که مواقعی بدن درد می گرفت و اصلا نمی توانست جلوی دوربین حاضر شود. همین مسائل بود که پشت صحنه خیلی از کارهایش را پر از حاشیه کرد. بیلی وایلدر بزرگ درباره اش خیلی حرف ها زده است که همزمان حس می کنید هم با کار کردن با مونرو لذت می برد و هم از دستش آسی شده بود.

۷_ مدتی از نقش  زن های فقط خوشگل فاصله گرفت. به نیویورک نقل مکان کرد و در کلاس های لی استراسبرگ ثبت نام کرد و دوباره آموزش دید و بعد هم با همین تجربه جدیدش رفت در فیلم ایستگاه اتوبوس(۱۹۵۶) بازی کرد و مورد تمجید قرار گرفت.

۸_ یک فیلم خیلی خوبی هست به نام هفته من با مریلین. کار در سال ۲۰۱۱ ساخته شده است و میشل ویلیامز در نقش مریلین می درخشد. اگر می خواهید گوشه ای از زندگی مونرو را ببینید دیدن این کار را پیشنهاد می کنم. داستان برای زمانی است که او در سال ۱۹۵۷ به انگلستان رفت تا در فیلم لارنس اولیویر بازی کند. پشت صحنه آن فیلم هم پر از حاشیه بود که همه این ها به خوبی در فیلم به نمایش داده شده است.

۸٫۵_ من مخصوصا از فیلم معروف بعضی ها داغش رو دوست دارن عبور می کنم! فکر کنم معروف ترین کار مونرو باشد که خیلی هم فیلم خوش ساخت و تاریخ سازی است. اگر این فیلم را ندیده اید یا اسمش به گوشتان نخورده اصلا چرا دارید وقتتان را با خواندن این متن هدر می دهید؟!

۹_ آخریش فیلمش میسفیتز بود. که البته فروش چندانی نکرد و کار شکست خورده به حساب می آمد.

۱۰_ هنگامی که جنازه اش در خانه اش در لس آنجلس پیدا شد دنیا به هم ریخت. کنار تختش بسته قرص پیدا کرده بودند. مرگش مرموز بود و خیلی ها اعتقاد داشتند که وی را به قتل رسانده اند. (چون با کندی ها در ارتباط بود) اما به هر صورت مدرک کالبد شکافی اش می گفت که وی اوردوز کرده است.

۱۱_ ثروت زیادی از خودش به جا نگذاشت. برعکس چیزی که شاید تصور کنید، اواخر عمرش بود که صاحب خانه شد. یکی از چیزهایی که از او به جا ماند و خود مونرو هم حسابی دوستش داشت دست نوشته ای به خط آلبرت انیشتن بود که نوشته بود: برای مرلین، با احترام و عشق و قدردانی.